•°about web°•

یلدام؛

ب معنی تولد خورشید و مهر💚🌿

[ پنجشنبه سوم خرداد ۱۳۹۷ ] [ 12:39 ] [ Yack*-* ]
^^

چندین روزه ک تصمیم گرفتم بیام و اینجا فعالیت کنم اما ب دلایلی نمیشه؛وقتی بعد مدت ها اومدم و پست های قدیمی رو خوندم احساس کردم وارد خونه ی بچگیام شدم، پر از خاطرات از زمان هایی همه چیز برام قشنگ بوده و حتی زمان هایی ک همه چیز تیره بوده.
میتونم اینو با قاطعیت بگم ک خیلی تغییر کردم اما مطمئنا بخش بزرگی از من مثل این خونه تغییر نکرده، شاید خاک خورده، شاید بازسازی شده، شاید رنگ شده، شاید دکوراسیونش تغییر کرده باشه، شاید بعضی گلدوناش خشک و بعضیاش شکوفه داده باشن اما بدون شک دیوارا هنوز همون دیواراست حتی اگ دیواراش بریزن، حتی اگ خرابش کنن باز این زمین و این خاک همون قبلیه. 🙂
خیلی حرفا برای گفتن دارم. به خیلی هاتون هم باید سر بزنم و معذزت خواهی کنم ازینکه دیر جواب کامنت هارو دادم. امیدوارم بتونم دوباره بیام و حرفامو بزنم.

پ.ن:ب محض اینکه دوباره یادم بیاد قالب وبلاگ رو درست میکنم:) قول انگشتی

[ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 2:17 ] [ Yack*-* ] [ ]
‌نمیدونم

موندم پشت کنکور و ی سال دیگ فقط زبان خوندم

خوندم تا دبیر بشم اما ب چندین دلیل نشد

اولش سختم بود قبول کنم

انگار این رویای ن چندان بزرگ برام ی مکان امن بود ک یک هو از دستش دادم

دانسگاه حکیم سبزوار شهر خودمون ادبیات و زبان انگیلیسی قبول شدم

ببخشید ک انقد تنبلی کردم اما قفله قفلم

من دوسال و خورده ای

توی اتاقم گیر کرده بودم

ماهی ی روز

از زندگیم لذت میبرم

اما شب دوباره همین جا گیر کردم

اما این اتاق ی پنجره رو ب درخت توت داره

پاییز ک میشه افتاب قشنگی ب اتاقم هدیه میده

با بوی عود نسکافه اینجارو میکنه بهشت

اما بازم تو این بهشت فقط میتونم دراز بکشم و فیلم نگاه کنم

کافکا در ساحلو میخونم قشنگه اما دارم خسته میشم

وایپ پاییزی این روزارو دوس دارم

متاسفانه خورد تو ذوقم و دانشگاه برا دو هفته ی اول مجازی شد

[ سه شنبه پنجم مهر ۱۴۰۱ ] [ 4:17 ] [ Yack*-* ] [ ]
im back

نمیدونم باید از چی نویسم

زمان زیادی از اخرین پستم گذشته

و  اینکه من امسال کنکور داشتم

کنکور تجربی زبان و هنر

این اواخر خیلی سخت بهم یگذشت ک خب بدم نمیاد در اینده احوالاتم رو باهات در میون بزارم و

تغییراتی ک درونم اتفاق

از اهداف زندیگ و سلایقم

تا عقایدی ک انگار زیر و رو شدن

بیشتر پست های قدیمیم خیلی برام بیگانه ب نظر میان

و البته دوستای یادی هستند ک باید ب وبلاگشون سر بزنم

چون دلم خیلی تنگ شده

سعی میکنم از این ب بعد مفید تر بنویسم

و فک کنم کارایی زیادی هست ک باید برای وبلاگ خاک گرفتم انجام بدم

قول میدم

 

 

[ یکشنبه سوم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 10:50 ] [ Yack*-* ] [ ]
سینستزیا

همه ی مردم جهان ب طور پیش فرض این اختلال رو دارن

حالا داستان چیه؟

سینستزیا یا حس آمیزی یه نوع اختلال عصبیه

ک از قضا ونسان ونگوک هم این اختلال رو داشته!

