سلام دوباره

طاعات و عباداتتون قبول حق و التماس دعا.

دوباره دیر کردم و واقعا سرمون شلوغ شده حسابی.

دکتری همه دانشگاه ها دعوت به مصاحبه شدم که هیچکدوم را نرفتم و منصرف شده بودم. ولی روزی که تو محل کارم مصاحبه بود با اصرار پدر و بعضی از اساتید امتحان دادم. اول فکر میکردم اوضاع امتیازم خوب نباشه ولی وقتی پیش خدم امتیازات را حساب کردم دیدم که با معدل بالا و دانشگاه خوب کارشناسی و ارشد و نمره زبان امتیازم خوبه. امروز هم فهمیدم که قبول شدم و خیلی نگرانیهام زیاد شده. تمام شبهای قدر دعا میکردم هر چی خیره برام پیش بیاد. انشاءالله که خیر باشه برامون و خدا کمکمون کنه.

22 اردیبهشت تولد پدر کیک درست کردم و یه تولد کوچولو گرفتیم. براش لباس راحتی گرفته بودم.

ما پنجشنبه 13 خرداد رفتیم ملایر و دوشنبه 17 خرداد برگشتیم تا ماه مبارک خونه باشیم. انشاءالله فردا هم میریم ملایر و شنیه برمیگردیم.

جمعه 21 خرداد افطار خونه مامان جون بودیم و تولد کوچولو هم برای من گرفتیم.

یکشنبه 23 خرداد پدر رفت ماموریت بندر عباس و بعد از دو هفته جمعه 4 تیر برگشت. بچه ها حسابی دلتنگی میکردن و سخت گذشت بهمون. امیرعلی میگفت دیگه نگو پدر رفته ماموریت آخه من سکته میکنم. دلم اندازه همه موشکها و سفینه ها برای پدر تنگ شده.

ما هم در غیاب پدر یه بار رفتیم باغ بابا جون و بقیه ش خونه بودیم.

پنجشنبه  10 تیر هم رفتیم خونه عمو غلام و جمعه هم پدر با بچه ها رفت راهپیمایی.

دانیال را کلاس فوتبال و زبان کانون ثبت نام کردیم و از 2 مرداد هم کلاس تابستونی مدرسه ش شروع میشه.

جمعه تولد دانیاله که انشاءالله تولدشون را ملایر میگیریم. برای دانیال لباس ورزشی و کفش فوتبال و یه ماشین و برای امیرعلی لباس ورزشی و تفنگ گرفتیم.

دیروز 13 تیر هم نوه عمورضا به دنیا اومد که رفتیم دیدنش و به قول پدر شبیه عمو رضا هست. ما که نفهمیدیم شبیه کیه.

یه بار امیرعلی اومد پیشم و طبق معمول شروع کرد به ناز کردن من و لپم را ناز کرد و گفت: مامانی لپاتون چقدر نرمه. دوست ندارم پیر بشین آخه لپاتون دیگه نرم نیست. کاش اصلاپیر نمیشدین. (یعنی جوونی من را فقط به خاطر لپام میخواد  ) 

یه بار هم تو سریال برادر که حاج کاظم سکته کرد پرسید: مامانی چرا پدرشون مرد؟ گفتم: پسرش اذیتش کرد و حرصش داد تا مرد. شب موقع خواب اومده پیشم میگه: مامانی اگر بچه ها مامان و باباشون را اذیت نکنن اونا پیر نمیشن؟ گفتم نه. گفت: من که تا حالا ندیدم

تا بعد یا علی مدد و التماس دعای فراوان.

+ نوشته شده توسط مامانی و پدر در دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ و ساعت 14:39 |

سلام به همه دوستان عزیز

سال نو مبارک و طاعات و عباداتتون قبول حق و التماس دعا.

کلاس اسکی دانیال هم تموم شد و پس از 5 جلسه خودش از پیست پایین میومد و پیچ هم کمی یاد گرفت. البته یک جلسه که من کنکور دکتری داشتم و نرفته بودم، پدر و امیرعلی دانیال را میذارن تو پیست و میرن استخر و آقا دانیال هم بدون اجازه و دور از چشم مربی میره پیست حرفه ایها. و چون شیب اونجا خیلی زیاد بوده کله پا میشه و پدر که بعد از 2 ساعت از استخر میان بیرون دانیال را یه گوشه غرق در برف میبینن که حسابی خیس شده بود. خدا را شکر به خیر گذشت.

