خانه ام آتش گرفته است

خانه ام آتش گرفته است


خانه ام آتش گرفته است ، آتشی جان سوز

هرطرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

من به هر سو میدوم گریان

در لهیب آتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ

و خروش گریه ام ناشاد

از درون خسته ی سوزان

می کنم فریاد ، ای فریاد ،ای فریاد

خانه ام آتش گرفته است ،آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقشهایی را که من بستم به خون دل

برسرو چشم در و دیوار

در شب رسوای بی ساحل

وای برمن سوزد وسوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدانها ، روزهای سخت بیماری

از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم

موزیانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش به جان ، نازل

در پناه این مشبک شب

من به هر سو می دوم گریان

از این بیداد

می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد

وای بر من ، همچنان میسوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

وانچه دارد منظر وایوان

من به دستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد ‌به گردش دود

تا سحرگاهان که می داند ، که بود من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر

صبح از من مانده برجا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر برمی کنند از خواب

مهربان همسایگانم از پی امداد

سوزدم این آتش بی دادگر بنیاد

می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد

مهدی اخوان ثالث

تو صنم نمي‏گذاري، که مرا نماز باشد

شب عاشقان بيدل، چه شبي دراز باشد

تو بيا کز اول شب، در صبح باز باشد

عجب است اگر توانم، که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر، که اسير باز باشد؟

ز محبتت نخواهم، که نظر کنم به رويت

که محبت صادق آن است که پاکباز باشد

به کرشمه عنايت، نگهي به سوي ما کن

که دعاي دردمندان، ز سر نياز باشد

سخني که نيست طاقت، که ز خويشتن بپوشم

به کدام دوست گويم، که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آن را، که تو در خيال باشي؟

تو صنم نمي‏گذاري، که مرا نماز باشد

نه چنين حساب کردم، چو تو دوست مي‏گرفتم

که ثنا و حمد گوييم و، جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبيني، غم دل مگوي سعدي

که شب وصال کوتاه و، سخن دراز باشد

قدمي که برگرفتي، به وفا و عهد ياران

اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد

سلام به تمامی دوستان

مدت ریادیه که به دلیل لطف بی شائبه ی اداره ی آبفا و قطع سیمهای تلفن و همکاری زیبای اداره ی مخابرات جهت وصل نکردن سیمها( تنها به این دلیل که هزینه ی تلفن من بالا نره ) نتونستم و نخواهم تونست به دوستان سر بزنم

شما دعا کنید ، من هم مفاتیح جلومه

روزی که رکس آبادان جهانی شد



امروز جمعه 28 مرداد یادآور خاطره تلخ آتش سوزی سینما رکس آبادان بود که اگر ما به خواسته های خود رسیده بودیم شاید این خاطره تلخی نبود فقط خاطره بود .چون هدف از انقلاب این بود که

ما دیگر زندانی سیاسی نداشته باشیم

که ما کارگران در بند نداشته باشیم  

که روشن فکران مهاجر نداشته باشیم

روزنامه نگار و خبرنگار اسیر نداشته باشیم.

که متاسفانه این چنین نشده است که بدتر هم شده.امیدوارم روز های پیش روی بهتری داشته باشیم .


شعری که در زیر میخوانیم در همان روز سروده ام که نام آن را فراتر از فاجعه گذاشته ام و از دوستان انتظار دارم در این شعر دنبال صور خیال-تصویرایماژ و دیگر مسائل شعری نباشید بلکه فقط این شعر احساسات درونی و شائبه آن روز من است.
مانا و پایدار باشید



فراتر از فاجعه

چهار سوی دیوار را
شعله های مهیب آتش
نقاشی می کند
و شعله های خشم دشمنان
تصور سترگ وحشتناکی ست
در حصار هرم آتش
همراه دوستی، یاری یا عزیزی
در انسداد آتش
دیوار به دیوار
دیگر مجال شیون و زاری نیست
حتی مجال فریادی...
اه باور نمی کنم
دستی چنین پلید
از آستین شقاوت
آمده بیرون
اینک این پرده کریه
نمایانگر زشتی و زیبایی ها
مرگ عزیزان را
به تماشا نشسته است
اه باور نمیکنم
با اینکه
اجساد این عزیزان را
چشمانم دید
دستانم لمس کرد
و دلم لرزید
باری
باور نمی کنم

باور نمی کنم.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


در پایان جا دارد از تمامی دوستانی که نسبت به من لطف داشته اند قدردانی بکنم و پوزش بطلبم به علت یک سری مشکلات شخصی مدتی از این سرای مجازی دور بوده ام.

