دیروز همه ی فکرم این بود که واسه روز عفاف و حجاب دست به دامن قلمم بشم و
یه پست متفاوت و خوب بذارم تو وب ؛ اما دوباره قلمم لج کردو حتی یه کلمه هم....!!!
تو همین فکرو خیال بودم که از پایگاه باهام تماس گرفتند تا بچه های گروه صالحین رو برای مراسم ویژه ی روز حجاب دعوت کنم و همشون و برای فردا جلوی پایگاه جمع کنم...
منم رفتم سراغ مخاطبینم و دونه دونه شروع کردم به پیامک دادن تا رسیدم به اسم مریم...
ناخودآگاه یاد دو هفته قبل و کلاس و اتفاقاتش مثل یه فیلم اومد جلوی چشمام...
۲ هفته قبل...
" بچه های گروهم اکثرشون از لحاظ حجاب شرایط درستی ندارن
یعنی خودم بهشون گفتم :
اینجا همونطوری که هستین بیاین.من دوست ندارم به خاطر اسم بسیج وحرف فرمانده
و به خاطر منه سرگروه فقط یکشنبه ها چادر سرتون کنید. این کلاس برای همه آزاده...
خلاصه چند هفته گذشت تا اینکه ۲هفته قبل بحث کلاسمون رسید به
شهید و وصیت نامه ی شهدا درباره ی حجاب.
برخلاف هفته های قبل استرس عجیبی داشتم و انگاری هیچی برای گفتن نداشتم.
توکل کردم به شهدا و بسم الله رو گفتم.
گریز به خاطرات و وصایای شهدا ؛ گریز به زندگیشون گریز به این در و اون در تا بالاخره کلاس تموم شد.
اما در کمال تعجب کسی حاضر نبود بره.
حال عجیبی داشتم.داغ بودم.حرف داشتم.مشتاق بودم.
از فرصت استفاده کردم و چندتا از روایت هایی که از راهیان نور گوش داده بودم درباره ی معجزه ی شهید براشون تعریف کردم.
حال و هوای عجیبی بود.بچه ها بغض کرده بودن؛مریم خیلی سعی کرد گریه نکنه اما ...
شب موقع خواب خیلی به کلاس و روزی که گذشت فکر کردم و
مطمئن بودم که یه نیرویی مسیر کلاس و هدایت کرده...
و اما هفته ی قبل...!!!
تا وارد مسجد شدم چشمام خیره به مریم موند.
با ظاهری کاملا متفاوت با هفته های قبل..
شالش و خیلی قشنگ و زیبا دور سرش پیچیده بود و یه چادر عربی مرتب هم سرش بود...
سعی کردم تعجبم و نشون ندم و کاملا بی خیال باشم.
اما هر بار که نگاهش می کردم علامت تعجب دور سرم می چرخید...
و اما امروز...!!!
برای مریم نوشتم...
سلام؛ فردا ساعت ۹ روبروی پایگاه ....
راستی مریم اون هفته که اومدی اونقد مات تو و چادرت شدم که حیفم اومد بهت نگم حجاب خیلی بهت میاد.خیلی خوشگل شده بودی.این و از ته دلم و بدون تعارف بهت گفتم.
مریم: سلام.پس سعی می کنم از این به بعد حجاب کنم..
ـ امیدوارم محکم و عاشقونه قدم بذاری تو این راه.مطمئن باش که شهدا هم کمکت می کنن.خدا خیلی دوست داره.اونه که می خواد تو فقط مال خودش باشی نه مال اون همه چشم کثیف...
مریم: از کجا انقدر مطمئنی؟!
- تو خودت اینطوری فک نمی کنی؟؟!!
یادته گفتم من تو مراسم شهدا چادری شدم؟
یادته گفتم شهید معجزه میکنه فقط کافیه دلت بلرزه..این شعار نیست..
مریم من حسش کردم.کافیه فقط باورش کنی.
مریم: فهیمه جون من دوست دارم حجاب کنم ولی بعضی ها نمیذارن؛
همش بهم میگن این چیه اون طوری که بودی بهتر بود..
- روزی که برای اولین بار حجاب کامل کردم کسی که فکرش و نمی کردم دلم و شکوند..
یکی گفت تب تنده..یکی گفت تابستون باید دیدتش...یکی گفت تا دیروز تو گروه یزید بود و الان حسینی شد!!!
مریم من زود اشکم در میادو نمیتونم از خودم دفاع کنم!!ولی به چادرم قسم اون روز با اینکه دلم آتیش گرفته بود جمله ای به زبونم اومد که حتی به ذهنم خطور نکرده بود....
همین که خدا قبولم کرده برام کافیه..."حسبی الله"
مریم: کمکم می کنی که تو این راه محکم و مقاوم باشم؟! می ترسم حرف بقیه...!!!
.....
مریم از کسایی می ترسه که اون و تشویق میکنن به بدحجابی و این جور آدما کم هم نیستن...
می خوام ازتون خواهش کنم بیاید و به مریم بگید که تنها نیست.
بیاید به مریم کمک کنید تا عاشق چادرش باشه.
مریم الان به شما دوستای خوبش احتیاج داره
حتی با یه نظر...
" مریم خانوم روز تو و چادرت مبارک "