بنام خدا

روزی در دوره دبیرستان، معلم ادبیات مان،  مرحوم( بنا به نقل قول یکی از دوستان مجازی در ذیل یکی از پستهای وبلاگ کشکول) شفافی،  شعری برایمان خواند که به نقل از ایشان، شهریار این شعر را پشت کارت دعوت به عروسی یارش با رقیبش نوشته و پس فرستاده بوده است.

در روزگار نوجوانی این شعر عجیب به دلم چسبید ولی هر چه گشتم در دیوان شهریار نیافتم.

امروز اتفاقی در یکی از صفحات مجازی به این شعر برخوردم و خواستم ازعهد جوانی یادگاری داشته باشم.

امشب از بهر رقیب اینهمه زیبا نكنیدش
بستر زگل و اطلس و دیبا نكنیدش

زیباست دگر حاجت مشاطه ندارد
آزرده از این زحمت بی جا نكنیدش

با هلهله و كف زدن و شادی و امشب
همخوابه ان بی سر بی پا نكنیدش

بر حجله نازش نبرید امشب و عریان
همبستر آن دیو ددآسا نكنیدش

بلبل به خوش آوازی او نیست خدایا
همصحبت آن جغد بد آوا نكنیدش

دعوت نكنید از من و از دیدنم آخر
شرمنده نسازیدش و رسوا نكنیدش

...

نمی دانم که آیا شعر کامل است یا نه.  ولی بعضی زیبایی و لطافت شعر شهریار را دارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۸ساعت 12:49 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

گویند: روزی ابوعلی سینا با ابوسعید ابی الخیر ملاقات و صحبتشان سه شبانه روز طول کشید. بعد از ملاقات، از بوعلی در باره بوسعید پرسیدند جواب داد که "آنچه ما میدانیم، او می بیند" و بوسعید نیز گفته بود که "آنچه ما می بینیم، او میداند"!

ماجرایی شبیه همین مضمون را درکتاب"جهان های موازی" میچیو کاکو خواندم که خوشم آمد:

هنگام بازدید همسر اینشتین از رصد خانه ماموت، به او گفته شد که وظیفه این تلسکوپ عظیم الجثه تعیین سرانجام نهایی جهان است. خانم اینشتین با بی علاقگی پاسخ داد: "همسر من این کار را پشت یک پاکت کهنه انجام می دهد."

به همین سادگی!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۸ساعت 17:15 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا


وقتی در آنی دیوانگی سراغت می آید و فرمان رهسپار شدن می دهد فرصت زیادی برای یافتن همراه و همسفر نخواهی داشت... با همراهی پسر ارشد دل به جاده می سپاریم ... 9 ساعت بعد و نیمه شب مرز چذابه را به مدد نسیمی از سمت خراسان پشت سر می گذاریم . بی هیچ مشکل و شلوغی و ... صلاه ظهر  تلالوء گنبد حضرت کرار (ع) چشممان را می نوازد . اظهار ادب خدمت همای رحمت در شلوغی جمعیت زوار کمی طول می کشد ... اینبار اما مردم شهر ، زوار ، مسیر و جاده و یار و همراه فرق دارند ... سفر زیارتی نیست تو هم زائر نیستی . اصلا نیستی ... قطره ای متصل و متوسل به رودخانه ای شگرف ، عظیم  و خروشان برای دریا شدن!

پیران و بزرگان قوم مشغول خوش آمدگویی به مهمانان آقا ، میانسالان مشغول پذیرایی، جوانان مشغول خدمت رسانی ، نوجوانان آبرسانی، کوچکتر ها عطرمالی و اطفال سرود خوانی : لبیک یا حسین!

همه دار و ندارشان را وسط گذاشته اند : کل اموال خرج موکب ها ، کل اسباب خانه ها در موکب ها ، حتی فرش و زیلو و موکت خانه ها را جهت زوار در کنار جاده پهن کرده اند، هر چه صندلی در خانه دارند آورده اند و کنار مسیر چیده اند برای استراحت زوار ...

