افتتاحیه
از این پس غیر از فعالیت در دوکوهه،تو دوتا وبلاگ دیگه هم مینویسم،اگر خدا بخواد...
که نوشته های خودم داخلش قرار میگیره.

که مطالب کوتاه ولی ناب داخلش قرار میگیره.

از این پس غیر از فعالیت در دوکوهه،تو دوتا وبلاگ دیگه هم مینویسم،اگر خدا بخواد...
که نوشته های خودم داخلش قرار میگیره.

که مطالب کوتاه ولی ناب داخلش قرار میگیره.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1:
هنوز هم برایم همانی...معرفت و غیرت تمام...اشتباه نکرده بودم...یک کلام...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 2:
خسته نباشی رزمنده...مراقب حاج سعیدمون باش...مثل چشمهات محافظ عمار رهبرمون باش...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 3:
تقوا دست هایمان را بسته بود... نه میتوانستیم تهدید کنیم ...نه تخریب ...نه تمسخر... نه توهین... نه عوام فریبی... نه شعار های مردم پسند و نشدنی... نه وعده های خلاف شرع... به مراکز قدرت و ثروت وصل نبودیم... چکار کنیم؟ حزب اللهی هستیم ...دنبال رای حلال بودیم... چه صد میلیون... چه 72 تا... دلمان خوش است... که حلال حلال است...حلال حلال...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 4:
رزمنده با همان خروش در رکاب رهبر باش...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و پی نوشت آخر:
تا عمر دارم به این مهر افتخار میکنم...چون برای رای دادن به سعید جلیلی خورد توی شناسنامه ام...

شب از نیمه گذشته بود...
راه افتادیم...
قدم زنان...در کوی ابا عبدالله...
کوچه ها تاریک و خلوت....در سکوتی مبهم...
و ما آرام...آرام...
قدم برمیداشتیم...
و زیر لب میخواندیم...
"نیمه شبه و خلوته تموم شهر کربلا...بعد یک روز باشکوه...خوابن همه مسافرا..."
در سکوت و خلوت و تاریکی سحر...
چشممان به نور وجود علمدار روشن شد...
هنوز نگهبان خیمه ها بود...
آرام ...
با شکوه ...
پر صلابت....
سلام دادیم و داخل شدیم...
صحنش خلوت بود و ساکت...
صدای گنجشکان حریمش فضا را پر کرده بود...
رو به روی ضریحش نشستم...
دو زانو...
چشم دوخته بودم به ضریحش...
ذهنم درگیر سوالاتی بود...
با خود گفتم من گناهکار....در حریم علمدار...
هربار خواستم به زمین بنشینم...اجازه گرفتم...ادب کردم... دو زانو نشستم...و سر را به زیر انداختم...
آخر مگر میشود در برابر کوهی از ادب ، احترام حریمش را نداشت؟
و باز در ذهنم پیچید...
روز عاشورا چه گذشت؟
چگونه توانستند به او بی حرمتی کنند؟
باشد اصلا قبول...
با وجود کسی چون او....نمیتوانستند حرم را به غارت ببرند...به اهل حریمش بی حرمتی کنند...
قدرت مبارزه با بازوهای پولادینش را نداشتند دستانش را بریدند....
قدرت رویارویی با چشمان پر صلابتش را نداشتند به چشمانش تیر سه شعبه زدند...
عمود آهنین بر فرقش زدند...
آقا اصلا همه ی اینها قبول....
او را کشتند تا اهل بیتش را غارت کنند...
اما هنوز سوال دارم....
چگونه توانستند با وجود سری پر از ابهت و صلابت بر روی نیزه....به حریمش نگاه ناروا کنند....
......................
سوالها همچنان در ذهنم در گردش بود...
درگاه حریمش را بوسیدم...
وارد شدم...
به ضریحش رسیدم...
دست به کنگره های ضریحش گذاشتم...
چشم بر ابهت و عظمتش دوختم...
گفتم:
علمدار...آقا....سرور....
به خدایمان بگو...
شیعه دیگر تاب ندارد...
ندارد به خدا...
منتقم را برسان....
نزدیک می شد ...
قلبـــــــــ من امــــا در طپش ...
چشمـــــ من اما گریان ...
انتظار و انتظار و انتظار ...
رسیدیم ...
گفتند اینجا چند قدمی صحن علمــــدار است ...
دلــــــ پریشانم پریشان تر شد ...
به راه افتادیم ...
قدمــــ ها آرام ...
پایــــم توانش بیش از این نبود ...
هر قدم جلوتر که می رفتیم ...
دلـــــ ها پریشانتر ...
قلبـــ ها تندتر می زد ...
وارد کوچه شدیم ...
قمــــر رخ نمود ...
مــــاه من کامل شد ...
روزه ی دلــــ شکست ...
زانــــــو زدم ...
در برابر کوهی از غیرتــــــ و ادبـــــــ و جوانمردی ...
دلـــــ نیز توان سخن نداشت ... چه رسد به زبان ...
اشکـــــ ها حرف دل را زد ...
گفتند رسم ادبـــ آن است اول اربـــــاب را زیارت کنیم بعد علمــــدار ...
چرا که علمدار هم در جایی که امامش بود اول به حضــــور او می رسید ...
دوباره قدمــــ ها شروع شد ...
اما این بار ارامشی عجیبــــ در دلـــــ ...
آخــــر ...
کوهی چون عبّاس پشتمان بود ... دست در دست عبّاس گذاشتیم و راهی حریــــم اربابــــــ شدیم ...
زیر لبـــــ ذکرم این بود:
"ای شاه سر جدا مرا پناهم ده....دمی به آهم ده....بیا و راهم ده...
ای که خواندی مرا... راهی نشانم ده...شوری به حالم ده....حرم مکانم ده..."
وارد حریمش شدیم ...
با پــــا که نه ... با ســـــر ... با دلـــــــ ...
چشـــم باز کردیم در حریــــمش،ضریــــحش مقابلمان بود ...
علمـــدار دستمان را در دست اربابــــ گذاشت ...
پایمـــــ ... دلمــــــ ... سرمـــــ ...
هیـــچ کدام دیگر توان نداشت ...
رو به روی ضریـــحش ...
به زمین افتادمـــــ ...
اشکــــــ ریختــــم و اشکـــــ و اشکـــــــ ...
منــــ کجا و حریــــم و ضریــــح و صحـــــن اربابـــــــ ...


