دلم
حرمت نگه دار گلم که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من،نه به قید قرعه،نه به قید عرف،
یک جا سند زده ام به حرمت چشمانت به نام تو
این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزوی نرسیده است
هر شب گرسنه می خوابید،
چند و چرا نمی شناخت دلش، گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
دلم، گلم، این اشک ها خون بهای عمر رفته من است.
حسین پناهی