این مسیر هیچ وقت از حرکت نمی ایستد ، نمی خوابد . همیشه بیدار است و در حرکت . حتی شب تا صبح خیلی ها می روند و خیلی ها هم مشغول خدمت به آنهایی که می آیند و می روند... آمدن و رفتن در اینجا معنایی ندارد . همه در جنب و جوش هستند... همه قطره ها فقط به دریا شدن می اندیشند.

شهدا حضوری پر رنگ دارند . شهدای مدافع حرم عراق زینت بخش عمودها هستند و شهدای ایران که مسیر کربلا را برای ما گشودند همراه زوار در حرکتند : حضور پر رنگ شهید همت ، باکری ها ، زین الدین ، کاظمی ، تهرانی مقدم و ... تا همدانی و حججی و ... خیلی های دیگر که رفتند تا نگذارند حتی آجری از حرم ها کم بشود!

رهسپار مسیر هستیم و عمودها را می شماریم و گام بر می داریم به نیت و نیابت عزیزان : شهدا و درگذشتگانی که در آرزوی دیدن گنبد طلای حضرت عشق و وفا پیر شدند و  هرگز به آرزویشان نرسیدند ، جد ها و جده ها ، پدر و مادر و خواهر و برادران و همسر و پسری که بجا ماند ، فامیلها و دوستان و همکاران و همه انهایی که التماس دعا داشتند ... سر آخر عمود کم می آوریم و خود از یاد رفته ایم.

 اینجا تظاهرات شوکت است . شکوه در حد نهایت . حتی اگر چشم دشمن کور شود از دیدنش ... از سیاه و سفید و حتی سرخ . از چین و اندونزی تا روس و بلاروس و آذربایجان شمالی تا ترکیه و بحرین و یمن و لبنان ... نیجریه ، فیلیپین ، اروپا و آمریکا و ... بجز ایرانی ها و آذری ها و ترک ها حتی زبان هم را نمی فهمیم . تنها یک عبارت و مفهوم مشترک داریم : لبیک یا حسین(ع) ...

دیدن اخلاص و التماس خادمین زوار در موکب ها برای خدمت و حس یکی بودن و هم جهت شدن با رود خروشان ، جزئی از یک شوکت و عظمت بودن ، زندگی و همه حواشی آن را از بین می برد . دیگر خودت نیستی . حتی به مقصد هم فکر نمی کنی . مقصد همینجاست . مگر در مقصد چه خبری است که در مسیر نیست. هدف همینجاست ... بخصوص وقتی که پایت تاول می زند و درست وقتی که تاولها یکی یکی می ترکند حس دیوانگی دست می دهد و می مانی بین دو چیز متضاد : عقل و دل ... و تو چه می دانی سرگردانی میان عقل و دل چیست ؟!!!

درست وقتی چشمانت به گنبد و بارگاه ارباب وفا روشن می شود جنگ بین عقل و دل مغلوبه می شود : عقل نهیب می زند که بس کن ! به مقصد و دریا رسیده ای و دل التماست می کند که در  جای پای فرشتگان پا برهنه باید رفت ...با سر که نشد پس در این وادی پای برهنه باید کرد . امان از دل تاول هایی که تحمل شان طاق شده و باید که بغض شان را خالی کنند!

یا علی مدد

پ ن :  این متن را دو سال پیش بعد از زیارت اربعین در کشکول نوشته بودم. عینا اینجا منتقلش می کنم شاید دعای دوستی بگیرد و ...
 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۸ساعت 17:7 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

امروز شیخ در صحبتهای پس از نماز به مطلبی اشاره کرد که مجبور شدم  در اینترنت جستجویی کنم که به نتایج زیر رسیدم... درست و غلطش را الله و اعلم!

"- ...کسی دنبال شیخ ابوالحسن خرقانی می گشت و از زنی سؤال کرد و او با تعابیر زشت به محل شیخ راهنماییش کرد. وقتی رسید دید شیخ با ددان انس دارد و آنها را رام کرده است و فهمید آن زن، همسر شیخ بوده و رام اخلاق الهی او نشده و شیخ ازین صبوری به مقامات رسیده ...

