سه داستانک

مزاحم
سنگر پر بود از مگس. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت بیرون و با بی­سیم گرای سنگر را به توپخانه داد. چند ثانیه بعد سنگر رفت روی هوا. حالا دیگر سنگر نداشت. مانده بود زیر آفتاب داغ. گرمای خورشید عذابش می­داد. دیگر تحمل نداشت.عصبانی شد. رفت و با بی­سیم ...

قیرگونی
قاسم، پدر را که با آن سر و وضع دید متعجب گفت: سلام آقا جون... اینا... اینا چیه؟ چه جوری آوردیشون؟
پیرمرد گونی‌ها و سطل قیر را زمین گذاشت و ذوق‌زده قاسم را در آغوش گرفت.
***
قاسم یک ماه پیش در نامه‌اش نوشته بود: باران دلتنگی شما هرروز بیشتر می‌بارد و سقف سنگر دلم چکه می‌کند. کاش این باران زودتر بند بیاید...

جای خالی
اهواز گرم‌تر از همیشه بود. پیرمرد رفت و نشست گوشه‌ی حیاط بزرگ ولی سوت و کور خانه و زل زد به حوض بزرگ و عمیق وسط حیاط. غصه‌اش گرفته بود که چطور تنهایی باید آب حوض را بکشد و پای درخت‌ها بریزد. یاد محمد حسن افتاد. قبل از اعزام همیشه او آب حوض را می‌کشید. در رویای محمدحسن بود که یک خمپاره‌ی جمع و جور خورد وسط حیاط.
***
سر و صدا که خوابید و چشم که باز کرد، از دیدن منظره‌ی مقابلش لبخندی زد و رفت داخل. نه آبی مانده بود و نه حوضی! درخت‌ها هم حسابی خیس شده بودند!

 این سه داستانک که پیش از این در نشریه خم پاره منتشر شده بودند٬ مهرماه امسال در جشنواره لبخند خاکی برگزیده شدند.

شهر رمضان

به شهر شهیدپرور رمضان خوش آمدید!
سبقت از طرفین در سرتاسر این محور آزاد است.
توقف مطلقا ممنون! (حمل با جرثقیل!)
فرشتگان مشغول کارند!
احتمال ریزش گناه!
بوق زدن ممنوع!

دانشگاه آزاد اسلامی واحد دهات اطراف!

در روزهایی که حرف و حدیث‌ها و نقد و گله‌ها در مورد دانشگاه آزاد اوج گرفته شاهد تاسیس دو واحد دانشگاهی در دهات «اطراف» هستیم. به دنبال شنیدن این خبر سری به یکی از این واحد‌های دانشگاه آزاد زدیم. آنچه می‌خوانید گزارش لحظه به لحظه‌‌ی خبرنگار خاگینه است از دانشکده علوم انسانی دانشگاه آزاد واحد دهات اطراف!

ساعت 7:20 صبح، جنب دانشکده علوم انسانی:
به قول معروف سگ پر نمی‌زند! اما کم کم در افق، سیلی سیاه رنگ نمایان می‌شود که به سمت دانشکده در حرکت است. گرد و غبار از اطرافش به هوا برخاسته. وای خدای من... این یک گله گوسفند است!

ساعت 7:40
جوانی به نام غلامقلی کارت دانشجویی‌اش را به نگهبانی نشان می‌دهد. کارمند سلف درحال شمارش گوسفندان است. از غلامقلی در مورد شمارش گوسفندان می‌پرسم. می‌گوید برای چریدنشان کارت غذا خریده‌ است و کارمند سلف آنها را می‌شمارد که بیشتر از تعدادی که پول داده‌ام نچرند!

ساعت 7:50
شمارش گوسفندها به اتمام رسیده. بیست و هفت جوان دیگر هم در دانشکده علوم انسانی تحصیل می‌کنند که فقط پنج نفرشان گله ندارند. از آن پنج نفر دو نفر کشاورزند و سه نفر دختر هستند و قالیباف.
کلاس اکلند دکتر «قریب الوقوع» تشکیل نمی‌شود. غلامقلی از آیدین علت را جویا می‌شود. آیدین خواهرزاده دکتر است و تکمیل ظرفیت قبول شده! آیدین می‌گوید گویا پرواز دکتر تاخیر داشته!

ساعت 8:40 ، محوطه دانشکده:
تا شروع کلاس بعدی، دانشجویان در کنار گلل خویش (گله‌های خود!) به بحث درباره Law,Inequality and the State می‌پردازند و ایستک استوایی می‌خورند. صدای ولوله از گوشه محوطه شنیده می‌شود. ظاهرا حراست به دوتا از گوسفندها که قصد رابطه نامشروع داشته‌اند گیر داده.

ساعت 8:50
متوجه شدم علت ماجرا رابطه نامشروع گوسفندها نبوده و حراست پس از پیداکردن ته سیگار در محوطه به سگ گله مظنون شده و گله در حمایت از سگشان آن بلوا را به پا کرده‌اند. ظاهرا این نوع روابط مذکور و مانوث در این خطه از ایران‌زمین بلامانع است و تنها چیزی که موجب خشم حراست می‌شود سیگار می‌باشد ولاغیر.

ساعت 9:20
دانشجویان ضمن حضور در دستشویی و پس از نتیجه‌گیری درباب Law,Inequality and the State  آماده حضور در کلاس «مستعمره سازی، جهانی‌شدن و توسعه» می‌شوند.
دکتر «جهانگیر وسعت‌طلب» قبل از ساعت شروع کلاس در کلاس حاضر شده و پیپ می‌کشد.

ساعت 9:30
کلاس سر ساعت شروع می‌شود. اتفاقی که در شهر هرگز نمی‌افتد!

ساعت 10:20
بحث داغی بین غلامقلی، گیسوکمند و ماه‌پیشانی درگرفته. استاد با دقت عجیبی به حرفهای ماه‌پیشانی گوش می‌دهد و لبخند ملیحی بر لب دارد. غلامقلی با اینکه نظراتش با نظرات گیسوکمند در تضاد است اما از او حمایت می‌کند. گیسوکمند دختر خان ده بالاست!

ساعت 10:21
تخ تخ تخ! صدای کوبیدن در کلاس، بحث را متوقف می‌کند. استاد می‌گوید بفرمایید. در باز می‌شود. مسئول حراست هوشنگ را صدا می‌زند: آقای هوشنگ عدالتخواه کلاساش تموم شد بیاد حراست.

ساعت 11
غلامقلی در پی دریافت جزوه از گیسوکمند است. گیسوکمند متوجه منظور غلامقلی شده و چشمک می‌زند! استاد پس از حضور و غیاب، مقابل اسم ماه‌پیشانی اطراف‌آبادی علامت می‌گذارد. غلامقلی می‌گوید استاد جلسه اول گفته اگر جلو اسم دانشجویی علامت بگذارد آن دانشجو ترم بعد هم مهمان استاد خواهد بود.
کلاس سر ساعت تمام می‌شود. اتفاقی که در شهر هرگز نمی‌افتد!

ساعت 11:40
پلاکاردی با امضاء معاونت دانشجویی فرهنگی در محوطه نصب می‌شود: سومین جلسه کرسی‌های آزاد اندیشی و مناظره سیاسی با حضور عبدالکریم سروش و اکبرگنجی، همراه با تریبون آزاد. فردا ساعت 16
کارمند معاونت فرهنگی در پاسخ به سوال هوشنگ عدالتخواه می‌گوید: معاون فرهنگی شخصا با سلیمی‌نمین تماس گرفته و چون او نتوانسته بیاید اکبرگنجی را آورده‌اند!

