فتوکاتورهای شماره دوم ستون آزاد

منتشر شده در شماره دوم ستون آزاد سراسری

ماهنامه طنز و کاریکاتور ستون آزاد فارغ التحصیل شد

ماهنامه طنزوکاریکاتور ستون آزاد فعلا فقط در مشهد توزیع می شود.

در شهر 54

پای توت و شله که میاد وسط، همه مشهدی ها میشن جاروبرقی!

یک مقام مسئول گفته که «خدمات در مناطق برخوردار و نابرخوردار در مشهد متوازن است.»

در همین رابطه یکی از شهروندان برخوردار که بهش برخورده بود، گفت:«برخوردار باشی، یه جور بهت برمیخوره، نابرخوردار باشی یه جور، ما قبلاً حاشیه نشین و کم برخوردار بودیم. کم میخوردیم، همیشه میخوردیم! البته بعضی وقت ها تو کوچه پس کوچه ها کتک هم می خوردیم! کلی هزینه و قرض کردیم اومدیم بالاشهر. تا اومدیم بالاشهر برخورد مردم با ما عوض شد! برخورد مردم که هیچ برخورد شهرداری هم با ما عوض شد! الان محله قدیم ما سجادی شده برا خودش! آقا ما غلط خوردیم!»

***

رئيس سازمان حمل و نقل و ترافيك شهرداری گفته «پارک ترافیک در مشهد احداث می شود.»

در همین رابطه یک بنده خدایی گفت: «خب پارک های مشهد که همش توش ترافیکه و توی تابستونی جای نشستن نیست، پارک ترافیک میخوایم چیکار؟ اصلاً جای نشستن نخواستیم، وامیستیم میله رو میگیریم! شما بگردین اگه یه دونه پیدا کردین! اینقدر ترافیک بوده که هر چی تکوندیم، فقط برگ و شپش و عنکبوت ریخت، دریغ از یک دونه توت! دریغ از یک قِیسی کُخی! پای توت و شله که میاد وسط، همه مشهدی ها میشن جاروبرقی!»

وقتی این بنده خدا رو از اشتباه درآوردم که توی این پارک قراره مسائل ترافیکی آموزش داده بشه و نظرش رو خواستم بدونم، گفت: «کِی قراره افتتاح بشه؟ کجاست؟ میخوام همین الان برم.» با خودمون گفتیم چه خوب استقبال کرد و بهش جواب دادیم که عجله نکن. به زودی. فعلاً همونجوری رانندگی کن! گفت: «نه، الان میرم. تا همین الان هم معلوم نیست توتی برای من گذاشته باشن!» و بدون راهنما زدن از پارک اومد بیرون و با لایی کشیدن لای ماشین ها با سرعت رفت. کجا رفت، نمی دونم. چون آدرسی بهش نگفتم!»

***

یک مقام مسئول گفته که «خطوط ويژه اتوبوس رضايت شهروندان مشهدي را به همراه دارد»

یک شهروند که روزانه چند تا اتوبوس عوض میکنه تا به محل کار سختی که داره میرسه، پس از شنیدن این خبر به ما گفت: «ولی قیمت های ویژه و جدید اتوبوس ها رضایت شهروندان رو به همراه نداره. هزینه های سوخت اتوبوس هاتون زیاد شده به دولت فشار بیارین بهتون بیشتر پرداخت کنه نه اینکه فشارش روی مردم بیاد. حداقلش با این من کارت ها بعضی از مسیرهای کوتاه رو ارزون ترش کنین... ولی چه فایده. صدای ما به کسی نمیرسه.» بهش گفتم: «چی؟! هیچی متوجه نشدم!» جملات قبلی رو بلندتر گفت. همه اش رو متوجه شدم. میخواستم بهش بگم من شنیدم در آینده میخوان همچنین کاری بکنن ولی دیدم قبل از گفتن این جمله شروع کرد به ادامه کارش که دریل برقی آسفالت کن بود! خب معلوم بود اینجوری صداش به هیچ جا نمیرسه!

منتشره در ستون آزاد 54

در شهر

واقعا که!

معاون سازمان آتش نشاني گفته که «کمبود نيروي انساني از مشکلات سازمان آتش نشانيه.»
اي جوانان جوياي کار، آتيش که ترس نداره! بچه از آتيش ميترسه! فوقش يه ذره اوف ميشين ديگه! به جان خودم نباشه، به جان شما، من خودم آدم کله گنده اي هستم، وگرنه ميرفتم سازمان آتش نشاني! فکر نمي کنم کلاه آتش نشاني توي کله گنده من جا بشه!
در روز حدود چهارهزار تماس با آتش نشاني گرفته ميشه که از اين تعداد 30 تماسش عملياتيه و 30 مورد هم مردم تماس ميگيرن و سوال هايي که نميدونم از کجاشون در ميارن!، ميپرسن. بقيه تماس ها يعني 3940 هزار تماس ربطي به امداد رساني نداره! احتمال ميدم اين آدم هاي بيکار با 110 و 137 و 115و 162 و اينا کار دارن ولي سر راه يه تماسي هم با آتش نشاني ميگيرن، يه فوت مستحبي هم ميکنن! اتفاقاً همين الان از 110 و 137 و 115و 162 با برنامه ما تماس گرفتن و گفتن اکثر کساني که در روز با اونجا تماس ميگيرن با اونجاهاي ديگه کار دارن!
***
مديرعامل سازمان پارك‌ها و فضاي سبز گفته که مشاركت مردم در حفظ و نگهداري فضاي سبز افزايش يافته‌ است.
ايشون درست ميگه. کساني هستن که ديوار خونه شون رو در حين ساخت وساز دور فضاي سبز محله شون کشيدن تا بتونن تو خونه به خوبي ازش نگهداري کنن! اوستا هم يه نگاه اينور کرده و يک نگاه اونور، در سه سوت ديوار رو قوسي شکل دور فضاي سبز کشيده!
***
مديرعامل سازمان پسماند شهرداري گفته که مشهد بالاترين آمار تفکيک زباله کشور رو داره.
در همين رابطه نامه اي به دستم رسيده که با چند واو کم و زياد براتون قرائت مي کنم:
«ميو! وظيفه خودميو دونستميو که بوسيله اين ناميو از شميو تشکر کنميو. از وقتيو زباله هاييو تفکيک شديو، منو خانواده اميو رو ميبرميو، فست فوديو! با منو! تا هر چيو خواستنيو بخورنيو! در ضمن پسرخاله اميو، «گربان پلنگ منش» هم اينجاست و به شميو از همين طريق زبون درازيو و تشکر مي کنديو! زبون درازيو به خاطر اينکه اون روز از دست ماميوران عقيوم کنندگي شميو مثل پلنگ جيميو شد. از اون روز الگيوي بچه گربه ها شده و پيوسترش رو به در و ديفال اتاق هاشون ميزننديو. و تشکر به خاطر تفکيک زباليو! چون معده اشيو به برخي زباله ها حساسه و حالا ديگه دميو گاري هاي زباله هاييو تفکيک شديو، فقط از ميز اردُويو غذاي سبک ميخوريو!
گربون شما، نماينديوي گربه ها»
***
مثل اينکه طولاني‌ترين نقاشي طبيعت شهري در مشهد رنگ به طول يک کيلومتر در پارک ملت توسط کودکان کشيده شده.
در همين رابطه يکي از شهروندان از چهارراه آزادشهر تماس گرفته و گفته که «آخه مسئولين حسابي! شما نبايد به اين کودکان بگين چي بکشن؟! تازه بايد بعضي هاشونم که نقاشي شون خيلي خوبه، نذارين تو مسابقه شرکت کنن! غير از همه اينها، شما با خودتون نميگين ممکنه نقاشي به اين طولاني اي تا توي چهارراه هم بياد؟! يکي شون ورداشته به جاي ديوار بتني حاشيه چهارراه، مسير باز خيابون رو کشيده! مثلاً خير سرم ميخواستم جلوي نامزدم تريپ هنر رانندگي بيام! ديروز هم بيمه ماشين تموم شده بود! امروز هم قرار بود قرار مدارهاي نهايي مون رو با نامزدم بذارم! واقعا که!»
***
شهردار منطقه پنج گفته که مرتفع سازي ساختمان‌ها بايد مورد توجه ويژه باشه.
باز هم در همين رابطه نامه اي که آدرسش نامشخصه برامون اومده:
«سلام. اگه همينجور ساختمون هاتون رو بيارين بالا خب مشکلات خودتون حل ميشه، ولي مشکلات ما اضافه ميشه. الان تو محله ما کلي ساختمون يک طبغه ديده ميشه که همون ساختمون هاي مرتفع شماست ديگه! باز شما که خوبه، من  موندم با شهرداري تهران چکار کنم؟ چند باري هم تغاضاي ملاغات حضوري با جناب غاليباف دادم ولي هنوز موافغت نکردن. همين تيزي نوک برج ميلاد يه مغدار ما رو اذيت ميکنه!
غربان شما، غول لوبياي سحرآميز»

منتشره در ستون آزاد 53

راهکارهای عشق ورزی...

فرهنگسرای ستون آزاد مطرح می کند:

راهکارهای عشق ورزی به همسر

مثل اینکه همه نهادهای فرهنگی دست به دست هم دادن (خواهران با خواهران، برادران با برادران!) تا هر جور شده دست جوون ها رو تو دست هم بذارن. (حالا خواهران با برادران و برادران با خواهران!) جوون پول نداره، کار نداره ولی میدونن که دل داره! اینا هم دست گذاشتن رو همین دل لامصب! هر چی فرهنگسراست تو شهر داره همایش ها و برنامه هایی با موضوع مهربانی و محبت و عشق و معیارهای ازدواج و راهکارهای عشق ورزی به همسر و شکوه همسرداری و عدم تنظیم خانواده و اینا برگزار میکنه. فرهنگسرای ستون آزاد هم تصمیم گرفته که نه چندان هماهنگ با فرهنگسرای خانواده شهرداری که برای خودش کلی همایش اینجوری داره، راهکارهای عشق ورزی به همسر رو مطرح بکنه. فقط مشغول ذمبه این! اگه این راهکارها رو در جای دیگه ای استفاده کنین!

یک یا چند مورد از موارد زیر رو برای عشق ورزی به همسرتون انتخاب کنین و نتیجه اش رو به فرهنگسرای ما اعلام کنین. (اعلام نکردین هم نکردین، ممکنه با بیل و کلنگ به اون سنگینی بیاین فرهنگسرا، همسایه ها بهتون بگن اینا از اینجا رفتن!)

- هدیه بدین. مهم نیست هدیه چه قیمتی داشته باشه، مهم اینه که نشون دهنده محبت و عشق و علاقه شما باشه. یه بار دیگه مرور می کنیم. پس مهم نیست هدیه چه قیمتی داشته باشه، هر قیمتی داشته باشه، باید جونتون در ره، اقساطش رو پرداخت کنین!

- هر وقت همسرتون به شما هدیه ای میده، بلافاصله ازش استفاده کنین. فقط اگه پالتویی چیزی بهتون هدیه داد و دیروقت هم بود بلافاصله ی بلافاصله هم استفاده نکردین، نکردین! البته انتخاب با خودتونه. اگه پالتو تو رختخواب اذیتتون نمیکنه خب بپوشین تا نشون بدین همه سختی ها رو به خاطر همسرتون تحمل میکنین!

- وقتی همسرتون توی خونه مشغول خونه تکونیه، یک ناهار ویژه از بیرون بخرین بیارین خونه که یه وقت گشنه نمونین. همسرتون کارش که تموم شد یه نون پنیری چیزی، خودش میزنه! یادتون باشه به خانمتون بگین دستت درد نکنه امروز خونه رو تمیز کردی، چون باعث شدی بالاخره بعد از مدت ها یک غذای خوب بخورم!

- تمام اوقات فراغت آخر هفته رو با هم سر ببرید. سر ببرید نه سر ببرید! میگیرینتون اعدامتون میکنن ها! اصلش اینه: تعطیلاتتون رو با همسرتون به سر ببرید! ما خودمون ختم پروژه و اضافه کاری و ماموریت و جلسه فوری و اینجور صفاسیتی ها با رفقاییم! پس زنتون رو نپیچونین یا کم بپیچونین!

- روی تقویم تاریخ تولد همسرتون، سالگرد ازدواجتون و روزهای خوشی رو که با همسرتون داشتین علامتگذاری کنین و برای اون روزها برنامه های خاصی داشته باشین. البته اگه چند تا زن دارین یا این کار رو کلاً نکنین، چون سرتون و تقویمتون شلوغ میشه! و یا چند تا تقویم و چند تا گاو صندوق تهیه کنین!

- یک سری از کارشناس ها میگن همسران خوشبخت در مسیر های مشخص با هم پیاده روی های طولانی می کنند. ولی من میگم چه کاریه! با تاکسی برین، سریع برگردین! بیاین کپه مرگتون رو بذارین باید سرصبح برین سرکار!

- سعی کنین هر چند روز یک بار برای همسرتون گل به خونه بیارین. ولی یه وقت نرین پول بی زبون رو بدین گل فروشی! این دم عیدی شهرداری کلی گل تو شهر میکاره. تو مسیر از هر باغچه یکی هم که بکنید، خودش میشه یک دسته گل زیبا! اینجوری همزمان یک دسته گل هم به آب دادین!

-بعد از ازدواج یه نام شاعرانه براش انتخاب کنین که فقط شما با اون اسم صداش میزنین. «هوی» قبول نیست! مثلاً پروانه یا اسم یک حیوون دیگه برای خانم ها! یا گاو یا اسب برای آقایون... خیلی هم شاعرانه است. (اسب حیوان نجیبیست!) البته یک عده این اسامی شاعرانه رو در اواسط یا اواخر زندگیشون برای همدیگه انتخاب میکنن که دیگه یکم دیر شده!

- نقاشی کوچکی که در اون احساساتتون رو به تصویر کشیدین، براش بکشین....نه ولش کن، نمیخواد. این مورد رو فراموش کنین!

- پنج جمله ای که می تونید همیشه به همسرتون بگین اینا هستن: تو بهترین هستی، همیشه دوستت خواهم داشت، عالی ترین همسر دنیایی، خیره کننده و جذابی، تو تنها عشق حقیقی من هستی...ور نزن دیگه بذار بخوابیم، صبح هزار تا بدبختی داریم!

و....

ایده هایی متفاوت ....+یک عدد فتوکاتور

ایده هایی متفاوت برای المان های نوروزی

از اونجایی که پارسال کلی اِلِمان نوروزی در میدون ها و خیابون های مشهد نصب شد (که دوچرخه سایز خانواده! میدون استقلال معروف ترینشون بود) و مردم هم خیلی خوششون اومد، ستاد استقبال از بهار تصمیم گرفته امسال هم تعداد زیادی از اونا! (بهش میگن المان یا طرح های حجمی، البته بعضی هاش که با پارچه درست شده بیشتر طرح های سطحی به نظر میرسه تا حجمی!) نصب کنند. به همین خاطر ما هم چون استعداد کشف نشده ای هستیم و ایده های خوبی داریم ، یک سری پیشنهاد متفاوت داریم:

طرح حجمی آبکی!:

یک رودی از ته شهرستان مشهد (سر شهرستان طرقبه-پدیده!) که کوهستانیه و روش برف جمع شده، به سمت شهر جاری کنن. فکر می کنین معنیش چی باشه؟! چی؟! یک سری بچه رو توی کوهستان های ته مشهد سرپا کردن؟! عجب افکار کثیفی دارین شما! این ایده یعنی اینکه با رفتن زمستان و اومدن بهار برف ها آب شده و به سمت شهر جاری شده.

***

طرح سودرئال:

یک سفره خالی هفت سین با هفت تا ظرف توی یکی از میدون ها برپا کنین و بگین مردم خودشون محتویات ظرف ها رو پر کنند. اگر شانس بیارین و مردم در سرخوشی شب عید تیریپ مشارکت بردارند، این طرح رئال سود شایانی نصیبتون میکنه و میتونین ظرف سکه ی سفره هفت سین رو مدام خالی کنین!

***

طرح اکسچرتیونیسم:

هر آت و آشغالی که از طرح های پارسال یک کنار ریختین، فله ای بریزین توی یک میدون. مطمئن باشین همیشه یک عده هستن که این جور طرح ها اونا رو به فکر فرو ببره!

***

طرح زنده یا پخش مستقیم:

یک سری آدم زنده توی یک میدون یک حلقه تشکیل بدن و هر کدوم یک سین توی یک ظرف دستشون بگیرن. درسته که این آدم های زنده پول گرفتن تا این المان پر هزینه رو توی ایام عید سرپا نگه دارن ولی از زیر بته که عمل نیومدن و احتمالاً  فک و فامیلی چیزی دارن که تو عید میخوان بهشون سر بزنن. به همین خاطر بهتره توی میدون مربوطه یک مکانی تعبیه بشه تا آشناهاشون بیان ببیننشون و برن. فقط المان ها باید قول بدن از جای خودشون تکون نخورن و از همونجا با مهمون هاشون طوری که لب و دهنشون تابلو تکون نخوره، چاق سلامتی کنن!

