دلم


حرمت نگه دار گلم که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است

میراث من،نه به قید قرعه،نه به قید عرف،

یک جا سند زده ام به حرمت چشمانت به نام تو

این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزوی نرسیده است

هر شب گرسنه می خوابید،

چند و چرا نمی شناخت دلش، گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

دلم، گلم، این اشک ها خون بهای عمر رفته من است.


حسین پناهی

دنیا


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
 
پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خدای من


این روزها

که دلم برای خدا پرپر می زند

مشتی از حرف های تازه تر می زند

تا دیروز خدای من سنگ بود

ساکت و آرام

اما این روزها

خدای من راه می رود

حرف می زند

از همسایه حال مرا می پرسد

با دست خود برایم آش می آورد

در لیوانم چای

و در دلم قند می ریزد

این روزها

بقدری در دلم خداست

که فرصت دیدنش را دارم

فرصت یک فنجان چای خوردن با او

براي زنده ‌ماندن ‌عشق بجنگ

مي‌خواهم هفتاد سالم كه شد باز بنشينم كنارتو، زل بزنم به چشم‌هاي ميشی رنگت و به حرف‌هاي هنوز شيرينت گوش كنم، دلم مي‌خواهد هفتاد ساله كه شدم با آن دست‌هاي چروكيده و لاغرم با همان وسواس هميشگي ميوه‌اي پوست بكنم و وقتي تو آن را مي‌خوري مزه خوبش را من احساس كنم، دوست دارم به هفتاد سالگي كه رسيدم هنوز يادم باشد تو كي به دنيا آمدي و براي هديه تولدت پيراهني رنگ به رنگ بخرم تا باورم نشود ديگر آن جوان 50 سال قبل نيستي، دوست دارم هفتاد سالم كه شد هفتاد و چند شمع باريك و براق را روي كيك تولدت بچينم و از ته دل آرزو كنم كه آنقدر زنده باشم تا صد و بيستمين شمع را هم خودم روي كيكت روشن كنم، دلم مي‌خواهد به پنجاهمين سالگرد ازدواجمان كه رسيديم باز چشم‌هايم از ديدنت برق بزند و دلم زير و رو شود كه كي مي‌خواهي به خانه برگردي و زرورق طلايي رنگ كادويت را با همان لبخند هميشگي باز كني، دوست دارم وقتي هفتاد ساله شدم تو باز دوستم داشته باشي بيشتر از همه حتي بيشتر از بچه‌ها، دوست دارم هفتاد ساله كه شدم با هم برويم پارك، تو مرا به دوستانت نشان دهي و مثل 50 سال پيش به وجودم افتخار كني، دلم پر مي‌كشد
براي هفتاد سالگي‌ام، وقتي ما هنوز عاشق هم مانده‌ايم، وقتي دوري از هم دلمان را به شور مي‌اندازد و وقتي كنار هم هستيم آراميم، چقدر دلم براي آن هفتاد سالگي تنگ مي‌شود...

نمي‌دانم جنس عشق از چيست، اصلا از كدام دنيا آمده و چه التهابي دارد كه كهنه نمي‌شود. نمي‌دانم جرقه عشق كه براي اولين بار مي‌خورد چه شوري دارد كه آرام نمي‌گيرد. ازدواج كردن با عشق و ثابت‌قدم ماندن در عشق تا آخر عمر؛ مفهوم زندگي چيزي غير از اين نمي‌تواند
باشد. پس براي عشق بجنگ و براي زنده ماندنش‌از همه چيز بگذر.

.خوشم اومد براتون گذاشتمش.

بخند


آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر تو ارزشمند است فکر کن

فکر کن گریه چه زیباست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

صبح فردا به شبش نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پرزدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

عید

سلام عید نوروز رو به همه ی دوست هایه گلم تبریک میگم.

آقاجان جاتون خالی نزدیکای عید رفته بودم جنوب مناطق عملیاتی خیلی حال داد.خوب بود واقعا
شلمچه - فکه - اروندکنار - هویزه - چزابه ... بوی کربلا رو میتونستی اونجاها احساس کنی.روی خاکها که قدم برمیداشتی احساس خوبی داشتی و دلت نمیومد که از این خاک جداشی مخصوصا شلمچه که من نمیتونستم ازش دل بکنمواقعا همه جا زیبا بود البته برای من. شاید نظرها متفاوت باشه ولی یه چیزی رو خوب میدونم که هرکسی تا از نزدیک نره اونجا رو ببینه نمی تونه بفهمه بقیه چی میگن.
پیشنهاد میکنم اگه تونستین یه چند روزی اون طرفها برین.