ساعت 13
پس از مباحثه‌ای حدودا دو ساعته درباره صحت و سقم نتایج بحث صبح درباره Law,Inequality and the State  گروه‌های چندنفره دانشجویان به امور متفاوتی می‌پردازند. چند نفر از دانشجویان با بستن ربان‌های سبز به گوش، مو، بندکفش و دیگر نقاط، اقدام به تجمع نموده و دیگران را هو می‌کنند. بتول، مسئول بسیج خواهران دانشکده، که قصد دارد سریعتر فارغ‌التحصیل شود تا بتواند در عرصه‌های مهمتری به نظام خدمت کند، به دور از حواشی سریعا به سمت منزل حرکت می‌کند. غلامقلی، آیدین، گیسوکمند و ماه‌پیشانی  همگی سوار بر قاطر آیدین به صفا سیتی می‌روند. بقیه بچه‌ها به سلف مراجعه کرده و پس از کشیدن کارت غذا اجازه می‌یابند لقمه نان و پنیری که ننه‌هایشان برایشان آماده کرده‌اند نوش جان کنند. هوشنگ عدالتخواه که با شعار«ای چوپان فهمیده، مناظره مناظره» نتیجه‌ای نمی‌گیرد، پس از زد و خوردی مفصل با جنبشی‌ها، با گام‌هایی استوار وارد حراست می‌شود. مسئول حراست می‌گوید: سگ گله شما در اعتراض به نظر هیئت امنا مبنی بر وقف زمین چمن ورزشی دانشگاه واق‌واق تحریک کننده‌ای نموده و موجب تشویش اذهان گوسفندان شده و به همین دلیل شما از دانشگاه اخراج می‌شوید و تا سه سال حق شرکت در کنکور، صف شیر پاستوریزه، کنسرت همایون شجریان و جاهای دیگر را ندارید. هوشنگ پس از ایراد داد و بیداد و تهدید با عصبانیت از دانشکده خارج می‌شود و تصمیم به انتشار نشریه می‌گیرد!

ساعت 13:10
مسئول حراست به حضور بنده پی می‌برد و بنده را با تی‌پا به بیرون دانشگاه پرتاب می‌فرماید! ظاهرا اینجا غیر از سیگار و تشویش اذهان عمومی، حضور خبرنگار هم ممنوع است.

دوبیتی طلبگی

اگرچه خوشگل و ابرو کمانم
زگیلی بر تن ارباب و خانم
مکن تهدید جان کل زنهات
ز جان سیرم که اهل سیرجانم

این دوبیتی را به دعوت سید محمدجواد میری عزیز که خواسته بود برای طلبه سیرجانی طنز بنویسم نوشتم. شاید باز هم شد و نوشتم.

گمان کردی که لنگ یک قرانم؟
و یا محتاج یک دو لقمه نانم؟
بیا! مال خودت، مال شریکت
بکن در گوشهایت، نه دهانم!

دیروز امروز فردا

سه مايحتاج اساسي جوان سال 59:
سیگار
پشت مو
کاپشن چرم

سه مايحتاج اساسي جوان سال 69:
سیگار
پیکان
سهمیه

سه مايحتاج اساسي جوان سال 79:
سیگار
واکمن
ژیلت

سه مايحتاج اساسي جوان سال 89:
سیگار
تخم مرغ
ایرانسل

يك لب و هزار راه زيبايي!

فلسفه، ادبيات كهن، شعر، رمان خارجي، رمان ايراني، دين، روانشناسي... نه خير! انگار اينجا هم خبري از طنز نيست! نا اميدانه گوشه و كنار بزرگترين و ظاهرا بهترين كتابفروشي شهر را كه خوشبختانه امشب زيادي خلوت است برانداز مي‌كنم و سوالي را كه دقايقي پيش در پرسيدنش مردد بودم از مدير فروشگاه مي‌پرسم: ببخشيد قربان، چرا بخشي از قفسه‌ها را به طنز اختصاص نداده‌ايد؟ مرد جوان كه ظاهرا احترام زيادي براي فلسفه قائل است (اين را از جايگاهي كه به كتاب‌هاي كانت و هايدگر اختصاص داده مي‌فهمم) نگاه عاقل اندر سفيهانه‌ و تمسخرآميزي به من مي‌كند و متفكرانه مي‌گويد: مگر چند تا كتاب طنز پيدا مي‌شود كه برايش يك قفسه‌ي جدا در نظر بگيرم؟ حرفي نمي‌زنم. برمي‌گردم و در رمان‌هاي خارجي به دنبال كتابي مي‌گردم كه برايش آمده‌ام؛ مورچه‌ي آرژانتيني! چند دقيقه بعد لبخند رضايت بر لبانم مي‌نشيند. برش مي‌دارم. چهار پنج عنوان از كالوينو و چند تايي هم از ونه‌گوت در همان قفسه جا خوش كرده‌اند. چرخي مي‌زنم و دوباره سراغ مرد جوان مي‌روم. پاي لپتاپش نشسته و اوپرا نگاه مي‌كند (راستي من هنوز قانع نشده‌ام كه چرا بعضي‌ها از اوپرا خوششان مي‌آيد!، شايد به همان دليلي كه من از صداي عود خوشم مي‌آيد!) «آقا اين‌همه كتاب طنز اينجا داريد كتاب‌هاي كالوينو، ونه‌‌گوت، وودي آلن و ... اينها با چند كتاب ديگر از نویسنده های وطنی به اضافه كتاب‌هاي كاريكاتور بيشتر از دو سه قفسه مي‌شوند. نمي‌شوند؟» مرد جوان كه تمام حرف هاي من را شنيده طوري وانمود مي‌كند كه يعني «مگه نمي‌بيني دارم اوپرا نگاه مي‌كنم؟ اگه كتابي كه مي‌خواستي پيدا كردي برو صندوق و مزاحم من نشو!» انگار از كسادي كسب و كار امروز حسابي دمق است. دوباره من مي‌مانم و يك سوال نسبتا بزرگ و چند جواب نسبتا كوچك. سوال اينكه چرا كتابفروش‌ها عليرغم جايگاهي كه طنز بين مردم دارد نمي‌خواهند كتب طنزشان را به آنها نشان دهند؟ نمي‌دانم مگر ارزش «يك لب و هزار خنده» كمتر از «هزار و دويست راه زيبايي» است؟
به عقيده من منشا اين مسئله كه از قضا براي طنزپردازها دردناك‌تر از باقي دوست‌داران فرهنگ و ادب است (البته اگر طنزپردازها را دوستدار فرهنگ و ادب بدانيم!) مي‌تواند يكي از مواردي باشد كه در ادامه خواهم گفت.
اول اينكه كتابفروش‌هاي ما در واقع مثل خيلي‌هاي ديگر طنز را جوك و لطيفه‌هاي كوچه و بازاري مي‌دانند. بماند كه آنها كتاب‌هاي جوك و لطيفه -كه شكر خدا تعدادشان هم كم نيست- را مستحق همان رفتاري مي‌دانند كه نسبت به ديگر شاخه‌ها و قالب‌هاي شوخ طبعی دارند.
ديگر اينكه در تقسيم‌بندي كتاب‌هايي كه مثلا هم رمان هستند و هم طنز، حق را به  قفسه رمان مي‌دهند و اينطور مي‌شود كه هر كدام از كتاب‌هاي یک طنزپرداز به گوشه‌اي از كتابفروشي مي‌رود. يكي به قفسه تاريخ، يكي رمان‌هاي ايراني، يكي سياسي و ديگري... يا وقتي نوبت به چيدمان كتب كاريكاتور مي‌رسد ترجيح مي‌دهند آنها را به بخش نقاشي و گرافيك اضافه كنند.
و آخر اينكه كتابفروش‌ها دست به يكي كرده‌اند كه طنزپردازها و را بچزانند و حرص بدهند. كاري كه در تمام تاريخ بشر و در تمام حكومت‌ها و دولت‌ها رسم بوده و هست!
جواب‌هاي بزرگتر را گذاشتم كه شما بگوييد!

