چادرهای سرخ

هر روز شادی هایم را تشیع میکنم

و زندگی مردانه ات را به خاک می سپارم.

برروی تمام نوشته هایم نعش خونین تو افتاده است

و بر روی شعرهایم پلاکت همچنان آویزان است

همان پلاکی که هیچ وقت از خودت جدایش نمی کردی

و تو هر روز برایم غزل می خوانی از دیوان مولوی،

برایم نقاشی می کشی از کربلا و قدس...

و برایم از جنگ می گویی مثل همان روزها،

هنوز هم می گویی فاصله ات را با قرآن کمتر و کمتر کن

چون منشا تمام نیکی هاست

هنوز هم می گویی جان شما و فرمان رهبر...

 

 

*** به وبلاگ چادرهای سرخ خوش اومدید ***

 

سلام به همه ی دوستان همراه...

مرسی از حضور سبزتون در چادر سرخ...

فقط یه خواهش خواهرانه...

لطف کنید برای استفاده از دلنوشته ها و شعرها نام نویسنده رو ذکر کنید...

" ممنونم "

این هم برای دوستانی که خواستن پروفایلم رو براشون بذارم

 **پروفایل مدیر وبلاگ در آدرس http://chadoresorkh.blogfa.com/profile نمایش داده خواهد شد.**

 

صحیفه امام

ملتی که بانوانش در صف مقدم برای پیشبردمقاصد اسلامی هست؛ آسیب نخواهد دید.ملتی که بانوانش در میدان های جنگ با ابر قدرت ها و با مواجه شدن با قوای شیطانی قبل از مردها در این میدان ها حاضر شده اند پیروز خواهد شد. ملتی که شهید در راه اسلام؛ هم از بانوان دارد و هم از مردها و شهادت را هم بانوان طلب می کنند و هم مردها ؛ آسیب نخواهد دید... 

( صحیفه امام ؛ ج ۱۳؛  ص ۱۲۹) *

کجایی تو؟

پناه لرزش دستان من کجایی تو؟

تب و تابم " توان من کجایی تو؟

کجای حادثه گم شد پلاک زیبایت؟

شهید بی سر و پیکر.استخوان من کجایی تو؟

اینجا به روی خون نابت رنگ می پاشند

رنگین ترین رنگین کمان من کجایی تو؟

شهر سیاه و دختر سرخاب مالیده

چادر سرخ ایمان من کجایی تو؟


فهیمه رجاییان " یلدا "

...جان من و صد چون من فدایت

 

زیبا ، سلام

آقا ، سلام

رعنا ، سلام

سبزتر از جنگل

آبی تر از دریا

سرخ تر از خورشید

سلام....

 

سبز قبا

امشب بی قرار توایم

از حرا بگو

از آسمان هفتم

برایمان از خدا بگو...

امشب گوش زمین و زمان به توست

بخوان... برایمان علق بخوان

بخوان به نام نامی خداوند

 

 

"فهیمه رجاییان ؛ یلدا "  

 

!!!کمی سیاسی

بعضا از برخی افراد شنیده می شود که حرف های جلیلی همان شعارهای احمدی نژاد 84 و 88 است. این ادعا را امروز در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی از قبیل فیس بوک و گوگل پلاس بیشتر میتوان دید و شنید.
البته گوینده با لحن تمسخر و کنایه آمیز این مطالب را میگوید. گویا چون احمدی نژادی که شروع دوران ریاستش بر جمهوری اسلامی با گفتمان مقاومت و زنده کردن ارزشهای اسلام و انقلاب همراه بود و در آخر بخاطر نشست و برخواست با افراد منحرف،عقایدش دچار انحراف شد پس هر کسی که از این به بعد شعاری بدهد که بوی مقاومت، عدالت و پاسداری از ارزشها و مبارزه با غرب بدهد، به درد ریاست جمهوری نمی خورد و حتماً قرار است که منحرف شود!!!
حقیقت اینجاست که احمدی نژاد اسطوره ای بود که هوش و ذکاوت بسیارش باعث شد که دچار تکبر شود و این تکبر بود که وی را از عرش به فرش کشاند همانطوری که تکبر شیطان وی را از عرش راند.
مرحوم آیت الله خوشوقت نیز همواره در جمع اطرافیانشان از هوش و زیرکی احمدی نژاد سخن به میان می آوردند و میفرمودند که بنده دعا می کنم که این تیزهوشی ایشان خللی در ایمانشان وارد نسازد.


دکتر سعید جلیلی علی رغم هوش و ذکاوت و زیرکیِ بالایی که دارند بر عکس احمدی نژاد از غرور و خودبزرگ بینی برخوردار نیستند و تواضع و خشوع ایشان در مقابل اطرافیان و تمام کسانی که با ایشان برخوردی داشته اند زبانزد خاص و عام است.
دکتر جلیلی تا اینجای کار نشان داده اند که به هیچ وجه اهل تندروی در هیچ مسئله ای نیستند و علی رغم ایستادگی شان بر حفاظت از آرمانها و ارزشهای اسلام و انقلاب، اهل تعادل و گفتگو نیز هستند.
هیچ وقت با یک قطره آلوده دریا آلوده نمی شود. همانطور که با گمراه شدن پسر حضرت نوح خللی در قداست شیخ الانبیا حضرت نوح(ع) وارد نشد و یا با ضد ارزش شدن برخی فرزندان و نوه های امام خمینی(ره) ذره ای از ارادت مردم ولایی ایران اسلامی نسبت به آن امام بزرگوار و فرزندشان مرحوم حاج احمد آقا کم نشد.
هدف به اهتزاز در آوردن پرچم اسلام در سراسر دنیاست و این عمل جز با مقاومت و شهادت امکان پذیر نیست و این فاکتورهای ارزشمند را اکنون و در این دوره حساس کسی جز جانباز سرافراز دکتر سعید جلیلی دارا نیست.