شرح پریشانی

دلم غمگین از اینجا
از اینجایی که ازغربت همی غمگینتر گشته
و از دنیای زندانی که هر لحظه
پریشانی
چه دنیای
پریشانی
دلم میلرزد از وحشت
چشام خسته است از این ظلمت
همه پروانه ها رفتن
فقط ظلمت فقط وحشت
هوا بارانیه امشب دلم ارام میمیرد
و یک لحظه نگاه تو
تو تنهائی توی ظلمت
لبا خشکید دلا لرزید
و من آهسته می رفتم از این دنیا از این ظلمت
از این بی راه های پوچ که جز غصه نشد پیدا

تنهام

خسته ام
تنهام
نه به تنهایی
تو
نه به
تنهایی عشق
نه به
تنهایی فردای غم انگیز دلم
که به
تنهایی این رنگ غروب پاپیز
که در ان دل شده از غصه ی عشقت لبریز
و به تنهایی ابر تیره
که از این خل
وت ما میگذرد
سایه ای بر دل ما می افتد
دل رنجیده ز غم میگیرد
و در این تنهایی
عاشقی می میرد ...

کنایه

کنایه
به کدام کلام می زنی ،
زیروبمِ
آوازِ زندگی ،
چنین زیرورو می شود ؟
می شود کلام را
کوتاه کرد ،
اما نمی شود
کوتاه آمد ،
از کلمه هایی که
همیشه از زندگی ،کوتاه
ترند !
آواز را
زیرِ لب بخوان ،
که بلندی اش ،
بهانه ای نشود
برای ناباوران ... ...

عادت

عادت کرده ام
کوتاه بنویسم
کوتاه بخونم
کوتاه حرف بزنم
کوتاه نفس بکشم
تازگی ها
دارم عادت می کنم
کوتاه زندگی کنم
یا شاید
کوتاه بمیرم
نمی دانم
فقط عادت ... ...


بلاخره ترم جدید شروع شد و ما هم دوباره رفتیم سره کلاسها.و تصمیم هایی که بعده تموم شدنه هر ترم با خودمون میزاریم که ترم جدید رو حتما خوب میخونم و جبران میکنم ولی بازم موقعه امتحانها بازم روز از نو و روزی از نو.

دیگه حوصله ی نوشتن ندارم ولی کلی حرف هستن واسه زدن که بمونه برا بعد.

شب

امتحانها بلاخره همراه با سرما خوردگی تموم شد و ما که چیزی ازش نفهمیدیم حلا منتظره اینیم که نمره ها بیاد و ببینم چیکار کردیم.
نمیدونم چرا امشب به سرم زد که چندتا عکس از شبهای شهرمون براتون بزرام.آخه من شبهای شهر رو خیلی دوست دارم چون خیلی خلوت و آرومه نه ماشینی هست نه ترافیک و شلوغی و سرو صدا تازه همه جا چراغونیه که زیبایی شهر رو توی شبها دو برابر میکنه. میتونی آروم توی شهر قدم بزنی و از هوای خوبش لذت ببری البته فقط زمستون ها نه.

روزهای امتحان

فکر کن این ترم چهار تا درس سه واحدی داشته باشی که باید پاسشون بکنی و توی فرجه ها به جای اینکه مثله بقیه بشینی درس بخونی با سرما خوردگی سرو کله بزنی.آخه میگم درسه مهمون حبیب خداست ولی مگه وقته دیگه ی نبود چرا حالا اومدی حالا که من وقت کم دارم.چیه تو هم باهام سر جنگ داری تو که منو شکست دادی حداقل این یکی دو روز آخر رو بهم یه خورده رحم کن بزار یه کم درس بخونم مگه چی از تو کم میشه به خدا سرم دیگه داره گیج میره پس کمتر اذیتم بکن.تو که از خودمی حداقل کمتر اذیتم بکن.