***

طرح حجمی- تخیلی یا معناگرا:

توی این طرح هیچ المانی توی میدون قرار ندین! فقط یک تابلو بزنین و روش بنویسین: «در این میدان چه می بینید؟! کمی تمرکز کنید، یک طرح حجمی فوق العاده می بینید!» اینجوری خود مردم با تخیلشون اون طرحی رو که دوست دارن در اون میدون فرض میکنن! البته یک سری از مردم هستن که اگه شما بهترین مجسمه ساز دنیا رو هم میاوردین تا المان واقعی این میدون رو طراحی میکرد باز بهتون فحش میدادن! اینا ارزش طرح های معناگرا و کم هزینه رو نمیفهمن! شما با این ناسزاها باید عزمتون بیشتر جزم بشه! وقتی طرح همین میدون رو سوار کامیون کردین، فرستادین جشنواره، بعدش که مقام آورد جواب دندون شکنی به اون دسته از مردم خواهید داد!

***

یک سری ایده دیگه هم توی ذهنمه و هنوز جایی مطرح نکردم. ولی احتمال میدم یک سریش توی طرح های المان های امسال باشه!


چند تا فتوکاتور درست کردم. این مثلاً خوبش بود!:


سال تحویل به یاد ماندنی-قسمت دوم و پایانی

سال تحویل به یاد ماندنی

مدت زیادی به سال تحویل باقی نمانده بود. دکتر همراه همسرش مشغول خانه تکانی و سر و کله زدن با صاحبخانه وقت نشناسشان سر دیرتر پرداخت شدن اجاره این ماه و تسویه حساب با لوله کش بودند که دانشجوی دکتر که آخرین درس دوران تحصیلش را افتاده بود، به هوای گرفتن نمره پاسی به خانه دکتر آمده بود ولی هر چه اصرار و خواهش کرد نتیجه ای نداشت و به علت آن که به قول خودش  تمام زندگی اش به گرفتن نمره پاسی  و فارغ التحصیل شدن بستگی داشت کاری که نباید می کرد، کرد.

***

صدای وزوز مگسی که روی دهانه لوله تفنگ می چرخید به خوبی شنیده میشد تا اینکه بالاخره یک نفر سکوت را شکست.

صاحبی: اجاره رو همون سیزدهم پرداخت کنین، بذارین من برم!

دکتر: من نباید اجازه بدم، این پسرک کم عقل باید اجازه بده. میگم لوله تفنگ رو اونورتر بگیر!

پسر جوان که تا حالا پایش به کلانتری هم باز نشده بود، چه برسد به اینکه گروگان گیری کند از تشر استادش ترسید و لوله تفنگ را به آن سمت گرفت.

لوله کش: طرف من چرا میگیری؟!

دانشجو: ای بابا. به سمت سقف می گیرم که سمت هیچکدومتون نیست. ولی بدونین بازم تفنگ دست منه!

دکتر: طرف سقف نگیر.

صاحبی: راست میگه طرف سقف نگیر، کلی پول رنگ کردن سقف و گچبری زدن رو دادم!

دکتر: برای اون نمیگم که. این تفنگه یه مقدار لوله اش انحراف داره طرف سقف هم بگیری، باز ممکنه کمونه کنه تو مخ یکی از ما!

همه باهم کلافه شدند: اَ....

***

صدای خانم دکتر: اونجا چه خبره؟

دکتر: هیچی خانم. شما به جاروبرقی کشیدنت برس! دسته چک رو به این زودی ها لازم نداریم!

و به آهستگی ادامه می دهد: تا خانمم نیومده غائله رو جمع کنین که غشیه. تفنگ آب پاش ببینه غش میکنه چه برسه به اینکه ببینه دولول آبا و اجدادیش دست این پسره اس!

لوله کش: من که میگم این پسره با مقامات تماس بگیره، خواسته هاش رو مطرح کنه! رو پشت بوم شما جایی برای نشستن هلی کوپتر هست؟!

صاحبی: این پسره که عقلش نمیرسه، فقط نمره پاسی میخواد!

دانشجو: بله. باید پاس بشم تا فارغ التحصیل بشم و بتونم برم سربازی.

لوله کش: عجب خلیه! عجله داره بره سربازی!

دانشجو: باید برم سربازی تا بعدش بتونم با دختر موردعلاقه ام ازدواج کنم.

دکتر: من که بهت نمره نمیدم ولی این علاقه ات به تشکیل خانواده قابل تقدیره.

صاحبی: حالا عجله نکن. اینور اونقدرها هم خبری نیست.

دانشجو: من عجله ندارم، بابام شرط کرده تا زن نگیری اون خونه ای که قولش رو داده، به نامم نمی زنه!

صاحبی: پس عجله کن! قیمت خونه الان کشیده بالا، چند وقت بعد دوباره میره پایین ها.

دانشجو: به همین خاطر میگم دیگه. میخوام الان بفروشمش، یه جایی سرمایه گذاری کنم تا جلو دختر مورد علاقه ام کم نیارم! حالا نمره رو میدین یا نه؟

دکتر نه غلیظی می گوید و: اینقدر هم با اون ماشه بازی بازی نکن. ماشه اش چند وقتیه خراب شده. لق و حساس شده!

-          تقققق!

سکوت خاصی حکفرما می شود. همه به هم نگاه می کنند. خونی از بدن کسی جاری نشده. همه فکر می کنند گلوله خطا رفته است.

-          تقققق!

دانشجو: بخدا ایندفعه دستم رو از رو ماشه برداشتم.

-          تق تق تق!

صدا، دکتر را به سمت پنجره می کشاند: اَ...این که صدای ترقه است! چند روزه چهارشنبه سوری تموم شده، ولی ترقه های اینا هنوز تموم نشده!

 ***

لوله کش: دکتر من خانمم منتظره که سال تحویل برسم خونه.

دکتر: چند دقیقه دیگه در موردش صحبت می کنیم....

صاحبی: حول حالِ ما الی احسن الحال....

-          تیک تاک تیک تاک...آغاز سال یکهزار و سیصد و نود...بـــومـــب!

صاحبی: اِ....چی شد، تلویزیون ترکید؟!

دکتر: نه، مثل اینکه سال تحویل شد!

همه به جز دانشجو به هم تبریک می گویند. دانشجو هم از دور به بقیه تبریک می گوید. صدای جارو برقی قطع می شود.

دانشجو با سرعت کلمات نمره-بده-تا-زنت-نیومده-غائله-ختم-شه-رو ادا کرد. زن دکتر دسته چک به دست وارد می شود و با دیدن این وضعیت شروع می کند به جیغ زدن.

دکتر: خانم نترس چیزی نیست. خودم حلش می کنم.

دانشجو: آفرین. نمره پاسی ما رو بده، بریم.

زن دکتر با حالتی که نشانی از ترس ندارد: این دسته چک رو بگیر دکتر.

صاحبی و لوله کش در حالی که دست هایشان راه به هم (به دست خودشان!) می مالند: آخ جون دسته چک!

زن دکتر: تو خجالت نمی کشی با کفش اومدی تو؟!

دانشجو نگاهی به سمت پایین می اندازد. هیچ کس متوجه با کفش وارد شدن دانشجو نشده بود.

زن دکتر در حالی که به سمت دانشجو حرکت می کند: تفنگ من رو برداشتی؟

دانشجو: جلو نیاین. شلیک می کنم ها.

زن دکتر: با کدوم گلوله؟

دانشجو با استرس عقب عقب می رود: پره. یعنی قاعدتاً باید پر باشه! پره دیگه دکتر، آره؟!

دانشجو تفنگ را روی زمین می اندازد و با سرعت از خانه خارج می شود.

دکتر: خانم، مگه این تفنگ قبلاً یک گلوله توش نبود؟

زن دکتر: چرا. موقع خونه تکونی داشتم ماشه اش رو تمیز می کردم، شلیک شد! اوناهاش، اونم ردش!

صاحبی: نه! گچبری نازنینم!

زن دکتر: راستی سال کی تحویل میشه؟!

پایان

منتشره در سوسه 26 اسفند

سال تحویل به یاد ماندنی-قسمت اول

سال تحویل به یاد ماندنی

قسمت اول

- هیچ کسی حق نداره از اینجا خارج شه تا آقای دکتر تکلیف منو روشن کنه.

دکتر: تکلیف تو روشنه. اون اسلحه شکاری رو هم اونورتر بگیر، تازه پرش کردم!

-دکتر تکلیفش رو روشن کنین، من میخوام سال تحویل برسم خونه.

***

دکتر: خدا قوت اوستا. خانم برای اوستا چایی آوردی؟

لوله کش در حالی که دارد سیفون دستشویی را درست می کند و دکتر را نمی بیند: ممنون. صرف شده.

صدای خانم آقای دکتر: نه!

دکتر: خانم که میگه نیاورده.

لوله کش جوان خنده اش می گیرد: چای زیادش خوب نیست، مخصوصاً اینجا که دارم سیفون رو درست میکنم و عملاً «دستشویی خراب است!»

دکتر: خانم پس میوه بیار برا آقا.

لوله کش: اینجا چیزی لازم نیست بیارین! میام تو پذیرایی میخورم. البته خانمم شام مفصلی برای قبل سال تحویل آماده کرده، باید میرسم خونه، گشنه باشم.

***

دکتر: خب خوش اومدین آقای صاحبی. چی شده چند ساعت مونده به سال تحویل زحمت کشیدین تشریف آوردین.

صاحبی: دیگه گفتم تا خیابون ها شلوغ نشده قبل از پدر مادر خودم خدمت شما برسم. رابطه موجر و مستاجر اینقدر باید نزدیک باشه!

دکتر: ما که شرمنده شما هستیم. اینقدر آدم فهمیده ای هستین که اجاره این ماه یه مقدار عقب افتاده دریغ از یک تماس که شما بگیرین!

صاحبی: اون که بعله، من کلاً با مستاجرهام همینجوری برخورد میکنم!

دکتر: باور کنین سیزده نشده اجاره رو میدم، الان یه مقدار دستم تنگه.

صاحبی: شما دیگه این حرف ها رو نزنین دکتر...

دکتر: گفتم که، تا سیزدهم اجاره رو براتون واریز میکنم.

صاحبی: من الان شب عیدی دستم تنگه، میدونین به چند نفر باید عیدی بدم؟

دکتر: واقعاً که. خوب شد بعد از سال تحویل نیومدین وگرنه کل سال باید با شما سر و کله می زدم. خانم اون دسته چک منو وردار بیار.

صاحبی: فقط سریعتر! چون باید سال نو رو به چند تا مستاجر دیگه ام هم تبریک بگم!

صدای زنگ در می آید. دکتر می رود در را باز کند.

صدای خانم آقای دکتر: کیه دکتر؟

دکتر: یکی از دانشجوهامه. تو اون دسته چک رو سریعتر بیار.

دانشجو به سختی از درب تنگ خانه وارد می شود: سلام آقای دکتر.

دکتر: سلام. چرا زحمت کشیدی. دسته گل از قد خودت بلندتره!

دانشجو: قابل شما رو نداره.

دکتر: بشین. ایشون صاحبخونه مون هستند.

دانشجو: سلام عرض می کنم.

صاحبی: دکتر این خانومت دسته چک رو نیاورد ها!

دانشجو: شما هنوز مستاجرین؟

دکتر: فعلاً آره. دارم خونه قبلیم رو میسازم... خب چیکار داشتی این موقع اومدی؟

صاحبی: این دسته چک رو...

دکتر با عصبانیت: میاره دیگه.

دانشجو: اول که اومدم خودتون رو ببینم.

دکتر: ممنونم ولی از نمره خبری نیست! باید درس رو دوباره بگذرونی.

دانشجو: ولی من باید این درس رو پاس کنم.

دکتر: به هیچ وجه.

لوله کش در حالی که دستانش را تمیز می کند وارد پذیرایی می شود: کار من تمومه دکتر.

دکتر: الان پول نقد ندارم. چک بهت میدم.

لوله کش: عیب نداره. فقط سریعتر، من باید خونه.

دکتر: خانم پس این دسته چک چی شد؟ تو منتظر چی هستی پسر؟

دانشجو: کل زندگی من به پاس کردن این درس وابسته است.

دکتر: بیخود اصرار نکن. الانم دیگه برو که به سال تحویل برسی.

دانشجو: من تا نمره رو نگیرم از اینجا تکون نمیخورم.

دکتر: چی؟ برای من خط و نشون میکشی. خانم همون نگهبانی ساختمون رو بگیر. اِ... داری کجا میری پسر؟ در خروج اونوره.

دانشجو: هیچ کس حق نداره از اینجا خارج شه تا آقای دکتر تکلیف منو روشن کنه.

دکتر: تکلیف تو روشنه. اون اسلحه شکاری رو هم اونورتر بگیر، تازه پرش کردم!

لوله کش: دکتر تکلیفش رو روشن کنین، من میخوام سال تحویل برسم خونه.

صدای خانم آقای دکتر: الان دسته چک رو میارم!

ادامه دارد....

منتشره در سوسه 19 اسفند

از یادداشت های یک کودک 88 ساله - قسمت چهاردهم (آخرین قسمت)

پیرمردها هیچ وقت فراموش نمی شوند!

آنچه گذشت: مهران و مهین، پسر و دختر ماشاا...، پیرمرد هشتاد و هشت ساله، نزد او آمدند تا پیرمرد را راضی کنند به خانه سالمندان برود تا آنها بتوانند خانه مادری شان را بفروشند. اینطوری هم به پول و پله ای می رسیدند و هم خیالشان بابت شلوغ کاری های گاه و بیگاه پدرشان راحت بود و لازم نبود بخش عمده عمرشان را در گرفتن رضایت مردم سپری کنند!

ماشا... ابتدا راضی نمیشد ولی بعد فکری به ذهنش می رسد و به یک شرط قبول می کند به خانه سالمندان برود....

مهین: به چه شرطی؟

ماشاا...: فقط به این شرط که خودم انتخاب کنم کدوم خونه سالمندان برم. هر وقت رفتم، خبرتون می کنم بیاین خونه من رو بفروشین.

مهران: البته تا جایی که یادمونه خونه مال خانم جون بود!

ماشاا... با عصبانیت: من و شهین نداشتیم. هر چی اون داشت مال من بود و هر چی من داشتم مال من بود! حالا هم برین دیگه که حوصله تون رو نداریم.

***

به محض اینکه مهران و مهین رفتند، ماشاا.. تلفن را برداشت و به موبایل صفدر، فتح ا... و ابوالحسن زنگ زد و ادای آنتن ندادن در آورد: الو...ال..سلا....م... یک کا...یک کار...الو....مهم... یک کار مهم...الو... آنتن نمیده!

ماشاا... زیر میزان یک پالس مخابرات این حرف ها را زد و بلافاصله دوستانش که می خواستند ببینند چه خبر شده، تماس می گرفتند و غیر از اینکه می دیدند صدا آینه است! می فهمیدند که ماشاا... برای یک کار مهم آنها را به خانه اش دعوت کرده.

***

ماشاا...: ویتامین گیری رو سریع تر تموم کنین، میخوام حرفم رو بزنم.

همه با دهان پر و سری داخل ظروف میوه و آجیل: بگو، گوش میکنیم. تا حالا اینقدر ازمون پذیرایی نکرده بودی، باید کار مهمی باهامون داشته باشی!

ماشاا...: حاضرین چند روز کمکم کنین تا بچه هام رو سرکار بذارم؟

همه در همان حالت قبلی: چقدر میدی؟

ماشاا...: سرکارشون میذاریم، خوش میگذره ها.

همه در همان حالت قبلی: چقدر میدی؟

ماشاا...: من همیشه به دوستام میگم که من و شما بهترین دوست های هم هستیم! اونا هم میگن کاشکی ما بهترین دوست های تو بودیم!

همه در همان حالت قبلی: چقدر میدی؟

***

ماشاا...: فقط مثل ندید بدیدها همین الان نرین چک رو نقد کنین! تا هفته بعد صبر کنین، آخه تو قرعه کشی شرکت کردم!

صفدر، فتح ا... و ابوالحسن: حالا ظرف میوه و آجیل رو کجا می بری!

***

ماشاا...: صفدر، تو یه سری پیرمرد بیکار برام جور کن. ابوالحسن، تو هم باید با پسرم تماس بگیری و بگی پدرتون اومده خونه سالمندان ما و باید یک تومن برای ما واریز کنین. بعدش هم آدرس خونه ات رو بهش بده و بگو فردا فیش پرداختی رو بیاره. نوه هاتونم خبر کنین، کارشون دارم.

