حدیث کساء

اعوذ و بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراَّءِ عَلَيْهَا السَّلامُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ

از فاطمه زهرا سلام اللّه عليها دختر رسول خدا صلى اللّه عليه

وَآلِهِ قالَ سَمِعْتُ فاطِمَةَ اَنَّها قالَتْ دَخَلَ عَلَىَّ اَبى رَسُولُ اللَّهِ فى

و آله ، جابر گويد شنيدم از فاطمه زهرا كه فرمود: وارد شد بر من پدرم رسول خدا در

بَعْضِ الاَْيّامِ فَقالَ السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ فَقُلْتُ عَلَيْكَ السَّلامُ قالَ

بعضى از روزها و فرمود: سلام بر تو اى فاطمه در پاسخش گفتم : بر تو باد سلام فرمود:


ادامه نوشته

آية الكرسي

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ*
لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ*
خداى یکتا که جز او کسی شایسته ستایش نیست / او همیشه زندهء پا برجای است /(پس) هیچ گاه خواب سبک و سنگین او را فرا نمی گیرد /آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است در سیطره مالکیّت و فرمانروایى اوست /مگر می شود کسی شفاعت کند(مردم را) بدون اجازهء او / به پیدا و پنهان ایشان آگاه است / وایشان ذرّه ای از دانش او را احاطه ندارند / مگر به آنچه او بخواهد / دامنه تخت (سلطنت) او آسمانها و زمین است/ نگهداری اینها برایش کاری نیست / و او بلند مرتبه ترین و بزرگ مطلق است .
در دین اجباری نیست،فرق میان پیشرفت و سقوط بیان شده است/ پس آن کس که طغیانگر بودامّا به خدا ایمان آورد به بهترین دستاویز نجات (از پرتگاه) رسیده است که پاره شدنی نیست /و خدا شنوا و دانا است./ خدا پشتیبان افراد باایمان است آنها را از تاریکیها بیرون می ‌آورد و به طرف نور میبرد/ به همان صورت به کسانی که طغیان کردند کمک میکند چنان که که آنها را از نور بیرون آورده به درون تاریکیها میبرد/.آنهایند اهل آتش جهنّم و همیشه در آن خواهند بود

گفتگو از مرگ انسانیت است

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان «آدم»

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد !

گرچه «آدم» زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد، دنیا هی پر ازآدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ «آدم» هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت !

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ٬ پاکی ٬ مروت ٬ ابلهی است !

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن «موسی چومبه» هاست !

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار -

اشک در چشمان بغضم در گلوست

وندر این ایام ٬ زهرم در پیاله ٬ اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این نصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

                                                                                                فریدون مشیری

از آن زمان که آرزو ، چو نقشی از سراب شد

 

 

از آن زمان که آرزو ، چو نقشی از سراب شد

تمام جستجوی دل ، سئوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای ، به جستجوی چشمه ها

خطوط نقش زندگی ، چو نقشه ای بر آب شد

چه سینه سوز آب ها که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب ، اسیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه های ، نه ذوق شاعرانه ای

قرار عاشقانه ام ، شتاب در شتاب شد

نه فرصت شکایتی ، نه قصه و روایتی

تمام جلوه های جان ، چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در ، نشست و عمر شد به سر

نیامده به خود دگر ، که دوره ی شباب شد

 

 

مرا دریاب ای خورشید در چشم تو زندانی  

مرا دریاب ای خورشید در چشم تو زندانی  

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
 
مرا دریاب ای خورشید در چشم تو زندانی
 
خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را
 
به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی
 
بهار از رشک گل های شکرخند تو خواهد مرد
 
که تنها بر لب گرم تو می زیبد گل افشانی
 
شراب بوسه های تو مرا خواهد گرفت از من
 
اگر جام لبانت را شبی بر من بنوشاني
 
یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند
 
سخنها بر لب سعدی، قلم ها در کف مانی
 
نظربازی نزیبد از تو با هر کس که می بینی
 
اميد من چرا قدر نگاهت را نمی دانی

                                                                                   حسین منزوی

عکس عاشقانه جدید

حکایت خواندنی سختی روزگار!

حکایت خواندنی سختی روزگار!

مردی از دست روزگار سخت می‌نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست. استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه‌اش پرسید؟ لآن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیرقابل تحمل است.

استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت: همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه‌اش پرسید؟مرد گفت: خوب است و می‌توان تحمل کرد.