دل تنگی

خب توی دلم کلی حرف دارم واسه اینکه به یکی بگم ولی همیشه واسه گفتن کم میارم,فکر میکنم اگه همیشه یکی رو داشتم که بتونه بدونه اینکه حوصله اش سر بره و خسته بشه یا مسخره ام نکنه به حرفام گوش کنه همیشه میتونستم از چیزای که ذهنم رو درگیره خودش کرده براش حرف بزنم ولی الان فکر میکنم ما از روز اول پدر و مادرهامون بهمون نگفتن و تنها بودن رو یاد دادن یا تلقین کرد شاید بخاطره این بوده که حوصله نداشتن حرفای ما بچه ها رو گوش بدن.
به هر حال الان من که بزرگ شدم و دیگه نمیشه چیزی رو تغییر داد و من الان نمیتونم از چیزای که ناراحتم میکنه حرف بزنم باید جلوی بقیه بغضم رو قورت بدم که نفهمن من ناراحتم یا احساسه واقعیم به اتفاقاتی که میوفته رو خوب با حرف نشون بدم و این خیلی ناراحتم میکنه چون احساس میکنم بقیه از حرفام برداشته دیگه ی میکنن.
این باعث میشه خیلی احساس تنهایی بکنم و بیشتر غصه هام رو بریزم توی خودم. الان کسی جز خدا نمیدونه توی دله من چی میگذره یا مشکل من چیه چون هیچ وقت کسی یه بارم کنارم ننشست و بهم نگفت دخترجان حالت خوبه.
من 21 سالمه ولی به هیچ کس توی زندگیم امیدی ندارم ولی همیشه خودم رو میزنم به خوشی چه توی دانشگاه چه تو خونه فکر میکنم همه فکر میکنن من خودم زدم به بیخیالی ولی نمیدونن من شبا هم از فکرا اینکه فردا چی پیش میاد نمیتونم بخوابم.

دلم گرفته خداجون میبینی که...

پنج وارونه

سلام سلام من برگشتم دلمم براتون خیلی تنگ شده بود ولی دیگه برای همیشه اومدم که اینجا بنویسم.فعلا چیزی ندارم ولی از این متن که ماله خودم نیست خوشم میاد میزارم که شما هم بخونینش.


دیروز

خواهر كوچكم از من پرسيد:پنج وارونه چه معنا دارد؟ ...


من به او خنديدم,

گفت: روي ديوارو درختان ديدم,

بازهم خنديدم

گفت: ديروز خودم ديدم كه مهران پسر همسايه

پنج وارونه به مينو مي داد.

آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد,

بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم:

بعد ها وقتي سقف كوتاه دلت لرزيد

بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...؟

یه حضور جدید

یه چند روزی بود که نمی تونستم به وبلاگ سر بزنم و مطلب جدیدی بنویسم و خیلیم مشتاق بودم که به وبلاگهای دوستام سر بزنم ولی نمیدونم چرا یکیشون کلا وبلاگش هک شده بود،یکی دیگه شم فیلتر بود،یکشم که دیگه وبلاگش و تعطیل کرده و رفته،به هر حال تونستم به بعضی ها سر بزنم.
الان همه چی تقریبا خوبه و من میتونم هر روز یه سری به اینجا بزنم.قالب وبلاگ رو هم عوض کردم که زیاد به دلم نمیشینه ولی تو فکرش هستم که خودم توش دست کاری بکنم یا عوضش بکنم.

همه چی نوشت به سبک من

 همین الان:


بهتر می شد اگر به جای هزار کلمه
فقط یک کلمه وجود داشت
کلمه ای که آرامش می آورد.
بهتر بود اگر به جای هزار شعر
فقط یک شعر وجود داشت
شعری که زیبایی واقعی را آشکار می ساخت.
بهتر بود اگر به جای هزار ترانه
فقط یک ترانه وجود داشت
ترانه ای که شادی را پخش می کرد.
بهتر می شود اگر...

 

 شب تنها و دلگیر توی اتاقم:


چشمم به عکسش روی میز میوفته و بغضم میگیره، با خودم میگم چی می شد الان پیشم بودی خیلی احساس تنهایی میکنم میدونم شاید اگه اینجا بودی زیاد باهات راحت نبودم ونمی تونستم خیلی از حرفا رو بهت بزنم شایدم اصلا اختلافمونم پیش میومد ولی خیلی دوست داشتم اینجا باشی.
کاش بودی...