بیلی آیلیش هم این اختلال رو داره!

سینستزیا چجوریه؟

کسانی  ک سینستزیا داره میتوننند رنگ یا طعم چیزهاییک رنگ و طعم ندارن رو بفهمند!

میتونند بفهمند،نمیبینند!

مثل موسیقی!

خیلی از هنرمندان و موسیقی دانان این اختلال رو دارند و از اون توی آثارشون بهرره میبرند!برای مثال ی نقاش میتونه بابهره گرفتن از رنگ و نقش هایی ک توی موسیقی متوجه شده است یک اثر هنری خلق بکند

خیلی از آدما هستن ک اعداد یا فرمول های ریاضی رو رنگی میبینند!

جالب این هست که بیشتر آدم ها این اختلال رو دارند و متجهش نمیشندو فکر میکنند که آدم های دیگه هم قابلیت فهمیدن ایطور چیزها رو دارند!.....

من هم از بچگی همینطور بودم برای مثال اعداد همیشه برای من رنگی بودند ولی یا خجالت میکشیدم در موردش صحبت کنم یا فکر میکردم همه ی آدم ها هم همینطور هستند ،حتی گاهی آدم ها هم وابسته شخصیتشون برام رنگی هستند...

حتی اگه ندیده باشمشون.

برای من خیلی جالب بود

شما چی ؟!

شما هم این اختلال رو دارین؟!

یا با همیچین آدم هایی مواجه شدین؟1

بگین تا هم دیگه رو پیدا کنیم....

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ] [ 12:40 ] [ Yack*-* ] [ ]
طُ

تو

اصلا نیامده‌ای که بِروی

تو

همیشه اینجا بودی

همین‌جا

مدفون پشتِ پلک‌هایم

قدم می‌زنی خیابان‌های خیسِ این شهرِ عمگینِ دوست داشتنی

را
می‌ایستی رویِ پلِ عابر

غرق می‌شوی در ترافیکِ این شهرِ بی عابر

فکر می‌کنی به آن آمبولانسی که

گیر کرده در انتهایِ ترافیک

و کسی خواهد مُرد

تو

اصلا نیامده‌ای که بِروی

تو

روزی “خواهی” آمد، در ۱۰ ثانیه‌ی آخر عمر

و من

کافر می‌میرم…

[ سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ ] [ 14:15 ] [ Yack*-* ] [ ]
دیشب ....

دیشب واقعا احساس تنهایی می کردم و

نیاز داشتم با یکی باشم.

به کافه کرفت رفتم تا شاید اونجا آشنایی ببینم،

از قضا با سوفی، یکی از شاگردهای سابقم روبرو شدم.

سوفی هنوز هم مثل بیست سالگیش زیبا و جذاب بود.

از زندگیش تعریف کرد و گفت

با شوهرش رابطه خوبی نداره

و اون چند وقتیه که گذاشته رفته.

صحبت من و سوفی طولانی شد

و سوفی ازم دعوت کرد که به خونه اش برم و

نقاشی های جدیدش رو ببینم. 

باهم به خونه سوفی رفتیم و

وقتی داشتیم وارد می شدیم بهم گفت:

یکم آروم، پسرم خوابه. 

منم ازش پرسیدم به پسرت میگی من کی ام؟ 

با گفتن این جمله حالت تهوع بهم دست داد،

انگار تاریخ تکرار شده بود و

من به چهل سال پیش برگشته بودم...

وقتی که نوجوان بودم توی ساختمون ما

زن و شوهری به نام امیلی و پاتریک

با پسر کوچکشون زندگی می کردن.

پاتریک یه مغازه چرم فروشی داشت و

امیلی نوازنده ویولن سل بود، زنی زیبا، آروم،

قد بلند و با چشم های آبی که هرکسی رو شیفته می کرد. 

یه روز به طور اتفاقی امیلی رو با یه مرد غریبه دیدم، طرف از اون بچه خوشگل ها بود و هیکل تراشیده و براقی داشت. وقتی امیلی داشت در رو باز می کرد با حالت مشمئز کننده ای ازش پرسید: به پسرت میگی من کی ام؟ 

امیلی در رو باز کرد و گفت: هیچکس...