انفجار پنجمین خم پاره

شماره زمستان خم‌پاره، سه‌ماهنامه طنز هنر و ادب پایداری منتشر شد

 به گزارش روابط عمومی مرکز علمی فرهنگی شهید آوینی، شماره پنجم این نشريه در صفحاتی با عناوين: تركش اول، ديده‌بان، سنگر، معبر، پورتال جامع سینمای جنگ، چاشنی، گرای 360 درجه و خشاب کتاب منتشر شده است.
آثاری از محمدحسین ابوترابی‌، محمد رضا اکبری، حامد تاملی، سید مسعود شجاعی طباطبائی، محمدعلی حضرتی، اسماعیل سکاک، حمیدرضا شکارسری و امید مهدی‌نژاد و گفتاری از رضا مصطفوی از بخش‌های مختلف خم‌پاره پنجم می‌باشند.
در اين شماره خم‌پاره خاطراتی از جانبازان آسایشگاه امام خمینی(ره) مشهد، معرفي کتاب «کاریکاتور دیکتاتور» اثر مهدی عزالدین، داستان‌ «ما هفت نفر بودیم» نوشته‌ی حامد تاملی و دلنوشته‌ی «کبوتر سفید» اثر سید مسعود شجاعی طباطبایی آورده شده است.
در بخش سنگر و در گفت‌و‌گو با رضا مصطفوی، سردبیر ماهنامه امتداد و نویسنده عرصه دفاع مقدس آمده است: « خيلي از طنز­پردازها، حاضر نمی‌شوند پا به عرصه طنز دفاع مقدس بگذارند. حاضر نمی‌شوند با فرهنگ شهید و شهادت و آنچه که برایمان مقدس است شوخی بکنند. ورود به بعضي از حريم‌ها، جسارت خاص خودش را مي‌خواهد. نمونه كاملش فيلم «اخراجي‌ها» است كه يك فيلم طنز دفاع مقدس است، از تركش‌هاي اين جور انتقادها، نه تنها دور نماند كه توي خط مقدم بود و خيلي هم فحش خورد. مثل اشکالی که برخي به کتاب «دا» می­کنند که می­گویند حرمت شهدا را حفظ نکردند، با ذکر مثلا این مطلب که حيوانات درنده جنازة شهدا را پاره می­کردند. با این­که واقعیت است، اما می‌گویند چرا این ذکر شد. شما در كار مطبوعاتي ممكن است کار فاخری هم ارائه دهید، اما عده­ای بگویند حرمت‌ها را شکستید. این یک آسیب جدی طنز هنر پایداری است.»
نشريه خم‌پاره در قطع جيبي، در 68 صفحه، با شمارگان 20هزار نسخه و با قیمت 400 تومان توسط واحد طنز مركز علمی فرهنگي شهيد آويني قزوین به چاپ رسيده است.
متقاضیان دریافت یا اشتراک این نشریه می‌توانند به سایت خم‌پاره به نشانی
www.khompare.com مراجعه نمایند.
همچنین شماره‌های 09355779596 و 09365779596 از طریق پیامک و شماره تلفن 2245256-0281 آماده دریافت نظرات، انتقادات و پیشنهادات علاقمندان می‌باشد.

فيس بوك و توييتر مغز را خراب می کنند!

داشتم مجله­ای بسیار بسیار معتبر را ورق می­زدم که با این تیتر مواجه شدم و از آنجا که توضیحات این مجله­ی بسیار بسیار معتبر، برای چنین تیتر بسیار بسیار با اهمیتی، بسیار بسیار مفصل و بسیار بسیار مرتبط بود، سعی کردم بنشینم و خودم به یاد دوران جوانی کمی فکر کنم و مثل بچه­ی آدم به دلایل خرابی مغز پس از استعمال فیس­بوک و توییتر بیندیشم. آنچه می­خوانید حاصل ساعت­ها فشار به سلول­های خاکستری راه راه با خال­های صورتی مغزم است!

یک- اصولا با گذشت یکی دو ماه از آغاز فعالیت فیس بوک و توییتر، متصدیان امر فیلتریزاسیون به دلیل مخرب بودن این دست سایت­ها اقدام به فیلتریزه نمودن آنها می­کنند. همانطور که می­دانید باز کردن و دید زدن سایت­های فیلتریزه شده، مخصوصا در ساعات بوق سگ، موجب زوال مغز می­شود! و حتی می­تواند به زندگی زناشویی افراد نیز صدمات غیرقابل جبرانی وارد نماید!

دو- همانطور که تا کنون دیده­ایم سایت­هایی نظیر فیس­بوک و توییتر ابزارهای استکبار جهانی هستند برای براندازی نرم! پس شک نکنید که مغز را خراب می­کنند!

سه- ارتباطات خارج از چارچوب و به تبع آن رفتارهای پرخطری که استعمال بیش از حد فیس­بوک و توییتر به دنبال دارد، اصولا خود فرد را هم خراب می­کند چه رسد به مغز او!

چهار- این تیتر می­تواند حاصل یک روز سخت کاری برای یک خبرنگار باشد. به این ترتیب که نیمه شب، آقای خبرنگار پس از گرفتن چند مصاحبه نفس­گیر با اشخاص بزرگ و معروفی همچون مهدی کروبی، فیروز کریمی و مسعود ده­نمکی و شاید هم احمد پورمخبر، می­رود خانه و می­بیند زنش مثل دیشب یک کاغذ روی یخچال چسبانده و نوشته: مرتیکه­ی بی[...]!بخوره تو سرت اون شغل مسخره­ت! میرم خونه بابام! آقای خبرنگار هم که شکمش به شکل نوستالوژیکی قار و قور می­کند درحالیکه لپ­تاپ قسطی­ش را باز می­کند و به فیس­بوکش سر می­زند تلفن را بر می­دارد و به ساندویچی سر کوچه یک ساندویچ مغز با نون اضافه و ایستک هلو سفارش می­دهد. خلاصه اینکه غرق فیس­بوک بازی می­شود و فردا ظهر که لپ­تاپش را می­بندد متوجه ساندویچ مغز کپک زده­ی روی میز می­شود و چون وقت زیادی برای رساندن یک خبر داغ به سردبیر ندارد قلم و کاغذی برمی­دارد و باقی ماجرا!

در پایان لازم است به یک دلیل محکم که در حاشیه­ی این تفکر به آن دست یافته­ام نیز اشاره کنم. اینکه به دلیل تامل دیوانه­وار و افسارگسیخته درباره چرایی خرابی مغز بوسیله­ی فیس­بوک و توییتر، مغز خودم هم کم کم در حال تخریب است، آن هم این موقع شب که از ترس دیدن کابوس ارژنگ قید خواب را زده­ام و کاغذ سیاه می­کنم!