مانا و پایدار باشید


يادي از كاشان

اين عكس در مراسم بزرگداشت كليم كاشاني در شهر كاشان گرفته شده است.



کمی پیاده رو

دفتر شعر : سعید باجووند
انتشارات شاملو
چاپ اول
اردیبهشت
90
آدرس وبسایت : saeedbajvand.ir
saeedbajvand@yahoo.com

وقتي كه تنهايي

  بي حوصلگي خود را

           مثل لباس تنت

       به خيابان مي آوري

       و در ازدحام آدمك ها

در خياباني به طولي بي انتها

گم مي شوي

     در چهره آنها

  روياهاي پنهاني را

                مي بيني

 كه در كابوس هاي متوالي

         روزمره گي را منتظرند

               تا شب از راه برسد

                        و زندگي همچنان

          جاريست......

تاديگر روز


..................................................................................................................

و  چند هايكو :

1

ابرها،

آسمان را مي پوشانند

باران،

زمين را ميشويد


2

رود،

راه مي رود

دريا،

ميدود


3

گل هاي آفتابگردان

در پي آفتاب اند

هميشه

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و اما

وب اسطبل ويژه مجموعه شعر جديد داريوش معمار شامل نقدهايي كه بر آن نوشته شده به روز است.

لطفاً سر بزنيد، بخوانيد و نظر بدهيد.نويسنده منتظر خواندن نقدو نظر شما هم در مورد کتاب است.

آدرس وب

ابراز همدردی

به علت ازبین رفتن آرشیو سایت سرویس دهی پیچک همچنین از بین رفتن قالب دوستان ما هم بر آن شدیم برای ابراز همدردی با دیگر دوستان قالب بلاگ خود را تغییر دهیم.

سال پيش

ضمن تبريك سال نو و آرزوي موفقيت براي دوستان:

با اينكه بعضي ها براي شعر تاريخ مصرف قائل هستند،اما عجيب بر خلاف اين نظريه هستند شعر هايي كه بعد از چند دهه با خواندن آن تازگي آن را احساس كني،مثل اين شعر ترازنامه از كتاب ساز ديگر سروده جعفر كوش آبادي كه آن را در سال 57 سروده است.

سال پيش،

سال پيش،

سال پيش،عشق همدمي نداشت.

هر كسي گليم خويش را برون از آب مي كشيد.

سال پيش،سال زينت مسير شاه راه ها

سال پيش،سال ميهماني مترسكان شهر بود

سال پيش،

سال حرف هاي تلخ

سال شعرهاي خوب بود

سال پيش،

برگزيدگان قوم

باز شير مرغ وجان آدمي در اختيار داشتند

سال پيش سله دار ها،

بهترين پرندگان شهر را،

در قفس نگاه داشتند،

پس دروغ نيست:

سال پيش،

سال رونق قفس،

سال اشك مادران بود.

                                      جعفر كوش آبادي

اسطبل داريوش معمار منتشر شد

با خبر شدم كه دوست عزيزمان داريوش معمار اخيرا كتابي با عنوان اسطبل منتشر نموده است كه مشخصات 

آن را در ادامه آورده ام:

مجموعه‌شعر:اسطبل


مولف:داریوش معمار

ناشر: چشمه ، جهان تازه‌ی شعر

قیمت: ۲۶,۰۰۰ریال

تعداد صفحه: ۱۰۲ صفحه

فرزندان خلق

ديروز 29 بهمن ماه براي تمامي ازادي خواهان و ازادگان ايران روزي غم انگيز و تلخ بود و در عين حال شرافت برانگيز

و غرور آفرين،زيرا سي و هفتمين سالگرد شهادت خسرو گلسرخي و كرامت الله دانشيان بود.

آري اين دو رفيق،هم بند و هم فكر از كساني بودند كه به خلق خود پشت نكردند و جان خود را در راه مردم خود

هديه نمودند ا اين كه آنهارا در 29 بهمن ماه سال 52 در زندان چيتگر اعدام نمودند و به همين دليل به انها.......