...آقا

 

 

این توصیه را به همه ی دوستان و نزدیکان می کرد؛
می گفت:" هر وقت که خدا به شما بچه داد، وقتی که زبانش
 
داشت باز می شد، قبل از همه، کلمه ی "آقا" را به او یاد بدهید".
به من هم چند بار گفت.
خودش که فرزندمان را ندید، ولی یکی از چیزهایی که بر آن تاکید می کرد؛همان بود؛
می گفت:" کلمه ی "آقا" را به او یاد بده؛ هم از نظر لفظ ساده است، هم به آن منظوری که شما یاد می دهید،کلمه ی بزرگ و با عظمتی است".
منظورش از آقا،وجود مقدس حضرت قائم آل محمد_عج الله تعالی فرجه الشریف_ بود.
_____________
خاطره ای از شهید امیر عباسی

چادر سرخ ۶ " می خواهید چه کاره شوید؟ "

 

 می خواهید چه کاره شوید؟

 

اونقدر قشنگ می نوشت که همیشه انشاها و مقاله هاش رو می زدن به درو دیوار مدرسه؛

چون همه بچه ها دوست داشتن اونا رو بخونن.

یه روز موضوع انشاء این بود: «در آینده می خواهید چه کاره شوید؟»

همه منتظر بودن ببینن طاهره چی می نویسه.

شروع کرد به نوشتن و یه چند خطی هم نوشت.

ولی بعد هرچی نوشته بود رو خط زد و اینطور نوشت:

«به من الهام شده که خیلی زود می میرم، البته با شهادت.

اگه الان هم درس می خونم، برای دکتر و مهندس شدن نیست،

«فقط برای اینه که خدا رو بهتر بشناسم!»

 

شهیده طاهره هاشمی

شهید شاخص سال ۹۲

تولد:۱/۳/۱۳۴۶

شهادت:۱۳۶۰
علت شهادت:بمباران آمل
برگرفته از:عروس آسمان


امام صادق (ع) فرمودند:

هرکس برای خدا علم بیاموزد و برای خدا به آن عمل کند

و برای خدا به دیگران بیاموزد ؛ در ملکوت آسمان ها از او به بزرگی یاد شود و گفته شود برای خدا آموخت و برای خدا عمل کرد و برای خدا یاد داد.

 

....پشت پنجره های بقیع

 

لامپ ها رو خاموش کن و سکوت!!!!

ریز ریز گریه کن!!!!

هیسسسسس!!

آرومتر...اونقدر آروم که بغض ، بیشتر به گلوت چنگ بندازه...

غمت بیشتر شده مگه نه؟!!

آخ که چه غربت غریبی!!!!

....

بقیع...

تاریکی و سکوت...

جایی که حسرت عاشقاش چند شمع روشن و یه دل سیر گریه ست و

آرزوشون یه گنبد طلا و یه دسته کفتر

" یا امام رضا "

 

 

فقط چند شمع روشن کن

خجل شو از شرمساری اشک شمع

گریه کن..

بلندتر...

اینجا گریه کردن جرم نیست..

تب شو ....

بسوز از تب داغ پسر حسین.

مهر نه !!!

سجاده نه !!!

خاک شو !!
غریب مثل بقیع

شرمنده ی سجده های مرد سجاده نشین

چشم ها تو ببند و همراه آقا  تجسم کن

خیمه هارو.....

بچه هارو.....

اسارت عمه رو....

واااااای!! سر به نیزه هارو.....

داداش اکبرو داداش اصغرو.....

کدومش رو می تونی تجسم کنی؟؟!!!

 

شرمنده ی چشم های تب دارتم....

 "السلام علیک یا سید الساجدین "

 

فهیمه رجاییان

چرا چادری شدی ؟؟!!؟؟

 
 

 

گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟

گفتم: چه می‌دونم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری!

گفت: نچ!

گفتم: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!

گفت: نچ!

گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی

بیشتر دوستت دارم!!

گفت: اره تقریبا نزدیک شدی!

گفتم: آها!! دیدی گفتم همه‌ی قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!!

گفت: برو بابا… دور شدی باز!

گفتم: خب خودت بگو اصلاً

گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “حضرت زهرا س” ست،

خواستم کمی شبیه “ خانومم ” باشم تا بیشتر دوستم داشته باشد...!

 

*یا فاطمه الزهرا....*

 

" وبلاگ دختران چادری "

" چادر سرخ 7  " ام الشهدا   

 

 " شهیده  جمعه خونین مکه "

 

بهش می گفتن ام الشهدا . آخه سه تا از بچه هاش و یه برادر و یه دامادش رو برای اسلام داده بود.

هیچ وقت عصبانی ندیدمش ؛ جز یه بار.

اونم یه روز عصر بود که همگی توی حیاط نشسته بودیم.

مامان از خستگی خوابش برد. ما هم بی سرو صدا آماده شدیم که برای نماز مغرب بریم مسجد.

وقتی داشتیم ازدر می رفتیم بیرون پا شد و خیلی بلند " استغفرا... و لا اله الا ا... " گفت و

با عصبانیت پرسید: پس چرا بیدارم نکردین؟ "

گفتیم : " آخه خسته بودی ، ما هم دلمون نیومد بیدارت کنیم ".

همونطور که داشت وضو می گرفت ، گفت :

" من همه زندگیم به نماز اول وقته . نمی خوام کاهل نماز باشم  ،

تا حالا به هیچ دلیل نماز اول وقت رو ترک نکردم ".

 

یک خاطره از فرزندش حاج محمود پویان

 

وقتی به فاطمه گفتند که اسمش برای حج درآمده، انگار بال درآورده بود.

پارچه خرید و با دستان زحمت کشیده و پینه بسته اش لباس احرام دوخت.

به خانه ی همسایه ها رفت و حلالیت طلبید.

دختر و داماد و عروس و پسر را جمع کرد توی خانه و با همه وداع کرد.

آن ها که رفتند، گفت: « محمودجان این ها که می گویم به وراثم هم بگو. من از شما جدا می شوم می روم و شاید دیدارمان به قیامت بماند.

از مال دنیا چیزی انباشته نکرده ام که بین شما تقسیم کنم حتی همان اندکی را که هر از گاه مسئولان نظام جمهوری اسلامی می دادند، می بخشیدم به مسجد و خرج خیرات و یا صندوق کمک به رزمنده ها می کردم.

از مال دنیا شما را بر حذر می دارم. همه تان را به وحدت کلمه و پشتیبانی از همدیگر و حمایت همه جانبه از ولایت فقیه و امام امت سفارش می کنم.

محمودجان اگر لیاقت نداشتم که از شهدا باشم،لااقل مرا در ورودی بهشت زهرا (س) دفن کنید تا کسانی که با فاتحه بر قبور شهدا می آیند از روی قبر من بگذرند و فاتحه ای هم برای من بخوانند.»