منتشر شده در شماره ۴۲ ستون آزاد

سبیل استاد و مزاحم

مزاحم
سنگر پر بود از مگس. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت و با بی سیم گرای سنگر را به توپخانه داد. چند ثانیه بعد سنگر رفت روی هوا. حالا دیگر سنگر نداشت. مانده بود زیر آفتاب داغ. گرمای خورشید عذابش می داد. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت و با بی سیم...!

این داستانک در شماره سوم خم پاره منتشر شده بود. و  این هم یک خاطره ی کوچولو:

سبیل استاد
استاد سبیلش را زده بود. این تغییر اساسی در چهره از همان اول کلاس حواسم را پرت کرد. منتظر موقعیتی بودم تا با استاد در مورد سبیلش حرف بزنم!
...
بحث بالا گرفت. تند تند حرف می زد و "استدلال" می کرد. تا اینکه برای چندمین بار "استدلال" را "استسلال" تلفظ کرد! مکثی کرد و گفت: من نمی دونم چرا امروز اینقدر تپق می زنم!
و من که انگار منتظر شنیدن این جمله بودم گفتم: استاد سبیلاتونو زدید تعادل ندارید!

خم‌پاره سه

حدود سه چهار سال پیش و در روزگار نوجوانی، به صورت خودجوش (و البته دیرجوش!) در مسجد محل نشریه‌ای خودمانی و طنزآمیز منتشر می‌کردیم به اسم سنگ‌پا. اوایل یک برگ آچهار بود و بعد از سه چهار شماره به قطع نیم‌جیبی تحقیر شد! بالایش هم می‌زدیم: غیر قابل تا! اصلا علت این تغییر هم همین تا شدن نشریه بود که بدجور روی اعصابمان می‌رفت. یعنی وقتی آن برگ آچهار را که به هزار جان کندن دوهفته‌ای یا یک‌ماهی یک‌بار آماده می‌کردیم و می‌دادیم دست خلق الله و بعد بعضی از آنها پس از استعمال، لوله یا تایش می‌کردند انگار گوش ما را گرفته‌اند و لوله می‌کنند یا مثلا انگشت اشاره‌مان را در خلاف جهت معمول تا می‌زنند! می خواهم بگویم خیلی دردمان می آمد وقتی کسی سنگ پا را تا می زد! این شد که آنقدر کوچکش کردیم که کسی دلش نیاید آن بیچاره را باز هم تا بزند! و نمی دانید چقدر سرخوش می‌شدیم وقتی می دیدیم سنگ پا بدون این که جراحتی بردارد می‌رود و می‌نشیند توی جیب این و آن.

گذشت و پانزده شانزده سنگ‌پایی که منتشر کرده بودیم -با این که گاهی وقتها دل خودمان را به هم می زد- دل ‌خیلی‌ها را برد. حتی دل داوران جشنواره نشریات تجربی مساجد استان را. و این شد که زمستان 86، سنگ‌پا -در قحطی نشریات به درد بخور و حتی به درد نخور!- به عنوان نشریه برتر مساجد استان قزوین به همراه یک نشریه دیگر از مسجدی دیگر به جشنواره نشریات مساجد کشور راه یافت. و در عین ناباوری در بخش طنز و کاریکاتور شایسته تقدیر ویژه دانسته شد!

اما بعد از این اتفاق، سنگ‌پا چند هفته بیشتر دوام نیاورد و در یک عصر داغ تابستانی، جرقه‌ای که یکی از طنازان بیطرف(!) در خرمن افکارمان زد، دل و دماغمان را برای سنگ‌پاسازی و سنگ‌پابازی گرفت. این جرقه‌ی کوچک، بعد از یکی دو هفته بالا و پایین شدن و کم و زیاد کردن تا آنجا که می‌شد پرورده شد و اجرای پروژه اش با این نام و نام خانوادگی آغاز شد:
خم‌پاره، اولین و تنها نشریه طنز هنر و ادب پایداری

بعد از مشخص شدن اصل و هدف خم‌پاره، چند ماهی در حال سنجیدن جوانب و عواقب امر و تامین منابع مالی و حالی قضیه بودیم تا اینکه... تا اینکه یکهو چشم باز کردیم و دیدیم خم‌پاره کار دستمان داده و افتاده‌ایم به خم‌پاره‌سازی و خم‌پاره اندازی! ابتدا قرار بود هر سه ماه خم‌پاره منفجر شود ولی بعدها فهمیدیم که در کار هر نشریه‌ای اصولا باید روی قول خودمان هم حساب نکنیم چه رسد به نویسنده و کاریکاتوریست و گرافیست! همین بدقولی‌‌ها یک‌سال تمام پرتاب خم‌پاره دوم را با وقفه روبرو کرد تا عید امسال که شماره دوم هم منفجر شد.
و حالا هم شماره سوم خم‌پاره...
با لحن مجری‌های شنگول سیما (مخصوصا محمود شهریاری یا مثلا بهمن هاشمی!): این شما و این خم‌پاره سه!

...
در پایان بر خود لازم نمی‌بینم از دوستانی که همدیگر را در این انفجار یاری کرده و می‌کنند -علی الخصوص علیرضا، مرتضی، رحیم، مجید، رسول، خودم و... – نام ببرم و تشکری کنم! چرا که از آنها در شمارگان بیست و پنج هزار نسخه نام برده و تشکر شده است و اصولا تشکر زیادی موجب چایش (چاییدن) می‌شود!

ضمن عرض خسته نباشید خدمت متصدیان عزیز و خدمتگزار امر خطیر فیلتریزاسیون!
به دلیل روشن بودن مواضعمان نسبت به اتفاقات اخیر
سکوت می کنیم!

دکتر میرباقر کروبی نژاد (2)

زندگی‌نامه (قسمت دوم)
دوران نوجوانی میر‌باقر دوران شکوفایی و بالندگی شخصیت او بود. ظلم و جور پهلوی در اوج  قرار داشت و آهنگری آسید ممد کروبی‌نژاد که پس از ربوده شدن او توسط آجان‌ها، میرباقر تنها کارگرش بود تبدیل به پایگاهی برای مبارزه با استبداد طاغوت شد. میرباقر چهارده ساله، پتک می‌کوبید و به یاد پدر اشک می‌ریخت. تا اینکه در یک بعد از ظهر پاییزی تاب نیاورد و چرمی را که آهنگران می‌پوشند بر سر نیزه(1) کرد و با همان نیزه خروشان در بازار به راه افتاد و فریاد زد: «چه کسی می‌آید که آسید ممد را پیدا کنیم و به همراه او داد مظلومان را از شاه شیطان صفت...» در همین بین آسید ممد سر رسید و با لبخندی ملیح به پسر خویش گفت: «باباجان، چرا سر و صدا راه انداختی؟ همسایه‌ها خوابن خب! چرا عصبانی میشی؟ همه‌ی این مشکلات با گفتگو حل می‌شه! نمونه‌ش خود من، این مدت که نبودم رفته بودم به سرزمین روم (۲) برای تاسیس موسسه گفت‌‏وگوی تمدن‌‏ها!شعبه‌ی سیسیل!»
این اتفاق نقطه‌ی عطفی بود در زندگی پرپیچ و خم میرباقر.  او پس از این ماجرا تبدیل به انسانی آرام و اهل مدارا و گفتگو شد. چهار سال بعد با همین گفتگوها و مذاکرات توانست به همراه دوست دیرینه‌اش، علی گردان(3)، در دانشگاه آکسفورد پذیرفته شود...