ابوالحسن با خوشحالی: صدام رو عوض می کنم تا یه وقت نشناسم.

ماشاا...: اون هیچ کدوم از شماها رو نمیشناسه.

ابوالحسن: تو رو خدا! من همیشه آرزو داشتم یکی منو بشناسه و من صدام رو عوض کنم تا نشناسم!

***

ابوالحسن: اینقدر هول بود که قبول کرد یک تومن رو واریز کنه.

ماشاا...: خب دیگه. تلفنت تموم شد، صدات رو به حالت عادی برگردون!

ابوالحسن: صدای عادی من اینه! اونی که با شما در طی این سال ها صحبت می کردم تغییرداده شده اش بود!

همه می خندند.

***

....زییییینگ..../ ماشاا...: خودشه.

صفدر: پیرمردها همه سرجاشون. کمرها نود درجه. لقوه روشن. فتح ا... آیفون رو بردار.

فتح ا...: نمیخواد صدام رو عوض کنم؟!

ماشاا...: عجب گیری کردیم ها!

***

مهران با خوشحالی به سمت پدرش می دود و او را بغل می کند: آقاجووون...

ماشاا...: خودتو لوس نکن.

مهران همانطور در بغل پدرش و نزدیک گوش او زمزمه می کند: حالا دیگه خونه رو بفروشیم؟

ماشاا...: آره. مشتری ببرین، اگه پسندید بگین تا سند رو بیارم.

مهران با خوشحالی: ما خونه رو هم که بفروشیم، تندتند بهتون سر می زنیم.

ابوالحسن: نـــــــــه!

ماشاا...: چرا. سر بزنین. فقط چون این خونه سالمندان امکاناتش خیلی بیشتر از خونه های سالمندان دیگه اس، اتحادیه خانه سالمندانداران بهشون مجوز ندادن!، قبل از اینکه بیای تماس بگیر تا بدونن تو قراره بیای!

***

.....دو ساعت بعد..../ مهران با عصبانیت وارد می شود: آقاجون این چه وضعشه. مشتری بردم خونه، می بینیم کلی بچه قد و نیم قد ریختن اونجا. به مشتری دست به نقد من گفتن یه خیری حاضر شده اینجا رو در اختیار کودکان بی سرپرست قرار بده.

ماشاا...: اگه یادتون باشه مادرتون وصیت کرد اون خونه بزرگ تبدیل به سرپناه کودکان بی سرپرست بشه.

مهران: ولی خود شما همیشه میگفتین کدوم احمقی همچنین خونه ای رو اهدا میکنه!

ماشاا...: فقط احمق ها رو نظرشون میمونن!

مهران: واقعا که.... (و می رود.)

***

ماشاا.... بعد از چند روزی که محض محکم کاری در خانه ابوالحسن می ماند، تصمیم می گیرد به خانه اش برگردد. به نزدیکی خانه اش که می رسد، خانه برایش ناآشناست. رنگ در عوض شده و تابلویی بالای در نصب شده که رویش نوشته: «خانه کودکان بی سرپرست» ماشاا... که شوکه شده، هنوز زنگ در را نزده، خانمی همراه با چند کودک در را باز می کند و می گوید: بچه ها ایشون همون پیرمرد مهربانی هستند که این خونه رو به شما اهدا کردند. کودکان هم از سر و کول ماشاا... بهت زده بالا می روند و بوسه بارانش می کنند.

ماشاا...: شماها نوه های صفدر و فتح ا... و ابوالحسنین دیگه، آره؟

- این ها نوه های همه مردم هستند.

خانم جوان کارت دعوتی را در میان دستان پیرمرد می گذارد.

-این همایش برای تقدیر از شما قراره برگزار بشه. آخه توی این دوره زمونه دیگه هیچ کس همچنین خونه بزرگی رو اهدا نمیکنه!

ماشاا...: ولی....

-بچه هاتون اومدن پیش ما تا ببینن راه برگشتی هست یا نه. با این که بود ولی ما گفتیم نیست! حالا اگه اینجا رو امضا کنین واقعاً دیگه راه برگشتی نیست!

ماشاا... بعد از سکوتی طولانی زیر برگه انتقال مالکیت را امضا می کند و زیر امضایش می نویسد: پیرمردها هیچ وقت فراموش نمی شوند!

و می رود...

پایان

منتشره در سوسه 22 مهر تا 5 اسفند

از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت اولِ قسمت پایانی

  البته من اون موقع هم خوابم!

آخرهای شب رو دوست دارم. درست مثل سال های آخر عمر میمونه. میتونی با خودت فکر کنی در طول یک روز زندگیت و یا یک عمر زندگی که ظاهراً -الان که به گذشته نگاه می کنم،- اون هم بیشتر از یک روز نبود، چکار کردی؟ چه کارهایی کردی که بتونی فردا ازش استفاده کنی. یه زنبیل تو صف شیر گذاشتم، یک ظرف تَرَک خورده به همسایه قرض دادم که حتما تا الان شکسته و مجبوره فردا یک نو اش رو برام بیاره. توپ بچه های تو کوچه رو پاره کردم، حالا دیگه فردا جلوی در خونه من بازی نمی کنن و کلی کار دیگه...فقط همین توپ پاره کردنه سخت بود. آخه هر چی پشت در خونه نشستم تا به محض اینکه توپشون افتاد تو حیاط پاره کنم، توپی داخل حیاط نیفتاد. پس مجبور شدم برم بیرون و مثلاً از وسط بازی شون رد شم تا توپ بهم بخوره و به همین بهانه توپشون رو پاره کنم. ولی نامردها (هنوز پسربچه ان!) هر بار که من از وسط بازی شون رد میشدم، بازی رو نگه میداشتن. دفعه هفتم که رد شدم، از دستشون در رفت...یعنی از پاشون در رفت و....فسسسسسس!

خب دیگه، حالا با خیال راحت میتونم بخوابم...

....زییییینگ.....

ماشاا....: کسی خونه نیست!... حتماً بابای پسر همسایه اس. به خاطر یک اردنگی ساده که این موقع شب مزاحم نمیشن! تقصیر خودش بود که نتونست پاره شدن توپش رو هضم کنه و فحش داد!

پشت در/

-          حالا  چه جوری قضیه رو به بابا بگیم داداش....چرا در رو باز نمیکنه؟

-          بابا تا حالا کِی در رو روی ما باز کرده که دفعه دومش باشه. من کلید آوردم......آآآآآآآخ!

***

داخل اتاق/

-          اِ... نگفتم، خوابه.

-          ببببباوررررر کککککککن خخخخخخواب ننننننیسسسست.

ماشاا.... از زیر پتو: چرا خوابم! هر وقت موقع ارث تقسیم کردن شد، بیاین. البته من اون موقع هم خوابم!

-          آقاجون سلام، حقیقتش ما اومدیم...

ماشاا... از زیر پتو: لازم نیست عذرخواهی کنین.

-          دیدی داداش، گفتم آقاجون کینه ای نیست.

-          آررررره آآآآآبججججی ولییییی آققققاجوننننن....

ماشاا... از زیر پتو: لازم نیست عذرخواهی کنین، چون بخششی در کار نیست! به اون داداشت هم بگو بیخود زبونش رو به گرفتن نزنه که مثلاً از شرمندگی جلوی من زبونش گرفته. من خودم آخر این فیلم هام!

-          آخخخخه چررررا شششما....

ماشاا... از زیر پتو: آخه چرا من نمی بخشمتون؟ کارهاتون رو هنوز فراموش نکردم.

-          ننننه....آخخخخه چررررا شششما سسسسیم.....

-          ای بابا.... داداش منظورش اینه که آخه چرا شما سیم برق رو به دستگیره داخل در وصل کردین!

ماشاا... همان زیر پتو اینقدر میخندد که به سرفه می افتد: چون میدونستم شما امشب میاین!

-          آقاجون شما که هر چی متلک بلدین به ما انداختین، حداقل زیر اون پتو روی ماهتون رو از ما دریغ نکنین.

ماشاا... از زیر پتو: نمیشه.

-          تو رو خدا ما رو ببخشین. ما پشیمونیم. (و با لحنی که انگار سر یک کودک را شیره می مالد ادامه می دهد:) آشتی آقاجون؟!

ماشاا.... سرش را از زیر پتو بیرون می آورد: ای بابا، میگم نمیشه. اصلاً بحث قهر و آشتی در کار نیست. دکتر گفته آخر شب باید زیر پتو بخور بدی! با بخار شلغم پخته. آخه وقت زیادی هم ندارم.

-          چچچچی؟ یعنیییی رففففتنی ششششدین؟

ماشاا...: نه، خوشحال نشین. باید برم قابلمه شلغم این همسایه رو پس بدم. میخوان شلغمشون رو بخورن! گناه که نکردن، قابله شلغمشون رو به من قرض دادن!

-          آهان...

ماشاا....: به این داداش احمقت بگو بره یه بار دستش رو بکنه تو پریز برق، شاید حرف زدنش خوب شه! شوک دوباره علاجشه!

-          ننننه آققاجون، من ککککم کم دارره حالم جاااا میاد. الان فکر کنم دیگه خوب شدمممممممممم.....گرررررفت باز!

-          راستش آقاجون من و داداش فکر می کنیم این وضعیت برای شما خوب نیست.

ماشاا....: میدونم. از اول هم گفتم برای من زن بگیرین. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه اقدس خانمی هست....

-          نننه آققاجون. منظور آبجی ایننه که این خونه دَرَندشت برای شمای پیرمرد بزرگ و ناامنه.

ماشاا...: آره. رررراست میگگگی....چه کیفی میده مسخرت میکنم!...به نظر منم بزرگه. منم تو فکرم بود اتاق های اضافی رو اجاره بدم. چه درآمدی بهم بزنم! من باید از همین الان به فکر آینده ام باشم!

-          نه، منظور داداش اینم نیست. منظورش اینه که بهتر نیست شما پیش هم سن وسال هاتون باشین.

ماشاا....: خیلی خوبه. من و اقدس خانم تقریباً هم سنیم. هیچ کدوممون سنی نداریم!

-          نننه آققاجون. رک و پوسست کنده بگگم....رکک و پوست کنده بهش بگو آبججی چیی میخوای بگگی!

-          راستش. میخواستیم بهتون پیشنهاد کنیم برای اینکه حال و هواتون عوض شه، برین...

ماشاا...: نه، حوصله سفر رو ندارم. ایشالا یه سفر کلی ماه عسل با اقدس خانم میریم!

-          نه، برین...

ماشاا...: بنال دیگه. کجا برم؟ اگه تایلندی جایی باشه، شاید برم!

-          .... یه خونه سالمندان.

ماشاا... قهقهه ای سر می دهد: از اول اینو بگو. باشه.

-          بببببببببببباشششششششششه؟!

ماشاا...: آره. اگه باز میگفتین برو خونه سالمندان که با اردنگی پرتتون میکردم بیرون ولی حالا که.... (با فریاد) چی؟!

-          باور کنین با وجود اینکه خونه متعلق به خانم جون بود، ولی ما بعد از اینکه اون خدابیامرز به رحمت خدا رفت خیلی صبر کردیم تا شاید....

ماشاا... با عصبانیت: تا شاید من مُردم و یک آگهی حصروراثت بیشتر هزینه نکردین! آره؟

-          نه... گففتیم صبببر کنیم ششاید شما سر عققل بیاین.

ماشاا... با عصبانیت: حالا که می بینین هنوز سر عقل نیومدم. الان دیگه برین گمشین باید کپه مرگم رو بذارم.

دختر و پسر ماشاا... با ناراحتی در حال ترک خانه بودند که ماشاا... فکری به ذهنش می رسد.

ماشاا...: صبر کنین. قبوله. میرم خونه سالمندان ولی به یک شرط.

ادامه دارد....

منتشره در سوسه 28بهمن

از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت دوازدهم

تا به حال اینقدر از زن ها خوشم نیامده بود!

***

آنچه گذشت: ماشاا... پیرمرد هشتاد و هشت ساله از همنشینی با رفقایش فراری بود ولی به طور اتفاقی آدرس خانه اش لو رفته بود و ناچاراً مجبور شده بود میزبان آنها باشد. حالا بعد از چند ساعت دنبال فرصتی می گشت تا از شر آنها خلاص شود. و حالا ادامه ماجرا:

فتح ا... دو تا قند را در میان نگاه چپ چپ ماشاا.... به قندها، می اندازد بالا و می گوید: آره می گفتم. فرامرز همیشه رعایت چربی خون، قند خون و کلسترولش رو می کرد...

صفدر: خب بد نیست تو هم یه ذره از اون یاد بگیری. دو روز بعد که افتادی مردی و فرامرز داشت با نوه نتیجه هاش بازی می کرد سلامت می کنم.

فتح ا...: راست میگی. اون خدابیامرز در این زمینه یک الگو بود.

همگی با تعجب: مگه فرامرز مرد؟!

فتح ا...: اِ... مگه خبر نداشتین؟ همین چند روز پیش داشتم با نوه نتیجه هام بازی می کردم که بهم خبر دادن قندخونش پایین اومده، کلسترولش رفته بالا یا شاید هم برعکس، چربی خونش هم نوسان پیدا کرده و رفته اون دنیا پیش جعفر.

همگی با تعجب: مگه جعفر هم مرد؟!

فتح ا...: اِ.... مگه خبر نداشتین؟ همین چند وقت پیش ریق رحمت رو مثل تقی، رفیق شفیقش سر کشید! تصادف کرد.

همگی با تعجب: مگه تقی هم مرد؟! با جعفر تو یه ماشین بودن؟

فتح ا...: نه، تقی هواپیماش فردای استیضاح و عدم رای اعتماد به وزیر راه سقوط کرد! بنده خدا خیلی از هواپیما می ترسید. من هی بهش می گفتم تو یه بار سوار شو، ترست می ریزه!

ماشاا...: بسه دیگه....

صفدر: آره راست میگه، خسته شدیم دیگه، بحث رو عوض کن.

ماشاا...: نه، منظورم این نبود که بحث رو عوض کنی.

فتح ا... دماغش را بالا می کشد و می گوید: پس همین بحث رو ادامه میدم. یقرا مع الفاتحه....

ماشاا... که کلافه شده: نه....

ابوالحسن: اه...پس چی ماشاا....؟ حتی من هم متوجه نمیشم چی میگی!

ماشاا...: راستش امروز که پس از مدتها توی خونه من دور هم جمع شدیم، همون حسی رو دارم که سال ها پیش وقتی جوون بودیم دور هم جمع میشدیم. حس می کنم از چرت و پرت هایی که دارین میگین دارم بالا میارم! بس کنین تو رو خدا! آخه چقدر چرندیات بهم میبافین؟! همه تونم تو این سن فراموشکاری گرفتین و بعد از چند دقیقه دوباره چرندیاتتون رو تکرار می کنین!

***

ماشاا...: اگه فکر می کنین رفقای من بلافاصله بعد از اعتراض من رفتند، سخت در اشتباهید! بعد از عصبانیت من، اول خندیدند، بعدش هم مجبورم کردند براشون از بیرون شام سفارش بدم. بعد میوه خوردند، بعد آروغ زدند. بعد داشتند شلوارهای راحتی شون رو برای خواب می پوشیدند که رئیس هاشون تماس گرفتند و مجبور شدند به خونه هاشون برگردند. تا به حال اینقدر از زن ها خوشم نیامده بود!

ادامه دارد...

منتشره در سوسه 21 بهمن

از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت یازدهم

پیرمردها اکیدا ممنوع (2)

(ادامه پست قبلی)

ابوالحسن: «این دود از کجا اومد؟ اوهو...اوهو»

ماشاا....: «سرفه نکن، الان دود میره! این همسایه ما شب ها قبل از خاموش کردن کامیونش، یک گاز میده بعد خاموش میکنه تا صبح راحت تر روشن شه! اوهو...اوهو. همه تونم به سرفه افتادین که! عجب دودیا و خالی بندایی هستین شما!»

صفدر: «چایی بدون دود هم میچشبه! اِ....این چیه؟ دفترچه تلفنت زیر سماوره.»

ماشاا... با دستپاچگی: «اِ.... اینجا بود؟! بدش من! تو این سن حواس نمیمونه برای آدم. بدش من دیگه.»

صفدر: «اِ...چه جالب. جلوی اسم هر کدوممون هم یک چیزی نوشته. منو نوشته صفدر پَفتَل، شماها رو هم نوشته، ابوالحسن خینگه و فتح ا... دماغو!»

ماشاا... با دستپاچگی: «این کار نوه امه! هی بهش میگم عموهات رو مسخره نکن، خوبیَت نداره!»

صفدر: «این نوه ات بدون دیدن ما چه شناخت دقیقی هم رو ما داشته!»