ادامه نوشته

پاسخ استاد شجریان به اهانت امیر عاملی

در پی اهانت امیر عاملی به استاد شجریان توسط انتشار شعری در خبرگزاری فارس، توجه شما را به متن این شعر و همچنین جواب استاد شجریان به این شعر جلب می نماییم:
خبرگزاری فارس، سروده امیر عاملی علیه محمدرضا شجریان را منتشر کرد.
در مقدمه این شعر آمده است:
در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ شجریان، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.

گم شدی آوازه خوان پیر ما ……….. گم شدی آخر به زیر دست و پا
کرد بیگانه تو را ابزار خویش ……….. خود شدی تا نور حق دیوار خویش
ربنایت چون خودت از یاد رفت ……….. خیل شاگردان، هلا! استاد رفت
رفته‌ای از پیش ماها دور حیف ……….. در سر پیری شدی مغرور حیف
مطرب عهد شبابم بوده‌ای ……….. مزه نان و کبابم بوده‌ای
خوب می‌خواندی صدایت خوب بود ……….. بعد تاج اصفهان مطلوب بود
می‏زدی چه چه برای شیخ و شاب ……….. با نوای تار و تنبور و رباب
هست ساز اینک ولی آواز نیست ……….. یک در گوشی به سویت باز نیست
تا نپیوندی عزیزم بر زوال ……….. کاشکی بودی مرید اعتدال
مکر آمریکا تو را منفور کرد ……….. زرق و برق غرب چشمت کور کرد
چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی ……….. مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی
«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان ……….. که مرید پیردل باش و بمان
لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور ……….. کرد از مردم تو را صد سال دور
وقت پیری ناز کردی با همه ……….. ناز را آغاز کردی با همه
ناز کم کن سوی ملت باز گرد ……….. کم بگو از یأس ای استاد زرد»
جوابیه استاد شجریان:
مطلع گردیدم که این بنده را مور خطاب قرار دادید .
با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت بزرگ ایران .
خاک پای ملت ایران – محمد رضا شجریان
گم نخواهد شد صدای ناز من ……….. چونکه از دل می رسد آواز من
این نه آواز من و ساز من است ……….. این صدای سالهای میهن است
ربنا خواندم که ملت روزه بود ……….. روزه ی دل بود و غمها می فزود
من صدای شادی این مردمم ……….. من خود آزادی این مردمم
حیف عمری را که جهل آمد پدید ……….. حیف ملت رنگ آزادی ندید
من نه پیرم آنچه را گفتی حسود ……….. پیر راهم دان به هر بود و نبود
مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی ……….. جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی
تاج را قدرش شناسی بی خرد ……….. ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟
ملتی را گر ندیدی . مرده ای ……….. چوب رب را بی صدا تو خورده ای
این نشان است تا روی رو به زوال ……….. هرکه شد خارج ز مرز اهتدال
قدر “سایه” می شناسی ای عدو؟ ……….. او که هجرت کرد از رفته بر او
سایه خورشید است در این آسمان ……….. گرچه گفته است او مرا آوازه خوان
خانه ی من شد دل پیر و جوان ……….. معبد عشاق دل شد آستان
من غرور خود ز ملت یافتم ……….. نی به زر یا زور قدری یافتم
ناز را بازار ملت می خرد ……….. ملتی نامم به عزت می برد
من اگر خاشاک باشم بهتر است ……….. بهتر از آنکس که مخدوم زر است
خادمش افسوس نادان است و بس ……….. کی شناسد فرق زر با جمله خس
من اگر پیرم ولی مستغنیم ……….. بی نیاز احترامم ،دون نیم
گوشه گوشه ،نام من آواز شد ……….. آگهی شعرت به کین ،همساز شد
جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو ……….. رو ره عشق مرا ای دل بپو

درود بر استاد شجریان، صدای تا ابد مانگار موسیقی ایرانی

متن شعر ايران كهن

ای خشم‌ به‌ جان‌ تاخته‌ توفان‌ شرر شو

ای بغض‌ گل‌ انداخته‌ فریاد خطر شو

ای روی برافروخته‌، خود پرچم‌ ره‌ باش

ای مشت‌ برافراخته‌، افراخته‌تر شو

ای حافظ‌ جان‌ وطن‌ از خانه‌ برون‌ آی

از خانه‌ برون‌ چیست‌ که‌ از خویش‌ به‌ در شو

گر شعله‌ فرو ریزد، بشتاب‌ و میندیش

‌ور تیغ‌ فرو بارد، ای سینه‌ سپر شو

خاک‌ پدران‌ است‌ که‌ دست‌ دگران‌ است

‌هان‌ ای پسرم‌، خانه‌ نگهدار پدر شو!


