پادرمیانی کن

آنقدر دور افتاده ام که دستم به خواسته هایم نمی رسد...
سلامی گرم عرض می کنم!
روحی ناقابل دارم که تمام این دغدغه ها را بر دوشش سواری می دهد
سری دارم و هزار سودایی که درگیر سراب دلخوشی هایم می شود
آنقدر آرامم که دستم از لرزیدن / دست نمی کشد!
خواستم کمی با شما خلوت کنم
گویا سرتان بسیار شلوغ است
می دانم که می شنوی!
کمی پادرمیانی کن ...
اینجا بنده هایت دندان بر دریدن هم تیز کرده اند
کمی پا درمیانی کن...

شخصیت باژگویه

اگر دیگران وقتی که از دست شان در می رفت سخن نسنجیده می گفتند، او وقتی سنجیده سخن می گفت که از دستش در می رفت! اما چه کمیاب بودند این لحظات. غالباً، بی غل وغش حرفش را بیان می کرد و بی آنکه بخواهد درون خود را لو می داد. ناچار، یکی او را ساده لوح می دید، یکی ابله، یکی موذی. پس به چاره، کاری می کرد تا این تصویر ناخوشایند را باژگویه جلوه دهد.

+ مندو - چاه بابل - رضا قاسمی

تجربه و خاطره ای شیرین از سال نو میلادی

پارسال در چنین روزهایی بود که پرونده ای ویژه به مناسبت سال نو میلادی کار کردیم. ایده اش را از مدت ها پیش در پس ذهنم داشتم. به خاطرم هست، زمانی که تصمیم به اجرایی نمودن آن گرفتم، شب بازگشتنم از تهران بود که در راه ترمینال  با سردبیر و مدیرمسئول هفته نامه موضوع را مطرح و قطعی کردیم. آن موقع مسئولیت چندانی در روزنامه نداشتم و تا حدودی وقت آزاد بیشتری داشتم.

صبح، با اشتیاق و انگیزه ای زیاد، پیگیر کار شدم، ابتدا،  چند قرار مصاحبه ترتیب دادیم. وقت چندانی نداشتیم، نهایت 3 روز. محور پرونده، معرفی کلی از ارامنه تبریز که بخش قابل توجهی از جامعه شهروندی شهر تبریز و استان را تشکیل می دهند، بود. مهم ترین دلیل و هدف مان این بود که واقعا این بخش از شهروندان شهرمان، مغفول واقع شده اند و شناخت چندانی از آنان در میان عموم مردم وجود ندارد. البته به حساسیت ها نیز آگاه بودیم. شرط اول افراد مورد نظر برای مصاحبه، موافقت و اجازه خلیفه گری بود. ظهر همان روز، راهی خلیفه گری کل ارمنه آذربایجان شدم تا علاوه بر کسب اجازه آن افراد مورد اشاره، در صورت امکان  مصاحبه ای هم با خلیفه داشته باشیم و از آیین های آنان گزارشی تهیه کنیم. آنجا بود که متوجه شدیم که سر رشته امور را باید در اداره کل ارشاد بیابیم!

درخواستی مکتوب را به بخش اقلیت های مذهبی اداره کل ارشاد نوشتیم تا مجوز لازم را صادر کنند. علیرغم پیگیری زیاد بخاطر مناسبتی بودن پرونده، سر آخر گفتند، جناب آقای مسئول، هفته ای دو روز می آید. هفته بعد پیگیری کنید!

هفته بعد پس از توضیح شرح کار، موافقت شفاهی آن آقای مسئول را جلب کردیم و رفتیم سراغ افراد مورد نظر و به فاصله چند روز، پرونده را بستیم و نشریه منتشر شد. به نظرم، علیرغم فشردگی کار و رعایت جوانب احتیا ط های مختلف  دو طرفه (ما و افرادی که مورد مصاحبه  قرار گرفتند) در کل، پرونده خوبی از کار درآمد. البته به فاصله چند روز تذکر اساسی شفاهی از اداره کل ارشاد و تهدیدی را نیز از سوی افراد فرو افتاده در مرداب ( "پ ا ن ت ر ک " ها ) دریافت کردیم.

بعدها یکی از همان افراد مصاحبه شونده از ترجمه و انتشار این پرونده در نشریات اختصاصی ارامنه در ایران و خارج از کشور خبر داد. هر چند تاکنون از صحت این موضوع مطلع نشده ام ولی به هر روی، کار کردن این پرونده ( بد یا خوب) خاطره و تجربه زیبایی برایم بود و بعد از یکسال همچنان شیرینی و حلوات آن را حس می کنم.

پرونده ای برای ارامنه تبریز

یک همذات پنداری عجیب

دستِ خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید . این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز . از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید ...

... راحتتان کنم، همه اش نصیحت بود؛ همه اش نهی؛ هیچ کس هم نگفت چه کار باید کرد. یکی هم که از دستش دررفت و گفت:" ای که دستت می رسد کاری بکن – پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار" و بالاخره نگفت چه کار. این طور بود که هیچ چیز یاد نگرفتم؛ از جمله مقاومت کردن را.

