حرفهای نا تمام من ...

 

خدایـــا .....

 

  فاصله ی کوتاهیست ...  میان لبخند و اشک ... که نامش زندگیست .....

 

و من سال هاست که به دور آن تمام  تــنــهایی ام را طــواف می کنم ...

 

و در انتظار بارانی از ناودان سکوتم هستم ....

 

خدایــــا ... در آن هنگـــام که  تمــــام بدنم درد می کند از دلتنگی ...

                                  

                          جرعه ای صبر می خواهم ....

 

بیــا این روزها.... در حوالیه سکوت و تنهایی ام باش... دلم زخم هایی دارد که گاهی ...

 

 شبیه به یک بــغـض می شود لبخندم ... بغضی که راه به جایی ندارد ...

  

تنهـــا تو میدانی ... که این روزها حس بودنم اندک شده

 

 و تمام خستگی هایم بی طاقت شده اند ....

 

خداونـــدا .... تو نــشــانــم بــده راهــی که بهترین اســت .....

 

 

 

 

 

بادبادک و لحظه های دلتنگی ...

 

می خواستم واژه هایم را بر دل باد بادک بچسبانم و به آسمان بفرستم...

 

اما حرف هایم سنگین بود و او آرام آرام بالا رفت .....

 

صدای گام هایش بر پشت بام دلم نقطه ای شد....

 

 رفت و نگاهش را به زمین دوخت....به زمینی که من بودم و تنهایی و....

 

 شب های پر رمز و راز سکوت....

 

راستی.... آن بالا......از گم شده های سردترین شب زمستان هم خبری هست؟؟؟

 

                      خانه ای دور از غصه هم دیدی؟؟

 

                       سایه ای را دیدی که هر لحظه خورشید کنارش بتابد؟؟؟

 

دل تنگی هایم را مجازات نکن که چه سنگین است.... نه

 

                      دل است دیگر...

 

دلم بازی می کند با حرف ها... با دست هایم... با کلامم....

 

تا اخر اینطور به پایان برساند.... که در یک روز سرد زمستانی...

 

من بودم و بادبادکی که دلم می خواست لحظه هایم را به اوج ببرد...

 

       و اندیشه های خاکستری ام را به دست باد بسپارد...

 

 

 

خدایا

 

... نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور ...

 

به من نگاه کن...!

 

من به  اندازه ی همین آسمان دلتنگم ....

 

 

برگی دیگر از دفتر زندگیم ...

 

تقویم ها یاد آوری می کنن که امروز سالروز میلادمه ...

 

روزی که در سردترین فصل  سال آغاز شدم برای شروع یک زندگی ...

 

                            روزی برای بودن ...

 

 حال در آستانه بیست و نه سالگی زندگیم پرم از خاطرات تلخ و شیرین ...

 

و می اندیشم به وسعت زندگی  ... به بازیهای روزگار  ...

 

و مانند گمشده ایی هستم میان زمین و آسمان ...

 

 

 

 

 دوستان عزیزم صمیمانه سپاسگذارم از همراهی و همدردی های دلگرم کنندتون ....


و ممنونم با اینکه این روزها کم رنگ تر شدم ولی روز میلادم رو از یاد نبردین....


هیچ چیز جبران محبتتون رو نخواهد کرد .... سپاس بخاطر مهربونی هاتون ...


شرمنده ام که نتونستم تک تک خدمت برسم و تشکر کنم ...


به امید روزهای بهتر ...

 

روز تلخ رفتنت ...

 

 مادر بزرگ عزیزم  پر کشیدی و رفتی  .... حال ما ماندیم با خاطره

 

 چشمان پر مهرت ، دستان  نوازشگرت و لبان همیشه خندانت  ....

 

و چه سخته بدون تو ..... روحت شاد  ....

 

پ . ن :  دوستان عزیز  من مدتی نیستم اگه قسمت شد برگشتم در خدمتتون هستم ... تشکر ..

 

فصلی پر از ترانه سپید ...

 

زمستان هم پشت پرچین تمام فصلها  از راه رسید ...

 

باز هم فصل من .... فصل ستارگان آسمان میان ابر های پر از فریاد ....

 

فصل یخ بستن ترانه ی شهاب باران آسمان ...

 

و فصل چکه کردن باران احساس از ناودان دلتنگی ...

 

بیا دمی با سرمای دی ماه همسفر شویم ...

 

لحظه ای مهمان بهمن باشیم و نگاهی با چشم های بارانیــه اسفند هم قدم شویم ...

 

  زمستان است و قندیل عمر از ناودان سرنوشت آویزان است ...

 

           زمین را بنگر ... سپس آسمان را!

