سایت علیرضا مجابی

برای مشاهده مطالب ، به آدرس جدید سایت مراجعه فرمایید :

آدرس جدید سایت علیرضا مجابی

www.alireza-mojabi.ir

بیوه جمع کنی...عمو جون!

نگهبان راه بند ورودی مجتمع را پائین انداخت و نگاه آب زیرکاه به بلوز و شلوار صورتی زن انداخت:

« مدارک...؟!»

زن دستپاچه کیف دستی­اش را بازکرد و با ترس و لرز دفترچه­ی سیاه رنگی را بیرون کشید و زیر پوزه­ی نگهبان گرفت:

«بفرمائید.....این منم، اینم شوهرمه!»

نگهبان عکس ها را ورانداز کرد و با چشم غره­ای به طرف زن برگشت:

«این که اعتبار نداره خانم جون...ده روز از تاریخش گذشته. بزن دنده عقب!!!!!!!»

زن من و منی کرد و زیر لبی گفت:

«آقا مون عسلویه س. برگرده تمدید می­کنیم بخدا.»

نگهبان ریشش را خاراند و ابرو بالا انداخت:

«نمیشه...گناهه.....شما به هم محرم نیستین!»

محکم سر پدال ترمز کوبیدم و چند میلی متری راه بند متوقف شدم:

«بذار بره بنده خدا، تنگ غروب گناه داره.»

نگهبان به راننده­ی ون سبز رنگی که کنار مجتمع توقف کرده بود ، اشاره کرد زن را  سوار بکنند:

« گناه ....گناهه ، تنگ و گشاد نداره!»

از ترس قهوه­ای شدم:

« قباحت داره پسر جان...کجا بره این موقع شب؟.»

نگهبان با انگشت تهدید به کیف و کفش­های ولو شده روی زمین اشاره کرد:

« بیوه جمع کنی .... شب و روز نداره، البته  شب گرفتاریش بیشتره!»

یکی از بیوه جمع کن ها دست قلاب کمر به طرف نگهبان برگشت :

«صوابشم بیشتره !!!!»

مخم سوت کشید :

«تا حالا فکر می­کردیم فقط اختیار بالا تنه مون دست خودمون نیست ،این طور که بوش میآد اختیار پائین تنه مونم از دستمون رفته!!!!!!!!!!»

نگهبان به یک لشکر مرد  بالای شصت سال که  جلوی ون ایستاده بود اشاره کرد و گفت:

«صف دریافت بیوه اونجاست، استطاعت مالی داشته باشی، در جا به نامت زده میشه....چیپس و نوشابه هم ، دکه­ی بغل!»

لنگ لنگان از ماشین پیاده شدم و خودم را به در مینی بوس رساندم ، رئیس بیوه جمع کن ها گفت:

   «برین کنار آقا تشریف بیآرن جلو، چه مدلی دوست دارین حاج آقا....تپل مپل ، نی قلیونی....پایه کوتاه، شاسی بلند.؟»

بعد سر بقیه داد کشید:

« سرصدا نکنین به همتون میرسه، هرکدوم تا چار تا جا دارین. اولی جواب نداد...دومی . دومی جواب نداد....سومی ، سومی جواب نداد...چارمی. المبلغ معلوم... المدت معلوم....عشق و علاقه نامعلوم.....قبلتو؟؟؟!!!!»

با حساب آن شب سومین شبی بود که به داخل مجتمع راه پیدا نکرده بودم، از بس مبادی آداب بودم و از بیوه جمع کنی بیزار بودم:

«آقا به کسی چه مربوط در باره­ی بدن آدم تصمیم بگیره، زن بیوه که باشگاه بدنسازی نیست...هرکی هوس کرد واسه ش میل و دمبل بچرخونه؟!»

از همه جالبتر این که هیچکس بی نصیب از ون بیرون نمی آمد و اغلب تو... دست منو بگیر و من دامن تو  ....ون سبز رنگ را ترک می کردند. با این فکر و خیال که یک کار روحانی انجام داده بودند.... نه جسمانی!!!!!

به کار بیوه ها که رسیدگی شد... و با خیر و خوشی از نارسی و کالی بیرون آمدند و برای پرهیز از گناه و بهره برداری به اندازه­ی کافی رسیدن........ یکی از بیوه جمع کن ها ، بقیه­ی بیوه ها را ردیف کرد و شروع کرد به انتخاب چند عدد بیوه  مرغوب برای رفع و رجوع خودش و بقیه­ی بیوه جمع کن های آن شب :

«تو بیا ...تو بیا بالا ...تو!!!!»

تا جوانی که سرش بی کلاه مانده بود و حسابی نیازمند بیوه یابی بود، از کوره در رفت و زبان به اعتراض گشود:

« آقا درهمه.... هلو انجیری که سوا نمی­کنی مرد مومن...صوابش از بین میره!!!»

 سر در گریبان نگاهی به عاج ساییده­ی لاستیک ون سبز رنگ انداختم و از پریشان حالی دلم گرفت:

« بیوه نوازی به زور چماق چه حالی داره ؟!» 

عشق فقط به مدت بیست و چهار ساعت...عمو جون!  

 

گفت: « میخوای ثابت کنی دوستم داری»

گفتم « منظورت چیه می­خوای معامله کنی؟»

گفت:«دقیقن.»

گفتم: « همه­ی بود و نبود من مال کسیه که دوستم داشته باشه، بدون پیش شرط.  من در عشق اهل قمار نیستم.  عشق یا وجود داره یا وجود نداره ...عشق که برد و باخت نداره.»

گفت: « هر چیزی تاریخ مصرف داره...با این حرفا خر نمیشم.»

گفتم:

 « خره... دوستت دارم تا هر وقت دوست داشته باشی، بهتر از این چی میخوای؟!»

سرش را پایین انداخت و دکمه­ی باز جلوی مانتویش را بست:

«همون که گفتم... من با پیش شرط میخوام یه شب، فقط و فقط یه شب دوستت داشته باشم. اگه خواستی بگو شرایط مو اعلام کنم.»

هراسان نگاهی به عمق چشمان بی نگاهش انداختم:

«عشق یه شبه که عشق نیست.... اسمش یه چیز دیگه­س. خدایا یعنی این چیزارو هم باید واسه­ت توضیح بدم؟!»

سرش را پایین انداخت و بی ذره­ای احساس ادامه داد:

   «هر جور راحتی. من اسم شو میذارم دوست داشتن به مدت بیست و چهار ساعت... براد پیتو ، محمد رضا گلزار هم که بودی بیست و چهار ساعت بیشتر وقت نداشتی...  همینو بس!»

خندیدم ترسناکتر از دراکولا:

«داری امتحانم می­کنی؟ می خوای خرابم کنی؟ بابا دوستت دارم واسه­ی تمام عمر. عشق که مسابقه فوتبال نیست سر نود دقیقه با سوت داور تموم بشه! عشق تا وقتی عشقه استمرار داره...اصلن یه شبو هزار شبش فرقی نداره!!!»

از جا بلند شدم و سویچ ماشینو روی میز گذاشتم:

«امروز روز تولد هماست...لااقل امروز غمگین نباش. اون طفلک معصومم ناراحت نکن. برای دعوای آدم بزرگها همیشه وقت هست. امروز روز ما آدم بزرگ های احمق نیست.... روز هماست. برات پول گذاشتم تو پاکت . تو داشبورد ماشین. خوش باشی!»

چند ساعت بعد که برگشتم المیرا رفته بود. ماشین هم از جایش تکان نخورده بود. به سختی پشت رل نشستم . سویچ را در جایش چرخاندم و زدم به قلب بیابان مقابل که در غبار شن و توفان فرو رفته بود:

« لعنتی لعنتی لعنتی...این خراب شده دیگه چه جور جهنم دره­ایه؟»

بخشی از رمان .... بقیه بماند تا وقت انتشار. شاید هم وقتی دیگر. وقتی بهتر


 

سال نو مبارک...اگه امسال چیز نویی اتفاق افتاد!    سیگارکش های 2 (داستان دنباله دار)

به محض قدم گذاشتن در کافه چشمم به کارمینا افتاد،سیگاری گوشه­ی لب، با شکم برآمده به استقبالم آمد:

«کی فکرشو می کرد، کافه­ای در کار باشه بدون سامسون!»

بعد حرف را می­کشاند به آخرین روزهای سامسون که دو دستی شلنگ درازی را که به ریه­اش متصل شده بود، از جا کنده بود و بیمارستان را روی سر گذاشته بود:

«چارا هیچ مادار ...­ای به حرف آدام گوش نامیده، بابا نمی­خوام بمیرم. عجب گیری افتادیم ها؟!» کارمینا گفت:

«سه شب و سه روز تمام جان کند و تا آخرین لحظه تسلیم نشد:

«خاهار مادار تو... با این سرنوشت تخمی که به سامسون انداختی!»

کارمینا گفت از حرص دو پاکت سیگار را بلعیده بود، وقتی دکترها از عمل چشم پوشی کرده بودند و دست از پا درازتر، او را به بخش برگردانده بودند. روزی که سامسون دو دستی یقه­ی ساسان را چسبیده بود و با سر تو شکمش رفته بود:

«دارو ناداره ناخوشی سامسون؟ خاهار مادار هر چی شبانه روزیو...حالا که دارو نداره!»

بعد سیگارهای دم دستش را جر و اجر کرده بود، توتونش را کف دست ریخته بود و مثل نقل بید مشکی بالا انداخته بود:

«بقیه­شم سگ خور...ج...بی پیر، با هیچکاس وافا ­نداره!»

بیرون رفتن از فکر سامسون در کافه­ای که با هزار خون دل برپا کرده بود و به خاطر نگهداری از آن، پیه هزار جور آزار و اذیت را به تنش مالیده بود، کار راحتی نبود...حتی اگر خودش دیگر حضور نداشت و فقط دغدغه های روحی تلخ و شیرین از او باقی مانده بود، از همان شبی که جهان چون روحی سرگردان به ناله و فغان درآمده بود و با سه تار ساقی نفسی تنگ کرده بود:

«عجب رسمیه رسم زمونه

آدمها می­رن، تنها از آن ها 

خاطره­ای... بجا می­مونه.»

محسن که تازگی­ها در جمع سیگار کش­ها پدیدار شده بود و در مبحث دود اصولن آدم صاحب سبکی بود، سیگاری آتش زد و دودش را روی سر جمع چرخاند:

«آسیاب به نوبت... خاطر جمع همه تو صفین، سانتی مانتالیزم آبکی در رد یا پذیرش مرگ چه فایده داره!»

سرهنگ گفت:

«دودکی...نه آبکی. خیلی وقته مرده شور آبکی­شو برده!»

محسن دستی در موهای وزوزیش برد و به سبک فلاسفه­ی یونان، زلف هایش را هم مثل حرفاش پیچ و تابی داد:

«پای مرگ و زندگی تو کار باشه...نباید هیچکدومو زیاد از اندازه بزرگ کرد، وقتی کام جویی مقتدرانه از زندگی، مرگ مقتدرانه­تری رو به دنبال داره!»

سیگار بعدی را ساسان روشن کرد و بفهمی نفهمی خودش را به کارمینا چسباند:

« مرگ در هر حالتی تلخ است، اما من

دوستش دارم، چون از ره بیآید مرگ.»

سرهنگ سبیلی چکاند و پکی محکم به سیگار قرضی ساسان زد که از لب و لوچه­ی جهان کش رفته بود:

«بیچاره سامسون که از دنیا رفت، برای تو که بد نشد نسناس!»

کارمینا اندکی خودش را جمع و جور کرد و همچون غنچه­ای نورسته در میان شور و شعفی وصف ناپذیر، لب­هایش شکفت:

«بین من و سامسون خیلی وقت بود خبری نبود...نشنیدی محسن چی گفت؟ آسیاب به نوبت جناب سرهنگ!»

شک نداشتم که روح سامسون در آن لحظه در آن دنیا، مشغول نواختن قره­نی چیزی بود، در ردیف شبی بر فراز کوه سنگی (قطعه­ای از موسورسگی) یا محاصره­ی استالینگراد(اثر شوستاکوویچ) تا خواهر مادر همه­ی فرشته­های آسمانی را یکی کند، از فرشته­های بی­وفای زمینی که خیری ندیده بود!