- همسر مرحوم دولابی (پس از مرگ همسراول) در محل جلسات و درسهای اخلاقی به ایشان اهانت می کرد و مرحوم می خندید و واکنش نشان نمی داد  ...

-  همسرآقا سید علی قاضی به او فحش می داد [البته گزارش فرزندان شیخ از رفتار پدر و مادرشان این را تایید نمی کند] و ایشان عکس العملی نشان نمی داد، به ایشان گفتند: شما سخت تان نیست اینقدر فحش می شنوید، آیت الله العظمی قاضی فرمود: این شنیدن فحش ها من را به این مقام رساند که شما به من می گویید آقا سید علی قاضی...

مرحوم کاشف الغطا از بزرگترین فقیهان عالَم تشیّع بود. اصحاب خاصّش فهمیدند که این مرد بزرگ الهى، گاهى که به داخل خانه می‌رود، همسرش حسابى او را کتک می‌زند.
یک روز چهار پنج نفر جمع شدند و خدمتش آمدند گفتند: آقا آیا همسر شما گاهى شما را می‌زند؟! فرمود: بله، عرب است، قدرتمند هم هست، گاهى که عصبانى می‌شود، حسابى مرا می‌زند. من هم زورم به او نمی‌رسد. گفتند: او را طلاق بدهید. گفت: نمی‌دهم.گفتند: اجازه بدهید ما زنهایمان را بفرستیم، ادبش کنند. گفت: این کار را هم اجازه نمی‌دهم.گفتند: چرا؟ فرمود: این زن در این خانه براى من از اعظم نعمتهاى خداست، چون وقتى بیرون می‌آیم و در صحن امیرالمومنین علیه‌السلام می‌ایستم و تمام صحن، پشت سر من نماز می‌خوانند، مردم در برابر من تعظیم می‌کنند، گاهى در برابر این مقاماتى که خدا به من داده، یک ذرّه هوا مرا برمی‌دارد، (کمی مغرور می‌شوم) همان وقت می‌آیم در خانه، کتک می‌خورم، هوایم بیرون می‌رود. این چوب الهى است، این باید باشد.  

- یکی از فلاسفه یونان(بنظرم سقراط یا ارسطو) گفته بود که اخلاق بد زنم مرا فیلسوف کرد و ..."(منبع: صفحات متعدد سایتهای اینترنتی)

در یک حالت تناقض آشکار گرفتارم: خوشحال باشم یا ناراحت؟!... نه صاحب "مقامات" هستم و نه "فیلسوف"!

یا علی مدد

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۸ساعت 16:36 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

در همه سازمانها و ادارات مشاغلی هست که در مذاق کارکنان "شیرین" و نگاهشان به آن "مثبت" است و بعضی مشاغل برعکس، نگاهها همیشه به دارندگان این شغلها منفی و شاغلین نیز تلخ  و غیر قابل تحمل اند. بعنوان مثال در یک واحد مالی، بخشی که کار واریزی ها اعم از حقوق و پاداش را انجام می دهند همیشه "مطلوب قلوب" همکاران هستند و کسانی که کار کسورات از قبیل مالیات ، اقساط  و ... را انجام می دهند، منفور هستند حتی اگر با نهایت رافت و مهربانی کارها را پیش ببرند. حال اگر این مشاغل توام با "قدرت" هم باشد، موضوع پیچیده تر می شود... همه عاشق دستیابی به این شغل منفور می شوند!

این عشق شاید ناشی از خصلت "خسره الدنیا" ی آدمی است که عاشق نفرت دیگران می شود. عاشق دستیابی به موقعیتی که مورد نفرت دیگران است! عاشق خسران و زیان!