 بعد از دو ساعت مَرده از خونه بیرون رفت و

امیلی غمگین تر از همیشه

شروع به نواختن ویولن سل کرد.

از اون روز به بعد همش از خودم می پرسیدم

چرا باید امیلی یه مرد غریبه رو بیاره خونه و

به پاتریک خیانت کنه؟

و چرا باید بعد از اون کار اینقدر غمگین ویولن سل بزنه؟

اما این کار ادامه داشت و

هرچند وقت یه بار امیلی یه مرد جدید رو میاورد خونه و

بعد از رفتنش ویالن سل میزد. 

تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم امیلی رو تعقیب کنم

تا ببینم این مردها رو از کجا میاره.

امیلی با یه عینک دودی به سمت مغازه پاتریک رفت و

از دور به اونجا خیره شد،

من هم مثل اون از دور نظاره گر بودم.

بعد از چند دقیقه زن مو بوری

با یه دسته رز قرمز وارد مغازه شد و

پاتریک اون رو به گرمی در آغوش گرفت...

و سپس پاتریک کرکره مغازه رو پایین کشید و

با اون زنه تو مغازه موند.

با دیدن این صحنه

امیلی با چشمانی اشکبار از اون جا دور شد و

من هم دیگه واسم مهم نبود

امیلی اون مردها رو از کجا گیر میاره،

اما این سوال همیشه تو ذهنم باقی موند،

پاتریک داشت خیانت می کرد یا امیلی؟

و اینکه چرا بعد از اون کارها امیلی

غمگین تر از همیشه ویولن سل می زد؟

 

| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 22:20 ] [ Yack*-* ] [ ]
برایت بگویم...

  ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ... ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ،ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ... ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ  ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ "ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ "ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ  ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ ﺑﻌﺪ ﺗﺮﺵ ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ، ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻻﺑﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻼﺱ ﮊﯾﻤﻨﺎﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ  ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺖ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻫﺎﯼ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ...؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺍﺯ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﯾﮏ ﺟﻮﺟﻪ ﺗﯿﻐﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻣﻈﻔر ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﻬﻮ ﯾﮏ ﺑﻤﺐ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...! ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺘﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻮﺩ  ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻈﻔﺮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻏﺬﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﻮﻓﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ،  ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻤﺐ ﻫﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻻﺑﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭘﯿﺸﺖ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ  ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼﻣﺎﺩﺭﺵ  ﻭ ﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ  ﻭ ﻫﯽ ﺗﻘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ...  ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ  ﻭ ﻣﺎ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻏﺼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺁﻫﻨﮓ ﺑﻌﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ: " ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ" ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:  " ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﯿﭗ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺖ" ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﻉ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ...!!!

#نيلوفر_نيك_بنياد

nikolaa.blogfa.com

 

[ چهارشنبه ششم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 18:52 ] [ Yack*-* ] [ ]
دلفین ها

ی وبلاگ جدید دارم 

در مورد محیط زیست

برای مسابقات درست شد

اما

قلبمو گرفت 

انقدر ک چیز های دردناکی در مورد کره زمین و حیوانات شنیدم

خوشحال میشم اگر شما هم بهش سر بزنید

و برام نظراتتون رو بگید🧡

world-frnd.blogfa.com

[ دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 13:23 ] [ Yack*-* ] [ ]
روزگار

روزگار همیشه بر یک قرار نمیاد روز دارد .

شب دارد ،روشنی دارد، کم دارد؛

بیش دارد...

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده؛

بهار می آید.

[ شنبه دوم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 14:0 ] [ Yack*-* ] [ ]
Sonic

شماها رو نمیدونم

اما من کلی با این بازیِ لنتی خاطره دارم

از دیدن هر لحظش و صداها و بامزگی خودِ ذوق کردم

شما هم تو بچگیتون خیلی باهاش بازی کردید 

حتما ببینید 💙

 

[ جمعه یکم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 18:35 ] [ Yack*-* ] [ ]
بهار

سلام 💜

سال نو مبارک

امیدوارم امسال سال پر آرامشی باشه

سال بدون قرنطینه یا هر نوع دلهره ای

فقط همین...