دیوار مصیبت‌کده‌ی حوصله‌ بشکن

‌شرم‌ آیدم‌ از این‌ همه‌ صبر تو، ظفر شو

تا خود جگر روبهکان‌ را بدرانی

چون‌ شیر درین‌ بیشه‌ سراپای جگر شو

مسپار وطن‌ را به‌ قضا و قدر ای دوست

خود بر سرِ این‌، تن‌ به‌ قضا داده‌ قدر شو

فریاد به‌ فریاد بیفزای، که‌ وقت‌ است‌

در یک‌ نفس‌ تازه‌ اثرهاست‌، اثر شو

ایرانی آزاده‌! جهان‌ چشم‌ به‌ راه‌ است

ایران‌ کهن‌ در خطر افتاده‌، خبر شو!


مشتی خس‌ و خارند، به‌ یک‌ شعله‌ بسوزان

بر ظلمت‌ این‌ شام‌ سیه‌ فام،‌ سحر شو  


اينم متن شعر ايران كهن كه توسط استاد شهرام ناظري اجرا شده است.

لينك دانلود

البته لينك با استفاده از آ--ن--ت--ي-ف--ي-ل--ت-ر-قابل مشاهده است.

مهربان ناخوانده

ديروز طبق معمول هرجمعه ساعت4:30عصر وارد انجمن شدم سه يا چهار نفراز اعضا بيشتر نيومده بودند كه ورود مهماني ناخوانده مرا به تعجب وا داشت كه بعد ازدست و روبوسي و احوال پرسي متداول به ايشان خوشامد گفتم.
ادامه نوشته

متن شعر زبان آتش

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

 تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

 نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار


این آهنگ پس از اتفاقات سال پیش توسط استاد شجریان اجراشد که ترانه آن توسط فریدون مشیری سروده شده با آهنگ سازی مجید درخشانی.

لینک دانلود با حجم 7Mg

 

آرزو

آسمان

ستاره 

   در چشمانم کاشت

دریغ ،

از ستاره دنباله داری

که آرزوهایم اجابت شود.

سفر

نازنین!

        باشور و شوق و اشتیاق

       با کوله بار سختی و صلابت

       در   این  زمانه  پر  مهابت

                           سفر را تجربه کردم

بارها و بارها،

اما...

اما بی تو تنها، 

چه سخت بود، 

چه تلخ بود ،

اما...

نازنین !


گفتم :

شب که آمدی

دلتنگی هایم را

با تو

قسمت کنم

دریغ ٬

شب

زود تر آمد.




                                                                 محمد جعفری

افسوس

بیا ای دوست !
که بنشینیم درون خلوت میخانه ای تنها
و می نوشیم
شراب کهنه مرد افکن قرن را
و بزداییم ز قلب خویش
و بزدایم ز روح خویش
غبار کهنه غم رت



بیا ای دوست ،ولی افسوس
که این می خوردن و تنها نشستن نیز
دوای چاره ساز درد ما نیست
چرا؟
که درد من،که درد تو،
نه درد سخت غربت است
که درد این جهان پر ز محنت است.

دانشجو

به مناسبت شانزدهم آذر

تقدیم به نیما پسرم و تمام دانشجویان میهنم.


دیروز سکوت،

دسته گلی بود(1)

میان حنجره تو

امروز سکوت

اوج فریادی است

کز حنجره سرخ من

و از دهان خونین دیگری

پژواک میشود

تا نام من

تا نام او،

تا نام ما،

((سبز))

در ذهن جهانیان تداعی شود.


(1) سکوت دسته گلی بود:با نگاهی به شعر رویایی

نازنین!
  نگاهت،
  مرمریست که،
  بافسون عشقش،
  نمیتوان شکست
درختی باش,
  یا سایه ای،
برای زایری خسته،
که پای پر آبله دارد و
ایمن جایی می خواهد
که خستگی هایش را
  بگرید



  محمدجعفری

نازنین!

 

شب پوست می اندازد

 

 سپیده،

 

 در چشمان تو

 

              آشکار می شود.

نازنین!