و بالاخره مادر به آرزویش رسید و شهید راه حق شد.

اما صورتش چنان با آب جوش سوخته بود که قابل شناسایی نبود. پدرم نتوانسته بود او را شناسایی کند؛

مدتی بعد 59 نفر شدیم و به جده رفتیم و من بعد از 75 روز جسد خون آلود مادر را در سردخانه بیمارستانی در جده شناسایی کردم و با پیکر مادرم به هرمز برگشتم.

 

شهیده فاطمه نیک

 

 

تولد : ۱۳۰۰

شهادت : ۱۳۶۶

علت شهادت: راهپیمایی برائت از مشرکین ، مکه مکرمه

برگرفته از : تعبیر یک خواب


امام صادق (ع) فرمودند :

فضیلت خواندن نماز اول وقت نسبت به تاخیر  انداختن آن ،

مثل فضیلت آخرت به دنیاست .

 

 

!!! لکنت

 

چرا تو بابا نداری؟!!

 

 

بچه که بودم یه جای امن داشتم برای چشمای خواب گرفته م

پاهای بابایی...

بچه که بودم یه جای امن تر داشتم برای گریه هام

بغل بابایی...

بچه که بودم یه کوه محکم داشتم برای شیطونیام

سپر بلا ، بابایی...

بچه که بودم یه مرهم داشتم برای زمین خوردن تو بازیام

بوسه ی شیرین لبای بابایی...

 

بزرگ شدم ...

زمونه سیلی زد ؛ دلم سوخت!!!

دلم از روی ناقه افتاد ؛ دلم سوخت!!!

دردی دیدم که درمون نداشت ؛ دلم سوخت!!!

همه امیدم و بردن و من پشت سرش مدام زمین خوردم ؛ دلم سوخت!!!

یه سر و یه پیکر خسته  نشونم دادن ، گفتن باباته !!!! منم فقط تونستم هجیش کنم

ب ...ا...ب..ا..ی...ی !!!

موهات ب ا ب ا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سرت ب ا ب ا ؟؟؟؟؟؟

لبت ب ا ب ا  ؟؟؟؟؟

دلم سوخت وقتی نازم و کشیدن و نازت و نخریدن!!!!!!

دلم سوخت وقتی اشکم و پاک کردن و به اشکات خندیدن!!!!!!!!!

دلم سوخت وقتی زمین خوردم و زیر پروبالم و گرفتن و ...................

 

 دارم می سوزم  دختر آب

میگن یتیمی و...

میگم یتیمم!!

قربون دل یتیمت ؛ من و ببخش ...

 

سلااااااااااااااااااااااااااام

 

سلام و ایام به کام

اول از همه ...عزاداری همتون قبول

انشالله به حق ارباب و به برکت پیرهن مشکیش  ناکام کربلاش نمونیم

یه تشکر بلندبالا و خاص از همه ی دوستانی که تو این ۳ ماه

که دست و پا شکسته بود وبلاگم ، زیر پرو بالش و نیگه داشتن تا زمین نخوره.

معذرت بابت کامنت های بی جواب

تشکر بابت لطفتون به من و چادرسرخ

از همتون ممنونم

شاید نشه مثل قبل پست جدید بذارم

و گاه گاهی شاید مهربونیهاتون بی جواب بمونه

عفو بفرمایید ...

سعی میکنم حتی الامکان از شرمندگیتون دربیام

اما با این تفاسیر بازهم خیالم راحت و دلم قرصه که با وجود شما

چادرسرخ تنها نمی مونه....

 

... که ما وارثان چادر سرخیم ...

 

یا حق...

 

 

" چادر سرخ ۶ " چادر گل قرمزی

 

چادر گل قرمزی

 

برای همه دخترانش که به سن تکلیف می رسیدن یه چادر می گرفت،

 یه چادر گل قرمزی هم برای من گرفته بود و قرار بود اون روز، سر سفره افطار بهم هدیه بده.

 قبل از افطار بهش گفتم : «امروز توی مدرسه وقتی دوستم فهمید قراره برایم چادر بخری

بهم گفت : ما دیشب هیچی برای افطار نداشتیم،خوشا به حال شما که چادر هم دارید »

.هیچی نگفت و بلند شد و رفت …همه نشسته بودیم سر سفره و منتظر اذان بودیم که دیدم

کاسه آش رو آورد داد به من و گفت: « ببر برای دوستت».

 گفتم: «خودمون با چی افطار بکنیم ؟»گفت:«با همونی که دوستت دیشب افطار کرد! ».

 

شهیده کبری حسن زاده

تولد : ۱۳۱۲

شهادت : ۱۳۶۸

علت شهادت : توسط اشرار زابل

برگرفته از : دلسپرده،صفحه۴۸ 


امام صادق (ع) فرمودند :

هر کس مسلمانی را غذا دهد تا سیر شود ، از پاداش او جز خدا

هیچ کس حتی فرشته مقرب و پیامبر خبر ندارد .

 

...پناهم بده

 

ضامن چشمان آهوها...

همش چند ساعت دیگه به قرارمون مونده!

حرم امنت پناهگاه قلب فراریم میشه و من

غرق میشم میون تلالو زیبای چشمات.

چند ساعت دیگه چشمام  متبرک میشه ...

قدم هام قدر می گیره...

احساسم فورانی از عشق میشه

و دستام دخیل سبز پنجره فولادت...

 

 

تو گرگ و میش صبح فردا میون طنین صدای اذان

عطر حرم زیبات و نفس می کشم و

از پشت قاب بارون خورده ی چشمام

دنبال گنبد طلات می گردم...

تو حرم امنت منه از همه جا رونده رو بپذیر...

آقا...

 

وااای بر من....!

 

یتیم مونده دلم پشت در خونه ت مثل یتیم های غریب کوفه...

گر گرفته م مثل آتیش قلب زینب...

می لرزه دست های رو به آسمونم از شرم...

امشب به برکت نون و نمک...به برکت کاسه های شیر...به برکت سفره ی افطار دختر مولا

کاسه ی گدایی به دست گرفته دلم به امید شفاعت ، به امید دستان مهربانت خدای خوبم...

امشب پناهنده ی فراری ست دلم...فراری از منه تنیده شده در دنیا!!!

پناه برده م به در خانه ی علی...

