تبریز نفس ندارد

اگر روزگاری آسمان کبود و گرفته ی زمستانی نشانه ی انتظار برای بارش برف و باران بود این روزها هر صبح که چشم مان به آسمان تیره ی مه گرفته می افتد، سمفونی تکراری ِ هوای آلوده و وضعیت هشدار با قهوه ای رنگی هایش دهن کجی می کند.

این روزها آنقدر از علل آلودگی ها و راهکارها و کارهای کارشناسی شده برای رسیدن به آسمان ِ یکدست آبی حرف ها زده اند و شنیده ایم که دیگر هر شهروند عادی ها می تواند براحتی این غبارها را تحلیل و کارشناسی کند.

ولی کمی که به عقب برگردیم یادمان می آید که تبریز ما از اول اینطور نبود. باغ شهر بود و به سرسبزی و درختان پر هیبتش شهره. آن روزها که هنوز درخت ها جای برج ها و ساختمان ها را تنگ نکرده بودند و آدم ها برای نفس کشیدن جای دوری نمی رفتند. بعدها که برج ها اولویت پیدا کردند، درخت ها از ریشه زده شدند و دیگر نه تبریز نفس کشید و نه شهروندانش.

کمان نقد مسئولان شهری ولی به هر سو تاب بر می دارد. شهرداری از صنایع شاکی می شود و محیط زیست از نظام مهندسی و در نهایت همه با هم به دود و آلودگی خودروها اعتراض می کنند و این چرخه همینطور حول حرف ها دور می زند.

ادامه مطلب...


ادامه نوشته

گشتی در روضه های زنانه

سال ها از آخرین باری که به چنین محفلی آمدم گذشته و تنها تصویرهای کمرنگی توی سرم چرخ می زند از روضه خوانی قدیمی خانه مادربزرگ. زن های مشکی پوشی که دور تا دور اتاق به پشتی های مرتب چیده شده تکیه زده اند و کیپ تا کیپ نشسته اند.

خانوم روضه خوان از ذکر مصیبت های امام حسین می گوید و زن ها شیون می کنند. حالا که فکر می کنم می بینم فضا خیلی سنگین تر از ذهن پرسشگر کودکانه ام بود. در آن هیاهوی اشک ها و نفس های حبس شده خبری از تفسیر فلسفه عاشورا نبود و انگار هر کسی با دانسته های خود آمده بود تا برای یک چیز مشترک مرثیه بشنود و چای و خرمای ساده ای گردانده شود و بعد تمام!

می توان گفت شرکت در جلسات مذهبی زنانه تجربه مشترک زنان ایرانی است. کمتر زن ایرانی پیدا می شود که پایش به روضه های زنانه باز نشده باشد و قطعا زنان تبریزی هم به دلیل حاکم بودن فضای سنتی بیشتر در شهر از این قائده مستثنی نیستند.

حالا دیگر با گذشت زمان آن قالب مذهبی صرف تغییر شکل داده و بصورت انواع متفاوتی مثل سفره، روضه، مولودی خوانی، تفسیر قران و... در آمده است. در عین حال به فراخور زمان شکل برپایی این جمع های زنانه هم تغییر کرده است.

از قافله ی تمدن دور نمی مانیم

روضه های زنانه در همه جای تبریز برقرار است؛ بالا و پایین شهر هم ندارد و فقط در نوع برگزاری و نوع پوشش ها و پذیرایی ها متفاوت اند. روضه ها از نگاه بیننده بیرونی به یکدیگر شباهت دارند اما آشنایی بیشتر و نزدیکتر از تنوع و گوناگونی آنها با وجود شباهت های بسیار، هم در نوع برنامه ها و هم در ترکیب و تعداد شرکت کنندگان و نیز سبک متفاوت گویندگان حکایت می کند.

این بار بعد از سال ها به یک مراسم مولودی خوانی دعوت شده ام و همان خاطره ی قدیمی از آن فضای تیره و زنان جمع شده در آن اتاق کوچک به سراغم می آید و سعی می کنم با پوششی ساده راهی مراسم شوم تا تفاوت زیادی با جمع حاضر نداشته باشم.

پلاک بالای ساختمان می گوید که آدرس را درست آمده ام. وارد پیلوت شیک و بزرگ ساختمان که می شوم احساس آلیس در سرزمین عجایب بودن بهم دست می دهد. صندلی های مرتب چیده شده و خانوم هایی که پا رو پا انداخته اند و گرم صحبت اند، یکباره تمام تصویر ذهنی ام را بهم می ریزد.

همه چیز خیلی شیک تر از آن چیزی است که خیال می کردم. روسری های ساتن و ابریشمی با چادرهای از آب گذشته ی طرح دار و کیف و کفش های ورنی همه حکایت از آن دارد که در این سال ها انقلاب بزرگی در روضه های زنانه روی داده است!

تقریبا به اندازه برگزاری یک مهمانی عصرانه همه چیز مهیا شده؛ از شربت و شیرینی و میوه و چای گرفته تا تزئینات زیبای دیوارها و چیدمان سن!

یکی از خانوم های میانسالی که سالهاست پای ثابت این مراسم ها بوده، مراسم های روضه خوانی امروزی را به سالن مد تشبیه کرده و معتقد است: وضعیت مراسماتی که امروزه برگزار می شود متاسفانه خیلی خوب نیست. سال های ابتدایی که من شروع به فعالیت کردم وضعیت اصلا اینطور نبود. مراسم ها خالصانه و بی آلایش برگزار می شد و هدف بیشتر نزدیکی به پروردگار و آشنایی با مفاهیم اسلام بود اما امروزه اغلب مهمانی ها را در قالب یک مراسم ختم انعام برگزار می کنند که متاسفانه هیچ ربطی به قران و ختم انعام ندارد.

در حلقه ی "خانوم جلسه ای" ها

شاید مهمترین ضلع روضه های زنانه در دست «خانوم جلسه ای» ها باشد. در تمام این مراسم ها چشم ها به «خانوم» دوخته شده و آنها سکان مدیریت جلسه را در دست دارند.

میکروفون خانوم روشن می شود و صدایش در سالن می پیچد. ترانه هایی در وصف امام حسین می خواند و حاضرین را به همراهی دعوت می کند. مجلس گرم شده و خانوم شکلات هایی از ظرف مقابلش بر می دارد و روی سر زن ها می ریزد.

آنطور که خانوم ربیعی، مسئول امور فرهنگی زنان در سازمان تبلیغات اسلامی تبریز می گوید شرکت کنندگان اصلی این جمع های زنانه همچنان خانم های میانسال و بالاتر هستند و نسل جوان کمتر علاقه ای به شرکت در جلسات از خود نشان می دهند.

وی می گوید: در حال حاضر 427 خانوم جلسه ای در این سازمان تشکیل پرونده داده اند و تقریبا 50 درصد از آنها میانسال و بالاتر هستند و سطح سوادشان از زیردیپلم تا تحصیلات حوزوی و دانشگاهی متفاوت است.

با تغییر مکان جغرافیایی در شهر، نرخ روضه خوانی ها هم فرق می کند. خانوم جلسه ای های بالاشهری کارت ویزیت دارند و براحتی هر دعوتی را قبول نمی کنند و تاکید دارند میزبان حتما آشنا باشد. هر چه به سمت پایین تر شهر می رسیم خانوم ها منعطف تر می شوند و دفترچه ای برای یادداشت برنامه ها و مراسم های دعوت شده دارند.

زنان حاضر در این جلسات معمولا پاسخ سوال های خود را از خانوم جلسه ای ها می خواهند و به عبارتی اینها منبع موثقی محسوب می شوند.

یکی از خانوم هایی که تقریبا بیست سالی می شود در این حوزه فعالیت دارد و از جمله خانوم جلسه ای های آگاه از وی یاد می شود، می گوید: اغلب سوال هایی که در مراسمات مطرح می شود در حوزه احکام و شرعیات است. به نظرم به دلیل مطالعه کم بانوان است که از اغلب مسائل شرعی و اجتماعی غافلند. در چند سال اخیر هم پرسش ها در حوزه روابط دختر و پسر بالا رفته است.

رواج خرافات در جلسات روضه خوانی

ترویج خرافات و سوءاستفاده از احساسات مذهبی و بدعت گذاری در دین از جمله آسیب هایی است که در پژوهش ها و بررسی ها به جلسات مذهبی زنانه نسبت داده می شود.

برای جلوگیری از آسیب های این جلسات و جلوگیری از اشاعه خرافات مدتی است سازمان تبلیغات اسلامی تبریز تصمیم به ساماندهی خانوم جلسه ای ها و روضه های زنانه گرفته است.

مسئول امور فرهنگی زنان در سازمان تبلیغات اسلامی تبریز در این باره می گوید: برای کنترل این وضعیت ما فراخوان دادیم و در این سازمان برای خانوم های روضه خوان تشکیل پرونده دادیم. هم اکنون 427 پرونده از این دست تشکیل شده است.

وی دسته بندی زنان بر حسب استعداد را دلیل این پرونده سازی ها دانسته و ادامه می دهد: در ابتدا سطح علمی و دینی خانوم ها بواسطه برگزاری آزمونی ارزیابی می شود و بعد برای آنها دوره و کلاس های دینی برپا می کنیم. بعد از شناخت توانایی و پتانسیل هر فرد که مثلا در روضه خوانی بهتر عمل می کند و صدا و بیان خوبی دارد یا در تفسیر احکام دینی موفق تر است؛ این افراد در چهار دسته مداحی، سخنرانی، حوزوی و مبلغات سنتی تقسیم بندی می شوند. 

