وقتی که
تنها میشم ؛ یاد اون قدیما می افتم ، یاد اون روزایی که تو رو نداشتم ، یا بهتر بگم داشتم و نمی شناختم
اون روزا من بودم و تنهایی هام و یه سایه، که
اون هم از بس قلبمو گرد گرفته بود به تیرگی میزد.
تا وقتی که تو نیومده بودی بارون رو نمیفهمیدم
، هر وقت که بارون میومد اولین چیزی که به ذهنم می رسید
این بود که یه چتر پیدا کنم که یه وقت نکنه این
قطره های کوچولو و پاک ، پاک خیسم کنن. آخه از خیس شدن میترسیدم .
تا وقتی که پیدا شدی و طعم نمناک و شیرین خیس
شدن زیر بارون رو بهم چشوندی . وبهم فهموندی که میشه نترسید
از خیس و تازه شدن ، میشه مثل دیوونه ها به زیر بارون رفت و بدون
ترس از خنده دور و بریات نو و تازه بشی
و اون وقت که یه کم پاک شدی یاد پاکی کودکانه
بیفتی ، یاد دلای سپید و صاف آیینه ای و یاد دستای کوچولو و معصوم !
که تو هم قفل میشدن و پاهای کوچولو رو دنبال خودشون
می کشوندن تا آخر دنیا . تا ته ته آرزوها !
تا وقتی که بارون رو حس نکرده بودم اشک رو
نمیشناختم ، نمی فهمیدم معنی گریه رو . فکر میکردم گریه فقط مال بچه هاست
اصلاً مرد که گریه نمیکنه! تا اینکه توی اشکای
بارونی تو خیس شدم ، بدون اینکه چتری داشته باشم
به زیر بارون اشکای تو رفتم و تازه شدم و اون
موقع بود که با اشکام آشنا شدم . شاید اون روز اشکای من پیدا نبود
ولی بودن و من از ترس اینکه تو اون ها رو نبینی
اشکامو توی دلم می ریختم . چشمام همین طور روی دلم بارید و بارید
تا دلم پرشد و دیگه نتونست طاقت بیاره و با بغضی
که مثل رعد و برق تو آسمون دلم ترکید ، دل شیشه ایم شکست
و تموم حرفای خیسم رو بیرون ریخت و حالا تک تک
اشکام روی کاغذ آوردم . اشکایی که اون قدر روی دلم بارید
تا هر چی گرد و غبار بود از روی دلم شست و برام
یک قلب سرخ و پاک ساخت .
تا وقتی که اشکام رو ندیده بودم و تا وقتی که
دلم گریه نکرده بود ، ابرا رو دوست نداشتم ، از هوای ابری و از تیرگی
ابرای سیاه بدم میومد ، آخه خبر نداشتم که
ابرای سیاه چشمای غم گرفته آ سمون سپید من هستن ! تا اون موقع که ابرای
سیاه چشمات نباریده بود نمیدونستم که آسمون
خندون و آفتابی من چقدر غصه داره . غصه ای که غصه من شد و دلیلی برای باریدن .
اومدن تو نگاه من رو به همه چیز عوض کرد . دیگه
هر وقت که زمستون از راه می رسید منتظر برفای سفید بودم
تا ببارن و دونه دونه خاطرات سپید و پاکمون رو
به یادم بیارن . خاطرات سپیدی که توی قلب من نشستن و با قلب سرخ من
عجین شدن و برام یه قلب صورتی به جا گذاشتن.
حالا هر وقت که آفتاب دل شیشه ای و صورتیمو نوازش میکنه سایه صورتیمو
روی زمین میبینم و اون وقته که احساس میکنم با
بقیه فرق دارم . حالا تابستون که میشه ، وقتی که خورشید خانم با گرمای
سوزانش تنمو میسوزونه به یاد گرمی و سوزانی تو
می افتم . یاد خنده های گرم و با صفای تو که اونا رو هیچ وقت از من دریغ نکردی .
قبل از این تنها تابستونو دوست داشتم . آخه تابستون فصل میلاد من و توبود . و میلاد تمام
قصه ها و غصه ها .
کم کم که تابستون رخت می بنده تا بره و اون
موقع که قاصدکها کم کم پیداشون میشه یاد فصل تو می افتم،آره!یاد فصل تولد تو
عزیزم ، فصل تو پاییز با برگهای خسته زرد و نارنجی
درختها َ، پاییز و هوهوی بادهای سوزانش ، پاییز و هوای بارونی و نمناکش ،
پاییز و ابرای سیاهش و پاییزو آسمون غم گرفته
من ! قبل از اینکه تو باشی بادهای پاییزی منو آزار میدادن ،
اصلاً از اون ها خوشم نمیومد ، آخه نمی دونستم
که اگه همین بادها نباشن کی میخواد یاد تو رو برام بیاده ؟
کی می خواد قاصدکای پاییز رو به همه جا ببره؟
کی می خواد صدای خش خش برگهای رنجور رو به گوش من برسونه ؟
برگهای خشک پاییزی با بوی کهنه بهار . بوی
بهار! بهار با بوی کودکی و تازگی . بهار با بوی گل های نرگس سپید و شقایق های عاشق
.
حالا رو به هر فصلی که می کنم هر کدوم یه جوری
تو رو به یاد من میارن و به خاطر همین حالا دیگه تموم فصلها رو دوست دارم.
اما همین که تو رو یاد میکنم می ترسم ، می ترسم
از اون روزی که ما از یاد هم بریم . اون موقع چه بلایی سر سایه صورتیم میاد ؟
آیا اون موقع دوباره گرد و غبار دلم رو می گیره
و من هم میشم مثل بقیه؟ اون وقت دیگه نه بهار رو میخوام با تازگی و طراوتش ،
نه تابستون رو با گرمی و تبش ، نه پاییز رو با
همه زیباییهاش و نه زمستون رو با اون دونه های سپیدش و نه هیچ چیز و هیچ
کس دیگه ای رو . اون موقع من می مونم با یک
تنهایی مرگبار و فریادی بیصدا و زل زدن به در و دیوار سرد
و بی روح و یادآوری روزای شیرین تلخ و یه قلم
در دست و بیهوده نوشتن و نوشتن .
نوشتن نه
برای تو ، نوشتن برای هیچ! وباز سه نقطه میزلرم تادردمو به پایان نرسونم...