همان در سوخنه از شرم! همان در زخمی از جفا ! همان در خونی از مسمار نامرد در...!

عمری گناه کردم و تو مهربان خدا؛ سکوت کردی و تنها نگاه کردی.

و من گستاخانه چشمانم را بستم به روی چشمان همیشه بی قرارت!

نزدیک بودی...نزدیکتر از رگ گردنم به من...

و من دور بودم به فاصله ی زمین تا آسمان از تو...

خدا !!!من کجا و ستایش تو کجا؟؟؟!!!

منی که اگر عبادتی کردم تسبیح به تسبیح و رکعت به رکعت حسابش کردم و

تو در مقابل همه ی بخل و حسدم ؛ بی منتها و بی حساب بخشیدی...

مدام دستانم را گرفتی تا مبادا تنها بماند این کودک بی دست وپا!!

و منه خیره سر دستم را کشیدم ، تا احساس بزرگی کند دلم...

همیشه و همه جا پشتم چون کوه ایستادی تا مبادا به خاک بمالد پشتم!!!

تا مبادا ترک بخورد چینی قلبم !!!

تا مبادا این موجود دست ساخته ی تو سر تعظیم خم کند مقابل دشمن قسم خورده ات ،

تا خاکی نشود بال و پر موجود خاکی ات...!!!

و من خوشحال و غره از حضور خودم بودم و خودم..

و تو فراموشم شده بودی در میان لبخندهایم...

و

حالا ؛ امشب ؛ من ؛ همین بنده ی خاک گرفته ی خاکیه خاک نشین!!!

قدر می خواهم...!!!

امشب زمین و آسمانت به هم جفت شدند تا اینبار هم تو فاصله ها را کم کنی،

تا اینبار هم قدم اول را تو برداشته باشی برای رفاقت...

تو آمدی...با آغوش باز و چشمانی مشتاق

و زیر گوشم زمزمه کردی :

بنده ی من؛ فقط بیا...من منتظرت هستم...

و من به امید تو و به شوق اینکه گفتی

کافیست پشیمان شوی و از ته دل توبه کنی تا من تمام بدی هایت را به خوبی مبدل کنم،،،

آمدم....

چشمانم تر شدو قلبم لرزید....سلاحم اشک هایم شدو تنها صدایم آه و ناله ام ...

و تو گواهی که...

من جز تو کسی را ندارم....

آمدم تا بگویم:

پروردگارا! سرنوشت مرا خير بنويس، تقديري مبارك تا هر چه را تو دير مي خواهي زود نخواهم و

هرچه را تو زود ميخواهي دير نخواهم. "فرازي از دعاي عرفه امام حسين (ع)"

آمدم تا بگویم به علی به علی به علی...

خدایا حالا اگر مرا علی گویان برانی!!!!

واااای بر من....

 


 

علی جان...

بابای قلب یتیمم...

مگه جز اینه که شونه هات پناه هق هق یتیم ها بود

مگه غیر اینه که شما بابای یتیمایی؟؟؟!!!

با این وجود کی می تونه بهم بگه

که من بابا ندارم؟؟!!!

بابا....

چقد غریبه این واژه برای لبم!!!

امشب بلند بلند صدات می زنم

می دونم که قلب یتیمم و بی جواب نمیذاری....

بابا علی....

"  یلدا رجاییان "

...و عشق آفریده شد

 

 

کبوتر بودم ؛ زخمی و بال و پر شکسته

زندانی قفس تن!

مرهم شدی...بال شدی...آبی شدی ؛ آسمان شدی ...

 

آفتابگردان بودم ؛ بی قرار و منتظر

سربه هوای ستاره چین!!!

آفتاب شدی ؛ گرم و بخشنده ... و من سرافراز از بودنت...سربلند...

 

تشنه بودم...داغ داغ از گرمای گناه...از آتش خودساخته!!!

باران شدی ... باریدی

خیس شدم...پاکم کردی...طیب و طاهر...

 

 

مسافر بودم...با کوله باری از گناه ، راهی بی راهه ها...

درمانده ای که نه راه پیش داشت و نه پس ! جامانده از کاروان نور...

مقصد شدی ؛ امن و مطمئن...صراط مستقیم...پناهگاه قلب بی پناهم...

 

میهمان بودم ، خوانده !!! ؛ ناخوانده !!!

میزبان شدی...سفره گستر...میهمان نواز

و من روزی خور این خوان همیشه گسترده ... 

 

و...عاقبت مقابل همه ی مهربانیت کم آوردم بزرگوار...

پشیمان شدم...بغض شدم...صدا شدم :

 

 " یا غیاث المستغیثین ؛ العفو...العفو...العفو..."

 

 و تو مشتاقانه آغوش گشودی...لبخند شدی برای تمامی غم هایم...

خاک شدم ؛ سجده شدم مقابل قیام مهربانی هایت...

بنده شدم...

خدا شدی...

 

و عشق آفریده شد...

 

رمضان...قدری که قدرمان افزوده شود اگر قدر بدانیم....

عشق بازیت مبارک ؛ بنده ی عاشق خدا

 

"فهیمه رجاییان ؛ یلدا "

 

.... هیسسسسس

 

" هیسسسس...! "

 

 

 

هیس...!

ساکت...

با توام ...هی!!!

گفتم ساکت...

این همه جارو جنجال برای چیه ؟!!!

از چی و از کی شاکی ای ؟!

دنبال یقه ی کی می گردی برای چسبیدن ؟!

پشت میز محاکمه نشستی تا کی و زیر چکش قضاوتت له کنی ؟!

 

 

آروم باش باهات حرف ها دارم...آروم باش.

 

نفس بکش...می بینی! تو هنوز هم زنده ای. هنوز هم نبض داری.

آروم باش دلکم...

ثابت کن که ضعیف نیستی حتی اگه می ترسی قدم برداری!

حتی اگه شونه هات می لرزه.

حتی اگه چشمات خیسه و تو دلت آشوبه.

ثابت کن...

می دونم حق داری عزیزکم...غمت زیاد شده اما...

یادت رفته !

تو عصایی...!

عصای پاهای بی جونی که می لرزن ، عصای قامتی که تاب نداره از غمت تاب بیاره...

پس ، قد راست کن...نشکن ؛ به خاطر همه...به خاطر خودت!

این بار خودت رو گول بزن. گاهی وقت ها باید گوشات دراز شن...باید...!