فتح ا.... بعد از بالا کشیدن دماغش: «راست میگه!»

ابوالحسن: «حالا چیز مهمی هم اتفاق نیفتاده ها!»

ماشاا...: «راستش...»

صفدر: «حالا اینا رو ولش کن، تو عالم رفاقت پیش میاد دیگه. حالا تو عالم رفاقت شام چی میخوای بهمون بدی؟!»

ماشاا....: «شام؟! دکتر منو اکیداً ممنوع کرده!»

فتح ا...:«دکترها که پیرمردها رو کلاً اکیداً ممنوع میکنن!»

ماشاا....:«حال من اینقدر خرابه که دکتر بهم گفته فقط شام سبک. شلغمی، هویچ پخته ای، نون و ماستی، اسفناجی چیزی! گفته بعضی شب ها هم چیزی نخورم، مثل امشب!»

صدای زنگ در: .....زیییینگ....

ماشاا....: «بذار برم ببینم کیه این موقع شب. این موقع که همه پیرمردها خوابن و مهمون های همه هم رفتن خونشون، مزاحم مردم میشن!»

صفدر: «تو چرا بری دم در با این حالت، خودم میرم.»

ماشاا...:«نه!»

(چند لحظه بعد)

صفدر: «این چیه؟!»

ماشاا...: «پیتزا!»

صفدر: «گفت هر شب همین ساعت برای این مشترکمون پیتزا میارم. با سس تند اضافه!»

ماشاا... با خنده: «این همسایه ما یه زوج جوونن، تازه ازدواج کردن، پلاک خونه شونم کنده شده، اتفاقاً پلاک خونه ما هم کنده شده، چشم های این پیک موتوریه هم کلاجه، به همین خاطر اشتباهی آورده اینجا! این دوتا هر شب یک پیتزای مشترک عاشقانه میخورن، نمی دونم رودل نمیکنن!»

صفدر: «پدارم و زنش رو میگی؟»

ماشاا...: «آره، آره. خیلی جوون های گلی ان! تو از کجا میشناسیشون؟!»

صفدر: «دم در دو تا پیتزایی رو که امشب سفارش داده بودن از پیک گرفتن، و گفتن بگین پدرام سلام رسوند، گفت هر شب پیتزا نخورین پدرجان، بَده! منم بهش گفتم ماشاا... که حالش خرابه، اینو برای ما گرفته ، دکتر فست فود رو براش اکیداً ممنوع کرده و گفته هر شب باید یکی بیاد هویج پخته و شلغم و اسفناج بریزه تو حلقش! پدرام و زنش هم با کمال میل قبول کردن از فرداشب برات غذا درست کنن و تا نخوردی از اینجا نرن!»

ادامه دارد...

منتشره در سوسه 7 بهمن

از یادداشت های یک کودک 88 ساله - نصف قسمت دهم!

پیرمردها؛ اکیداً ممنوع!

حتماً خاطرتون هست که هفته پیش بعد از اون رسوایی که پیش اومد، مجبور شدم صفدر و رفقای قدیمی رو برای این هفته به خونه ام دعوت کنم. با اینکه لوله دم خونه مون رو ترکوندم تا شرکت آب بیاد با این دریل برقی هاش کنده کاری کنه، فیوز خونه رو پروندم تا زنگ خونه قطع بشه، درب خونه رو رنگ کردم و نوشتم مواظب باشید رنگی نشوید، دلنگون خونه رو از جا درآوردم و دو تا انگشت اشاره ام رو کردم تو گوشم ولی...

صفدر: «ماشاا...، چرا گوش هات رو گرفتی؟»

ماشاا...: «چه جوری اومدی تو خونه؟»

صفدر با خنده گفت: «از بالا دیوار!»

ولی یادم رفته بود هفته پیش که صفدر منو از بیمارستان رسوند، کلید رو بهش دادم تا در رو باز کنه و یادم رفته بود ازش بگیرم. ضمن اینکه یادم رفته بود که این دریل برقی شرکت آب جایی مشغوله و یه نوبت برای سال دیگه برای من گذاشتن!

***

ابوالحسن: ماشاا...، خیلی خوب کاری کردی دوباره رفقای قدیمی رو دور هم جمع کردی.

اِی صفدر اون روز تو اون نونوایی چه غلطی میکردی؟! نمیشد یک ساعت دیرتر بیای که من قیافه نحست رو نبینم. «شانسم گرفت اون روز صفدر رو دیدم. همون روز بهش گفتم من مدتها دنبال دفترچه تلفنی میگشتم که شماره شماها توش بود ولی گمش کرده بودم.»

صفدر: «البته من شماره همه رو داشتم. هر کی رو زنگ می زدم، یکی اون ور خط با دستپاچگی میگفت از اینجا رفتن، احتمالاً رفتن خونه سالمندان. خونه شونم به ما فروختن. البته من صدای بچه های رفقا رو خوب از پشت تلفن میشناختم!»

فتح ا...: «جای همه رفقایی که الان تو خونه سالمندانن، اینجا خالیه....یقرا مع الفاتحه...»

ماشاا....: «هوی... نمردن که!»

فتح ا...: «تو این سال های اخیر که رفقا یکی یکی دارن میرن، گفتن این جمله عادتم شده. راستی یادم باشه ازتون چند تا خاطره بگیرم، توی مجلس ختم هر کدوم از رفقا که میرم، اصرار دارن که خاطره ای از اون مرحوم تعریف کنم! منم هر چیزی که به ذهنم میرسه، میگم. یه بار یکی از خاطرات دوران جوانی داشت شر میشد!»

صفدر: «این حرف ها رو ولش کنین. کی چای میخوره؟»

ابوالحسن: «من! چای بعد از سیگار خیلی میچسبه!»

فتح ا....: «مگه تو هنوز سیگار میکشی؟!»

ابوالحسن: «آره. قبل از اینکه بیام اینجا یه پاکت تموم کردم. حیف تبلیغ میشه وگرنه اسم سیگاری رو که میکشم، میگفتم. گرچه این کمپانی که من ازش خرید میکنم نیازی به تبلیغ نداره!»

فتح ا....: «خاک بر سر بی کلاست بشه! من هنوز پیپ میکشم!»

صفدر: «خاک بر سر جفتتون بشه! من سیگار برگ میکشم. خود فیدل از کوبا برام میفرسته! فقط اینجا لولش میکنم!»

اینا دارن چی میگن، مثل اینکه خیلی خراب شدن، اینجوری نبودن! ننم گفته بود با اینا نگرد، بالاخره خرابت میکنن! «خاک بر سر همه تون یکجا! من هرویین میکشم، پشت بندشم چند تا اکس میندازم بالا! همین پیش پای شما اینجا اکس پارتی بود! الانم پلیس اینجا رو محاصره کرده!»

پایان قسمت اولِ قسمت دهم!

ادامه دارد...

منتشره در سوسه 23دی ماه


توضیح: اینجوری منو نگاه نکنین! احتمالاً این قسمت یکم طولانی بوده، مسئول صفحه تصمیم گرفته نصفش رو این هفته کار کنه نصفش رو اون هفته. البته به نوعی بد هم نشد! پایانش غیرمنتظره شد، خیلی غیرمنتظره!

از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت نهم

لعنت به این دارو دواها!

لعنت به این دارو و دوا و ضمادی که این دکترهای امروزی میدن. هیچکدومشون علاج مریضی های ما پیرمردها نیست.

امروز قراره یک سری از رفقای قدیمی بیان به دیدنم. این چتربازها از دوران جوانی شون دارن تلاش میکنن بیان به دیدنم ولی تا به امروز موفق نشده بودن. چون هر دفعه یک آدرس اشتباهی بهشون داده بودم و سرکار رفته بودن. ولی هفته پیش رفته بودم سر کوچه یک ده تا نون خارج از نوبت بگیرم، به همین خاطر لغوه ام رو روی دور بالا تنظیم کردم و زاویه کمر رو هم روی 90 درجه فیکس کردم و تونستم ده تا نون خارج از نوبت بگیرم. همینکه نون رو گرفتم، یکی از پشت بهم زد: «ماشاا....، تویی؟!» روم رو برنگردوندم و خودم رو به کری زدم: «من گوشهام نمیشنوه! ماشاا... دیگه کیه؟!» یارو گفت: «نونتو که گرفتی، بس کن دیگه! ماشاا.... چقدر بزرگ شدی!» سرم رو که برگردوندم، یکهو 90 درجه و لغوه پرید، دیدم واویلا، این که صفدره! چشمتون روز بد نبینه، دو تا بدبیاری در یک روز. دیدن صفدر و بر باد رفتن زحمات چندساله برای گرفتن مایحتاج خارج از نوبت! دیگه با چه رویی به همسایه ها نگاه کنم؟! تازه فرداصبحش بچه های همسایه که دیده بودن من قبراق و سرحالم، اومده بودن دنبالم برم باهاشون گل کوچیک بازی کنم!

نون در کف و آبرو رفته از کف همراه با صفدر حرکت کردیم. صحبت کردیم، حرکت کردیم، خاطره تعریف کرد، خاطره تعریف کردم، خاطراتی که خاطراتی رو برامون زنده می کرد که اصلاً وجود خارجی نداشتند! حرکت کردیم، حرکت کردیم...این صفدر کی میخواد از من جدا شه؟! خسته شدم از بس تو کوچه ها چرخوندمش تا خونه مون رو یاد نگیره! بالاخره تصمیم گرفتم جلوی یک خونه قدیمی وایستم. کلیدی از جیبم درآوردم.

«خب دیگه. »

«عجب خونه قدیمی و قشنگی داری.»

«آره دیگه. اون زحماتی که تو جوونی کشیدیم، حالا باید نتیجه شو ببینیم.»

«شوخی نکن ماشاا.... تو که از وقتی یادم میاد تن پرور و کلک باز بودی! کدوم زحمت؟! حتماً ارثی چیزی بهت رسیده.»

«تو پیر شدی حافظه ات خوب کار نمیکنه.»

«ولی تو باید خوب یادت بیاد که تن پرور بودی! در هر صورت خوشحال شدم دیدمت، خونه ات رو یاد گرفتم. ایشالا بیشتر ببینیمت»

ای سر قبرت بیام بیشتر ببینمت صفدر! «به جان صفدر اگه اجازه بدم بری. عیال آبگوشت بار گذاشته، باید دور هم باشیم.»

«مگه تو زنت نمرد؟»

«چرا مرد! بعدیش هم مرد! ولی خوش تیپیه دیگه، تجدید فراشِ دوباره کردیم! جوون، خوشگل، کدبانو.»

«اِ....خوش به حالت. ما که همچنان با مادرفولادزره سَر می کنیم!»

«خب دیگه.»

«خب دیگه چی؟!»

«خب دیگه یعنی اینکه دوست ندارم اول زندگی، دیر سر سفره عاشقانه مون برم!»

«پس ما رفتیم. ولی حتماً یه بار با رفقای قدیمی میایم پیشت.»

حتماً بیاین همینجا ها! روزشو بگین، من از دور وامیستم بهتون میخندم! «حتماً، حتماً! خیلی خوشحال میشم. به من که حسابی خوش میگذره!»

همینکه صفدر خواست بره یک یارو هیکلی وارد کوچه شد. صفدر رو میشناخت. وایستاد و با صفدر سلام و علیک کرد. صفدر هم منو معرفی کرد. از شانس ما حرفشون گل انداخت و ما همینجور جلوی در خونه مردم یه لنگه پا وایستادیم تا اینا برن! یکدفعه دری که جلوش وایستاده بودم باز شد. بهشت رو جلوی چشمام دیدم. دختری زیباصورت و ایشالا زیباسیرت در رو باز کرد. با خودم گفتم امروز هر چی بدبیاری آوردم همینجا تموم شد. ولی یکهو جهنم رو جلوی چشمام دیدم. دختره گفت: «داداش نمیای تو؟ غذا سرد شد.» دوست صفدر هم گفت: «الان میام آبجی.» دخترک در رو که بست، صفدر نامردی نکرد و همه چی رو به دوستش گفت.

وقتی صفدر منو از بیمارستان به خونه واقعیم رسوند، ازش تشکر کردم و از خودش و رفقا دعوت کردم هفته بعد بیان خونه ام.

لعنت به این دارو و دوا و ضمادی که این دکترهای امروزی میدن. هیچکدومشون علاج مریضی های ما پیرمردها نیست.

 

ادامه دارد...


منتشره در سوسه 16 دی ماه

 

از یادداشت های یک کودک 88 ساله - قسمت هشتم

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

هی... پیر شدیم رفت. کار هر روزم شده نشستن روی صندلی متحرک و نوشیدن چای و زل زدن به درخت پیر توی حیاط تا ببینیم کدوممون زودتر خنده مون میگیره! کاشکی اقلاً یه صندلی متحرک واقعی داشتم و مجبور نبودم با کوتاه کردن یکی از پایه های صندلی چوبی، صندلی متحرک درست کنم!

ساعت ها روی صندلی متحرک برنده جشنواره خوارزمی می نشینم و به حیاط نگاه می کنم. زمان به سرعت برای منِ پیرمرد می گذرد و این تقصیر کسی نیست جز خود من که حوصله ندارم ساعت شماته داری رو که دو سه ساله خرابه و بعضی وقت ها تندتر از زمانش حرکت می کنه و بعضی وقت ها کندتر، درست کنم! باور کنین من قبلاً اینجوری نبودم! دو سه ساله کلی قرص مهم در طول روز دارم که باید حتماً سر ساعت بخورم!

خلاصه، زندگی من شده همین. البته دست به آب رفتن رو هم بهش اضافه کنین! بچه هام میگن برو تو پارک با هم سن و سال هات بشین، اختلاط کن. ولی یه بار رفتم برای هفت پشتم بس بود. رفتم تو پارک با هم سن و سال هام اختلاط کردم، گشت ارشاد گرفتدمون! من بودم و نازی و شیلا و سمیرا! آخه دل من هنوز جوونه! بعد از این قضیه بچه هام میخواستن بهم بگن، هم سن و سال هام رو هر هفته دعوت کنم خونه، دور هم شعر بخونیم و چرت و پرت بگیم که ترسیدن من اینجا با هم سن و سال هام! جشن های شبانه برگزار کنم و مزاحم برادران نیروی انتظامی بشیم! به همین خاطر فقط اون درخت توی حیاط و این گرامافونه که لحظه های تنهایی من رو پر میکنن.

«شب به گلستان تنها منتظرت بودم، باده ناکامی در هجر تو پیمودم، منتظرت بودم منتظرت بودم (2)...

آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم، وه که شدم پیر از غم آن شبو فرسودم منتظرت بودم منتظرت بودم (2)

بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه، ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه، غم ها به سر آمد، زنگ غم دوران، از دل بزدودم، منتظرت بودم، منتظرت بودم...»

از وسط هاش، سوزن رو از روی صفحه برداشتم و صدای خودم بود! باور نمی کنین؟! .... پس گوش کنین:

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن، چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر، تا که گل باران شود کلبه ی ویران من...

صدا رو کیف کردین؟! من مدتها تمرین و ممارست و روزها و سال ها شب بیداری که نکشیدم، همینجور استعداد خدادادی بود!  من جوون که بودم یه بار رفته بودم حموم عمومی و اتفاقاً آنالیزور و استعدادیاب یک استودیوی موسیقی هم اونجا بود و دید...یعنی شنید که تو حموم دارم برای خودم میخونم، همونجا به من گفت فرداش برم استودیو تست بدم. شاید باور نکنین ولی فرداش که رفتم تست بدم خیلی ها اونجا بودن. از بنان و داریوش رفیعی و کوروس سرهنگ زاده بگیر تا افتخاری و همایون فال و بهادری بگیر تا محسن چاووشی و رضا یزدانی و محسن یگانه، دیگه نگیر! هیچ کدوم تو تست قبول نشدن، جز من! من که داشتم تست می دادم گوش هاشون رو چسبونده بودن به در تا اتودی رو که من می زنم، قانون کپی رایتش رو رعایت کنن! هیچکی جز من قبول نشد! بعد از اینکه تو تست قبول شدم تعداد زیادی کنسرت می خواستم برگزار کنم ولی بعد از اینکه تو چند تا مجلس عروسی و عزا شرکت کردم، خوانندگی رو رها کردم. می خواستم اولش افه بیام به خاطر وضعیت موجود هنجره رو تعطیل می کنم ولی اینکار رو نکردم چون در اصل دوست داشتم به جوون ها بها بدم، به همین خاطر بنان و رفیعی و سرهنگ زاده و افتخاری و همایون فال و بهادری و چاووشی و یزدانی و یگانه رو به شاگردی قبول کردم. نتیجه زحمات من هم انتخاب یکی از شاگردانم به عنوان چهره ماندگار بود! راستش من رو هم برای این همایش دعوت کرده بودند ولی چون هر کی تو این همایش شرکت کنه روزشمار هوالباقیش شروع میشه، عذرخواهی کردم!