ساقی فوتی به خاکستر نقره­ای منقلش زد و با انبرک دسته طلایی ساخت زنجان،گلی آتش سرخ برداشت و به حقه­ی سیاه وافورش چسباند:

«روحت شاد سامسون، واسه­ی این منقل آنتیکی که از خودت باقی گذاشتی، آتیش پرومته هم به گرد خاکسترش نمیرسه منقل سامسون!»

کافه روز به روز شلوغ­تر شده­است و علاوه بر محسن که هفت هشت سالی از جمع ما کوچکتر است، چند تایی دختر و پسر نازک بدن هم به جمع سابق ما پیوسته­اند، با سیگارهای قلمی و خوش عطری که با زر و همای سابق توفیر زیادی دارد و از منظر زیبا شناختی، نشانه­ی تحول آرتیستیک نسل حاضر است. محسن می گوید: «تحول رفتاری. با خیر و شر کاری نداره.»

 و سارا اعتقاد دارد: «تحول ساختاری. خیر و شر هر چیزیو در خودش  داره. از بیرون بهش تزریق نشده.»

به عقیده­ی سارا:

« نسل جدید نسل اعتراضه...گور پدر تمام قراردادهای کلیشه­ای دنیا. و ثقل و ثباتی هم اگر در گفتار آن ها وجود داشته باشه،در پلورآلیسم خودجوش و کثرت دینامیک آن است.که تابو گریز است و به هر نوع سلطه­ی ایدئولوژیک چنگ و دندان نشان می­دهد.»

 به اعتقاد جهان :

« نسلی فاقد آرمان...»

 و به نظر سرهنگ:

« فاقد ایمان.»

سر و ته حرف­هایشان را هم که جمع بزنی می­شود...نسلی بدون گارانتی و فاقد اطمینان!

نسلی که با نظر اغماض به گذشته و حال نگاه می­کند و به خواهر و مادر دنیا کاری ندارد،چون خودش را هم بخشی از خواهر و مادر دنیا می­داند و از قرار گرفتن در چنان پوزیشنی ترس به دل راه نمی­دهد:

«بودیم که وار. مدینه­فاضله تو بذار در کوزه آبشو بخور عالیجناب سرهنگ!»  

ساسان سر تکان می­دهد و دست در کمر کارمینا می­اندازد:

«چی چی فاقد ایمان، یه دفعه بگو ما شلغمیم و...خلاص!»

جهان پوزخند می­زند:

«دور از جان شلغم. شلغم کلی خاصیت داره. تو چی داری پسر جان، سرزمینی که در آن ایمان به شلغم هم رفته به باد!»

محسن می گوید:

«پس مثل نسل منقرض شده ی شما خوبه؟ نسلی که زباله­ی واگیر استبداد، تاریخشو پر کرده. و لابراتوار پزشکی افکارش پر است از آزمایشات جور واجور اختناق!»  

همه سرها در یک لحظه به طرف ورودی کافه می چرخد، جایی که روژان 24 ساله با هیکل مکش مرگ مای 56 کیلویی قدم به داخل کافه می گذارد، این بار دست در دست جوانکی بیست و چند ساله، به قول خودش کاریکاتوریست چند نشریه ی فکاهی، ولی سرهنگ با انگشت سبابه­ی پیش فنگ به استقبالش می رود:

«کاریکاتوریست منی چند؟ بگو سوپر وایزر تختخواب اختصاصی روژی خانوم!»

روژی هم نه می گذارد و نه برمی دارد ، با عشوه و ناز تکانی به سر و دمش می­دهد، بیشتر لج سرهنگ را در بیآورد:

«نسل جدید با دست رو بازی می کنه، چون خواسته هاش واسه­ش روشنه. این نسل شما بود که همه چیزو  تو هفت تا سوراخ قایم می­کرد عاقبت خوراک کرما بشه؟خوب اگه قراره چیزی خورده بشه، بهتره خوراک آدما بشه یا کرما؟!»

محسن هیجانزده پک لرزانی به سیگار گوشه­ی لبش می زند و دور و بر روژی رژه می رود، از وقتی رژی ولش کرده و دنبال چند تا مرد زن دار دیگه افتاده، در فکر توجیه شکست عشقی نافرجامش فلسفه بافی می­کند:

«درسته خودشه، به این میگن این همانی خفن نسل تازه با پلورآلیته­!»

ساقی بست بعدی را روی حقه­ی وافور می­گذارد و به جلز وولز می­افتد:

«not پلورآلیته، but سکسوالیته! ما که سوخت شدیم و  رفت پی کارش! از زن جماعت هم خیری ندیدم جز هم زیستی مسالمت آمیز با یه تپه شن و ماسه!» »

ساسان خودش را بیشتر به کارمینا می­چسباند و مثل کسی که از سال قحطی در رفته باشد پکی طولانی تری به سیگارش می زند:

« ما که از همون اول کار گفتیم نسل سوخته!»

سرهنگ وافور را از دست ساقی قاپ می زند و بست بعدی را خودش می­چسباند:

«نسل سوخته... نه ، نسل پدر سوخته!»

جهان ختم قائله نگاهی به قاب عکس سامسون می اندازد و دوباره می اندازد تو خط صحرای کربلا:

«عجب رسمیه رسم زمونه.

آدما میرن ...تنها از اونا خاطره­ای بجا می­مونه!»

کافه سامسون پر است از انواع دود... و سرم به دوران افتاده است از همه جور بود و نبود. آخرین پیاله را به یاد سامسون بالا می اندازم. یادش بخیر سامسون که عاشق زندگی بود، علیرغم  هزار رقم نامردی و کمبود!

سانفرانسیسکو نه، بورکینا فاسو عمو جون!

برای لیدی غم­ها... محبوبه!

گفتم، بریم مهمونی، چند تا دوست و رفیق دور هم جمع هستیم و خلاص.

گفت: این چیزا از من گذشته، هیچ چیز منو خوشحال نمی­کنه اندازه­ی تنهایی.

گفتم، بریم کافه بالا، سان شاینی باقلوایی چیزی بزنیم و خلاص. نخواستی می ریم تو کار یه فنجون قهوه­ی اسپرسو .

گفت: از من گذشته، تلخ­تر از این حرفا هستم که با بستنی باقلوا شیرین کام شم.

گفتم: سینما چطور؟ آنی هال، توت فرنگی های وحشی، اصلن بریم یه  فیلم سه بعدی ببینیم و خلاص.این که دیگه ازت نگذشته بانوی زیبای من!

گفت: بانوی زیبا خوراک کوسه­ها شد و تمام . برای پیر مردهایی مثل تو هم دیگه در این سرزمین جایی نیست!

دستی به موهای سیاهم کشیدم و نگاهم در سفیدی خیره کننده­ی کتانی سرپایم فرو رفت:

 به امتحان کردنش می ارزه عزیزم، یه سفر می ریم سانفرانسیسکو و خلاص. بد گذشت بر می­گردیم همین جهنم دره­ی بورکینا فاسو!

دیگر حرفی نزد و از غصه چراغ های آپارتمانش را خاموش کرد و خلاص.

حالا پکی به سیگار اسه­ی آبی گوشه­ی لبم می زنم و در یک قدمی نرده­های سیاه و مه­آلود روبرویم به زانو در میایم. لیدی غم­ها، خیلی وقته با کسی حرف نمی زنه و خیلی چیزها ازش گذشته. یک سرگذشت بی گذشت همه چیز خلاص!

اجازه...هست عاشق بشیم خانم جون؟!

دیشب یه کامنت خصوصی از خانمی به اسم ایرن دریافت کردم به این مضمون:

« حالم به هم خورد از پیرهایی که قبول نمی کنند پیر شدن و در شصت سالگی نمی فهمند بیشتر از پادویی و رانندگی نمیتونن کاری برای زنهای جوان انجام بدن ، مخصوصن اگر پول و امکانات هم نداشته باشن،  موضوع دیگری نیست راجع بهش داستان بنویسی؟»

اولش گفتم نشنیده بگیرم، حوصله­ی جواب دادن به آدم­های بی حوصله و کمی تا قسمتی ابری را نداشتم، مخصوصن وقتی درست همان شب صفحاتی از استاد کولابرونیون نارنینم را خوانده بودم و از خوشی در پوست کمی تا اندکی چروک خورده ام نمی­گنجیدم:

«در وهله­ی اول خودم را دارم، بهترین قسمت ماجرا همین است. خودم را دارم، کولابرونیون را، مردی با صفا، بورگینیون، با سروشکمی کروی ، کمی مسن تر از برنا، یعنی در حدود پنجاه. اما با دندانهایی توانا، چشمان روشن مثل چشم ماهی. موهایی انبوه(یا بی مو... این روزها کچل­ها پرطرفدارترند و در نظر پاره ای زن­ها خوش تیپ تر!) هر چند جوگندمی. نمی گویم که خوشتر نداشتم بور باشم. یا این که بدم می آمد بیست یا سی سال به عقب برگردم . اما با این همه پنجاه سالگی هم حالی دارد! ( شصت سالگی ده سال بیشتر!!!!) مسخره کنید، جوانید و جاهل! اما هر کسی به این سن نمی رسد. فکر می کنید که پنجاه سال گشت و گذار در جاده های این دیار سهل است؟ پنجاه سال ، آن هم با این اوضاع و احوال؟...خدایا! یاران نمی دانید چقدر آفتاب و باران بر سرمان ریخته است! پخته شدیم و شسته شدیم در این کیسه آفتاب خورده ، در این پوست پیر ، شادی و اندوه ، شرارت و مسخرگی، تجربه و دیوانگی، کاه و یونجه، انجیر و مویز، میوه های کال، میوه های رسیده، خارو گل ، دیده و شنیده،  خوانده و دانسته و داشته و زیسته را ریختیم! این همه انباشته در این خورجین به هم ریخته! زیرو رو کردنش چه کیفی دارد؟دست ها بالا کولا جان ، فردا زیرو رویش کنیم. اگر امروز آغاز کنیم، تمام شدنی نیست!»  

چه ثروتی هنگفت تر از شصت سال کوله بار شادی و اندوه؟( من­که به خدا هنوز شصت سال ندارم ، مادر و مادر بزرگم سند زنده. هنوز هم مثل آهوی خرامان صبح تا شب قل قل می خورند و بچه بزرگ می­کنند. بی صاحب مانده­های دیگران را) . ولی به همان خدا قسم که کم چیزی نیست عاشق شدن مثل بیست ساله ها، تو شصت سال به بالا ،پس پیاله­ای بفرستیم بالا به سلامتی شصت ساله­هاا؟! )و عجالتن کمی عاقل باشیم ، انجیر کال خوش خوراک تر است یا انجیر رسیده؟؟!! آخر ای ایران خانم عزیزم که نمیدانم چند سال داری؟ و هنوز غوره نشده مویز شدی، قسم می خورم که تو در بیست سالگی هم مالی نبودی، و فوقش چشمت دنبال یه مشت مال و منال و خرت و پرت بی ارزش روزگار. یعنی اگر تو هفتاد سالگی مثل مادر بزرگ شوخ و شنگ من قدرت این را داشتی در آن واحد شونزده تا مرد را سر کار بگذاری و انگشت در چشمان ناپاکشان فرو کنی، جرئت نداشته باشند نگاه چپ به زنانگیت بیاندازند، تازه می فهمیدی ثروت های دیگری هم در دنیا هست که تو اسمی از آنها نشنیده ای! و زن بودن از نوع تاج ماه بودن یعنی چه؟ پس بدان و آگاه باش که  من توله­ی دست پرورده­ی چنین زنی هستم و میدانم عاشق شدن تو شصت سالگی چه کیفی دارد.(زبانم بسوزد اگر دروغ گفته باشم من فقط پنجاه و چند سال دارم و به عنوان نوه­ی دختری تاج ماه ، به تو قول میدهم در هشتاد و چند سالگی هم همچنان عاشق باقی بمانم .البته اگر باقی بمانم). و هیچ باکی از کسی ندارم، اگر شب و روز پادویی و رانندگی چنین زنی را بکنم . به قول استاد کولابرونیون...هان شادی کن. شادی . از چه گره به ابرو انداختی زن همسایه؟ که این باد بازیگوش دامنت را به بازی گرفته؟ کار خوبی می کند، جوان است . ایکاش من هم بودم.( به خدا قسم من هنوزم هستم.) جوانک خوش اشتها به جای خوبی دندان می زند، لقمه های خوب را می شناسد. صبر داشته باش زن عزیز.  هر کسی پنج روزه نوبت اوست .پس بیا این چند روز را تباه نکنیم ایرن خانم عزیز و اجازه بده کمی عاشق هم باشیمُ شصت ساله یا نود و نه ساله... در وقت عاشقی فرقی نداره؟!       