 

که چقدر لحظه ها صدایت می کنند ...

 

من سکوت کرده ام در مقابل این همه زیبایی ...

 

                                                   تا سکوت من ...

  

                             هفتمین سین از سفره ی زمستانی ام باشد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

از آدم برفی سراغ زمستان را گرفتم ...

 

 نشانیه خورشید را به من داد که روزها بود پشت ابر های سپید پنهان شده بود ...

 

دلم را به دل آدم برفی دادم که این روزها  ... او هم مثل من ...

 

درگیر سکوتیست که آفتاب راز پیشانیه خیسش را می داند و بس ...

 

 

شطرنج زندگی ...

 

به هــمــیـن ســادگـــی....

 

لحظه های زندگی مهره های سیاه و سفید یک بازی می شود...

 

میز که چیده شد... نگاهم در یک تبسمی خاکستری آرام به روی صفحه خیره می شود...

 

سکوت داور این بازی است و ذهن بارانی ام سال هاست که با طعم ناگفته ها...

 

هر لحظه با روزگار هم بازی شده است...

 

دیرزمانیست که من در پیچ و خم خانه های این بازی گاه کیش می شوم و گاه مات...

 

و گاهی هم همانند روزهای بارانی ...

گم می شوم میان کوچه پس کوچه های آسمان مه گرفته...

 

شروع بازی با سکوت بود و پایانش تا طلوع فریادم ادامه دارد...

 

پس هنوز هم می نویسم ...

میز هنوز همان میز است و من...

با مهره هایی میان دلم هم بازی هستم...

میان سیاه و سفید های دقیقه های بی پاسخ...

 بدون انتظارفریادی از دنیا...

 

 

 

 

زندگیست دیگر... شبیه شطرنجی که لحظه به لحظه ضربه ای به دل وارد می کند...

 

کاش کنار تمام رفتن ها و آمدن های این صفحه ی سیاه و سفید... مات نشویم...

 

 

راز من و گیتارم ...

 

گیتار ... شب و دستانی که از حرکت ایستاده اند...

 

سیم ... انگشتان و چشم هایی که به کوک ساز خیره مانده اند...

 

دستم را روی سیم ها حرکت می دهم و از نت ها میخواهم فریاد سر دهند...

 

"دو" بر سر دو راهی... "ر"رنگ می بازد...  "می" در میانه ی راه می ماند...

 

"فا" به فالش می رسد...و "س" سلانه سلانه می آید...  "لا" لالایی می خواند... و

 

"سی" تنها بازمانده ی اعجاز روزگار...تنهای تنها سکوت را معنی می کند...

 

دیگر نت ها هم دل به دل سکوت داده اند ...

 

و منتظر اشاره ی انگشتانم هستن برای همنوایی و هم دردی ...

 

تنها بازمانده برای من همین گیتار است و صدایی که در دست باد است...

 

 شاید نت ها بازگردند روزی...

 

و سکوت را با موسیقی تبدیل به فریادی شگرف  کنند ...

 

 

 

من خودم هستم و یک حس غریب...

 

و سازی که هر شب تنهایی را با نت سکوت می نوازد...

 

 و آسمانی از شعر های نخوانده...

 

راز من و گیتارم همین جاست...

 

او سکوت را تعبیر میکند و من دل به دل سیم هایش می دهم...

 

 تا شاید دست هایم با او هم نوا شوند...

  

دریایی به نام غدیر ...


بــرکــه در بــرکــه ... آسمـان ها دف زنـان و هلهـله کـنان ....

 

سـر و روی زمـیـن را سـتـاره پاشـیـدند ...


شـانه هـایـت بـا کـدام کـوه نـسبـت داشـت که ایـن چـنـیـن شـکـفت ...
                

...... یا علی .......

                

همه ی ستاره های آسمان ...

    
امشب  را کنار غدیر جشن میگیرند ...

 

 و تمام اشتیاق نگاه ها برای لحظه ی مولایی ات بارانی شد به روی غدیر ...

 

 

 

 


و امروز آفـتـاب ...

 

 روشـن شـدن سـتـاره ای بـی مانند را مژده خواهد داد ...


غدیر .... رودخانه ی مهربانیه همیشه جاریه بی مانند است ....

 

خجسته باد پیوند آسمان و آفتاب ....

 

قطب تلخ فراموشی ...

 

این روزها ... حکایت آدم ها... قصه خورشیدی است که وقتی بتابد...

 

قطره هـــای باران چند لحظه ی پیش از یاد می رود....

 

از یاد می رود لحظه ی باهم بودن های دمادم و شکسته می شود دلی که

 

شاید روزی تمام لبخند های قلبی را دلیل بود....