ربیعی می گوید: از این تعداد تنها 50 یا 60 نفر مورد تائید ما هستند و متاسفانه مابقی بدلیل ناآگاهی و صحبت هایی که گاه به خرافات شباهت بیشتری دارد مورد قبول نیستند.

ولی با این وجود کنترل و نظارت بر جلسات مذهبی زنانه که در حریم امن خانه ها و دور از دسترس چارچوب های رسمی برگزار می شوند، مشکل و شاید ناممکن به نظر می رسد.

«خانوم ها آنطور که می خواهند مسائل را بازگو می کنند و انگار بدلیل احترام و جایگاهی که از گذشته داشته اند جایز نیست کسی خلاف جهت نظرشان حرفی بزند.» این گلایه های مریم 26 ساله است که از تجربه خود در این زمینه حرف می زند.

مریم که دختری تحصیل کرده است می گوید: در پایان یکی از جلسات که صحبت از موضوعی دینی شد که اتفاقا ریشه تاریخی دارد و من قبلا مطالعه ای در آن زمینه داشتم، یکی از خانوم ها سوالی پرسید از خانوم جلسه ای که ایشون کاملا جواب اشتباهی داد. من که به اعتراض لب باز کردم و گفتم اینطور نیست متاسفانه با هجمه ی خصمانه ای از طرف سایر حاضرین روبرو شدم که برای اینکه انگ کافر بودن نخورم مجبور به سکوت شدم.

نگاه سنتی، کم سوادی و مطالعه کم از آفت ها و آسیب های آموزه های این جلسات است که در عدم توفیق در رساندن پیام اصلی به مخاطب جلسات نمود پیدا می کند.

یکی از خانوم جلسه ای هایی که برخلاف همکارانش اطلاعات به روزتری دارد، می گوید: تلاش می کنم که بدون مطالعه در جلساتم حاضر نشوم چرا که من مسئول رساندن پیامی به مخاطبانم هستم که این پیغام روز به روز رساتر و شفاف تر نوشته می شود.

وی معتقد است: دوری از منابع جدیدالتالیف باعث بی علاقگی مخاطبان به اسلام خواهد بود.  اغلب دوستانی که به عنوان مبلغ فعالیت می کنند در راستای اهداف سازمان تبلیغات که افزایش سطح مطالعه مبلغین است، مطالعه می کنند ولی متاسفانه چندان تلاشی برای دست یابی به منابع جدید ندارند.

کارکرد روضه های زنانه به عنوان نهادی اجتماعی

با دور شدن از جامعه سنتی و مدرن شدن روضه ها نه تنها کارکرد خود را از دست نداده اند، بلکه روز به روز بارورتر و تنومندتر شده اند. اگر در روز اول کارکردی جز احیاء عزاداری و سوگواری نداشتند، به مرور ایام کارکردهای دیگری به آن اضافه شده است.

روضه های زنانه فضاهای تازه ای از کنش اجتماعی هستند که میان زندگی عمومی و زندگی خصوصی قرار دارند. به همین دلیل جنبه اجتماعی مهمی در فراسوی ابعاد مذهبی برپایی این جلسات برای زنان وجود دارد.

مرتضی تدین، جامعه شناس در این باره می گوید: یک پژوهش علمی نشان می دهد که 34 درصد از زنان بی سواد همیشه در مجالس روضه خوانی شرکت می کنند. این در حالی است که 2/8 درصد از لیسانس به بالا همیشه در این مجالس حاضر می شوند.

وی معتقد است: هدف فعالیت دسته جمعی زنان ایجاد تغییر و تحولات بزرگ و اساسی در جامعه نیست بلکه آنها به حل مشکلات و مسائل پیرامون خود فکر می کنند و انگیزه شان برای تغییرات، ناشی از احساس تعهدی است که در بسیاری از آنان با باورهای معنوی همراه می شود.

تدین ادامه می دهد: زنان با تکیه بر امکانات محدود خود فعالیت می کنند ولی نتایجی که با کمک سرمایه اجتماعی ناشی از ارتباطات رو در رو و مداوم، اعتماد و همکاری های داوطلبانه افراد به دست می آید، بسیار بهتر و بیشتر از وقتی است که از طریق فعالیت در مجراهای رسمی حاصل می شود.


روضه ها؛ فرصتی برای کنش های اجتماعی زنان

نه تنها امروز که از گذشته فعال ترین بُعد حضور اجتماعی زنان در دوره قاجار نیز شرکت در مراسم عزاداری ماه محرم، روضه خوانی و نمایش های تعزیه بوده است.

افزایش تعداد جلسات روضه خوانی زنانه طی این سالها این باور را تقویت کرده که جلسات مذهبی و روضه های زنانه از جمله عمومی ترین و ریشه دارترین نهادهایی هستند که از دوره قاجار و مشروطه به بعد به امر اجتماعی شدن زنان کمک کرده اند.

چنین فضاهایی شبکه هایی ارتباطی برای زنان شکل می دهند که از نهادهای رسمی مذهبی که عموما توسط مردان اداره می شوند متفاوت تر هستند.

ساختار منعطف این جلسات از لحاظ زمان، مکان و شکل حضور و زنانه بودن آنها باعث شده که زنان بدون مواجهه با مقاومت های ناشی از برهم زدن کار خانگی و مسئولیت های ناشی از آن بتوانند در این جلسات حضورداشته باشند و ساعاتی را فارغ از وظایف روزمره زندگی و بدون اینکه لازم باشد با ایدئولوژی خاگی به مبارزه بریزند، در فضایی نسبتا دوستانه وقت بگذرانند.

به نظر می رسد وجه مذهبی جلسات روضه خوانی به خروج زنان از خانه مشروعیت بخشیده است. این را می توان از صحبت های خانوم خندانی در پایان یکی از همین جلسات فهمید که می گوید: این مراسم های مولودی خوانی و روضه خوانی تنها تفریح زنانه و خصوصی ام هستند!

مرتضی تدین در این باره می گوید: با افزایش مشارکت زنان در حوزه عمومی، به خصوص افزایش میزان زنان شاغل، تغییراتی در انتظارات سنتی نسبت به زنان در حوزه خصوصی یا زندگی خانوادگی آنها ایجاد شد و با این تغییرات، این مراسم ها هم در حال ایجاد فضاهای جدیدبرای نوعی کنش اجتماعی هستند.

این گونه جلسات لحظاتی را برای دور شدن از فشارهای زندگی روزمره فراهم می آورند، این تجربه به خصوص برای زنان تبریزی که با محدودیت های مختلف اجتماعی در حوزه های عمومی و خصوصی زندگی ایرانی دست و پنجه نرم می کنند، مهم و مغتنم است.

هر چند در دوران اخیر نگاه مثبتی به این جلسات زنانه نبوده و قشر روشنفکر جامعه عموما آن را محفلی برای غیبت ها و اصطلاحا "خاله زنکی" می دانند ولی اگر مدیریت درستی صورت گیرد قطعا از دل این دورهمی های زنانه نتایج مطلوبی بدست می آید.

 

فنجون ِ ترک خورده ی داغ رو با احتیاط بالا میگیرم و با مکث نزدیک دهنم میبرم...مزه خوبی داره یا نه نمیدونم...دلم میخواد زودتر به ته برسه...به جایی که قراره از من بگه...نعلبکی رو روی فنجون میزارم و برمیگردونم...مادام پای اجاق ایستاده و شیر کیسه ای رو آروم میریزه روی برنج هایی که چند دقیقه قبل می کوبید...تندتند توضیح میده که داره برای نوه ش فرنی درست میکنه و پشت بندش از عروس ِ حامله ش میگه و ویارونه و خیلی چیزای دیگه...شعله رو کم میکنه و میاد پای میز چوبی ِ پایه لق ِ آشپزخونه میشینه...فنجون رو بلند میکنه و دقیق میشه...مشتی از حرف های خوب پرت میشه روی صورتم...از راههای روشنُ اسب های سفید گرفته تا خوشبختی های در راه مونده...از دو گربه ی سیاهی که باید مواظب شون باشم ُ از یک دو جین اسم ِ پسرونه ای که هیچ کدوم برام آشنا نیست ولی نمیخوام دلش رو بشکنم و با لبخند تائیدش میکنم که بدونه باید ادامه بده...میدونم که تا اینجا اومدم که همینا رو بشنوم...که از روزهای خوب بشنوم و چشمام برق بزنه...انگشتم رو که میزنم ته فنجون متوجه دسته ی شکسته ش میشم و فکر میکنم چند هزارمین نفری ام که اومدم ته این فنجون ِ لب پریده ی دسته شکسته ی گل سرخی پی ِ زندگی م بگردم..

می دونید، رابطه به نظر من عین معادله ریاضی میمونه. یعنی دو تا سر داره که این دو تا سرش به همدیگه مربوط میشن. البته بعضی وقتام بیشتر از دو تا سر داره. ولی حالا من دیگه به اون کاری ندارم. من راجع به همین دو تا سرش بهتون میگم. بعضی وقتام عین معادله ریاضی نیست یعنی ممکنه دو تا سرش به همدیگه مربوط نباشن . یعنی زمانی که شما فکر می کنید توی یه رابطه ی خیلی خیلی عاشقانه اید ،طرف مقابلت فکر میکنه توی دوستی ِ خیلی خیلی معمولی یا برعکس ! که البته برای ما خانوما این اولی خیلی بیشتر اتفاق می افته. یعنی زمانی که فکر می کنیم توی یه رابطه ی خیلی خیلی عاشقانه ایم می بینیم اصلا طرف مون توی باغ نیست!


