پدرم برنگشت و فهمیدم/ بعد از این انتظار یعنی تو...

دیشب به یاد خنده هایت گریه کردم
دلتنگ بودم در هوایت گریه کردم

«پاشو حسن! پاشو حسن!» پاشو اذان است...
یعنی تو بودی؟...
با صدایت گریه کردم

سجاده ات را باز کردم؛ بو کشیدم
قدری دعا خواندم؛ به جایت گریه کردم

بغضم شکست اما خجالت می کشیدم
قایم شدم زیر عبایت گریه کردم

این جمعه هم رفتم سر قبرت... نبودی...
هم ندبه خواندم هم برایت گریه کردم

بهار 1391

اعوذ بک من نارٍ نورُها ظلمة

سحر زخمی و تشنه افتاده بودم
و من تازه در اول جاده بودم

دلم تنگ و پا لنگ و جاده پر از سنگ
نه می شد بمانم نه آماده بودم

صدای جرس بود و دنیا قفس بود
نه آزاد بودم نه آزاده بودم

منِ از خدا بی خبر در هوایت
چه شب ها در آغوش سجاده بودم

چه راهی ست تا صحن تو از دهِ ما
کمی عاشق و بیشتر ساده بودم

صدای تو اما...
صدای تو اما...
که من نیز...
من نیز... دل داده بودم

::

کسی شانه ام را تکان داد
اذان بود
کنار ضریح تو افتاده بودم


زمستان 1400

باز آب از چشمه آوردم بیا دستی بشوی

 

آفتاب از پشت کوه آمد هدیً للمتقین
می روم نعنا و آویشن بچینم از میلین*

باز آب از چشمه آوردم بیا دستی بشوی
باز چای تازه دم کن زندگی یعنی همین

عشق در این خانه هردم دارد اسم تازه ای
ماه بانو، حاج خانم، ام احمد، نازنین

حبذا قندان خالی
-از کمین بچه ها-
مرحبا شامی که تو سوزانده باشی آفرین

زندگی یعنی دو قطره اشک روضه روز عقد
عکس لبخند من و تو لای دیوان حزین

روی پایت کودکی خوابیده باشد؛ تا سحر
هی بخوانی: زینت دوش نبی روی زمین...

بگذرد عمر و ببینی یک به یک قد می کشند
آرزوهایت کنار سفره ی ام البنین

عشق یعنی پُرزهای چادر چل سالگی
عشق یعنی وصله های کوله بار اربعین
::
باز هم شکر خدا نان و نمک در سفره هست
عمر شیرین است با عشق امیرالمومنین

 

(میلین: نام چشمه ای کوهستانی در طالقان)

خرداد 99

از پشت ماسک با تو مناجات می کنم...

 

... نشکوا الیکَ غربت دل های خسته را

بتخانه های باز و حرم های بسته را...

 

 

بیتی از یک مثنوی...

19 اردیبهشت 99

با من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟

 

قرار است باران بیاید
به این خانه مهمان بیاید

صدای قدم های خیسش
از آن سوی دالان بیاید

فضا پر شود از نسیمش
طراوت به گلدان بیاید

به لبخند بی روح بابا
​روی طاقچه جان بیاید

به آهستگی در بکوبد
و غم ها به پایان بیاید

می آید -خودش گفته- حتی
اگر برف و بوران بیاید

اگر از زمین و زمان سنگ
اگر سیل و توفان بیاید

می آید -خودش گفته- شاید
که بعد از زمستان بیاید

ولی باز دلشوره دارم
زمستان کماکان بیاید

کجایی در این سوز سرما؟
اگر برف و بوران بیاید؟

اگر سرپناهی نباشد؟
اگر سیل و توفان بیاید؟...

می آید می آید ولی کاش
که قدری شتابان بیاید...

چهل جمکران نذر کردم
عزیزم به کنعان بیاید

هوا از دوشنبه گرفته ست
خدا جمعه باران بیاید

 

تابستان 97

زلیخای راز/ مهدی جهاندار

لطف برادر عزیز و شاعرم آقای مهدی جهاندار به غزلی از این حقیر و تضمین آن غزل

سر آورده‌اند و صدا می‌فروشند
چه بازار شامی چه‌ها می‌فروشند
"حسن بیاتانی"


زلیخای راز


به قدّیس‌ها افترا می‌فروشند
برِ مقتدا اقتدا می‌فروشند
برای ریا بوریا می‌فروشند
"سر آورده‌اند و صدا می‌فروشند
چه بازار شامی چه‌ها می‌فروشند"

خلایق گرفتار و نزدیک افطار...
مؤذن طلبکار و نزدیک افطار...
نه دین و نه دینار و نزدیک افطار...
"شلوغ است بازار و نزدیک افطار...
دکان‌دارها ربّنا می‌فروشند"