 

مدت هاست به دنبال روزی می گردم که فراموشی در داروخانه های این شهر

 

 پیدا شود...

 

آنوقت دیگر نه دلی شکسته می شود... نه زخمی تازه....

 

آنوقت دیگر تب و تاب باهم بودن ها ... دلی را در فــراســوی قطره های اشک ...

 

دلتنگ نمی کند.....

 

کاش میشد در را بست و قفلی از یخ به رسم فراموشی به آن می زدیم....

 

اما آفتاب این روزها..... راستی با آفتاب این روزها چه باید کرد؟؟؟؟

 

دلم  میخواهد آنقدر سبک شوم از خاطره ی دیروزهای تقویم زندگی...

 

که دیگر جایی از زخم هایش بر روی سینه ام نمانده باشد....

 

گــاه باید تمام شود نگاه های خسته از حرف های شنیده و ماسیــــده در گلو...

 

آنوقت لازم نیست  دیگر در قطب تلخ فـــرامــوشـــی منجمد شویم....

 

 

as2pjy8azzer5tmds9t.jpg

 

 

کوله بار دلم را برداشته ام و رو به آسمان دودی رنگ در حال حرکتم...

 

 ....  تنها .... 

 

ای بادهای طوفانگر لحظه ای پشت سرم جرعه ای فراموشی بریزید...

 

شاید دیگر دلتــــنگــــی هــای گذشته برنگردند....

 

 

چهره ی پر از نقاب آدم های این حوالی.....

 

آی آدمک قصه های شب ...

 

                               در دفتر روزهای دود گرفته ...

     

          سطری  از چهره های پر از نقاب آدم های این حوالی بنویس ...

 

که گاه صورتک هایی پر از خنده می شود به روی بغض های گره خورده

 

                                                                 در میان شب های پر از تردید ..

 

و گاه به مانند گرگ هایی که نقابی از مهربانی دارند .... 

 

نقابی از بودن هایی که نبودن هایشان شیرین ترین قصه هاست ....

 

همان ها که تصویری از لبخندهای بی تکرار دارند ... امـــا ....

 

اما آدم هایی می شوند که کمی آنطرف تر چهره هایشان قلب هایشان را فریاد میزند ...

 

بنویس خسته ام از رنگارنگیه صورتک هایی  که کنار  تنهایی هایم می نشینند ...

 

 از اول شب تا لحظه ای که ماه کنار خورشید به آرامش می رسد ...

 

بنویس که در انبوه این نقاب های زشت و زیبا ناپدید شده ام ....

 

 

 -------... میان این همه دورویی ...-------

 -------... میان این همه تردید  ...--------

 یعنی می شود این نقاب را دور انداخت؟

 

 

 

 

کاش برای یک بار هم که شده جای خودمان نفس می کشیدیم ....

 

لحظه های بارانی را بدون نقاب لبخندی صبح می کردیم

 

تا همه بدانند دلی که درد دارد نیاز به کمی سکوت هم دارد ....

 

 

به یاد روزهای بی تکرار کودکی ...

 

این روزها پشت شیشه های بــارانـیــه فــاصلـــه ....

            

                            دوباره دلـــم درجایی میان کودکی ام جا مانده است...

 

  جایی میان خواستن ها و نخواستن ها....جایی میان رفتن ها و نرفتن ها ...

 

                                 جایی بین........... این نقطه های خالیه قصه های کودکی...

 

ای کاش میشدهنوز هم زیر گنبد کبود آن روزها به دنیا می آمدیم...

 

و تنها دلخوشی مان بودن در یکی بود یکی نبود های قصه های مادر بزرگ بود...

 

...یادش بــخــیر...

             

                   ... آن روزهـــا...

 

                                     مکالمه با خـــورشید دفترچه های کوچک ذهنمان را...

 

 سراسر از خاطره میکرد.... و یا بودن کنار مـــاه در شب قــهر هایمان تا قیامت...

 

 صبح که میشد قیــــامــت بر پا شده بود و دوباره دل همـــان دل بود...

 

کاش میشد هنوز هم در تابلوی نقاشی زندگی می کردیم و دلی می کشیدیم ...

 

که جدا بود از کینه و ریا... جدا بود از هر چه حرف های زمینی...

 

و حالا بزرگ شدیم و کمی بعد تر دیدیم که ...

 

                                       قصه همان قصه است ....

 

         همواره یکی هست.... و دیگری نیست...

                              

                                        ....زیر گنبد شیشه ای و ســـاکــت آسمان....

 

  

...دوبـــاره دلـــم هـــوای کـــودکــی ام را کـــرده است...

 

 

... به یاد لحظه هایی که زود رفت روزهایش ...