خب خسته شدم دیگه، بهتره گرامافون رو روشن کنم و یه خستگی در کنم.

....آفتاب از کدوم طرف در اومده، مهربون شدی.... اِ.... کی این ترک رو تو این صفحه ی شب انتظار و بهار دلنشین رایت کرده! غلط نکنم کار بهمنه!

 منتشره در سوسه 9 دی

نامه فوق محرمانه نماینده رسمی گربه ها به شهردار

نوبت میوا که میوشود به روش های خرکیو روی میوآوریود!

 

مدير عامل سازمان بازيافت و تبديل مواد شهرداري مشهد:300 گربه در مشهد عقيم شد- جراید

از: نمیوانده رسمیوی جمعیوت گربه ها

به: شهردار میوحترمیو

میوضوع نامیو: میوضل عقیوم کردن گربه های بیو دفاع

 

با سلامیو و احترامیو؛

با توجه به جریوانات اخیور لازمیو دیدمیو نامیویی برای شما بنویسمیو و اعتراض خودمیو و گربه ها رو به گیوشتان برسانمیو.

آخر چرا میوا؟! این همیو حیوان، میوا چرا؟! چرا میوخواهید زندگیوی میوا را از هم بپیواشید! شما میودانید از روزیو که میورا را بردیود آنجا و آن کار را با میوا یعنی نمیوانده رسمیوی جمعیوت گربه ها کردیود، چه بر میون و زندگیوام گذشت؟! حالا چرا اول میون؟! ایون همیو گربه میوتأهل در شهر، چرا میون که هنوز میوجردمیو! همیون امیوشب قراره به اتفاق ننه و آقام بریوم خواستگاریو! آنجا چه بگویمیو! بگویم اجاقمیو کور که نیوست، اصلاً اجاقیو ندارمیو! حالا همیو ایونها به کناریو، فوقش با نازی میورویمیو یک بچه گربه از پرورشگاهیو میوآوریمیو. شما فکر آقا و خانم گربه های بیوچاره دیگر ریو کردینیو؟! با هدفمیوند شدن یوارانه ها که دیگر از گیوشت در زباله ها خبریو نیستیو، پس ایونها به چه امیدیو به زندگیشیون ادامیو بدنیو؟! شما باید میورفتیون سراغ آقا گربه هاییو که بزرگ میوشن، پلنگیو میوشن برای خودشیون و اونا رو چیز میوکردین! درست میوثل آقا محمدخان (نه، بعد از ایون واقعه شد آغا محمد خان!) که پلنگیو برای خودش شده بود!

ایون همیو علم پیوشرفت کرده، بهتر  نبود از علیوم جدیود مثل نانیوفناوریو یا بیوشیمیو استفاده بکنیدیو؟! به میوقعش بلدیود نیروگاه بیوگازیو بزنیود، نوبت میوا که میوشود به روش های خرکیو روی میوآوریود!

شما قرار است سگ هاییو ولگرد را با تزریق سمیو و یا به عبارتیو به شیوه «میورگ با ترحمیو» بکشیود. حداقل میوا را هم میوکشتید و نمیوگذاشتید ایون خفت را تحمیول کنیمیو!

شما میودانید میوش ها به خاطر اینکه تعداد میوا کمیو شده، پارتیو میوختلط گرفتیواند؟! حتمیواً میوپرسیود که تعدادتان که کمیو نشده، فقط چیز شده ایود! نخیور جانمیو! تعدادیو از میوا بعد از چیز شدن به خاطر ایونکه انسان ها به آنها اشاریو میو کرده اند و نیوشخند میوزده اند، در وسط اتیوبان خودکشیو کرده اندیو!

خلاصه ایونکه، ایون کار را میوتوقف کنیود وگرنه...وگرنه هیوچ غلطیو نمیوتوانیوم بکنیوم!

گراتسیو شهردار محترمیو! گراتسیو! دست مریوزاد!

***

در پاییوان لازمیو میودانم با ایونکه هفت هشت جاییو داخل پاکت و ده پونزده جاییو روی پاکت تاکید کردمیو نامیو «فوق میوحرمیوانه» است، از مامیور پست خواهش کنمیو به چیزهاییو که نوشتمیو نخندد و نامیو را دور نیوندازد. خواهشمیوندمیو نامیو را به دست شهردار برساندیو وگرنه مجبیورمیو نامیو را به دیوستان پلنگم در نشریو ستیون آزاد بدهمیو تا به صیورت سرگشادیو چاپ شودیو!

ضمیوناً هر کسیو این نامیو را میوخواند، اگر کاریو در سیورک سراغ داشت میون را خبر کند چون فوق لیوسانس حرف زدن دارمیو!

راه اندازی مجدد سایت نشریه ستون آزاد

سایت نشریه ستون آزاد پرتیراژترین نشریه طنز کشور، به همت مسئولین نشریه

و

 "گروه نرم افزاری پرناک" دوباره راه اندازی شد.

اینم آدرس های سایت نشریه:

www.sotooneazad.com

www.sotooneazad.ir

***

اگه دوست داشتین، نظراتتون رو در مورد سایت نشریه بگین تا به اطلاع مسئولین مربوطه برسونم.

***

در ضمن، به خاطر ایام محرم، صفحه سوسه روزنامه قدس دو هفته تعطیل خواهد بود و قسمت هشتم «از یادداشت های یک کودک 88 ساله» پس از این ایام در وبلاگ قرار خواهد گرفت. (حالا خیلی هم خواننده داره!)

از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت هفتم

منم نسبت به نسل آینده احساس مسئولیت می کنم!

نوه ام رفت. تا وقتی بود نفهمیدم کی هست وقتی رفت فهمیدم کی رفت. یعنی فهمیدم چه جونوری رفت! آخیش، راحت شدم! یخچالم دیگه داشت خالی میشد! آخه مهمونی یک ساعت، دو ساعت، یک روز نه چند هفته. اینا جد اندر جد فرهنگ مهمونی رفتن ندارن!

ولی با رفتن بهمن بازم تنها شدم. کاشکی اقلاً بود یکم بهش گیر می دادم، براش خاطره من درآوردی تعریف می کردم، ادای پادرد در می آوردم تا هر کار دارم برام انجام بده! هی.... حیف. دیگه این عصامونم بلا استفاده شد تا مهمون بعدی! یه وقت فکر نکنین من بابابزرگ ناجوری ام که این کارها رو می کنم. باور کنین بابابزرگ خود من هم همین ادا اصول ها رو درمی آورد. هر وقت می رفتم پیشش ادا درمی آورد که مثلاً نمی تونه از پله ها بالا یا پایین بره و همش می افتاد یا همش ادای لقوه درمی آورد. ولی من چون بچه زرنگ بودم می فهمیدم الکی میگه و هیچ وقت بهش کمک نمی کردم! اینقدر پایین پله ها آخ و نال می کرد تا اینکه همسایه هاش گول می خوردن و میومدن جمعش می کردن! حالا که صحبت از بابابزرگم شد خوبه یه خاطره از بابابزرگم براتون بگم. یه روز بابابزرگم بهم گفت: «بالاخره به روزی رسیدیم که من باید اون امانتی خانوادگی رو بهت بدم.» بهش گفتم: «شما مگه سریال نگاه نمی کنین؟ این جور امانتی ها رو اول باید به بابام بدین، بعدش به من میرسه.» گفت: «میدونم ولی میخوام اینجوری این امانتی زودتر به دست نسل های آینده برسه!» منم با خودم گفتم حالا که همچین بابابزرگ خوشحال مآبی داریم و میخواد همچین چیز گرون قیمتی رو به من بسپره چرا ازش نگیرم. منم که تصمیم داشتم اینجور مسخره بازی ها مثل انتقال نسل به نسل میراث خانوادگی رو شخصاً تمومش کنم و شیء گرون قیمت رو بفروشم و بزنم به زخم زندگیم، به بابابزرگم گفتم: «منم نسبت به نسل آینده احساس مسئولیت می کنم! شما خیالتون راحت!» بابابزرگم لبخندی به نشانه رضایت زد و می خواست چشم هاش رو روی هم بذاره که یکدفعه صداش زدم: «کجا، کجا! امانتی چی شد؟!» بابابزرگم گفت: «آهان، داشت یادم می رفت. فقط قبلش چند تا چوب بیار!» گفتم: «بابابزرگ، این چوب ها رو هم باید جلوی پسرهات بشکنی نه جلوی من.» گفت: «همینی که هست. قضیه چوب ها هم روی امانتیه! من هشتاد ساله منتظر چنین لحظه ای ام!» رفتم چوب آوردم و با بی میلی فراوان به نصیحت های بابابزرگم که رنگش بابت زور زدن ناموفق روی شکستن ده پونزده تا ترکه عینهو زردچوبه شده بود، گوش کردم. بالاخره نوبت به امانتی رسید. چشم هام رو روی هم گذاشتم و دست هام رو بردم جلو. به بابابزرگم گفتم: «بدین، اینجوری هیجان انگیزتره!» گفت: «دادنی نیست، گوش کردنیه! یه خاطره آبا و اجدادیه که باید به نسل های آینده انتقال بدی!» با اینکه حسابی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم. گفتم: «چه خوب! اگه یه چیز قیمتی بود یکی از این نوه های نوه هام پدرسوخته از کار درمیومد، می رفت میفروخت، می زد به زخم زندگیش! برای خاطره که یه پاپاسی هم پول نمیدن!» بعدش هم یه خنده گل و گشاد الکی تحویل بابابزرگم دادم. بابابزرگم تعریف کرد که بابابزرگش یه روز خونه بابابزرگش بوده و اونجا بابابزرگ بابابزرگ بابابزرگ من یاد یه خاطره از بابابزرگش میفته که یه روز سرد پاییزی با بابابزرگش و دایی ناصرش رفته بودن...فکر کنم یه بابابزرگ اشتباه کردم. زمان رفت دوره دایناسورها! خلاصه یه زمانی یه یارویی با یکی از آشناهاش رفته بود یه جایی، بعدش هم برگشته. با اینکه هیچ وقت این فامیل دور بابابزرگم خاطره اش رو واضح تر از این تعریف نکرده ولی این خاطره تاثیر عمیقی توی زندگی من گذاشت. باعث شد بفمهم سر کار گذاشتن چند نسل یعنی چی؟!

بابابزرگم خاطره اش رو که گفت می خواست چشم هاش رو روی هم بذاره، منم سریع چشم هام رو تف مالی کردم و با گریه گفتم: «نه بابابزرگ. الان وقتش نیست.» بابابزرگم گفت: «نه، دیگه وقتشه.» با هق هق هنرمندانه ای گفتم: «خیلی خب. حالا که اصرار دارین برین ولی تکلیف این املاک و مستغلاتتون چی میشه؟! نمی خواین زودتر به نسل های آینده منتقل بشه؟!» بابابزرگم یکدفعه اجیر شد و گفت: «چی؟! گفتم الام وقت خوابمه نه مردن! من تا وقتی قرون به قرون پول هام رو خرج نکنم، نمی میرم! چند نسل زحمت کشیدن تا ارثشون برسه به من. بالاخره توی این نسل باید یکی ارث ها رو می خورد که خودم زحمتش رو کشیدم! غیر از اون چیزی که بهت گفتم، من ارثی برای نسل های آینده ندارم!»

توی دلم با خودم گفتم: «البته پدرسوختگی هم تو فامیل ما ارثیه!»

منتشره در سوسه

ادامه دارد....

* به احترام جروم دیوید سلینجر و هولدن کالفیلد باید ایستاد.

از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت ششم

عشق هم عشق های قدیم

آنچه گذشت: در قسمت قبل خواندید که .... دیرین دیرین دیری دیر...پیام های بازرگانی...«شما متوجه چیزی نشدید؟....هیچ کس متوجه چیزی نشد...پوشک محافظ بزرگسالان!» .... دیرین دیرین دیری دیر... و حالا ادامه خاطرات:

پیرمرد: می بینی خجالت هم نمی کشن. کرور کرورر پول می گیرن و راضی میشن قبل از خاطرات پرخواننده ما آگهی پخش کنن. اونم چه آگهی هایی. معلومه این جور آگهی ها تو این ستون جواب میده!

بهمن: واقعاً افتخار می کنم نوه بابابزرگی ام که دغدغه اینو داره که به احترام مخاطب قبل از خاطراتش آگهی پخش نکنن.

پیرمرد: برو بابا! احترام به مخاطب چه مزخرفیه دیگه! منظورم اینه که یه پاپاسی از این پول اگهی ها دست ما رو نمی گیره!

بهمن: آهان! ولی خوب نیست شما تو این سن حرص پول بزنین.

پیرمرد: مگه من چند سالمه؟! پیر که شدم هم توبه می کنم، هم دیگه حرص پول نمی زنم!

بهمن: چون گفتم یه موقع ممکنه خدای نکرده زبونم لال جوونمرگ شین....

پیرمرد: ایشالا!

بهمن: ایشالا؟! یعنی شما اینقدر آماده مرگین. من بغض گلومو گرفته که همچین...

پیرمرد: نه، منظورم اینه که ایشالا زبونت لال شه!

بهمن: تا دعوامون نشده خاطره تون رو بگین. بهم قول داده بودین از نحوه آشنایی تون با مامان بزرگ بگین.

پیرمرد: حالا نمیشه در مورد یه چیز دیگه برات خاطره بگم.

بهمن: چطور مگه؟! یادش که میفتین ناراحت میشین؟!

پیرمرد: نه، راستش خجالت میکشم!

بهمن (خنده) آآآ... قربون بابابزرگ خجالتیم برم!

پیرمرد: (عصبانی) لُپ منو میکشی؟!

بهمن: ببخشین، ببخشین، یه مقدار تو محاسبات تفاوت سنی مون اشتباه کردم!... در مورد آشنایی تون با اون خدابیامرز بگین.

پیرمرد: (با عصبانیت) اون نمرده، برای من زنده اس. اینو همیشه یادت باشه.... من با نازی...

بهمن: نازی؟! مگه اسم مامان بزرگ بتول نبود؟!

پیرمرد: ای بابا، ستون داره تو روزنامه زنده پخش میشه ها!

بهمن: آهان! ادامه بدین.

پیرمرد: من با نازی توی مکتب آشنا شدم. جزوه داد، گرفتیم، بعدشم ازدواج کردیم!

بهمن: به همین راحتی؟ شنیده بودم قدیم ازدواج ها راحت بوده.

پیرمرد: به همین راحتی هم که نه. چند باری آژان های گشت نظیمه گرفتنمون ولی پدر عشق بسوزه که رفت تو وجودمون و هنوز هم باور ندارم رفته و با عشقش زندگی می کنم.

بهمن: عشق هم عشق های قدیم. عشق شما به اون خدابیامرز....

پیرمرد: گفتم اون برای من نمرده.

.... زیییینگ.....

بهمن: این دیگه ساناز نوه اقدس خانم، همسایه تونه. ایندفعه برای من آش آورده! برم در رو باز کنم.

پیرمرد: بشین سرجات. حتماً خود اقدس خانمه! اون عصای منو بده، برم در رو باز کنم.

صدا از پشت در: آقا این ماهیانه ما رو بدین!

پیرمرد: برو ببین کیه! صداش شبیه سانازه! سمعکم خرابه، خوب نمیشنوم!

بهمن: من برم؟

پیرمرد: پس من با این حقوق بخور بمیر بازنشستگیم برم پول ماهیانه رو بدم.

بهمن: شما که سمعکتون خراب بود، از کجا فهمیدین رفتگره؟!

پیرمرد: خراب نیست. قطع و وصل میشه.

بهمن: موقع پول دادن که هوشمند کلاً قطعه!

پیرمرد: بنده خدا رو الاف نکن، درآمدشون از همین ماهیانه هاییه که روزی سه بار بگیرن دیگه! فقط اگه اقدس خانم رو دم در دیدی، بگو یه سر بیاد بالا کارش دارم.

بهمن: چیکارش دارین؟

پیرمرد: برنامه ام اینه که همین اقدس خانم رو اگه پدرخدابیامرزش راضی باشه بگیرم و یه زندگی تازه رو شروع کنم. تازه شنیدم به هر بچه هم یک میلیون میدن، یارانه ها هم که واریز میشه!

بهمن: چی؟!

پیرمرد: دو نفر که خودم و عیالیم! چهار تا یک میلیون هم میشه بگیریم  و شیش تا هشتاد و یک تومن هم روش! یه سرمایه ای میشه برای خودش! بعدش اقدس رو طلاق میدم و میرم با ژوزفیَن ازدواج میکنیدیَم!