ابــراهیــم به هیــچ وجه گــرد گناه نمی چرخید،برای همین الگویی برای تمام دوستان بود،حتی جائی که حرف از گناه زده می شد،سریع موضوع را عوض می کرد...
هر وقت می دید بچه ها مشغول غیبت کسی هستند مرتب میگفت:صلوات بفرست! یا به هر طریقی بحث را عوض می کرد...
هیچ گاه از کسی بد نمیگفت،مگر به قصد اصلاح کردن....هیچ وقت لباس تنگ یا آستین کوتاه نمیپوشید...
بارها خودش را به کارهای سخت مشغول می کرد.زمانی هم که علت را سوال می کردیم میگفت:برای نفس آدم این کارها لازمه....
شهید جعفر جنگروی تعریف میکرد:پس از اتمام هیئت نشسته بودیم دور هم،داشتیم با بچه ها حرف می زدیم. ابراهیم در اتاق دیگری تنها نشسته بود.تو حال خودش بود.وقتی بچه ها رفتند آمدم پیش ابراهیم.هنوز متوجه حضور من نشده بود.
با تعجب دیدم هر چند لحظه سوزنی را به صورتش و به پشت پلک چشمش می زند.یک دفعه گفتم:چیکار میکنی داش ابرام؟
تازه متوجه حضور من شده بود...از جا پرید...از حال خودش خارج شد...بعد مکثی کرد و گفت: هیچی، هیچی، چیزی نیست.
گفتم:به جون ابرام نمیشه!باید بگی برای چی سوزن زدی تو صورتت!
مکثی کرد و خیلی آرام مثل ادم هایی که بغض کرده اند گفت:سزای چشمی که به نامحرم بیفته همینه...
آن زمان نمی فهمیدم که ابراهیم چه می کند و این حرفش چه معنی دارد.ولی بعد ها وقتی تاریخ زندگی بزرگان را خواندم دیدم که آنها برای جلوگیری از آلوده شدن به گناه خودشان را تنبیه می کردند.
از صفات برجسته ی شخصیت او دوری از نامحرم بود...
اگر می خواست با نامحرم (حتی از بستگان) صحبت کند به هیچ وجه سرش را بالا نمیگرفت....
به قول دوستانش:ابراهیم به زن نامحرم آلرژی داشت!!!

گروه فرهنگی دیدار برگزار می کند...
سفر 5 روزه ی دیداری ها به استان اصفهان...
دیدار با خانواده ی شهدا و جانبازان استان اصفهان...
بازدید از بناهای تاریخی و تفریحی استان اصفهان...
18 تا 22 بهمن ماه 1391...
برای اطلاعات بیشتر به http://didar.jan-baz.ir مراجعه کنید...