اخراجی دواطلب شماره 4

مه ­لقا گفت:

« هندونه­ها یادت نره بیآری بالا، کف ماشینه.»

دو تا هندوانه رو با هم بلندکردن راحت نبود، ولی به دردسر عشق و دوستی با مه لقا می­ارزید. بی معطلی مثل فنر،کش آمدم و با قدرت معجزه آسایی که فقط از عشق به جنس مخالف بر می­خاست!!! پله­ها را دو تا یکی بالا رفتم تا به طبقه­ی چهارم ساختمان رسیدم و هندوانه­ها را کنار بقیه­ی پاکت های خرید مه لقا گذاشتم:

«بازم چیزی هست یا برم کلوپ دنبال فیلم "نیمه شب در پاریس" وودی آلن.»

مه لقا به محض مطمئن شدن از حمل و نقل تمام و کمال اجناس خریداری شده، اخم کرد:

«اون یارو پیرمرد عینکی رو میگی؟ آخه یه آدم پیر کچل عینکی چه چیز جالبی واسه­ی تماشا داره، همون اخراجیهای 3 رو بگیر بیآر یه ذره بخندیم، خودت گفتی افسردگی برام خوب نیست، آخرش کار دستم میده...نگفتی؟»

کم مانده بود از غصه خودم را چهار طبقه بیندازم پائین، وودی آلن که فلینی و ویسکونتی نبود، مه لقا سر از فیلم­هاشان در نیآره...تازه شوخی های بکر و دست اول وودی آلن چه ربطی به لودگی­های بی مزه­ و شادی خراب­کن بی­نمکی داشت! بشینیم هره و کره­ی الکی راه بندازیم، مثلن افسردگی نگیریم!!! شک نداشتم که مه لقا داشت از سلیقه­ی فیلمی من در جهت معکوس سلیقه­ی خودش بهره برداری سیاسی می­کرد، بازم یه جوری دست به سرم کنه.آخه اون طفلکی چه تقصیری داشت،که من خیر سرم روشنفکر ادیب پرمدعای یک نسل جلوتر از او، عاشق یک زن معمولی کم سواد بی­خبر از همه جای دنیای هنر شده بودم و به جز درک و ستایش زیبایی ظاهری او، اصولن چیز جالب توجه دیگری برای معنا بخشیدن به آن عشق بیهوده و متریال بی خاصیت درونی­اش نمی یافتم! شاید هم هنوز تحت تاثیر افکار قلبی و قبلی چپ شده­ی سابق قرار گرفته بودم که به قول آن فلسوف نامدار آلمانی، از آن پس کارم نه فقط توضیح جهان، بل­که تغییر آن بود و صدالبته کی واجبتر از مه لقا که با یه خرده دست کاری و موتاسیون عشقی، به رغم عقیده­ی تمام دست اندرکاران پروسه­ی تغییرات، احتمال داشت کار خدا و خلقت ناقص او را تمام می­کرد و از درون نیز به اندازه­ی بیرون زیبا می­شد، تا روزی برسد که جمیع زیبارویان عالم بتوانند به تاسی از او، ضمن بهره بردن از فیزیک و فیزیولوژی زیبایی، از صفات و کمالات درونی عنصر زیبایی نیز بهره­مند شوند، آنقدر که بتوان با یکی از آن­ها یک فیلم زیبا و نوستالژیک در باره­ی زیبایی را دید و غرولند اضافی نشنید. ولی زهی خیال باطل!!! با نگاهی به خطوط کج و معوج پوست هندوانه­های کاشت به روش دیم خریداری شده توسط مه لقاء می­شد فهمید،این کار همان قدر از دست مه لقا بر می­آمد که از دست هنداونه­های ول و ویلان کف پذیرایی منزل مه لقا!!!

هنوز خیلی از پله­ها دور نشده بودم که مه لقاء سرش را از پنجره منزل بیرون آورد و متعجب از چشم­های لوچ و بخت برگشته­ی من فریاد زد:

«مانتوم یادت رفت از خشکشویی بگیری، بدون مانتو و اخراجی های 3 برنگردی!»

نگاهی به آینه­ی داخل ماشین انداختم، مثل آن داستان نویس تنها و غم زده­ی "نیمه شب در پاریس"ویلان و سیلان به امان خدا رها شده بودم. با خودم فکر کردم، راستی چرا آلن خودش اون نقش رو بازی نکرده بود،چون به اندازه­ی کافی جوون و فکلی و چشم چرون نبود؟! یک لحظه چشمهایم را روی هم گذاشتم و مانتوی تنگ و چاکدار مه لقاء را به کل از یاد بردم...کلاچ را تا ته گرفتم و دنده­ی عقب ماشین را با آخرین نفس جا انداختم.... در نظر مه لقاء، تفاوتی بین آدم پیر و کچل و عینکی داستان وودی آلن،با بقیه­ی آدم­های پیر و کچل سایر داستان­ها وجود نداشت، و این جور آدم­ها حتی اگر فیلسوف و هنرمند و دانشمند هم از آب در می آمدند، وقتی عاشق مه لقاء می­شدند، به یک راننده­ی تاکسی دربست،یا حمال اجناس خریداری شده­ توسط معشوق زیبا رو تقلیل پیدا می­کردند. راهی به جز خروج از این عشق پیش رویم باقی نمانده بود...یک اخراجی داوطلب از عشق­های بی مصرف دارای تاریخ مصرف...اخراجی شماره 4                

 

بدجوری دلتنگم...دلتنگ دلتنگی هام!

 

عجیبه ولی منم دارم این صدارو می شنوم . خدایا فقط صدا نیست. من این چهره رو هم دیدم. درسته همین چند روز پیش . یعنی یه دفعه یه چیزی تو مغزم صدا داد... دینگ دانگ... و دلم براش رفت. و سی و چهار دفعه هم به کل همه­ی وجودم براش رفت. .نه بیشتر . سی و پنج دفعه . شایدم سی و شیش تا . حالا عجیب دلتنگش شدم. یعنی دلتنگ شدم برای دلتنگی هام. تا وقتی پیشم بود می فهمیدم دلتنگی چه مزه ای داشت. شور و شرنگ...مثل شور زندگی. یعنی اشتباه نمی کنم دوباره برگشته؟ چه اتفاق عجیبی ...همون صدا ...همون چهره...این دفعه نمیذارم بره. نباید بره. آخه ولی چطوری؟ دفه ی پیشم همینو به خودم گفته بودم، ولی باز رفت. حالا باز دارم صداشو می شنوم . خدایا فقط صدا نیست. چهره هم هست...ولی چرا مثل اون چیزی که من فکر کرده بودم نبود...یعنی سی و شیش درصد بود سی و شیش در صد نبود. بقیه­ش هم که اصلن مهم نبود. یعنی من اول فکر کرده بودم با اون چیزی که من فکر می کنم مو نمی زد. ولی بعد فهمیدم اشتباه کرده بودم می زد. بعضی وقتا هم زیادی مو می زد. حالا میگم چطوری؟ من سوار ماشین کردمش بردمش جایی که کار داشت . هنوز از پیشش نرفته بودم که شترق... یه ماشین زد تو آینه ی بغلم . و من تا به خودم بیآم سرآسیمه در رفت. یعنی حق هم داشت . اگه پلیس منو توقیف می کرد حرفی نداشتم بزنم؟ در باره ی یه زن غریبه. بگم چی؟ بگم تو داستان دنبالش می گشتم رو زمین پیداش کردم؟ تازه رابرت دانیرو هم اگه تو خیابون اصلی منهتن همچین حرفی به پلیس می زد کسی باورش نمی شد... چه برسه به من تو نظر آباد که با یه نظر هفت جد و آباد آدم جلو چشمش رژه می رفت. طفلکی اونم زد به حب جیم. رفت که رفت....الفرار. از ترانه ی رفتم که رفتم مرضیه هم تندتر.  ولی مرضیه رفت درست . رفتم که رفتمش نرفت...رفت؟ اینه که همش فکر می کنم اونم جایی نرفته. و بالاخره یه روز پیداش میشه. ولی آخه چطوری ؟ لااقل یه تلفن هم نزد بپرسه سرت شکست؟پات شکست؟ همینم هست که همیشه فقط رو سی و شیش درصد حرفاش می تونستم حساب کنم نه بیشتر. یعنی نویسنده ی یه مملکت باید اونقدر آدم بی اهمیتی باشه که وسط یه تصادف بذاریش به حال خودش خداحافظ شما؟! یعنی همچی چیزی اگه برای گابریل مارکز هم تو هفتاد سالگی اتفاق می افتاد به خواب هم می دید یه روزی یه رمان در باره ی دلبرگانش بنویسه؟ عجیبه ولی حالا من دارم صداشو می شنوم . صدا هم فقط نیست . چهره اش رو هم دارم می یبنم . فقط خدا کنه این دفعه اشتباه نکره باشم  خودش باشه.... آخه بد جوری دلتنگم.... دلتنگ دلتنگی هام

عشق ...بی شک و تردید عمو جون! (عاشقانه های استاد... بی شک!)

اولین باری که استاد بی شک دل به دریا زد و به پروانه خانم پیشنهاد شروع یک زندگی جدید را داد، خیلی مطمئن نبودکه منظورش از یک زندگی جدید چه جور چیزی بود. یک ازدواج سنتی مرسوم و یا شکل تازه­تری از روابط زن و مرد . چون استاد بی شک ، از روزی که در جلسه دادگاه همسر اولش شرکت کرده بود و بدون سر سوزنی شک و تردید به درخواست او برای ادامه زندگی...نه گفته بود، تصورش را هم نمی­کرد، ظرف مدت چند ماه.... فقط دو ماه و ده روز دیگر ، برگردد سر خوان اول و به پروانه خانم پیشنهاد رابطه­ا­ی را بدهد که سه ماه جلوتر، نه... دو ماه و ده روز جلوتر، آن را با قطعیت کامل در مورد همسر اولش رد کرده بود. این که شک فلسفی یا فلسفه­ی شک، در تمام مدت عمر مشکوک استاد چه حاصلی برای او به بار آورده بود، بماند. آخر استاد بی شک ، مدت های مدید از فلسفه، نه به عنوان ابزاری برای توضیح جهان که در اصل وسیله­ای برای تغیر جهان استفاده کرده بود و آنچه آن روز به طور قطع و به هیچ وجه تغیر نکرده بود، خود استاد بود که همچنان بین زمین و آسمان معلق مانده بود و قدرت تصمیم گیری در باره هیچ رخداد تازه­ای را نداشت. یعنی اصولن به جز پاره­ای فرکانس­های ذهنی و کشمکش های روحی، که حاصل تنهایی و تخیل فردی استاد بی شک بود ، چیز تازه­ای در آن گوشه از سیاره زمین در باره­ی زن و مرد وجود نداشت و پروانه هم که در اصل نو و کهنه برایش فرقی نداشت و به جز دماغ کوچک و سربالای وسط صورتش، با هیچ نوع سربالایی و زیر و زبر دیگری عمرن کاری نداشت، هاج و واج نگاهی به عینک دودی استاد بی شک انداخته بود و خوشحال از پیدا شدن راهی فی البداهه، برای پرداخت بدهی یک میلیون تومانی اش بابت سربالا رفتن یک دماغ بی نظیر، نفسی راحت کشیده بود:

«مطمئنی می­خوای با من باشی، ماهی پونصدتا واسه­ت آب می­خوره وا...استاد؟!»