 

... روزهایی که شاید تنها غم دل ...

 

... گم شدن باد بادکی بود در باد ...

 

...  شبیه پروانه ای که  پیله اش را نمی خواهد ...

 

... دلم عجیب یک لیوان کودکی می خواهد ....

 

 

دلهای خسته از قضاوت ....

 

قاب بی قراریمان را انگار پر شده از حرف های سرگردانی که ...

 

              پاسخی از دنیا برایشان نیست ...

 

پر ازحرف هایی که چقدر دلمان می خواهد کسی باشد تا ترجمه ی دلتنگی هایمان را ...

 

              به گوش شب برساند ....

 

کاش هیچ دل پر ازسکوتی مورد اصابت گلوله ی قضاوت هدف نمی گرفت ...

 

کاش کمی دلها را بی قضاوت نگاه می کردیم ...

 

کمی در دل های همدیگر می ماندیم و همدیگر را دوست داشتیم ...

 

کاش  کمی راه می رفتیم با تپش های بی وقفه ی قلب هایمان تا صدای باران را ...

 

روی چتر دلتنگی  عمیق تر حس کنیم ...

 

بیایید کمی دل ها  را بی قضاوت نگاه کنیم ...

 

آنوقت دیگر دنیا را هاله ای  از روزهای شب نما فرا نمی گیرد ...

 

آنوقت در روزهای شناسنامه ی کسی باران بهانه اش نمی شود ...

 

آنوقت  .........

  

 

 

 باید در راه های به جا مانده از سختی های روزگار قدم گذاشت

باید از روی سنگ ریزه های شب های بی تردید گذر کرد

 تا توانست دلی را قضاوت کرد...

 .

.

کاش هیچ دلی ... در این دنیا قاضیه دل دیگری نمی شد ....

 

 

خلوت من و خدا ....

 

دلم حرف زدن با تو را بهانه داشت...

 

امشب آمده ام و در این ابدیت تنهایی ، آنگونه که احساست می کنم از تو بنویسم...

 

...!!! خــــدایــــا !!!...

 

بی تو فریادم در اعماق دل شب

 

پژواکی به وسعت پوچی داردو به بلندای سکوت...

 

وقتی به هوای حرف زدن با تو قلب ابر ها هم تند تند می تپد...

 

نامت مثل احساسی شبیه یک قطره باران

 

بر لب های خشک و ترک خورده ام لیز می خورد...

 

...!!! خـــدایـــــا !!!...

 

 این روزها دلم بهانه ی تو را در ایوان خانه می گیرد...

 

کنار استخر تنهایی ام زیر نور ماه در این شب پر از ستاره

 

آرامشت را می خواهم ...

 

که از جنس شب های آسمان است...

 

شب هایی که سال هاست همدم کوچه های آن هستم ...

 

 

 

 

 

خـــدایـــا....

 

امشب که مهتاب دلتنگی نمایان است ...   

 

                   خورشیدت را به من قرض می دهی...؟؟؟

               

                               از تو چه پنهان سرزمین سکوتم سالهاست که یخ زده است....

 

 

شب ...

 

شب من عارفانه ترين تجلی حضور صحنه های با خود بودن است

                

                      فردای بی صدای من  است ...

 

شب است و آسمان با صفحه ی تاریک پهناورش حکم رانی می کند  ...

 

هیچ صدایی نیست، سکوت است و بی صدایی مطلق

 

شب و سکوتش، شب و غرورش، شب و ابهامش ...

                                                        

                                                       همه چیزش شبیه من است ...

 

          و نمی دانم چه رازیست مرا با این شب

 

که رد پایم همیشه و تا همیشه سکوت کوچه هایش را معنی می بخشد...

 

                                 

                                   پس می نویسم شب است و ماه تنها  ...

 

 

 

 

  شب در سکوتش مراغرق ميکند

                   

  ومن آرام آرام غوطه ور ميشوم

                                               

  آزاد و رها ....

                                              

 

سکوت دل ...

 

قصه ... قصه من و توست ...

 

قصه ایی که چهار سال پیش آغاز کردیم همرا با سکوت ....

 

و حال پر از رازها و حرفهایی هستیم که بین  من و توست ...

 

و سکوت چه زیباست وقتی همدم سکوتم تو باشی ...

 

              تویی که در کوچه پس کوچه های خاطراتم همیشه باقی خواهی ماند ....

 

و امروز ...

 

نبض لحظاتم اشاره میکند به رد پاهایت که یک سال دیگر از بودنت را رقم میزند ...

 

 

  سکوت دلم  .... یادگار شبهای مهتابی ... 

 

 چهارمین سالگردت مبارک .....