خودت رو گول بزن.

اصلا خودت رو محاکمه کن.

خودت رو تنبیه کن تا یادت باشه که باید و باید و باید آروم باشی.

از امروز و برای همیشه تو محکوم به صبر و سکوتی.

اون هم فقط به خاطر کسی که خاطرت رو خیلی می خواد و

سفارشت رو به همه ی کائنات کرده..

به خاطر خدا...

تو هستی ...!

مجبوری که بمونی

اما مختاری که شاد باشی یا غمگین!!!

پس خودت انتخاب کن...

یا حق ؛ دل کوچیک من...

 

 

 

"فهیمه رجاییان ؛  یلدا "

 

...فقط به بهونه ی بودنت

 

24 ؛ 29 یا 30 ؟!

فروردین یا اردیبهشت ؟!

چه ماهی ؟! چه روزی  ؟!

 مدام دغدغه م این بود که بهتون تبریگ بگم یا نه !!!

ولی  الان تنها چیزی که برام مهمه

بودن شماست وبه این بهونه

تو دلم همیشه جشنه...

ایرانم آذین بندی شده با نقش چشماتون

وبه برکت بودنتون حال همه خوبه...

مهم اینه که یه روزی یا علی گفتی و اومدی و

حالا مهدی گویی و پرچم دار اسلام و انقلاب.

مهم اینه که هستی ، محکم و با صلابت .

مهم اینه که هرم نفس های شما  بهونه ی دم و بازدم همه ی محباتونه.

و ما هر روز براتون جشن میگیریم

به بهونه ی بودنتون.

میلاد نفسهاتون و...

میلاد خنده هاتون و...

و تو تقویم دلمون دور همه ی اعداد و همه ی ماه ها

به احترام شما خط میکشیم و می نویسیم...

**...میلاد سید علی...**

 

 

...چادر مریم یادگاری از امر به معروف شهدا

 

دیروز همه ی فکرم این بود که واسه روز عفاف و حجاب دست به دامن قلمم بشم و

 یه پست متفاوت و خوب بذارم تو وب ؛ اما دوباره قلمم لج کردو حتی یه کلمه هم....!!!

تو همین فکرو خیال بودم که از پایگاه باهام تماس گرفتند تا بچه های گروه صالحین رو برای مراسم ویژه ی روز حجاب دعوت کنم و همشون و برای فردا جلوی پایگاه جمع کنم...

منم رفتم سراغ مخاطبینم و دونه دونه شروع کردم به پیامک دادن تا رسیدم به اسم مریم...

ناخودآگاه یاد دو هفته قبل و کلاس و اتفاقاتش مثل یه فیلم اومد جلوی چشمام...

 

۲ هفته قبل...

" بچه های گروهم اکثرشون از لحاظ حجاب شرایط درستی ندارن

یعنی خودم بهشون گفتم : 

اینجا همونطوری که هستین بیاین.من دوست ندارم به خاطر اسم بسیج وحرف فرمانده

 و به خاطر منه سرگروه فقط یکشنبه ها چادر سرتون کنید. این کلاس برای همه آزاده...

خلاصه چند هفته گذشت تا اینکه ۲هفته قبل بحث کلاسمون رسید به

شهید و وصیت نامه ی شهدا درباره ی حجاب.

برخلاف هفته های قبل استرس عجیبی داشتم و انگاری هیچی برای گفتن نداشتم.

توکل کردم به شهدا و بسم الله رو گفتم.

گریز به خاطرات و وصایای شهدا ؛ گریز به زندگیشون گریز به این در و اون در تا بالاخره کلاس تموم شد.

اما در کمال تعجب کسی حاضر نبود بره.

حال عجیبی داشتم.داغ بودم.حرف داشتم.مشتاق بودم.

از فرصت استفاده کردم و چندتا از روایت هایی که از راهیان نور گوش داده بودم درباره ی معجزه ی شهید براشون تعریف کردم.

حال و هوای عجیبی بود.بچه ها بغض کرده بودن؛مریم خیلی سعی کرد گریه نکنه اما ...

شب موقع خواب خیلی به کلاس و روزی که گذشت فکر کردم و

مطمئن بودم که یه نیرویی مسیر کلاس و هدایت کرده...

 

و اما هفته ی قبل...!!!

تا وارد مسجد شدم چشمام خیره به مریم موند.

با ظاهری کاملا متفاوت با هفته های قبل..

شالش و خیلی قشنگ و زیبا دور سرش پیچیده بود و یه چادر عربی مرتب هم سرش بود...

سعی کردم تعجبم و نشون ندم و کاملا بی خیال باشم.

اما هر بار که نگاهش می کردم علامت تعجب دور سرم می چرخید...

 

و اما امروز...!!!

برای مریم نوشتم...

سلام؛ فردا ساعت ۹ روبروی پایگاه ....

راستی مریم اون هفته که اومدی اونقد مات تو و چادرت شدم که حیفم اومد بهت نگم حجاب خیلی بهت میاد.خیلی خوشگل شده بودی.این و از ته دلم و بدون تعارف بهت گفتم.

مریم: سلام.پس سعی می کنم از این به بعد حجاب کنم..

ـ امیدوارم محکم و عاشقونه قدم بذاری تو این راه.مطمئن باش که شهدا هم کمکت می کنن.خدا خیلی دوست داره.اونه که می خواد تو فقط مال خودش باشی نه مال اون همه چشم کثیف...

مریم: از کجا انقدر مطمئنی؟!

- تو خودت اینطوری فک نمی کنی؟؟!!

یادته گفتم من تو مراسم شهدا چادری شدم؟

یادته گفتم شهید معجزه میکنه فقط کافیه دلت بلرزه..این شعار نیست..

مریم من حسش کردم.کافیه فقط باورش کنی.

مریم: فهیمه جون من دوست دارم حجاب کنم ولی بعضی ها نمیذارن؛

همش بهم میگن این چیه اون طوری که بودی بهتر بود..

- روزی که برای اولین بار حجاب کامل کردم کسی که فکرش و نمی کردم دلم و شکوند..

یکی گفت تب تنده..یکی گفت تابستون باید دیدتش...یکی گفت تا دیروز تو گروه یزید بود و الان حسینی شد!!!