 

+ قسمتی از "همنوایی شبانه ارکستر چوبها – رضا قاسمی" که همذات پنداری عجیبی به آن احساس می کنم

در پی حقیقتی در گذشته

در روزهایی که نمی دانم به کدام سوی می رود، پی یافتن چیزی از گذشته می روم.

برگه ها و گواهی ها و کارنامه های مدرسه، کتابچه های یادداشت و انشاء ، یک کتاب ادبیات پک و پهن... کتابهای درسی پاره پوره که برای تمام تصاویر بر آدمهای آن سیبیل گذاشته بودیم و روی "ن" های کتاب را رنگ قرمز زده بودیم – یادگاری "ن" بازی های سرکلاس –

کتابچه حساب، مسأله های جوراجور. بازرگانی که چند توپ پارچه داشت. بقالی که فلان قدر قند خرید و فلان مقدار شکر و ما می بایستی معلوم کنیم که اگر آنها را اینقدر و اینقدر بفروشد، چقدر سود می برد . پسری که چند تا سیب داشت، یکی دوتایش را خورده بود و معلوم نبود حالا چند تا سیب دارد ... زمینی مربع با اضلاع معلوم که می بایستی وسعت آن تعیین شود ..."

خوب یاد گرفتیم ، حساب بازرگان ، سود بقال ، تعداد سیب های آن پسر و وسعت زمین را مشخص کنیم. ولی مسأله خودمان با زندگی هیچ گاه مشخص نشد. شاید از همان زمان بود که آموختیم برای مسائل همه، راه حل ارایه دهیم و خودمان همچنان سردرگم و بلاتکلیف!

کاش، بیش و پیش از آنکه حساب پارچه های بازرگان، سود قند و شکر بقال، تعداد سیب های پسر و وسعت زمین ها را یادمان می دادند، معنی و هدف از زندگی و چگونگی زیستن در کنار بازرگانان، دلالان اخلاق و تعیین وسعت ارزش ها و پستی های انسان های پیرامون مان را می آموختیم تا این چنین اندر خم خود نمانیم ...

بیخیال آنچه می شوم که پی اش بودم ... نگاهم به روزهایی بر می گردد که نمی دانم به کدام سوی می رود ...

روزهای بی تقویم

انتظاری پوچ - توقعی بی جا!

دلم را خوش کرده بودم که هنوز می شود بدون خط و خط بازی با یکی یا جمعی بود و دغدغه ناراحتی و سوتفاهم نداشت . فکر می کردم محتوای حرف ها مهم تر از لحن گفتار است. کم کم میخواستم باور کنم که ساده و بی پرده بودن نقطه ضعف شخصیتی نیست. کم کم میخواستم باور کنم کسانی یا کسی هست که میتوان جاهای خالی زندگی یا همان تنهایی ها و حسرت ها رو پر کرد اما ... دریغا ... کسی نیست! شاید هم از ابتدا کسی نبود. دیدن رفتار و شنیدن حرف های دل شکننده از این معدود و یا تک نفراتی که پیش از این نقش دلگرم کننده در این "جهنم سرد" را برایشان متصور بودم. هجمه بزرگی در دنیای کوچکم بود. نمیدانم چرا هیچ وقت نتوانستم بروز زندگی کنم. یعنی رفتاری همسو با پیرامونم داشته باشم. همیشه فکر کردم مسایل و قضایا یقیناً در حقیقت جور دیگریست. جوری که برای فهمیدنش باید تامل کرد و صبور بود!  ولی به واقع چنین نبود!  یعنی انتظاری پوچ ! زندگی همین است. خنده های فریبنده و ظاهری، حرف های بی محتوا و لحظه ای، رفتارهای خود برتر بینانه و دروغ و تزویر و ریا !

 غربت غریبی با خود، پیرامون و کل زندگی حس می کنم. دیگر هیچ از دست دادنی برایم مهم نیست. شاید دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم فقط کاش تا مجالی هست، میتوانستم به آن افراد و یا فرد بگویم که چقدر دوستش داشتم و دارم.  دوست داشتنی خاص که پیش از این نظیرش را تجربه نکرده و نکرده ام ...

آن روز نحس

بازهم سردرد. از آن شدیدها... همان هایی که دیوار وار به کوی و خیابان می کشاندم. امّا امشب خیلی خسته ام ... تازه بعد از 13 ساعت به خانه برگشته ام. طبق عادت قرص ژلوفنی می خورم و بی آنکه لباس هایم را عوض کنم. دراز می کشم... دلم می خواهد بخوابم ولی نمی توانم. منی که خواب را شب ها با هزار ترفند همبستر خود می سازم، نمیدانم اکنون از کجا می توانم پیدایش کنم. بی اختیار ذهنم درگیر مسایل و اتفاقات روز می شود.کارهای کرده و نکرده، قرارهای رفته و نرفته، کسانی که دیدم و نشد ببینم، حرفهای گفته و نگفته! دیشب، فکه ام درد می کرد. دردی ناآشنا ولی من برای ان هم درمان آشنا ترتیب دادم. قرص ژلوفن!

فکر می کنم.... باز پشیمان و ناراضی ام! ناراضی از خودم. از کارهایی که کرده ام. از جاهایی که رفته ام. کسانی که دیده ام و حرف هایی که گفته ام ...