صبح روزه بعد:


تلفن زنگ خورد،صدای خودش بود یادم افتاد که دیشب چی میخواستم خیلی خوشحال بودم،گفت دارن جوابهایه کنکور کارشناسی رو میدن نگاه کردی ببینی مجاز شدم یا نه با ناراحتی گفتم متاسفانه نه مجاز نشدی،خودشم ناراحت شده بود ولی همون لحظه خندید گفت اشکالی نداره.
هی بهش میگم بابا توی اون گرمای مرز درس خوندنت چیه تا عید که میای میشینی درست و حسابی واسه ساله دیگه میخونی به خرجش نمیره،واقعا که خیلی وقتا بهش حسودیم میشه که من اینجا توی اتاق گرم و نرمم نشستم و زورم میاد لایه کتاب رو باز کنم ولی اون توی اون گرما (آخه آقامون سرباز تشریف دارن) داره درس میخونه،تازه یه بار که اومده بود میگفت نصف لغتهای لغتنامه آکسفورد رو حفظ کرده گفتم خوش به حالت.
ولی کاش کنکورم قبول بودی ...

 
شب ساعت یک خسته توی رختخواب:
 
 
دراز کشیده بودم که تازه داشت خوابم می برد که صداش رو از پایین شنیدم اولش نمیخواستم پاشم ولی بعددلم طاقت نیاورد و  پا شدم رفتم جلوی پنجره و آروم صداش کردم با دیدن من از خوشحالی جیغ کشید منم از دیدنش خیلی خوشحال بودم راضی بودم که از خوابم زدم،خودش رو تکیه داده بود به دیوار و وایساده بود از پنجره منو نگاه میکرد و میخندید یه خورده باهاش حرف زدم و بعد رفت که بخوابه.
واقعا خیلی خوشگل و دوست داشتنیه با اینکه چند روز مونده که یک سالش بشه ولی فکر میکنم معنی محبت کردن یا جواب محبت رو دادن رو خیلی بیشتر از ما آدم بزرگا حالیشه که اون رو با تنها چیزی که داره نمشون میده یعنی جیغ و خنده.
خیلی دوسش دارم خیلی...





*پ.ن:خدایا ممنون بخاطره دلخوشی های که بهمون دادی کاری کن که قدره تک تکشون رو بدونیم خدا جون. 
*پ.ن:راستی فکر بد نکنین اون پسره هم داداشم می باشد.

رمضان

توجه ،توجه:
به احترام ماه مبارک رمضان و حال و هوای معنوی و روحانی این ماه قالب وبلاگ رو به مدت یک ماه عوضش میکنم امیدوارم که خوشتون بیاد و از فر دا هم به اتفاق خانواده روزه تشریف داریم.
آهنگ وب رو هم به دلیل استفاده از کلمات مثله بوس و ... که توی این ماه انجام دادنشون روزه رو باطل میکنه حذفش میکنم تا بعد رمضون،امیدوارم توی این مدت باهام همکاری بکنین.

                                      ممنون

ماه زندگی

تقریبا دوسال پیش بود،یه روز بهم گفت تو ماه منی،منم بهش گفتم بدجنس یعنی دوست داری فقط شبا پیشت باشم.برگشت بهم گفت اگه یه ماه تویه زندگیت داشته باشی می تونی اونو روزا هم تویه آسمون ببینی،منم حرفش رو جدی نگرفتم و اون روز گذشت.
امروز نزدیکای ظهر داشتم از پنجره ی کلاس بیرون رو نگاه می کردم که چشمم به افتاد به ماه تویه آسمون و یه لحظه یاد اون حرفش افتادم و با خودم گفتم اون روز حرفش رو جدی نگرفتم ولی امروز فهمیدم که اگه خوب نگاه بکنم می تونم روزا هم ماه رو تویه آسمون ببینم و یه حسه خوبی بهم دست داد.

                        

*پ.ن:توی ذهنم یه چیزایی هست که خیلی دوست دارم بنویسم شون  ولی نمی دونم از کجا شروع بکنم و چه جوری بنویسم.

