بازهم سردرد. از آن شدیدها... همان هایی که دیوار وار به کوی و خیابان می کشاندم. امّا امشب خیلی خسته ام ... تازه بعد از 13 ساعت به خانه برگشته ام. طبق عادت قرص ژلوفنی می خورم و بی آنکه لباس هایم را عوض کنم. دراز می کشم... دلم می خواهد بخوابم ولی نمی توانم. منی که خواب را شب ها با هزار ترفند همبستر خود می سازم، نمیدانم اکنون از کجا می توانم پیدایش کنم. بی اختیار ذهنم درگیر مسایل و اتفاقات روز می شود.کارهای کرده و نکرده، قرارهای رفته و نرفته، کسانی که دیدم و نشد ببینم، حرفهای گفته و نگفته! دیشب، فکه ام درد می کرد. دردی ناآشنا ولی من برای ان هم درمان آشنا ترتیب دادم. قرص ژلوفن!
فکر می کنم.... باز پشیمان و ناراضی ام! ناراضی از خودم. از کارهایی که کرده ام. از جاهایی که رفته ام. کسانی که دیده ام و حرف هایی که گفته ام ...
فکر می کنم ... به چند روز تعطیلی پیش رو ...! چه کارهایی می خواهم انجام دهم. کجاها می خواهم بروم. چه کسانی را بایدببینم؟ چه حرف هایی باید بزنم؟
دلم می خواهد این چند روز را هیچ کاری نکنم. جایی نروم! هیچ کس را نبینم! با کسی حرف نزنم! دلم سکوت می خواهد! دلم آرامش می خواهد! به معنای واقعی اش!
ولی نمی شود. تلفن رنگ می زند! چند بار بی آنکه صفحه گوشی را ببینم رد می کنم! ولی طبق معمول دست بردار نیستند! " سلام؛ تیتر یک و سرمقاله امروز رو چیکار کردی؟ خبر انتخاب استاندار رو چطور پوشش دادی؟ فعلا که چند تعطیلی و وقت داری. فردا بیا دفتر در مورد کار سایت و بچه ها صحبت کنیم" با کوتاه ترین جملات ممکن جواب می دهم و پایان تماس!
سردردم بیشتر می شود!
امروز، شاید برای صدمین بار در این 25سال و 10 ماه ، از خودم احساس تنفر کردم. احساس می کنم، خودم را بیخود و یا بیش از حد درگیر مسایلی کرده ام که جز دردسر فکری، هیچ هم برایم نداشته! کاش می توانستم جور دیگری باشم!
ولی می خواهم از این پس باشم ...
می خواهم...
ساعت10 . زمان اخبار است . می روم سراغ تلویزیون. سر خط خبرها ...
گوشی بار دیگر به صدا در می آید. این بار اس ام اس . " فردا صبح بیا باشگاه . حاجی اومده. جلسه داریم"
. می نویسم: " اوکی" .
می گذرم....کانال ها را یکی یکی رد می شوم ...
سریال شهریار – قسمت 13 - باید آخرهایش باشد چرا که آن بازیگر نقش جوانی شهریار، همانی که هیچ گاه اسمش درخاطرم نمی ماند ولی صدایش همواره در ذهنم است، در حال خواندن شعر است.
"سایه جان رفتنی هستیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟
بدتر از خواستن این لطمه ی نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما که در خانه ی ایمان خود ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگــران فاتحه از ما خــــــــوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟"
این هم تمام می شود ...
...باز به فکر می روم . سردردم کمتر شده است اما همچنان پکر و بی حوصله ام ...
می روم اتاقم . کامپیوتر را روشن می کنم و ویندوز بالا نیامده کلید خاموش را میزنم!حوصله آن را هم ندارم... بی اختیار دستم می رود سمت کتاب های ولو شده رو میز . –"تشریفات" – نوشته عباس پهلوان –حس می کنم هنوز مثل همیشه برای این یکی حوصله دارم. همراه کتاب به رختخواب می روم.
می خوانمش ...
- صفحه 52 –"و یک شب دیگر" را ...
+ هیچ کس ندانست از آن روز چندبار فرو ریخته ام . تنها با دیدن کسی که شاید فقط لباس هایش شبیه تو بود ...