+ این تابستان فراموشت کردم / بهاره رهنما

یادم است. دروغ است اگر بگویم آن روزها را به یاد نمی آورم. من بودم که نقش اول تمام آن لحظه ها را زندگی می کردم. مگر چند سال گذشته است که حالا اینطور دور و تاریک و محو در ذهنم تدائی می شوند؟ آن روزها هم همین طور بودم. همین دختر صد و پنجاه و هشت سانتی که خیال می کرد قرار است چیز مبهمی در این دنیا بشکافد. بشود فاتح ِ تجربه های نکرده ی دیگران. بشود زنی که مثل دیگران نبود. قرار بود نه از این ور بوم بیافتد و نه از آن سوی دیگر. قرار بود همانقدر که از تازه های روز باخبر است و هیچ مجله و روزنامه و کتاب و یادداشت جدیدی از زیر دستش در نمی رود و به خود لقب "آگاه" را سنجاق زده ، حواسش باشد که از تازه های دنیای دخترانگی هم "آگاه" باشد. که بداند در مواقع خاص زندگی باید چه بگوید و چه بپوشد و چطور بخندد و چطور سکوت کند! 

ولی اینطور نشد و چاه کلمات مرا به آن پایین تر ها پرت کرد. آنقدر بی هوا و یکباره که هیچ نفهمیدم. شدم یک وجهی. بیگانه شدم انگار...حالا بیگانه ام ...که باید بفهمم مردم را ولی نمی فهمم...مردمی که باید از آن ها و برای آنها بنویسم را نمی فهمم...گم کرده ایم هم را...تلاش مضحکی است این نزدیکی به رهگذرانی که سالها و سالها فاصله داریم با هم...آنها که می دانند باید چطور زندگی کنند. من ولی سرشارم از تجربه ها و تلاش های بی نتیجه...

حالا دیگر آلیسی شده ام در سرزمین عجایب ای که خود ساخته ام...آدم ها با تمام حرف ها و صورت هایشان می چرخند دور سرم...سر که بر می گردانم صورت ها عوض شده و چیزی جدیدتر می بینم...اینقدر دیر می رسیم به یکدیگر...


مرا پناه دهيد اي زنان سادهء کامل

که از وراي پوست ، سر انگشت هاي نازکتان

مسير جنبش کيف آور  جنيني را

دنبال ميکند

و در شکاف گريبانتان هميشه هوا

به بوي شير تازه ميآميزد


آرشيو وبلاگم كو ؟؟؟ :(

449

لذت این روزهای پایانی اسفند، همین روزها که به نوروز و بهار ختم می شوند برای من شیرین تر از خودِ ماجراست. حالا شیرین هم که نباشد، هیجان انگیز که هست این بدو بدو های آخر سال. برای همین می خواهم جای بهاریه نوشتن و گفتن از نو شدن و هزار واژه ی تر و تازه که هر سال دم گوش هم می خوانیم، از این روزها بنویسم.
 
 این جنس از شلوغی و تعلیق به گمانم چیزی شبیه به تعجیل رسیدن به خط پایان است، چیزی شبیه صف مرگ آدم‌های مسخ‌شده‌ای که از هم جلو می‌زنند تا زودتر زنده به گور شوند، نه شبیه آدم‌هایی که اشتیاق رسیدن روزهای تازه و سال جدید را دارند.
 
در این میان قلبم عجیب برای تاکسی‌چی‌ها و راننده‌های شهری می‌سوزد که در ترافیک کشنده اسفند، با جیب‌های قطعا خالی و افکار مغشوش مجبورند همه این ازدحام سنگین شهری را بارها و بارها جابه‌جا کنند.
 نمی‌فهمم اگر شش‌ماه است دندانمان خراب است، ماشینمان تعمیر می‌خواهد، باید از عمه‌مان عذرخواهی کنیم، رنگ مویمان را عوض کنیم، شیر دستشویی را تعمیر کنیم و هزارویک داستان دیگر و در طول این شش‌ماه نکرده‌ایم چرا باید عدل در همین‌ماه آخر خودمان را به آب و آتش بزنیم که شب عید همه اینها درست باشد.
 
آیا می‌شود آدمی جدید باشی در استقبال بهار همان رویا‌هایی که پیچ رادیو را که باز کنی مرتب می‌شنویشان؟ نه نمی‌شود، خیلی کارها را نمی‌شود دیگر کرد. خیلی کارها را هم می‌شود بعد از سال تحویل به فکر‌شان بود. می‌دانی منظورم این است که با اسفند خودمان و دیگران را گول نزنیم و در این ازدحام خفه نکنیم. چیزهای مهمی هست که دیگر با صد بهار هم درست نمی‌شود و چیزهای نه چندان مهمی که انجام شدنش این‌ور سال و آن‌و‌ر سال چندان فرقی نمی‌کند، کافی است کمی تامل کنیم فقط کمی، زندگی بعد از بهار هم ادامه دارد...

446

وقتی دستت از هر جایی کوتاه میشه....
وقتی کسی _ کسانی هستند که دلشون نمیخواد بعضی از حرف ها و حقیقت ها خونده بشه...
وقتی قدرت ها اونقدر قوی و کاری هستند که صدای تو به جایی نرسه...
وقتی براحتی و با چند تماس تلفنی و تهدیدهای پوچ، حقیقتی که نوشتی از صفحه برداشته میشه...

.
.

+ این ماجرا مربوط میشه به پنج ماه پیش...دقیقا روز و ساعتی که مراسم "تجلیل از خبرنگاران" در اداره ارشاد ِ شهر  برپا بود...اون روز من هم این گونه تجلیل شدم! با یک تلفن و عذرخواهی بابت حذف مطلب!

+ سپاس! سپاس که در آشفته بازار ِ رسانه ای، هنوز این رسانه ی شخصی برای من پابرجاست...


سايه گستري ركود بر بنياد ايرانشناسي/انزوای 12 ساله

از كوي سرخاب و آن خاك سرخ گون كه گذر كني، هنوز هم اگر خوب گوش بسپاري صداي مبارزان آذربايجان را خواهي شنيد. در پيچ و تاب همين كوچه ها است كه به خانه شربت اوغلي و محل فعلي بنياد ايرانشناسي تبريز مي رسيم؛ جايي كه بي شك بايد مامني براي كاوش درباره آذربايجان و حفظ اين يافته ها براي نسل هاي آتي باشد.

ادامه نوشته

445

من
من امروز قمر در عقربم . 

برایم دعا ننویسید. 
برایم ورد نه ...
 برایم نذر ... نه ! 

که من " مرغ باغ ملکوتت بودم "
من
من
من فقط دو حرف ساده است 
که از چشمهایت افتاده است 

برود برود برود و خودش را در انتهای همین خیابان 
با سرسام بالا زیر بگیرد 

بیایی بالای سرم! 
من انتظار معجزه نخواهم داشت
 که امروز قمر در عقرب است 

+ ساناز واحدی

444

از چندین روز مانده تا شروع محرم؛ ماه ایثار و شهادت، خیابان های تبریز با آذین بندی های پر رنگ و لعاب خود حکایت متفاوت تری را روایت می کنند. کافی است کمی در خیابان ها شهر چشم بچرخانیم و به اندک حافظه تاریخی خود مراجعه کنیم تا بیاد آوریم تفاوت ماهیت واقعه کربلا، محرم سالهای پیشین و ورژن های جدید از این ماه.

سنت ِ چیده شدن بنرهایی با مقیاس های بزرگ در طول خیابان ها چند سالی هست که باب شده است. با این حال انگار محرم امسال آنقدر با انبوه این طرح ها و نقش ها مواجهیم که دیگر کمتر خبری از پارچه ها و پرچم های سیاه ِ مختص ِ عزاداری به چشم می خورد و شاید در انبوه این تصویرها دیگر جایی برای سنت های اصیل و آیینی نداریم. 

بنرهای محرمی؛ سوگواری یا تبلیغ!

از همان حافظه تاریخی که مدد بگیریم، یادمان هست تا چند سال پیش هر هیئت و دسته های زنجیرزنی خیابانی نهایتا یکی از این بنرها داشت که به عنوان نشان و نمادی در طول این ماه کنار آن محله بر پا بود. بنرهایی با مضمون واقعه عاشورا و البته برخی تمثیل های غیر واقعی که به تازگی بساط این تمثیل ها با برخوردهای جدی تا حد زیادی برچیده شد. 

ولی در سالهای اخیر در کنار مضمون اصلی این تابلوهای بزرگ خیابانی ما با وجه دیگری از آنها روبرو هستیم. وجهی که در برخی مواقع بیش از مضمون اصلی توجه بیننده را جلب می کند. بله! همان عبارت های معروف: "اهدایی از شرکت، کارخانه، گروه صنعتی و..." و یا عبارت مشهورتری که بیشتر به چشم می خورد:"وقف مرحوم..." . 

