نتایج تحقیقی تازه: مردها در زمستان سکس بیشتری می‌خواهند

اگر زندگی عشقی شما هم‌زمان با پایین آمدن درجه‌ی حرارت هوا، تغبیری نکرد  بدانید که در این موضوع، برای همسرتان تنها گزینه نیستید.

تفاوت عمیقی ست بین آنکه تو را دوست دارد و آنکه تو را هم ، دوست دارد ...

رنج ناچیز کنونی‌مان در مقایسه با خوش‌آمدی که به هنگام ورود به آسمان می‌شنویم ناچیز است

ارادتم به کیهان دوچندان شد!

گیریم تا آخر عُمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی!
تحمل این موضوع، بسیار آسان‌تر از آنست که شب و روز با کسی
سر و کار داشته باشی، که حتی یکی از هزاران حرف تو را نمی‌فهمد!

جورج اُورول

دیگر به خوابم نیا! خوابم را رنگی می کنی روزم را سیاه...

دوازده سال که یک عمر است و شما که جوان هستید تصوری از آن ندارید اما فکر کنید فقط یک درصد از این مدت را با کسی باشید که دوست‌تان دارد، درک‌تان می‌کند، همیشه همراه و حاضر است و روزبروز بر محبتش اضافه می‌شود همان‌طور که روز بروز بر عشق و نیاز شما به او اضافه شده تا به این‌جا رسیده‌اید که هر ده دقیقه به یادش می‌افتید و هر کار مهمی را برای دیدن او نیمه‌کاره رها می‌کنید... کسی که طعمش را دوست دارید، عطرش را دوست دارید، اسمش را دوست دارید، قد و بالایش را دوست دارید و همه جا با او هستید... کسی که تمام خاطرات‌تان را شنیده یا شاهد بوده... کسی که با شما سینما رفته، با شما بستنی خورده، با شما مسافرت رفته، با شما عکس یادگاری گرفته، در تمام غذاخوری ها ازغذاخوری های ذاقارت تا رستورانهای گران قیمت و با کلاس غذا خورده... کسی که با شما افسرده یا شاد شده، با شما خندیده یا گریسته‌ است... کسی که همیشه با شما بوده... با هم... همیشه با هم، هر روز با هم، هر لحظه با هم و... و یک روز بدون این‌که منتظر باشید، بدون آمادگی قبلی، بدون زمینه سازی برای جایگزینی کسی یا چیزی دیگر و نه حتی لزوماً بهتر، به این نتیجه برسید که باید با این عشق همیشگی، عزیزترین عزیزتان، خداحافظی کنید...

آن روزچه حالی خواهید داشت؟..

سعید کنگرانی (سعید ) :
چه شد که زنت با عبدالقادر فرار کرد؟
پرویز صیاد ( اسداله ) :
چون من با ظرافت با زنم حرف میزدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت.
من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بار.
من با نهار حتی پیازچه هم نمیخوردم، عبدالقادر یک کیلو یک کیلو سیر و ترب سیاه میخورد.
من شعر سعدی میخوندم، عبدالقادر آروغ میزد.
اونوقت به چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم عبدل قادر ظریف.
فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود، دست به سفرش محشر بود. یه پاش اینجا بود یه پاش سانفرانسیسکو !
((دایی جان ناپلئون / کاری از ایرج پزشکزاد )

گاهی بی هیچ بهانه یی کسی را دوست داری ،
اما گاهی با هزار دلیل هم نمی توانی یکی را دوست داشته باشی !

گریز دلپذیر
آنا گاوالدا


عمو جغد شاخدار : بنر برو ، اینحا نمون

بنر : نمیتونم ، تو گرسنته ، حالت خوب نیست

عمو جغد شاخدار : بنر لطفا برو ، فقط برو

بنر : حداقل بیا یه گاز از دم من بزن ، عمو جغد من تورو دوست دارم

عمو جغد شاخدار : نمیتونم بنر، زودتر برو

بنر : من نگاه نمیکنم ، بیا یه گاز از دم من بزن

من در دوردست ترین
جای جهان ایستاده ام : 
کنار تو


میدونم براتون سوال شده که این عکس چیه !؟

ایربگ (Airbag) ماشینه که تو صورت دختر باز شده

اول باید عطرت رو از همه جا پاک کنم
و بعد ذهنم رو از تو،
و بعد ، تمام ِ بوسه هات رو ؛
که چیزی عمیق تر از پوست تن ، حسشون میکنم
...

katie melua
 piece by piece


روزهای سختی در پیش است.

بگذار تو را

كمی پس‌انداز كنم

یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های
آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت
رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده:
.
.
.
.
اولین حسرت:
کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.
حسرت دوم:
کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.
حسرت سوم:
کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم.
حسرت چهارم:
کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.
حسرت پنجم:
کاش شادتر می‌بودم.