حاج احمد...
دل دوکوهه برایت تنگ است....
دل بسیجی ها. بی تو چرا دروغ! سخت می گذرد به ما!
این همه سخنران، هیچ کدامش تو نیستی....
این همه جبهه، در هیچ کدامش تو نیستی....
این همه جنگ، جناب فرمانده! نیستی، نیستی، نیستی!
بی تو ما «این عمار» شنیدیم باز هم از علی....
چقدر باید تلفات دهیم تا برگردی پیشمان؟!
می شنوی… می بینی…
خسته شدیم از دست اصول گرایان، اصلاح طلبان، از خودمان!
صورت روزگار، سیلی تو را می خواهد...
باید بلند شوی و سینه خیزمان کنی گرد صبحگاه ظهور....
می ترسم ما را کوچک بار بیاورند اهل سیاست....
ما تو را می خواهیم...
ما تو را دوست داریم...
حاج احمد برگرد...
بی تو آقا تنهاست...
تا کی جنوب؟! تا کی غرب؟!
پس حاج احمد چه می شود؟!
ما خوابیم یا سردار؟!
او که برای ما سنگ تمام گذاشت...
او که فحش خورد اما نگذاشت به ما بد بگذرد...
او که مهربان بود، او که اخم داشت…
ما برایش چه کرده ایم؟!
اصلا یک سئوال؛
الان حاج احمد کجاست؟!
دقیقا کجاست؟!
اگر به سردار بد می گذرد، وای بر ما....

آمدم اما دلم جا ماند....
در همدان...
لا به لای شهدایش....
لابه لای سنگهای سیاهی که کنار هم قطار شده بود...
میان نام های متبرکشان دلم را جا گذاشتم...
کنار اسم علی چیت سازیان....
کنار مزار مطهر سید احمد.....
چقدر در آن میان مظلوم بود محمد.....غفاری را میگویم که به سادگی از کنارش گذشتیم...
هر چه کردم دلم اجازه نداد از کنار مزارش راحت بگذرم...
ماندم....
دلم برای غربتش میان آنهمه سنگ سیاه سوخت....
برای تنهایی اش...
هرچند....
باز هم تنها نبود....
سید احمد با او بود...
چند قدمی آن طرفتر...
وصف مهمان نوازی اش را خوب از بحرم...
دلم میخواست قلم دست بگیرم و سفید کنم همه جای گلزار را....
آخر ...سیاه در حد و اندازه ی دل پاک و سفید آنها نبود....
دلم را جاگذاشتم در بین آنهمه سفیدی و پاکی به ظاهر سیاه....
دلم کنار قاب عکس مادر حسین فلاح جا ماند....
نگاه مظلوم مادر....
با اینکه خودش در میانمان نبود حرفها برایمان زد....
چقدر شیرین بود صدای مسعود....
چقدر شنیدنی بود صدای هاشم....
او از حسرت کربلا میگفت و من در اندیشه ی خود....
او راه کربلا را برای من گشوده بود و من......
خندیدم به یک عمر دل خوشی بچگانه ام....
لیاقت زیارت ارباب.....
زیارت من کجا و او کجا.........
او همنشین ارباب بود و من..................
سید احمد....
سید احمد ....
سید احمد.....
تو که نامت هم روضه ای شده برایم...........
در همه جا دلم را گذاشتم و رفتم ...
اما در کنار تو خود را جا گذاشتم....
میان حرفهای محمدی.........
میان شرمندگی هایم.........
میان صدای یا زهرایت......
میان اشکهای پاک بچه ها......
یه تیر دوتا تیر سه تا تیر...
نه تا ده تا یازده تا....
کاش گوشهایم را میگرفتم......
کاش نمیشنیدم صدای محمدی را.......
ازین پس هربار دستم به خطا رود...
صدای محمدی در گوشم میپیچد....
دیدگانم پر میشود از سیل خون سید احمد.....
دلم میشکند از مظلومیتش....
سید احمد...
در لحظات آخرت چه دیدی که زیر لب نام مادر را صدا میزدی.....
چقدر چهره ات معصوم بود...
چقدر پاکی در نگاهت بود...
عشق میبارید از لبخند معصومانه ات...

چند وقتی بود انگشت شصت پاش به خاطر زیاد پوشیدن پوتین عفونت کرده بود...
درد زیادی داشت...
یه پاش پوتین داشت و یه پاش دمپایی....
یکی از فرماندهان وقتی وضع پاشو دید گفت سید احمد تو با این پا نمیتونی تو عملیات شرکت کنی...
سید احمد رفت و هردوتا پوتین رو پا کرد...
بند پوتین رو هم محکم بست...
گفتن این چه کاریه سید احمد؟
گفت : پایی که میخواد منو از عملیات محروم کنه باید تنبیه شه...