 این شغلهای قدرتمند هم دو گونه اند؛ بعضی در برابر قدرت واقعی اداری(مدیران و تصمیم گیران) خود را سپر می کنند تا تیرهای نفرت کارکنان به آنها اصابت نماید و بعضی پشت مدیران سنگر می گیرند تا تیرهای نفرت مدیران را نشانه رود که به نظر من "قدرتمندان منفور شجاع" شرف دارند بر "قدرتمندان منفور بزدل"!!!

بگذریم که در سازمانها و ادارات و شاید هم در جامعه دارندگان این مشاغل منفور، بیشترین چاکران درگاه را دارند و زاویه تعظیم چاکران در مقابل آنان بیشتر است!

این مقدمه را نوشتم تا شاید روزی از اصل ماجرا بنویسم. داستان "قدرتمند منفوری" که ترجیح می داد شجاع باشد و همین شجاعت او را آماج تیر نفرت یک مشت بزدل منفور قرار داد. 

... شاید ادامه داشته باشد!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۸ساعت 13:15 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

من واسطه بودم تا از حاج آقا درخواست استخاره کنم براش. عادت قدیمی دارم که آیه ای را که ازش استنباط بد و خوب دارن رو بپرسم و همین باعث شده تا ایشون بهمراه جواب آدرس آیه را هم مرحمت می فرمایند. اینبار هم استخاره "بسیار بد" بود و آیه حاکی از " پاره پاره کردن قرآن" بود.

نتیجه استخاره را تلفنی به عرض رساندم و از پشت تلفن به وضوح متوجه ناراحتی اش شدم. انگار نتیجه ای غیر از این تصور می کرد. شاید هم تصمیمش را گرفته بود و به استناد استخاره "قوت قلبی" می خواست. 

آیه مورد استناد و همچنین تردیدش باعث شد که اضافه کنم : نکنه پسر قصد کورتاژ(سقط جنین) دارید؟... اینچنین نتیجه استخاره مربوط به چنین اعمالی است. تصمیم غلط نگیری که پشیمانی  هم فایده ای نخواهد داشت.

بکلی منکر موضوع شد و نتیجه را به معامله ای مهم ربط داد و تمام.

بعد از ده سال در عروسی یکی از آشنایان مشترک همدیگر را دیدیم. با همسر محترمه و سه دختر قد و نیم قد در حال ورود به سالن بودند که ما هم رسیدیم. بهنگام معرفی دختر آخرش که اتفاقا نازتر و زیباتر از خواهرانش بود، اضافه کرد: این آخری همان قرآن پاره پاره منه!

متوجه ماجرا نشدم. داخل سالن از موضوع پرسیدم . 

- دختر دومم هنوز چند ماهه بود که متوجه شدیم همسرم بارداره. نگهداری همین دو دختر بچه هم کلی برامون زحمت داشت و حتی تصور بچه سوم هم سخت بود. ترس از نرسیدن روزی ، ترس از زخم زبان و حرف و حدیث مردم مجبورمون کرد که به سقط بچه فکر کنیم. شب آخر وجوانم راحتم نگذاشت و برای راحتی خیال مجبور به استخاره شدم. خیلی سخت بود. بعد از نتیجه استخاره هم تا صبح خوابم نبرد. نه اینکه شک داشته باشم. نه ! بلکه با خودم دعوا داشتم که فلانی! تو می خواستی قرآن را پاره پاره کنی ؟!... امروز با هر بار دیدن این بچه صد بار خدا را شکر می کنم. دخترها کلاً مهربانند، دخترهای من مهربانتر ولی این یکی چیز دیگه ایه . جانم به جانش بسته است . گاهی به خودم می گم یعنی قرار بود من این عزیز ترین و مهربانترین را ریز ریز کنم و توی سطل زباله بندازم؟؟؟!!! 

الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ «سوره حجر - 91»

آنان كه قرآن را قطعه قطعه كردند. 

