نقل مکان


از سال 85 که ما در خدمت بلاگفا بودیم و بلاگفا در خدمت ما بالاخره نوبت به ما هم رسید تا از این خانه به جای دیگر نقل مکان کنیم... (رفتیم بالا شهر) مهمانان عزیز آدرس می‌دهیم تشریف بیاورید در خانه جدید در خدمت هستیم...(کادوی خانه جدید فراموش نشود)... از صبر بلاگفا که ما را تحمل کرد قدردانی می‌کنیم و ما هم بلاگفا را می‌بخشیم که مجبور بودیم گاهی تحملش کنیم. در خانه جدید منتظر شما هستم.


دوستانی که من رو لینک کردن خواهشمندم آدرس جدید رو جایگزین لینک قبلی کنند.

بلاگفای حسود اجازه ثبت لینک جدید رو نداد... جدا جدا نوشتم که گولش بزنم.     

http     : //        dattik    .      xzn      .ir

دنیای بیرون در شب قدر


یا دنیای بیرون آدم باید خالی باشد یا دنیای درونش. این دو با هم نسبت عکس دارند. اگر بیرون خالی بود، درونش پر می‌شود و تمام ذهنش را می‌گیرد. آن وقت است که او از دنیای بیرون می‌بُرد.

نمی‌دانم بودن در دنیای درون بهتر است یا دنیای بیرون... اما من نزدیک به 30 سال در دنیای درونم زندگی کردم... خیلی چیزها را بدست آوردم و خیلی چیزها را از دست دادم... اما نه دنیا داشتم و نه آخرت... تنها سهم من از دنیای درونم سهم اندکی از آخرتی بود که شاید‌های زیادی در پی دارد.

امشب از خدایم دنیای بیرون را خواستم... دنیایی که تصور می‌کنم هم آخرت را خواهم داشت هم دنیا را...زندگی یعنی یک ریسک بزرگ... و من همیشه با ریسک‌های بزرگ زندگی کردم... آن چه تقدیر است إن شاء الله که خیر باشد...


کدبانو می‌شوییییییم...

دیشب در یک اقدام متبحرانه ماهرانه برای افطار از خودمان آشپزی در کردیم و یک پا کدبانو شده‌ایم...

عکسش را هم می‌گذاریم تا هوستان کند و حالی به حولی شوید و حالتون گرفته شه...



هر کسی هم که میخواد حالش گرفته نشه دست به کار بشه و خودش بشه یک کدبانو... دستور العمل پختش رو هم می‌تونید از سایت هپی شف بگیرید... نوش جان

رازهای نیمه شب من...!

می‌خواستم بنویسم اما هر چه نوشتم پاک کردم...

این چیزها باید فقط میان من و تو باشد...

همچون یک راز سر به مهر...

رازهای نیمه شب من...

همان‌طور که از من می‌خواهی صبور باشم، از تو می‌خواهم جاری باشی...

همچون خون در رگ‌های زندگی‌ام...

چنان مرا در آغوش خود بگیری که تمام ماه‌هایم رمضان باشد...

ظرفی به من عطا کنی که آنچه از من می‌خواهی در آن جا شود...

چنان در قلبم طنین آوایت پیچیده که حتم دارم این آرامش را هیچ کجا نتوانم یافت...

... «صبور باش»...«ما به تو روزی می‌دهیم»... « روزی پروردگار تو بهتر و پایدارتر است»...

تا شب قدری دگر...!


شب‌های قدر نزدیک است... تمام سکوت این روزهام برای این هست که خودم رو برای این شب‌ها آماده کنم... نمی‌شود که هر کاری بکنی و هر چی بخوای بگی و سرت به هر کار دنیایی بند باشه و بعد شب قدر فقط سه شب در سال تا صبح بیدار باشی و یک دعایی بخونی و چند قطره اشک بریزی و از خدا هم بخوای بهترین هارو برات رقم بزنه...

باید آماده بود... باید دل رو برای این شب‌ها آماده کرد... شب‌های سرنوشت سازی است نباید به غفلت گذشت...