مریم من زود اشکم در میادو نمیتونم از خودم دفاع کنم!!ولی به چادرم قسم اون روز با اینکه دلم آتیش گرفته بود جمله ای به زبونم اومد که حتی به ذهنم خطور نکرده بود....

همین که خدا قبولم کرده برام کافیه..."حسبی الله"

مریم: کمکم می کنی که تو این راه محکم و مقاوم باشم؟! می ترسم حرف بقیه...!!!

.....

 

مریم از کسایی می ترسه که اون و تشویق میکنن به بدحجابی و این جور آدما کم هم نیستن...

می خوام ازتون خواهش کنم بیاید و به مریم بگید که تنها نیست.

بیاید به مریم کمک کنید تا عاشق چادرش باشه.

مریم الان به شما دوستای خوبش احتیاج داره

حتی با یه نظر...

" مریم خانوم روز تو و چادرت مبارک "

 

 

... راز مهتاب و چادر شب

 

ساعت ها جلوی آینه می ایستاد تا مدل موهایش با دیرور فرق داشته باشد ،

 تا مدل شالش را عوض کند ،

تا مدل آرایش و رنگ تابلوی نقاشی امروز را...!
تا چهره ی مات و بی قرارش را پشت خروارها رنگ پنهان کند.

برای خوشبو شدن؛

نه !!!

 برای دیده شدن ؛ برای تک ومتفاوت بودن؛ برای جذاب بودن از نوع خودش!!!

دنبال بهترین عطرها و ادکلن ها و جدیدترین مدل و مارک لباس بود.
و برای اینکه چند سانت از دیروز بلندتر باشد حاضر بود پاهایش را ساعت ها در

قوطی کوچک کفش های فانتز ی اش حبس کند...

راه می رفت ؛  بی خیال و بی تفاوت!!!

با خیال و با تفاوت ، به تعداد متقاضیان امروز ؛ به تعداد خریداران امروز ؛

او موفق بود...زیرا امروز بیشتر از دیروز مشتری داشت...!!!
و هر روز کارش همین بود و ...


 


 

جلوی آینه ایستاد...

نگاهش به معصومیت چشمانش خیره ماند...نفس آرامی کشید و زیر لب زمزمه کرد :

" خدایا ممنون که هوامو داری و مراقبمی..."

شال آبی اش را به گل زیبایی سنجاق کرد،دستی به چادرش کشید و خودش را ورانداز کرد...
چرخی زد تا کامل از پوشیدن و مرتب بودنش مطمئین شود...
نیاز به رنگ و لعاب نداشت.

صورتش را!!!

خودش را قبول داشت.خود درونش را قبول داشت...

راه می رفت و خوشحال بود که فقط چشم های خدا خیره به اوست...

او موفق بود...چون امروز هم خدا را راضی دیده بود...

 

...این است راز مهتاب و چادر شب...

 

فهیمه رجاییان " یلدا "

"چادر سرخ 5 "گل مريم

 

 " گل مريم "

 

توي نقاهت گاه، يه دختركم حرف به اسم مريم بود؛

كه چون بعد ازتصادف خيلي ديربه بيمارستان رسونده بودنش،قطع نخاع شده بود.

اون اوايل كه آوردنش ازبس جراحاتش شديد بود وعفونت كرده بود،

توي اتاقش بوي خيلي بدي مي اومد.

به همين خاطركسي حاظرنبود بره اونجا؛

ولي تهمينه هرشب مي رفت بتادين مي ريخت روي شكستگي پاش

و عفونتش روپاك مي كرد.

لباس تميز تنش مي كرد وملافه سفيد ميكشيد روتختش.

توي اون شش ماه كه مريم تهران بود،ديگه اتاقش هميشه بوي گل مي داد؛

چون هميشه يه شاخه گل مريم كنار پنجره ش بود.

 

شهيده تهمينه اردكاني

" نویسنده و کارگردان"

تولد : ۱۳۳۹ 

شهادت : ۱۳۷۲

علت شهادت : سقوط هواپيماي نظامي درارمنستان

برگرفته از : قطار احمر

 


    

امام كاظم (ع):

 

كمك به ناتوان بهترين صدقه است...

 

...تولدت شد و

سلام

خیلی دوست داشتم تو روز میلاد آقامون میومدم و قلمم عرض ارادت می کرد...

میدونم که دیر شده اما تاب نیاورد این قلم از حرفهای نگفته و غوغایی که به جونش افتاده...


 

چه عاشقونه آذین بستیم شهر مات و خاکستریمون و...

و چه غریبونه روی کیک تولدت نوشتیم

" مهدی جان تولدت مبارک..."

و تو باز هم نیومدی...!

عزیزم..!

خوب من...!

امسال هم میلادت رو بدون تو جشن گرفتیم

شمع های روی کیک تولدت امسال هم از داغ ندیدنت و نبودنت

گریه کردن و آب شدن از غم فراقت ...

داغ داغت تو عمق قلبشون حک شده و محکوم شدن به سوختن...!!

محکوم شدیم به ساختن...

به عادت...!!!

به...فراموشی...!!!

نه....!!!!!!!!!!!

که وای بر ما اگه نبودنت ؛ عادتمون بشه...

آقا...!

دوباره شمع چیدیم روی کیک...

دوباره اشک...

دوباره جای خالی تو...

و دوباره شمع های بی قرارت رو به دست باد سپردیم...

 

 

آقا جان تولدت شد و ...

شمع شدیم و ...

سوختیم...!!!

و تو ...

 

فهیمه رجاییان "یلدا"

...از مدینه ، گهواره ی تو...تا کربلا و شش گوشه و پایین پای ارباب

 

جوانان بنی هاشم...!!!!!!!!!!!!!!

چه شبی...چه عطری...چه صوتی!!!

" اذان موذنی که صداش دل از حسین می بره "

صدای لالایی لیلا که عالم و عاشق کرده...

امشب اربابم پدر شده...

پدر چه پسری!!!

شبه پیمبر...هم نام حیدر...

الله اکبر به این پسر...

الله اکبر به این پدر...

چه آرامشی فرا گرفت زمین و زمان رو وقتی

 طنین زیبای اذان تو ؛ تو گوش جهان نواخته شد 

و چه لرزه ای افتاد به ستون عالم وقتی عباس وار

فریاد زدی که...

" انا علی بن حسین بن علی بن ابی طالب "

علی ارشد ارباب!!!

امشب اومدی و مدینه غوغا شد..