یا علی مدد


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۸ساعت 10:7 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

هنوز از در وارد نشده به احترامش بلند می شود و به پیشوازش می رود. در میان جمع خیلی صمیمی تحویلش می گیرد و همه این رفتار دور از انتظارش را درک می کنند. قبلا هرگز حتی چشم دیدنش را نداشت و این رفتار با احترام توام با صمیمیت برای کل فامیل عجیب است. برای منهم همینطور. البته من خیلی وقت است که تغییر رفتارش را زیر نظر دارم. این تغییر زیبا را نه تنها مدتهاست درک کرده ام بلکه خیلی هم خوشحال هستم.

بالاخره در گوشه ای گیرش می اندازند و از تغییر مثبت رفتارش استقبال می کنند. من شنونده اجباری صحبتهایش هستم بخاطر استقرار نامناسب البته!

" وقتی عروس خانواده شدم از اینکه فامیل شوهرم اینهمه زیاد هستند و اینهمه روابط قوی دارند خیلی ناراحت شدم. اصلا حال و حوصله اینهمه مراوده و رفت و آمد را نداشتم . برای همین هم به هر بهانه و روشی که می توانستم به مرور از روابط و مراوده با فامیل های شوهرم کم کردم. با بی محلی به بعضی ها و حتی گاهی با تحقیر و تمسخر و ... تا اینکه ..."

چشمها پر از اشک شد و با بغض ادامه داد:

"... تا اینکه مادرم به رحمت خدا رفت. همان شب اول قبل از تشییع مثل سگ پشیمان شدم. وقتی می دیدم که معدود فامیلهای خواهر بزرگ از راه می رسیدند و بهش تسلیت می گفتند و با ورود هر یک تغییر حالت خواهرم را متوجه می شدم... شب اول چشمم به در بود... شب تا صبح خوابم نبرد. مرگ مادر به یک طرف ، بی کس و کار بودن هم به یک طرف. اینکه کسی نیست که "مال تو" باشد و با تو همدردی کند غم بزرگیه . با خواهر و برادر همدرد بودم ولی کسی نبود که شریک غمم باشد. کسی که جزو من باشد یا من جزو آنها حساب شوم. بتوانم بگویم:" مال من"!،  مادر شوهر من ، برادر شوهر من ، خواهر شوهر من،فامیل من ... صبح به شوهرم گله کردم که دیشب کسی دور و بر مرا نگرفت . گفت فکر می کردم خوشت نمیاد برای همین اطلاع رسانی نکردم... مراسم تشییع مادرم چقدر باشکوه شد . نصف جمعیت فامیل های من بودند. توی مراسمهای بعد هم فامیل من از همه برادر و خواهرهایم بیشتر بود. بابام بارها گفت که دختر فامیلهایت روی مان را سفید کردند..."

ایکاش قدر "آدمهای دور وبرمان"را قبل از اینکه بهشان محتاج باشیم، "بفهمیم". کاش بفهمیم که ایل و تبار و فامیلهایمان چه قدر و منزلتی برایمان به ارمغان می آورند. کاش تا دیر نشده بفهمیم که بخش اعظم قدر و منزلتمان از آن عزیزانمان است هر چند همه اعتباری و عاریتی است... گرچه همینکه متوجه باشیم و "بفهمیم" هم در انسانیت خود پیشرفت کرده ایم!

 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۸ساعت 1:16 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

پس از کلی دوندگی و تهیه انواع و اقسام مدارک و تصاویر سجلات و غیره و ذلک ، بالاخره اجازه ورود پیدا کردم. البته نه به تنهایی، بلکه بهمراه یک دژبان و کلی اشتیاق!

اشتیاق شدیدی داشتم برای ورود به پادگانی که سی سال پیش حتی با دیدن سر در آن دچار اضطراب و یاس و ناامیدی می شدم . آنجا برایم پادگان نبود بلکه زندان بود. یعنی هر پادگانی برای سرباز کم از زندان نیست. برای سربازی که در بحبوحه جوانی سرپناه گرم  خانواده و آغوش پر مهر مادر را ترک کرده و به ناچاری و اجبار تن به اقامت در محیطی بی لطف و احساس داده است. حالا چه فرقی می کند نامش پادگان باشد یا زندان. اما حالا پس از سی سال از شوق دیدن زندان یا پادگان ضربان قلبم شدید شده است. هیجان دارم و نمی دانم چطور شد که با دیدن نیمکت های فلزی آموزشی، خاطرات در ذهنم زنده می شود و ...