بهمن: شما چی میگین برای خودتون؟! پس مامان بزرگ چی؟!

پیرمرد: اِ.... تو که هنوز اینجایی! خجالت نمیکشی تو برنامه های زندگی مردم سرک میکشی!

بهمن: واقعا که! عشق هم عشق های قدیم!

 

منتشره در سوسه

از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت پنجم

یکی تو این اتاق هست!

راوی: در قسمت های قبل با پیرمردی غرغرو و البته خسته و رنجور از روزگار آشنا شدید که قصد دارد خاطراتش را بازگو کند. پدربزرگ در اولین خاطره اش از روزی سخن گفت که در آن پدرش بر خلاف روزهای قبل با ظاهری تر و تمیز وارد خانه می شود و شک مادر، خواهر، برادر و خود پیرمرد (که قاعدتاً آن موقع پیرمرد نبوده!) را بر می انگیزد. و حالا ادامه ماجرا...

پیرمرد: هر چی راوی گفت چرت بود! چرا بیخود وصله سیاسی بودن به من میچسبونی! خیلی هم روزگار خوبی داریم!

بهمن: بابابزرگ، زیر لب دارین با کی صحبت می کنین؟

پیرمرد: هیچکی، هیچکی!.... داشتم می گفتم که آقام وارد خونه شد و سریع رفت تو اتاق خودش.

بهمن: عجب بابای روشنفکری داشتین. اون زمان برای خودش اتاق اختصاصی داشته.

پیرمرد: نه بابا، آقام خدابیامرز زیاد دست به آب می رفت، مستراح اتاق اختصاصیش شده بود!...به کجا نگاه میکنی؟! چرا مثل این مستشارالملک توی قهوه تلخ به یه جای دیگه زل میزنی؟! راستشو بگو، کس دیگه ای تو این اتاق هست؟

بهمن: نه بابابزرگ. داشتم با خودم فکر می کردم.

پیرمرد: دروغ نگو. به کی نگاه می کردی؟

بهمن: هر وقت شما گفتین اون اول زیر لب با کی صحبت می کردین، منم میگم به کی نگاه می کردم!

پیرمرد: صد سال! هر طرف رو میخوای نگاه کن ولی گوشت به حرف های من باشه. آقام تا آخر شب با هیچکی صحبت نکرد. فقط صداش میومد که در خیال خودش با یه خانمی صحبت میکنه. ننه ام مطمئن شده بود که شلوار آقام دوتا شده.

بهمن: حتماً مامانتون بلافاصله ساکش رو جمع کرد و رفت خونه باباش تا مهریه اش رو بذاره اجرا!

پیرمرد: نه بابا، ننه ما با وجود اینکه غم تو چهره اش مشخص بود، فقط رفت آب آبگوشت رو زیاد کرد تا اگه تا شب، زن بابام اومد بتونه ازش خوب پذیرایی کنه.

بهمن: حتماً شما و برادرتون رگ غیرتتون بالا اومد و به حمایت از ننه تون جلوی آقاتون دراومدین.

پیرمرد: ساده ای ها! ما حسابی خوشحال بودیم که یه عروسی افتادیم!....به کجا نگاه میکنی؟ دیدمت داری به یه جای دیگه نگاه می کنی!

بهمن: به هیچکی. کسی اینجا نیست.

پیرمرد: (زیر لب) ببین تو این دوره زمونه با چه جور جونورنوه هایی باید سر و کله بزنیم!

بهمن: زیر لب با کی صحبت می کنین؟ منو نمی تونین بپیچونین. یکی تو این اتاق هست!

پیرمرد: غیر از من و تو و اون کسی تو این اتاق نیست.

بهمن: دیدین گفتم یکی هست. اون کیه؟

پیرمرد: همونی که تو بهش زل میزنی دیگه؟!.....دیدی بازم بهش زل زدی!

بهمن: خب، ادامه اش رو بگین.

پیرمرد: چند روز به همین منوال گذشت ولی خبری از زن بابا و البته عروسی نشد. جالب اینکه هر روز ظاهر آقام عوض میشد. مثل اینکه زن جدیدش خیلی به تنوع ظاهر آقام اهمیت میداد. ولی طاقت ما هم حدی داشت. یه روز بالاخره تصمیم گرفتیم بریم جلوی آقامون و باهاش حرف بزنیم.

بهمن: حتماً به خاطر اینکه تکلیف ننه تون رو روشن کنین.

پیرمرد: نه، بیشتر میخواستیم بپرسیم چرا عروسی نمیگیره! آخه تا کی باید تحمل می کردیم! وقتی حرف هامون رو به آقامون زدیم، بهمون خندید و گفت چند روز دیگه صبر کنین. یک هفته ای گذشت. توی این یک هفته رفتار و ظاهر آقام به حالت عادی برگشته بود. رفتار و چهره ننه مون هم به حالت عادی برگشت. تا اینکه یک روز آقام گفت بیاین میخوام ببرمتون پیش اون یکی زنم! ما و ننه هم متحیر از پررویی آقام باهاش رفتیم. آقام گفت باهاش توی سینما قرار گذاشتم. ما رو برد توی یک سینما که باید قبل از اینکه فکر خاصی بکنی بهت بگم یک فیلم کاملاً خانوادگی بود که همین الان تلویزیون هم میتونه نشونش بده!

بهمن: آره، شما که راست میگین!

پیرمرد: توی سینما نشستیم ولی خبری از هیچ خانمی نشد. آقام گفت دیر نکرده، میاد. من خودم رو به نمایندگی از خانواده مامور کردم تا هر خانمی که میاد تو سینما ببینم اون خانم همون زن آقامه یا نه! فیلم شروع شد ولی حیف که مسئولیتی که خودم به خودم واگذار کرده بود، مسئولیت سنگینی بود و توفیق فیلم دیدن رو از ما گرفته بود! یکدفعه آقام گفت ایناهاش! من گفتم کو؟ کو؟ آقام بهمون نشونش داد. چیزی که می دیدیم قابل باور نبود.

بهمن: حتماً خیلی...

پیرمرد: چی داری برای خودت می بافی؟! آقام بازیگر شده بود! رو پرده سینما بود! نقشی هم که داشت یک کامل مرد خوش تیپ بود که به خاطر پول با یک پیرزن ازدواج کرده بود! ننه ام نفسی به راحتی کشید! حرف هایی هم که آقام شبانه با خودش خطاب به یک زن می زد، دیالوگ هاش بود.

بهمن: یعنی پدربزرگ بابای من بازیگر بوده ما خبر نداشتیم.

پیرمرد: آره. مگه چیه؟ فقط به بابات چیزی نگو، خبر نداره. بفهمه ممکنه خودش رو بگیره! همه که مثل من افتاده نیستن!

بهمن: بعد از اون فیلم چند تا فیلم دیگه بازی کرد؟

پیرمرد: پیشنهاد که زیاد داشت، ولی همون یه نقش کوتاه رو افتخاری بازی کرد و بعدش هم به خاطر اعتراض به وضعیت فیلم ها بازیگری بوسید و گذاشت کنار.

بهمن: بازیگره رو یا بازیگری رو؟!

پیرمرد: واقعاکه! بازیگری رو میگم!

بهمن: اصلاً چی شد که بازیگر شد؟ چقدر دستمزد گرفت؟

پیرمرد: آقام آشنای آپاراتچی سینما بود! دستمزدشم به پول اون موقع میشه.....اوووم....هیچی! چند روز هم کف سالن سینما رو تمیز کرد!....به کجا باز زل زدی؟!

***

شرمنده، 878 کلمه بود!

منتشره در سوسه

از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت چهارم

خیلی هم واقعیه!

پیرمرد: آدم وقتی خونه کسی در میزنه، صدای اجق وجق از خودش در نمی کنه.

بهمن: گفتم باهاتون شوخی کنم بابابزرگ. تازه اگه می گفتم منم، که در رو باز نمی کردین.

پیرمرد: توی نیم وجبی هم دیگه ما رو دست میندازی. کی گفت صداتو نازک کنی؟

بهمن: اوووم...راستش...

پیرمرد: حرف زیادی نزن. یه روده راست تو شیکم تو نیست. نمی خواد راستشو بگی. منو بگو فکر کردم اقدس خانمه، باز برام آش آورده، در رو باز کردم! خیلی خانوم مهربونیه! خدابیامرزه شوهرشو!

بهمن: حالا اینا رو ولش کنین بابابزرگ. اومدم بازم از اون ذهن خلاقتون! خاطراتتونو بشنوم.

پیرمرد: گفتی کِی میخوای بری؟

بهمن: نگران نباشین. حالا حالاها هستم!

پیرمرد: فقط گفته باشم تازه یخچال رو پر کردم. رفتم دست به آب، نری سر وقتش! تعداد میوه ها رو شمردم!

بهمن: تو یخچال که فقط انارِ دون شده تو کاسه بود!

پیرمرد: همونا رو میگم شمردم!....اصلاً تو کِی رفتی سر یخچال! مثل کش تنبون میمونی والّا!

بهمن: مامانم براتون مربا داده بود بیارم، گذاشتم تو یخچال! درضمن من تا خاطرات شما رو نشنوم از اینجا نمیرم ها!

پیرمرد: باشه سیریش! فسقل بچه ما رو بازی میده!...کجای خاطره بودم؟!

بهمن: اونجایی که سیل شده بود، شما داشتین همه رو نجات میدادین.

پیرمرد: آره، می گفتم. خیلی سخت بود. بالاخره ما جوون که بودیم بازو داشتیم اندازه قطر تنه درخت تو حیاط، وقتی سیل اومد وظیفه ام دونستم........راستی، من که اصلاً خاطره ام رو شروع نکردم، اصلاً من جوون که بودم، سیل نیومد!........به چی میخندی وروجک؟!

بهمن: ببخشین، شوخی کردم. من شما رو خیلی دوست دارم بابابزرگ.

پیرمرد: شما جیب ما رو نزن، نمی خواد دوستمون داشته باشی! چیزی که می خوام برات تعریف کنم یه رازه تو زندگی مون..... ما کلاً وضع مالی خوبی نداشتیم. یادمه بچه مدرسه ای که بودم، خواهرم هر روز منتظرم میموند تا من برسم خونه و کفش هام رو بدم اون بپوشه و بره مدرسه!

بهمن: حتماً بعدشم مینشستین لب حوض و ماهی قرمزها جمع میشدن دور پاهای تاول زده تون!

پیرمرد: اِ....! از کجا میدونی؟! قبلاً برات تعریف کردم؟!

بهمن: بی خیال بابابزرگ! این خاطره تون حتی مثل قبلی ها خلاقانه هم نیست! خیلی شبیه فیلم هاییه که نگاه می کنین!

پیرمرد: خیلی هم خلاقانه اس.....نه، یعنی خیلی هم واقعیه! اصلاً کی گفته من فیلم نگاه می کنم؟! من بعد از اولین فیلم ساکت سینمای ایران، دختر لر، هیچ فیلمی رو بعد از فیلم های فردین هم چند تا فیلم دیدم ولی دیگه خیلی فیلم ندیدم!

بهمن: ما رو فیلم نکن بابابزرگ. اون فیلم های توپی رو که براتون آوردم فراموش کردین؟

پیرمرد: چرا درگوشی صحبت می کنی؟ ما اینجا درگوشی نداریم! تو فقط چند تا صفحه صوتی برای من آوردی که گذاشتم تو گرامافون ولی سوزن گرامافون بهش نمی رسید!

بهمن: شما سی دی ها رو گذاشتین توی گرامافون؟! بابابزرگ، راستشو به من بگین من بچه سرراهی نبودم؟

پیرمرد: چطور مگه؟ بابات بهت حرفی زده؟!

بهمن: نه، آخه هر جور حساب می کنم آی کیوی من به شما نرفته!

پیرمرد: این آی کیو چی هست؟ اگه همون ریخت و قیافه منظورته، اون که بعله، معلومه به من نرفتی. من سن تو که بودم مو داشتم اینقدر! فرفری و جذاب! چند سانت از سطح هر دو گوشم و پیشانیم هم جلوتر بود! پشت مو هم داشتم این هوا!

بهمن: اینجوری که شما باید کلی عوارض ساخت و ساز شهرداری پرداخت می کردین! کلی هوایی داشتین!

پیرمرد: آره، کلی هواخواه داشتم! ولی من هواخواه مادربزرگت شدم...ای یادش بخیر...........

بهمن: اینقدر به بالا نگاه نکنین و از فکر اون خدابیامرز بیاین بیرون، ادامه خاطره رو بگین.

پیرمرد: به اون خدابیامرز فکر نمی کنم که! اون بالا رو نگاه کن.... به نظرت رو سقف تارعنکبوت نبسته؟!

بهمن: اِ....چرا.

پیرمرد: یادت باشه برام تمیزش کنی.

بهمن: بابابزرگ، بیاین و به زندگی این حشرات و جک و جونورهای این اتاق کاری نداشته باشین! اینا به اینجا عادت کردن!

پیرمرد: باشه تنبل، داشتم می گفتم با اینکه وضع مالی خوبی نداشتیم ولی یه روز دیدم آقام خوش تیپ کرده و ادکلن زده و لبخند به لب اومد تو و بی توجه به ما رفت تو اتاق. ننه ام با دیدن آقام لبخند به لب هاش ماسید. حتماً خبری شده بود....

ادامه دارد....

 منتشره در سوسه

 

از یادداشت های یک کودک 88 ساله - قسمت سوم

ولش کن شما که گوش نمی کنین!

آخیش... راحت شدم. انگار اونجا یه دنیای دیگه بود. تا حالا یه هفته تو خلا زندگی کردین؟! تو خلاء نه، تو خلا، دست به آب، مستراح، دستشویی، سرویس بهداشتی یا هر اسم دیگه ای که شما صداش می کنین. هر اسمی هم صداش کنین، توی همه اش یک کار و بعضاً دوکار انجام میشه! حرف های هفته قبلم درست جایی حرف هام تموم شد که گلاب به روتون رفتم ب...ب...! چیه؟! فکر کردین چی میخوام بگم؟ میخواستم بگم رفتم «بـــه» دست به آب!

همیشه نوه هام از من سوال می کنن قدیم شما چه تفریحاتی داشتین؟ میگن ما که الان این همه بازی و فیلم و کلی تفریح ناسالم دیگه دم دستمونه و بعضاً بابا مامانامون در اختیارمون قرار میدن!، حوصله مون سر میره! شما که قدیم این چیزا نبوده چی کار می کردین؟ من همیشه بهشون میگم برای اینکه حوصله تون سر نره، باید زیرتون رو کم کنین! یا پدر مادرهاتون زیرتون رو کم کنن! البته روتونم باید کم کنین ها! یه آتیشی تو وجود بچه های این دوره زمونه اس که باید شعله اش کم شه! تفریح ناسالم هم انجام میدین، به مقدارش! در هفته، هشت شبش رو با رفیق رفقا میرین می گردین و بعدشم شام می رین پیتزا میخورین. زمان ما که از پیتزا میتزا خبری نبود. ننه مون صدامون می زد می گفت بیا کوفته تو کوفت کن تا سرد نشده! حالا کوفته هه مال ظهر بودها! کلاً سرد بود!  ولی با وجود اینکه کوفته دوست نداشتیم برای اینکه از آقامون می ترسیدم زورکی چند لقمه می خوردیم و بعدش هم می رفتیم تو رخت خواب. ولی چون سیر نشده بودیم نون خالی زیر بالشتمون قایم می کردیم، وقتی همه خوابیده بودن، دور از چشم آقامون یک سومش رو سق می زدیم تا سیر شیم. حتماً می پرسین چرا یک سومش اش رو فقط می خوردیم؟ خب معلومه. دو تا یک سوم دیگه اش رو به آبجی و داداش دهن لقمون که از این جرات ها نداشتن می دادیم، تا فردا صبح ماهیچه های فک بالا و پایینشون انرژی داشته باشه، جلو بابا ننه مون دهنشون رو ببندن! نون رو که می خوردیم زود می خوابیدیم، حتی اگه دست به آب داشتیم! به دو دلیل. اول اینکه چون گردسوز خاموش شده بود، اگه تو مسیر مستراح پای آقامون رو لگد می کردیم و از خواب می پرید، از ترس شلوارمون رو خیس می کردیم و دو خطا همزمان مرتکب شده بودیم! دومین دلیلش هم این بود که باید از سر صبح، کِش دور دفتر کتاب هام مینداختم و می رفتم سراغ دوستم، محمدرضا نعمت زاده، ببینم بالاخره این خونه شون کجاست، این همه ساله ما رو زاه به راه کرده!