خدا را شکر جواب آزمایشم خوب بود و مشکلی نداشتم.

ما جمعه 28 اسفند رفتیم ملایر و سال تحویل را خونه آقا جون بودیم. خدا را شکر خیلی به هممون خوش گذشت.

جمعه 6 فروردین هم برگشتیم خونه و با این که من مرخصی اجباری بودم ولی پدر باید میرفت سر کار. آخه اول ربیع الاول پست جدید بهش دادن و مسئولیتش خیلی زیاد شده. همون روز که رسیدیم بعد از دوش گرفتن و باز کردن وسایل سفر رفتیم خونه مامان جون و شب را هم موندیم و پدر شنبه رفت سر کار.

شنبه هم دیدن عمو و پسر عمو و سه شنبه هم رفتیم خونه دایی من. چهارشنبه روز مادر مامان جون و دایی ها و دایی من را دعوت کردم خونمون و جشن روز مادر را گرفتیم. دانیال به پدرش گفته بود برای مامانی انگشتر بخریم. من 450000 تومن میدم. پدر هم گفته بود : این که همه پولت هست. دانیال هم میگه: خوب چه اشکال داره؟ بیشتر هم داشتم همش را میدادم. آخه مامانمه. من هم ذوق مرگ شدم. الهی قربون این پسر گل  مهربون با معرفتم بشم. همسر جان هم انگشتر را تبدیل به یک گل لاله طبیعی با گلدون شیشه ای برای من و یکی هم برای مامان جون کرد و اومد خونه و قول انگشتر را برای بعد داد که پول دستش بیاد.

پنج شنبه 19 فروردین رفتیم خونه عموها و دختر عموی من و نهار اونجا موندیم و شام هم خونه دایی مهدی. جمعه نهار هم رفتیم خونه عمه زهرا که پسرعمه شهاب هم اونجا بود. خدا را شکر مهمون بازی ادامه داره و به همه خوش میگذره.

یکشنبه 22 فروردین پدر رفت چالوس ماموریت. ما هم دیشب مامان جون را خونمون نگه داشتیم و احتمالا پدر امروز یا فردا میاد.

سه شنبه هم امروز باید بچه ها را بردم دکتر یه کم سرما خورده بودن.

پنجشنبه هم رفتیم آبعلی و شب هم خونه عمو غلام. جمعه ظهر رفتیم بیرون و شام هم خونه دایی محمود بودیم.

کنکور دکتری که بعد از 11 سال شرکت کردم مجاز شدم و رتبه م هم 23 شده. گرچه خیلی از قبول شدن می ترسم ولی انشاءالله هر چی خیره پیش بیاد.

تا بعد یا علی مدد و التماس دعای فراوان.

+ نوشته شده توسط مامانی و پدر در یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۵ و ساعت 9:42 |

سلام به همه دوستان عزیز

 طاعات و عباداتتون قبول حق و ااتماس دعا.

خیلی دیر کردم. اولین باره که اینقدر دیر میام اینجا. تو این مدت خیلی سرم شلوغ بود. تو محیط کار که خیلی فشار کاری دارم. تو خونه هم با دو تا پسر بچه وروجک اصلا وقت هیچ کاری ندارم.

اهم اخبار این مدت:

عید فطر رفتیم ملایر که هم عروسی دختر عمه مهسا بود و یه تولد هم برای بچه ها گرفتیم تو جمع کل عمو و عمه ها تو پارک سیفیه که حسابی بهمون خوش گذشت.

کلاسهای تابستانی مدرسه سراج بعد از عید فطر شروع شد و دانیال را فرستادیم. و تا نیمه شهریور ادامه داشت. خدا را شکر دانیال خیلی راضیه و بهش خوش میگذره تو این مدرسه. تو کلاسشون کلا 13 نفرن که حالت نیم دایره میزها را چیدن و معلم وسط هست. وسط کلاسشون سفره پهن میکنن و صبحانه و نهار میخورن. کل مدرسه موکت شده و بدون کفش وارد میشن. برنامه های تفریحی و شاد زیاد دارن. دانیال تو ریاضی و قرآن و نماز تو کلاس نمونه است. و البته به علوم هم علاقه زیادی داره. خدا را شکر خیلی راضیه و با علاقه صبح ها میره و عصر به زور میاریمش خونه و میگه چرا زود اومدی دنبالم برو یک ساعت دیگه بیا.