این عبارت ها گاهی چنان با مسما و فونت های بزرگ نوشته می شود که من و شمای بیننده را به شک می اندازد. شک از این جهت که آیا این تابلوهایی که طول تمام خیابان ها را به خود اختصاص داده اند کارکرد تعزیتی و سوگواری دارند یا تنها محفلی است برای برجسته کردن ِ نام ها و عناوین؟

وقتی دایره چشم و هم چشمی گسترده می شود

ما تبریزی ها به تجملات و تشریفات شهره ایم. آنقدر شهره ایم که گاهی این تجملات پا فراتر نهاده و به چشم و هم چشمی بدل می شود. دایره این چشم و هم چشمی ها از جشن ها و میهمانی ها شروع می شود و حتی در دل مراسمات عزاداری ما نیز خود را جا داده است. هیئت های مذهبی هر محله هر ساله به فراخور توان منابع مالی خود، بساط عزاداری راه می اندازند. ولی اینکه واقعا چقدر این بساط در خدمت اندیشه های حسینی و قیام عاشورا گام بر می دارند و فرهنگ حسینی را اشاعه می دهند، سوالی است که تنها با چند بار قدم زدن های شبانه در خیابان ها می توان به پاسخی موجه از آن رسید. محله های بسیاری در همین شهر ما وجود دارند که شاید تعداد جوانان و سینه زنان حسینی آن به یک حلقه ی نه چندان وسیع قد ندهد ولی در همان محله صفی از بنرهای وقفی و اهدایی در کنار یکدیگر قد علم کرده اند که بدون شک جز اندک جلوه ی بصری، کارکرد دیگری نمی توان برای آنها متصور شد.

هزینه هایی که هدر می رود

برای پرس و جو درباره قیمت چاپ یکی از همین بنرها، به چند مغازه ی چاپ و نئون فروشی سر می زنم. آنطور که از جمع صحبت ها بر می آید، قیمت ها بنا به اندازه و جنس متفاوت است. از حدود 50 هزار تومان شروع شده و در مواردی به 300 هزار تومان هم می رسد. ولی در این بین چیزی که هزینه بر تر از قیمت طراحی و چاپ است، هزینه اجاره ی داربست هایی است که باید روزهای بسیار کنار خیابان علم شوند تا این بنرها روی آنها نصب شود. هزینه ی این داربست ها در برخی موارد توسط آن خانواده یا نهاد اهدایی تقبل می شود و در بسیاری از موارد دیگر، هیئت ها خود این هزینه را عهده دار می شوند.

خب؛ با وجود وضعیت نابسامان اقتصادی و هزینه های سرسام آور این روزها که قیمت ها با بی ثباتی کامل از شب تا صبح متغیر است، شاید در نگاه نخست 300 هزار تومان رقم آنچنانی نباشد. اما فراموش نکنیم در همین اوضاع و احوال آشفته خانواده های بسیاری زیر سقف همین شهر زندگی می کنند که شاید تمام حقوق ماهانه شان هم به این رقم قد ندهد و به بیانی دیگر با این رقم اندک امورات زندگی را می گذرانند.

بله! 300 هزار تومان می تواند هزینه یکی از آمپول های حیات بخش یک بیمار مبتلا به سرطان باشد، یا در این روزهای سرد زمستانی برای پاهای برهنه ی عده ای از مردم مناطق زلزله زده ارسباران کفش مناسب تهیه کرد و لباس گرم برای تن های سردشان و خیلی موارد دیگر که فقط کافی است کمی خوب به اطرافمان نگاه کنیم و مشکلات را رصد.

وقتی سال گذشته نام "اصلاح الگوی مصرف" برای کاهش هزینه های زندگی توسط رهبر انقلاب انتخاب شد، تصور اولیه بر این بود که باید بکوشیم در مصارف روزانه خود صرفه جویی کنیم و برق کمتری مصرف کنیم و آب کمتری هدر دهیم و نگران قبض های ماهانه باشیم و یا از تولیدات داخلی حمایت کنیم و جلوی واردات بی رویه را بگیریم و از این دست اصلاح ها. ولی اگر فقط کمی دقیق تر به این عنوان نگاه کنیم براحتی متوجه می شویم، این اصلاح در جنبه های مثل همین ریخت و پاش های بی پایه و اساس که برخی به بهانه ماه محرم راه می اندازند هم کاربرد دارد. 

حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود

فرهنگ حسینی، همان گنج با ارزشی است که مسلمانان سالهای سال برای پاسداری و حفظ آن دهه ی اول محرم را با آیین ها و مراسم ویژه برگزار می کنند. فرهنگ حسینی یعنی مبارزه تا شهادت، یعنی غمخواری ِ دردِ همنوع، یعنی گره از مشکلاتِ برادر هم دین ِ خود باز کنی و بیاد داشته باشی که حسین(ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. لبیکی که نمی خواست دردهای او را با بی آبی و تشنگی و ضعف نشان دهد. هر چند که نباید از هدف اصلی عزاداری های عاشورا غافل شد اما به نظر می رسد برخی از مراسم عزاداری فقط به گریه و زاری محدود شده و از اصل هدف و پیام عاشورا و اهدافی مانند ایثار و ازجان گذشتی، حب اهل بیت و ظلم ستیزی غفلت شده است.

قطعا آیین ِ حسینی کوفتن بر سر طبل ها و آذین بندی های اینطور فرمالیته نبوده و نیست. راستش آدمی با دیدن این رنگ و لعاب ها نگران می شود. نگران از اینکه افکار و منش حسینی را معامله کرده باشیم با این ظواهر ِ عوام فریبانه که هیچ چیز بر فرهنگ حسینی اضافه نمی کند و تنها محفلی دست و پا کرده ایم برای خودنمایی.

+ چاپ در هفته نامه ی آذرپیام

443

ما گله می کنیم از ریاکاری های یکدیگر. اخم می کنیم و رد می شویم از آدم ها. حکایت ِ دو رویی ها و نقاب از چهره برداشتن های ناگهانی حسی غریب نیست، حداقل برای ما اینطور نیست...ما دیده ایم و زخم خورده ایم و کرگدن شده ایم تا امروز...

ولی واقعا چطور می شود که این حجم از ریا وارد روابط ما شده و همه چیز را به تسخیر در می آورد...؟
همه چیز از جامعه شروع می شود...جامعه ای که مردم و حکمرانانش در دو سمت متفاوت می ایستند...ریاکاری از همان زمان کودکی آغاز می شود...ما محتاطانه پیش می رویم...در صحبت هایمان، حتی با نزدیک ترین رفقا مجبوریم جانب احتیاط را نگه داریم و دو دو تا چهارتا کردن ها به همین سادگی وارد زندگی مان می شود...در واقع ما همگی مانند سیاست مدارانی چیره دست، مدیریت زندگی مان را بدست می گیریم و پیش می رویم.

دخترک هفت ساله ای که باید به رسم متداول و اجبار با مقنعه چانه دار وارد مدرسه شود و کافیست زنگ مدرسه بخورد تا دخترک مقنعه در دست راهی خانه شود...

بسیار مردان تسبیح بدست و ذکر گویی که برای حفظ موقعیت شغلی خود مجبورند به تظاهر! مجبورند به نماز خواندن های ظهرانه در محیط کار، مجبور به احترام و تمجید از نظام حاکمی که اعتقادی به آن ندارند...همان مردانی که تعطیلات را در سواحل آنتالیا و موقعیت های مشابه می گذرانند و می خندند به ریش و ریشه ها...

بسیار مردمی که در یک ماهه ی رمضان مجبورند لب بدوزند و تظاهر کنند به روزه داری..چرا که کسی تاب تحمل ِ واقعیت ِ روزه خواری را ندارد...

سریال های تلویزیونی ای که هیچ شباهتی به زندگی ِ واقعی ِ هیچ یک از ما ندارد...ما در خانه از هیچ حجابی استفاده نمی کنیم...و چیزهایی که باعث می شود تصویری غیر واقعی از زندگی واقعی ِ ما به نمایش گذاشته شود...

اخباری که همگی از دروغ بودنشان باخبریم و برای یافتن ِ حقیقت ساعت ها پای اینترنت ها کز می کنیم و هوش از سرمان می پرد با این همه تفاوت و دروغگویی...

و خیلی چیزهایی از این دست که به گفتن نشاید، چرا که ما از کودکی با تمام اینها زندگی می کنیم! بعله ! ما مردمان ریاکاری شده ایم ... خیلی ناخواسته...ما برای یک زندگی ساده ( بدون استفاده از هیچ نفعی از نظام ِ حاکم) ، بعله یک زندگی خیلی ساده و سر در گریبان هم مجبوریم به تظاهر...و از همین هاست که زخم می خوریم و می شکنیم...

442

عزیزای دلم...چقدر دوست دارم شما رو...هر دو...

+ تو هنوز همون دخترک ِ قوی و مهربونی با ژاکت ِ یاسمنی ملایم که یکی از روزهای 87 توی حیاط دانشگاه نشستی و شنیدی و برای من گفتی از ایستادن های زندگی.

+ و تو...خواهر صاف و ساده ی دوست داشتنی...همون خواهر قوی و بزرگتری که توی کلاس چهام مدرسه می نشست و از همون فاصله ی دیوارها هوای خواهر ِ کلاس اولی و زر زروشو همیشه نگه می داشت...


++ گرچه ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش، ولی هنوز راه و رسم ِ ایستادن های زندگی رو فراموش نکردیم...من همیشه می ایستم..اینجا...با شما...

+++چقدر امشب...........

441

روزهای زیادی میگذره از وقتی که مسخ شدم اینطور...به گمونم همه چیز از اول پاییز شروع شد...سکوت ها...خستگی ها...منگی ها...چشم های خیره... 