شب‌های سال‌های پیش رو که به یاد میارم چیزهایی در ذهنم میاد که شب‌های امسال دیگر نباید باشد... غم و غصه نباید باشد... هر چیزی غیر از خدا نباید باشد... فراموشی نباید باشد... راحتی خیال نباید باشد... تنبلی و سستی نباید باشد... شب، شب مهمی‌ است.

یک شب را به غفلت می‌گذرانیم و یک سال کاسه چه کنم دست می‌گیریم... غفلت دیگر نباید باشد.

برای همدیگه دعا کنیم... برای همه...

پرستار خانه‌سازی


خانوم لئونورا به همراه جودیا پندلتون تشریف بردند مشهد برای زیارت، برای اینکه به مشهد برسند باید از یک چاه غلییییظ عبور کنند و مجبورند از روی این چاه بپرند، به خاطر سختی و مشقت این سفر خانوم لئونورا بچه‌اش رو که خیلی کوچیکه و اسمش خانه‌سازی هست می‌سپره به پرستار تا ازش مراقبت کنه... پرستار هم چند روزه که مشغول مراقبت از خانه‌سازی کوچولو هست...

تصور می‌کنید این چیه؟ هیچی... فقط تخیلات یک دختر بچه سه سال و نیمه!!! که با عروسکش بازی می‌کنه! یعنی من تو کف این همه فسفر هستم که این بچه می‌سوزونه!!!


تشریف ببرید ادامه مطلب

ادامه نوشته

درباره من چه فکر می‌کنید؟

من از سال 85 هست که دارم وبلاگ می‌نویسم... در طول این سال‌ها دوستان زیادی پیدا کردم که می‌اومدند وبلاگ من رو می‌خوندند... چند تا از خواننده ها هستند که از وبلاگ شیرینکده، اولین وبلاگ من، همراه من بودند و الان هم همچنان من رو مفتخر می‌کنند... دوستان جدیدی هم هستن که از این وبلاگ با من آشنا شدند و من رو می‌خونند... خیلی ها هم بودند که یک بار به این جا سر زدند و کسانی هم هستند که خاموش من رو می‌خونند.

 

وقتی پیام‌های خصوصی‌ای دریافت می‌کنم که برام عجیبه من رو به فکر فرو می‌بره که واقعا وقتی کسی وارد وبلاگ من میشه و مطالب من رو می‌خونه در مورد من چه فکری می‌کنه؟ کسانی که یک بار به این جا سر زدند و دیگه نیومدند چه فکری می‌کنند؟ کسانی که اومدند و موندگار شدند و دوستان صمیمی من شدند چه فکری می‌کنند؟ کسانی که خاموش اینجارو می‌خونند چه فکری می‌کنند؟ و کسانی که نظر خصوصی می‌گذارند و از من درخواست کمک می‌کنند چه چیزی از مطالب من و خودِ من برداشت کردند؟ کسی که میاد پیشنهاد دوستی میده و یا عنوان می‌کنه فکر میکنه من هم‌صحبت خوبی هستم از کجای مطالبم به چنین نتیجه ای رسیده؟

 

دلم می‌خواد بدونم همه‌تون چه فکر و نظری در مورد من دارید؟ برام بنویسید... من کی‌ام؟ از نظر شما من کی‌ام؟ چه خصوصیتی دارم که باعث میشه باز هم به اینجا سر بزنید و چه خصوصیتی دارم که بعد از یک‌بار آمدن دیگه نظری نمی‌دید؟

برام بنویسید...سعی میکنم همه نظرات رو تایید کنم... برام بنویسید.

یک فرصت

ماه رمضان هم آغاز شد...

کسی که از این ماه استفاده ببرد با کسی که نبرد هر دو می‌میرند اما آیا با هم یکسان‌اند؟


آیت الله جاودان:

در جلد دوم ص ۴۲۰ کافی آمده که امام صادق (ع) فرمودند:

إنّ الحسرة و الندامة و الویل لمَن لم ینتفع بما أبصَرَة و لم یدر من أمر الذی علیه مقیم أم نفع أم ضرّ
قطعا حسرت و پشیمانی برای کسی است که از آنچه می بیند استفاده نکند و بهره ای نبرد و نداند کارهای دایمی اش به نفع اوست یا به ضررش.