1) این نیزه بعدها به «درفش باقرانی» شهرت یافت!
2) همان سفر معروف! متوجه هستید دیگه؟
3) علی گردان هرگز نتوانست مثل میرباقر زیرک باشد و به خاطر همین نقطه ضعف بود که... هیچی دیگه، همین!

برنامه‌ ی هفتگی ستاد انتخاباتی دکتر میر باقر کروبی نژاد
شنبه ها: کنفرانس مطبوعاتی + زرشک پلو با مرغ و مخلفات
یکشنبه ها: جلسه پرسش و پاسخ با جوانان + پیتزا پپرونی
دوشنبه ها: دیدار با کسبه و اهالی بازار + دیزی سنگی و ترشی لیته
سه شنبه ها: دیدار با نخبگان + ماهی سفید و خوراک اسفناج
چهارشنبه ها: هیئت + قرمه سبزی
پنج شنبه ها: بازدید از مناطق محروم + عدس پلو
جمعه ها: دعای ندبه + حلیم بوقلمون حاج عبدالله و سنگک خاشخاشی

 پوستر انتخاباتی

خبرنامه حزب

 از میان نامه‌ها
س.ق.خ  هفت ساله از بم: ضمن تشکر ازحزور شما در انطخاباط و ذمن آرزوی توفیغ برای همه‌ی کسانی که برای شما پویش نمودند صوالی دارم که امیدوارم پاسخ دحید. در راستای عبور از بهران‌هایی نزیر زلذله 18 ریشتری در تهران چه راهکارهایی در نذر دارید؟
پاسخ دکتر میرباقر کروبی‌نژاد: عزیز دلم! اولا من قراره اگه انتخاب بشم ماهی صد هزار تومن به این ملت شریف بدم. خب وقتی اینا دارن اینقدر پول می گیرن دیگه باید خودشون از پس مشکلاتشون بر بیان دیگه! ثانیا این مسئله‌ای که گفتید خیلی پیش پا افتاده س و به راحتی حل میشه. کافیه به قول اون بنده خدا خونسردی خودمونو حفظ کنیم و با 125 تماس بگیریم. ثالثا اصلا مگه شما بچه ی بم نیستید؟ چرا غصه ی تهرانو می‌خورید؟
س.ق.خ هفت ساله از بم: اونش دیگه به تو مربوت نیصت [...]!
س.ش از تهران:
او عالم و ما  چه بی‌سوادیم هنوز/  شاه است و غلام وخانه‌زادیم هنوز
جز او به کسی رای ندادیم هنوز / ما عاشق کروبی نژادیم هنوز
دکتر: عزیز دلید شما!

با تشکر از آقا یا خانم میم.آرمن سوالات ایشان به دست دکتر رسید و پاسخ  های جناب کروبی نژاد به زودی منتشر خواهد شد!

دکتر میرباقر کروبی‌نژاد


همانطور که مستحضرید انتخابات در کشور ما پیش از کوچ ماد‌ها به این سرزمین از اهمیتی زایدالوصف برخوردار بوده‌است به طوری‌که کارشناسان این مسئله را در ردیف پدیده‌هایی همچون پیتزا و کریستیانو رونالدو قرارداده‌اند. با عنایت به اهمیت موضوع، برآن شدیم تا از فضای باز سیاسی موجود در وب استفاده و اقدام به افتتاح ستاد انتخاباتی کاندیدای مورد تایید خود، جناب آقای دکتر میرباقر کروبی‌نژاد نماییم. بدیهی است تا ورچیده شدن بند و بساط انتخابات و خوابیدن سر و صدا‌ها، وبلاگ سابق خاگینه، وظیفه‌ی خطیر اطلاع‌رسانی در جهت معرفی کاندیدای مردمی، جناب دکتر میرباقر کروبی‌نژاد را بر عهده خواهد داشت.

اولین حامی دکتر کروبی نژاد
محمد رازقی



زندگی‌نامه (کودکی)

میرباقر کروبی‌نژاد در 28 مرداد 1332 در الیگودرز (از توابع یزد) به دنیا آمد. آغازین روز زندگی وی لکه‌ای سیاه در تقویم تاریخ این سرزمین بود. اما او که از اعتماد به نفس سرشاری رنج می‌برد به خود گفت: « فردا یه روز دیگه‌س، من از فردا خوش‌قدم‌ترین و خوش‌بخت‌ترین آدم دنیام»!
تنها دو روز از عمر میرباقر می‌گذشت که پدر، مادر، پدربزرگ و شش خواهر و برادرش را طی یک سانحه‌ی دلخراش هوایی از دست داد. وی این اتفاق شوم را به فال نیک گرفت و عزم خود را برای اخذ گواهینامه‌ی پایه یک هواپیما جزم نمود.
میرباقر، تنها بازمانده‌ی خاندان کروبی‌نژاد، در عنفوان کودکی استعداد خود را در نظریه پردازی و روزنامه‌نگاری شکوفانید و مقالات بسیاری در باب مسائل مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ... نظیر مقالات «چالش‌های مردم‌سالاری در ایران»، «نفت و سیاست خارجی در دوران پهلوی» و «دولت رانتیر و جامعه مدنی» به رشته‌ی تحریر درآورد به طوری‌که بعدها، یک روزنامه تمام‌رنگی تنها با یک هدف و آن انتشار تصاویر، سخنان و یادداشت‌های وی منتشر شد!
(ادامه دارد)

 

بخشی از اهداف و برنامه‌های فرهنگی
- آماده‌سازی زیرساخت‌ها و گسترش مترو کتاب مترو
- ترویج فرهنگ کوبیسم و اشاعه‌ی سوررئال
- خصوصی‌سازی صدا و سیما طبق اصل چهل و چهار قانون اساسی و تاسیس شبکه ماهواره‌ای خصوصی
- مبارزه با فساد غیراخلاقی
- اصلاح فرهنگی الگوی مصرف
(ادامه دارد)

 پرسش و پاسخ
علاقمندان می‌توانند سوالات خود را در زمینه‌های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، هنری، ورزشی، خصوصی، عمومی و ... از طریق کامنت مطرح نموده و پاسخ سوالات خود را در اسرع وقت از زبان دکتر کروبی‌نژاد دریافت نمایند.

 کانون حامیان
شما می‌توانید در صورت تمایل، حمایت خود را به هر نحو از کاندیداتوری دکتر میرباقر کروبی‌نژاد اعلام نموده و به کانون حامیان این کاندیدای محبوب بپیوندید.

 به‌زودی: زندگی‌نامه(نوجوانی)، اهداف و برنامه‌ها، خبرنامه، پوستر‌های تبلیغاتی، متن پیام‌ها و سخنرانی‌ها و ...

اخموی دوست داشتنی

یک طرح...

به خاطر گاو، دوست داشتنی‌ترین موجود اخموی عالَم



و یک دوبیتی...

از انسانی که یکهو می شود گاو
بـرایــم کــل شـب را حــرف زد گاو
نتـیـجـه ایـنـکـه بـی‌لبـخـنـد، بنده
شـوم مـاننـد ایشان یک عدد گاو!