نه ماه و نه ماهی، نه آب و نه کاشی
سرِ کاهدانند دزدان ناشی
کجا را بگردم که شاید تو باشی
"جلوتر بساطی است از بت‌تراشی
و خدّام کعبه خدا می‌فروشند"

حراج است جان و حراج است جانان
حراج است مصر و حراج است کنعان
حراج است دست و حراج است دامان
"حراج است کفر و حراج است ایمان
نکاح و جهاد و دعا می‌فروشند"

کسی در غم کاروان دل‌حزین نیست
کسی در همه شهر اهل یقین نیست
تو را هیچ کس عاشق راستین نیست
"عزیزی ولی حیف قدر تو این نیست
تو را می‌خرند و تو را می‌فروشند"

دلم در پس "هفت در" پا‌ به پا شد
سر شهوت و عشق چون و چرا شد
زلیخای راز دلم برملا شد
"سرم گرم بود و نمازم قضا شد
چقدر این دکان‌ها ادا می‌فروشند"

تو را می‌شناسم تو أدرک أخایی
تو را می‌شناسم خودِ لا فتایی
تو أنّ إلی ربّک المُنتهایی
"تو ای زخم تازه که در بوریایی
از این پیرهن‌ها کجا می‌فروشند"

 

مهدی جهاندار

 

از این پیرهن ها کجا می فروشند؟

سر آورده اند و صدا می فروشند
چه بازار شامی چها می فروشند

شلوغ است بازار و نزدیک افطار...
دکان دارها ربنا می فروشند

جلوتر بساطی ست از بت تراشی
و خدام کعبه خدا می فروشند

حراج است کفر و حراج است ایمان
نکاح و جهاد و دعا می فروشند

عزیزی ولی حیف قدر تو این نیست
تو را می خرند و تو را می فروشند

سرم گرم بود و نمازم قضا شد
چقدر این دکانها ادا می فروشند
::
تو ای زخم کهنه که در بوریایی
تو ای زخم تازه که در بوریایی
از این پیرهن ها کجا می فروشند؟

 

خرداد 1393/ آنکارا

بالای قبرم آمدی قدری بمان... باشد؟  

آن روز هرچند آخرین روز جهان باشد
باید شروع فصل خوب داستان باشد

روزی که پیدا می شود خورشید پشت ابر
باید که بارانی ترین روز جهان باشد

مردی که ده قرن است با عشق و عطش زنده ست
باید نه خیلی پیر نه خیلی جوان باشد

با خود تصور می کنم گاهی نگاهش را
چشمی که بی اندازه باید مهربان باشد

یک روز می آید که اینها خواب و رؤیا نیست
و خوش به حال هر کسی که آن زمان باشد

بی بی که جان می داد بالا را نشان می داد
شاید خبرهای خوشی در آسمان باشد

بی بی که پای دار هی این آخری می گفت
این آخرین قالیچه نذر جمکران باشد...

از دوشنبه تا جمعه

 

http://2to7.persianblog.ir/

 به دلیل مشکلات بلاگفا، این وبلاگ به پرشین بلاگ منتقل شد

یادته بهم می گفتی دیوونه؟

 

«دیوانه جان» دنیای ما این دور و برها نیست

این چاردیواری که جای رهگذرها نیست

 

آنجا که آزاد و رها بودی ولایت بود

سنگین و رنگین باش اینجا این خبرها نیست

 

یکجانشین ها ایلمان را در به در کردند

یکجانشینی چاره ی ما در به درها نیست

 

آبادی ما پشت کوه و جنگل و دریاست

با من بیا راهی به جز کوه و کمرها نیست

 

دیوانگی عشق است؛ عاقل ها نمی فهمند

جز ما کسی دیوانه ی این دردسرها نیست

::

بی بی دوباره نامه داده... کفش هایم کو؟

دیوانه جان لطفاً ببین این دور و برها نیست؟

 

این خبر را برسانید به کنعانی ها...

 

بسیار باعث افتخار من بود که شاعر بزرگوار و توانمند جناب آقای مهدی جهاندار غزلی از این حقیر را تضمین کنند.