خلاصه جونم براتون بگه که بد دوره زمونه ای شده. تهاجم فرهنگی بیداد می کنه. من جدیداً متوجه شدم که تهاجم فرهنگی جوونای ما رو هدف گرفته! شما همین فیلم های سینماهای ما رو نگاه کنین. همه اش تهاجم فرهنگی به جووناست. چی؟ اینا تو داخل کشور تولید میشه؟ آهان، نه، اصل منظورم همین فیلم های سوپرمارکت هاست! همه پیرمردها سرصبح تو صف شیر، بعد از خرید ماست موسیر و صحبت در مورد بواسیر، از محتوای این فیلم ها انتقاد می کنن. چی؟ اینا هم تو داخل کشور تولید میشه؟ ای بابا!!! حالا کلی خدمتتون عرض می کنم، تهاجم فرهنگی جوونای ما رو هدف گرفته. زمان ما این خبرها نبود که. سینماها سالم، تلویزیون سالم، رادیو سالم، وضعیت فرهنگی جامعه سالم و تنها چیز ناسالم، چشم های من بود! به جان شما! تفریح ما این بود که پابرهنه بدویم تو کوچه، الک دولک و توشله و کاشی، دم پر و سنبولات بازی کنیم. یا بریم سر گاری فالی برداریم و بخوریم. زمان ما اینقدر فیلم و فیلم بازی نبود که. تازه فیلم دختر لر اولین فیلم ساکت سینمای ایران بود که تولید شده بود و بعدش کم کم شهر فرنگ رو وارد کشور کردن. (قاعدتاً ناصرالدین شاه باید واردش کرده باشه!) کم کم یواشکی می رفتیم شهر فرنگ تماشا می کردیم و البته به خاطر چیزایی که دیده بودیم، تا چند روز بعدش عذاب وجدان داشتیم تا روزی که دوباره می رفتیم شهر فرنگ تماشا می کردیم و باز تا چند روز بعدش عذاب وجدان داشتیم. خلاصه کلاً عذاب وجدان غیرموثری همیشه همراهمون بود! یادمه یه زمانی از این سولاخی های شهرفرنگ همین سریال لاست رو می دیدم! اصلاً ضرب المثل از لاست که بر ماست از همون موقع باب شد! البته با سانسور دیدیم ها! هر جاش که چیز داشت یارو شهر فرنگیه که اتفاقاً دستش لَقوه هم داشت، از توی شهرفرنگ دستشو می برد تو و کف دستشو می ذاشت جلوی سولاخی! ما فکر می کردیم حالا که تیره شده و تصویر سیاه داره میلرزه، حکماً باید مثل این فیلم های چارلی چاپلین یه نوشته ای چیزی روی سیاهیِ لرزان بیاد ولی چیزی نمی دیدیم! بعدش که دستش رو برمی داشت کلاً مسیر داستان عوض شده بوده! همه باهم خواهر برادر شده بودن!

دیگه جونم براتون بگه که تفریح آخر هفته ما هم این بود که بریم لاله زار، یه آب و هوایی عوض کنیم برگردیم! لاله داشت، نرگس داشت، نسترن داشت، خلاصه همه جور گل و گیاه و جک و جونوری تو لاله زار داشتیم! بعضی وقت ها سرسبز بود، بعضی وقت خشک و بی آب و علف!

گوشم عرق کرد. بذارین سمعکم رو از گوشم بردارم.... مخلص کلوم اینکه عزیزان حرف گوش نکن من، این حرف من رو آویزه گوشتون کنین...ولش کن شما که گوش نمی کنین!

دیگه بسه، برین که میخوام کپه مرگم رو بذارم..........................حولای بیهتر موتوینم بویخوابم. چییه؟ خویدوتوینم پییر که بیشین دیندوین میصنوعی هایتونو که دَیر بییاریین، اینجویری صویحبت میکنید!

منتشره در سوسه

از یادداشت های یک کودک 88 ساله-قسمت دوم

من اینجوری راحت ترم!

پیرمرد در خواب ناز؛

قوقولی قوقو....

-          اه، خروس بی محل، مگه نمی بینی منِ پیرمرد خوابم؟ کله صبح هم مگه موقع قوقولی قوقو کردنه؟

بوووق......بوووق

-          اااااه، آدم پتو رو هم رو خودش میکشه، از این سر و صداها در امان نیست. نمی دونم اگه بوق ممتد بزنن، ترافیک روون میشه؟! راه روون کردن ترافیک و معده فقط روغن کرچکه! باید بریزین رو زمین همه چی روون میشه!

اونقَ اونقَ...

-          بازم صدای این توله شون درامد.

اونقَ اونقَ...

اونقَ اونقَ...

اونقَ اونقَ...

-          شانس که نداریم، همسایه های بقیه نازا درمیان، اینجا سه قلو می زان!

هاپ هاپ.... واق واق...

-          اه، باز صدای این سگه هم که دراومد. باز اگه بالاشهر می نشستیم، صدای واق واق سگ همسایه در صورتی که زنجیر سفت و محکمی داشت، کلاس داشت! یکی به این همسایه ما بگه نونت کم بود، آبت کم بود، زن گرفتنت...نه، یعنی سگ نگه داشتنت تو همچین خونه درب و داغونی چی بود؟ حالا سگه مال خودش هم نیست. این سگه یه روز جلوی خونه این همسایه ما پهن میشه، این همسایه ما هم فکر میکنه مادربزرگه اس و سگه رو میاره تو خونه تا صاحابش (آقای صاحب) بیاد ببردش!

نمـــــکیــــه....نون خشک داری وردار بیار....نمکیه...

-          واقعاً آسایش نداریم، توی عصر سریال ویکتوریا! هنوز این نمکیه کوچه ما رو ول نمیکنه! باور نمی کنین، هنوز چاقوتیز کنی و روحی فروشی هم تو کوچه ما میان!

دیگه از صدای بلند تقویم تاریخ رادیوی همسایه و شترق بسته شدن دربِ با لولاهای سال ها روغن نخورده همسایه و صدای دعوای مرد و زن خونه همسایه و صدای سمپاشی که توی مخزنش آب خالصه و به گیاهان تلقین میشه که روشون سم پاشیده شده! و صدای ماشین های بازیافت و آشغالانس متعلق به عصر جهانگیرشاه دولو و صدای دوچرخه سوار دریا موجه خوان و صداهای ناهنجار دیگه چیزی نمیگم و خود بخوان حدیث نمی دونم چی چی حافظا!.

زییینگ.....

-          کیه این وقت صبحی؟ .... میگم کیه؟

زییینگ...

-          آهان، زنگ ساعته! از این ساعتاییه که یک سیخونک فلزی با سرعت نور به دو نیم دایره فلزی دوطرفش میخوره و با همون سرعت مخ آدمو میخوره!

شترق....

-          این یکی صدای چیز خاصی نبود! یادم باشه هفته بعد که از خونه رفتم بیرون یه ساعت جدید بخرم!... فکر کنم صداها تموم شد! حالا راحت میتونم بخوابم. فقط من نمی دونم با این بدخوابیم چکار....خُر....پُف... خُر....پُف...

وییییز...وزززززز....

-          یا خدا! بلند شدم! بخدا بلند شدم! با نور آفتاب و ویز ویز مگس در دو میلی متری دهانه دماغ آدم، محاله بشه خوابید!

باشه دیگه، بلند شدم....سر صبحی کارهای ضروروی مثل شونه کردن مو، دست و رو شستن، دست ها رو شستن بعد از دست به آب و بعدش صبحانه مقوی خوردن مال بچه و پیرمرد فوفولی هاست! من اینجوری راحت ترم!

بلند شم تا دیر نشده برم دست به آب.

عجب شانسی دارم من، این قسمت چرا باید اینجا تموم شه؟ من یه هفته اون تو چکار کنم؟!

ادامه دارد....

منتشره در سوسه

از یادداشت های یک کودک 88 ساله

تو جوونی هم چیزی نبودیم برای خودمون!

قسمت اول

شما حاضرین به حرف های من گوش کنید؟ به حرف های یک پیرمرد ضعیف و ناتوان و رنجور که لازم نیست گوش کنید! قراره به حرف های من گوش کنید! البته باید بدونین که اون جور پیرمردها هم عضوی از جامعه ان ولی باید برن بمیرن! داشتم می گفتم، به صحبت های من گوش می کنید؟ گوش می کنید؟ چرا جواب نمیدید؟ مگه با تو نیستم؟ آهان! یادم رفته بود سمعکم رو بزنم.....حالا شد، اینم از سمعک. حالا بگو. گوشم با توئه. یالا جواب بده دیگه. اِ.... من که تو اتاقم تنهام و دارم برای خودم اینا رو میگم! ولش کن، اهمیت نداره! زندگی و بدن پر پیچ و خم من میون میلگردخم کنی خم نشده که، تو همین زندگی پیچ و خم گرفته. خلاصه اینکه، دوست دارم تا قبل از مردن...(گریه) فرصت داشته باشید از تجربات و خاطرات من استفاده کنید. اشتباه نشه، منظورم قبل از مردن شماست نه خودم!

من ماشاا... هزار ماشاا...،.... نه، نمیخوام از خودم تعریف کنم! این اسممه! یعنی ماشاا... اسممه، هزار ماشاا.... هم فامیلمه! آره، میگفتم که من ماشاا....ِ هزار ماشاا...، در سن 88 سالگی تصمیم گرفتم خاطراتم رو بگم. مرگ حقه. ممکنه وقتی این چیزها رو دارین میخونین اون دنیا باشین و فرصت نکنین قسمت بعدی خاطرات من رو بخونین! پس تند تند بخونین! من خاطراتم رو دارم توی یک دستگاهی که نوه هام بهم دادن میگم. گفتن دکمه اش رو که فشار بدم، هر چی من بگم میره اون تو. بعدش هم قول دادن (یعنی ازشون قول گرفتم!) که چون من حال ندارم این چرندیات رو گوش کنم، اونا گوش کنن و برام بنویسنش.

خب، اگر بخوام از کودکیم براتون بگم باید بگم که من بچه که بودم به دنیا اومدم! بعد از به دنیا آمدن، تا دو سه سالگی خاطرات زیادی دارم که الان به خاطر کهولت سن از یاد بردم! ولی از بعد از دو سه سالگی تا قبل از از اینکه وارد مکتب بشم، یه چیزایی یادم میاد که اگه چند لحظه صبر کنین، من چند دقیقه دیگه برمی گردم و براتون میگم....بچه ها گفتن استپش کدومه؟ فکر کنم این دکمه باشه، نه، این یکیه، شاید هم اینه....خیلی خب فکر کنم قطع شد....

((برم تا دیر نشده. هی...چه چیزایی که تو این دستگاه نگم. آبروی اون منوچهر نامرد رو میبرم و میگم پنجاه سال پیش چه کارها که نکرده تا آب خوش از گلوش پایین نره...کاری می کنم نتونه سرش رو جلوی مردم بالا بگیره.... ولش کن، پشت سر مرده حرف نزنم بهتره!...اِ...این دره چرا باز نمیشه. ده بار به بچه ها گفتم بیاین درستش کنین. آهان. باز شد....هی....................اهم...اهم....جوون که بودم سالی به دوازده ماه دستشویی نمیرفتم ولی حالا....هی.... اهم.... خیلی خب...در رو سفت نبندم، نصف شبی نتونم بازش کنم... برم بالا به بقیه خاطراتم برسم.....هی جوونی کجایی که.... تو جوونی هم چیزی نبودیم برای خودمون!.... خب کجا گذاشتم این دستگاه رو. آهان تو جیبمه. این دکمه روشن کردنش فکر کنم این بود....))

بله، من برگشتم! یکی از دوستانم از خارج تماس گرفته بود باید با اون صحبت می کردم! باور کنین راست میگم! چی داشتم میگفتم؟ آهان میگفتم که یکی از دوستانم از خارج تماس گرفته بود...نه این نبود! در مورد چی داشتم صحبت می کردم؟ فهمیدم در مورد کودکی. یادمه بچه که بودم....

ادامه دارد....

چاپ شده در سوسه

گرچه واقعی نبود ولی واقعی بود!

آن مرد آمد. آن مرد با اتوبوس به اداره آمد. آن مرد ساعت هشت صبح پشت میز کارش بود. آن مرد کارش را شروع کرد. آن مرد چایی نخورد. آن مرد صبحانه نخورد. آن مرد با همه مشکلاتش فلان جا نرفت! چون...شلوغ بود! آن جا نه! خود اداره شلوغ بود. ارباب رجوع زیادی آمده بود. آن مرد پرونده های ارباب رجوع را یکی یکی و به نوبت بررسی کرد. یک نفر از ته صف جلو آمد. آن یک نفر جلوی میز آن یک نفر دیگر (همان آن مرد خودمان!) آمد. آن یک نفر دستش توی جیبش رفت. آن مرد ناراحت شد. آن مرد اعتراض کرد. آن یک نفر از دست توی جیب کردن قصد دیگری داشت ولی طبیعی کرد. دستمال بینی اش را در آورد و [...] کرد! آن یک نفر ناراحت شد و دوباره به ته صف رفت. ساعت اداری تمام شد. آن روز سر آن مرد شلوغ بود. همکارش سرش شلوغ نبود، چون کلاً نبود! آقای همکار اگر اصلاح میشد، سرش بر خلاف بقیه اصلاح شده ها، شلوغ میشد! آن مرد کتش را پوشید و رفت. آن مرد خسته و تشنه بود. خسته از بی انصافی ها و تبعیض ها ولی تشنه خدمت به مردم.

***

آن همکار آمد. آن همکار با ماشین شخصی آمد. آن همکار ساعت هشت پشت میز کارش نبود! ولی بود! چون کارتش زده شده بود! آن همکار چایی خورد، آن همکار صبحانه خورد. آن مرد با وجود آن که مشکل آنچنانی نداشت، ولی به آن جا رفت! زمان گذشت! زمان گذشت! آن همکار از خیرش نگذشت! ولی بالاخره آن همکار آمد! اداره شلوغ بود ولی سر آن همکار خلوت بود! چون آن مرد بود! آن همکار گرد و خاک صندلی اش را پاک کرد و بالاخره پشت میزش نشست. یک نفر از ته صف جلو آمد. آن یک نفر جلوی میز آن یک نفر دیگر (همان آن همکارخودمان!) آمد. آن یک نفر دستش توی جیبش رفت. آن همکار خوشحال شد! آن مرد اعتراضی نکرد. آن یک نفر از دست توی جیب کردن قصد خاصی داشت و قصدش را عملی کرد! آن یک نفر پس از عملی شدن قصدش، خوشحال شد و کارش را در سر صف انجام داد و رفت! ساعت اداری تمام شد. ولی برای آن همکار مدت ها بود تمام شده بود! چون رفته بود! چون خسته و تشنه بود!

***

ماجراهای فوق گرچه واقعی نبود ولی واقعی بود!

تا به حال یک دقیقه هم تلویزیون نگاه نکرده ام!

دکتر عباسی: شخصیت های اکثر سریال ها وفیلم های خارجی و کارتون ها، هر کدام یک بدآموزی های داشته و دارند.- خبرگزاری برنا

آقای عباسی در ادامــــــــــــــــــــــــــــه! جملات نغزشان اخیراً ضمن بیان جمله بالا، گفتن که مثلاً کارتون تام و جری شیطنت و بد ذاتی و بد طینتی را از سنین کودکی در بچه ها نهادینه می کند! ایشان صحبت هایی هم در مورد سریال های پرستاران، کبری 11 و همچنین کارتون بابا لنگ دراز کرده اند. (خبرگزاری برنا)

من اگر نویسنده بی وجدانی بودم، صحبت های ایشان را از یکی ازسایت ها کپی می کردم و به جای این مطلب طنز برای صفحه سوسه می فرستادم و حق التالیفش را می گرفتم! ولی چون مثلاً باوجدانم، تصمیم گرفتم صحبت های ایشان را تکمیل کنم و برای صفحه سوسه ارسال کنم:

کارتون تابالوگا، اژدهای سبز؛ این کارتون از همان سال های قبل از میلاد که پخشش شروع شد تصمیم داشت جوانان (کودکان آن موقع!) را برای جنبش سبز و جریان فتنه آماده کند!

***

کارتون فوتبالیست ها؛ این کارتون با نمایش نوع دوستی های غیر قابل نمایش مثل دوستی سوباسا با آن دوستش! که به جایش تغییر داده بودن که سوباسا می گفت توپ دوست ماست! (آره، ارواح عمه ات!) و دوستی میزوگی با خواهر ایمانی اش! (البته این جور خواهر ها بی ایمان اند بیشتر!) قصد داشت، بی منشوری های بی اخلاقی را در فوتبال کشور ترویج کند! (البته درست است که تلویزیون ما تلاشش را برای مقابله با این اهداف شوم کرد، ولی بچه های امروز زرنگ شدن آقا! ما خودمان بعضی وقت ها سانسورهای کلامی و تصویری تلویزیونمان را متوجه نمی شویم، ولی پسر کوچمان به ما می گوید کجا را سانسور کرده اند! حتی اگر باور نکنیم، می رود و دی وی دی اصل سریال را می آورد!)