پ.ن:
۰- عید همه -طبق سنوات سابق- مبارک!
۱- ضمن عذرخواهی از وبلاگ نویسان طنز پرداز و طنز پردازان وبلاگ نویس ظاهرا این حقیر در اولین جشنواره بین المللی(!) طنز اینترنتی رتبه سوم را کسب کرده ام لذا بدین وسیله (بله همین وسیله ای که می بینید!) صراحتا بی تقصیری خود را در قضیه ی مذکور و باقی قضایا اعلام می کنم!
۲- به جون خودم طرح بالا کار خودمه. تبلیغ ایرانسل نیست!

افسوس، حیف، همین!

استاد منوچهر احترامی را چند باری دیده بودم. بیشتر در حلقه رندان. همیشه بود یا لا اقل سری می زد. جوانترها بیشتر دور و برش را می گرفتند. آخرین بار هم با همان لپ های گل انداخته همیشگی بعد از اختتامیه جشنواره طنز مکتوب دیدمش. همه عرض ارادت می کردند و من هم چاره ی دیگری نداشتم! هیچ وقت فرصتی برای نشستن پای صحبت هایش پیش نیامد. هرچند که مصاحبه هایش در مطبوعات و حرف های آن شبش که به دو قدم مانده به صبح آمده بود برای من یکی بسیار دلنشین بود. شاید اینکه می گویم "استاد" منوچهر احترامی دلیلش همین صحبت ها و نوشته ها باشد وگرنه من که هرگز توفیق نشستن سر کلاسش را نداشته ام. افسوس. حیف. همین!

همه بخش هایی از شعر معروفش را حفظیم. دوباره می خوانیم...

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

ادامه نوشته

اول ایمنی، بعد کار!

ضمن پوزش از ساحت جناب آقای ایمنی

برای كردن هر كار ایمن
نیازت می‌شود ابزار ایمن

 برای –فی‌المثل- حمل فریزر
شوی محتاج وانت‌بار ایمن

 برای امتحان رسم فنی
شود چون نان شب پرگار ایمن

 اگر باشی تو شاعر مثل بنده
نخواهی گفت جز اشعار ایمن

 برای ماندنت در «لوح» باید
بگیری یك عدد خودكار ایمن

 اگر خواهی كه تو دلداده باشی
شوی محتاج یك دلدار ایمن

 برای مخ‌زدن كافی است گفتار
فقط گفتن ولی گفتار ایمن

 شود آسوده خاطر مجرمی كه
ببیند می‌رود بر دار ایمن

 نشو داخل به هر سوراخ، چونكه
شده اندك به دنیا غار ایمن

 كسی كه بیم دارد زان مرض‌ها
رعایت می‌كند رفتار ایمن

 خلاصه یك سری ابزار ایمن
شود لازم برای كار ایمن!

منتشر شده در لوح

موضوع انشا: مشاركت اجتماعي

 

امروز روز خوبي براي من است. من امروز بالاخره مشاركت اجتماعي كردم. امروز من و بابام و مامان و آقاباباجون و سميه و عاطفه و غلام با هم مشاركت اجتماعي كرديم. امروز من فهميدم كه مشاركت اجتماعي چقدر براي انسان‌ها مفيد است. آقاباباجون هميشه مي‌گويد با يك دست بهار نمي‌شود و ما امروز با مشاركتي كه كرديم بهار شديم. عاطفه گفت كاشكي همه آدم‌ها در جهان مشاركت اجتماعي مي‌كردند براي اينكه اينطوري بيشتر بهارتر مي‌شد. آدم‌هاي جهان بايد به وسيله مشاركت اجتماعي فرد مفيدي براي جامعه باشند. آقاباباجون مي‌گويد آدم‌هايي كه براي جامعه مفيد نيستند اَخمَخ هستند. هر وقت غلام شلوارش را خيس مي‌كند يا عصاي آقاباباجون را از پاچه شلوار او وقتي خواب است توي شلوارش مي‌كند آقاباباجون به او اَخمَخ مي‌گويد و من از آقاباباجون ناراحت مي گردم ولي مي‌فهمم كه غلام آدم غيرمفيدي براي جامعه است.
امروز وقتي ما داشتيم با هم مشاركت اجتماعي مي‌كرديم و روي صندلي اتوبوس مثل بقيه افراد مفيد جامعه يادگاري مي‌نوشتيم آقاباباجون يك كلمه‌ي خنده‌دار جديد به آقاي سوسولي كه جلوي ما نشسته بود و اخمالو ما را مي‌ديد و مشاركت اجتماعي نمي‌كرد گفت. من نفهميدم معني آن كلمه بامزه چه بود ولي چون همه خنديدند من هم خنديدم ولي مادرم چادرش را كنار صورتش گرفت و آقاباباجون را دعوا كرد.
من وقتي داشتم امروز مشاركت اجتماعي مي‌نمودم فهميدم كه يك آدم اَخمَخ و بي‌فرهنگ با چاقو روكش صندلي من را پاره نموده‌است. و من نتوانستم خوب مشاركت اجتماعي بنمايم. ولي بابا به من گفت: اشكال ندارد، زمان ما مشاركت اجتماعي، پاره كردن صندلي بود!
ما از اين انشا نتيجه مي‌گيريم كه بايد به آدم‌هاي سوسول و عينكي و غيرمفيد و اخمالو بخنديم و حرف‌هاي بامزه بزنيم تا آدم‌هاي مفيدي براي جامعه باشيم و اَخمَخ نباشيم و نبايد عصاي آقاباباجونمان را توي شلوارش بكنيم و غلام هم نبايد شلوارش را خيس كند و ما بايد به مشاركت اجتماعي زمان بابايمان احترام بگذاريم و نبايد فحش بد براي آن‌ها بگذاريم.
من در اينجا انشاي خودم را به پايان مي رسانم.

پايان

صفدر جاويد صفت
كلاس چهارم گلابي
مدرسه زنده‌ياد منوچهر گل‌چهره

منتشر شده در شماره ۳۶ ستون آزاد

فتوخاگیناتور!

با اجازه بزرگترها ما هم قصد کردیم اظهار وجودی در عرصه ی خطیر فتوکاتور داشته باشیم.
این شما و این سری اول فتوخاگیناتور...

ادامه نوشته

سه تا نکته کنکوری

۱)به زودی به روز می کنم. الآن دارم حس می گیرم!!
۲) اینو ببینین بخندین و اینو. شاعرای خوبی هستن و شعرای قشنگی دارن. فقط حیف که منابعشونو ذکر نمی کنن!
۳) یه نفر این عبارتو سرچ کرده و از گوگل وارد وبلاگم شده: «طریقه وارد شدن به سایتی که می گوید مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد»