سالها می¬شد که دیگر از کومبره، برایم چیزی بیشتر از همان تئاتر و درام هنگام خوابیدنم باقی نمانده بود که در یک روز زمستانی، در بازگشتم به خانه، مادرم که می¬دید سردم است پیشنهاد کرد، برخلاف عادتم، برایم کمی چای بسازد. اول نخواستم، اما نمی¬دانم چرا نظرم برگشت. فرستاد تا یکی از آن کلوچه¬های کوچک و پف¬کرده¬ای بیاورند که پتیت مادلن نامیده می¬شوند و پنداری در قالب خط- خطی یک صدف «سن ژاک» ریخته شده¬اند و من، دلتنگ از روز غمناک و چشم¬انداز فردای اندوهبار، قاشقی از چای را که تکه¬ای کلوچه در آن خیسانده بودم بی¬اراده به دهان بردم. اما در همان آنی که جرعه¬ی آمیخته با خرده¬های شیرینی به دهنم رسید یکه خوردم، حواسم پی حالت شگرفی رفت که در درونم انگیخته شده بود. خوشی دل¬انگیزی، خود در خود، بی¬هیچ شناختی از دلیلش، مرا فرا گرفت. یکباره با انباشتنم از گوهره¬ای گران¬بها، کشمکش¬های زندگی را برایم بی¬اهمیت، فاجعه¬هایش را بی¬زیان و گذرایی¬اش را واهی کرد، به همان گونه که دلدادگی می¬کند: یا شاید این گوهره در من نبود، خود من بودم. دیگر خودم را معمولی، بود و نبود یکی، میرا حس نمی¬کردم. این شادمانی نیرومند از چه می¬توانست باشد؟ حس می¬کردم با مزه¬ی چای و کلوچه رابطه داشت، اما بی¬نهایت از آن فراتر می-رفت ...
مارسل پروست، در جستجوی زمان از دست رفته، جلد اول: طرف خانه¬ی سوان، ص 111-112 ترجمه مهدی سحابی، نشر مرکز، 1376

من بر می گردم، پیدات می کنم، باهات ازدواج می کنم و بدون شرمساری باهات زندگی می کنم

مــرتــضــی : قـرار مـا ایـن بـود ، تـو قـول دادی
مــیــنــا : قـرار چـیـه ؟ وضـع عـوض شـده
مــرتـضــی:
قـرار اون چـیـزیـیـه کـه اگـه وضـعـم عـوض شـد پـاش وایـسـی

امیدوارم مرگ دلپذیری داشته باشم و بیشتر امیدوام که هرگز بازنگردم.

فریدا کالو

"اگر خدایی وجود دارد باید برای بخشایش به پایم بیافتد."
- این جمله بر دیوار سلول یک زندانی یهودی در بازداشتگاه نازی نوشته شده.

اکسل: چرا داری به من تفاوت یه سیب و یه دوچرخه رو میگی؟ اگه دوچرخه رو گاز بزنم و سوار یه سیب بشم معلومه که تفاوت این دو رو میدونم. اما فکر کردن به کاری که قراره انجام بدم از انجام اون کاربیشتر خسته‌ام می‌کنه. یادم میاد بابام می‌گفت "اگه می خوای به روح کسی دست پیدا کنی باید به رویاهاش دست پیدا کنی. بعد دلت به حال کسانی خواهد سوخت که در گهی گنده تر از مال تو دارن دست و پا میزنن." 
رویای آریزونا کارگردان: امیر کاستاریکا

این روزها کاربرد زنگ خواب موبایلم عوض شده.
کوکش میکنم رو ساعت 2 نصفه شب تا اون ساعت یادم بیاد برم بخوابم.
که این مرثیه تا ساعت 4 صبح هر 7 دقیقه یک بار تمدید میشه .

آیا هیچ وقت با آدم هایی برخورد کرده اید که به نظر می رسد از روی تصادف نیست که بر سر راه شما قرار گرفته اند،
بلکه نوعی حکمت بسیار دردناک در آن هست که زندگی تان را ناگهان از این رو به آن رو میکنند؟!


کاناپه‌ی قرمز
میشل لبر

مایکل: نمی‌خواستم ناراحتت کنم...

هانا: تو نمی‌تونی ناراحتم کنی. تو اونقدر مهم نیستی که بتونی ناراحتم کنی


خواننده (
The Reader) – محصول 2008
کارگردان: استفن دالدری
(دیالوگ گویان: رالف فینس (مایکل) / کیت وینسلت (هانا


مکس: یه دفعه پلیس بازداشتم کرد بعد که دیدن به جز خودم برای کسی خطری ندارم ولم کردن !


جورجو آرمانی و عصای دستِش