***

سریال جومونگ؛ این سریال قصد داشت در لایه های زیرینش (خیلی زیرین!) به مردم ما بگوید که چشم هایتان را تاحد امکان به روی وقایع ببندید تا غرب هر بلایی خواست به سرتان بیاورد! شما فکر می کنید فقط سریال جومونگ بود که چنین هدفی داشت؟ نخیر آقا! سریال های اوشین، هانیکو، امپراطور دریا، تاجر بوسان و تمام سریال هایی که از شرق آسیا، ناآگاهانه خریداری (شاید هم اشانتیون بوده اند!) و پخش شدند، همچنین هدفی داشته اند. شما به چهره تمام کاراکترهای این سریال ها دقت کنید. همه ی آنها چشمشان را به روی وقایع «تا حد امکان» بسته اند!

***

فیلم گاو؛ تعجب نکنید! درست خواندید، فیلم گاو! شما به این فیلم که دقت می کنید می بینید کارگردان این فیلم-که اتفاقاً سنتوری را هم ساخته- قصد داشته که فضای سیاهی از جامعه روستایی ایران به دنیا معرفی کند. علت این حرفم این است که تمامی صحنه های فیلم سیاه و سفید هستند! هر چند من به شخصه معتقدم که فیلم گاوی که دیروز ساخته شد، از فیلم های خری که امروز ساخته می شود، خیلی بهتر است!

***

کلاً فیلم ها و سریال های خارجی؛ شما تمامی فیلم ها و سریال های خارجی را از تلویزیون تماشا کنید. می بینید که تمامی آنها حجاب را هدف خود قرار داده اند! (نگفتم شما تمامی فیلم ها و سریال های خارجی را از ماهواره تماشا کنید. چون در آن صورت می بینید که چیزهایی دیگری را هم هدف خود قرار داده اند!) همه ی این سریال هایی که پخش می کنند، بی حجابی را ترویج می دهند. اگر هم یک برنامه خارجی که حجاب را هدف قرار نداده باشد، پخش کنند، آن برنامه یا برنامه دنیای نقاشی باب راس است یا آن یارویی است که با کروکودیل و اژدها رفیق است. آقاجان، چرا شما افراط و تفریط می کنید؟! نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی! من به همین دلیل است که تا به حال یک دقیقه هم تلویزیون نگاه نکرده ام!

***

حرف بسیار است و مجال هم بسیار! ولی بهتر است نگاه شما را نسبت به سریال ها و فیلم ها و کارتون های خارجی و ایرانی عوض نکنم! اِ.... قرار نبود در مورد اهداف پشت پرده سریال های ایرانی حرفی بزنم!

کجا در میری ممدجان؟! بگیرینش!

در خبرها آمده بود که یکی از مسئولین وزارت کشور گفته بود مردم در پرداخت عوارض توجیه نیستند، به همین خاطر سراغ تنی چند از همشهریانمان در سطح شهر رفتیم تا نظرشان را در این رابطه جویا شویم.

·         سلام آقا. شما میدونین عوارض چیه؟

·         ساملکم! مدنم اما نمگُم!

·          حالا به خاطر مو...ببخشید یعنی من اگه مِشه نه یعنی میشه، بگو! آخه من خبرنگارم.

·         اگه بخوامم نمتنم بُگُم.

·         برِی چی؟! ...یعنی برای چی؟!

·         به خاطر ای که دارُم توت مُخورم! اصلا سوالت چی بود؟!

·         هیچی، شما مشغول باشین. برای این باید عوارض بدیم تا یه نهادی بتونه این درخت ها رو توی شهر بکاره تا مردمی مثل شما توت بخورن.

·         سوال دیگه ای ندِری؟ مو سرُم شلوغه ها!

·         چرا، چرا. میخوام برم میدون شهدا. از کدوم ور برم؟

·         مدنم اما نمگُم!

***

·         سلام خانوم. چند لحظه میتونم وقتتون رو بگیرم؟

·         شرمنده، من قصد ازدواج ندارم.

·         نه، نه. من کار دیگه...

·         پسره بی شعور. میخوای مزاحم بشی.

·         نه، نه. من قصد مزاحمت ندارم.

·         پس حالا که قصد خیر دارین، منم به پیشنهادتون فکر می کنم! فقط گفته باشم خونه و ماشین...

·         خانوم من خبرنگارم. دارم گزارشی در مورد عوارض تهیه می کنم.

·         مشکلی نیست، شما میتونین رو پیشنهاد من فکر کنین!!

·         منظورتون چیه؟

·         هیچی، هیچی! دارین گزارش تهیه میکنین دیگه. سوالتون رو بپرسین. فقط اول اجازه بدین من یه مقدر سر و وضعم رو درست کنم، دوست ندارم این همه صحبت می کنم تلویزیون به جای خودم، تصویر آسمون رو نشون بده!

·         نه، من برای یک نشریه دارم گزارش تهیه می کنم. شما راحت باشین!

·         معلومه که باید راحت باشم! جوون باید آزاد باشه! جوونی مثل من باید....

·         سوال من در مورد یه چیز دیگه اس. شما چیزی در مورد عوارض شنیدین؟

·         بله، مگه میشه نشنیده باشم. من همیشه به عوارض توجه میکنم.

·         چه خوب. عجب شهروند مهربونی! (شاید بد نباشه به پیشنهادش فکر کنم!)

·         همین ماسک هایی که من هر روز میزنم عوارض داره.

·         چه ربطی داره. خب منم ماسک میزنم.

·         اِ...چه تفاهمی! ولی پوستتون اینو نشون نمیده! چه ماسکی استفاده میکنین؟

·         همراهمه، معمولا تو کیفم میذارم.

·         اَه....تو کیف؟! اینجوری که عوارضش بیشتر میشه!

·         والا من که تا حالا تو قبض عوارض شهرداری چیزی در مورد عوارض ماسک ندیدم. بیشتر در مورد ساخت وساز و نوسازی و آتش نشانی و فضای سبز و از این جور چیزاست.

·         عوارض شهرداری دیگه چیه؟ من عوارض ماسک های میوه ای و شیمیایی رو میگم!

·         آهان...عوارض داروها!

·         اَاَاَ... دو تا کیس هم که گیر ما میاد، خل و چل در میان!

·         اِ.... کجا میرین....وایستین. میخواستم بپرسم شما از چه رنگی خوشتون میاد؟!

***

·         سلام آقا. میخواستم ببینم نظر شما در مورد عوارض چیه؟

·         من همین الان از عوارضی اومدم.

·         چه خوب. پس عوارضتون رو پرداخت کردین.

·         آره. مجبوریم دم ورودی شهر پول بدیم.

·         نه، منظورم اون عوارض نیست، عوارض شهری منظورمه. این که گفتین مجبوریم یعنی اینکه آدم باید مجبور شه تا عوارضش رو پرداخت کنه؟

·         به نظر من که ایرانی جماعت تا مجبور نشه و شهر به گند کشیده نشه، عوارضش رو پرداخت نمیکنه!

·         آفرین به شما شهروند فهمیده که اهمیت پرداخت عوارض رو درک کردین... درک کردین دیگه، آره؟

·         توجه نکردی. گفتم ایرانی جماعت تا مجبور نشه، عوارض پرداخت نمیکنه!!

***

·         سلام جناب. من یه سوالی در مورد عوارض...

·         بَـــه، حسن جان، تو کجا، اینجا کجا؟

·         من حسن نیستم، من فقط یک سوال در مورد عوارض...

·         با این همه مشکلات، حواس نمیمونه برا آدم! رضا بودی؟ درسته، حسن چطوره؟

·         نه من رضام و نه حسنی میشناسم. میخواستم ببینم شما در مورد عوارض...

·          آهان. تو محمود بودی. حسن هم، حسن  نبود، صادق بود! همه خوبن؟ رضا، حسن، صادق و بقیه؟

·          تو دوست و آشنا همچنین اسمایی نداریم. من بیشتر برای این مزاحمتون شدم...

·         مزاحمت چیه عزیز. دوست بدرد همین موقع ها میخوره دیگه. یه دفعه هم ممکنه من یه مشکلی داشته باشم، مزاحمت بشم! قبول داری؟

·         بله، قبول دارم. دوستی کلاً....

·         آهان، قربون دهنت. حقیقتش من یه مشکلی....

·         اومدم، اومدم... ببخشید دارن صدام میزنن!

·         کسی صدا نزد! من دقت کردم.

·         نه، شما مشکل داری، حواست جمع نیست! صدا زدن!

·         کجا میری ممدجان؟! کجا در میری ممدجان؟! بگیرینش!

فتوکاتور


ادامه ندارد!....

پست مهمان

مهمان این پست من، برادرم، علی است:

من هم به دعوت غرغرو لبیک گفتم. نوشتن 7 تا کتاب خیلی سخته چون بالاخره هشتمینی هست که اختلاف کمی با هفتمی داره، در هر حال به جز کتاب های مذهبی و دیوان های شعر کلاسیک فارسی من هم 7 تایی خودم رو معرفی میکنم:

·         1- بی شک سری هری پاتر برای من و خیلی های دیگر به عنوان کتابی شیرین و جذاب لحظات خوبی رو برامون رقم زد. من وقتی که خواندن رمان های هری پاتر رو شروع کردم تا چهارمیش اومده بود، در عرض یک هفته حدود دو هزار صفحه کتاب رو با ولع زیاد خواندم، بعد هم مثل مشتاقانش به دنبال اومدن کتاب های جدیدش بودم. فقط اینکه دیوانه ی هری پاتر نبودم.

·          2- براتیگان خیلی خوب می نوشت و برای نقدها اهمیتی قائل نبود ،بیشتر با دانشجویان در محفل های دانشگاهی دمخور بود. براتیگان رو با رویای بابل شروع کردم، صید قزل آلا در آمریکا، در قند هندوانه، پس باد همه چیز را با خود خواهد برد، اتوبوس پیر(انتقام چمن)،یک زن بدبخت، لطفا این کتاب را بکارید رو هم به ترتیب خوندم. من در قند هندوانه رو بیشتر پسندیدم.

·         3- دشتبان، ناطور دشت یا ناتور دشت رو مثل خیلی ها دوست دارم نمی دونم چرا ولی پرسه زدن های هولدن کالفید رو دوست داشتم. همین جا می گم من خیلی مثل بقیه با این کتاب انس نگرفتم، شاید خواندن دوباره کمکم کند.

·         4- کتاب های مصطفی مستور رو از لحظه ای که دستم می گیرم تا وقتی که تموم نشه، زمین نمی زارم. مطرح کردن مفاهیم فلسفی و ماهان و کوهی و بقیه برایم خیلی جذاب بودند.چند روایت معتبر، استخوان خوک و دستهای جذامی، حکایت عشقی بی قاف و شین و نقطه، دویدن در میدان تاریک مین، روی ماه خدا را ببوس و من گنجشک نیستم. ولی من روی ماه خدا رو بیشتر بوسیدم!

·         5- قلعه ی حیوانات و 1984 جرج ارول بسیار سیاه و زیباست. شاید معدود کتاب های باشند که هم سیاه باشند و تلخ، هم زیبا و شیرین.

·         6- کتاب های روزنامه داری و روزنامه نگاری، و کتاب مدیریت مطبوعاتی؛تاملی در اقتصاد و سازمان مطبوعات هر دو نوشته ی دکتر حسین انتظامی لطف بزرگی به مطبوعات کشور کرده اند. امیدوارم حداقل کمی از توصیه های آقای انتظامی توسط مسئولان فرهنگی کشور به مرحله عمل برسد. البته اولی خلاصه ی دومیه.

·         7- جریان ها و سازمان های سیاسی، مذهبی ایران نگاشته رسول جعفریان. این کتاب مرجع مناسبی برای علاقه مندان به تاریخ سیاسی بازه ی روی کار آمدن محمد رضا تا انقلاب است. رسول جعفریان پژوهشگر و محقق پرکار و پر مغز معاصر که امیدوارم مثل او بیشتر داشته باشم.

در پایان باید بگم که جلال آل احمد رو خیلی دوست دارم.

مثلاً نقد

نمی دونم از کجا شروع کنم. اصلاً نمی دونم ارزش وقت گذاشتن برای نوشتن در موردش رو داره یا نه. امیدی به بهبود این وضعیت هست یا نه. فقط میشه امیدوار بود.

من منتقد نیستم و بلد هم نیستم نقد کنم. این ها فقط نظرات من راجع به سریال های نوروزی امسال تلویزیونه.

چاردیواری: محسن تنابنده. به جرئت میشه گفت که محسن تنابنده پدیده جدید طنز تلویزیونی و سینمایی در کشوره که البته مطمئنم به زودی همین آدم رو هم تخلیه میکنن میره! برای سعید آقاخانی هم احترام خاصی قائلم. رضاعطاران کارش رو با بازیگری سپس نویسندگی و سپس کارگردانی شروع کرد ولی به نظر من وقتی دید نون توی کارگردانیه از نویسندگی کنار کشید و سپس وقتی دید نون توی بازیگری در مزخرف ترین فیلم های تاریخ سینمائه از کارگردانی کنار کشید! ولی آقاخانی همزمان با بازی مینویسه و همزمان کارگردانی میکنه و از اینکه اسمش به عنوان بازیگردان زیردست کارگردان بخوره عبائی نداره و ساخت تله فیلم رو هم لو کلاسی نمی دونه و البته هنوز طمع پول های سینما او را از تلویزیون دور نکرده است!

بازی ها خوب، کارگردانی خوب، فیلمنامه خیلی خوب، طرح داستانی نه چندان خوب

***

زن بابا: اگه نمی دونستم این سریال به کارگردانی سعید آقاخانی و نویسندگی کاظمی پور و جلالی نوشته شده و یکهو سریال رو می دیدم فکر می کردم کار ده نمکیه! و با خودم میگفتم ده نمکی عجب پیشرفتی کرده! شما علی صادقی و مهران غفوریان و بداهه پردازی های ایندو رو از این سریال حذف کنید ببینید میشه دیدن این سریال رو تحمل کرد؟ تازه جالبه بدونید تا آخرین لحظات به دلیل قراردادی که صادقی و غفوریان با سریال نوروزی برج سعادت شبکه دو (که ناکام موند!) داشتند، قرار بوده سیاوش خیرابی و فرهاد پورگرجانی به جای ایندو بازی کنند!!!

بازی ها و کارگردانی متوسط، فیلمنامه و طرح داستانی بسیار ضعیف

***

دارا و ندار: من از چند ماه مونده به آغاز سال با دیدن جو رسانه ای و تبلیغاتی که ساخت این سریال ایجاد کرده بود، کهیر می زدم. هر بازیگر و تهیه کننده و کارگردان تلویزیون و سینما که از جو تبلیغاتی این سریال خبر داشت سری به پشت صحنه این سریال می زد تا جلوی دوربین عکاسان قرار بگیره و اسمش دوباره در رسانه ها مطرح بشه. (البته برداشت من اینه) شما در نظر بگیرید که ایرج قادری هم در پشت صحنه این سریال دیداری با مسعود ده نمکی داشت!!!

من شخصاً با آقای ده نمکی فیلمساز مشکل دارم و وقتی می بینم غیر از فیلمسازی به نویسندگی طنز هم رو آورده، دشمنش میشم! ولی اگه از فیلمسازی و نویسندگی طنز دست برداره میشه براش احترام قائل بود. با این ذهنیت، قبل از پخش سریال مطمئن بودم حدسیاتم در مورد کیفیت سریال درسته!

من مجموعاً دو قسمت و نیم از این سریال رو سعی کردم بدون ذهنیت نگاه کنم. انصافاً «خیلی ضعیف» نبود بلکه ضعیف بود! مهرجویی هم از پس مهار این همه بازیگر برنمیاد چه برسه به ده نمکی. شما به بداهه پردازی ها و شوخی های کلامی سریال دقت کنید. کاملاً دم دستی و افسارگسیخته است. از بدشانسی مرد هشت میلیاردی سینمای ایران قسمت آخر سریال رو هم دیدم و دیدم هر چیزی که در مورد فیلمنامه نویسی تا به حال میدونستم اشتباهه! قسمت آخر سریال رو میشد با چشمان بسته هم دید، نیازی به این همه هزینه نبود. ضمناً هر چی دقت کردم نفهمیدم کجای قسمت آخر گره گشایی انجام شد! فقط ناراحتی ام از اینه که چرا این همه امکانات و هزینه و اجازه رد شدن از خطوط قرمز اخلاقی و سیاسی در اختیار کسی جز آقای ده نمکی قرار نمی گیره!

بازی ها و کارگردانی متوسط، فیلمنامه ضعیف، طرح داستانی خوب