حاج صابر در دقایق پایانی

حاج صابر صندلي آشپزخانه را آورده بود گوشه اتاقش و تلوزيون مي‌ديد. چند روزی می شد صندلي عتيقه‌ي خودش را داده بود به دخترش سعيده. سعیده هميشه همانطور به صندلی پدر نگاه مي‌كرد که وقتی خیلی کوچک بود به بستنی  زل می زد. از آن روز كه سعيده صندلي را برد اتاق خودش، حاج صابر با صندلي آشپزخانه تلوزيون ‌مي‌ديد. همه شبكه‌هاي تلوزيون ويژه برنامه افطار پخش مي‌كردند:«روزه داران عزيز اميدوارم كه در اين لحظات نوراني...» اين دقايق آخر براي حاج صابر خيلي سخت مي‌گذشت. كل روز را كار كرده بود. پنج تا طلاق خوانده بود و دو سه تا صيغه محرميت. اما به اندازه شب نيمه شعبان و شب مبعث خسته بود. گرسنه و تشنه منتظر اذان. عصباني كه نه، اما مي‌دانست بايد دمش را طوري دور خودش جمع كند كه پاي كسي رويش نرود. كافي بود عیال امر و نهيش كند يا سعیده سر به سرش بگذارد تا حاجي حسابي طرف را مورد عنايت قرار دهد. به خاطر همين هم صندلي را گذاشته بود گوشه اتاق و خودش را روی صندلی مچاله کرده بود. مثل كودكي كه از پدر و مادرش قهر كرده باشد! طلبه جوانی در شبكه يك داشت از صله رحم مي‌گفت كه ناگهان صداي نعره مانند گربه ای حاجی را از جا بلند كرد. از پنجره، كوچه را به دنبال صدا گشت. گلاويز شده بودند. يكي خاكستري و ديگري سفيد با خط هاي عسلي. پيش خودش شروع كرد به حرف زدن با گربه سفيد: «خواهرم! دعواي زن و شوهر نمك زندگي است! بايد زوجين كمي گذشت داشته باشند و با مشكلات هم بسازند...» اين بار هم از پشت مردها درآمده بود و همه تقصيرها را انداخته بود گردن زن‌‌ها! بماند كه در بيشتر موارد اين طرفداري هايش جواب هم مي‌داد «من اين شوهر شما را مردي متشخص و منطقي مي‌بينم! ماشاءالله! اصلا تعجب مي‌كنم چطور شما اينطور...» داشت اين‌ها را زير لب مي‌گفت كه فریادی شنید: «خفه‌شيد توله سگا!!!» حاج صابر از جا پريد! فرياد مرد همسايه -كه انگار او هم تاب دقايق پاياني را نداشت- هم حاجی را از خیالات بیرون آورد و هم گربه ها را فراری داد. لحظه‌اي به فرار گربه‌ها نگاه كرد. گربه سفيد با خط هاي عسلي به سرعت مي‌دويد و آن يكي دنبالش! لبخندي زد و «استغفرالله»ی گفت و برگشت. سعيده جلوي در ايستاده بود: «آقاجون نمياي افطار؟!»

اوستیای جنوبی، چابهار، آنتالیا

پیش بینی فعل و انفعالات بین المللی پس از انتشار خبر اشغال اوستیای جنوبی توسط ارتش گرجستان:
- در پی اشغال اوستیای جنوبی توسط ارتش گرجستان و تحت حمایت ایالات متحده، ملک عبدالله -پادشاه عربستان سعودی- خواستار اشغال آنتالیا می‌شود!
- اعضای گروه پنج منهای چهار متشکل از وزیر امور خارجه کویت و امیر کویت در قاهره نشست اضطراری برپا کرده و بیانیه‌ای با مضمون «منم می‌خوام! منم می‌خوام» صادر می‌نمایند!
- ریاست جمهوری اسلامی ایران طی نامه‌ای با مردم مظلوم اوستیای جنوبی اعلام همدردی می‌کند و از ارسال سه فروند هواپیمای حامل کمک‌های انسان‌دوستانه مردم ایران به این منطقه جنگ‌زده خبر می‌دهد.
- دیک چنی در کنفرانس خبری: در صورت ادامه بمباران تفلیس توسط روسیه، ما هم تلاویو را بمباران خواهیم کرد!
- کاندولیزا رایس عصبانی و در حالی که زیر لب می‌گوید: «صد دفعه گفتم وقتی کنفرانس خبری داری آب‌شنگولی نزن!» چنی را کنار می‌زند و رو به خبرنگاران می‌گوید: «منظورش تهران بود!»
- دو فروند هواپیمای توپولف ساخت روسیه که از تهران به مقصد اوستیای جنوبی در پرواز بودند به علت نقص فنی سقوط  و با ساختمان وزارت جنگ گرجستان در تفلیس برخورد می‌کنند. در پی این حادثه هفتصد و بیست و یک نفر از مقامات بلند پایه گرجی جان خود را از دست می‌دهند.
- محموله‌های ارسالی توسط دو فروند هواپیمای مذکور به صورت مشکوکی در بازار سید‌اسماعیل و به نصف قمیت عرضه می‌شود!
- رسانه‌ها از طرح جدید اقتصادی دولت خبر می‌دهند!
- هواپیمای سوم همچنان مفقود است.
- تلاویو آمادگی خود را برای ساخت شهرک‌های صهیونیست‌نشین در اوستیای جنوبی اعلام می‌کند.
- مدیرعامل کمپانی دیوارسازی «شمعون‌شیتیل»: کاری نداره، ما که داریم این همه دیوار حایل می‌سازیم، سر راه از اوستیای جنوبی هم رد می‌شیم!
- هواپیمای سوم ایران با سیصد و پنجاه سرنشین شامل یک هواپیما‌ربای ایرانی و سیصد و چهل و نه تبعه افغان در فرودگاه چابهار به زمین می‌نشیند!
- انگلستان هفتصد و بیست و یک مقام بلند پایه تازه نفس به گرجستان صادر می‌کند!
- مردم همچنان المپیک نگاه می‌کنند. اسماعیل هنیه مانده است و همچنان همان یک وجب فلسطین. نگاه‌ها همچنان به سمت سبیل امیرآبادی معطوف مانده. و «بان کی مون» همچنان نگران است!

منتشر شده در لوح

سفرمانه تصویری 1

همه‌ نمازها را هم كه بروي حرم باز هم چند ساعت وقت خالي برايت مي‌ماند. چه رسد به اينكه فقط به نماز مغرب و عشاي حرم قناعت كني. اين وقت‌هاي خالي را اصولا خانم‌ها با خريد پر مي‌كنند و ما كه از جرگه مرغان خارجيم (يعني قاطي مرغا نيستيم!) مجبوريم اين چند ساعت را يا با چَريدن، يا با چُرتيدن و يا با چرخيدن به نحو احسن -و نه به بطالت- بگذرانيم.
از چرت زدنمان كه نمي‌شد عكس بگيريم. چريدن و خوردن هم كه ديدن ندارد. اما حاصل چرخ زدن هامان در شهر «صحن‌پرور» مشهد تصاويري است كه در ادامه مي‌بينيد...


چون نمي‌خواستم صفحه اول سنگين‌تر از ايني كه هست شود، تصاوير را در ادامه مطلب قرار دادم...

ادامه نوشته

سر پناه

کوتاه و تلخ از سرهای بی پناه...

آدم بی سر پناه عاشق روزهای بمباران است!

بينشان سه حرف رد و بدل شد و رفيق شدند؛ اسكناس و مسكن!

دستش را روي سرم كشيد. ولي من سقف مي‌خواهم نه دست!

خورشيد هميشه مهمانشان بود؛ مثل ماه، مثل ستاره، مثل ابر، مثل طوفان.

رفته بود به بانك مسكن تا هم بانك را ديده باشد هم مسكن را!

بعضي زنداني ها از اينكه دیگر بی سرپناه نیستند خوشحالند!