آمدم برای شروعی دگر....
به مدد شهدا و امام شهدا...
این مدت خیلی جاها بودیم...
و خیلی جاها نبودیم....
اما در این میان هیچ جا برایم دوکوهه نشد...
صفایش....صمیمیتش...بی ریایی اش...عشقش...در و دیوارش...
همه چیزش بو و رنگ شهدا را داشت....
دوکوهه ای که همیشه با وضو واردش میشدم
به حرمت شهدا...و دست به قلم میشدم برای شهدا....
مینویسم دوباره....
اما...
اینبار قلمم زمین تا آسمان متفاوت است با قبل....
اینبار خون شهدا در قلمم جاری است....
اینبار از عشق مینویسم
از عشقی که با تمام وجود درکش کردم....
از آنها که تا ابد در ذهنم و در قلبم جای دارند...
از اشک های مادران و شانه های لرزان پدران...
از سید احمد.....
از علی و محمد....
از حاج عیسی....
از حسین فلاح....
از عمو مصطفی که شده چراغی برای من گمشده در زرق و برق این دنیا....
هربار دستم به خطا رود صدای محمدی در گوشم میپیچد....
یه تیر...دوتا تیر....سه تا تیر...چهارتا...پنج تا....شش تا...یازده تا.....
دیدگانم پر میشود از سیل خون سید احمد.....
دلم میشکند از مظلومیتش....
صدای یا زهرایی که هیچ وقت نشنیدم و درک نکردم اما همیشه در گوشم هست.....
بگذار هرکه هرچه میخواهدفکر کند...
بگذار دلم در این هیاهو زیر دست و پا له شود....
بگذار................
-----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:ازین پس هیچ گونه پیام تبلیغاتی تایید نمیشود!
گوشه ای از خاطرات اردوی "دیدار با شهدای الوند"
سفر ما با گروه فرهنگی دیدار به استان همدان ودیدار با خانواده ی شهدای استان
ماجرای شهادت سید احمد از زبان همرزمشون آقای محمدی....
درگیری شروع شد
ما شروع کردیم به زدن
نمیدونم سید احمد چی شد در این شلوغی...
صادق دو تا گلوله به من داد زدم طرف عراقی ها ..
درگیری شدید شد.دو سه تا خاکریز روگرفتیم...
محمود اجاقی تیر خورده بود ولی صداش میومد میگفت برادرا مراقب باشید عراقی ها از پشت نزنن...
من گلوله تموم کردم هیشکی ام گلوله نداشت بهم بده
داد میزدم گلوله بیارید...
یدفعه دیدم سید احمد شلان شلان اومد داد زد محمدی...گفتم بیا سید احمد پس کجایی؟
یه گلوله دستش بود بوس کرد گلوله روگفت این ماله فرزند زهراس بزن تانک رو...
گفتم کو تانک؟من تانک نمیبینم
گفت همون تیرباری که زرد رنگه اون تانکه همونو بزن...من رفتم رو خاکریز ...سید احمد گفت بزن...
زدم و تانک منهدم شد...
صدای سید احمد هنوز تو ذهنم هست بلند داد میزد یا حسین.....
گفتم سید احمد
گفت من گلوله میارم تو بزن
میرفت از بین شهدا از تو لباساشون یکی یکی گلوله های آرپی جی رو در میاورد و میبست و میداد دست من
تا آماده شدم آرپیجی رو بزنم یدفعه سکوتی شد
من گفتم سید احمد چی شد پس؟؟
بعد دیدیم از طرف عراقیها داره صدای الله اکبر میاد
سید احمد گفت محمدی اسیر گرفتن...
گفتم کی اسیر گرفته؟
گفت پس صدای الله اکبر از کجا داره میاد
گفتم بابا از ما جلوتر کی هست که بخواد اسیر شه؟
سید احمد رفت رو خاکریز
گفتم سید احمد بیا پایین
گفت محمدی عراقیها اسیر گرفتن
گفتم بابا تو بیا پایین...
از ما جلوتر که کسی نیست...
همه شهید شدن...
هاشم و مسعود رستمی...محمدرضا بابایی...حمید تقوا طلب...
اینا همه جنازه هاشون رو جاده موند....
یه منور زردی زدن...
عقب ما روشن شد...
من دیدم دوتا عراقی دولا دولا کنار ما دارن میرن ازینور جاده برن اونور جاده
گفتم سید احمد بیا پایین اون عراقیه ها...
گفت کو؟؟؟
همین که گفت کو....یه تیر دوتا تیر سه تا تیر خورد تو سینه ی سید احمد
چهارتا پنج تا شش تا 10 تا...
گفتم سید احمد....
تمام دار و ندارم داشت جلو چشمم تیر میخورد........
گفتم سید احمد.......
فقط گفت یا زهرا......
تیر بعدی تو سینه اش خورد....
یا زهرا.......