 

 

 

تشکر از شما عزیزانی که در این سالها همدم و همراه من و سکوت دلم بودید ..

 

بوی مهربانیتان فراموش نشدنیست ..

 

 و برای همیشه در این خانه یه یادگار باقی خواهد ماند ...

 

بهترین آرزوها پیشکش دلهای پر مهرتان  ...

 

 

سکوت خاکستری ...

 

ای پرندگانی که از زمین بیزارید و یک قطره از آسمان  ...

 

 را با تمام اقیانوسها معاوضه نمی کنید ...

 

مرا با خود به نزد ستارگانی ببرید که خدا را از پشت پنجره دیده اند ...

 

 

من از آنهایی که شبیه سایه اند خسته ام ...

 

من از چشمها و لبهایی که در تاریکی زندگی میکنند گریزانم ...

 

دلم میخواهد پیراهن همه از جنس خورشید باشد اما ...

 

 

کاش میتوانستم در سواحل سکوت بنشینم با صدفهای آرزو بازی کنم...

 

کاش دیوارها لبخند یاسها را سد نمی کردند ..

 

و کاش همه پنجره ها بسوی آرامش باز میشدند ...

 

 

 

 

 

سالهاست که تنهایی شمیم شبهای من است ...

 

 و بغض بی قرار آسمان حزن انگیز ترین آهنگ بیداریم ...

 

ساعتهاست نگاهم از آرامش کودکی گریخته ...

 

 و دلم از سکوت خاکستری به درد آمده است ...

 

.... افسوس  .....

 

 

شاید...


شايد يك روز

در امتداد یک سکوت

 

كه آفتاب

گيسوي نقره اي دماوند پير را نوازش مي كند

در يك غريو تند و باراني

در يك نسيم نوازشگر بهار

يك روز

شايد

 

همراه پرواز پرستوي مهاجر

واژه لبخند

به سرزمين سوخته من

باز گردد.

 

و شاید یک شب.... فقط یک شب...

در هیاهوی شبگردیهای تنهایی

 

در کوچه ها و پس کوچه های سکوت..... پارسایی سکوتم را بشکند.....

 

 


 

 

.....   آوای ساز من سکوت است .....

 

..... شنیدنش گوش دل می خواهد..... 

 

 

لحظه ای با خدا......

 

خدایا ....

 

من با تمام حرف هایم با نگاه تو... .قصیده ایی برای باران سروده ام...

 

آنگاه که شکوفه های سیب به ابر ها سلام می فرستند...

 

خدایا.... تو بگو.... دلم را با کدامین ابر بهاری... لحظه ای مهمان تو کنم....

 

اینبار هم مثل هر شب... فریادم در سکوت بی صدا ماند....

 

و من میان این همه هوای بهاری....عجیب دلم هوای تو را میکند....

 

 

 

 

هفتمین بهار هم از نقطه های غم انگیز  بی پایان نبودنت از راه رسید....

 

 امسال هم تبریکم را کنار خانه ی کوچکت  در دل خاک قاب می گیرم...

 

 ..... پویـــــای من  .....

...  تولدت مبارک  ...

 

 کنار ساده ترین لحظه هایی که از خنده های دیروزهای تو برایم به یادگار مانده است ...

 

 

پی نوشت : دوستان عزیز  با به روز شدن بلاگفا ... متاسفانه تمام لینکای من حذف شده....

هر کدوم از دوستان که تمایل به لینک شدن مجدد داره لطفا بهم بگه تا لینکش کنم ...با تشکر....


 

یک اتفاق شیرین ...

زمستان هم مثل تمــــام فصـــل هـــا... مثل ابر و بــاد...

 

هفته ها را در گوشه ای از چمدان پر از دانه های برفش جا داد....

 

تا بار  دیگر فصلی نو تعبیر شود میان شعر های آسمان...

 

فصلی پر ازبارانی های طلایی...

 

پر از شکوفه های گیلاس و ترانه ی خوش چکاوک های باغچه...

 

 

 

باز بهـــــار.....باز بـــــاران......باز تـــرانه......

دو قـــــدم مـــــانده به خــندیدن بـــــرگ.......

 

لحظه هایتان به آرامیه ماهی قرمزه تنگ بلور..

به شیرینیه شکلات باران آسمان لحظه ی عید...

 

...........

 تبریک می گویم بهار مهربانی را در جامی از اقاقی های زندگی ....

 

 

سالی دیگر بدون تو در تقویم روزگار ...

 

سال هاست زمستان که می شود...  تمام این شهر را راه می روم....

 

کوچه ها زیر پاهایم تمام می شود و تو... هیچ کجا..... نیستی....