*پ.ن:راستی در مورد ماه آسمون زندگیتون فکر کردین؟دوست دارین چجوری باشه؟

زبون ریختن

توی کلاس کنار هم نشسته بودیم بهم گفت ببین استاد نگاه نمیکنه میخوام واسه نامزدم اس ام اس بفرستم،گفتم ستاد که داره میبینه گفت اشکالی نداره.چشمم افتاد به گوشی دوستم و بهش گفتم سیما حتما از نامزدت میخوای که واست یه کاری انجام بده نه؟با خنده گفت آره از کجا فهمیدی گفتم از زبونی که داری میریزی دیونه.
آخه نوشته بود حجتم،آقایی... معلوم بود که میخواد طرف رو با حرفاش ... بکنه تا کاری رو که میخواست براش انجام بده.

 

*پ.ن:تعجب نکنین اسمه دوستمم سیماست راستی اسم نامزدشم حجته.

بازگشت به گذشته

توی کوچه ها راه می رفت و هرکسی که می دیدش یه جوری بهش نگاه می کرد، فکر می کردم شاید گذشت زمان اونقدر خراب و پیرش کرده که کسی نشناسدش خیلی ها هم توی نگاهش یه چهره ی آشنا رو می دیدن ولی نمی دونستن این غریبه ی به ظاهر آشنا کیه تا اینکه خود زن پیش قدم می شد و می رفت جلو و احوالپرسی میکرد و خودش رو معرفی میکرد،اینجا بود که تازه میفهمیدن غریبه کی و از کجا اومده و نگاه ها عوض می شد و توی نگاه غریبه دنبال زن جون و با نشاط چهل سال پیش می گشتن و فکرشون می رفت یه جایه دیگه،پسر و دختره جوان کنار زن از این رفتار اهالی تعجب میکردن و توی حرفای که بین اهالی و زن رد و بدل می شد دنبال دلیل این کارشون میگشتن.
توی یکی از کوچه ها پیرمردی جلوی زن رو گرفت،معلوم بود که زن رو شناخته  و بعد احوالپرسی پرسید میدونی بیشتر از چهل ساله که از اینجا رفتی و این اولین باری که میای اینجا،زن با ناراحت گفت وقتی دله آدم از یه جایی یا چیزی بشکنه دیگه دوباره دل سپردن بهش سخت میشه این بارم به اصرار این بچه ها اومدم و اگر نه از اینجا خاطره ی خوبی ندارم.
اون موقع بود که پیرمرد با چهره ی غم آلود حرف زن رو تایید کرد و گفت میدونم این روستا بهت بد کرده حق داری که دیگه این جا برنگردی.بعد سرش رو برگردوند طرفه بچه ها و با دستش یه جای از کوهی که روبروی روستا بود رو نشون داد و گفت یادمه اون شب پنچ یا شش نفر فانوس به دست داشتیم اونجا توی سیاهی شب کوه رو میگشتیم ولی نتونستیم چیزی پیدا بکنیم و خیلی از کسایی هم که میدونستن چه اتفاقی واسه پسره افتاده از ترسشون چیزی نمی گفتن واقع شب بدی بود،بعدش رو کرد به زن گفت اون شب یادت میاد با این حرفش زن سرش رو برگردوند به طرف کوه و خیالش رفت توی اون شبا و اشک توی چشمای هر دوتاشون جمع شد،بچه ها هم فقط به حرفاشون گوش میدادن و بین حرفای که بینشون زده می شد دنبال جواب سوال های خودشون بودن که اون شب واقعا چه اتفاقی افتاد.
دیگه غروب شده بود و چوپون ها گله های گوسفندهاشون رو از کوه برمی گردوندند و بچه ها خسته از کوچه گردی ها، با مادرشون نشستن یه گوشه از میدون روستا و برگشتن گوسفند ها رو تماشا کردن البته با کلی سوال توی ذهنشون. 

 

*پ.ن:گفته بودم از سفر دو روزم مینویسم که نوشتم فقط عکسهاشو نتونستم بزارم.

*پ.ن:متن بالا اتفاقی بوده که توی دوران جوونی واسه تنها پسره مادرم اتفاق افتاده بوده شایدم بلایی که سره پسرش آورده بودن.