دژبان هم که شاید پس از مدتها یک "شخصی" را دیده است، مشغول صحبت است. نمی دانم موضوع صحبتش چیست. گوش نمی دهم. یعنی اصلا اینجا و در "الان" نیستم. گویا ذهنم در سی سال پیش جا مانده است و قصد آمدن به "حال" را ندارد. هیچ چیز پادگان تغییر نکرده است. در و دیوار و حتی درختها هم همان هستند که سی سال پیش بودند. اما نوع نگاه من تغییر کرده است. آخرین باری که چشمم را از آنها برداشته بودم در فکر "نجات" و "رهایی" بودم و اینبار انگار که به ملاقات "خودم" آمده ام. مشعوف و مشتاق!

دژبان چیزی می پرسد . به خودم که می آیم "بغض" دارم و قادر به صحبت نیستم. به نیمکت فلزی محوطه آموزشی چشم دوخته ام و انگار لبهایم می لرزد. حیرانم که آیا وسط ظهر است یا وقت غروب... غروب آفتاب ! ... امان از وقت غروب آفتاب روز اولی که وارد اینجا شدم و روی یکی از این نیمکت ها نشستم... لطف بی حد امیر ایرانی علمداری در آن روز هرگز فراموشم نمی شود و همصحبتی محسن تک خشابه ! ( از هر دو این عزیزان در وبلاگ کشکول نوشته ام و بخصوص که همان پست وبلاگ کشکول پس از سالها من و امیر را به هم رساند البته به لطف برادر زاده خوب ایشان ).

"زمان" به همین راحتی "نفرت" را به "اشتیاق" ، "اجبار" را به "اختیار" و "حبس" را به "رهایی"بدل می کند ... چه معجون پر قدرتی است زمان، اگر صبوری "یاور" ات باشد.

یا علی مدد


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۸ساعت 15:48 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

از محل کارش که بیرون آمد، دو دل بود. هنوز تا وقت دکتر زمان زیادی داشت و به نظرش رسید که این زمان را با پیاده روی تا کلینیک بیمارستان پر کند. برای دوری از شلوغی پیاده رو خیابان اصلی ، یکی از خیابانهای فرعی موازی را انتخاب کرد. همینکه وارد خیابان خلوت شد، خاطرات دوران نوجوانی اش زنده شدند... بیاد آورد که بارها از این خیابان عبور کرده و متعجب بود از اینکه بعد از سالیان دراز تغییرات خاصی در خیابان اتفاق نیفتاده برخلاف سایر مناطق تهران!

پیاده رو غربی خیابان پارک بود و پیاده رو شرقی اغلب موسسات فرهنگی یا انتشاراتی . کمی پایینتر از درب شرقی پارک یک کتابفروشی قدیمی قرارداشت که او بخاطر "عشق کتاب" بودنش هر بار که از جلوی این کتابفروشی رد می شد لحظاتی پشت ویترین آن می ایستاد و کتابها را از نظر می گذراند. اینبار نیز مثل سالها قبل از خیابان گذشت و از  پشت شیشه در عناوین کتابهای پشت ویترین دقیق شد. مثل سالها قبل نظری هم به داخل کتابخانه افکند. مثل سالها قبل خانم کتابفروش به او زل زده بود. مثل سالها قبل او نیز به چشمهای فروشنده زل زد. مثل سالها قبل دوباره نظرش را به کتابها دوخت تا بلکه از زیر نگاه سنگین خانم فروشنده خلاصی یابد.

داشت به تغییراتی که پس از سی سال در خانم فروشنده رخ داده بود، فکر می کرد که صدای "سلام" اش او را به خود آورد... نه ! تغییرات زیادی در او رخ داده بود!اینبار او برخلاف سالها پیش از پشت میز بیرون آمده بود تا مشتری را به داخل دعوت کند!