هروقت دنیا در نظرت جلوه کرد ، یاد آنهایی بیافت که از دنیا رفتند و این جلوه ها را دیدند.این دنیا میگذرد .

آنکه در دنیا روزه گرفت و آنکه نگرفت هر دو مردند اما آیا یکسانند؟
وقت شما علی الخصوص ماه رمضان بسیار غنیمت است .
خود را مشغول آن دسته از کارهای دنیوی نکنید که از پیشرفت اخرویتان جلوگیری کند.

امام صادق (ع) : علیکم فی شهر رمضان باالاستغفار و کثره الدعا.جدی علی بن الحسین (ع)فی شهر رمضان لم یتکلم الا الدعا
در رمضان بسیار استغفار و دعا کنید .
جدم علی بن الحسین (ع) در ماه رمضان غیر دعا حرف نمیزد.

حاج آقا مجتبی تهرانی رحمت الله علیه می فرمود:
ماه ، ماه سخن گفتن عبد است با رب علاوه بر سخن گفتن رب با عبد یعنی نزول قرآن.
قدر بدانید تا با سخن گفتن هاتان با رب خدا شما را تا شب قدر پاک کند.


برای همدیگر دعا کنیم


تنها برای دلگرمی‌ات

نمی‌توانم تنها بهانه ادامه زندگی‌ام در ناامیدترین لحظات و در بدبخت‌ترین ساعات عمرم را توصیف کنم. هیچ نمی‌گویم که تو بزرگتر از آن چیزی هستی که بتوان با سخن بیان کرد.

تو بزرگتر از هر آن چیزی هستی که دیگران درباره من و تو تصور می‌کنند... بزرگیِ تو از بزرگی خداوندی است که تو را اینگونه بزرگوار آفرید.

می‌گویم بزرگی... حتی در تصور من، که دیگر هیچ وقت... هیچ زمانی فکر نکنی که نگاه پستی دارم. هیچ وقت فکر نکنی اگر در همان پله‌های نخستین مانده‌ام و همراهت بالا نیامدم از وابستگی نبود... و هیچ گاه نگاه من به تو انقدر پست نمی‌شود که در حد یک وابستگی کور تنزل کند.

تنها خدایت می‌داند که تو برای من چه هستی... برای من چقدر بزرگ و ارزشمندی... تو کسی هستی که وقتی به تو فکر میکنم چشمانم تر می‌شود... اشک می‌ریزم، اشکی از سر شوق بودن تو در زندگی‌ام، اشکی از سپاس...

قلبم هیچ وقت انقدر به تو وابسته نبود که به تو نگاه مادی داشته باشد... مخصوصا این اواخر.

قلبم هیچ گاه به خود اجازه نمی‌دهد که وجود ارزشمند تو را انقدر پست و پایین بیاورد... بر خلاف تصورت... تو برای من چیز دیگری...

نمی خوام بیای ، نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمی خوام ازت، نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا  تموم بشی

برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی ، آرزوم بشی

 

این متن یکی از قدیمی‌ترین آهنگ‌هایی هست که من عاشقشم... آهنگی که وقتی گوش میدم به تو فکر می کنم. وقتی این آهنگ رو گوش میدم قلبم لبریز میشه از تو... تقدیم به تو.

 

دانلود میمیرم برات

این کار قشنگی بود که بارها برای من انجام دادی... من عاشق آهنگ‌هایی هستم که یا به مناسبت تولدم بود یا تو با گوش دادن به اونها به من فکر می‌کردی... من برای همیشه عاشق اونها خواهم بود.

نمی‌خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی... اما بدون قلبم هیچ زمانی نبود که به خاطر سوختن‌هایت سپاسگزارت نباشد. قلبم... تا همیشه ... حتی زمانی که دیگر در این دنیا نیست سپاسگزار توست.