لینک ثبت نام:
http://jan-baz.ir/view/post:464438




بعد از حدود 100 روز اومدم تا دوکوهه رو منور کنم به عطر بقیع...
هنوز باورم نمیشه...
باورم نمیشه فقط 20 روز دیگه مونده تا چشمم به نور بقیع روشن شه...
باورم نمیشه خدا من رو لایق زیارت خانه اش دونسته...
کنار 15 شهید گمنام تو معراج شهدا بودیم که فهمیدیم سفر حج دقیقا 40 روز دیگه برامون رقم میخوره...
چهله ای از معراج تا بقیع...
اون موقع انقدر شوکه بودم که از زیارت شهدا هیچ چیز نفهمیدم...
و همش تو دلم میگفتم کاش یه بار دیگه بریم معراج...
وقتی اتوبوس ایستاد و دیدم باز هم زائر شهدای گمنام معراج شهدا شدیم تو دلم غوغایی بود...
فکر اینکه از پیش شهدای گمنام میرم زیارت مادر گمنامشون خیلی هواییم کرده بود...
و حالا از اون روز 20 روز گذشته و فقط 20 روز دیگه مونده...
نمیدونید این روز شماری چه لذتی داره...
روز شماری برای رسیدن به بقیع...غربت آقا امام حسن...حرم رسول الله...
میگن وقتی از مدینه میخوای بری مکه حس فرزندی رو داری که داره از پدرش جدا میشه....
دارم ثانیه شماری میکنم واسه درک این حس...
درک حس خالص شدن برای خدا زمان احرام...
شوق به تن کردن لباس سفید...
دلم پر میکشه برای به زبون آوردن لبیک...اللهم لبیک...
برای اولین باری که وارد حریم امن الهی میشم...و چشمم به کعبه میفته...
برای سعی بین صفا و مروه...برای فهمیدن هاجر...
برای اقامه نماز پشت حجر اسماعیل...
برای ثانیه به ثانیه ی این سفر روز شماری میکنم...جز ثانیه ی آخر و لحظه ی وداع...
کاش این سفر انقدر دیر بگذره که سیراب بشم از عشق معبود...
دوستان برام از خدا زیارتی با معرفت بخواید...
----------------------------------------------------
از الان این مطلب رو نوشتم تا هر خواسته ای دارید بگید تا انجامش بدم...
حلالم کنید...
دوستانی که خصوصی نظر گذاشتن...خیالتون راحت...من این نظرارو پرینت میگیرم که اونجا چیزایی که گفتید وخواستید که انجام بدم یادم نره...
---------------------------------------------------
روز شمار تمام شد
امشب راهی بقیع میشم
به یاد همه ی دوستان هستم...

- صبر کنید به مانع برخوردیم. دشمن این جا تله های انفجاری کار گذاشته، باید خیلی مواظب باشید با کوچکترین حرکت نابجا و تماس با این سیم ها،عملیات شناسایی ما لو می رود متوجه شدید؟
همه آهسته گفتند «بله.»
حالا دیگر حرکت این سایه ها کند شده بود،آرام و بی صدا. نفس ها در سینه حبس شده بود. این جا مرز بین زندگی و مرگ به باریکی همین سیم هاست.
چیزی شعله ور شد و به تاریکی شب چنگ انداخت. سیم رابط تله بود که پای یکی از بچه ها با آن برخورد کرده بود همه در جای خود میخ کوب شدند. دل توی دل شان نبود. همه وحشت کرده بودند. همین حالاست که عملیات شناسایی لو برود می دانی آخر نور این شعله ها دست کمی از منور ندارد.
یکی از بچه ها معطل نکرد بلافاصله دستش را برد سیم شعله ور را گرفت و با دستش به زیر خاک برد حتی یک آخ هم نگفت.
- نترسید انشاءالله که دشمن متوجه این شعله نشد.
صدای آن بسیجی قهرمان بود که با صدای جزغاله شدن دستش از زیر خاک درآمیخته بود.ولی او اصلاً ناله نکرد وقتی دستش را از زیر خاک بیرون آورد همه بچه ها دل شان ریش شد،بعضی رویشان را برگرداندند و بعضی با دست جلوی چشم های شان را گرفتند،چون حتی توان نگاه کردن به آن را هم نداشتند.
از آن دست فقط اسکلت استخوان باقی مانده بود که آن هم سیاه و سوخته بود.
اما قلب بسیجی آرام گرفته بود چون عملیات دیگر لو نرفته بود.


قابل توجه دوستان:
معذرت بابت غیبت چند روزه...
حتما سر میزنم بهتون ولی اگه یکم دیر شد به بزرگواری خودتون ببخشید...