*پ.ن:هنوزم خیلی سوال توی ذهنم دارم که نمی تونم از مادرم بپرسم چون فکر میکنم ناراحت بشه کاش می دونستم واقعا اون شب چه اتفاقی افتاد باورم نمیشه یعنی الان باید یه داداشه دیگه هام کنارم بود.دادشم دوستت دارم با اینکه ندیدمت ولی شنیدم که خوشگل بودی. 

امان از دست خواهرم

هی میگم خواهره من ،من اینجور کفشا رو نمیتونم بپوشم چون همیشه کفش کتونی یا راحتی پوشیدم و بهشون عادت دارم راه رفتن با این کفشا برام سخته،میگم بابا خودم بهتر میدونم دیگه میگه نه بپوشی بهشون عادت میکنی، ببین چقدر بهت میاد،خلاصه با کلی حرف بلاخره تونست ... بکنه و کفشا رو بخریم.
امروز تقریبا دو ماه و نیمه که از خریدن کفشا میگذره ولی انگار چند ساله که از کفشا استفاده شده توی این مدت یه بارم رفته تعمیر تازه یه ماهم طول کشید که به راه رفتن باهاشون یه خورده عادت بکنم.

آخه کسی نیست بهش بگه من که هر روز دارم پله های دانشگاه رو بالا و پایین با این کفشا پدره پاهام درمیاد آخه،اصلا این کفشا به ما نیومده این کفشای خوشگل ماله شما خانم های خوشگله فدات شم،تازه از دانشگاه که بر میگردم پیاده روی هم میکنم که امروز دیگه اونقدر پاهام درد میکنه که نمیتونم روی زمین بزارمشون و تاولم زده.


*پ.ن:پاشنه ی کفشامم زیاد بلند نیست ها شاید دو سه سانت متر باشه.

*پ.ن:
امروز ما مادرم صحبت کردم که بریم کفش نو بگیریم این بار به حرفه پاهام میخوام گوش بدم نه کسه دیگه ای.

امتحانها چند روزی که تموم شده ولی از بس امتحانها رو خوب دادم که حوصله ی اومدن و نوشتن ندارم تویه این مدت خیلی از کسایی که باهاشون ارتباط داشتم همیشه بهم سر میزدن هم دیگه هم سر نمیزنن ولی حالم که خوب شه مطمئنا دوباره مینویسم،راستی گفته بودم به نویسنده هام هم میخوام یه نفر اضافه بکنم که کردم ولی تا بیاد راه بیوفته و بنویسه شاید یه خورده طول بکشه ولی حتما از مطالبش خوشتون میاد.
گلچین یکی از دوستای دانشگاهیمه که دوست داشتم اینجا واسم بنویسه.

تعطیلات از نوع وبلاگی

نمی دونم چند روزیه که نیستم ولی خیلی وقت میشه، این کار از من بعیده،ولی چیکار کنم نمیام اینجا بنویسم دوتا از امتحان ها رو بد دادم بیام و بنویسم که بیچاره میشم ولی بعد امتحان مطمئنن خوب ظاهر میشم یه سفره دو روزه بعد ۱۴ سال به زادگاه پدری داشتیم که خیلی جالب بود که با حرف شر ح وقایع و عکس عکس برگشتم اگه شد همشون رو واستمون میزارم الانم که تویه تعطیلات وبلاگی به سر میبرم ولی یه وبلاگ دیگه دارم که بیشتر اون رو اداره میکنم ولی حتما بعد امتحانات همه چیز رو جبران میکنم و سعی دارم به نوسنده هایه وبلاگم اضافه بکنم.



*پ.ن:دوست نداشتم آهنگی روی وبلاگم بذارم چون این قطعه ی مورد علاقمه واسه چند روز گذاشتم که اگه خوشتون نیومد برش می دارم.

*پ.ن:راستی کسی واسه آپلود عکس جایه خوبی سراغ داره یا نه؟

کودکی ها

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهی كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود

حسین پناهی




*پ.ن:امتحانها که تموم شه کلی مطلب دارم واسه نوشتن و گوشه شنوا میخوام،شاید به نویسنده هامون یکی اضافه شد.