سپاسگزار منبع عظیم محبت و فداکاری و عشقی که بی‌منت نثارم کردی.

تمنای وصال

درد دارم... 

تمام درد من همین است. اینی که می‌نویسم.

درد من دوری از توست... درد من قلبی است که خالی از توست...

درد من قلبی است که حسرت تورا می‌کشد. قلبی که تو را با تمام وجودش می‌طلبد.

قلبم درد دارد. دردی که درمانش تویی... دردی که چاره‌اش را فقظ تو می‌دانی.

قلبم کودکی بهانه‌گیر شده... بهانه هر چه را ندارد می‌گیرد و می‌گوید:« میخواهم»

اما اگر همه بهانه‌هایش را بی‌بهانه کنی بازهم تو را کم دارد و درد دارد.

در این تنهایی خاموش تو را می‌خواهم. که تمام بهانه‌های من را بی‌بهانه کنی... تو باشی دیگر هیچ نمی‌خواهم... مرا تنگ در آغوش بگیر همین زمانی که قلبم تهی از محبت است.

زندگی ام در دستان توست... خیلی چیزها میخواهم که همه‌شان بهانه است. بهانه‌ای که ببینم تو من را چقدر دوست داری... می دانم که برعکسش صدق نمی‌کند. هیچ کاری نکرده ام که ادعایش را داشته باشم. اما آنکه نیازمند است منم... من به محبتت نیاز دارم... می‌دانم چقدر دوستم داری. می‌دانم.

من را در آغوش بگیر و به من ببخش.


پ ن: خیلی حرف‌ها با تو دارم که روزی همه را خواهم گفت... همه حرف‌های این سال‌ها جمع شده است در دلم. اینجا... درست اینجا... که قرار است بخشی از تو باشد.


دغدغه‌های من و تو

چند روزی که نمی‌نویسم علت داره... یه چیزهایی بدجوری فکر و ذهنم رو مشغول کرده... بعضی خانوما سریع این حالتشون رو نسبت میدن به تغییرات جسمی... اما تغییرات جسمی فقط این تفکرات و حس‌ها و مشکلات رو تشدید میکنه نه اینکه اونهارو به وجود بیاره... مشکلات هست... گرفتاری و درگیری ذهنی هست.

اما خیلی دلم می‌خواد بدونم درگیری ذهنی من واقعا همونطوری هست که فکر می‌کنم یا گاهی به قول بابالنگ دراز از کاه کوه می‌سازم... شما چی؟ چطور درباره دغدغه‌های ذهنی خودتون فکر می‌کنید؟ واقعا به همون بزرگی‌ای هستن که فکر می‌کنید؟ اصلا دغدغه‌های ذهنی شما همین الان چیه؟ خیلی دوست دارم بدونم پس بهم بگید.

واقعا در مواجهه با یک دغدغه دید مثبت دارید یا منفی. هر تعداد دغدغه که دارید بگید.

 

پ ن: یکی از دغدغه‌های نیمه شب من اینه که موندم واقعا این پشه‌ها روز قیامت نمی‌خوان جواب پس بدن؟ اصلا می‌دونند روز قیامتی هم هست؟

شب رؤیت مرگ


دیشب، شب اول ماه رمضان بود، من هم سحری رو آماده کردم و بعد از نوشیدن یک فنجان چای آویشن خوابیدم... تازه خوابم سنگین شده بود که صدای ویز ویزی آرام به گوشم رسید اما کم کم صدا بلند و بلندتر شد انقدر که پرده گوشم داشت پاره میشد. چشمامو که باز کردم صدا قطع شد.

دوباره که خوابم سنگین شد صدای جیلیز و ویلیز غذا روی گاز به گوشم خورد و کم کم بلند و بلندتر شد و داشتم کر می‌شدم که باز چشمامو باز کردم و بعد از یک مدت صدا قطع شد.

باز هم تکرار و تکرار شد، آخرین بار صدای هلیکوپتر بود که انقدر بلند شد که بی‌صدا فریاد می‌زدم و به زور تونستم دستامو بالا بیارم و گوشمامو بچسبم که پرده گوشم پاره نشه.