و استاد بی شک که با یک نگاه به پروانه، حاصل پنجاه سال شناخت و مطالعه در باب فیزیک و شیمی مغز و انواع و اقسام تئورهای همگرایی و نوگرایی هرمنوتیک جلوی چشمش دود شده بود و در هوا رفته بود، هاج و واج از آن صاعقه­ی جانسوز، با قطعیت بعله را به پروانه خانم گفته بود و هرگونه سنخیت فکری و تناسب عقلی و ژنتیکی با سرکار پروانه خانم را از یاد برده بود، زیر لب مشغول زمزمه­ی ترانه­ی دلپذیری شده بود که از قضا همان روز صبح از بلندگوی ماشین یکی از دوستان قدیمی شنیده بود و مثل پره های پنکه ی کافه شمشاد توی سرش تاب می خورد:

«حالا غم ما، قد... یه دنیاست ، جایی که باید دل به دریا زد همین جاست!»

استاد بی شک ، بدون هیچ گونه تردید و شک، غرق آن ترنم خانمانسوز و تاثیر بلا شرط و دودمان بر باد ده ، دل به دریا زده بود و رویاهای فنا ناپذیرش را به گل و بوته­های پیراهن یقه باز و  معطر پروانه­ خانم الصاق کرده بود، تا نقطه ی پایانی بگذارد به هرگونه مشروطیت و مقبولیت در مقابله با جنسیت!!! و یکبار دیگر به دنیا نشان بدهد که غریزه اصلی یعنی چه؟ و وقتی زیگوند فروید از ضمیر ناخودآگاه حرف می زده است، از چه چیزی حرف زده است؟! چون به محض بروز تمایلات کیهانی استاد بی شک نسبت به پروانه خانم، آشکارا راه نفسش بسته شده بود  و از آن صاعقه به بعد، استاد  نه شب داشت و نه روز و مثل کوه یخ شناوری که در مقابل کوره­ی مشتعل خورشید قرار بگیرد ، شروع کرده بود به ذوب شدن و پرسه زدن در کوچه پس­کوچه های دور و اطراف منزل پروانه خانم. تا دیگر هیچ شکی نداشته باشدکه همه­ی راهها ختم می­شده است به خیابان های پر رفت و آمد رم و در مورد شک و تردیدهای بعدی، هیچکس تقصیری نداشته است، به جز گرمای وجود خودش و قلب یخی پروانه خانم:

«نه کار ایناست، نه کار اوناست

از این و اون نیست،

از ماست که برماست.»

استاد بی شک آن قدر رفت و آمد تا بالاخره دل همچون فولاد پروانه خانم نرم شد و سر کیسه را شل کرد، برای جلب نظر استاد:

«بوسیدن دفعه اول هر عدد بیست تا، تکرارش ده تا، بعد از بیست و چهار روز مجانیه. نوشیدن بستگی به لیوانش داره، با هویج بستنی سی تا، خالی خالی ده تا. جلوتر بخوای بری، همه چیز دوبله­س،. عینهو فیلمای هندی سابق. دوش گرفتن زیر فواره پارک، چهل تا ، کنار رودخونه چهل و پنج تا، حموم کردن واقعی هم نداریم، به طورکل ممنوع، شیر فهم شد؟!»

آخرین خبرها در باره­ی استاد بی شک حاکی از آن است که از سال 2007 ، گویا استاد کار و بارش حسابی سکه­ شده است و حالا دیگر مطلقن هیچ شکی ندارد که عشق آسان نمود اول، بعد هم هیچ مشکلی پیش نیآمد و نخواهد آمد، . وقتی پای فکر کردن در میان نباشد.. بدون شک!

بابای من ...بابای نیکی!

نیکی گفت: «بابای من خیلی قویه، میتونه یه اتوبوسو با صد تا مسافر برونه!»

من هیچی نگفتم، بابای من راننده­ ی اتوبوس نبود.

نیکی گفت:« بابای من میتونه ده تا هندونه رو با هم بغل کنه!»

من بازهم هیچی نگفتم، بابای من از هندوانه بیزار بود.

نیکی همچنان ادامه داد:

«بابای من میتونه پشت سر هم بیست تا نوشابه سر بکشه!»

من به هیچ وجه چیزی نگفتم، بابای من زخم معده داشت و از یه کیلومتری هیچ رقم نوشابه­ ای رد نمی شد!

نیکی گفت:« بابای من...!»

تیز پریدم وسط حرفش:

«صبر کن نیکی...خودت چی ؟خودت چکاری بلدی؟»

نیکی گفت:

«من هزار تا کار بلدم. یکی­ش همین که می بینی، میتونم صبح تا شب هزار رقم حرف در باره­ی بابام بزنم!»

من دیگر لام تا کام حرفی نزدم، بابای من رئیس مدرسه­ ی کر و لال­ها بود!     

یادی از 3 شنبه ها عمو جون!

سه شنبه روز دیگریست و سه شنبه­ ها نشانه­ ای دیگر. شاید هیچکس نداند چرا و در امتداد کدام روز به سه شنبه­ ها منتهی شده است، ولی حالا دیگر همه می­دانند که رفتن و آمدن در سه­ شنبه­ ها حتمی است و همیشه سه­ شنبه­ ی دیگری در راه. افسون نقطه چین شده­ ا ی که پر می­شود از رویا و افسوس، و چوب خط سه ­شنبه­ های گمشده­ و از دست رفته را هاشور می­زند در دل و جان ما. شعر داری یا داستان؟ هر دو یا هیچکدام! اغلب خواننده و سراینده­ ی لایه های پنهانند و کمتر دیوانه­ ی لاعلاجی مثل تو پیدا می­شود که از سر دل و جان بازی کند با دست رو. چیه باز نفهمیدی؟ از نو میخونم... و هزار بار دیگر هم که بخوانی و خوانده شوی چیزی تغیر نمی­کند، چون در اصل قرار نیست چیزی تغیر کند، جز سه­شنبه­ ها که هر هفته می آید و می رود و نیاز به سه­ شنبه بودن و سه­ شنبه شدن را به تو گوشزد می­کند... بچه­ ها این هفته در باره­ ی سه شنبه­ ها بنویسیم موافقید؟ آره به شرطی که همه بنویسن... همه بنویسن؟ همه نمی نویسند و دلیلی هم ندارد که بنویسند. آخر سه­ شنبه ها که فقط روز نوشتن نیست، سه شنبه­ ها بهانه­ ا­یست برای نوشتن. برای سه شنبه شدن و سه شنبه بودن، بهانه­ ای برای با هم بودن. و وای به حال تو اگر سه شنبه­ ها را فقط روز خواندن و نوشتن فرض کرده باشی، تویی که تمام زندگیت خواندن و نوشتن بوده است با... یا بی سه شنبه ها. آقا... خانوم کجا؟ مثل این که داریم داستان می­خونیم ها؟ ای بابا کدوم داستان؟ حوصله­ شو ندارم، آخه اینم شد داستان،همیشه قراره چیزی تغیر کنه و کسی به جایی برسه!!! و بعد قدم زدن­ ها و تلفن های مکرر!!!پس این کاتالوگهای نمایشگاه چی شد؟ صدا نمیآد، چی؟ باشه میرم بانک واریز می کنم؟ آخ جون لبوی تنوری. چه حالی میده خوردنش بعد از ماست و چیپس؟! بعد هم سیگارها روشن می­شود یکی بعد از دیگری، و تو وسط خواندن داستان به سرفه میفتی، سرفه­ های مینی مال، سرفه­ های ماکسیمال، فرق هم نداره داستان مال آنتوان چخوف باشه یا مهشید امیر شاهی. بنظر می­آد خیلی وقته اون نویسنده ها رو آب برده و تو هنوز با خبر نشده­ ای ؟! گفتی چی، کارگاه داستان؟! ای بابا کارگاه داستان دیگه چه  کوفتیه؟! گفتیم یه چیزی بخونیم خوش باشیم ، هی پسر ظرف پسته رو رد کن بیآد!!! و در این اظهارات ساده چه کشف بزرگی نهفته است، وظیفه­ ی مهم هنر، سرگرمی! حالا تو هی بیخودی تو سر خودت بزن و تو سر باشویتس سینگر و یقه چاک کن و بگو آره عزیز جون داستان هم مثل ساختمون بیس داره و فوندانسیون، طرح داره و ریخت و قیافه. وقتی وسط شلوغی و بحث، دست مهربانی به پشتت می خورد و کسی در اوج متانت در گوشت زمزمه می­کند، البته ببخشین ها ساختمون بدون فوندانسیون هم وجود داره و دقایقی بعد تصویر چند ساختمان عجیب و غریب شناور در سازه های فضایی را جلوی چشمت می­گذارد و تمام. یعنی کیش و مات!!! و تو دیگر دست از لجاجت و سلیقه­ ی شخصی بر می­داری و گوش می­سپاری به انواع و اقسام داستان، بدون طرح و پلات اولیه و از ترس روزی که خودت هم به فسیلی از یک داستان مبدل شوی،گوش می­ سپاری به داستان­های­ تجربی سه شنبه­ ها. به دختر نقاش سخت کوشی که در کمال خست هر هفته چند داستان خیلی خیلی کوتاه می نویسد و مثل داستان قطعه­ ی گم شده استاین، همیشه­ چیزی در داستان­هایش گم است و تو مجبوری تکه­ ی گمشده­ ی پازل را بیابی و جور کنی و اگر شانس آوردی و حدست درست از آب درآمد، مثل ارشمیدس از آب بیرون بپری و لنگ و حجاب از یاد ببری که ...هان یافتم یافتم! و نتیجه­ ی کار هم که هیچوقت خدا به خیر و خوشی نمی­ انجامد، برعکس به دیپرسی هر چند موقت در تو بدل شود و هزار جور لعنت و ناسزا به آن بخش از مردم و فرهنگ نامانوسی بفرستی که دختر مثل دسته­ ی گل آن سه­ شنبه را چنان پژمرده و حزین کرده است که نشاط و شادابی از داستانش رخت بربسته، به سوی دیار نیستی گام برمی­دارد! و بعد نوبت به شعر دختر ترگل ورگل سه­ شنبه ها برسد و در کمال حیرت و افسوس متوجه بشوی که این بار اندک اثری از آن همه شور و حال و شوق و ذوق دختر همیشه خندان و جسور کنار دستت در شعر نیست و همه چیز مثل تبری زهرآگین و خردکننده بر فرق سرت فرود می­آید و تکه تکه شدن، راز مبهم و غبارآلود هیچ خنده و آغوش مهربانی نیست که تو را در بر بگیرد و از خشونت و مرگ برهاند. هنوز هم ترنم شعر اورشلیم هفته­ ی قبل شاعر در گوشت مانده است و زیر لب زمزمه­ اش  می کنی، ولی ای وای و ای دریغ از یه نمه بوی طراوات و خنکای اورشلیم، اینجا انگار همه چیزش بوی گاز اشک آور و خیابان­ های جنگ زده­ ی تهران را دارد که در یک کلمه خلاصه شده است...اعتراض! شعر اعتراض. شعری تلخی برای بودن و ماندن و هنوز باقی ماندن در سه شنبه­ ها، سه شنبه های رفته نه، سه شنبه های نیآمده. سه شنبه های آرزو، سه شنبه های بی تبر!!! بچه­ ها دیگه کسی داستان نداره؟ چرا داستان تازه شروع شده، چو داستان نباشد تن من مباد، اصلن هر سه­ شنبه خودش یه داستانه، داستانی از هزار و یک سه شنبه­ ی قبل تا هزار و یک سه شنبه­ ی بعد. خوب کی داستان میخونه حالا؟ و حالا نوبت به ضمیر مهربان داستان نویس مستعد و همیشه پکر سه شنبه­ ها رسیده است تا مرد لاابالی و بادکنک سرخش را چنان دهشت بار زیر سقف دود زده­ ی  اتاق مینی­مال به پرواز درآورد که از سردی و پوچی روابط انسانی مغز استخوانت ترک بردارد و کودک بازیگوش درونت  را به شیطنت وادارد در پی فرصت کمین کرده، همه­ ی سوزن­ های نوک تیز عالم را در شکم بادکنک سرگردانش فرو کند و سه­ شنبه­ ی سر سبز نیآمده را از کابوس بادکنک های سرخ خلاص کند، که تو عمری همه جورش را آزموده­ ای و از شادابی و سرخی شیمی وجود، فقط ظاهر را حفظ کرده­ ای، مردان سرخ لاابالی...تربچه های پوک! همه در سکوت فرو رفته­ اند و از ترس جیک نمی زنند. مرد لاابالی هم وسط داستان خشکش زده است و به سرانجام ناتمام خود می­اندیشد، در داستان­های دیگر و سه شنبه های دیگر. کسی نبود بچه ها... بریم؟ نه ترو خدا، قلب و معده­ امان پر شده از شعر و داستان. جانور درونمان خسته­ ست. ممکنه سوء هاضمه گرفته باشه. با خوب و بدش باید ساخت، چی... بسازیم؟ اوکی مستر. و سازها از جلد بیرون میآیند تا بسازند و جانشین کلمات شوند. اول آکوردئون و سه تار، بعد مادر تمام سازهای عالم... صدا. بچه­ ها چی بخونیم؟ مرا ببوس؟ و تو که هیچ سه شنبه­ ای کسی را از ته دل نبوسیده­ ای. رساتر از بقیه می خوانی:

در میان توفان هم پیمان با قایقران­ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان­ها

توفان در گرفته است یک جا، و همه دم گرفته­ اند، صدا در صدا... و همنوا شده­ اند در یک صدا:

دختر زیبا، امشب برتو مهمانم ، در پیش تو می مانم

تا لب بگذاری بر لب من

ساعت از نیمه شب گذشته است

 و

بوسه ها در راهند،

در سه شنبه های نیآمده،

سه شنبه های آرزو 

و تو آرزوی هیچ بوسه ی آخری را نداری

و همچنان منتظر  بوسه­ های آرزو

لحظه شماری میکنی

در ... سه شنبه­ ها!

21/10/88

روستای توریستی فشند

سرما 14درجه زیر صفر

علی­رضا مجابی

همیشه شادمان... عمو جون! (داستان بزرگسال)

آدم مگر ابلیس در پوستش رفته باشد یا در پوست ابلیس فرو رفته باشد که وسط یک روز گرم بهاری، از فاصله­ ی پانصد متری یک خیابان خلوت سر بالا، چشمش به دخترک بزک کرده­ ای در حاشیه­ ی خیابانی سرسبز بیفتد و به محض دیدن انگشتان ظریف و کشیده­ ای که برای توقف اتومبیل، مخصوصن به او اشاره می­کند، ترمز نکند! آن هم در انتهای یک روز کسل کننده که قرار است 150 کیلومتر راه بی آب و علف را طی کند و خودش را به محیط دل مرده و کسل کننده­ ی یک زندگی خالی و بی هدف برساند. با این همه وقتی دخترک اتو استاپی تو دل برو، در ماشین را باز کرد و بجای صندلی عقب، روی صندلی جلو، کنار دستم نشست و بعد از نگاهی تحسین آمیز به سر و ریش رنگ شده­ ام چشمکی پراند، به خودم گفتم، آهای عمو جان دماغ دراز متقلب که پوزه­ ی کار آزموده­ ات از یک کیلومتری عطر جنس مرغوب را استشمام می­کند، ابلیسی در کار نیست که در پوست تو فرو رفته باشد، بلکه تو خود ابلیسی که از میان هزار کرور مشغله­ ی بی صاحب روزگار، دلت را به مصاحبت با یک دختر خوشگل تو دل برو....خوش کرده­ ای سر صحبت را با او باز کنی! (باور کن خواننده­ ی گرامی نقطه چین را فقط از سر ادب و نزاکت گذاشتم، چون هر چه گشتم کلمه­ ای پیدا نکردم که قادر به توصیف اندام موزون و پر و پیمان دخترک وقتی در صندلی گرم و نرم اتومبیل فرو رفت باشد.)

دخترک آرایش غلیظی داشت و از آنجایی که به اندازه­ ی کافی زیبا بود و چهره­ اش نیاز به چنان آرایش شلوغی نداشت، آدم را بیشتر افسون خودش می­کرد:  

«مرسی که ترمز زدید،همسایه­ ها داشتن درسته قورتم می­دادند!»

خدای من آخر چطور می­شد آن هلوی آبدار را دید و هوس قورت دادنش را نکرد، ولی ندایی از درون، ته مانده­ ی اخلاق عصر طلایی، مثل خروس بی محل بر من ظاهر شد و دو دستی یقه­ ام را گرفت،آهای عمو جان حرمزاده­ ی بی چشم و رو، ای داراکوب نوک دراز نفس پرست ظاهر بین، شرم و حیا نداری سرانه­ ی پیری هوس خوردن نارگیل سخت سر و سخت پوست کرده­ ای؟این لقمه برای دهن تو گشاد است و ممکن است دندان­ های پوسیده­­ ات را بشکند! آخر ای دراز گوش وحشی بی تمدن...چرا تا چشمت به زنی می­افتد منقارت به لرزه در میآد، این چه رسم و آئین انسانیت است که تو را مچل خودش کرده است، شرم کن و به خودت بیا...ای کور دل ابله احساساتی! و تا به خودم بیآیم و به عالم انسانیت بی بو و خاصیت خودم برگردم، دخترک صاف رفت سر اصل مطلب و دیگر جایی برای پرسیدن وضع آب و هوا و سرما و گرما باقی نگذاشت:

«امان از این مردم بی چشم و رو، انگار کار و کاسبی ندارن صبح تا شب، زاغ سیاه آدمو چوب بزنن؟!»

از دهنم پرید گفتم : « از خدا بترس دختر جون، کدوم زاغ سیاه؟ بگو  کفتر چاهی، طاووس علیین... میترسم اگه همین حالا حرفتو پس نگیری، خداوند منتقم بیست ریشتر زلزله بفرسته سمت کره زمین، به خاطر این هوا نمک نشناسی؟!»

دخترک پوفی زد زیر خنده و با نمایش دو ردیف دندان سفید بی لک و پیس، به کل روزگارم را سیاه کرد. با ترس و لرز ادامه دادم:    

«حالا واقعن ناراحتی مردم بهت توجه دارن؟!»

دخترک خروشید:

«کدوم توجه؟ این بدبختا هیچوقت مورد توجه نبودن که بفهمن توجه یعنی چی؟ کافیه فقط یه خرده آرایش داشته باشی و لباست یه مثقال تنگ و کوتاه باشه،دیگه مگه ولت می­کنن بس که مزاحمت میشن و واسه­ ت بوق می­زنن؟!»

دخترک خوش آب و رنگ، لباس چسبان و نازکی پوشیده بود که در کل شامل یک دامن کوتاه کشی و جوراب شلواری مشکی بدن نمایی بود که اندام کشیده­ اش را سفت در خود قاب گرفته بود:

«حق با شماست، مردم عقلشون به چشمشونه، یه سانتی متر اون ورتر از دماغشون چیزی رو نمی بینن!»

نگاهی به دماغ دراز خودم در آینه انداختم و در دل به حرف خودم خندیدم. آخر اون دخترک لوند تو دل برو، به جز یک هیکل خوشگل مامانی چه چیز مهم دیگری برای توجه گرفتن از دیگران عرضه کرده بود که انتظاری غیر از آن را داشت؟! با این همه ترجیح دادم همچنان در قالب حرامزادگی غریزی مردانه­ ام باقی بمانم و با همسفر دلپذیرم خوش و بش کنم. آخر خوشی­ های زندگی که دم به دقیقه سر راه آدم سبز نمی­ شوند، به راحتی از دستشان داد. دخترک مثل یک رویای باور نکردنی زیبا بود و موهای طلایی روی پیشانی­ اش مثل آبشار نیاگارا برق می زد. وقتی تا آخرین حد حرامزادگی مردانه ژنتیکی­ ام شروع به دلداری اش کردم:

«خودتو با این حرفا ناراحت نکن، دختر به خوشگلی شما البته باید هم مورد توجه قرار بگیره،اصل اینه که خود شما به چه کسی توجه داشته باشی؟!»

چه حماقتی! راستش خودم هم از گفتن آن حرف تعجب کردم، یعنی عقل حکم می کرد خفه خوان بگیرم و از هم صحبتی با آن همنشین دلنشین لذت ببرم، اصلن به کسی چه مربوط مسافر دسته گل من به چه کسی یا چه چیزی توجه داشت، وقتی مثل آب خوردن بغل دست من نمک به حرام نشسته بود و زیباترین منظره­ ی هستی را جلوی چشمان کور شده­ ام در معرض دید گذاشته بود. دخترک پاک عقل از سرم پرانده بود:

«قصد فضولی نداشتم ، منظورم اینه که نباید به چیزهای کم اهمیت توجه کرد!»

دخترک تیز خودش را جمع و جور کرد و مثل ماده ببری خشمگین غرید:

«به من میگی کم اهمیت؟ منظورت چیه از کم اهمیت؟ روزی صدتا ماشین واسه­ ی من بوق می زنن، محل سگ­م بهشون نمیذارم، بد کردم سوار ماشینت شدم کچل الخناس. زود باش ترمز کن تا خودمو پرت نکردم پائین!»

و من تا به خودم بجنبم و ترمز زیر پایم را پیدا بکنم، دخترک مثل برق از ماشین بیرون پرید و خودش را تو بغل جوانک لاغر مردنی انداخت که موهای قرمزش را مدل فضایی درست کرده بود و موبایل به دست در گوشه­ ای از خیابان منتظرش بود:

«داشتم دیگه نا امید می شدم ، دو ساعته منو وسط خیابون کاشتی؟!»

دخترک از دور اشاره­ ای به ماشین لکنته من کرد و من شادمان از رودستی که خورده بودم برایش بوق زدم و دست تکان دادم ، دنده­ ی ماشین را جا انداختم و خیره به تابلو 150 کیلومتر تا .... ملالی که انتظارم را می­کشید راه افتادم.

عید آمد و ما لختیم! (عید شما مبارک!)

عید آمد و ما...لختیم

هر چی به بابا گفتیم

عیدی نداد به هیچکس

کفش و لباس ندوختیم

رفت سراغ قلک

پول که نداشت طفلک

بازم مثل قدیما

همون دمبک و دستک:

نه پول دارم ، نه پارتی

نه ملکی، نه باغاتی

قلک که پول نداره

به من چه دخلی داره؟!

گلدون و شمع و فنجون

سینی و آینه شمعدون

پول نمی­خواد این چیزا

تو خونه هست فراوون

سبزی باشه یا کاهو

سیب زمینی یا آلو

فرقی نداره خیلی

شله زرد و سمنو!

سکه خوب و ارزون

پاک شده درب و داغون

بی خیال مال دنیا

یه پک بزن به قلیون!

نه سنجد و نه ماهی

نه سبزی و نه شاهی

سرکه اگه نباشه

تحویل نمیشه سالی؟!

سنگ و زدم به شیشه

بزغاله... گاو نمیشه

حسنی دو چشمش بازه

با حرف که خواب نمیشه

خوش به حال فرنگیس

پلو می خوره با دیس

از پرخوری می ناله

زده رو دست بلقیس

مملی بی قواره

از خوشگلی بیزاره

بس که شیرینی خورده

دایم تنش می خاره

باباش یه حجره داره

درست سر بازاره

تو کار خوارو باره

پول روی پول می زاره

بابای من ولی بناست

زمستونا بی کاره

بعضی وقتا بی خودی

از همه چی شکاره

هر وقتم که بی کاره

یه دفعه جوش میآره:

پوله که پول می آره

بازم بگو نواره؟!

هاجستیم و واجستیم

پولی چیزی نجستیم

واسه لباس عیدی

قلک ها رو شکستیم.

گامبی...گاوی که زیاد می دانست!

گامبی نگاهی به دور و اطرافش انداخت و کنار جاده توقف کرد. بقیه سرشان را پائین انداختند و دنبال هم حرکت کردند. ولی آن ها که پرنده نبودند...گاو بودند و از شانس بد، آن روز این موضوع ساده را فراموش کرده بودند!