فکر می کنم ... به چند روز تعطیلی پیش رو ...! چه کارهایی می خواهم انجام دهم. کجاها می خواهم بروم. چه کسانی را بایدببینم؟ چه حرف هایی باید بزنم؟

دلم می خواهد این چند روز را هیچ کاری نکنم. جایی نروم! هیچ کس را نبینم! با کسی حرف نزنم! دلم سکوت می خواهد! دلم آرامش می خواهد! به معنای واقعی اش!

ولی نمی شود. تلفن رنگ می زند! چند بار بی آنکه صفحه گوشی را ببینم رد می کنم! ولی طبق معمول دست بردار نیستند! " سلام؛ تیتر یک و سرمقاله امروز رو چیکار کردی؟ خبر انتخاب استاندار رو چطور پوشش دادی؟ فعلا که چند تعطیلی و وقت داری. فردا بیا دفتر در مورد کار سایت و بچه ها صحبت کنیم" با کوتاه ترین جملات ممکن جواب می دهم و پایان تماس!

سردردم بیشتر می شود!

امروز، شاید برای صدمین بار در این 25سال و 10 ماه ، از خودم احساس تنفر کردم. احساس می کنم، خودم را بیخود و یا بیش از حد درگیر مسایلی کرده ام که جز دردسر فکری، هیچ هم برایم نداشته! کاش می توانستم جور دیگری باشم!

ولی می خواهم از این پس باشم ...

می خواهم...

ساعت10 . زمان اخبار است . می روم سراغ تلویزیون. سر خط خبرها ...

گوشی بار دیگر به صدا در می آید. این بار اس ام اس . " فردا صبح بیا باشگاه . حاجی اومده. جلسه داریم"

. می نویسم: " اوکی" .

می گذرم....کانال ها را یکی یکی رد می شوم ...

سریال شهریار – قسمت 13 - باید آخرهایش باشد چرا که آن بازیگر نقش جوانی شهریار، همانی که هیچ گاه اسمش درخاطرم نمی ماند ولی صدایش همواره در ذهنم است، در حال خواندن شعر است.

"سایه جان رفتنی هستیم بمانیم که چه

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟

بدتر از خواستن این لطمه ی نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما که در خانه ی ایمان خود ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگــران فاتحه از ما خــــــــوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟"

 

این هم تمام می شود ...

...باز به فکر می روم . سردردم کمتر شده است اما همچنان پکر و بی حوصله ام ...

می روم اتاقم . کامپیوتر را روشن می کنم و ویندوز بالا نیامده کلید خاموش را میزنم!حوصله آن را هم ندارم... بی اختیار دستم می رود سمت کتاب های ولو شده رو میز . –"تشریفات" – نوشته عباس پهلوان –حس می کنم هنوز مثل همیشه برای این یکی حوصله دارم. همراه کتاب به رختخواب می روم.

می خوانمش ...

- صفحه 52 –"و یک شب دیگر" را ...

 + هیچ کس ندانست از آن روز چندبار فرو ریخته ام . تنها با دیدن کسی که شاید فقط لباس هایش شبیه تو بود ...

دیگر دهانت را نمیبویند...!

زمانی دهانت را میبوییدند که مبادا گفته باشی دوستت دارم!
امروز دهان بنده خدایی را نبوییدند و گفتند: او 28 سال قبل یکی را دوست میداشت!

+ شاملو , روحت شاد ...

نترس. من هستم !

داشتن یک حامی همیشه برایم مهم بوده. این خواستن نه بیشتر از روی نیاز، بلکه برای اعتماد به نفس و دلگرمی ست. اینکه کسی در همه حال بگوید نترس. من هستم! به نظر همین جمله " نترس، من هستم" به تنهایی سرشار از دلگرمی و انرژی است. حال آنکه شاید این جمله صادقانه و واقعی نبوده باشد ولی همین جمله هم برای امیدوار ماندن به زندگی کافی ست. هیچ گاه تجربه شنیدن این جمله را از هیچ کس نداشته ام و شاید به گونه همیشه بدنبال شنیدن آن بوده ام ولی تاکنون اتفاق نیوفتاده است. نکته ای که شاید اخیر متوجه آن شده ام، یافتن حقیقت این جمله است. حقیقتی که قبول و پایداری آن عمیق باشد. طبییعتا از هیچ انسانی نباید انتظار حقیقت و پایداری عمیق و کامل داشت. حتی صمیمی ترین و پاک ترین و مهربان ترین انسان ها ... ! زیرا که هر انسانی  در اثر مرور زمان امکان تغییر عقیده و حتی هویت و شخصیت دارد. پس نمی توان از عمق جان به انسان اعتماد داشت... شاید به واقع، حقیقت این جمله تنها در نزد خالق انسان ها باشد. خالقی که همیشه ناظر است و شاهد ... .

اوست که همیشه می گوید : نترس، من هستم ...