انگار قاصدکی باشم به دست ِ بچه ای بازیگوش که اول ِ مهر از بلندی ها و اوج ها منو گرفت توی مشتش...فوت نکرد...پخش و پلا نکرد قاصدک رو...توی مشتش له کرد!

این روزها خبری از من ِ اکتیو و پر مشغله نیست...تمام بدو بدو ها و نوشتن ها و رام کردن ِ کلمات رو گم کردم انگار...واژه ها از من دورند و دست ِ من کوتاه...دست ِ من بی جون...آنقدر بی جون که برای رها شدن از کنج ِ امن اتاقم هم توانی نیست...پاهای من خسته ست و سرم گیج از راهی که گم کردم...

انگیزه ای هم نیست...اینکه انگیزه های مادی هم آدم رو ترغیب نکنند، یعنی آغاز فاجعه...

440

شب تموم شد...آسمون داره روشن میشه...روز داره شروع میشه...و من امشبم نخوابیدم...


+ باید بین کارت ویزیت های توی کیفم بگردم شماره ی دکتر رو پیدا کنم...باید حرف بزنم باهاش...اینجوری نمیشه...


دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم سردم
 
وقتی که میرم تو خودم شاید!
پاییز سال بعد برگردم ...
 


*رستاک/پاییز سال بعد

439

آدم یه جاهایی رو مجبوره


+ و این بود شرح ِ حال ِ ما...آشفته حالی ِ ما...

+ لطفا سکوت کنید.

438

شیرین م این روزها دلم می خواد به احترام حال و احوالت تمام شهر رو وادار به سکوت کنم و نگاه...

437

تبریز شهر خوبی است. نه برای کلانشهر نام گرفتنش، نه برای برج های بلند، نه برای بالای شهر شیک و آرام اش، نه برای کافه های نداشته و رستوران ها سرسام آورش. برای هیچ کدام از اینها نیست. برای متروی نداشته و خیابان های پر ترافیک و کوههای قرمز رنگ هم نیست.
 
تبریز شهر خوبی است چون لذت طعم یک پاییز واقعی را می چشاند به ذهن های تب دار آدم های خسته. تبریز شهر خوبی است چون آدم هایش فرصت لذت تجربه های زرد و نارنجی را دارند.
 
بهار من در پاییز آغاز می شود و تقویم من از پاییز به پایان رقم می خورد .ولی با تمام اینها مردم شهر من غمگین اند. انگار که سال های سال هم لب به سخن باز نکنند باز هم حرف مشترکی با هم ندارند. منظورم آن حرف های معمولی و قیمت دلار و برنامه طنز شب گذشته و گرانی و فلان مدل جدید و این حرف ها نیست. منظورم حتی آن حرف های شبه روشنفکرانه و دستمالی شده که خط می کشد بین آدم ها هم نیست. اصلا همین بهانه های معمولی شادی که مدتهاست فراموش کرده ایم. همین ها که یک قطره باران اش زنده می کند روح را. همین ها که اگر کمی سحرخیز باشی صبح های خیلی زود زیر پوست می دود.
 
بله! تبریز شهر خوبی است چون خیابان های ممتدی دارد که می شود بند بند پاییز را یک نفس زیر آفتاب ِ کم رمق پاییزی روی پیاده روهای خلوت اش حک کنی. ولی شهر خوب تری می شود اگر مهربان بودن را یاد بگیریم. لبخندهای بی توقع را تمرین و فکری به حال چین های پیشانی و چانه های مستبدانه خود کنیم.
 
مردم غم دارند. درد مشترک داریم انگار که همگی اینطور در حصار انزواهای منفرد پرسه می زنیم. درد مشترک مان انگار قدری بزرگ هست که تاریخ ها و روزها و فصل ها و خاطره ها را چال کرده ایم. آدم هایی مچاله شده هستیم که هر روز با سرعت از کنار هم عبور می کنیم و تمام درها را بسته ایم.
 
حالا که قیمت شیر ثانیه ای بالا می رود. حالا که کاغذ گران می شود نمی توانیم روزنامه و کتاب بخوانیم. حالا که از بزرگ و کوچک همه اقتصاددانانی تجربی شده ایم. حالا که دخل و خرج مان هیچ با یکدیگر جور در نمی آید و ناخواسته نسلی از آدم های ناکام و پر دغدغه ساخته ایم، کاش دیگر در پی کندن گور دسته جمعی نباشیم.
 
پاییز جان! از تو خواهش می کنم آرام تر قدم بردار تا مردم شهر من از زیبایی های تو عقب نمانند. صبر کن تا برسیم به سکوت بعد از ظهرهای دلگیرت. به هارمونی زیبای رنگ هایت. به آدم هایی که در روزهای بلند تابستانی در کوچه پس کوچه های شهر گم کردیم و دستهاشان را رها. به شعرهای نیمه کاره. به عشق های ندیده. به حرف های نگفته. به فصل های ندیده.
 
آهسته تر قدم بردار. ما مردمان کوچه های بن بست در این آشفته بازار تنهایی و درد به تمام اینها احتیاج داریم. ما مردمانی نیستیم که خوشی زیر دلمان زده باشد و دغدغه ای نداشته باشیم. اتفاقا ما پر از نیازیم. پر از خواهش. گوش می دهی صدای مرا ؟ فکر کن من واسطه ای هستم بین مردمان خاموش شهرم و توی که پر صلابتی و معجزه می کنی...ببینم، تو معجزه می کنی، مگر نه ؟ ما معجزه می خواهیم. معجزه ی لبخند.

436

ساعت کمی به دو نیمه شب مونده که خداحافظی مجازی می کنیم و روونه ش می کنم بخوابه...خیالم که از رفتن و خوابیدنش راحت میشه، وقت ِ رسیدگی به کارهای عقب افتاده م رسیده...صفحه ی ورد رو باز می کنم تا یادداشت با تاخیرم رو برای نشریه بنویسم.

+ امشب بعد از این ماجرا، حس ِ مادر رو داشتم، وقتایی که هر شب ساعت نزدیک 12 هر کدوم بلند می شدیم تا بریم اتاق های خودمون و بعد مامان بود که باید کارهاشو انجام بده و بعد بخوابه...روی میز رو جمع کنه...برای ناهار فردا برنج خیس کنه...استکان های چای رو بشوره...

435

+دارم فک میکنم، آدما چطور میتونن اینقدر بی رحم باشند گاهی ؟؟؟

+چقدر خوشحالم که نمایشگاه تموم شد...مرا یارای ماندن نبود.

+یاد بگیریم حرف هایی که از سر اعتماد به ما زده میشه رو در مواقع لزوم علیه طرف مقابلی که اعتماد کرده، استفاده نکنیم. یاد بگیریم...برای هزارمین بار درد این اعتماد رو چشیدم...

434

منتظرتونیم...بیایید...لطفا...به خاطر ِ چشم های نمناک بچه های بخش ِ خون بیمارستان کودکان تبریز موقعی که آمپول و سرم های خشن دستهای کوچیکشون رو کبود میکنه...برای خاطر اون بچه ها بیایید!

433

چند قدم از خانه مشروطه تبریز که گذر کنی به خانه ای قدیمی می رسی؛ خانه ای با درختانی کهنسال و بنایی قدیمی که میراث دار گوشه ای ازتاریخ تبریز و حتی دنیاست.

اینجا خانه «رضا و یعقوب سرابی اقدم» است که جایی درقلب تبریز، بی صدا و در خاموشی مشغول پاسداری از تاریخی هستند که در فراموشخانه مامردمان عصر مدرنیته خاک گرفته است.

برادران سرابی را به عنوان مجسمه ساز و با مجسمه های عظیم « تندیس ماکت هواپیمای کلنل محمدتقی خان پسیان» و «سربازان گمنام مشروطیت» می شناسند و شاید کمتر کسی از گنجینه پنهان شده در اینخانه قدیمی مطلع باشد. گنجینه ای که با پشتوانه تکمیل شده خود قرار بود نخستین«موزه مشاغل» کشور را در تبریز راه اندازی کند که البته هنوز به نتیجه نرسیده است.

اینجا همه چیز پیدا میشود؛ از قیچی ها و قفل و کلیدهای قدیمی گرفته تا نخستین فانوس های ایرانی و حتی عینک شخصی کلنل پسیان. دیدن چرخ نخسیتن اتومبیل وارد شده به ایران و یا نامه های مهر و موم شده متعلق به یک قرن پیش در اینجا تعجبی ندارد و همین ها گرد هم جمع شدهاند تا بوی قدمت پر رگ و ریشه مشام هر تازه واردی را پر کند.

یعقوب سرابی اقدم متولدسال 1351 تبریز است و برادر کوچکتر. وی در مورد اینکه چطور به سمت مجسمه سازیگرایش پیدا کردند، می گوید: « زمان کودکی که در مدرسه ها ماژیک نبود و ما از گچبرای نوشتن استفاده می کردیم، از همان گچ ها استفاده می کردیم و با سوزن و پیچگوشتی شکل انسان را روی گچ می تراشیدیم و همین طور این کار را روی قند و چوب همتکرار می کردیم که همان سیر از کودکی ادامه پیدا کرد و امروز روی فایبرگلاس کار میکنیم. از همان زمان ها هر چیزی که بدست مان می رسید به شکلی خاص در می آوردیم وامروز نزدیک به 20 سال است که بطور مداوم مجسمه سازی می کنیم. »

رضا سرابی اقدم نیز سال1342 در محله «دوه چی» تبریز بدنیا آمده است. وی مجسمه سازی را نخستین هدف خود وبرادرش عنوان می کند تا بوسیله آن بتوانند با شناساندن چهره های فراموش شده درتاریخ، دین خود را به جامعه ادا کنند و راه اندازی موزه مشاغل استان را در درجهدوم این اهداف قرار می دهد.