غرق شادی ، غرق صدای الله اکبر علی اکبر...

امشب اومدی و بارونی شد چشم ها از اومدنت...

که چه دلتنگ بود حسین...

چه دلتنگ بود مدینه...دلتنگ پیمبر...

و چه معجزه ای کرد خدا امشب...

" در بطن تو آفرید پیمبر و عباس و شاه نجف رو "

امشب اومدی و شدی علی...

شدی یادگار علی...

شدی هم نام علی...

شدی عشق و امید و قرار و افتخار پسر علی...

امشب اومدی و تر شد لب جهان از بارون رحمت خدا...

امشب اومدی و شدی یاور پدر،تو دشت کربلا

امشب اومدی و صورت به صورتت گذاشت ارباب؛

تا آروم شه دلش از هرم نفسهات..

اومدی و عبای ارباب شد گهواره ت..!!!!

امشب اومدی و شدی لیلی لیلا...

شدی شاگرد عباس ؛ تو مکتب عشق شدی پهلوون...

 

" پدر زیبای علی !! مبارکت باشه گل دلربای لیلا "

 

 

ببخش اربابم ...اما...

یه روز رفتی و غوغا شد...

خیمه پر از هول و ولا و تشویش...

یه روز رفتی و ترک برداشت قلب جهان از خشکی لبهات...

یه روز رفتی و بارونی شد....

نه ...!!!

طوفانی شد کربلا... طوفانی شد عالم...

پیر شد هستی از داغ جوون رعنای حسین...

یه روز رفتی و مجنون شد لیلا...

یه روز رفتی و ....

چشمان حسین به قدمهات گره خورد

دور می شدی و قلب ارباب کنده می شد از جا...

و چه غریبانه نجوا می کرد پشت سرت:

الله اکبر به این هیبت...

الله اکبر به این شجاعت...

الله اکبر به این قد و قامت...

یه روز رفتی و اربا اربا شد قلب ارباب...

یه روز...!!!

رفتی و ....!!!!!!!!!!

پدر صورت به صورتت ...سوخت قلب حسین...

تب کرد زمین...

نه از هرم نفسهات...از داغی خون سرخت...!

و اینبار عبای پدر شد.....!!!!!!

وااااااااای....

واااااااااای...

جوانان بنی هاشم!!!!!!!!!!!!!!

 " فهیمه رجاییان " 

 

...آبی فیروزه ای

 

برای دلتنگی هایم.... 

 غروب جمعه و هوای جمکران...!!!

 

 

صحن آبی ، آبی فیروزه ای

عشق آبی ، بی تابی فیروزه ای

آسمان هشتم اینجاس ، گنبد آبی تو

نوکران روسیاه و جمکران آبی فیروزه ای

جمعه ها و جمعه ها و جمعه هاس

من میان هفته هایت گم شدم

خواستم پیدا شوم پنهان من

زائر آبی شهر قم شدم

ماه شدی و قم برایت آسمانی ساخته

کم شدم در خود خداوند جمکرانی ساخته

جمکران ؛ یاقوت آبی زمین

جانماز مرد سجاده نشین

صبح جمعه ، صحن آبی و دعا

جمکران ، پرواز ، قم تا کربلا

باز عطر سیب پیچید و هوایی تر شدم

باز از جمع تمام زائرانت پر شدم

بغض شدم ، آبی شدی ، باران شدی

غم شدم ، آرامشم! درمان شدی

جمعه ها هی می رسند و می روند

باز حس بی کسی ، دلواپسی

کال ماندم در مسیر دیدنت!

سیب سرخ فاطمه کی می رسی؟!

 

...اللهم عجل لولیک الفرج...

فهیمه رجاییان "یلدا"

 

...دست نیافتنی

 

دست نیافتنی... 

 

جلوی آینه ایستادم و چادرم را سر كردم . همانطور كه مشغول مرتب كردن

چادرم بودم متوجه نگاه عجیبش شدم.

دوباره توی آینه خودم را برانداز كردم و نگاهی به چادرم كردم .

چیز عجیبی نبود.

پرسیدم: طوری شده؟ چرا اینطور نگاه می كنی؟

گفت: وقتی چادر سر می كنی،

من كه همسرت هستم هم احساس می كنم نمی شناسمت.

احساس می كنم متعالی و دست نیافتنی شده ای...

 

" چادر سرخ 4 " مهمان

 

" مهمان "

 

ضابط قوه ی قضاییه بود.اتاق زندانیا رو با دست خودش جارو می زد.

باهاشون خیلی مهربون بود و به آب و غذاشون می رسید.

اینطور نبود که حالا چون مجرم هستن باهاشون بد رفتاری کنه یا نیش و کنایه بهشون بزنه.

برعکس ؛ همیشه براشون از خدا و توبه و کارهای خوب حرف می زد.

همیشه به ما می گفت : " اینا مهمونای ما هستن ؛

همونطور که هیچ وقت با مهمون ، بداخلاقی نمی کنیم ، با اینا هم باید همیشه مهربون باشیم ؛

شاید با دیدن رفتار ما به فکر اصلاح خودشون بیفتن و بنده ی خوبی برای خدا بشن ".

 

شهیده رقیه محمودی اصل

تولد : ۱۳۵۹

شهادت : ۱۳۷۶

علت شهادت : در حین نگهبانی ، توسط زندانیان

برگرفته از :باید امشب بروم


 

رسول خدا (ص)  فرمودند :

 

بیشترین چیزی که مردم را به بهشت می برد ،

تقوا و خوش خلقی است .

 

"" بین تموم خوشگلا ؛ فقط تو ماهی ""عباس

 

دست های کوچیکش و از قنداق بیرون آورد و ...

بارون باریدن گرفت...!

بارید تا شاید ؛ بار سنگین فرداها ...

کربلا ...؛ لبهای تشنه..؛

مشک پاره و دست های بریده..

سبکتر شه رو دوش نهیفش...!

تا شاید بعدها متهم نشه به نباریدن رو تن داغ کربلا...

رو لب داغ کربلایی ها..!

تا به گمونش ؛ شاید سیراب شن لبهای ... عباس ...

ام البنین!

چشمای نگرونت خیره به چی مونده؟!

خیره به اشک های علی ؟!!!

مات بازوانی شدی که شدن قرارگاه لبهای علی ؟!!!