همسر شهید نقل می کند:
یکبار خاطره ای از جبهه برایم تعریف می کرد.گفت:کنار یکی از زاغه مهماتها سخت مشغول بودیم،تو جعبه های مخصوص،مهمات می گذاشتیم و درشان را می بستیم.گرم کار، یکدفعه چشمم افتاد به یک خانوم محجبه با چادری مشکی!
داشت پا به پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.با خودم گفتم حتما از خانوم هاییه که میان جبهه.
اصلا حواسم به این نبود که هیچ زنی را نمیگذارند وارد آن منطقه بشود.به بچه ها نگاه کردم.مشغول کارشان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند.انگار آن خانوم را نمی دیدند.قضیه عجیب برام سوال شده بود.موضوع عادی به نظر نمی رسید.کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست.رفتم نزدیک تر....
تا رعایت ادب شده باشد،سینه ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم:خانوم!جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین!
رویش طرف من نبود.به تمام قد ایستاد و فرمود:مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟
یک آن یاد امام حسین (ع) افتادم و اشک توی چشمهام حلقه زد.خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع رو گرفتم و فهمیدم جریان چیست.بی اختیار شده بودم و نمی دانستم چه بگویم.خانوم،همانطور که روشان آن طرف بود فرمودند:هر کس یاور ما باشد ما هم یاری اش میکنیم...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
جای همه ی دوستان خالی تو سفر بلاگ تا افلاک با گروه دیدار رفتیم دیدار خانواده ی محترم شهید برونسی...
وقتی یادگاران شهید برونسی از عشق اوس عبدالحسین به حضرت آقا گفتن
وقتی گفتند شهید برونسی در روزگار آزگاری که آقا در پیرانشهر تبعید بودند ایشان را امام خامنه ای صدا میکردن
فهمیدیم که چقدر آقامون غریبه...
یا راحت تر بگویم
چقدرامام خامنه ای تو این دوران غریبه...!
بصیرت را باید از برونسی یاد گرفت.
که وقتی به حضورش نیاز بود با تکه های استخوانش به یاری امامش اومد!


سلام
با هماهنگی هائی که صورت گرفته انشالله قصد داریم این ماه به منزل شهید حاج احمد کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه بریم.
از اونجائی که ظرفیت این برنامه محدود هست اولویت با کسانی هست که در برنامه های قبلی حضور داشته اند .

دیگران هم در صورت بودن جا می توانند حضور داشته باشند .در این مورد هم اولویت با کسانی هست که زودتر ثبت نام کنند.
برای ثبت نام به سایت گروه فرهنگی دیدار مراجعه کنید و اسم و شماره تماس خود را در نظرات قرار دهید و حتما هم در خبرنامه عضو شوید.
دوستان متاسفانه هنوز وقت نکردم به تمام نظرات این پست جواب بدم و برای مطالبتون سر بزنم.شرمنده.
22تا نظر اول رو جواب دادم.

سلام
قبل از هر چیز باید تشکر کنم از دوستانی که در این دیدار حضور داشتند
مخصوصا کسانی که کمک کردند:
امید+حاج علی رضاشاطری+حاج سالار+چشم براه
رهسپار دیدار

ورودی
آسایشگاه
مهندس معمار، اولین یادگار
قرمزته
شور جوانی در فداکار ورزشکار
زنده به مهر مادری
مادری با صبر زینبی






آقا جان تشنه ی دیدارتانیم. جانمان و جوانیمان را عاشقانه فدای لبخندتان می کنیم و عاشورایی، تیغ سخن را بر گلوی بدخواهانتان می کشانیم که ولی مطلق مایی تا حضرت خورشید بیاید...
ما را از دعای خیر شبانگاهی و سحرگاهی خود محروم نسازی