 

 

پیغام خلیل است به بت ها و تبرها؟
یا باز ابابیل برافراشته پرها؟
فریادِ که پیچیده در این کوی و گذرها؟
"از مکه خبر آمده، داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها"

نفرین به کسانی که نمودند تبانی
نفرین به شب ظلمت و شام ظلمانی
نفرین به تعصّب به جهالت به ندانی
"از مکه خبر آمده از رکن یمانی
هنگام اذان ناله بلند است سحرها"

خوابند بزنگاهِ جنون عامی و عارف
کِی بوده معاویّه علی را مترادف؟
هان! خشم خدا با غم زهراست مصادف
"داغ است خبرها نکند باد مخالف،
در شهر بپیچد بزند شعله به درها"

بر اسب، سوار یله ای رد شد از اینجا
آزاده دل یک دله ای رد شد از اینجا
بی هلهله و ولوله ای رد شد از اینجا
"نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما اگرها"

تا کی غزلم را سر سجاده بخوانم
بی او عطشم را به چه آبی بنشانم؟
آغوش خدا اوست مبادا که بمانم
"باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها"

ای قوم خزان دیدۀ بی برگ و شکوفه
ای قوم کالأنعامِ گرفتار علوفه
از أوفِ بِعَهدی نشنیدید فَأَوفِ...
"از مکه خبر رفته رسیده است به کوفه
حالا همه با خیره سری خیره به سرها"

بر خاک عزیزی است که با اسب تنش را...
بر خاک عزیزی است که نیزه بدنش را...
بر خاک عزیزی است که حتی کفنش را...
"بر خاک عزیزی است... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها"

نوری است که می آید و ظلمات ستیزی است
ابلیس گمان کرد کزو راه گریزی است
می آید و اَلله عجب خیرُ حفیظی است
"برخاک عزیزی است و در راه عزیزی است
خود را برسانید که داغ است خبرها"

 

  مهدی جهاندار

چهارشنبه 1 بهمن1393

 

برگشته ام به اصلیت نینوایی ام

 

این روزها پر از تب مولا کجایی ام

اما هنوز کوفه ای از بی وفایی ام

هم زخم می زنم به تو هم دوست دارمت
در گیرودار تیرگی و روشنایی ام

گم کرده ام مسیر تو را در غبار شهر
اما اسیر توست دل روستایی ام

گفتند کربلای زمینی... نیامدم
حالا که راه بسته شده من هوایی ام

این بار چندم است که تا مرز آمدم
آه از شکسته بالی و بی دست و پایی ام...

پلکم که گرم می شود از خواب می پرم
با سرفه های همسفر شیمیایی ام

آورده ام بضاعت مزجاة قوم را
انگشتر "عزیز"م و تسبیح دایی ام

آورده ام پناه به شش گوشه ی غمت
برگشته ام به اصلیت نینوایی ام

دستت همیشه روی سر ما پیاده هاست
این اربعین به لطف خدا کربلایی ام

::
شعر از سرم پرید... دلم پیش موکب است
این بار چندم است که یخ کرد چایی ام
 

 


این روزها صدای در که می آید؛ آتش می گیرم


دیر آمدم...دیر آمدم... در داشت می سوخت

هیئت، میان "وای مادر" داشت می سوخت

دیوار دم می داد؛ در بر سینه می زد

محراب می نالید؛منبر داشت می سوخت

جانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بود

جانکاه تر: آیات کوثر داشت می سوخت

آتش قیامت کرد؛ هیئت کربلا شد

باغ خدا یک بار دیگر داشت می سوخت

یاد حسین افتادم آن شب آب می خواست

ناصر که آب آورد سنگر داشت می سوخت

آمد صدای سوووت؛ آب از دستش افتاد

عباس زخمی بود اصغر داشت می سوخت

سربند یازهرای محسن غرق خون بود

سجاد، از سجده که سر برداشت، می سوخت

باید به یاران شهیدم می رسیدم

خط زیر آتش بود؛ معبر داشت می سوخت

برگشتم و دیدم میان روضه غوغاست

در عشق، سر تا پای اکبر داشت می سوخت

دیدم که زخم و تشنگی اینجا حقیرند

گودال، گل می داد و خنجر داشت می سوخت

شب بود و بعد از شام برگشتم به خانه

دیدم که بعد از قرن ها در داشت می سوخت


ما عشق را پشت در این خانه دیدیم

زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت



...........

سرایش: مهر 89

ویرایش: بهمن 92

سیبی از شاخه جدا شد وسط حوض افتاد

...
ادامه نوشته

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست

 

چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود

تازه پیدا می شود آدم که تنها می شود

 

دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر

راستی! خورشید با آبی چه زیبا می شود

 

توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ...

عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود...

 

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست

یک نفر مادر یکی هم باز بابا می شود

 

چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده

پلک برهم می زنی و زود فردا می شود

 

گاه خود را پشت نقشی تازه پیدا می کنی

گاه خود را پشت نقشی تازه پنهان می کنی

گاه شیرین است بازی گاه دعوا می شود

 

می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست

چشم را وا می کنی و گرگ پیدا می شود

 

این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را

می گریزد؛ هی زمین می افتد و پا می شود

 

گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست

چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می شود

 

تو همان طفلی که نقاشیش کفتر بود و صحن

و دلت این روزها تنگ است...