دلتنگی 18

امروز دلم برای خانه ای که دیگر نیست… مادربزرگی که نیست تنگ شد!
مادر بزرگی که همیشه می گفت "تورا بیشتر از همه نوه هایم دوست دارم چون شبیه دایی جوان مرگت هستی"! دایی که هیچ وقت ندیدمش!
امروز دلم برای گلدان های شعمدانی کنار پله ها و آب و جاروهای بعد از ظهرهایش تنگ شد!
چقدر خسته ام…
دلم خوابی می خواهد عمیق… می خواهم بر گردم… همه این راه را برگردم…
درست انجا که مادربزرگ عصرها صدایم می زد.
دلم برای عصرانه هایش تنگ شده ...

+ ...

پنجمین لبخند

دیریست که دوستان برای جاری ساختن لبخند بر لبان کسانی که روزی زیباترین لبخند زندگی بودند تلاش می کنند.

برای عمیق تر و زیباتر ساختن این لبخند به همیاری شان میرویم...

رستاک

تیتر معکوس!

چند روز پیش تیتر یک روزنامه رو به نقل از سردار احمدی مقدم , گذاشتم:
" تبریز امن ترین کلان شهر ایران " 
جالبه از اون به بعد هر روز خبر قتل و درگیری داریم! توی آخرین مورد دیروز توی یه درگیری گوش یه تازه داماد رو بریدن!
میخوام بگم,,,
از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرهمت فرموده مارا مس کنید !

زندگی در دایره درگذشتگان

اینجا، برای زندگی به روشنایی چندانی احتیاج نداری. یک چشمه کوچک نور رقیق می تواند کار ما را رو راه کند. زندگی در این دایره به هیچ چیز اضافی احتیاج ندارد. من کمتر از این جا بیرون می روم، من از بیرون، از صحرا، از میدان ها، از جاهایی که نشود پناهگاهی در آنجا پیدا کرد، بیزارم.موقع خواب من آن چنان مبهم است که تا به امروز نتوانسته ام این مسئله را حل کنم و این قضیه آن چنان لذت بخش و در عین حال ترسناک است که منگی ساعت های اول بیداریم را به هیچ وجه نمی توانم توضیح دهم. من، بی آنکه گرفتار افیون باشم، حالت خلسه ی آنها را دارم. مطالعه و معلومات هم دردی را دوا نمی کند، آینده روشنی وجود ندارد، تدوام و تکرار است که آدمی را آماده می سازد و برای این آمادگی تنها تحمل لازم است و تحمل تنها وسیله ای است که پدر همه چیز را در می آورد، گاهی حتی پدر آدم متحمل را ...

+ دایره درگذشتگان – غلامحسین ساعدی

سخن: سالهاست رابطه ام را با مرگ و زندگی نمی فهمم، چیز دیگری شده ام... . گیجم از این حضور غریبانه!

زندگی در دایره درگذشتگان

اینجا، برای زندگی به روشنایی چندانی احتیاج ندارم. یک چشمه کوچک نور رقیق می تواند کار ما را رو راه کند. زندگی در این دایره به هیچ چیز اضافی احتیاج ندارد. من کمتر از این جا بیرون می روم، من از بیرون، از صحرا، از میدان ها، از جاهایی که نشود پناهگاهی در آنجا پیدا کرد، بیزارم.موقع خواب من آن چنان مبهم است که تا به امروز نتوانسته ام این مسئله را حل کنم و این قضیه آن چنان لذت بخش و در عین حال ترسناک است که منگی ساعت های اول بیداریم را به هیچ وجه نمی توانم توضیح دهم. من، بی آنکه گرفتار افیون باشم، حالت خلسه ی آنها را دارم. مطالعه و معلومات هم دردی را دوا نمی کند، آینده روشنی وجود ندارد، تدوام و تکرار است که آدمی را آماده می سازد و برای این آمادگی تنها تحمل لازم است و تحمل تنها وسیله ای است که پدر همه چیز را در می آورد، گاهی حتی پدر آدم متحمل را ...

+ دایره درگذشتگان – غلامحسین ساعدی

سخن: سالهاست رابطه ام را با مرگ و زندگی نمی فهمم، چیز دیگری شده ام... . گیجم از این حضور غریبانه!

قفس های زندگی

لحظاتی در زندگی است که تاگهان با خواندن شعری، با شنیدن اوازی و یا با دیدن انسانی بزرگوار، حالت مطبوع و پرآرمشی وجودت را فرا می گیرد. در آن حالت خدا را احساس می کنی و حس می کنی که سبک شده ای، شاد شده ای و آنچه در اطرافت هست به نظرت آسان و سهل الوصول می آید و واقعا احساس می کنی که بشر دیگری شده ای، ارتقا درجه پیدا کرده ای و به عبارت دیگر جزو ملائک گشته ای. آنوقت به رفتار خودت، به سخنان قدیم و حتی به برخی کوشش های گذشته و تملق و چاپلوسی های اطرافیان می خندی. خلاصه یک انسان آزاده می شوی ... امّا وقتی به خانه آیی و دمی می گذرد و چند ساعتی می خوابی، پس از خواب، دوباره خودت را همان احمق اولیه می بینی. بازهم در خیابان چشم چرانی می کنی و در پشت سر دوستان، بد بیراه می گویی و حتی اگر از دستت برآید برای جلب نظر تملقی هم نثار می کنی... بله. این ها همه قفس هایی است که ما آدم ها در آن هستیم. قفس های واقعی همین ها هستند ...