برای دریافت لوگوی این دیدار به این ادرس مراجعه کنید:http://bazm.blogfa.com/post-314.aspx
روزی در سالهای پس از جنگ در اهواز مهمان چند نفر از رزمندگان دوران دفاع مقدس بودم. یک ژنرال مغرور عراقی مدام شجاعت های زمان جنگ را به رخ فرماندهان ایرانی می کشید و از به اصطلاح دلاوری هایش تعریف می کرد.
اما فرمانده ایرانی ساکت بود و اجازه داد که او هر چه خواست از راست و دورغ بگوید. دلم نمی خواست در جنگ در سر میز شام "ما" مغلوب شویم و در ادامه صحبت ها که گاه فرمانده عراقی از چگونگی شیوه نبرد و هدایت نیروهایش می گفت و می گفت که چگونه نیروهای شما را تارومار کردم، تمام نگاهم به فرمانده ایرانی بود تا او هم چیزی رو کند اما انگار چنین نبود 2 فرمانده، آرام با قاشق و چنگال بازی می کردند اما می دیدم که هنوز هم در حال زورآزمایی هستند و گاه این یکی دیگری را عقب می راند و گاه دیگری پیش می رفت و آن یکی عقب می نشست.
به گمانم 2 ساعتی این غذا خوردن طول کشیده بود و دو طرف داشتند از نفس می افتادند که فرمانده ایرانی در آمد که در نیمه دوم اسفند 1360، یکی از فرماندهان رده گردان شما که مامور جنگیدن در تپه سبز – در غرب شوش و رودخانه کرخه- بود، کشته شد. ژنرال عراقی در حالی که انگشت اشاره اش را تکان تکان می داد، گفت : بله، بله . او فرمانده شجاعی بود که با گلوله خمپاره نیروهای شما کشته شد.
فرمانده ایرانی گفت : "و شما بلافاصله یکی دیگر را به جانشینی او انتخاب کردید و اتفاقا خودت برای معرفی او به نیروهایش، به غرب شوش و تپه سبز آمدی."
فرمانده عراقی که انگار تعجب کرده بود اینها را از کجا می داند، سرتکان داد و گفت:"بله خودم آمدم. آمدم تا به نیروهایم روحیه بدهم و آنها را به جنگ تشویق کنم..."
اینجا بود که فرمانده ایرانی، قاشق و چنگالش را زمین گذاشت و آرام گفت:"خودم تو را دیدم که آمدی، با یک نفر بر زرهی ساخت شوروی "
ژنرال عراقی لحظه ای جا خورد. خواست چیزی بگوید اما فرمانده ایرانی بلافاصله پرسید :"حسن باقری ما رامی شناختی ؟"
ژنرال عراقی تندی گفت: بله ... بله، فرمانده زیرک و لایقی بود. او 2 سال اول جنگ را برای شما پیش برد و شانس آوردیم که او را خیلی زود از دست دادید."
فرمانده ایرانی ادامه داد:" او مرا فرستاد تا مواظب باشم نیروهای بی تجربه ما به سوی تو شلیک نکنند."
فرمانده عراقی هاج و واج مانده بود. تعجب من هم کمتر از او نبود.فرمانده ایرانی مکثی کرد و ادامه داد:" ما می خواستیم در غرب دزفول عملیات کنیم و شما را از خاک کشورمان عقب برانیم.همه چیز آماده بود.حسن باقری لحظه به لحظه حرکت نیروهای شما را دنبال می کرد و از طریق خبر چین ها و شنود بی سیم ها، می دانست که قرار است بیایی تپه سبز.
مرا به قرارگاه فرماندهی اش فراخواند و درباره تو صحبت کرد.گفت فرمانده لشکر یکم عراق فرمانده نالایق و ترسویی است و باید کاری کنیم که این چند روزه هم به او آسیبی نرسد یا او را عوض نکنند،چرا که معلوم نیست جانشین او چه کسی باشد. به همین خاطر، گفت برو تپه سبز هدایت آتش نیروهای خودی را به دست بگیر تا فرمانده لشکر یک به سلامت بیاید و برگردد.
آن روز ، از صبح که وارد خط مقدم خودتان شدی.من تو را زیر نظر داشتم تا وقتی که برگشتی و من خبر سلامت ات را به فرمانده ام حسن باقری دادم."
ضیافت بی هیچ گفت و گوی اضافه ای پایان یافت!