دوسالگی+رباعیات کارتونی

امتحانات كه شروع مي‌شوند همينطور ايده و فكر است كه مي‌ريزد توي اين مخ. هزار جور طرح و برنامه كه تاريخ انقضايشان همان روز آخر امتحانات است و از فرداي آن روز
يكي از آن برنامه‌ها رسيدن به خاگينه و سر و سامان دادنش بود و خدا را شكر كه اين يكي هرچند ناقص، عملي شد. خاگينه دوساله شد و كم كم بايد برايش به فكر يك سقف باشم! هر چند كه خودش مي‌گويد: «نه حاجي! راضي نيستم بيفتي تو زحمت. همين بلاگفا هم از سرمون زياده!» البته من كه مي‌دانم. جوان است و دور از شما كله‌اش باد دارد. خبر ندارد از تورم. فكر مي‌كند دو سال ديگر هم مي‌شود به فكر يك سقف درست درمان بود… چه مي‌دانم. خدا براي همه بسازد!
سالروز تولد خاگينه كه مي‌شود دلم مي‌خواهد طوري به روزش كنم كه به ياد ماندني شود ولي چه كنم كه وسعم همين است: چهار تا رباعي كارتوني


خوابيم اگرچه مرد ميدان هستيم
خير سرمان رستم دستان هستيم
وقتي به «داداش كايكو» نيازي باشد
گوييم كه: «نه! ما ايكيوسان هستيم»!
***
بگذار بميرد از فراق، از دوري
-البته براش بهتر است اينجوري-
از من –به خدا- چه انتظاري دارد؟
وقتي كه به من گفته: گوريل انگوري!
***
اي كاش كمي ساده و خاكي بوديم
از دست ريا و رنگ شاكي بوديم
در قحطي سادگي و صافي اي كاش
يك ذره شبيه ايشي زاكي بوديم!
***
صندوقچه‌اي بهر دلت خواهم بود
دريا بشوي تو، ساحلت خواهم بود
اي يار! تو گر قايق عشقم باشي
من هم ملوان زبلت خواهم بود!

به گور پدرم خندیده ام!


چندی پیش مصاحبه‌ی جامعی با باراک اوباما در یکی از نشریات فرانسوی به چاپ رسید که بسیاری از زوایای تاریک  او را روشن نمود! در ادامه، تنها قسمتی از این مصاحبه را می‌خوانید.
«...
- اجازه بدهید که از این زوایای تاریک یعنی انتخابات بگذریم و برویم سراغ شایعاتی که این روزها در مورد سفر شما به ایران شنیده می‌شود.
- راستش من واقعا قصد داشتم به ایران و به بوشهر بروم و آنجا را ببینم ولی...
- قصد بازدید از تاسیسات هسته‌ای بوشهر را داشتید؟
- نخیر، من را چه به این جینگولک بازی‌ها! می‌خواستم ببینم کجا متولد شده‌ام.
- یعنی شما نمی‌دانستید که کجا متولد شده‌اید؟
-چرا، ولی انقدر گفتند و گفتند که من کم کم باورم شد.
- و سفرتان چه شد؟
- پس از کمی تامل در این مورد نتیجه گرفتم که به گور پدرم خندیده‌ام اگر بروم!
- چطور به این نتیجه رسیدید؟
- از وقتی اعلام کردم که می‌خواهم در پی ادعای یک روزنامه‌ی ایرانی به این کشور سفر کنم هزار جور حرف و شایعه‌ی دیگر برایم درآورده اند. مثلا هفته‌ی پیش یک روزنامه‌ی ونزوئلایی نوشته بود که اوباما کودکی‌اش را در محله‌ای فقیر نشین در کاراکاس به «واکس‌زنی» مشغول بوده. ساعتی بعد به من خبر دادند که مادر واقعی من در تلوزیون ملی ونزوئلا با هوگو چاوز برنامه زنده اجرا کرده! چند روز پیش هم شنیدم مجله‌ی «موفقیت» که در  مغولستان منتشر می‌شود علت موفقیت من را پایبندی به سنت های جدم، چنگیزخان دانسته است! از زیمبابوه هم خبر آمده که من پسر عمه‌ی رابرت موگابه هستم! دیروز هم برایم فکسی رسید که از رسیدن به مرحله پایانی ساخت مستندی از زندگی من خبر می‌داد...
- مگر این مستند در کجای امریکا فیلمبرداری شده؟
- نکته‌ی جالب قضیه هم همینجاست. تمام این مستند در دهلی نو ساخته شده و آمیتا باچان هم با همان ریش پروفسوری معروفش نقش بنده را ایفا کرده!...
(در همین لحظه نامه‌ای به دست اوباما رسید. او آن را باز کرد و پس از خواندن آن ادامه داد...)
- بفرمایید. این هم یک مورد تازه!
- می‌توانم بپرسم داخل نامه چه بود که شما را متعجب کرد؟
- البته! اصلا من خودم این نامه را برای شما می‌خوانم.
- بفرمایید
- فرستنده: بوتسوانا، کیلومتر بیست باتلاق ماریکاری، خیابان دوم، شماره  هجدهم، بابی و جسی. دایی باراک! سلام! نمی‌دانیم از کجا شروع بکنیم. گلویمان بغض‌گرفته می‌باشد. از بس خوشحالیم، امانمان پاره پاره و بریده بریده می‌باشد. مامی همیشه داستان تو را برای ما تعریف می‌کرد. او از دلاور بودن و نترس بودن تو در دعوا با قبیله‌ی آدمخوارها می‌گفت و ما هر شب بیشتر از شب قبل عاشقت شده هستیم. پاپا پنج سال پیش برای پیدا نمودن تو تمام صحرای کالاهاری را گردید ولی نمی‌دانیم چرا کریسمس پارسال زیرشلوارش را از دهان یک کوسه در سواحل تایلند پیداکردند! از وقتی پاپا کشته شد، پدر بزرگ با ما زندگی می‌کند و چشمش را به راه گذاشته تا تو برگردی...
- چه جالب و چقدر عجیب! پس شما به خاطر این مسائل بود که به ایران سفر نکردید؟
- دقیقا!
- حالا اگر موافق باشید برویم سراغ بقیه زوایای تاریک شما! یعنی بقیه زوایای تاریک شخصیت شما!
- من پایه ام برویم!...»


خانه ابدی!

وقتی متصدیان شهرداری طنزپرداز می شوند (یا وقتی طنزپردازان، متصدی شهرداری می شوند!)

مکان: گلزار شهدا

ما را چه به اين حرف ها؟

اين جستجوي اينترنتي هم داستاني دارد براي خودش. خودتان ببينيد از كجا به خاگينه رسيده اند:

تصاوير غير اخلاقي
قرعه کشی سامسونگ
اکس پارتی
شوهرمان دو شلوار
xپارتی
یک شعر فردوسی درباره ورزش
يك شعر درباره الاغ
کانالهای غیر اخلاقی
یالا درش بیار
مهدي نژاد عوض كنم
پخش تصاویر غیر اخلاقی
پیشگیری از تقلب در امتحان
تاریخچه زندگی سعید بیابانکی
تجریش حمام عمومی
تصاوير غير اخلاقي ورزشي
دفترخانه ازدواج موقت
دکتر فیض جراحی پلاستیک
رئیس جمهور نفهم
روش پوشک کردن بچه
روش مبارزه با انسان مرد رند
الي ملي جون
استخدام غواص
انواع شنیون
انواع مش کردن

يادبود!

ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) و رحلت حضرت امام(ره) توجه شما را به نمونه ای از ابتکارات ملت شریف جهت زنده نگه داشتن یاد بنیانگذار جمهوری اسلامی جلب می کنم!

سرخوش!!

چند روزه که برام از آسمون هی خبرای خوب میریزه. می ترسم که یکیش بیفته پس گردنم!

با تشکر!

۸۷/۳/۲