چون خیلی زود میگذره

همه چی انقدر سریع داره می گذره 

ک من هنوز باور ندارم داره ۱۸سالم میشه

مدرسه تموم ، نوجوونی تموم

هیچی دیگ برام این چند سال ک گذشت نمیشه

با همه ی ناراحتیا و غم و دوستام و دغدغه هام و 

البته ک خوشی های کوچیک و بزرگِ خوشرنگ و فراموش نشدنیش

امیدوارم قدر لحظه ها تون، آدمای اطرافتون ،بدنی ک هر روز باهاش بیدار می شید و نفس میکشید،سلامتیتون ،هر خوشی ب یاد موندنی یا حتی لحظه ای و کوچیکتون رو  بدونید...

و امیدوارم ک ب خواسته ها تون برسید🙃

۱/۱/۱۳۹۹🐋🐚

 

[ جمعه یکم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 18:24 ] [ Yack*-* ] [ ]
:)

نترسیدازاینکه دختربچه هایتان زمین بخورند،اجازه دهید گریه کنند اما دوباره بایستند.

بزرگ‌تر که شدند گاهی از آن‌ها بخواهید نان بخرند، حتی یک بار شده در صف بایستند.
 مطمئن باشید به کسی در صف نانوایی تجاوز نمی‌کنندمطمئن باشید حرف در و همسایه که بگویند:" مرد نداشتند در خانه؟ " به پشیزی نمی‌ارزد.همانقدر که آنها را برای آشپزی تشویق می‌کنید برای تعمیر قفل اتاق هم ترغیب کنید.
 دخترهایتان را اگر کلاس رقص می‌فرستید یک دوره هم دفاع شخصی بفرستید و باور کنید اینها به معنای فمنیسم بودن نیست 
دوره ای نیست که بخواهند زن‌ها در معدن کار کنند، دوران ما خطرناک‌تر از این حرف‌هاست.
این‌ها را گفتم که دخترهایتان منتظر کسی نباشند که مثل پدرهایشان برایشان نان بیاورد!
 که دنبال مردی مثل پدرهایشان در اینستاگرام و تلگرام نگردند.اینها را گفتم که دخترهایتان باور کنند می‌توانند روی پای خودشان بایستند!که بدانند این روزها" جیگرم" به اندازه "ضعیفه" پنجاه سال پیش فحش است. 

اگر رویای دخترتان خانم دکتر و خانم مهندس شدن است به او کمک کنید و بگویید "خانم آقای دکتر" و "خانم آقای مهندس" مدرک تحصیلی به حساب نمی‌آید .برای دخترهایتان لاک بخرید، رژ بخرید و به آنها بگویید زیباترینند.
نگذارید مات و مبهوت" عروسک" گفتن‌های پسر مردم شوند.‌
 به دخترهایتان بگویید هیچ خرس پشمی و هیچ دسته گل رزی به اندازه زحمت چندین و چندساله بزرگ کردنشان نمی‌ارزد.به آنها بگویید ازدواج، تنها هویت آنها نیست، که هیچ شوالیه ای با هیچ اسب سفیدی قرار نیست آنها را به هیچ قصری ببرد!
 از دخترهایتان بخواهید برای به دست آوردن خواسته‌هایشان کار کنند که بدانند شوالیه‌ها خودپرداز نیستند، که ازدواج فقط و فقط برای درو کردن پاساژها نیست.
 یادشان بیاورید در دوره ای که خواستگارها پدرزن پولدار می‌خواهند یا زن پولساز، باید سعی کنند خودشان شوهر خوبی باشند!
به دخترهایتان اجازه بدهید زمین بخورند و دوباره بایستند.
 به دخترانتان اعتماد کنید و آنان را به تجربه های بزرگ دعوت کنید و بگذارید از حلقه ی بسته تجربه های کوچک، قابلیت رشد نایافته و دوباره تجربه های کوچک رهایی پیدا کنید و بعد از آن خیالتان از چند نسل بعد خودتان راحت باشد.
 

#دکتر غزل رحیمی

[ جمعه یکم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 18:10 ] [ Yack*-* ] [ ]
قرنطینه...