تا....ماشینی با سرعت روی جاده ظاهر شد و اهمیت موضوع را به آن ها یادآوری کرد:

«بوق ق ق ق ق ق ق ق...درق!»

از همان روز گامبی با ترس و لرز دنبال بقیه دوستانش راه رفت.

یک روز گامبی در حال گذشتن از کنار مدرسه­ای بود که با گوش های خودش شنید، معلم مدرسه داشت در باره­ی فواید گاو برای بچه ها صحبت می­کرد...در باره­ی شیر، گوشت، پوست و...بقیه­ی چیزهای گاو!   گامبی خیلی غصه خورد، وقتی فهمید معلم چیز زیادی در باره گاوها نمی­دانست و از آن روز به بعد یک کلمه هم در باره­ی خودش حرفی نزد، گامبی...گاوی که فواید دیگری هم داشت. 

گامبی نه زیاد می خورد و نه زیاد ماغ می­کشید...و اصولن از هیچ چیز زیادی دل خوشی نداشت. گامبی تمام بدبختی گاوها را در زیاد بودن چیزها می­دانست... از جمله زیاد گاو بودن!

گامبی لرزشی به پوستش انداخت و اول از هر چیز تصمیم گرفت به زندگی­اش سر و سامانی بدهد. گامبی... گاوی که در راه خودش سم بر می­داشت!

گامبی رفت سراغ گاوهای اجداد، تا از سرگذشت همه جور گاوی اطلاع پیدا بکند. گاو گوشتی، گاو شیر ده، گاو قربانی! گاوهای مقدس... و مقدس­های گاو. دردسر ندهم، انواع و اقسام گاو!

گامبی خودش را جمع و جور کرد و رد کارش را گرفت، دنبال گاوهای رنگ به رنگ. زبر و زرنگ. گاوهای بالدار...خوش خط و خال. دیگر نه مثل سابق زود از کوره در می­رفت و نه با دیدن هر چیز بی ارزشی دم تکان می­داد. گامبی کمتر از گذشته شیر می داد، در عوض سریع تر از همیشه شخم می­زد. شیارهایی به ظرافت خطوط کف دست!

گامبی وقتی به مزرعه رسید ماغ بلندی کشید:

«ماغ غ غ غ غ غ غ غ !»

گامبی...گاوی که زیاد می دانست و برای اولین بار از زیاد خوشش آمده بود!      

المیرای... سربه زیر!

الی... هیچوقت ماه و ستاره­ها را در آسمان ندید.

الی بچه­ی سربزیری بود.

الی... یک بار هم از شاخه­ی هیچ درختی بالا نرفت.

الی خیلی بچه­ی سربزیری بود.

الی... یک ذره هم زنگ املا سرش را از روی ورقه­ بلند نکرد،

الی در همه حال بچه­ی سربزیری بود.   

الی... نه هیچ بادبادکی هوا کرد، نه کبوتری به آسمان فرستاد.

الی خیلی خیلی بچه سربزیری بود.

تا یک روز، قیژ...قاژ...ژژژژ...ویژژژژ!!!

هی الی...مواظب اون بالا باش!

حالا دارم از غصه می­میرم.

الی... زیادی بچه­ی سربزیری بود!

آوازه خوان نه...آواز! ( داستان برای کودکان بزرگ سال!!!)

هانی... عاشق موسیقی بود و چشم بسته، سی و پنج تا آواز را از بر می خواند، پدر و مادرش ولی... نه!

هانی... بعضی وقتا هم عاشق نقاشی بود و تا آن روز، بیست و پنج تا تابلو از صورت آدم­ها و چیزهایی که خودش دوست داشت کشیده بود، پدر و مادرش ولی...نه!      

هانی... داستان جوجه اردک زشت و سیصد و پنجاه و پنج تا داستان دیگر را هم تا آن موقع خوانده بود و بعضی داستان­ها را کاملن از بر بود ، پدر و مادرش ولی...نه!

تا روزی که حرف، فقط حرف پدر و مادرها شد و کتاب « آن چه را که فقط من دوست دارم!» سی و چند بار تجدید چاپ شد و به عنوان کتاب لازم و مفید سال شناخته شد، البته برای پدر و مادرها... بچه ها نه!

و... هانی طفلکی از هر چه کتاب و نقاشی و فیلم بود دست کشید و رفت سازمان ناسا، مهندس هوا و فضا شد، برای پز دادن پدر و مادرش...خودش ولی نه!

تا جایی که یادم هست، سال ها قبل کتابی در باره­ی یک پرنس کوچولو و سیارات کوچک آسمانی دیگر نوشته شده بود و عجیب مرا یاد دوست گمشده­ام هانی کوچولو می­انداخت....پدر و مادرش ولی نه!

 داستان شاهزاده­ای که برای پیدا کردن آرزوهای گمشده­اش قدم در سیاره­ای ناشناس گذاشته بود و در به در به دنبال کسی می گشت که با او دوست بشود و برایش عکس یک گوسفند بکشد، شکل گوسفندی که پدر و مادرش دوست داشتند...البته که نه!

عمو عزیز...آرتیست واقعی سینما!

برای عمو عزیز مهربان که حالا دیگر فیلم بازی نمی کند... ولی همچنان عاشق سینه چاک سینماست.    

عمو عزیز اولش ورزشکار بود، بعد عاشق سینما شد. آن قدر عاشق که حاضر شد حتی در نقش کتک خور فیلم هم ظاهر بشه! عمو عزیز در اصل کتک خور عشقش به سینما بود... وگرنه کتک زن فیلم که هیچ، کارگردان و فیلمبردار و بقیه­ی سینماچی های عالم واقع هم، ورقه­ی یک مشتش نمی­شدند!

عمو عزیز خیلی با خودش کلنجار رفت تا موقع کتک خوردن توی فیلم­ها مثل کیسه بوکس دور خودش غلت بخوره و جیکش در نیآد. آخه بین خودمون باشه عمو عزیز علاوه بر سینما، عاشق سهیلا هم بود و کتک خوردن از دست هر کسی جلوی چشم سهیلا، برایش کنفی داشت!

سخت ترین تصمیم زندگی عمو عزیز، روزی گرفته شد که نشست با خودش حساب کرد،بالاخره چی؟ عشق به سهیلا یا عشق به سینما، کدوم یکی برایش مهمتر بود...و چیزی که اصلن ازش سر درنیآورد این بود که بی برو برگرد، این­ دو رقم عشق­ در هم گره خورده بود و عمو عزیز درست به همین دلیل سال­ها توی فیلم­ها کتک خورده بود!

عمو عزیز بیست و چهار فیلم دیگر هم بازی کرد و چپ و راست، از همه طرف توی فیلم­ها کتک خورد. تا روزی که بالاخره سهیلا کفرش درآمد، عمو عزیز را ول کرد و عاشق یکی از کتک­زن­های قلابی فیلم شد!  

نه عمو عزیز و نه کارگردان فیلم و نه اون­هایی که عمو عزیز سال­ها کیف پولش را از جیب درمی­آورد تا عکس چهره و اندام زیبای خودش را در جوانی به آن­ها نشان بدهد، هرگز نفهمیدند که عمو عزیز آرتیست واقعی فیلم­ها بود!       

زندگی...سگی! (داستان کودکان)

جسی دمش را روی کولش گذاشت و استخوانی را که لی­لی مخصوص ناهار جلویش گذاشته بود، نیمه کاره ول کرد:

«هاپ هاپ... از دل و دماغ افتادم. سیر شدم از زندگی؟!...چقدر استخون گاز بزنم، لنگ و پاچه بگیرم.لعنت به این زندگی؟!»

لی­لی فکری کرد و چوب بستنی را که در حال مکیدن بود، گذاشت تو دهن جسی:

«کی گفته استخون گاز بزنی؟ لنگ و پاچه بگیری؟ بفرما بستنی نوش جون کن، زعفرونی دوست داری یا وانیلی؟ پای سیب هم میتونی گاز بزنی بجای بستنی!»

جسی ولی از جایش تکان نخورد و هاپ هاپ­ش هم به کل بند رفت:

«من فقط جسی­ام، نمی­تونم پای سیب و بستنی بخورم. چرا کسی زنجیر منو باز نمی­کنه...پاهام خواب رفته از خستگی؟!» ­

هستم هنوز ....عمو جون!

احساس باغ دارم ، احساس نو دمیدن

احساس یک پرنده در اوج پر کشیدن

در منتهای حیرت، دستان سبز عشقم

انگشت ها به کار جامه به تن دریدن

ای نفس سبز هستی، سرشار رویشم کن

تکثیر کن جوانه، بی ترس پژمریدن

من عمر این زمینم ، آغاز برگ و برکه

در گردش نگاهی از تو به تو رسیدن

ای چشم ناز گردان، چشمم تو باز گردان

از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن!

(از شعر دستان سبز عشق، سروده­ی غزل تاجبخش نازنین.

با...آرزوی بقای عمر همیشه سرسبزش.)

گذشتم و گذشت، دوری از یار و دیار سرزمین مجاز! و رفتم و آمدم، همچنان با هزار و یک تمنای غیر مجاز!!! (یه نمه فیس بوک، تیوتر، یوتیوپ...بدون فیلترینگ و جرم رایانه­ای؟!) و شرمنده از عزیزانی که دعوتنامه فرستادن و موفق به تماس با هیچکدام نشدم و چراهایش همه بماند برای ثبت در دل تاریخ...که دل محرومیت کشیده­ی من، در چند ماه گذشته... لک زده بود برای یک شماره تلفن ثابت؟! خبر سلامتی از دوست و آشنای حقیقی بگیرم، دوست و رفیق وبلاگی سر جای خود! و نمیدانم اگر همسایه­ی نازنینم با 250 متر کابل ده زوج خرید آزاد و به هزینه­ی جیب مبارک، سر تیر برق نرفته بود تا فیش بی خاصیت اداره­ی مخابرات را به شماره گیر تلفنم وصل کند، تا چند سال دیگر باید بی تلفنی می­کشیدم و بی وبلاگی! تا چشمم کور می­شد و دندم نرم، میان این همه شغل نان و آبدار و چرب و چیل بخر!!! و بفروشی، به نوشتن رو نمی­کردم و کار فرهنگی...مجبور به کوچ اجباری به سرزمین های ناشناخته شوم. که آی امان، آی امان، چه دردناک و اندوهبار است مقوله­ی فهمیدن، و صدبار سخت­تر و غمگنانه­تر از آن... حکایت نفهمیدن! تا گور به گور بمانی و پرت و پلا بیفتی در میان جماعتی نادان و سفیل و سرگردان! و حالا چقدر خوشحالم که این چند ماه (ساده­دلی را ببین که فکر کرده بودم چند هفته؟!) گذشت و گفتار از سر گرفته شد، به امید دیدار. یا شاید بهتر بگویم در آرزوی دیدار.(کی؟ کجا؟ نمیدانم... چون دیگر نه کافه کتابی مانده است و نه کافی شاپ اهل کتابی، که فارغ از وابستگی­ روزمره، دلبسته­اش باشی و به سلامتیش چند قلپ کتاب نوش جان کنی!)

با این همه هستم و هست دلخوشی هایم هنوز، کمکی دور... ولی همیشه نزدیک دل پر جوش و خروش عالیجناب دوست!

به قول اقبال لاهوری:

ساحل افتاده گفت، گر چه بسی زیستم

آه نه معلوم شد، وای که من کیستم.

موج زخود رفته­ای تیز خرامید و گفت،

هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم!

بای بای ...عمو جون!

دوری از دوست، بخصوص از نوع مجازی سخت است و ناگوار... خصوصن دوست ساکن وبلاگ که بی واسطه­ی عالم واقع(حساب و کتاب و مالکیت بر اشیاء و عالم ماده!)دوستش داشته باشی و دوستت داشته باشد...ولی چاره­ای باقی نیست جز چند هفته­ هجران!

برمی گردم...بزودی با تغیرات اساسی و به روز خواهم شد، احتمالن هر هفته؟!    

سرباز... تا جایی که ممکن بود! (بلک کمدی...کافه داستان!)