خیلی ترسیده بودم. انقدر بی حس بودم که نمی‌تونستم بلندشم. به زور خودمو بلند کردم و رفتم چند تا خرما خوردم اما دیگه نمی‌تونستم بخوابم. می‌ترسیدم دوباره تکرار بشه.

روی زمین اتاقم دراز کشیدم و پاهامو به تخت تکیه دادم (برای اینکه خون به مغزم برسه) گفتم: خدایا، منو از این دنیا نبر... هنوز زوده... خیلی کار دارم.

یکمی گذشت و دیدم نه... انگار دیگه صداها تموم شده. پاشدم و روی تخت خوابیدم اما دیگه تا سحر خوابم نبرد... ولی همش به این فکر می‌کردم که اگه نتونم امسال ماه رمضان رو درک کنم چی میشه... عمیقا از خدا خواستم منو نبره. و اینکه چقدر ما آدم‌‌ها بی‌ثبات هستیم.

مرگ و زندگیمون دست خداست. و خدا اگر بخواهد می‌تونه در یک لحظه نفس مارو بِبُـــرد... و تمام.

توی اون لحظات سنگینی و ترس حتی نمی‌تونستم یک کلمه بگم... چه برسه به اینکه بخواهم توبه کنم. اگه مرگ به سراغ آدم بیاد اونموقع دیگه وقت توبه و غلط کردن نیست... الان وقتشه... الان که بهترین ماه خداست و هنوز نفس می‌کشیم.

انگار خدا می‌خواست یک هشدار بده... اما احتمالا این حالتم مال افت فشار بوده... فشارم که در حالت عادی طفلکی همیشه 10 روی 7 هست... احتمالا به خاطر چای آویشن سقوط کرده بوده.

در این اولین سحر ماه مبارک رمضان، دعا می‌کنم امسال سال آخر هیچ‌یک از عزیزان و دوستان و اطرافیانم و همچنین خودم نباشه و همه بتونیم بهترین استفاده رو از این ماه مبارک ببریم.

گوشی عزیز من

  یه مدتی پیش ویرم گرفته بود گوشی اندرویید داشته باشم... بعدش رفته بودم و از توی سایت دیجی کالا مدل گوشیمم انتخاب کرده بودم اما بعدش که دیدم پولشو ندارم دیگه بی خیال شده بودم...

تا اینکه بعضی ها شیطون شدن رفتن زیر جلدم و هی گفتن گوشی ارزون شده بخر... گوشی بخر... گوشی بخر... آن هم در نهایت وضع خراب اقتصادی... حالا پولدار نشدیم گوشی بخریم اما وسوسه شدیم اساسی... کم مانده است کارمان به خودکشی برسد.


بابالنگ دراز می فرمایند:نه بابا, شما برای شوهر خودکشی نکردی آنوقت می خواهی برای گوشی خودکشی کنی؟!!!

بعد هم که مشورت گرفتیم و گفتن به جای گوشی طلا بخر که سرمایه باشه...همان بعضی ها که دلمان را هوایی گوشی کردن می گویند طلا بخر... منطقی تره... آخه دلی که هوایی شده دیگه منطق حالیش میشه؟

امروز که با چشم عسلی رفته بودیم گردش یک سری هم به فروشگاه موبایل زدیم و گوشی مورد علاقه مان را از نزدیک زیارت کردیم... گفتیم شاید زشت باشد و دل رفته مان برگردد... اما خیلی قشنگ تر از عکس توی سایت بود... دلمان رفته است بدجور... اما قیمتش خیلی بالاتر از قیمت توی سایت بود.

به هر حال الان نه تنها بی خیال گوشی شدیم بلکه بی خیال هر منطقی شدیم که به ما می گوید پول خرج کن. سعی می کنیم حداقل خوابش را ببینیم.