 

نیستی و باز هم  سوز نبودنت... زمستان دلم را می لرزاند....

 

.... باز هم سکوت و قصه ی زخم های دیروزم ...

 

...کاش حرف هایم میان سنگینیه بغضم گم نمی شد...

 

....کاش می دانستی که هنوز مات این همه نبودنت میان لحظه هایم مانده ام....

 

..... حالا شـــش سال است که نیستی  .... 

 

نیستی و خاک خانه ی کوچکت میان دست های پر از تــنــهایی ام سرد نشد...

 

 

 

 

------..... پــویای من  .....------

 

 بدون تو این سقف تا ابد تــشنه ی آسمــان می ماند... بدون تو این دل تا همـــیشه

 

کنار آخــــرین لــبــخـنـد بیـــست وپنج سالگی ات حـــبس ابد می شود...

 

تو نیستی و این شـــب ها برای همیشه سوت و کور مانده است....

 

به یادت ســکــوتی می کنم سنگین تر از فریـــــاد ...

 

سنگینتر از بغض مانده در گلویـــم....

 

چشمهای بارانی ...

 

چشم ها که بـــارانی می شود...

 

انگار که بهانه به دست دیوار های اتاق می دهد...

 

تمام لحظه های تنهایی شاعر می شوند و سکوت میانشان قصه ای تازه می گوید...

 

آسمان تمام ابر ها را صدا می زند که شاید نـــگاهی ....

 

قطره های این همه بـــاران بی اجازه را نبیند...

 

قطره هایی که در سکوت ساکت و سرد اتاق

 

مثل دیروزهای این تقویم

 

 باز هم درون دلتنگیه خود میان آن همه حرف و درد و دل مچاله می شوند...

 

 

 

 

 

قطره های بی صدای چشم هایم این روزها...

 

گم می شود میان  لحظه هایی که می رسد به پاییزان خاطراتم

 

و چقدر دلتنگم.... دلتنگ شبی که نگاهی بارانی نباشد...

 

و فریاد ها آرم آرام سر از پیله بیرون آورند...

 

جزیره ی تنهـــــایی ...

 

 مثل هر شب به خوابی آرام فرو رفته بود....

 

که ناگاه شهابی کنار ستـــاره چین آسمان حرف تازه ای زد...

 

تبسمی نرم به روی چهره ی جــــزیره نشست....

 

از دور سو سوی فانوسی از بلندای بادبان های کشتی را  دید...

 

آرام زیر لب نفس راحتی کشید و منتظر ماند

                                         

                                            تا شبی را همراه شود با ماه ومسافر از راه رسیده....

 

شبی غرق در سکوتی خاکستری....

 

شبی که شاید به روی در و دیوارش نقشی از باهم بودن زده میشد...

 

اما فقـــط شایــــد......

 

                 قصه ی هزار و یک شب جزیره هم

 

مثل تنهاییه آدم های کوچه پس کوچه های ساکت شهر تمامی ندارد...

 

کاش میشد گوشه از این جزیره ی تنهایی را

 

برای لحظاتی انتخاب کرد ... تا شاید کم شود از دقیقه های نا تمام....

  

 

 

 

 دریا هم که باشی....

 

چند صباحی دلت تنهایی میخواهد....

 

باید گوشه ای را انتخاب کنی ... آتشی روشن کنی و تا صبح کنار شعله هایش

 

حرف بزنی و او گوش دهد..... و این یعنی انتهایی ترین قسمت تنهایی ... 

 

 

گاهی ....

 
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...
 

گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود ...
 

گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد ...

 
گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته می شود ...
 

گاهی دلم از کسانی که  دلم را میشکنند میگیرد ...
 

 گاهی آرزو میکنم ای کاش ...

  
 دلی نبود تا تنگ شود ...

                                     تا خسته شود ...

                                                                 تا بشکند ...
 
 
 
 
 
 
 

سالی دیگر از سالهای زندگیم ...

و باز هم یک سال دیگر از بودنم بر روی این زمین خاکی گذشت ...

دوباره یک حرف تازه و یک باور زمستانیه دیگر ....

دوباره  یک استکان چای داغ که میزبانش دنیاست و من باز هم مهمان ....

 ...............

باز هم امشب میلادم را در برگی دیگر از دفتر چندین ساله مرور می کنم ...

و ثبت میکنم لحظه ی دوباره ی بودنم را میان برف های کوچه های تقدیر ...

 

 

 تشکر از تمام شما همراهان ..

 آبجی های مهربان ... داداش های گل  و دوستان عزیز  که در این سال ها

میان کوچه پس کوچه های سکوت دلم لحظه های بودنم را

 موزیک آرام بخشی بودید به روی این صفحه و دل.....