برای امیدعزیزم و ... دیگر دوستداران خدمت سربازی؟!   

مو لر بلیط خورم

هفت سال چوپونم گر برنم اجباری(در گویش لری به معنای سربازی!!!)

مو مشق ندونم مندلی ...شیر علی مردون!

گروهبان فریاد زد:

«قدم آهسته...بشمار یک!»

سربازها تیز قدم­هایشان را بالا بردند و تا جایی که ممکن بود، محکم به زمین کوبیدند. الی من که همان موقع شلوارم جر خورد و از ترس نه پایم را بالا نبردم و نه محکم به زمین کوبیدم. نه فقط از ترس! از ترس به اضافه­ی آبروریزی از ترس، آخر من هیچ­وقت شلوارم پاره نشده بود و از دوخت و دوز سرشته نداشتم!

گروهبان بلندتر فریاد زد:

«تفنگ­ها به جلو...پیش فنگ!»

سربازها مثل برق تفنگ­ها را جلو بردند و تا جایی که ممکن بود، محکم با کف دست به قبضه­ی تفنگ­ها کوبیدند. الی من که از ترس تفنگم افتاد و درست همان موقع، دل و روده­ی هر دویمان ریخت روی زمین. نه فقط از ترس! از ترس به اضافه­ی... دست­پاچه شدن از ترس! آخر من هیچ وقت تفنگ دست نگرفته بودم و تا جایی که ممکن بود، از جنگ و خدمت سربازی فرار کرده بودم!

گروهبان این دفعه خیلی آرام گفت:

«راحت باش... پنج دقیقه بعد از نو شروع می­کنیم.»

پنج دقیقه­­ بعد از ده دقیقه حواس پرتی من که ناغافل رفته بودم تو عالم هپروت! هپروت هپروت فقط نه، هپروت به اضافه­ی خلسه­ی عالم هپروت، آخر من هیچوقت روی آسایش ندیده بودم و تا جایی که ممکن بود به جز پیرمرد مریضی به نام آقای آسوده، هیچ رقم آسوده­ی دیگری به چشم ندیده بودم!

گروهبان سوت بلندی کشید و تا جایی که ممکن بود داد زد:

«خونه­ی خاله­س یا خدمت سربازی؟!»

بعد به همه­ی سربازها فرمان داد:

«کلاغ پر!»

و مخصوصن زیرگوش من شروع کرد به سوت زدن و تا جایی که ممکن بود داخل سوتش دمید، طوری که گوش هایم هیچ صدایی نشنید الی صدای سوت... و تا چشم باز کردم، در مقابل لوله­ی دراز و سیاه یک دستگاه توپ از کار افتاده­ی قدیمی قرار گرفتم، که مثل هیولایی ترسناک کمین کرده بود و آماده­ی بلعیدن من بود. خاموش و بی صدا... بدون صدای سوت!

 گروهبان دستور خبردار داد و برای تنبیه من اشاره کرد تا جایی که ممکن بود، با سر وارد لوله­ی سیاه توپ شوم و تا سوت نزده بیرون نیآیم!

کاری که مجبور به انجامش شدم و تا جایی که ممکن بود.........در دود و تاریکی محض فرو رفتم!

همه جا مثل شروع جنگ جهانی دوم، تیره و تار بود و بوی باروت و خون می­داد. وقتی مثل سربازهای تازه وارد شروع به شمردن زمان کردم و تا جایی که ممکن بود، گذشت زمان واقعی را از یاد بردم. گذشت زمان فقط نه، گذشت زمان به اضافه­ی فراموش کردن گذشت زمان. آخر من بیشتر از ده دقیقه از زمان عقب افتاده بودم و سر رشته­ای در متوقف کردن زمان واقعی نداشتم!

یک دقیقه، یک ساعت، یک روز، یک ماه، یک­سال...گذشت و از سوت گروهبان خبری نشد. شروع به شمردن بقیه­ی جنگ­ها کردم­ و تا جایی که ممکن بود هیچ جنگی را از قلم نیانداختم، شاید زمان بگذرد و سوت پایان گروهبان به صدا دربیآید. جنگ دو کره،جنگ دو ویتنام، جنگ ایران و عراق و بقیه­ی جنگ­ها...ولی از سوت گروهبان خبری نشد که نشد و جنگ­ها تا جایی که ممکن بود، پشت سر هم ادامه پیدا کرد. جنگ هند و پاکستان،جنگ اعراب و اسرائیل....مغزم به کل تعطیل شده بود و تا مرز خفگی کامل پیش رفت، از فشار سال­ها آتش و دود، ولی از لوله­ی توپ صدا درآمد از سوت گروهبان نه!

گوش­هایم را تیز کردم و تا جایی که ممکن بود، همچنان منتظر سوت پایان جنگ­  شدم. بی­فایده! چون نه از صلح خبری بود و نه از پایان دوران سربازی!

تکانی خوردم و سعی کردم تا جای ممکن به آن وضع خاتمه بدهم. سوت گروهبان شاید هیچوقت به صدا در نمی­آمد و جنگ و خدمت سربازی تا آخر دنیا ادامه پیدا می­کرد!

خودم را از لوله­ی توپ بیرون کشیدم، تا جایی که ممکن بود... و دنبال سوت گروهبان گشتم. گروهبان خیلی وقت بود از آنجا رفته بود و دیگر سوتی نزده بود...سوت پایان زنگ تنبیه ... تا جایی که ممکن بود!

دوست داشتن به زور چماق...عمو جون!

روز سوم زخم سیاه تر شد، بزرگتر از سیاه زخم! و پیشانی آبی بنفش زیبا جون جایش را داد به چند ردیف خراش سبعانه­ی ماندگار!

عصا زنان دنبالش دویدم:

«چی شده عمو جون... زبونم لال تصادفی چیزی کردی؟!»

زیباجون مستاصل روسری­اش را پائین کشید، زخم را استتار کند... بعد  مگس کش دستی را برداشت، دنبال خرمگس مزاحمی که دایم زیر گوشش ویز ویز می­کرد:

«شترررق... با جابری درگیر شدم. جانور زورگو... زبونم مو درآورد بس که گفتم دوستش ندارم، چیزی عایدش نمیشه از حرف زور!»

جابری عاشق زیباجون بود، و زیبا جون... فرامرزی را دوست داشت. جابری حتی تو توالت شرکت هم ول کن زیبا نبود، هر جا می­رفت مثل سایه تعقیبش می­کرد:

«کور خوندی...خیالت میذارم کسی دستش بهت برسه. از بند همین فلاش تانگ آویزونش می­کنم ر... یادش بره مادام العمر!»

زیبا جون نفس راحتی کشید، باقیمانده­ی خرمگس را روانه­ی سطل آشغال کرد:

«دوست داشتن دلیل لازم داره، بی دلیل که نمیشه کسی رو دوست داشت عمو جون!»»

چند روز پیش که جابری سر راهم ظاهر شده بود و از من تقاضا کرده بود کمک کنم زیبا جون دوستش داشته باشه!!! مخم سوت کشیده بود از شنیدن آن حرف، و هر چه شاپو برایش وارونه کرده بودم، عصا زیر چونه­ش گرفته بودم، بفهمه... زیبا دوستش نداره، سیفون قلبش رو بکشه و خلاص! فایده نکرده بود، سه شماره... برگشته بود سر فاضل آب!!! اول و تهدید کرده بود به شکستن و بستن:

«منو دوست نداره؟! غلط کرده دوست نداره! اصلن مگه دست اونه دوست داشته باشه یا نداشته باشه؟؟!!! از من بهتر کی گیرش میآد زنیکه­ی ناقص العقل ناقص العلاقه؟ این دفه زر...بزنه، دندوناشو ریختم تو دهنش!!!»

هر چه گفتم، دوست داشتن و دوست نداشتن... حق هر کسیه. آدم از هیجده به بالا مسئولیت پذیره، تشخیص میده چاه رو از آه... زدن و کشتن مال عصر حجره و پارینه­ی سنگی!!! دوست داشتن شرایط لازم داره عمو جون. جابری ولی کوتاه نیآمد، مثل شتر دو کوهان سر حرفش باقی ماند:

«دلیل نداره منو دوست نداشته باشه، خوشگل نیستم که هستم، دکتر نیستم که هستم. حیف به سیاست و این جور چیزا علاقه ندارم، وگرنه تا حالا صد بار رئیس جمهور!!! شده بودم.

همه جور زوری شنیده بودم، الی عشق ورزیدن به زور!!! و زن کسی شدن و زنی چیزی شدن به زور!!! در هیچ فیس بوک و آدینه بوکی هم همچین چیزی نه دیده بودم و نه شنیده بودم...تا آن روز! طفلکی زیبا هم دست آخر ناامید از هرگونه مبارزه­ی بدون خشونت، متوسل شده بود به گیس کشی و زور! و سر و زلف سالم باقی نگذاشته بود برای خودش و جابری زورگو:

«دوستت دارم عزیزم...به زور؟! قلبتو نمی­شکنم، جز با چماق زور! عاشقتم با هر ضرب و زور! این شکل جدید دوست داشتنه، دوست داشتن به ضرب چماق عمو جون...دوست داشتن با توسل به زور!!!»

اینجا شیطون بازاره عمو جون!

چند وقت پیش سری زدم به بازار اتومبیل کیانمهر ، جایی واقع در ضلع غربی زندان قزلحصار درکرج، معروف به "شیطون بازار" و با دلال های  عجیب و غریبی با ظاهر مذهبی برخورد کردم که علیرغم سر سوزنی معرفت و شناخت دینی، به اسم خدا و پیغمبر دست به هرکاری می زدند، برای فروش اجناس بنجل! آدم هایی که راست راست تو چشمت نگاه می کردند و هزار جور قسم و دورغ و تقلب تحویلت می دادند، به قول خودشان برای رونق بازار!!!(کدام بازار؟) و جالب اینجا بود که واقعن به آن رقم برداشت از مذهب اعتقاد قلبی راسخ داشتند و بنظر نمی رسید که از دروغی چیزی احساس گناه بکنند؟! این داستان از آنجا آمده است و ضمن احترام به عقیده­ی دینی اصیل، آسیب شناسی این مقوله را گوشزد کرده است 

 

گفتم: « مدل عمو جون؟»

طرف لنگ قرمز گل گردنش را چرخی داد و گفت:

« آخر 69 ولی ماشین در حد صفره پدر جون!»

گفتم :«زمان فضایی! یا بیست سال به وقت کره­ی زمین محاسبه کردی عمو جون؟»

طرف تیز پرید وسط داشبورد، دعای جلد شده­ای را برداشت تند و تند شروع کرد به بوسیدن:

«آقا امام زمان نگهدارش باشه، 69 یا 89 چه توفیری داره؟!»

دستی به ستون جلوی ماشین کشیدم و انگشتم در حفره­ی رنگ شده ای که با شبرنگ براق "توکلت علی­اله" پوشیده شده بود فرو رفت:

«بنظر میآد چپ شده­س، لااقل صاف و صوفش می کردی عمو جون؟!»

طرف با سبیل هایی شل و آویزان که نشان می داد حسابی رو دست خورده، رفت به سمت تودری ماشین و این بار با کتاب دعای دیگری برگشت، علاوه بر بوسیدن، به قول خودش خط و خش جلد دعا را هم روی تخم چشم­هاش گذاشت:

«چپ نه ...فقط یه خراش جزئیه،سنگ ریزه روش افتاده جون دادش!»

زدم زیر خنده:

«سنگ ریزه یا شهاب آسمونی؟ یه طرف ماشین صاف شده عمو جون!»

طرف رفت تو لک، شروع کرد به آسمان ریسمان بستن:

«ننه­ی منم یه روز صاف و صوف بود، آدم از روزی که به دنیا میآد کیلومتر می­اندازه چه برسه به ماشین؟!»

گفتم:«بیمه؟»

اشاره کرد به خط نوشته­ی زیر سپر:

«نخوندی... "بیمه با ابوالفضله" پدر جون!»

گفتم :«لاستیک؟»

اشاره کرد به چند عدد خرمهره­ی رنگ به رنگی که با یک تکه سیم به رینگ جلوی ماشین بسته شده بود:

« "دخیلتم یا باب الحوائج"،لاستیک هاش مثل قلب خودتون صاف صافه پدر جون!» 