چند هفته پیش یه روز جمعه مسابقه من و مامانم داشتن که بچه ها مسابقه میدادن و با توجه به امتیازشون مواد غذایی خام برای مامانها میاوردن و ما هم نون پختیم و سالاد ماکارونی و توپک خرمایی درست کردیم. نون ما از همه بهتر شد چون داخلش خرما گذاشتم. و خیییلیییی بهمون خوش گذشت.

هفته آخر شهریور رفتیم ملایر و دیدن عمو و عمه ها. و باغ آقاجون که گردوهاش رسیده بود و جای همه را خالی کردیم.

ترم پاییز من و پسرها کلاس نقاشی رفتیم. و انشاءالله بهار ادامه میدیم.

آقا جون هم اواخر آبان اومد تهران و چشمش را عمل کرد که خدا را شکر خوب بوده.

پدر هم اربعین عازم کربلا شد و حسابی تو این مدت با خودش خلوت کرد و فیض برد. زیارتش قبول حق. دانیال هم برای سلامتی پدرش صلوات نذر کرده بود و دائم تو خونه و مدرسه تسبیح به دست بود.

8سه شنبه دی ماه که میلا حضرت رسول بود یه سفر کوتاه رفتیم ملایر و جمعه برگشتیم. با این که کوتاه بود ولی خیلی خوب بود و بچه ها واقعا نیاز داشتن.

تو این مدت پدر چند بار ماموریت رفت: آبادان و اراک و اصفهان و آخرین بار هم از جمعه شب گذشته: 23 بهمن رفت اصفهان و انشاءالله آخر هفته برمیگرده.

پدر و دانیال کلاس اسکی ثبت نام کردند. که اولین جلسه جمعه 16 بهمن بود. که پدر فقط مواظب دانیال بوده و خودش اصلا تمرین نکرده. ولی خیلی بهشون خوش گذشته بود.

22 بهمن هم پدر و پسرها رفتن راهپیمایی و من به خاطر دوران نقاهت بعد از عمل خونه موندم و نرفتم.

به خاطر مشکلی که داشتم 6 بهمن یه عمل جراحی انجام دادم که خدا را شکر بهترم ولی یه آزمایشی هم دادم که خدا کنه مشکلی نداشته باشم. خیلی التماس دعا دارم از همه. دکترم یک ماه استعلاجی داده بود ولی من یک هفته خوابیدم و هفته دوم کار بردم خونه و الان که هفته سومه دیگه سر کار میرم. و دانیال برای سلامتی من هم صلوات نذر کرده بود.

دانیال خیلی محبتش عمیقه و خیلی براش نگران میشم. قبل از عمل میگفت مامانی عملتون که به خاطر ما نیست (یعنی از حرص و جوش خوردن). گفتم: نه مامانی. بعد از عملم که برگشتم خونه باید براش جایزه میگرفتیم چون همیار معلم شده بود. پدرش ازش پرسید چی دوست داری؟ گفت: چیزی که من میخوام فقط خدا میتونه و یه کم هم ما. و به پدرش نگفت. بعد با چند با خواهش و تمنا به من گفت: سلامتی شما. گفتم عزیزم من خوب میشم چی دوست داری جایزه بگیری و باز هم گفت: سلامتی شما و با اصرار من جواب داد: ساعت.

یه شب هم که پدر میره پیششون تا دانیال براشون کتاب بخونه، پدر و امیرعلی خوابشون میبره و دانیال میاد پیش من و میگه: مامانی پدر ریش سفیدش خیلی زیاد شده. گفتم: اشکال نداره عزیزم. این طبیعیه و هرچی سنمون بیشتر میشه موهای سفیدمون هم بیشتر میشه.

امیدوارم خداوند پشت و پناه همه بچه ها و این دو تا گل بهشتی باشه.

امیرعلی هم دیگه حروف "ک و گ و ج" را خود به خود کامل یاد گرفته و ادا میکنه ولی هنوز اشتباه میکنه. مثلا قبلا به تانک میگفت تانت ولی حالا میگه کانک. البته این طبیعی هست و بعد از یه مدت درست میشه.

تا بعد یا علی مدد و التماس دعای فراوان.

+ نوشته شده توسط مامانی و پدر در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 15:8 |