همدم دنیای این روزهای من، تولدت مبارک
نمی دونم چی باید بنویسم، برای خودمم جالبه که نمی دونم چی باید برای تو بنویسم.
شاید واسه اینه که هنوزم، سر در گمم که تو کجای دنیای این روزای منی...
اما اینکه دوستت دارم، هیچ شکی برش وارد نیست.
تولدت مبارک بهترینم

نمی دونم چی باید بنویسم، برای خودمم جالبه که نمی دونم چی باید برای تو بنویسم.
شاید واسه اینه که هنوزم، سر در گمم که تو کجای دنیای این روزای منی...
اما اینکه دوستت دارم، هیچ شکی برش وارد نیست.
تولدت مبارک بهترینم

دوباره تکرار شد آره دوباره تکرارشد اما بدون حضور تو
هنوزهم دستامو مثل همیشه به سمت جلو میارم تا شاید فضای خالی بین انگشتانم را دست های پر مهر تو پر کنه
اما ...جز آه سردی چیزی نصیبم نمی شود...
سیزده سال گذشت از شب تخلی که برای آخرین بار گفتی دوستت دارم وراه سفر پیش گرفتی...
کوله باری بردوش
سفری در راه است گل من اینجا ماند دلم من در راه است...
وسفر آغاز است...
آره آخرین شعری که خوندیدیم توآغوش همدیگه وگریه کردیم نخواستم همشو بنویسیم چون نمی خواهم بیشتر گریه کنم آخه یاسمن وقتی مبینه من گریه میکنم خیلی ناراحت میشه طاقت دیدن ناراحتی اونو ندارم...
دخترامون بزرگ شدند زیبا با وقار وبه پاکی برگ گل یاس تو باغچه خونه امون الان فقط یاسمن کنارمه امروز رفته خونه مادر بزرگش وقتی نیست خونه رو کاملا سکوت می گیره خیلی دوست داشت نسترن وعلیا هم امروز می آومدند خونه امروز کنار هم بودیم اما خوب نسترن که تبریز بود وعلیا هم بچم درگیر امتحانتش بود نتونست بیاد خونه
عزیزم
امشب آخرین شبی بود که حضور پر مهرت تو خونه ما بود عطر تنت دیگه مشامو نوازش نمیده صدای گرمت دیگه نوازنده زیبای سکوت این خونه نیست وبرق نگاهت دیگه روشنی بخش تاریکی این خونه...
سرانگشتانم سالهاست گونه هاتو نوازش نکرده ودستانم لطافت موهای تورو هنگام شانه زدن ....
سفری باید رفت تا ته آنجا که فقط نور خدا باشد...
ودر راه نباشد جز خود هیچ همسفری همراه...
چون که آغاز سفر جز خود نبوده هیچ همراه...
امروز به یاد روزهای با هم بودن (البته تو همیشه بامنی در تک تک نفس هایم تو را زندگی میکنم) یه میز دونفره تو آلاچیق به همون شیوه همیشگی چیدم ُ؛ یادته مهربونم چقدر دوست داشبی شبهای فصل گرم خدا وقتی ورجکامون میخوابیدند یواشکی بریم تو آلاچیق یا گاهی وقتها روی اون تاب قدیمی کنار استخر تو آغوش هم بشینیمو تا صبح شعرهای فروغ تو برام بخونی ومنم شعرهای سهیلی واخوان... آخرش سر شعر شاملو تو باز وینگشم بگیری بگی اینو نخون....
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشت بيشهها
يِه پری مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره
تو آب چشمه
شونهمیکنه
موی پريشون...