گفتم:«سیستم چی داره؟»

دکمه­ی ضبط صوت را روشن کرد و صدای سینه زنی از تک بلندگوی جلوی ماشین بلندشد:

«استریو فونیک چهار باند...مجهز به سی دی چنجره پدر جون!»

درب جلو خوب باز نشد، درب عقب کامل بسته نشد و کاپوت ماشین به کل در هوا شناور شد، مثل تکه استخوان فیلم راز کیهان که در خلاء به حال خودش رها شده بود!

چند بار استارت زدم تا بالاخره ماشین روشن شد و موتور شروع کرد به زوزه کشیدن.  

گفتم:«موتورم که مرخصه. این سر و صداها چیه عمو جون؟»

طرف این دفعه زد به صحرای کربلا و دعای زیارت عاشورا:

«این چیزا که پرسیدن نداره؟ ناله­های دل زینب!!!»

فول هاج و واج به طرفش برگشتم:

«سینه زنی رو نمیگم، به گمونم زوزه­ی بلبرینگ دینامه!»

طرف حسابی چهارشاخ شد و کره کره را به کل پائین کشید:

«هری... پائین تا حسابتو نرسیدم، قیافه­ت داد می زنه خریدار نیستی!»  

گفتم:«خریدار چی؟ هنوز که قیمت نگفتی عمو جون؟!»

طرف بر افروخته صندوق عقب ماشین را باز کرد، تایلور به دست به طرفم آمد:

«فکر کردی دو ساعته دارم واسه­ی عمه­م روضه میخونم، خریدار اگه بودی یه نگاه به دعای "توسل " روی داشبورد مینداختی و معامله تو با خدا جوش می­دادی؟؟!!»

گفتم:«من خریدار ماشینم و فعلن با شما طرف حسابم. چرا بی­خودی پای خدا رو می­کشی وسط، خریدار ماشین خوب و سالم...یا به قول شما قربتن علی­اله!»

طرف ولی زد به سیم آخر و  رک و راست و بدون نقاب گفت:

«من صبح تا شب خواهر مادر ملتو.....حالا تو می­خوای خواهر مادر منو...!»   

تا به خودم بجنبم، عصایم افتاد و شاپویم روی زمین چپه شد، وقتی زیبا جون مثل همیشه از آسمان رسید، قیژژژژژژژژی ترمز زد، سر بزنگاه مرا از شر جن و انس روی زمین نجات داد:

«ماشین سالم کجا بوده؟ به اینجا میگن شیطون بازار، گل گیر رنگ شده رو به جای شمشیر امام حسین به آدم قالب می­کنن عمو جون! »        

ژو ژوی نادان..!. (داستانک)

ژوژوی (جوجه تیغی) نادان شب و روز مشغول تیز کردن تیغ­هایش است.

 او با هر چیز نرم و لطیفی در دنیا دشمن است و به طرفش تیغ پرتاب می­کند، از بوته پنیرک بگیر تا...قوزه­ی پنبه و چوب پنبه­ی در بطری!

 ژوژوی نادان نه از هزار پا دل خوشی داره، نه از کرم ابریشم و به جز سوسمار وحشی و سنگ پشت دریایی، هیچ کس را داخل آدم حساب نمی­کنه رو کره­ی زمین!

ژوژوی نادان حتی از مار آبی و خرگوشم بیزاره و اگه دستش به آسمان برسه، ابر سالم باقی نمی­ذاره­، همه چیز را پاره پوره می­کنه با تیغ هاش!

من نود و نه در صدر مطمئنم، اگه به دست ژوژو باشه، سه شماره بادکنک­ دختر سید جوادم سر به نیست می­کنه که تازه خوابش برده، به زور دو تا آمپول و سه قلپ شربت سینه! آن یک درصدم به این خاطر نمیگم که حالا ژوژو تک و تنها شده، با تیغ­های دراز و بی­قواره­ش...و هیچ حشره­ی دانایی رد نمیشه از یه کیلومتری پوزه­ی درازش، کمک کنه ژوژو نمیره از گرسنگی­ و نجات پیدا بکنه از این همه نادانی!    

 

سالی نو برپا کنیم عمو جون!

زیبا گفت: « سال نو مبارک عمو جون، سال پر باری داشته باشین!»

دو دستی به دسته­ی عصا تکیه دادم و به سختی از جا بلند شدم:

«پر بار نه زیبا جون... هنوز زیر بار پارسالی­ام!!!»

سالی بدون بار (فشار بار هستی و نیستی­های ناخواسته­ی بعدش) و بدون غم و غصه براتون آرزو می­کنم!

 

ضربدر 2 به اضافه ی 1  

خندیدن ممنوع!!! کتاب طنز وبلاگی (طنز . دات .کام) تالیف رویا صدر توقیف شد؟!

.کتاب طنز وبلاگی، حاصل  دو سال تلاش مستمر و پیگیر رویا صدر (بی بی گل!) توقیف شد. این کتاب که یکی از کاملترین و بی عیب و نقص ترین پژوهش­های چند سال اخیر در زمینه­ی طنز و اولین کتاب جامع طنز وبلاگی ایران است که در 179 صفحه، قرار بود از طرف نشر چشمه راهی بازار کتاب شود و به لطف مسئولین وزارت ارشاد و اداره­ی فخمیه­ی کتاب(بخوان اداره­ی سانسور کتاب!) متوقف شد و به سرنوشت غم انگیز کتاب­های مستقل دیگر و نویسندگان آزاد (و نه دولتی) این سرزمین گرفتار آمد. با تشکر فراوان از زحمات بی دریغ بانوی طنز ایران، در فراهم کردن این مجموعه­ی بزرگ و انتخاب یکی از طنزهای وبلاگ اینجانب (عکس فوری!) در بخش طنز داستانی(صفحه ی ۷۰و 71)... نسخه ی پی . د. اف  کتاب ( لینک دایم کتاب از طریق وبلاگ بی بی گل) در اختیار علاقمندان طنز قرار می گیرد:

برای مشاهده  اینجا کلیک کنید .   

شادباش به کوشندگان رفع هر نوع تبعیض از حقوق زنان!

8 مارس روز جهانی زن!

        مبارک باد!

حالا که رسید به سبزه، هر چی بگی می ارزه؟! (کافه طنز!)

برای لادن جمالی عزیز... و دوستداران داستان­های عمو جون!

«سفید سفید صد تومن (این آهنگ مال چهل سال پیشه، شما به نرخ روز حسابش کنین!)

سرخ و سفید سیصد تومن

حالا که رسید به سبزه

هر چی بگی می ارزه!!!»

گفتم: «سبزه فقط نه عمو جون، یه وقت خدایی نخواسته روزگارتون سیاه میشه!»

عمو جون ولی ول کن نبود و همه چیز را فقط سبز می دید، سبز...سبز! مخصوصن از وقتی چشمش افتاده بود به شال سبز و کوتاه زیبا جون:

«سبزه کشمیر ما، دلدار شیرین ما

یا بیا بریم به خونه­تون،

یا بیا به خونه­ی ما!» (2 بار تکرار به نرخ قدیم برای بدست آوردن جیگر سرخابی صغرا خانوم!)

صغرا خانوم ولی خودش را جمع و جور کرد، کاکلش را فرستاد زیر روسری:

«مگه شهر هرته، همین جور پاشم بیآم خونه­ی شوما؟!»

قاه قاه زدم زیر خنده:  

«من که بهتون گفتم عمو جون، هر سبزی سبزه نیست، پای عملش برسه... دوا گلی از آب درمیآد!»

عمو جون ولی شال سبز زیبا جون بد جوری چشمش را گرفته بود، چهار زانو نشست پشت میز کافی شاپ، آن قدر در باره­ی شناخت و ماهیت ازدواج حرف زد که چشماش سیاهی رفت:

«دوستی یعنی انتخابات آزاد،هر وقت کسی رو نخواستی...هری، خداحافظ شما! عشق و ازدواج ولی بعضی وقتا یعنی توتالیتریسم بدخیم احساسات! شانست نگرفت، باید تا آخر کار ناقص العضو بسازی!!! آدم عاقل که دست و پاشو نمیذاره تو پوست گردو!»

سلطنت خانم، مادر خانم دکتر هم از راه رسید و از پشت عینک نه و پنج دهم آستیگماتش،شروع کرد به فیلترینگ جنسیتی داستان:

«مرد هم... مردهای سابق. زن که باقلوا نیست، اول یه خورده بچشی بعد یه جعبه سفارش بدی!!! یه بار چشیدی کفایت می­کنه...تا آخر عمر!»

عمو جون هم که تو بحث حسابی دو دره شده بود، شاپویش را کرد نوک عصا:

«بستگی به تاریخ مصرفش داره، بعضی آدما(زن و مرد) مثل آدامس خروس نشانن، یه بار بجوی مزه­شون رفته، باید تا آخر عمر بجاشون فقط دهن تکون بدی، بجای آواز خوندن!»       

صغرا خانم درآمد که: «از همین اول گفته باشم، ما اینجا دمکراسی و مزه و باقلوا نداریم، زن یکی...خدا یکی!!!»

سلطنت خانم هم بجای دخترش شروع کرد به دهن زدن:

«بچه­م راست میگه، زندگی زناشویی، یعنی عقد و اخوت مادام العمر مطلقه­ی آسمانی!»   

عمو جون ولی عصایش را به زمین چسباند:

«مادام العمر مطلقه نه...بعضی وقتا مادام العمر م..ط...ل...قه؟!(تشدید در اینجا یعنی همان یک بار مصرف!)»

همان موقع سبزی فروش محل ظاهر شد و بلندگوی وانتش را روشن کرد:  

«سبزی پلو...سبزی آش!»

عمو جون هم به صغرا خانوم چشمکی پراند:

«مادام العمر منتظر... باش!»  

داستان کودکان... (به باغ وحش ما خوش آمدید!)

لی­لی سری به باغ وحش زد و با ترس و لرز از کنار قفس شیر گذشت، شیر سالها بود که رنگ جنگل را به چشم ندیده بود و دنبال کسی جست و خیز  نکرده بود...شیر به زور خودش را تکان ­داد، تا مامور باغ وحش زیرش را رفت و روب کند. دم شیر سر جایش نبود!

لی­لی از کنار قفس خرگوش ها گذشت و پاهایش از تعجب ایستاد. هیچ خرگوشی از دیدن او، ورجه ورجه نکرد و خرچ و خرچ به هویجی گاز نزد. دندان خرگوش­ها سال­ها بود که از کار افتاده بود.

لی­لی سوار فیل شد و  به دمش دست کشید، فیل به سختی از جا بلند شد و به خودش تکانی داد. هیچ کجا آبی پیدا نکرد، با خرطومش زمین را آبپاشی کند. یک وجب خاک روی عاج سفیدش نشسته بود!

لی­­لی با خودش فکر کرد، چرا از هیچکس کاری ساخته نیست و همه ماتم گرفته اند؟! تا چشمش به یک قفس خالی در زیرزمین باغ وحش افتاد و چند تا عاج فیل...و هویج گاز نزده کف قفس افتاده بود. لی لی حتی دم شیر را هم پیدا کرد. دم شیر از میله­های قفس آویزان شده بود و روی میله­ها یک تابلو رنگ و رو رفته نصب شده بود... به باغ وحش ما خوش آمدید!!!    

 

دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه! (داستانک4)

گنجشک جلوی چشم­های هاج و واج گربه ظاهر شد و فکر کرد سگ است!

سگ با دم نرم و نازکش سبیل های دراز گربه را نوازش کرد و فکر کرد مرغ است!

مرغ یک شتر به اول اسم خودش اضافه کرد و فکر کرد شتر مرغ است!

و بقیه­ی حیوانات هر کدام فکری در باره­ی خودشان کردند­...تا نوبت به موش کور رسید.

موش کور از سوراخش بیرون آمد و تا چشمش به دنیای شیر تو شیر دور و برش افتاد، ترجیح داد همچنان موش کور باقی بماند و به سوراخش برگشت!