گونه‌ای از اجابت


رابطه من با خدایم طوری‌ست که هر وقت هر چه بخواهم کافیه که فقط در ذهنم بگویم فلان چیز را می‌خوام...مثلا در ذهنم بگم فلان وسیله را داشته باشم بد نیست... و یا موقعیتم فلان جور باشد بهتره... چیزهای کوچک سریع فراهم می‌شه و چیزهای بزرگ اگه مصلحتم باشه در مدت زمانی به من داده میشه و اگه به مصلحتم نباشه باز هم خدا آن را به من می‌دهد اما طوری می‌شه که من خودم از آن می‌گذرم. بعد راضی می‌شم به ندادنش..



بعد می‌فهمم که خداوند می‌تواند به من بدهد اما واقعا یا الان وقتش نیست و یا اصلا به مصلحت من نیست... اما اینطور نیست که خدا اصلا ندهد... و یا من را بی‌جواب بگذارد.

وقتی با چنین آفریده گنه‌کاری خداوند اینطور رفتار می‌کند اگر اطاعتش کنم چی میشه... این چنین خدایی داریم ما...


پ.ن: یکی برام یک کامنت گذاشته بود درباره یک شرکت تجاری که از طریق اینترنت فعالیت میکنه و به کاربران پروژه هایی رو پیشنهاد میکنه که کاربران با خرید اوراق مشارکت و سهام شریک میشن و شرکت 10 درصد سهام رو میگیره... با توجه به رشته تحصیلیم و اطلاع از جرایم اینترنتی خیلی اعتمادی به این سایت‌ها ندارم... وقتی خواستم سایت رو ببینم باز نشد و نوشته بود به خاطر 1. تخطی از قوانین  و توافقنامه استفاده از خدمات سایت 2.دستور مراجع قانونی جهت مسدود سازی وبلاگ 3.انتشار محتوای غیر اخلاقی یا محتوایی که براساس قوانین کشور تخلف است از ارائه خدمات به این آدرس معذوریم!!!!

یعنی این شرکت چیکار می‌کرده اونوقت؟





دو هفته‌ی نه چندان خوب

فوق العاده دچار تنبلی در نوشتن شدم... البته همه این تنبلی ها اثرات جانبی اتفاقات اطرافم هست... این دو هفته واقعا درگیر بودم... درگیری شدید ذهنی و روحی و تنهایی... البته به لطف خواهران گرام خیلی هم تنهایی نکشیدم... اما باز هم وجود مادر چیز دیگریست!!!

به این نتیجه رسیدم که در موقعیت های حساس واقعا هیچ چیز دیگه ای غیر از خرید کردن نمی‌تواند اعصابمان را رام کند. یعنی اصلا روحمان را جلا می‌دهد. دیروز با بچه های قدیم بعد از دورانه به یک فروشگاه رفتیم و با اینکه هیچی نمی‌خواستم اما یه مقدار پیاده شدم... و همش می‌گفتم برای دلم میخرم... برای آرامش اعصابم... فقط خداروشکر که خیلی پول همراه خودم نبرده بودم والا انقدر اعصاب داغون بود که همه‌اش خرج میشد... فروشگاهش رو پسند کردم همه چیزش با سلیقه من جور در می‌اومد.

امروز هم که با خواهر و شوهرخواهر رفتیم بیرون و بستنی و کیک زدیم توی رگ و بازهم رفتیم فروشگاه و بازهم خرید کردم... کمی اعصابم آرام گرفت.

پ.ن1: وقتی به کسی از بالا نگاه کنی به خودت اجازه می‌دهی هر حرفی را به او بزنی... هر چیزی را نسبت بدهی و باور داری که درست می‌گویی... دلم می‌شکند از کسانی که از بالا به آدم نگاه می‌کنند...

پ.ن2: فردا روز عید است... فردا مامان برمیگرده...

پ.ن3: امروز زن عموم بهم گفت دیدی هی میگفتی خواستگار هر جوری باشه من قبول می‌کنم؟ حالا چی شد که ردش کردی؟ ... واقعا نمی‌دونم چی شد... اما معنای طلب خیر رو از خدا خوب می‌دونم.