تا جواب سلام خانم فروشنده را بدهد سرش را از کتابها گرفت و به چهره او خیره شد. شرم و خجالت بعلاوه چیز دیگری که شبیه "اشتیاق" مادرانه در چهره اش کاملا مشهود بود. دعوت او را پذیرفت و داخل کتابفروشی به تفحص پرداخت. خانم فروشنده گاهی نزدیکش می شد و بدون اینکه چشم ازش بردارد جهت کمک یا راهنماییش جملاتی می گفت اما او به غیر متعارف بودن رفتار زن پی برده بود. می دانست که او مترصد گفتن چیزی است که فشار زیادی بهش وارد می کند و مخصوصا معطل می کرد تا شاید "زمان" کمکش کند برای انتخاب و تصمیم سختی که او را مجبور کرده بود از پشت میزش بلند شود. برخلاف همه سالهای قبل!

بالاخره به حرف آمد:

- همیشه از دیدن مشتریان قدیمی خوشحال می شم. شما مشتری خیلی خیلی قدیمی کتابفروشی ما هستید. نمی دونم خودتون یادتون میاد یا نه؟ اون موقع خیلی جوان بودین!

برگشت سمت اش. چهره برافروخته بود. برای گفتن همین جملات ساده چه فشار و عذابی را تحمل کرده بود. سعی کرد با جمله ای یا عبارتی "یخ" حاکم بر فضای کتابفروشی را بشکند:

- ماشاالله ... چه حافظه ای !!!... من اون موقع که بچه دبیرستانی بودم، اینجا مسیر کلاس کنکورم بود.

و در ادامه پیش خودش فکر کرد : ولی هرگز مشتری این کتابفروشی نبودم گرچه همیشه از پشت شیشه کتابها و تغییرات ویترین را ورانداز می کردم ...

- بله ... سی و سه سال از اون روزها می گذره و ما دیگه کم کم داریم پیری رو تجربه می کنیم...

- نفرمایین . پیری کجا بود؟... ما باید همسن و سال هم باشیم...

ادامه سخنش را خورد. می خواست بگویدکه همان موقع هم شما دختر بچه ای بیش نبودی که پشت میز کتابفروشی می نشستی و من همیشه غبطه می خوردم به حالت. همیشه پیش خودم می گفتم که ایکاش من جای او بودم و از آرامش کتابفروشی استفاده می کردم و همه کتابها را "می خوردم"!

در حالی که به انچه که "نگفته بود" فکر می کرد، چیزی مثل برق از ذهنش گذشت و مجبورش کند محاسباتی انجام دهد و برای همین متوجه نشد که خانم کتابفروش در جوابش چه گفت... بعد از کنکور کمی کمتر از چهار سال در یک شهر همجوار دانشگاه رفته بود و بعد هم سربازی. این یعنی شش سال. الان هم بیست و هفت سال سابقه کار دارد و جمعا می شود سی و سه سال!... مردم حواس شان به گذر عمر مشتریان شان هم هست. حتی آنهایی که هرگز ازشان خرید هم نکرده اند!

- جداً چه حافظه ای دارید... دقیقا سی و سه سال پیش مسیرم این طرفها بود و همیشه هم ...

- همیشه هم می ایستادید پشت ویترین و فروشنده همسن و سالتون رو تماشا می کردید! ... البته یکبار هم پانزده سال پیش آمدید. آن موقع دیگر مردی شده بودین و خیلی خوش تیپ کرده بودین. فکر کردم اینبار دیگه می آیین تو ... ولی بازم نیومدین!

اینبار صدای خانم فروشنده تغییر کرده بود... آقای "عشق کتاب" همزمان که یادش می آمد پانزده سال پیش را، متوجه علت فشار روحی "خانم کتابفروش" می شد... خیلی دوست داشت که بگوید: پس برای همین اینبار اومدین بیرون و دعوتم کردین بیام داخل که نکنه دوباره برم تا پانزده سال بعد... اما گفتن این جمله را نهایت بی اخلاقی و ناجوانمردی می دانست...