   نام تو

         مثل طعم خرما

                         شیرین تر از همیشه

بر دهانم جاریست.

زندگی

افقی،

    برکه آبی،

               چمنی،

                       رمه ای،

                                   گله ابری،

که سحر

     عطر صحرایی اندیشه

                            آویشن را

                                     می بوید

وز تن پوش ترک خورده خاک میگذرد

تا تو

   باور کنی

           عاطفه هست

                     مهربانی هست

                                   عشق هست

    زندگی هم زیباست.

ام کلثوم

تو از نواده ی کدام پیغمبری

متعلق به کدام امتی

که اینگونه نامت

جاوید

تا آنسوی کهکشانها رفته است؟

 

تو را کدام مادر به دامان نشانده است

کدام پدر به نامت خوانده است ؟

 ام کلثوم

ای زینب صغری

اینک به سوی تو

دمشق ، دمشق  گام خواهم برداشت

باشد که شفاعتگر مردی از امت جدت باشی

ای ام نبته

                                                               محمد جعفری

 

 

سلاخی
 
زار می‌گريست

به ‌قناری کوچکی

دلباخته‌ بود 

       (احمد شاملو)  

                                                




نازنین !
  تنهایی شبانه های مرا
                       عطر یاد تو
                              معطر میکند
 چه بی عطر یاس حضور تو
                              هماره دلتنگم.

محمد جعفری

پرواز

نازنین!

دلتنگم از این حصار به شب آلوده

از این رکود بی نهایت پالوده

من

اوج را

صعود را 

مثل پرنده

پرواز را دوست دارم

تا آبی...

تا رهایی...

                                                      محمد جعفری

بدلیل اینکه منم مثل بعضی از نفرات دیگر با بیانیه آقای ناصر ندیمی موافق می باشم آنرا در وبلاگ خودم کپی می نمایم تا دوستان با خواندن آن از آنچه در (پایتخت پنجره های آبادان) اتفاق افتاد آگاه شوند گرچه من هم معتقدم این پایتخت پنجره های اهواز بود و اگر بدین صورت قرار است در سالهای آتی برگزار شود همان بهتر که در همان اهواز برگزار شود.

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

 

برگزاری همایش شعر در استان خوزستان مثل محصولات ایران خودروست.رابطه خیلی نزدیکی با هم دارند.بگذریم...همایش پایتخت پنجره ها هم الحمدالله،با خیر و خوشی،نه ببخشید،با خیر و ناخوشی ،صدالبته در بخش شعر به پایان رسید.کاری به برگزاری همایش ندارم.دست حوزه هنری آبادان درد نکند هر چند برنامه ریزی و برگزاری به عهده اهواز بود و فقط درآبادان اجرا شد که اگر پیگیری و اصرار یکی از نماینده های محترم آبادان نبود در تبلیغات حتی نام آبادان هم به عنوان برگزار کننده نمی آمد.کیفیت برگزاری هم که مثل سال گذشته نبود.حال آقای کیخا با آن مدیریت منظم و محبوبیت بین هنرمندان و اهالی هنر جایش را به کس دیگری میدهد به ما هیچ ارتباطی ندارد.و اما شعر...

قبل از برگزاری همایش و بویژه در بحث داوری نقطه نظرات خود را به حوزه هنری آبادان و شخص خانم دلباری انتقال دادم و متذکر شدم که بحث داوری در شعر خوزستان انحصارا" در اختیار چند نفری بیش نیست و برگزیده ها هم از قبل مشخص هستند،چه اصراری به انتخاب داور از آبادان که یکی را بدلیل شناخته نشده بودن رد کردند و یکی را بخاطر لهجه!!!!!!!!!

بنده خدا دوست عزیزمان جناب باجوند ،روحش هم خبر نداشت که در شعر خوزستان چه میگذرد.اگر به پرونده همایش های گذشته در استان خوزستان نظری بیاندازیم متوجه خیلی از مسایل می شویم.طی دوسال گذشته برگزاری تمامی همایش های استانی _به غیر از غروب شرق در آبادان و یکی هم در بندر امام_ با هماهنگی اهواز و با داورانی ثابت و برگزیده هایی ثابت تر !!! بوده است.نفراتی هم که در آخر صف برگزیده ها بوده اند برای پرده پوشی مسایل بوده است.!!!جالب اینجاست که من و نه فقط من ،که تمامی دوستان شاعر از برگزیده ها تنها دو شعر و نه بیشتر ،شنیده ایم.که الحمدالله به مدد داوری ممتاز همیشه برگزیده هستند.بهر حال دوستی باید یک جایی بدرد بخورد.خدا را شکر که ما وضعمان خوب است و نیازی به سکه و مبالغ ناچیز پیشکشی حضرات نداریم.این داوری ها هم که دیگر اعصاب تمامی شعر دوستان خوزستانی را بهم ریخته است.شرکت در این همایش ها برای دوستان فقط به منزله دید و بازدید و حال واحوال است و نه بیشتر...