عکس های اردو

بالاخره عکس های اردوی سه هفته پیش به دستم رسید... الان که عکس هارو میبینم حسرت میخورم که چرا خودم تنبلی کردم و عکس نگرفتم... واقعا عکس ها در نهایت بی سلیقگی گرفته شده... و اصلا زیبایی های اونجا توی عکس نیست...

این عکس‌ها فقط از بالای ابرها گرفته شده... طبیعتا وقتی داخل ابرها بودیم دیگه نمیشد عکس گرفت هم خیلی سرد بود و هم تاریک ولی قشنگ‌ترین جاهاش همونجاها بود... فضای تاریک و سرد و نمناک قشنگی خاصی به جنگل کاج با گل‌های ریز آبی داده بود ... حیف که نمیشه به تصویر کشید این همه زیبایی رو...

عکس‌ها در ادامه مطلب هست... هر کی دوست داشت ببینه بگه تا بهش رمز بدم...

ادامه نوشته

طلب خیر

نمی دانم مصداق  وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ هستم یا خیر

اما می‌دانم که مصداق این آیه حتما هستم:

«رَبّ إنّی لِمَا أنزَلتَ إلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقیرٌ»

پروردگارا! من به هر خیری که برایم بفرستی سخت نیازمندم.


-----------------------------------------------------------------------------------------------

1.بقره 216 معنی:« و بسا چیزی را ناخوش دارید در حالی که آن به خیر شماست»

2. قصص 24


نیمه شعبان


خبر آمد... خبری در راه است...

به نیمه شعبان امید دارم... به مولایم (عج) امیدوارم.

بانوی گل و ریحان ... مادر من... هم‌نام من... کسی که تنها بهانه پاک ماندن و پاک بودن و پاک شدن من بودی... میلاد فرزندت مبارکت باشد خانوم

یا اباصالح (عج) میلادت مبارک آقا... روز میلادت دستی هم بر سر ما بکش! تا انقدر خجالت زده‌ات نباشیم آقا...

این روز را از دست ندهید.. عیدی بگیرید از آقا...

جرم دوست داشتن


سخت است که بارها و بارها در دادگاه دنیا به اتهام دوست داشتن مجازات شوی...

سخت است که نتوانی از خود دفاع کنی... و تنها دفاعت این باشد که بگویی مگر گناهم چیست؟ مگر دوست داشتن گناه است؟

سخت است که چون دوستش داری نمی‌توانی در دادگاه عالی پروردگار از حکم دادگاه نخستین دنیا شکایت کنی.

سخت است که بارها و بارها مجازات شوی... و محکوم باشی به اینکه هیچ نخواهی و فقط در دلت دوستش داشته باشی.

زندگی تا اینجایش که خیلی سخت و بیرحم بود... خیلی سخت!! همیشه به جرم دوست داشتن طرد شده‌ام!

سپاس!

از قدیم قدما گفتند و شنیدیم که شکر نعمت، نعمتت افزون کند.

اما در یک حدیث آمده است که اگر خداوند به بنده‌ای نعمتی داد دوست دارد که اون نعمت رو در زندگی اون بنده ببیند. مثلا اگر به کسی مال داد دوست داره که اون بنده برای خودش لباس بهتر خانه‌ بهتر و زندگی و خورد و خوراک بهتر داشته باشه و از اون نعمت استفاده کند.

در پی همین خواست و علاقه پروردگار... به این دلیل که کورسوی امیدی در زندگی ما پدیدار گشته ما می‌خواهیم شکر این امید را به جا آوریم. و به خداوندمان نشان دهیم که قدر نعمت را می‌دانیم و سپاسگزاریم. حتی به همین اندک.

باشد که همین اندک شکر و سپاس ما مسبب ازدیاد و ثمر دادن این کورسوی امیدمان باشد.

خداوندا! به اندازه عظمت خودت سپاس.