وی در مورد اینکه اولین جرقه های جمع کردن چنین کلکسیونی از کجا شکل گرفت، می گوید: « 28 سال پیش بود که شروع به خریدن اشیا قدیمی کردم و رفته رفته با زیاد شدن تعداد آنها فکر کردم که میتوان اینها را بطور هدفمند جمع آوری کرد و وقتی دیدم اکثر این اشیاء، مربوط بهمشاغل مختلف است، تصمیم به زمینه چینی برای راه اندازی این موزه گرفتم. شاید هماکنون در نقاط مختلف کشور موزه های مردم شناسی دایر باشد ولی کاری که ما ارائه خواهیم داد تفاوت زیادی با دیگر موزه ها دارد چرا که در اینجا ما سعی کرده ایم دکوراسیون آنقدر کامل و طبیعی باشد که بازدید کننده را جذب کند. مثلا برای نشاندادن یک داروخانه قدیمی ما هزارو 700 شیشه از داروهای قدیمی جمع آوری کرده ایم،نسخه های زمان گذشته و حتی میکروسکوپ قدیمی. »

این کلکسیونر تبریزی ادامه می دهد: « روزی خیلی اتفاقی یک فانوس خریدم و همین انگیزه ای شد تا دومین فانوس را هم به آن قبلی اضافه کنم و زمانی ددیم که 7 فانوس منحصر بفرد دارم که درنوع خود مجموعه ای جالبی شده که هر کدام متعلق به زمان خاصی از تاریخ است. به همین ترتیب این روند ادامه داشت تا اینکه دیدم این تعداد به 30 فانوس رسید و پس از آن80 فانوس و امروز 150 فانوس گرد هم آورده ایم و می دانیم که باز هم فانوس های قدیمی زیادی وجود دارد که ما به آنها دسترسی نداریم.»

آن طور که این مجسمه سازتبریزی می گوید هم اکنون 70درصد از وسایل مورد نیاز برای راه اندازی این مجموعه توسط این دو برادر تهیه شده و اگر مسئولان کلید اولیه کار را بزنند، مابقی نیز آماده می شود.

سرابی اقدم می گوید:«هم اکنون وسایل نزدیک به 42 شغل را گردآوری کرده ایم. مثلا ما دستگاه تلگراف زمان ناصرالدین شاه را در این موزه به نمایش خواهیم گذاشت. اگر بخواهیم اینها را بطورمصنوعی بازسازی کنیم چندان خوشایند نیست ولی وقتی تمام اشیا را به صورت اصل گرد هم آوریم همین نشان از قدرت موزه دارد که سیر تکامل مشاغل در 100 سال گذشته را نشان می دهد. ما 28 سال روی این مجموعه زحمت کشیده ایم و اکنون که زمان چیدن میوه های آن رسیده است، قدرتش را نداریم. اگر این موزه راه اندازی شود بی شک با جذب توریست باعث درآمدزایی برای تبریز می شود. وقتی امروزبازار تبریز ثبت جهانی شده و وقتی ما اعلام کرده ایم قدمت بازار تبریز به هزار سالپیش بر می گردد ، ضروری است در کنار این بازار مشاغل قدیمی بازار را نیز بازسازیکنیم تا بدین وسیله مشاغل از یاد رفته که امروز یادی از آنها نمی شود شناسانده شوند. »

وی 2 مشکل «محل راه اندازی» و «تخصیص بودجه» را مهم ترین سد پیش رو برای ایجاد موزه مشاغل عنوان میکند و می گوید: « من به اندازه کافی از کلکسیون خود به موزه های تبریز اهدا کرده ام. برای مثال کامل ترین مجموعه از فانوس ها را در اختیار موزه قاجار تبریز گذاشته ام، چرا که دوست ندارم تنها خودم اینها را ببینم و می خواهم بقیه مردم نیز از آنهابازدید کنند. یا 2 قالب «سرپیکان» با هدف اینکه از ایران خارج نشوند و مردم ببینندما در تبریز چه صنایعی داشتیم، به موزه تبریز اهدا کرده ام که نشان می دهد قدمتصنعت تبریز متعلق به 3 هزار سال پیش است. اگر آن پول هایی که در این سال ها برای گردآوری این مجموعه هزینه کرده ایم در جایی دیگر سرمایه گذاری می کردیم، هم اکنون سود بیشتری عایدمان می شد. موزه مشاغل کاری ملی است که اگر اجرا شود در سطح خاورمیانه منحصر بفرد خواهد شد. 

متاسفانه مسئولان کمک نمی کنند و در واقع هیچ نهادی به تنهایی نمی تواند وارد کار شود و باید هماهنگی ای از مرجع بالاتری صورت گیرد چرا که ایجاد چنین موزه ای آبرویی مضاعف به تبریز می بخشد. مسئولان با اینکه به خوبی از چند و چون موضوع موزه مشاغل اطلاع دارند ولی خود را درگیر این قضیه نمی کنند، متاسفانه ما در تبریز پس از اینکه چیزی را از دست دادیم متوجه اهمیت آن می شویم.»

این مجسمه ساز خوش ذوق ادامه می دهد: «تا به امروز پیشنهادهای زیادی مبنی بر اینکه یکی از خانه های قدیمی تبریز را برای راه اندازی این موزه اختصاص دهیم مطرح شده است ولی این با طرحی که در ذهن ما شکل گرفته متفاوت است؛ چرا که در طرح ما این طور نقش بسته است که مکان اختصاصی دقیقا مشابه یک بازار باشد تا بیننده حس کند واقعا وارد یک بازار قدیمی شده است. فرهنگ و تمدن ما خیلی قدیمی تر است ولی متاسفانه از این تمدن و ظرافت صنعت ایرانی به درستی محافظت نمی کنیم. ولی موزه مشاغل فرصتی است که بوسیله آن تمدن گذشته را برای نسل های آینده نگهداری کرده و نشان دهیم. حتی در کنار این موزه اگر بودجه اختصاص داده شود می توان چند نمونه شغل مثل نعلبندی، آهنگری و پالان دوزیرا بطور زنده راه اندازی کنیم تا نسلی که از این شغل ها باقی مانده اند در آنجامشغول بکار شوند.»

نجاری، آسیاب، داروخانه،تلگراف و همچنین شغل های مختص به خطه آذربایجان از قبیل شیشه گری، قفل سازی و قیچیسازی از جمله شغل هایی هستند که با تمام جزئیات قدیمی خود در این بازار بازسازی میشوند

به گفته سرابی اقدم، ماتمام این مشاغل را نکته به نکته مطالعه کرده ایم و الان مثل یک کارشناس تمامی سیرتکامل هر شغل را می دانیم و در این مورد اسناد و مدارک مهمی جمع آوری کرده ایم. دراین 28 سال نزدیک به 10 هزار قطعه قدیمی گردآوری کرده ایم که برای هر کدام از ایناشیاء زمان و هزینه زیادی صرف شده است.

وی در مورد اینکه چطور به این اشیاء قدیمی دسترسی پیدا می کند، توضیح می دهد: « آن زمان ها پول کمی داشتیم ودر کنار آن هدف خاصی هم نداشتیم و صرفا بدلیل قدیمی بودن یک شیء آن را خریداری میکردیم ولی الان که واردتر شده ایم برای مان جذابیت بیشتری دارد. اوایل خیلی سخت بود ولی طی این سال ها با کشورهای دیگر هم ارتباط برقرار کرده ایم و خیلی از اینهارا از حراجی های خارجی خریداری می کنیم. مثلا مدت ها پیش 3 روزنامه از حراجی های کانادا خریدم که در یکی خبر ورود ناصرالدین شاه به پاریس در سال 1886 درج شده بود و در دیگری خبر ترور مظفرالدین شاه در پاریس که متعلق به سال 1894بود؛ که به عنوان انعکاس اخبار ایران در نشریات خارجی هم اکنون در موزه قاجارتبریز نگهداری می شوند. همچنین در شهرهای مختلف ایران مثل شیراز، اصفهان وتهران می دانند »

ولی با وجود تمام بی مهری ها از طرف مسئولان استانی برداران سرابی تا امروز از هدف خود دلسرد نشده اند. رضاسرابی در این باره می گوید: « با وجود شرایط موجود باز هم همیشه مشتاقیم که وسایل موجود را بیشتر کنیم. در این بین بعضی از وسایل قدیمی هم هستند که از دست ما میرود و آن زمان ها چیزی جز افسوس برای ما نمی ماند. مثلا دستگاه چاپی در تهران بودکه پولی برای خریداری اش نداشتم و فقط هفته ای یکبار تماس می گرفتیم تا نفروشند،تا اینکه بالاخره نوروز امسال موفق به خریداری اش شدیم. »

از سوی دیگر بحث نگهداری از این مجموعه عظیم تاریخی مطرح می شود؛ چرا که مطمئنا این حجم از اشیاء نیازمندمحل امن و مناسبی برای نگهداری است که آن طور که برادران سرابی می گویند بدلیل همین نبود محل مناسب برای نگهداری، این اشیاء به تدریج از بین خواهند رفت.