بعد از این همه روز توی قرنطینه

برای ی کار کوچیک رفتم مدرسم

راستش....

تابحال انقد با عشق ب آدمای اطرافم تو خیابون نگاه نکرده بودم

و حتی مدرسمو مدیرم

البته کاملا معلومه ک انگار هنوز بعضیا درک نکردن

و خیلی رعایت نمیکنن و متوجه نمیشن ک ب خطر انداختن جون دیگران

کسی ک شاید فرزند یک خانواده باه یا پدر یا مادر

مسيولیت سنگینی داره

ب همین علت اصلن بیرون از خونه نمیرم

و سعی میکنم از فرصتام استفاده کنمو درس بخونم

البته اگ سریال frriends و فیلمای دیگ به اجازه بدن

توی این مدت قرنینه فیلم های زیادی دیدم...

اگ حوصله داشتم چند تا قشنگشو معرفی میکنم

شما دوران قرنطتونو چطور میگذرونین؟

[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ ] [ 15:8 ] [ Yack*-* ] [ ]
من همون دختر سر کش خاندوادم....

همیشه احساس میکنم من همون یچه ی ناخلف و سرکش خانوادم

ک با بقیه فرق داره،هیچکس حرفشو نمیفهمه

تمام تلاشمو میکنم تا از عقاید خودم حفاظت کنم و درگیر حرفای بقیه نشم

میدونم همه ی ما تو این سن این مشکلو داریم

کاملا هم طبیعیه چون خانواده هامون از ی دنیا و نسل کاملا متفاوتن

شاید خیلی ها هم این مشکلو نداشته باشن

خیلی هام غرقش شده باشن جوری ک دیگ خودشونو نمیشناسن

خیلی هام مبارزه کردنو کاری ک میدونن درسته رو انجام میدن

ب چشم خودم اینو دیدم ک یکی از هم کلاسیام ورزشو کاملا کنار گزاشته 

چون خانوادش فک میکنن ورزش فقط براس پسراس و دخترا فق برا آشپزی کردنن

کنارش یکی از هم کلاسیام با خانوادش جنگیده و داره ی والیبالیست حرفه ای میشه

این موضوع برای دخترا فقط نیس

خیلی از پسرارو هم دیدم ک دور علاقشون ب هنرو خط کشیدن چون همه فک میکردن هنر و نقاشیو اینا فقط برای دختراس....

خوشبختانه منم باهاش میجنگم

ی موردش هم در مورد دانشگاه و شهر مورد علاقمه

من سبزوار زندگی میکنم 

ک زیاد هم دوسش ندارم چون جای زیادی برای پیشرفت یا حتی سرگرمی نداره

تا پارسال هر وقت جلوی خانوادم صحبت از شهر دیگه میکرم

همش نظر منفی بود و مخالفت

اما انقدگفتم و گفتم و گفتم و متقاعد کردم 

ک حالا هر وقت صحبتش میکنم 

همش هم فکری و همدلی و موج مثبته ک میاد ب طرفم🌽😻

حتی خیلی وقتا با ماماتم درمورد فمینیستو این جور چیز ها صحبت میکنم ،با این ک تا مدتی قبل حتی ب حرفام کوش نمیداد،فک میکرد ی جو یکی دو روزس😂😂اما حالا ک کاملا با منطق و مدرک باهاش صحبت میکنم کنار اومده

​​خیلی لذت بخشه😻

البته تمو خیلی‌چیزهام اختلاف نظر داریم،مثل پوشش (مشکلم اصلن حجاب نیس)

اما من سرتق تر ازین حرفام😂😂

شما چقدر برای عقایدتون جنگیدین؟!