آیا می شود؟...

 

...................

دوست داشتم با شعر عاشورایی به روز باشم

شعرهای عاشورایی ام کم نبودند اما کم بودند

 

 

عشق فردای دیگری دارد


عشق دنیای دیگری دارد

شور و غوغای دیگری دارد

سرزمینی ست پشت دریاها

آسمان های دیگری دارد

زندگی پاسخ معمایی ست

که معمای دیگری دارد

عشق یک اتفاق پیچیده ست

ریشه در جای دیگری دارد

توی دنیای عشق حتی عشق

نام زیبای دیگری دارد

کربلا تا دمشق... آری عشق

ماجراهای دیگری دارد

عشق یک روز إربا إربا شد

و قضایای دیگری دارد...

گرچه امروز زخمی و خاکی ست

عشق فردای دیگری دارد


زندگی نیست این که ما داریم

عمر معنای دیگری دارد...


چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد...

 

و قصه خواست ببیند یکی نبودش را

بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود

یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

یکی نبود که جانی به داستان بدهد

و مثل آینه او را به او نشان بدهد

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد

یکی که نور خودش را از او عبور دهد

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود

و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود

نوشت آینه و خواست برملا باشد

نخواست غیر خودش هیچ کس خدا باشد

نوشت آینه و محو او شد آیینه

نخواست آینه اش از خودش جدا باشد

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد

که انعکاس خداوندی خدا باشد

شکفت آینه و شد دوازده چشمه

و خواست تا که در این چشمه ها فنا باشد

و چشمه ها همه رفتند تا به او برسند

به او که خواست خدا چشمه ی بقا باشد

نگاه کرد ،و آیینه را به بند کشید

که اصلاً از همه ی قیدها رها باشد

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود

که خواست، آینه ناموس کبریا باشد

نشست؛ بر رخ آیینه اش نقاب انداخت

و نرم سایه ی خود را بر آفتاب انداخت

در این حجاب، جلال و جمال "او" پیداست

"هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست"

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را

و داد دسته ی دستاس آفرینش را

به دست او که دو عالم، غبار معجر او

و داد دست خدا را به دست دیگر او

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را

بنا کند پس از این گنبد کبودش را...

...

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود

زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش

انار تازه بچیند برای او در عرش

کمی بلندتر از گریه های کودکشان

درخت های جهان در حیاط کوچکشان

کنار باغچه ،زن داشت ربنا می کاشت

برای تک تک همسایه ها دعا می کاشت

و بی قرارتر از کودکی که در بر داشت

غروب می شد و زن فکر شام در سر داشت

چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد

فدای قلب تو وقتی یتیم در می زد

صدای پا که می آمد تو پشت در بودی

به یاد در زدن هر شب پدر بودی

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود

اسیر لقمه ی نانت فقیر آمده بود

صدای پا که می آید... علی ست شاید...نه...

همیشه پشت در اما...کسی که باید...نه...

نسیمی از خم کوچه ،بهار می آورد

علی برای حبیبش انار می آورد

خبر دهان به دهان شد انار را بردند

و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند

انار را همه بردند و نار آوردند

قرار بود نرنجی ز خار هم...اما...

به چادرت ننشیند غبار هم...اما...

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی

نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟

رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

...

صدای گریه ی مردی غریب می آید

تو می روی همه جا بوی سیب می آید

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی ماه

به عزت و شرف لاإله إلاالله

...

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود

یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را

سیاه پوش کند گنبد کبودش را

 ۱۳۸۹

 فایل صوتی شعر

 

این شعر را دوسه سالی ست که نگه داشته بودم تا آن طوری که می خواهم از آب در بیاید

اما نشد

می خواستم ابهام های آزار دهنده ی ابتدای شعر را برطرف کنم

می خواستم زبان دوگانه ش را تعدیل کنم

می خواستم غزل نداشته باشد و یک دست مثنوی باشد

می خواستم نقدهای فراوانی را که دوستانم هدیه داده بودند کامل اعمال کنم

از همه مهمتر منتظر مانده بودم که  با انتظار تمام شود...

اما نشد

گاهی شعر مثل بچه ی آدم می ماند

آن طوری که دلت می خواهد بار نمی آید...

انتظار تو را برآورده نمی کند...

فقط می توانی بنشینی  تماشایش کنی و حسرت آرزوهایی را بخوری که آرزو می مانند...


...

 

...