عکس: احمد نبی زاده

+ لینک گزارش در خبرآنلاین

432

مرگ گاهی ریحان می چیند/ زلزله‌ زدگان نیازمند امنیت و آرامش


هراس ناشی از وقوع زلزله و دلهره پدید آمده ناشی از آن در میان زلزله زدگانی که اغلب، عزیزانی را در این حادثه از دست داده اند شرایط روحی نامناسبی را برای آنها ایجاد کرده است .

رسیدگی به زلزله زدگان باید چنان باشد که ضمن رفع نیازهای اولیه، روحیه آنها را تقویت، و احساس امنیت و آرامش رادر میان آنها احیا کند .زلزله اهر و ورزقان و هریس در شرایطی رخ داد که اغلب روزه داران عصر خود را با استراحت می  گذراندند...

بعداز ظهر گرم مرداد وقتی عقربه های ساعت دیواری خانه کمی مانده به 5 را نشان می دهد و تا افطار زمان باقی است، خیلیها در این زمان خواب کوتاه بعدازظهری را انتخاب و در کنار کودکان خود خواستند که ساعتی استراحت و به آرامش برسند....

تو، در همان خواب و بیداری به دیوار روبرو خیره شده ای و در دلت می گویی: "تا پائیز نیامده باید رنگی به این دیوارها بزنیم، این دیوارهای کاهگلی" .فکرهایت زیاد دوام نمی آورد و انگار زور خستگی و تشنه لبی بیشتر از این خیالبافی ها می چربد. هنوز خواب روی آرام خود را نشانت نداده که حس می کنی چیزی با قدرت عجیبی بیدارت می کند.نه، دستهای کوچک دخترت نمی تواند اینقدرها قوی باشد.

همه چیز در چند ثانیه اتفاق می افتد. سقف خانه که تا همین چند دقیقه پیش پناهت بود ، حالا با تمام سنگینی اش بی رحمانه تو را زیر خود دفن می کند.زیر آن آوار یادت می آید کمی قبل دخترت مریم همین جا کنارت خوابیده بود.چرا صدایی نیست؟ چقدر سرت درد می کند.گرمای خون را کنار گوش هایت حس می کنی.

دهان باز می کنی مریم ات را صدا کنی ولی جای صدا مشتی خاک توی گلویت جا خوش می کند. فکر می کنی که دیگر نیاز به رنگ تازه برای دیوارها نیست. فکر می کنی باید از نو دیوارهای کاهگلی خانه را بسازی و چشمانت بسته می شود. بعد از ظهرهای گرم تابستان، خواب طعم دیگری دارد.تو هنوز زیر آوارها خفته ای و دیگر هیچ فرصتی نیست تا بلند شوی بساط افطاری را مهیا کنی، روزه ات را با تلی از خاک شکستی؟ آخر با زبان تشنه چطور آن همه خاک از گلویت پایین رفت ؟ 

هر چند گویا پیکر سقف و دیوارهای خانه کوچک روستایی تو آنقدر سست و بی دوام بود که با همان لرزه های اول زمین در هم ریخت، ولی فکر نکن خانه های شهری ما تاب و توان بیشتری داشتند. سقف هیچ کدام از خانه های ما بر سر کسی آوار نشد ولی در همان لحظه که مرگ مهمان چشمان تو شد، اینجا زمین زیر پای ما هم لرزید.بعضی دیوارهایمان ترک برداشت و در چشم بر هم زدنی تمام ظرف های گل سرخ چینی که سالهای سال توی قفسه ها چیده بودیم، بر زمین ریخت و شکست.لوسترهای تمام خانه های ما روی سقف با سرعت تاب بازی کرد. 

اینجا تبریز، مرکز استانی است که روستای تو و صدها روستای دیگر را در خود جای داده است. تو فرصت فرار نداشتی و مرگ غافلگیرت کرد ولی مردم تبریز انگار که هشدار گرفته باشند، خانه ها را به امان خود رها کردند و خودشان را به امان خدا سپردند. در چشم برهم زدنی خیابان ها شلوغ شد. مردم با هم مهربان شدند.همان مردمی که تا صبح همین امروز سر یک جای پارک و سبقت و 50 تومان کرایه اضافه به خون یکدیگر تشنه بودند.

خوب که بو می کشیدی بوی مرگ را می شنفتی. خبرها و شایعه ها خیلی زود توی شهر می پیچد ولی در بین تمام اینها به خبری چند کلمه ای از شبکه خبر مبنی بر وقوع زمین لرزه ای 6.2 دهم ریشتری در آذربایجان شرقی اعتماد می کنیم.همین.همه چیز در همین خبر کوتاه خلاصه می شود. مردم نگران اند. از قوم و خویش های خود بی خبر اند. کانال های تلویزیونی را هر قدر بالا و پایین می کنیم خبری نیست، آنقدر خبری نیست که دیگر داریم شک می کنیم که آیا واقعا زمین لرزید ؟یک خط خبر چند کلمه ای دیگر برای یقین ما کافی است، خبری که از تعداد کشته ها و زخمی ها خبر می دهد.توهمی در کار نبوده، این یک زمین لرزه واقعی بود! 

بیست و سومین شب از ماه رمضان است، شبی که شب "قدر" می خوانندش و امسال به تصادف تبدیل به شب "قبر" بعضی از هم استانی های ما شده است.مردم تبریز در پارک ها و هر گوشه کنار امنی که پیدا کرده اند بساط چادر خود را علم کرده اند. برخی هنوز در شوک و ناباوری از اتفاق افتاده، مبهوت اند و برخی در همان شرایط مراسم شب احیا را هر چند انفرادی ولی به جا آورده اند.امشب به آرامش نیاز است و چه آرامشی بالاتر از خواندن کلام خدا ؟ آن طرف تر تو و دخترت هنوز زیر آوار مانده اید.گروه های امداد از گوشه و کنار به سوی منطقه سرازیر شده اند ولی مگر بین آن همه روستا و با آن همه پراکندگی، پیدا کردن تو به این آسانی است ؟همهمه ای برپاست در این تاریکی شب.

انگار خیلی خانه های دیگر مثل خانه تو فرو ریخته است. خانه ای نمانده دیگر، خاک است و گل و چوب.اینها مصالح خانه های شما بود دیگر ؟ مردمی که زیر آوار جان سالم بدر برده اند حالا هراس دارند. شب است دیگر، شب های سرد آذربایجان که نیاز به توضیح ندارد.هوا هر لحظه تاریک تر می شود و لب های روزه دار مردم تشنه و گرسنه. اشک آنقدر از چشم ها چکیده که دیگر نایی نیست. هر کس در گوشه ای بدنبال خانواده اش خاک ها را کنار می زند.

گروه های امداد در منطقه مستقر شده اند ولی مگر می شود منتظر بمانی و جان دادن عزیزانت را زیر خروارها خاک طاقت بیاری؟هر گوشه را که نگاه می کنی چیزی روی دلت چنگ می زند.پدری که نا امیدانه گوشش را روی گلوی پسر نوزادش گذاشته تا شاید صدای نبض اش را بشنود. پسرک نوجوانی که کنار پیکر از نفس افتاده مادرش زانو زده و فقط نگاه می کند.پدری که بدن کوچک و کبود دخترش را در آغوش گرفته از غصه فریاد می زند و هیچ صدایی از گلویش بلند نمی شود. مادری که در پی سه فرزندش به هر طرف می دود و نشانی پیدا نمی کند. 

شهرستان های اهر؛ که با مقبره شیخ شهاب الدین و تنها موزه ادب و عرفان کشور برایم آشناست، ورزقان؛ که با معدن های معروف مس خود به گوش خیلی های دیگر آشناست و هریس.اینها انگار در مقایسه با روستاها خسارت و تلفات زیادی در پی نداشته است. ولی روستاها.....اینجاست که ماجرا روی خشن و بی رحم خود را نشان می دهد.شب اول ماجرا می گذرد.

صبح فردا آمارها بالاتر می رود.در شبکه های دیگر کماکان خبری به چشم نمی خورد و شبکه استانی منبع استنادی مردم می شود.مردم هنوز هم به خانه های خود برنگشته اند. هر چه می گذرد تعداد کشته ها بیشتر می شود و در آخر روی 300 نفر ثابت می ماند.

شب دوم نزدیک است. مردم منطقه زلزله زده در سرمای بی توضیح در چادرهای امداد پناه داده شده اند. گرسنه اند.آنقدر گرسنه که وقتی عکاس برای زدن شاتر دوربین نزدیک شان می شود، اعتراض می کنند و می گویند: " چرا عکس می گیری؟ به جای این برو برای بچه های ما یک تکه نان بیار" . شب دوم هم بسیاری از مردم تبریز پارک ها را برای خوابیدن انتخاب می کنند و من با ترسی که سعی در پنهان کردنش ندارم در حیاط خانه نشسته ام و می نویسم.

بیاد قسمتی از کتاب سووشون می افتم که سیمین دانشور نوشته بود: " گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید. "

لینک گزارش در خبرگزاری مهر

431

حال و روزم که خوش نباشد، وسواس می گیرم. وسواس تمیزی. میسابم. تمام بغض و ماتمی که گوشه ی دلم جا خوش کرده را جمع می کنم و بر سر تکه روزنامه کهنه ای خالی می کنم که زیر دستانم له می شود تا شیشه تمام میزهای گوشه کنار خانه برق بیافتد...تمام دردهایم جمع می شود توی دستمال نم داری که سرامیک های سفید کف آشپزخانه را زیر دستانم بی لکه می کند...وقتی خاک روی کتابخانه را بر می چینم انگار گرد از روی افکارم می گیرم...تمام روزهای زندگی ام فریم به فریم از جلوی چشمانم عبور می کند وقتی جارو برقی را با فشاری غیرمعمولی و دور از انتظار این دستهای بی جانم، روی فرش ها می کشم...