این حقیر قبل از پایان همایش پایتخت پنجره ها به دوست بسیار عزیز و فرزانه ام جناب باجوند حتی نام برگزیده ها را هم گفتم و به ایشان عرض کردم آن دو سه نفری هم که نیستند ،اصلا" به همایش شعر نفرستاده اندو بقول آبادانی ها:خیلی سه دارد !!! که جزو برگزیده ها باشند.و ایشان فرمودند ما به دقت داوری کردیم با کد بندی !!! بنده هم لبخندی زدم و گفتم :پایان همایش دوست عزیز...

اینها درد دل نیست معضلی است که بایستی حل گردد.شعر ارث پدری کسی نیست که دو دستی آن را بچسبد و مال خودش کند.با این برگزیده شدن ها هم کسی شاعر نمی شود.داوران را هم که قربانشان بروم خیلی اهل حالند...و اما آبادان،پایتخت پنجره ها...

خدا رحمت کند حافظ را ، مولوی را ...شاملو و اخوان خدا بیامرز پیشکش...الحمدالله اساتیدی در استان خوزستان داریم که با ادعای تمام می فرمایند:-سخنان استاد هرمز علیپور-...من فرهنگ ادبیات شعر ایران را تغییر داده ام و گواه مدعا کسانی هستند که شما انگشت کوچک آنها هم نمی شوید:جنابان!علی معلم دامغانی و یوسفعلی میر شکاک!!!خیلی خوب است.به روباه عرض کردند شاهدت کیست :شکر خورد و فرمود:دمم...خدا بیامرزد پدر مجید اخشابی را که دو تا ترانه از آقای علی معلم در ماه مبارک خواند و ایشان شد شاعر...آقای میرشکاک هم که شهرتش اظهر و من الشمس است.با بد و بیراه ها یی که به شاملوی خدا بیامرز می بست شد منتقد...راستی یادم رفت بگویم:شهر که شلوغ بشود قورباغه هم به هفت تیر کشی روی می آورد!بیچاره شعر،بیچاره شاعر...

حرف هم که می خواهیم بزنیم بغض گلویمان را می گیرد و زار زار برای شعر گریه می کنیم.در شعر هایمان به خدا هم که گیر میدهیم خدا هم مدعی پیدا میکند.دیگر می ترسیم به خودمان هم گیر بدهیم چه برسد به حضرات...

بهر حال بلبشویی است در این شعر خوزستان،جاهای دیگر که به خودشان مربوط است.

اساتید عزیز: ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش...

هروقت چهار نفر و نه بیشترتنها بندی یا بیتی از شعر های شما را زمزمه کردند ادعای استادی کنید.شاملو و اخوان شدن باشد برای بعد.حافظ و مولانا را هم که اصلا" حرفش را نزنید.داوران عزیز و دوست داشتنی هم با برگزیده های از پیش تعیین شده تان خوش باشید.در ضمن برای همایش های آینده اگر سکه ای ، وجه نقدی برای برگزیدگانتان خواستید در خدمتیم.کار ما خدمت به خلق الله است شما هم جزوشان...

خدا به خیر کند عاقبت شعر خوزستان را.جلو رفتن را بی خیال ،حواسمان باشد عقب عقب نرویم...

در ضمن برای آگاهی بیشتر سری هم به این آدرس بزنید:http://www.leilabanitamim.persianblog.ir/

بادرود

                               انتظار

در این فصول سیاه

در این روزگار تباه

بیمناک لحظه های سترونم

اینک!

توای رسول

              ای پیامبر!

دیریست بیقرار 

در انتظار رجعت تو

این لحظه های جاری مأنوس را

با وحشتی عظیم

بدرقه میکنیم!

اینک تو ای رسول!

                      ای پیامبر...




                                               


                                                  محمد جعفری