 

 

[ شنبه نهم آذر ۱۳۹۸ ] [ 15:36 ] [ Yack*-* ] [ ]
yalda

امسال بهترین دوست و همکلاسیم مدرسش رو عوض کرد

و من موندم و ی یلدای تنها

(؟!😻یلدام و هر کس خواست بیاد تا براش توضیح بدم

فلن ب اسم ساحل کامنت میزارم تا گمم نکنین)

البته تنها بودنم زیاد بد نبود

توی کلاس کاملا میچرخم و حالا با همه ی بچه های کلاس میگردم

داشتن دوستای زیاد خیلی خوبه

باعث میشه آدمارو بهتر بشناسی 

شاید خیلیا بگن ک دم دمی مزاجمو ازین حرفا

ولی من اینطوری خیلی بهتر خوشم😁

وقتی آدمای بیشتری رو میشناسی و

خلق و خوی آدما توی دستت میاد 

قطعا بهتر میدونی ک چطوری

با آدمای جدید رفتار کنی

امسال ک برای مسابقه تهران بودم

با آدمای زیادی وشنا شدم از کل کشور

و این خیلب تجربه ی عالی بود

داشتن دوستایی با هر لهجه

و عقاید ورسم و رسوم و طرز لباس پوشیدن

واقعن باعث میشه ک ذهنت برای شناختن آدما باز بشه

[ پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۸ ] [ 15:45 ] [ Yack*-* ] [ ]
blooding❤

عادت ماهیانه؛

قطعا خیلی هامون از گفتنش خجالتش میکشیم...ک خوب قطعا حقم داریم،ما هنوز هم ازین این کلمه استفاده نمیکنیم و خیلی هم از اینکه کسی بفهمه تو دوران عادت ماهیانه هستیم خجالت میکشیم...

راستش رو بخواین من هم زیاد احساس راحتی نمیکنم

ولی دخترا یا حتا پسرا!

چیزی برای خجالت وجود نداره

عادت ماهیانه خیلی هم قشنگه و اصلن زشت نیست،چرا؟!چون چیزیه ک کلی کثیفی رو از بدنمون بیرون میکشه

هر خانم توی زندگیش ده گالون خون از دست میده ک این برابر با خون کافی برای ۲۰ بار مردنه😅

پس این نشونه ی قدرتمونه ک ما هنوز هم با این وضعیت ادامه میدیم...پا ب پای پسرا درس میخونیم،کار میکنیم و زندگی میکنیم ...تو جامعه ای ک مارو خیلی احساساتی و ضعیف میدونه

اما من ب دخترای جامعم افتخار میکنم...

چیزای دیگری هم ک درموردش حتما صحبت میکنم

بنابراین سعی کتین راحت تر باهاش برخورد کنید

نگید مریضید خیلی راحت برخورد کنید

پریود مریضی نیس😑

 

 

[ دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۸ ] [ 21:58 ] [ Yack*-* ] [ ]
Five feet apart
Five feet apart
Five feet apart

فیلم قشنگی بود...

میتونه ب زندگی امیدوارتون کنه 

البته من کل فیلم گریه میکردم

وقتی از مرگ تجربه ی تلخی داری

بهتر میتونی اینو درک کنی :)

[ چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 0:21 ] [ Yack*-* ] [ ]
The first experience of travelling alone

پنجشنبه از اداره زنگ زدن گفتن وبلاگ نویسی تو خراسان رضوی اول شدم

حالا هم انتخاب شدم برا کشوری،درسته ک با مسئول میرین ولی خدایی خیلی ذوق دارم

ک ۳ روز بدون خانواده میرم تهران

جالب تر اینکه با قطاریم و

اونجا همه از این بچه آرتیست های خلاقن

منم ک عاشق تجربه های جدید

خلاصه قول میدم  ک کلی بم خوش بگذره😍😍

[ شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 20:50 ] [ Yack*-* ] [ ]
Hair style

بالاخره موهام رو کوتاه کردم تا بالای شونه هام .خیلی هم بهم میاد😍اصلنانقدر راحت شدم ک نگو ،نه برا شونه کردنش اذیت می شم ن برای شستنش ن زیر روسری ناراحتم .هیچی دیگ کلا عشق میکنم با موهام❤💜🖤

[ چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 16:39 ] [ Yack*-* ] [ ]
Mr arjmand

استاد زبانم در این حد پایس

ک همون روز اول قرار کافه چید

روانشناسی خونده

و هر جلسه علاوه بر درس ی بحث رو برامون باز میکنه

مثلا میشینه در مورد عشق میگ برامون 

در مورد گرایش ها

خلاصه فقط کلاس زبان نیست

زندگیه

 