خدایا کاش منم با اینا بودم...
چی شد اینارو انتخاب کردی؟
مگه ما بدا دل نداریم؟
خدا اینا چی داشتن که ما نداریم؟
و ....
پیکر شهیدی پیدا شد
رو لباسش نوشته بود: عاشقان شهادت...
در آن اطراف پنجاه شهيد پيدا كرده بوديم. فكر مى كرديم كه ديگر چيزى نباشد. دوروبر را هم كه كنديم، ديگر به چيزى بر نخورديم و اين نشان دهنده اين بود كه دشمن پيكر شهدا را در يك جا جمع كرده و چه بسا دوربين هاى وحشت زدگان صدامى استفاده تبليغاتى نيز از اين صحنه ها برده باشند.
اطراف ارتفاع 112 بود و در گوشه اى يك كاميون ايفاى عراقى سوخته بود. در كنارش تل خاكى ايجاد شده بود كه مقدار زيادى آت و آشغال ميان آن به چشم مى خورد. شنى پاره شده تانكى از ميان خاك ها بيرون زده، چند لاستيك نيم سوخته ماشين و ديگر وسايل منهدم شده جزو تل خاك بودند.
«محمد رضا كاكا» از بچه هاى تهران، كه خدمت سربازى اش را همراه
ما در تفحص مى گذراند، با نگاهى مشكوك به تل خاك نظر مى كرد. كليد كرد كه الاّ و
بلاّ اينجا را بكنيم. هرچه گفتيم كه اينجا فقط مقدارى آشغال و وسایل جمع شده و بعيد
است اينجا شهيد باشد، نمى پذيرفت.
خوبى تفحص به اين است كه بودن يا نبودن
شهيد بستگى به نظر «رئيس» و «مسئول» ندارد، هركس احساس كند شهيدى صدايش مى زند،
بقيه تابع مى شوند. با خستگى گفتم: «آخر پدر آمرزيده، تو چطورى مى خواهى شنى تانك
را در بياورى، يا بدون هرگونه امكاناتى كاميون سوخته را جابجا كنى؟ ول كن اينجا
چيزى گيرت نمى آيد...»
ولى او مصرّ شد كه تل خاك را بكند. و شروع كرد به
زير و رو كردن خاك ها. چند سرباز گذاشتم پهلويش و خودم با دو سه نفر ديگر رفتيم كه
شيار روبه رويى را كه خيلى مشكوك به نظر مى رسيد بگرديم. چند قدمى كه رفتم، دلم
رضايت نداد. برگشتم و نگاهشان انداختم. با علاقه تمام داشتند خاك ها را مى كاويدند.
مغلوب همتشان شدم و برگشتم. بيل دستى را برداشتم و شروع كردم به كندن از يك طرف
ديگر از تل خاك.
هر چى بيشتر مى كنديم. بچه ها بيشتر به «كاكا» تيكه مى
انداختند. همه را خسته كرده بود ولى خودش مى گفت: «شما برويد دنبال شيار، من خودم
تنها مى مانم و تكليف اينجا را معلوم مى كنم».
برخورديم به تكه اى سيم سياه
تلفن، يك دفعه كاكا داد زد: «ايناهاش. ديديد گفتم. خودشه». سيم تلفن را گرفت تا رد
آن را بيابد. با خودم گفتم اشتباه مى كند و بعيد است اينجا شهيد باشد. ولى او ول كن
نبود. اصلا مى خواست آن تل خاك را از ميان بردارد تا خيالش راحت شود.
رسيديم
به سختى زمين يعنى جايى كه ديگر ثابت مى شد شهيدى اينجا نيست. ولى سيم تلفن پيچ
خورده و كمى آن طرَفتر زير خاك ها رفته بود. براى خودم هم جالب شد. با اينكه خسته
بوديم، با شدت بيشترى مى كنديم. ناگهان كاكا فرياد زد: «يافتم...
يافتم...».
رسيديم به چند تكه استخوان پاى انسان، اين را كه ديدم، گفتم:
«حالا بايد با احتياط اطراف را خالى كنيم» همه دست به بيل شديم و در كمال دقت و
احتياط، تپه خاك را برداشتيم و در كمال تعجب برخورديم به پيكر چند شهيد كه در كنار
يكديگر دفن شده بودند.
دشمن خبيث با سيم تلفن دست و پاى آنها را بسته و روى
هم ديگر انداخته بود. شهيد بوده اند يا مجروح، خدا مى داند. ولى انسان كشته شده كه
نيازى ندارد دست و پايش را با سيم تلفن محكم ببندند. «كاكا» كه خوشحال شده بود،
شادمان بيل مى زد و مدام صلوات مى فرستاد.
در عطر آگينى صلوات، پيكر هشت
شهيد را كه مظلومانه و معصومانه كنار هم خفته بودند، از زير تل خاك و ميان وسايل
بيرون آورديم و هر يك را با احترام و بغض خاص، داخل كيسه سفيد گذاشتيم، و آنهايى را
كه پلاك داشتند، شماره را روى كيسه شان نوشتيم و آن كه نداشت روى پارچه و كارتش اين
طور نوشتيم:
دفن شده در كنار شماره پلاك... در ارتفاع 112 فكه منطقه عملياتى
والفجر يك.
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا شرهانی است...قطعه ای از بهشت...
چیزی را گم کرده باشی یا نه اینجا باید دنبال گم شده ات بگردی...
اینجا معدن گنج است...
سرزمین گمنام هاست...سرزمین جوانان بی نام و نشان...
اینجا مدفن فرزندان روح الله است...
اینجا شهدا شعله شعله آب شدند...اینجا خاک ندای انا الحق سر میدهد...اینجا منزل و ماوای عشاقی است که خورشید را جرعه جرعه نوشیدند و آسمانی شدند.
شرهانی نامی است که وجود انسان را میلرزاند به قدری که حس میکنی روی گسل زلزله ایستاده ای...
اینجا جایی است که هم کیشت میکند هم مات...بی آنکه بخواهی و متوجه باشی...
در شرهانی باید دلت را خانه تکانی کنی تا شهدا را دعوت کنی به خانه ی دل...
اینجا اگر به صاحب خانه دل دهی عرشی میشوی...آخور بین نمیشوی آخر بین میشوی...
ازینجا میشود تا آسمان پل زد...
اینجا بوی سیب میدهد و استخوان ها بوی مدینه...
باد ضجه میزند و آسمان مبهوت به پس صحنه های عاشورا مینگرد...
اینجا باید چراغ دل را روشن کنی تا ببینی...
شرهانی شرهانی نبود...شهدا شرهانی را شرهانی کردند...
شرهانی قدمگاه خداست...
اینجا خاک را که ورق میزنی قصه ی زندگی هابیل ها تکرار میشود و انسان مبهوت از پنجه های سرخ تاریخ...
ازینجا باید مسیر دلت را به سمت کوچه های آسمان تغییر دهی
اینجا اگر عقب بمانی برای همیشه مانده ای و اگر جلو بروی رفته ای برای همیشه...
اینجا راه صدساله را یک شبه میتوان طی کرد...
فقط کافی است مقداری خاک برداری و بو کنی.مست که شدی یقین میکنی تربت لیلی همین جاست...
این زمین را باید مثل صفا و مروه هروله کنی تا گناهانت مثل برگ درخت بریزد...
اینجا راحت تر از همه جا دستت به خدا میرسد...
اگر نمیتوانی از گمنام هایی کمک بگیر که در دل خاکش آرمیده اند...