این وسواس از همان جا هم شروع می شود و به صورتم ختم می شود...آینه ی کوچک و موچینی که با حرص بالا و پایین ابروهای بهم ریخته م فشار می دهم...هر دانه از موهای کوچک اضافی را که از جا می کنم انگار چیزی از روی دلم بلند می شود...چیزی به سبکی یک پر...

به ازای تمام اینها، حریم خصوصی خودم آشفته بازاری ست برای خودش...کتاب ها، روزنامه ها، بساط کارت درست کردن های کنار اتاق که همانطور دهن کجی می کنند، لباس ها، کیف ها و شال ها، لوازم آرایش درب و داغون، همه و همه آوار شده اند روی هم و انگار اصلا نمی بینم هیچ کدام را...می بینم ولی نمی خواهم توجهی کنم...

از این سالها چند هزار خنده طلب دارم...ده هزار دل ِ خوش...

430

17مرداد تا چند سال پیش تنها یک روز بود...روزی برای تولد...روزی که تبریک ها و شادباش ها برای زاده شدنم فرستاده می شد...

ولی حالا، چند سالی ست مناسبت دیگه ای هم اضافه شده...
مناسبتی به تلخ و شیرینی  ِ «روز خبرنگار» ...

بیاد تمام خبرنگاران ِ در بند... در غربت...خاموش
بیاد این روزهای خبرنگار  ِ بی خانه بودن ِ ما....
بیاد حرف هایی که می نویسیم بر باد...

+ 23 سالگی هم تموم شد.

429

الان دلم می خواست جای اینکه اینجا پشت این میز بشینم و این فایل رو جمع بندی کنم، موبایلمو خاموش می کردم و یک رمان خیلی خیلی خیلی معمولی و آبکی از همونا که دوران راهنمایی توی مدرسه دست به دست می چرخوندیم ( فک کن بامداد خمار) میزاشتم توی کیفم می رفتم یک جای خلوتی از این شهر می نشستم به خوندنش...با بعضی جاهاش های های گریه می کردم و گاهی همراه می شدم با لحظه های عاشقی ِ دختر ِ قهرمان داستان...

+ اون روزهای دوازده - سیزده سالگی که اون رمان ها رو میخوندم ، با کلی ادعاهای روشنفکری می خندیدم و می گفتم چه دخترهای احمقی و ایده آل های ذهنم همین الان ِ خودم بود و این مسیری که میرم تا برسم به دلخواستنی هام...ولی امروز ، توی این شرایط دلم میخواد جای اینجا نشستن و این همه دغدغه و حساب و کتاب کردن برای دخل و خرجم، این روزهای کشدار ِ تابستونی خونه باشم و دراز بکشم روی تخت و کتاب بخونم و مجله و بنویسم...

+ یعنی یه همچین آدم قانعی هستم من!

428

" امیدوارم نه خیلی دیر به آرزوهای مطبوعاتی‌ام برسم. در یک تحریریه‌ی عالی و اکتیو با فضای کاری دوست داشتنی مشغول به کار شوم؛ فضایی که آدم بتواند با خیال راحت همه‌ی وقت و انرژی و فکرش را معطوف کارش کند و کار گروهی/تیمی به معنای واقعی کلمه جریان داشته باشد. و نوشته‌هایم/ کارهایم خوانده/ دیده شوند. و جدی‌تر در دنیای مطبوعات نفس بکشم. و..."

 

+ حرف های دل من از زبان : خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز

427

یک جایی، پس ِ کله م، چقدر درد میکنه...

426

توي اين چند سال هميشه معتقد بودم و هستم كه روزنامه نگاري و نوشتن يعني گفتن از واقعيت هايي ريز كه غير روزنامه نگارها هر روز به سادگي از كنارش عبور مي كنند...ولي خب، وقتي وارد ماجرا ميشي مي بيني كه سد هاي زيادي هست براي گفتن...بگذريم...!

مصاحبه رو گرفتم...خبر رو تنظيم كردم...و مطمئن بودم كه تيتري بهتر از 10درصد از كودكان ايراني براي رهايي از تنبيه بدني دعا كردند نميشه براي اين خبر استفاده كرد...و ممنونم از آقاي دوست و همكار ِ هميشه كه لطف كرد بدون هيچ دخل و تصرف همون تيتر رو استفاده كرد...در عوض خبرگزاري وزين فارس لطف كردن و با يك ويرايش اساسي و تيتري جالب ! تمام موضوع بحث رو تغيير دادن..

خلاصه اينكه..دستشون درد نكنه :)

+ نميدونم تا كي ميشه با وارونه كردن حقيقت ها، همه چيز رو زيبا جلوه داد.

425

ميداني نيروانا!
در زندگي چيزهايي هست كه تنها بايد "زندگي" كني تا به درك درستي از آنها  برسي...! اين لعنتي گاهي آنقدر خواستني هاي هميشگي ِ دروني ات را به حقيرانه ترين شكل ممكن به رخ ات مي كشد كه جز پوچي ِ آرزوهايت هيچ برايت باقي نمي ماند.

دختركم!
نميدانم روزگار مي خواهد براي تو چطور و از كدام سو چرخ هاي خود را به رقص درآورد ولي مي خواهم بگويم تا بداني كه بايد از حالا خود را براي يك نبرد تن به تن با اين چرخ ِ گردون ِ هميشه مخالف آماده كني...نميدانم! بعضي ها مي گويند لذت زندگي در همين سختي هاست، ولي اعتراف مي كنم و تو بدان كه جز تلخي براي من ِ شوريده يادگاري نداشته...حالا بگذار هر چه مي خواهند بگويند اين جماعت...
اصلا بيا باز هم برايت اعتراف كنم! بدان كه براي رهايي از همين تلخي هاست كه نمي خواهم هيچگاه پا در اين جهان بگذاري...

داشتم برايت مي گفتم! آرزوهايت را تلخ مي كند اين زندگي...همان ها كه عمري برايت در عرش ترين ها ايستاده بودند ، ذره اي مي شوند در غبار ... ذره اي كه در بادهاي هميشگي ِ اين شهر گم مي شود...ديگر نه دستت به آن مي رسد و نه دست ِ دلت مي خواهد عقب شان بگردي...

ببخش كه باز هم تلخ نوشتم...از سياهي ها برايت واژه ساختم... ولي بفهم كه تنها براي اين مي نويسم كه يقين كني و يقين كنم كه تو هرگز نبايد زاده شوي...

424

و ما دو دختر کوچک بودیم
که در باغ های اقاقی
در جمع عروسک های پنبه ای
به بازی می نشستیم.

زندگی،...
زندگی یک صندوقچه ی جادویی بود
و در هر خانه ی آن تصویری
قهرمانی.حقیقت.مهربانی.خوشبختی

و عشق؟...
آه،
ما قهرمانی را در داستان های پدر بزرگ
و محبت را،در منقارهای سرخ کبوتران می دیدیم
حقیقت،مادربزرگ بود که با چادر سپید به مسجد می رفت

و خوش بختی،آن شاه زاده ای که دختر شاه پریان را به حجله می برد.

و اما عشق،
ما عشق را در گلهای آفتاب گردان می دیدیم
که هر غروب در غم خورشید می مردند
و هر صبح با تولد آن،
تولد تازه ای را آغاز می کردند
ما هنوز با زندگی بیگانه بودیم

و ما دو باکره ی جوان
که در باغ های سبز
در جمع عروسک های گوشتی به بازی می نشستیم.

زندگی؟
زندگی یک مدرسه ی شلوغ بود
و در هر زنگ آن ماجرایی
قهرمانی،در فیلم های تارزان می جوشید

و محبت!
ما اعلان محبت را به دیوارها
و عکس برگردان یگانگی را به قلب ها می چسباندیم
خوش بختی یک کارنامه ی تقلبی قبولی بود
حقیقت نیز
در آن قلب کوچکی پنهان بود
که شب ها برای ستاره ها
سرود وفاداری جاودانی را می خواند

و اما عشق؟
ما آن عشقی را
که از غزل های حافظ می گرفتیم،
بر برگهای گل سرخ می نوشتیم
و به بادهای بهاری می سپردیم
ما هنوز هم با زندگی بیگانه بودیم

و...و ما بودیم و ما بودیم و ما!


+ اين پست بايد در يك بعد از ظهر گرم ، از آنها كه آفتاب را پهن مي كند روي حياط ِ خانه ، وقتي ميوه هاي خوشرنگ تابستاني رو ميز لبخند مي زنند و وقتي بي تابانه كنار پنجره كوچك اتاق به تماشا ايستاده اي، خوانده شود...بياد تمام آن بعد از ظهرهاي خواهرانه 

+ شعر از پوران فرخزاد...چاپ شده در ضميمه ي ديروز  ِ روزنامه ي شرق

+ روزهاي آغاز "بيكاري" خوب سپري ميشه ولي نميدونم تئاتر، كافه،كتاب،خواب و... تا كجا ميتونن جلوي حس ِ بد ِ بيكار موندن قد علم كنند!