 + گمان مبر که واقعیت تو را دیگری بتواند کشف کند – " جانشین خدا – محمدرضا طبیب زاده "

پی نوشت :  یک سال از روزهای بی تقویم گذشت ...

زندگی و گودالی از تعفن!

نمی دانم چرا این روزها از پس هر دوستی، محبت، ارتباطی ساده و عادی، نگاه هایی پیچیده و  آلوده و گودالی از تعفن می بینم!

+ طی مدت زمانی کوتاه، خیلی ها نگاه و تصور ذهنی ام از شخصیت شان را تغییر داده اند – انگار لباس و چهره و شخصیت ها تغییر یافته و به نقش و شخصیتی تازه در آمده اند و من تنها به تماشای این تغییر و در انتظار شروع بازی جدید نشسته ام ... ! شاید هم وارد سالن نمایش دیگری شده ام، نمی دانم ...

+ دیالوگ : از ریخت این دنیایی که شماها توش زندگی می‌کنید بدم میاد ... !

اندر احوالات انتخابات شورای شهر ما!

وقتی دندان عقل آدمیزاد عاریه باشد همین می شود که هست. ما روی انتخابات شورا زوم کرده بودیم. پای صحبت خیلی از نامزدها نشسته بودیم که انصافا برخی از آن ها در حوزه شهرسازی حرف برای گفتن داشتند و حالا حسرت عدم حضور شان را می خوریم. ما به داشتن شورایی قوی فکر می کردیم چرا که شورای قوی، شهردار قوی را انتخاب می کند.
ما برای کمیسیون فرهنگی شورا نگران بودیم. ما روی اصحاب فرهنگ و هنر حساب باز کرده بودیم که نیت صد ساله داشتیم که درخت بکاریم.. تکلیف شناس بودیم و مثل برخی ها صرفا کلیشه وار نمی گفتیم: احساس تکلف...احساس تکلیف.... 
غرض ما ورود گفتمان فرهنگ و اندیشه و تخصص بود به شورا.
اما عجالتا رژ لب و سایه پلک و فرموژه دغدغه بسیاری از همشهریان هست و ما باید برویم سماق بمکیم...

نوشته از : فرهاد باغشمال

جای آن مرد خالی ست!

این روزها جای مردی که می گفت:

- ما آمده ایم بگوییم ادب مرد به زدولت اوست... ما  جمع شده ایم بگویبم از دروغ خسته شده ایم... ملت ما به تنگ آمده است ...

واقعا خالی ست ...

کاش می بود و باز می گفت ...

 

حال کنون!

اوضاع رو به راه نیست! بقولی؛ در سرم آوایی ست ...

پ.ن :

مردمان همه سپاهیان مرگند! ... دیگر تاب دروغانم نیست. در آن پلیدترین هنگام که چون مرمان بسیارتر از بسیار شوند؛ و دروغ از هر پنج سخن چهار باشد. ... ما همه شکار مرگ بودیم و خود نمی دانستیم... - مرگ یزد گرد - بهرام بیضایی

من و سه نما از یک موضوع خاص!

نمای اول –

اداره ارشاد استان -

ببخشید آقای (...) اون نامه ما آماده است؟/ {خنده} نه/ چرا؟/ فعلا در حال بررسی گزارش ات درباره ارامنه تبریز هستیم/ چه بررسی؟ ما که از قبل شما رو در جریان گذاشته بودیم!/ بله ولی نه اینطوری؟/ چطوری؟/ حالا ... بررسی می کنیم به مدیر مسئول تون خبر میدیم، با خود تو هم کار داریم؟/ چه کاری؟/ چرا با اینا مصاحبه کردی؟/ یعنی چی آخه؛ نمیدونم قضیه چیه! ما که از دو هفته قبل براتون نامه نوشته بودیم که می خوایم درباره این موضوع پرونده کار کنیم، شما هم که موافقت کرده بودید، پس الان مشکل چیه؟/ ما فقط با خلیفه گری هماهنگ کرده بودیم، شما به چه عنوانی با پژهشگر ارمنی و مدیر باشگاه ارمنی حرف زدید؟ باید برا تک تک این افراد مجوز می گرفتید!/آخه چرا؟ مگه اینا شهروند اینجا نیستن؟ما بعنوان یک شهروند باهاشون مصاحبه کردیم/ حالا فعلا برو بهتون خبر میدیم، برو ...

نمای دوم –

دفتر کار- تماس یکی از دوستان-

آقا میگن یه گزارش در مورد ارمنی ها توی نشریه چاپ کردید، قضیه اش چیه!؟/ قضیه خاصی نداره یه پرونده مناسبتی بود!/ کی کار کرده/ خودم! چطور/ واقعا؟ آخه چرا؟/ مگه چیزی شده؟/ تو مگه نمیدونی آذربایجانی ها با ارمنی ها دشمنن!؟ پانترکیست از چاپ این گزارش عصبانی هستن! مواظب خودت باش/ ای بابا بیخیال .../ به هر حال کار خوبی نکردی، توی چندتا سایت بدجور علیه ات جبهه گرفتن/ بیخیال ... بهشون از طرف من سلام برسون بگو باشید تا صبح دولتت تان بدمد که هیچ وقت نخواهد دمید ...