 -----------------------------------------------------

 

و سپاس از آبجی تـیـنــا  گلم که خورشید خوبی هایش در میان دفترچه ی خاطراتم

 ثبت شد... ممنونم به خاطر هدیه ی زیبات...

 

http://tafalooddadashiii.blogfa.com/

 

-----------------------------------------------------

 

         و آبجی سایـه سپـیـد گلم که همراه شدم با کلمات مهربان و گرمش  که مثل

 همیشه ترانه ی محبت سرود ... تشکر از محبت بی حدت

 

http://hamdamesokot.blogfa.com/ 

 

-----------------------------------------------------


و تشکر از دوست گلم  ســایـــــه  که محبت هایش در این خانه پر از بهانه

 فراموش  نمی شود ....

 

http://up.toca.ir/images/z2zhujt6o4istbvi9q9a.jpg

 

-----------------------------------------------------

 

دل نوشت :

و دنیا سپاس از تنها بهانه های دل بی قرارم ... 

پدرو مادرم  که یلدای بودنم را دلیل  می شوند ..

 

ترانه ی این خانه تقدیم به شما همراه با بوسه بر دستان مهربانتان ..... 

 

نبود مردی از جنس قطره های باران....

 

 امروز خیمه ها بدون حسین چقدر ساکت و غریب است...

نگاه بچه ها به جاده ی بی کسیه کربلا دوخته شده است...

تاسوعاست و داغی به روی سینه ی ابر ها نهفته است...

تاسوعاست و تمام آب های این حوالی برای دست های عباس موج شده اند...

 

وای از فردا و ظهر عاشورای حسین....

وای از نگاه های منتظر به جاده ی کربلا....

وای از دلتنگیه باران این روزها....

 

یا حسین ......

 

 

غم آن روز ظـــهر در کربـــلا... دانه دانه می چکـــد روی صورتم....

تـــلخ است طعــم نبودن بچه هــای فـــاطمه....

 امشب به یادشان گریانم....

.......

لا به لای باران چشم هایتان ... لحظه ای التماس دعا.....

 

پس کوچه های خاطره

گفتند خاطره ها را نمی توان چید...

 

اما من امشب لحظه هایی را چیدم از درخت زندگی...

 

که تلخ و شیرین دنیای من بودند... دنیایی پر از نا گفته های پنهان شده در دل شب 

 

پر از سیاه و سفید هایی همانند ترنم پیانوی زندگی...

 

شاید هم  سایه روشنی از سال ها ی بودن و ماندن میان کوچه هایی که

 

گاه  بن بست می شود و گاه به دوراهی می رسد...

 

 

 

 

 و امروز من در یک  غروب نیلگون میان پس کوچه های پرسه و پروانه

 

 کنار خاطرات دلم لحظه ای همدم سه نقطه هایی شدم

 

که همیشه لا به لای حرف هایم خانه می کنند...

 

لحظه ای حوالیه من و سکوتم...

 

در عمق دل شب... همانجایی که ستارگان تا همیشه تنهایند...

 

آنجایی که آواز خوان شب می رسد به لحظه های بی تکرار دلتنگی..

 

                                                                  جاییست لبریز از سکوت دل...

 

همان سکوتی که لحظه به لحظه از فریاد های یک دل... بیقرار می شود...

 

پس بشنوید ای ماه و ستارگان آسمان شب...

 

راست می گویند...

  

               که صاحبان دل های پر از سکوت...

 

                                             جایی میان حرف های نا تمام...

 

                                                        دل می سپارند به شب های  تنهایی...

 

.............

 

کسی حوالیه این لحظه های تنهایی نیست...

 

 

 

 .........

 

تنها این سکوت است که می فهمد طعم تنهاییه دلم را....

 

وقتی که در شهر بی کسی ها پرسه می زنم...

 

 .........

 

جاده ای به نام پاییــــز..!!

 

تابستان بقچه اش را بست و به راه افتاد و جای خود را به

                                            

                                             ابر های گندم گون آسمان سپرد...

 

لحظه هایی که با ترنمی آفتابی می شود و دقیقه ای بعد تاب نمی آورد و می گرید...

 

همچون تب بی تابیه نفس برگ هایی که قرار است...

 

لحظه ای بعد از درخت به زمین بیفتند...

 

شایدهم نگــاه های بـــارانیه مرا در یک غــــروب ساکت و طولانی مـــعنا می دهد...

 

که تا آمدن دوباره ی صبح باید سراغ آفتاب را از اقاقی های باغچه بگیرم...

 

یا از دلتنگی های هر از گاه دفترچه ی خاطراتم و از این دل تنها ...