استاد گفت شوری آب همان سختی‌های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه آن را تعیین می‌کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.

 

داستان جالب تاجری که چهار زن داشت!

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش....

در زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌"من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فکری بکند.

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:"من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : " هرگز" و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌"من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"زن گفت: " البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:"تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟ "زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم"! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد:"من با تو می‌مانم ، هرجا که بروی"، تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:" باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه می‌کردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم! ا

الف: زن چهارم بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترک می‌کند.

ب: زن سوم دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان کنارمان خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌کنیم.او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 

باغ خدا، دست خدا، چوب خدا!

باغ خدا، دست خدا، چوب خدا!

مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت ‌تکان می‌داد و بر زمین می‌ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می‌کنی؟ دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره گسترده نعمتهای خداوند حسادت می‌کنی؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم.

 آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می‌زد. دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن. چرا می‌زنی؟ مرا می‌کشی. صاحب باغ گفت : این بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت بنده خدا می‌زند. من اراده‌ای ندارم کار، کار خداست. دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست می‌گویی ای مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاکم نیست بلکه اختیار است اختیار است اختیار.

 

 

 

معراج

معراج

گفت : آنجا چشمه خورشید هاست

 آسمان ها روشن از نور و صفا است

موج اقیانوس جوشان فضا است

باز من گفتم که : بالاتر کجاست

گفت : بالاتر جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشت آسمان بی انتهاست

باز من گفتم که بالاتر کجاست

گفت : بالاتر از آنجا راه نیست

زانکه آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست

بازمن گفتم که : بالاتر کجاست

لحظه ای در دیگانم خیره شد

گفت : این اندیشه ها بس نارساست

گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه

 تا نپنداری که گفتاری خطاست

دورتر از چشمه خورشید ها

برتر از این عالم بی انتها

باز هم بالاتر از عرش خدا

عرصه پرواز مرغ فکر ماست

                                                                         فریدون مشیری

چشمه ی کوچک

چشمه ی کوچک

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا

 غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا

گه به دهان بر زده کف چون صدف

گاه چو تیری که رود بر هدف

گفت : درین معرکه یکتا منم

تاج سر گلبن و صحرا

منم

 چون بدوم ، سبزه در آغوش من

 بوسه زند بر سر و بر دوش من

چون بگشایم ز سر مو ، شکن

 ماه ببیند رخ خود را به من

 قطره ی باران ، که در افتد به خاک

 زو بدمد بس کوهر تابناک

 در بر من ره چو به پایان برد

 از خجلی سر به گریبان برد

 ابر ،

زمن حامل سرمایه شد

 باغ ،ز من صاحب پیرایه شد

 گل ، به همه رنگ و برازندگی

 می کند از پرتو من زندگی

در بن این پرده ی نیلوفری

کیست کند با چو منی همسری ؟

زین نمط آن مست شده از غرور

 رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور

 دید یکی بحر خروشنده ای

 سهمگنی

، نادره جوشنده ای

 نعره بر آورده ، فلک کرده کر

دیده سیه کرده ،شده زهره در

 راست به مانند یکی زلزله

 داده تنش بر تن ساحل یله

 چشمه ی کوچک چو به آنجا رسید

 وان همه هنگامه ی دریا بدید

 خواست کزان ورطه قدم درکشد

 خویشتن از حادثه برتر کشد

 لیک چنان خیره و خاموش ماند

 کز همه شیرین سخنی گوش ماند

خلق همان چشمه ی جوشنده اند

 بیهوده در خویش هروشنده اند

 یک دو سه حرفی به لب آموخته

 خاطر بس بی گنهان سوخته

لیک اگر پرده ز خود بردرند

 یک قدم از مقدم خود بگذرند

 در خم هر پرده ی

اسرار خویش

 نکته بسنجند فزون تر ز پیش

 چون که از این نیز فراتر شوند

 بی دل و بی قالب و بی سر شوند

 در نگرند این همه بیهوده بود

 معنی چندین دم فرسوده بود

 آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر

 و آنچه بکردند ز شر و ز خیر

 بود کم ار مدت آن یا مدید

 عارضه ای بود که شد ناپدید

 و آنچه به جا مانده بهای دل است

کان همه افسانه ی بی حاصل است

                                                                            نیما یوشیج

 