بیکرانه

 

در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه ، آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای ِ دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانۀ كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده ای مرا ؟

حسین پناهی

 

*پ.ن:دستم خورد و پیوندهام پاک شد باید یکی یکی پیداشون بکنم کمکم بکنید.

*پ.ن:تا جای که میتونستم پیوندها رو جمع کردم و نوشتم اگه چیزی از قلم بهم بگید.

*پ.ن:باید بشینم از فردا واسه امتحانها بخونم،باید الف بیارم که ترم بعد چیزی واسه گفتن داشته باشم برام دعا کنید.

بدون عنوان

 

                                    لالالالا،بخواب دنیا خسیسه 
                               واسه کمتر کسی خوب مینوسه

                                 یکی لبهاش همیشه پر زخنده 
                              یکی پلکاش تو خوابم خیس،خیسه

 

 

*پ،ن:نمی دونم کی و کجا این شعر رو دیدم و خوندم ولی الان به ذهنم رسید و براتون نوشتم.

*پ،ن:این روزا خیلی خسته میشم درسا هم ریختن رو سرم نمیدونم چیکار کنم خیلی خوابم میاد.

                                  لالالالا،بخواب عشقا رو کشتن
                         
         چقدر سنگای نامهری درشتن

                                   لالالالا،بخواب بیدار نباشی
                                   نبینی دنیامو خواب نباشی

 

*پ،ن:ادامه شعر بالاست که یکی از دوستایه گلم واسم فرستاده،دستش درد نکنه.

روش هایه جلوگیری از عاشق شدن

عشق و دیوانگی

در زمانهاي قديم وقتي راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلت ها دور هم جمع شده بودند .ذكاوت گفت بياييد قايم باشك بازي كنيم.ديوانگي داد زد اره قبوله،من چشم ميزارم.چون كسي نميخواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند.ديوانگي چشمهايش را بست و شروع به شمردن كرد يك...دو...سه...همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.نظافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد.خيانت داخل انبوهي از زباله ها قايم شد.اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به سمت مركز زمين به راه افتاد.دروغ كه ميگفت به كوير خواهد رفت به اعماق درياها رفت.طمع داخل يك سيب سرخ قرار گرفت حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق،آرام آرام همه قايم شده بودند كه ديوانگي همچنان ميشمرد،هفتادو سه...هفتادو چهار...اما عشق هنوز معطل بود و نميدانست كجا برود،تعجبي هم ندارد چون قايم كردن عشق خيلي سخت است.ديوانگي داشت به عدد صد نزديك ميشد كه عشق رفت وسط يك گل رز آرام نشست.ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام ،همان اول كار تنبلي را ديد چون اصلا تلاش نكرده بود قايم شود بعد هم نظافت را يافت وخلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.ديوانگي ديگر خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت كه عشق آن سوي گل رز پنهان شده است.ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه از درخت را كند و آن را با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو كرد.صداي ناله اي بلند شد،عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي آمد شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود .ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت حالا من چكار كنم؟عشق جواب داد مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري بكني فقط از تو خواهش ميكنم كه پس از اين يار من باشي.همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم،و از همان روز به بعد عشق و ديوانگي همراه يكديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرك ميكشند.

تواضع

تا دیروز داشت با غرور و منیت راه میرفت ولی امروز پاش شکسته و با قد خمیده تکیه داده به عصا و داره راه رفتن تمرین میکنه.
وقتی اینجوری دیدمش با خودم گفتم کاش ما آدمها از همون اول درست راه بریم تا مجبور نشیم یه روز دوباره درست راه رفتن رو تمرین کنیم.

 

* پ.ن:همیشه یادتون نره تواضع،تواضع،تواضع...

صرف کردن یا نکردن(نقل قول از یک دوست)

می گفت :
تقریبا یه ساله و نیم که میگه میام پیشت و منتظرم باش.
چند روز پیش گفتم میای؟
گفت اگه صرف کنه میام.
امروز میگه خواهرم گفته اگه می خوای بری دیگه برنگرد،پس نمیام.

گفتم:
ناراحت نباش حتما دوستت داره ولی براش صرف نمیکنه که بیاد.

 

*پ،ن: ...؟