نمای سوم –

چهار راه شریعتی(شهناز) - مواجه با کارن سرکیسیان (پژوهشگر ارمنی)

سلام آقای سرکیسیان با زحمت های ما؟/ سلام چه زحمتی، ما شرمنده شماییم/ نه بابا ما شرمنده ایم که کلی بهتون زحمت دادیم ، چه خبرا؟/ نه شما لطف دارید، خبر اینکه اون پرونده تون خیلی عالی بود، از طرف دفتر تهران خیلی ازتون تشکر کردن و مصاحبه تون رو هم به زبان ارمنی ترجمه و منتشر کردن/ خواهش می کنم ما وظیفه مون رو انجام دادید، به هر حال شما هم جزیی هویت شهری ما هستید/ کار نشریه شما ماندگار و تاثیر گذار بود، ایشالا بعد از این هم مارو فراموش نمی کنید / ما همیشه در خدمتیم...

پ.ن : اینجا چاهک متعفن دنیاست ...

ویژنامه های نوروزی

چند روزی بود که به فکر بروزسانی اینجا بودم ولی موضوع و حرفی برای گفتن نداشتم، تا اینکه پست جدید فرشید رو دیدم و نا خودآگاه کارهای یک سال اخیر در کرنر و آذرپیام رو توی ذهنم مرور کردم. بخصوص این اواخر که کمی فشار کاری بخاطر ویژنامه های نوروزی زیاد شده بود. برخلاف گفته فرشید، سهم من از ویژنامه نوروزی امسال آذرپیام از پارسال کم بود ولی کرنر در یک ماه اخیر خیلی زیاد کار داشت. کرنر که تجربه تازه ای بود، ولی آذرپیام پارسال هم بودم. با این حال امسال هر دو خیلی خوب  بودند. دست تک تک اعضای تحریریه درد نکند. از طرفی دیگر شاید همه گفتنی های لازم رو توی این ویژنامه ها گفتم. بخصوص یادداشت تیتر اصلی کرنر!

azarpayam447

corner41

برای دریافت فایل pdf هر دو ویژنامه آدرس ایمیل تون رو کامنت بذارید.

راه و همراه

احساس می کنم نیاز به یک تغییر اساسی دارم. شایدم تغییرات اساسی! گاهی وقت ها در طول راهی که میری احساس می کنی مسیرت اشتباهه، یا اینکه آخر راه مشخص نیست. شایدم به آخر راه رسیدی و آخر راهی که انتخاب کردی همین جاست و برای ادامه باید راه دیگه ای رو انتخاب کنی. راهی که متفاوت از قبلی باشه.

هر راهی، همراهی میخواد. تا حالا چند تا همراه خوب داشتم. همراه هایی که خیلی وقت ها منو از مسیرهای انحرافی و توقف باز داشتند. احساس اینکه چند نفر همیشه هستند که مثل خودت فکر می کنند و بعضا هم راه مشترک رو طی می کنند، آرامش خیال وصف ناپذیری دارد.

حالا تصور اینکه توی راه جدید، شاید دیگه این همراه ها نباشند، خیلی عذاب آوره...  شاید راه جدید همراه جدید داشته باشه ولی دلبستگی به همراه های قبلی رو نمیشه نادیده گرفت، چون هنوز ناگفته ها و نادیده های زیادی است که میشه با این همراه ها گفت و دید! ولی ... ! هر همراهی برای خودش راهی دارد. دردی دارد ... دانستن راه و درد این همراه ها و فهمیدن تفاوت ها و فاصله ها کمی تردید آور است. تردید از ادامه همراه بودن یا همراه شدن  ... !

دانستن و دیدن مشکلات و دردهای این همراه ها خیلی سخت تر از تحمل درد خود انسان است. همراه بودن درد های یک تعداد خاص که به نوعی کنار همدیگه هستند تحمل درد رو بیشتر میکنه. همراه هایی که هر کدوم توی دنیای خودشون تنها هستند ...

پ.ن : احساس می کنم توی دور تسلسل افتادم. نیاز به یک فضا و شرایط جدید دارم... رفتنی می باید ...

معامله گری نیروهای ارزشی

میگم: چرا به خبرنگار ما اجازه مصاحبه نمیدید!؟ میگه: معامله گر خوبی نیستید! میگم: چه معالعه ای؟ میگه: هفته گذشته با اون مطلب " ..." به ما توهین کردید. میگم: یعنی آستانه انتقاد پذیر تون اینقدر پایینه؟! اون فقط یه مطلب طنز بود! میگه: تهمت زدید. شما باید بدونید ما هر چی باشیم بالاخره از نیروهای ارزشی انقلاب هستیم. اینو میگم که حواستون باشه! میگم: باشه! ممنون. خداحافظ
مکث: " ... بر بی شرم مردمان که شمائید" - سوسن تسلیمی- مرگ یزد گرد

دو صفت برتر زندگی سگی!