 

که شب هـــا مرا در کناری از زندگی جای می دهد...

 

شاید هم از باران... بارانی که صدای پاهایش به گوش می رسد این روزها را

 

اما خودش........ !!! ....نیــست...

 

و من با سر انگشتان خیالم میان این روزهای بی جان ...

 

میان این دل دل کردن های چشم هایم...

 

باز هم مثل همیشه نگاهم را جا می  گذارم میان دفتر دیروز

 

 و تمام حرف هایم را میان خش خش برگ های خیابان...

 

از پنجره ی اتاق به بیرون می ریزم...

 

 

پاییز که در ایوان خانه نشست...

 

نفس برگ ها آرام آرام صورتم را نوازش داد....

 

و من میان رایحه ای از بوی خاک باران خورده...

 

و دلی که دلتنگ تر از همیشه کنارم نشسته بود...

 

صدایم را میان بغض آسمان اسیر کردم.....

 

رنگین کمانی به رنگ یک زندگی ....

تنها در ایوان خانه می نشینم و رشته های باران را به هم می بافم...

 

ابر ها از کنارم رژه می روند و باران چمدان خود را می بندد ...

 

آسمان تا نزدیکیه دست هایم پایین آمده است...

 

و قطره قطره رنگ های رنگین کمان از پشت مه آلود آسمان

 

به روی بوم نقاشیه زندگی ام پاشیده می شود

 

رنگی از سبز و سفید مثل روزهایم ... مثل یک زندگی....

 

مثل یک آرامش و...... شاید شبیه نغمه ای زیبا در گوش دنیای این روزها

 

لحظه ای را طوسی و شب هایم را به رنگ سکوت همیشه آبی ....

 

نقشی از نارنجی به یاد شکوفه های بهار نارنج کودکی هایم

 

و سرخ ... همان نگاه های خورشید بعد از باران به روی چشمهایم ...

 

و.....خاکستری ...

 

به اینجای زندگی ام که می رسم مکثی طولانی تمام وجود رنگ ها را آشفته می کند...

 

               حرف هایی به رنگ خاکستریه رنگین کمان...

                                      

                                                      به رنگ ابر هایی که پشت سقف آسمانند...

 

به رنگ یک ترانه...

 

ترانه ای به رنگ لحظه ای از یک زندگی.....

 

لحظه ای که تنها بهانه اش باران است....

 

و رنگین کمانی که بعد از هر باران آمدنیست...

 

 

رنگین کمان,رنگین کمان زیبا,rainbow,طبیعت زیبا

 

 

تمام جاده ها به کف کفش هایم چسبیده است...

 

نشسته ام کناری از آسمان و تکه تکه از کفش هایم جدا می کنم...

 

راه هایی که رفته ام و مانده است...

 

هر تکه رنگی می شود به روی سقف آسمان

 

رنگی به رنگ یک رنگین کمان....

 

ترنم حرفهایم با خدا ...

 

خدایـــا بهانه دارد دلــم..... امشب تمام حرف هایم چکه می کند روی صورت صفحه هایم

 

خدایا مثل همیشه آمده ام و باز هم من هستم و این دل بی قــرار...

 

دلم میخواهد آسمان و زمین را در چمدانم بگذارم تا در ازدحام پرنده های بی ترانه

 

لحظه ای با تو سخن بگویم....

 

می شود دمی پای درد و دلم بنشینی و شمعی برایم روشن کنی و ....

 

بال های حکمتت را برایم شرح دهی؟

 

می شود همراه من خیابان های دیروز را بگردی.. و غزل های گمشده ام را پیدا کنی؟؟

 

چشم هایم را که می بندم آرام پشت پلک های نگاهم  بنشینی و

 

به من یاد  دهی که چگونه وازه ها را کنار هم بچینم وبا تو حرف بزنم

 

خدایا.... می شود قصه ی دل های شکسته را برایم باز گو کنی؟

 

بی آنکه باز هم به یاد بیاورم ...

 

روزی در دهکده ای دلی بود که شاخ و برگهایش در بهار زرد شد....

 

راستی ... چقدر حرف زدن با تو خوب است...

 

وقتی دانه دانه قطره ی امید به روی صورتم می پاشی..

 

وقتی دلم را تو بند می زنی و تلخ هایم را شیرین میکنی...

 

تو را سپاس که بیشتر از حجم دلهامان لبخند به لب هایمان هدیه میکنی....

 

 

از تو می نویسم...

با قلم که نه .....با واژه های دلم

می بینی خدای من؟؟؟

تو که باشی.... قلم هم برای نوشتن کم می آورد...

تو که باشی... نیازی به قلم و کلمه نیست...

همین بس که تو هستی...