 

 

[ شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۸ ] [ 19:32 ] [ Yack*-* ] [ ]
گربه🐈🐱

یه گربه زایمان کرده بچه هاش و از اول بهار آورده خونمون

سه تا بچه گربه ی شیطووووون

انقدر مامانشونو اذیت میکنن ک حد نداره

مارم اصن آدم حساب نمیکنن😐😂🤦‍♀️

امروز صبح در اتاقم ک رو ب حیاطه رو باز گذاشته بودم

نمی دونید چه حسی بود وقتی چشام و باز کردم دیدم 

یه بچه گربه ی زرد رو تاج تختم، نشسته داره نگاهم میکنه😑😓😂😂

[ یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۸ ] [ 14:34 ] [ Yack*-* ] [ ]
Summer

اولین قدم تابستون؛

کلاس زبان 🖤

 دلم برای دوستام تنگ شده 

اون همه برنامه چیدم برا تابستون ولی نمیدونم چرا همش ولوام🤦‍♀️😅🙈

[ پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۸ ] [ 15:35 ] [ Yack*-* ] [ ]

پارسال تقریبا همین موقع ها بود ک گربم اومد پیشم

تابستون ر  کلا با اون گزروندم

حالا بعد یک سال وابستگی 

بهم خبر میدن مرده 

خیلی احساس بدی دارم😥

[ چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۸ ] [ 13:15 ] [ Yack*-* ] [ ]

خوبی؟
خوبی؟ از آن سوال های مبهم است.
یعنی از آن  سوال هایی که خیلی مهم است چه کسی آن را بپرسد.
مثلا زیور خانوم،
زنِ حسن آقای بقال، وقتی از آدم می پرسد خوبی؟
برایش مهم نیست تو خوبی یا نه.
فقط می خواهد چند لحظه تو را معطل کند که حسابی وراندازت کند تا فردا شب که با صغری خانوم مشغول چانه زنی ست، حرفی داشته باشد برای گفتن که: 
دختر فلانی را دیدم امروز. ماشالله چه بزرگ شده. شوهر نکرده؟
یا مثلا همکلاسیت وقتی می گوید خوبی؟ کاری به خوب بودن یا نبودنت ندارد.
فقط می خواهد قبل از اینکه توی رویت در بیاید که فلان جزوه را بده، حرفی زده باشد.
آدم‌هایی هم هستن که سال به دوازده ماه، خبری ازشان نمی شود.
اما یک شب بی هوا می بینی پیام دادند: سلام، خوبی؟
اینجور وقت ها بهتر است فقط بگویید ممنون.  چون این ها هم، اصل حالتان برایشان مهم نیست.  پیام بعدی شان حاکی از "یه زحمتی برات داشتم" است را که ببینید،
منظورم را متوجه می شوید.
میان این همه "خوبی؟" که هرروز از کلی آدم می شنوید اما، بعضی‌هایشان رنگ دیگری دارند.
همان‌هایی که اگر در جوابشان بگویید: "ممنون"، بر می دارند می گویند: ممنون که جواب "خوبی؟" نیست.
همان‌هایی که وقتی شروع به حرف زدن می کنند، بین " سلام، خوبی؟" با جمله بعدی شان، کلی فاصله می‌افتد.
فاصله ای که پر شده از حرف های تو که: نه خوب نیستم.  که نمی دانم چه مرگم است، که حالم گرفته ست، که حواست به من هست؟، که باور کن دلم دارد می ترکد.
و بعد چشم باز می کنی و می بینی ساعت ها گذشته،  تو همه خوب نبودن هایت را به او گفتی و او حالا، دوباره می پرسد: خوبی؟ و تو این بار، با خیال راحت میگویی: خوبم ...
این آدم ها
این آدم ها... اگر از این آدم ها دور و برتان هست، یادتان باشد که خودشان مدت هاست منتظر شنیدن یک "خوبی؟" واقعی هستند.

#راضيه_جليلي
deelaarraam@

💚

[ شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۸ ] [ 20:15 ] [ Yack*-* ] [ ]
آخرین مطالب
صفحات وب