گاوداری عموم دوتا سگ داره، یکی شان مثل سگ های شهری خودمان فقط پارس می کند ولی آن یکی کمی وحشی ست و تا بحال چند نفر را گاز گرفته. ولی امروز وقتی وارد گاوداری شدم، یک توله سگ خیلی خوشگل اونجا بود، وقتی منو دید دوید سمتم، خیلی باحال بود، پسر عموم چند روز پیش اطراف گاوداری پیداش کرده و چون دیده گرسنه است با خودش آورده و بهش غذا داده و نگه اش داشته، کمی باهاش بازی کردم، دلم براش سوخت، به شوخی به پسر عموم گفتم حواست باشه بچه است میره میافته یه جایی بلایی سرش میاد یا اینکه آن سگ وحشی یک بلایی سرش میاره، پسر عموم برگشت، گفت: نگران نباش اینا از ما بیشتر می فهمند! گفتم چطور؟ گفت: این سگ آنقدر فهمیده است که وقتی میخواد ادرار کنه میره بیرون از گاوداری! وقتی هم در بسته است پشت در منتظر می مونه تا در را باز کنیم و برود بیرون. جا خوردم! پسرم عموم گفت: اکثرسگ ها همین طوری هستند، جایی که خودشان زندگی می کنند را  تمیز نگه می دارند( به گند نمی کشند)! در مورد سگ وحشی هم هیچ برخورد و اختلافی باهم ندارند، حتی اگر غذایشان باهم متفاوت باشد، هیچ کدام سراغ غذای دیگری نمی رود، بقولی به حقوق هم احترام قائلند!

ناخوداگاه حالت مقایسه این موضوع با زندگی روزمره انسانی خودمان در ذهنم پیش آمد، برایم خیلی جالب بود. جالب بود که سگ، که ما انسانها ها همیشه به چشم نجس به آنها می نگریم و آن را همواره پست ترین می نامیم، اینگونه به زندگی خود ارزش قائلند!

براستی کاش ما انسانها نیز گاهی رفتاری همچون سگ داشتیم و حداقل اطراف زندگی مان را با رفتار های مان کثیف نمی کردیم تا هم زندگی خودمان و سایرین به گند کشیده نشود و در آخر به حقوق هم احترام می گذاشتیم، حتی اگر قدرت مان بیشتر بود.

پ.ن : ما نمیدانیم اسم اعظم سگ/ ما نمی فهمیم هیچ از غم سگ / ما سگ مردمان که وفا می کنیم عین سگ/ ما که نمی دهدمان هیچ جهان محل سگ/ ما که پارس می کنیم/ما که رنج می بریم/ ما که دم تکان می دهیم ... – محسن نامجود

دو عکس از توله عکس در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

اندر احوالات جماعت ما ...

به واقع ما جماعت عجیبی هستیم. جماعتی که در هر محفل، منییت حرف اول و اخر آنهاست. همیشه باور و اندیشه خود را برتر و در هر کار خود را لایق ترین میدانند. تعصب و خودشیفتگی عجیبی هم دارند. طوری که همیشه سعی در تحقیر و کوچک شمردن نظر مقابل  داشته و در بهترین حالت در ظاهر موافق اند و در باطن مخالف و تمسخر گر ...! به بیانی کوتاه تر، این جماعت خداوندان و استاد شعارند، شعار اما نه چندان اهل کارند... /

آری، ما جماعتی هستیم که به همدیگر چون خار چشمیم و ناباور و بسی بد گمان... ! براستی که همیشه منتظر آنیم که سر یکی به سنگ بخورد و با افتخار بگوییم " دیدید حق با من بود!" و از این سر شکستگی ها لذت ها می بریم ! شاید به همین دلیل لایق بدترین ها شده ایم. چون نیت و تینت هایمان پاک نیست! کاش ظاهر و باطن ها یکی بود. ریا نبود! فریب نبود! خود برزگ بینی نبود! کاش فقط انسان بود ...

آرزوی شب

تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف...

لرزشی روی میز کنار تختم میافتد...

از این صدا متنفر بودم اما ...

چشمایم را میمالم...

آرزو می کنم ... کاش تو باشی!

سکوت می کنم آرزوی بی جایی بود ... !

 

این روزها هیچ چیز زیبا و لذت بخش نیست! انگار همه بنا تکلیف زندگی می کنند! جملگی یک حرفی می زنند و یک جور دیگر عمل می کنند. دیگر هیچ اعتمادی به مردمان این شهر نیست...

درمانی برای دردی غریب

این روزها احساس می کنم کاری باید کرد. حرفی باید زد. دردی را باید درمان کرد. دردی چندین ساله... دردی غریب ...

زمان هایی  این درد دیوانه می کند. هر از گاهی درمان هایی موقت را تجربه کرده ام اما هیچ وقت راه درمان دایمی را نیافته ام. احساس دوگانگی عجیبی دارم. نمیدانم کار درست چیست. حرف درست و راه برون کدام سو ست. گاهی فکر می کنم دلیل این بیگانگی درونی، عدم اعتماد به نفس است. زیاد اهل اعتماد نیستم. نه به خود و نه به دیگران... ! این بدبینی و عدم اعتماد بعد از آن انتظار و اتفاق متفاوت بیشتر شد... !سخت است که  بعد چند سال حرف و دردی دلی نگویی تا شرایط بهتر از آنچه هست شود و وقتی شرایط بهتر از آن چه بود می شود، می گویی، بفهمی که دیگر دیر شده... ! درد زمانی عمیق تر می شود که می شنوی تصمیم و راهی که چند سال قبل انتخاب کرده ای اشتباه بوده... . باورش است ! شاید این دلیل بهانه ای بیش نباشد ... !