مفسده ی گل

مفسده ی گل

صبح چو انوار سرافکنده زد

گل به دم باد وزان خنده زد

 چهره برافروخت چو اختر به دشت

 وز در دل ها به فسون می گذشت

 ز آنچه به هر جای به غمزه ربود

 بار نخستین دل پروانه بود

 راه سپارنده ی بالا و پست

بست پر و بال و به گل بر نشست

گاه مکیدیش لب سرخ رنگ

گاه کشیدیش به بر تنگ تنگ

نیز گهی بی خود و بی سر شدی

 بال گشادی به هوا بر شدی

 در دل این حادثه ناگه به دشت

 سرزده زنبوری از آنجا گذشت

تیزپری

، تندروی ،زرد چهر

باخته با گلشن تابنده مهر

 آمد و از ره بر گل جا کشید

 کار دو خواهنده به دعوا کشید

 زین به جدل خست پر و بال ها

 زان همه بسترد خط و خال ها

 تا که رسید از سر ره بلبلی

 سوختهای ، خسته ی روی گلی

 بر سر شاخی به ترنم نشست

 قصه ی دل را به سر نغمه بست

لیک رهی از همه ناخوانده بیش

 دید هیاهوی رقیبان خویش

یک دو نفس تیره و خاموش ماند

 خیره نگه کرد و همه گوش ماند

خنده ی بیهوده ی گل چون بدید

از دل سوزنده صفیری کشید

 جست ز شاخ و به هم آویختند

 چند تنه بر سر گل ریختند

 مدعیان کینه ور و گل پرست

 چرخ بدادند بی پا و دست

 تا ز سه دشمن یکی از جا گریخت

 و آن دگری را پر پر نقش ریخت

 و آن گل عاشق کش همواره مست

 بست لب از خنده و در هم شکست

 طالب مطلوب چو بسیار شد

 چند تنی کشته و بیمار شد

طالب مطلوب چو بسیار شد

چند تنی کشته و بیمار شد

 پس چو به تحقیق یکی بنگری

نیست جز این عاقبت دلبری

در خم این پرده ز بالا و پست

مفسده گر هست ز روی گل است

گل که سر رونق هر معرکه است

 مایه ی خونین دلی و مهلکه است

 کار گل این است و به ظاهر خوش است

 لیک به باطن دم آدم کش

است

 گر به جهان صورت زیبا نبود

تلخی ایام ، مهیا نبود

                                                                  نیما یوشیج

گل نازدار

گل نازدار

سود گرت هست گرانی مکن

 خیره سری با دل و جانی مکن

آن گل صحرا به غمزه شکفت

صورت خود در بن خاری نهفت

صبح همی باخت به مهرش نظر

 ابر همی ریخت به پایش گهر

باد ندانسته همی با شتاب

 ناله زدی تا که برآید ز خواب

 شیفته پروانه بر او می پرید

 دوستیش ز دل و جان می خرید

 بلبل آشفته پی روی وی

 راهی همی جست ز هر سوی وی

 وان گل خودخواه خود آراسته

 با همه ی حسن به پیراسته

 زان همه دل بسته ی خاطر

پریش

 هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش

شیفتگانش ز برون در فغان

 او شده سرگرم خود اندر نهان

 جای خود از ناز بفرسوده بود

 لیک بسی بیره و بیهوده بود

 فر و برازندگی گل تمام

 بود به رخساره ی خوبش جرام

 نقش به از آن رخ برتافته

 سنگ به از

گوهرنایافته

 گل که چنین سنگدلی برگزید

عاقبت از کار ندانی چه دید

 سودنکرده ز جوانی خویش

خسته ز سودای نهانی خویش

آن همه رونق به شبی در شکست

تلخی ایان به جایش نشست

 از بن آن خار که بودش مقر

 خوب چو پژمرد برآورد سر

 دید بسی شیفته ی نغمه خوان

 رقص کنان رهسپر و شادمان

 از بر وی یکسره رفتند شاد

راست بماننده ی آن تندباد

 خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت

 ز آن که یکی دیده بدو برندوخت

هر که چو گل جانب دل ها شکست

 چون که بپژمرد به غم برنشست

دست بزد از سر حسرت به دست

 کانچه به کف داشت ز کف

داده است

چون گل خودبین ز سر بیهشی

دوست مدار این همه عاشق کشی

یک نفس از خویشتن آزاد باش

 خاطری آور به کف و شاد باش

                                                                            نیما یوشیج

 

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان...


دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان ؟

مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان

دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم

از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان

بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی

اسمی که به او بود سزا بود زمستان

گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم

یکبار نگفتند چرا بود زمستان

بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید

با این همه باز اهل وفا بود زمستان

غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران

بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان

با برف بپوشاند تن لخت درختان

لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان

در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه

مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

....

دوری تو. کارت پستال عاشقانه

یک عشق عروج است و رسیدن به کمال

خیال است. کارت پستال عاشقانه

حالیا معجزه باران را باور کن


یک نفر...

يک پنجره براي ديدن

يک پنجره براي ديدن

يک پنجره براي شنيدن 

يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ

يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم

 سرشار مي کند

 و مي شود از آنجا

 خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد

 يک پنجره براي من کافيست

گل سرخ

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

به خاطر کندن گل سرخ اره

اورده اید؟

چرا اره؟

فقط به گل سرخ بگویید:

تو

هی تو!

خودش می افتد ومی میرد!

صداقت

صداقت در مقابل سیاست دیگران ،سادگی ست و

سیاست در مقابل صداقت دیگران خیانت......

                                                                         دکترعلی شریعتی

تولدت خواهر گلم

تولدت مبارک

عکس عاشقانه122.jpg

دوستت دارم بهترینم

تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیبا تر از لبخند او نیست

بهترینم  ...


ادامه نوشته

خدایا...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

خدایا...

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم،نامم را گذاشتند با جنبه!!

بی آنکه بدانند،خندیدم تا صدای شکستن قلبم را نشنوند...!

دنیای سایه ها

شب به روي جاده ي نمناک

سايه هاي ما زما گويي گريزانند

دور از ما در نشيب راه

در غبار شوم مهتابي که مي لغزد

سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاک

سوي  يکديگر به نرمي پيش مي رانند

شب به روي جاده ي نمناک

در سکوت خاک عطر اگين

نا شکيبا گه به يکديگر مي اويزند

سايه هاي ما...

همچو گلهايي که مستند از شراب شبنم دوشين

گويي انها در گريز تلخشان از ما

نغمه هايي را که ما هر گز نمي خوانيم

نغمه هاي را که ما با خشم

در سکوت سينه مي رانيم

زير لب با شوق مي خوانند

ليک دور از سايه ها

بي خبر از قصه ي دلبستگي هاشان

از جدايي ها و از پيوستگي هاشان

جسم هاي خسته ي ما در رکود خويش

زندگي را شکل مي بخشند

شب بروي جاده ي نمناک

اي بسا من گفته ام با خود

زندگي ايا درون سايه ها مان رنگ مي گيرد

يا که ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟

اي هزاران روح سر گردان

گرد من لغزيده در امواج تاريکي

سايه ي من کو؟

نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم

سايه ي من کو؟

سايه ي من کو؟

من نمي خواهم

او چه مي گويد؟

او چه مي گويد؟

خسته و سر گشته و حيران

مي دوم در راه پرسشهاي بي پايان

سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم

من نمي خواهم

او بلغزد دور از من روي معبر ها

يا بيفتد خسته و سنگين

زير پاي رهگذرها

او چرا بايد به راه جستجوي خويش

روبرو گردد

با لبان بست ي درها

او چرا بايد بسايد تن

بر درو ديوار هر خانه؟

او چرا بايد ز نوميدي

پا نهد در سر زميني سرد و بيگانه؟

اه...اي خورشيد

سايه ام را از چه از من دور مي سازي؟

از تو مي پرسم:

تيرگي درد است يا شادي؟

جسم زندان ست يا صحراي ازادي؟

ظلمت شب چيست؟

شب

سايه ي روح سياه کيست؟

او چه مي گويد؟

او چه مي گويد؟

خسته و سر گشته و حيران

ميدوم در راه پرسشهاي بي پايان

اگر نمی توانی مداد باشی...

اگر نمی توانی مدادی باشی که خوشبختی یک نفر را بنویسد،
پس حداقل سعی کن پاک کنی باشی که غم کسی را پاک کند.

چه بر سر عشق آمد...


چه بر سر عشق آمد؟

که از افسانه ها...

رسید به صفحه حوادث روزنامه ها!

کودکی...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



کودکیم را دوست دارم روزهایی که بجای دلم ،سر زانوهایم زخمی بود...