دلواپس چی هستی ام البنین ؟!!

کدوم عیب ؟ کدوم نقص ؟

ماه به این نورانی...

چشم به این گیرایی...

  عباس به این زیبایی...

ماه خجل مونده مقابل ماه زیبات...

آبی آب رنگ باخته مقابل دریای بی کران چشمای عباست...

آروم باش ام البنین...آروم باش و بی قراری نکن برای

چشم ها و دست های گل پسرت...

آروم باش عزیز دلم

که تو ، فردایی نه زیاد دور

آرامش قلب بی قرار زینبی!!!

تو مادر جانبازی !!!

مادر شهید...!

فرات که سهله...!

امشب همه ی دریاها و اقیانوس ها بی تاب دستهای عباستن...

بارون شرمنده ی این لبهاست

حتی اگه امشب و هر شب بباره...!

نگاه کن به این دست های کوچیک...

این دست ها علمدار فردای حسین زهراست

مشک گیر لبهای تشنه ی فرزندان حسین زهراست

گره گشای گره عاشقای حسین زهراست

وااای که چه کرده حسین با این پسر ...

عباسم...لب از لب وا کن ...

که حسین منتظر شنیدن برادر از لبهاته...

بگو اخا...فقط اخا...

که حسین طاقت نمیاره وقتی ؛ کربلا ،

سر به دامان زهرا ؛ چشمای آبیت سرخ شن از شرم و

دستهای بریده ت خالی بمونن و صدا بزنی

"" اخا ادرک اخا ""

ام البنین...!

الله اکبر به این شاه پسر...

 الله اکبر به قلب بی قرارت که چادر سرخ تو

یادگار می مونه برای همه ی شیر زنانی

که آغوش وا کرده اند برای دست و پا و سر جگرگوشه هاشون

به خودت ببال

به پسرت ببال

به این دست ها... !

بخند ام البنین...بخند...

مبارکت باشه این افتخار

... مبارکت باشه این پسر...

 چادرهای سرخ


سلام باب الحوائج...

سلام دست گیر بی دستم...

تشنمه ساقی...!

یه پیاله آب از مشکت...!

نه!!!

یه قطره آب از مشکت بسمه...

امشبم قرار من و دلم ؛ مثل دیشب و هر شب

چشم ها ی بسته میشه و تصویر کربلا پشت پلکای ترم...

عاشقا امشب قرار دلهامون...

کربلا ؛ میدون مشک...

یه جرعه آب ؛ یه دریا اشک

 

""" تولدت مبارک برادر حسین """

 

فهیمه رجاییان " یلدا "

 

...شب فرار غمه

 

 

 

گناهکارم و بال شکسته...!

زخمی ام و تبعیدی...!

تبعیدی زمین...

تبعیدی تن...!

خسته م ؛

آسمون ؛ حسرتم شده و بغضم .

بالهام خاک برداشته...

خاکی ام...

فرشته نیستم تا...

بال به گهواره ت بزنم و آسمونی شم ؛

اما عاشقم!!!

عاشق تو..

عاشق شش گوشه...

ناکامم!

ناکام کرببلات...

امشب با یه بغضی

چشم تو چشم عکس شش گوشه م...

گره خورده به ضریحتم...

شفا می خوام...

شفاعت می خوام...

بال می خوام برای دلم...

کربلا می خوام....

فهیمه رجاییان "یلدا "


 

آن جلوه ای که نور تو را آفریده است

در پیش خویش قبله نما آفریده است

آیینه ای گرفت و خودش را نظاره کرد

یعنی خدا دوباره خدا آفریده است...

یک کعبه را برای خودش خلق کرده است

شش گوشه را به خاطر ما آفریده است

تا قبله را برای همیشه نشان دهد

در خاک خویش کرببلا آفریده است...

 

*** گل پسر فاطمه تولدت مبارک ***

 

...دوباره بی قرار موندم و

 

آقای غریب جمعه هام...

سلام

عهد بستم تموم جمعه هارو بنویسم به یادت

بنویسم و تر بشم...

بنویسم ؛ تا عطر تو بگیره چاردیواری قلبم...

بنویسم تا انگشتام

تسبیحت کنن خط به خط...

تا یادم بمونه جمعه روز توإ ؛ روز قرار ؛ روز موعود...

روز عشق و عشق بازی با ندبه و دعای فرج...

و من چه ساده خیلی از همین جمعه ها فراموشم شد

سراغتو بگیرم و حالی ازت بپرسم.

و چه ساده میون دغدغه ها و هیاهوی روزانه م

تو رو از یاد بردم...

و حالا عهد بستم با دلم و

 با خدای دلم

که هر هفته با خط دلم بیام سراغت...

دلنوشته هام دلتنگ چشمای قشنگتن...!

یه نظر به دفتر دلم بنداز

دوباره بی قرارم

قراردلم!!

بیا...

 

" اللهم عجل لولیک الفرج "

 فهیمه رجاییان

 

چادر سرخ  3  " حسینیه شهدا "

 

" حسینیه شهدا "

 

گفت : می خوام خونه مون بشه حسینیه تا هیچ وقت شهدا رو فراموش نکنیم .

گفتم : چطوری می خوای یادشون رو زنده کنی ؟!

گفت: دور هم جمع می شیم و بعد از روضه و دعا ، براشون فاتحه می خونیم و ازشون خاطره تعریف می کنیم....

واقعا هم ، خونه شون شده بود حسینیه شهدا.

اصلا هر وقت خودشو می دیدم یاد جبهه و جنگ می افتادم.

مخصوصا اینکه از دو سالگی هم ،  شدیدا مجروح شده بود.

 

جانباز شهیده منیره ولی زاده

تولد : ۱۳۶۰

شهادت : ۱۳۷۷

علت شهادت : تحمل جراحات شدید از بمباران زمان جنگ

برگرفته از : پا به پای شما می دویدم


 

بیانات مقام معظم رهبری در دیدار خانواده های شهدا و ایثارگران کردستان ۲۲/۲/۸۸

دشمن می خواهد یاد شهیدان فراموش شود. دشمن می خواهد خاطره ی این مجاهدت ها و بزرگ مرد ی ها در حافظه ی این ملت نماند. درست نقطه ی مقابل این ، همه باید حرکت کنند؛ یاد شهیدان را برجسته کنید، زنده کنید ، خاطره ی آنها را حفظ کنید.