ولی این را خوب فهمیده ام که  نباید راه و درمانی متفاوت را برای مقصدی مشخص و دردی آشنا انتخاب کرد ... ! و اینکه لزوما انسان ها همانی نیستند که می پندارم...

ولی باز امیدوارم. هنوز رویاهایم را رها نکرده ام هنوز به این گفته معتقدم که  "بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری... !"

کاش مجالی برای برگزیدن درمانی دیگر برای این درد غریب می بود...! کاش راه دیگری برای رسیدن نمایان می شد، راهی که نیازی با به بازگشت و شکستنی دیگر نباشد... ! کاش می شد یک باردیگر تکرار می شدیم...

بعد از این، دیگر انتخاب کارها و راه ها و حرف های آینده دشوار است . تحمل احساس اینکه هر کاری یا حرفی موجب بدتر شدن این کنون خواهد شد، سخت است.

راهی هم به ذهنم نمی رسد ولی گمان می کنم حتما راهی باید باشد ...

 پ.ن :

شازده کوچولو پيش روباه بازگشت و گفت:
-
خداحافظ ...
روباه گفت: خداحافظ و اينک راز من که بسيار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
-
آنچه اصل است،‌ از ديده پنهان است.
-
آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
-
عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.
روباه گفت: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نبايد فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، هميشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
-
من مسئول گل خود هستم...

گفت: خدانگهدار... !
روباه گفت: - خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ... سَر نمی بیند.

تولد نوشتن ...

 هیچ وقت خودم را یک وبلاگ نویس ندانسته ام. اصلا نمیدانم یک وبلاگ نویس چگونه باید بنویسد! اوایل که با آن دوست در وبلاگ خاطره انگیز (آرمان آبادی) می نوشتیم تا حدودی چارچوب و اصولی برقرار بود ولی پس از فیلتر شدن آن وبلاگ و رفتن آن دوست. خودم این وبلاگ را با نام "کایوس" ایجاد کردم و بیشتر خواستم دغدغه های ذهنی خودم را بنویسم. از وقتی هم که اسم این وبلاگ را به "روزهای بی تقویم" تغییر دادم این دغدغه نوشت ها بیشتر شد. نمیدانم چرا هیچ وقت نتواستم آن شور و شوق اوایل را در وبلاگ داشته باشم. از بابت علاقه و سر زدن به دوستان وبلاگی تا حدودی عملکرد خوبی داشته ام ولی برای نوشتن نه...! تقارن عجیبی ست بین سرگذشت من و این وبلاگ...! از چند روز قبل که به سالروز تولد خودم و این وبلاگ نزدیک می شدم دلم  میخواست یک چیزی را که بشود عنوان پست بر آن گذاشت برای وبلاگ اماده کنم. چیزی شبیه پست های "آرمان آبادی"...! ولی ذهنم به جایی نرسید! بطورکلی این روزا حس نوشتن نیست! حتی در مطبوعات هم چندیست که آنطور که خودم دوست دارم ننوشته ام! بیشتر در حد رفع تکلیف...! نمیدانم این وضع تا به کی پایدار خواهد ماند...! تنها چیزی که میدانم این است که فعلا فقط می خواهم بخوانم... ببینم و گاهی بیاندیشم...! حس می کنم برای گفتن همیشه وقت هست...

به هر حال امروز فقط خواستم بگویم این وبلاگ دو ساله شد ...

احساس خردینگی می کنم!

احساس می کنم دشوارترین کارها برای نویسنده- دست کم برای من- زندگی کردن است. واقعا چگونه باید زندگی کنم؟همیشه احساس می کرده ام بلد نیستم زندگی کنم و آیا برای دیگران، دشوارترین امور زندگی کردن نیست؟ چقدر دشوار است زندگی کردن! فقط پس از این که کاری در نوشتن انجام می دهم تازه به یاد می آورم که گویا در حین کار مشغول زندکی کردن بوده ام و بس! ولی چه ثمر؟ چون به یادش می افتم که دیگر گذشته است! او را که خبر شد، خبری باز نیامد...!

"نون نوشتن" - محمود دولت آبادی

 پ.ن: تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن! بگو ماهی ها حوضشان بی آب است...

خسته ...

نشسته بود کنار پنجره و غروب را که به خیابان هجوم می آورد تماشا می کرد. سرش به پرده ها تکیه داشت و در مشامش بوی پارچه خاک آلود پیچیده بود. خسته بود. خیلی خسته ...

 

برای او: نوشته بودی برای شب های پاییزی... امیدم به همین شبهاست ...  دیگر چیزی از پاییز نمانده است... پس کی خواهی آمد... ؟