به سرعت تصمیم گرفت که فرصت "تصمیم گیری" به خانم فروشنده ندهد. لحظاتی بعد، معدود رهگذران خیابان فرعی متوجه مردی شدند که تلوتلو خوران و متفکر رو به شمال می رفت. از جلوی کلینیک بیمارستان گذشت... توی کلاس کنکور ، معلمی که حق التدریس بالا می گرفت، با حرارت  و جدیت مشغول حل مساله ریاضی بود ولی او در فکر "فروشنده" پشت میز کتابفروشی ... 

...

نمی دانم این داستان ادامه دارد یا نه ... خواستم که "داستان نویسی" را هم امتحان کرده باشم!

 


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۸ساعت 10:34 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

سالها پیش در دوران نوجوانی ، وقتی شعر "خان ننه" شهریار را خواندم بر احساسم تلنگری خورد. اینکه ما همه "داشته" هایمان را برای همیشه نخواهیم داشت. روزگاری بی مادر بزرگ خواهیم شد. اگر عمر درازی داشته باشیم روزهایی را خواهیم دید که عزیزتر از جانمان را دیگر نداشته باشیم و از "افسوس" هم ثمری نخواهیم دید. پشت دست گزیدن دیگر به هیچ دردی نخواهد خورد... همه را دانستم و به فراموشی سپردم... امان از دست فراموشی!

سن که بالا می رود کم کم گذشته های غبار گرفته از زیر پرده فراموشی سرک می کشند و خواه ناخواه و ناخودآگاه پرنده خیال را درگذشته به پرواز در می آورند و گاهی چون پرده سینما ، همه وقایع گذشته به نمایش در می آیند و خاطره ها جان می گیرند و زنده می شوند و "افسوس" می کارند و "دریغ" بر می دارند.

 در کودکی مادرش را از دست داده و چهره او  را بیاد نمی آورد و عکسی هم از او بجا نمانده است، هنوز که هنوز است مشتاق دیدن "خواب مادر" است، مادر بزرگ مادری اش را به یاد می آورد و بغض در گلو خاطره ای را مرور می کند:

"چون مادر از دست داده بودیم و زیر دست نامادری بزرگ می شدیم ، مادر بزرگ به من و برادرم خیلی  محبت می کرد.  وقتی که گاهی به لطف پدر به دیدنش می رفتیم سعی می کرد از دار و ندارش به ما بچشاند و بخوراند ولی من که  چهره چروکیده و دستهای لرزانش برایم جذابیتی نداشت بخصوص که همیشه بو می داد از بس که همیشه خدا جلوی تنور مشغول پخت و پز بود... اگر هم چیزی از دستش می ستاندم با اکراه می خوردم و اگر مرا می بوسید چندشم می آمد. روزی فتیری(نوعی کلوچه شاید) که خود پخته بود برایمان نگه داشته بود و با کلی محبت به ما داد. وقتی از پیش او بیرون آمدیم خواستم دورش بیاندازم که بخاطر حفظ حرمت برکت خدا ، آنرا لای جرز دیواری گذاشتم ..."

داستان که به اینجا می رسد اشکهایش سرازیر می شود و بغض امانش را می برد... "... حالا بیش از شصت سال است که در حسرت آن فطیرم. هرگاه یادش می افتم انگار می کنم که لای جرز آن دیوار مانده ام تاکنون! ... ایکاش الان بود تا تمام چین و پروک صورتش را می لیسیدم. کاش الان بود و خودم را در آغوش مهرش ولو می کردم و عطر تنش مست می شدم..."

قبل از اینکه "بوی بدن" عزیزمان بشود "عطر تن" قدر بودنش و "داشتن" اش را بدانیم. فردا خیلی دیر خواهد بود. خیلی!


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۸ساعت 13:46 توسط مسعود قلعه |

مطالب قدیمی‌تر