کلاهبرداری از نوع انتخاباتی

شب قبل از انتخابات یعنی درواقع ساعت 3 صبح روز انتخابات شخصی با یک شماره اعتباری همراه اول به موبایل ما زنگ زد... و گفتگویی انجام داد با این مضمون:« سلام ما از رادیو پیام برنامه شبانگاهی تماس می‌گیریم شما در قرعه کشی شماره‌های همراه اول از طرف ستاد آقای جلیلی برنده کمک هزینه سفر به عتبات عالیات به مبلغ دو میلیون تومان به همراه کارت هدیه 300 هزار تومانی شدید... مبارکتون باشه إن شاء الله مارو هم دعا کنید. اگه میشه شماره حساب خودتون رو بدید تا براتون واریز کنیم!!!!!!! شما همین الان به یک باجه خودپرداز مراجعه کنید و بعد از اینکه ما پول را واریز کردیم فیش بردارید و برای ما فکس کنید یا شماره فیش رو برای ما بخونید.!!!!! تا بعد ما کارت هدیه 300 هزارتومانی را برایتان ارسال کنیم.»!!!

ساعت 3 صبح!!!!!


انتخابات + پیری


فردا روز انتخابات هست... من همون اول کاندید محترمم رو انتخاب کردم و اصلا هم تغییری حاصل نشد...إن شاء الله هم رای می‌دهیم و رای می‌آورند ایشون.

انتخابات شورا هم حکایتی است... قسم می‌خورم که تا این انتخابات اصلا نمی‌دانستم این همه جوان خوش تیپ و خوش قیافه و تحصیل‌کرده در شهرمان هست... این‌ها کجا بودند تا الان؟؟؟؟ عکس‌ها و پوستر‌های تبلیغاتی‌شون هم که انگار تبلیغ کت و شلوار هست. نرفتیم از همان اول یکی از آن دانه درشت‌های خوش بر و روی‌شان را از جماعت مجردان سوا کنیم و برویم در ستادشان برایشان تبلیغ کنیم شاید فرجی شود...!!!

فردا می‌رویم رای می‌دهیم حتی اگر سفید باشد... همه می‌رویم مگر نه؟


توی این گوشی‌های اندرویید تازه به دوران رسیده (زمان ما از این چیزها که نبود) یک برنامه هست که عکس خودت رو بهش می‌دی و عکس زمان پیری‌ات رو بهت پس میده... ما چون همیشه گمان نمی‌کنیم پیری خود را ببینیم و اصلا دلمان هم نمی‌خواهد پیر شویم عکسمان را دادیم و عکس 120 سالگی تحویل گرفتیم... جماعتی از دیدن این عکس شاد شدند الحمدلله... اما خوب شد نمردیم و پیری خودمان را هم دیدیم. خیلی شبیه عمه‌مان شده بودیم.

شاید این عکس مال زمانی بود که ما عمه هم شده بودیم و البته برادرزاده‌هایمان حتما در زمان این عکس خودشان پدربزرگ و مادربزرگ شده بودند... کلا به خنده و شادی‌ اطرافیان می‌ارزید.

خیلی به این احتیاج دارم که آینده خودم را ببینم... شاید ذره ای امید در وجودمان جوانه زد. 


دل‌نوشت: خداوندا... محجور شدم زیر این همه فشار... عاقله‌ام تویی!

انتها

می‌خواهم به سیم آخر بزنم

اما...

نمی‌دانم سیم آخر کجاست؟؟!!


پ.ن: انگار راه سیم آخر هم به روی ما بسته است... همه درها بسته است. حق نداریم حتی نابود شویم انگار.



بازی وبلاگی اعترافات

به دعوت آیتک عزیز اعترافات اینجانب:


اعتراف می‌کنم هر چیزی که ازش می‌ترسم به سرم میاد

اعتراف می‌کنم تنها چیزی که ازش می‌ترسیدم این بود که سنم بالا بره و ازدواج نکنم

اعتراف می‌کنم یک بار وقتی بچه بودم می‌خواستم از روی عصبانیت و تلافی قیچی بردارم و وقتی خواهرم خوابه نصف موهای بلندش رو قیچی کنم ولی ترسیدم نکردم

اعتراف میکنم که آدم ولخرجی هستم و اصلا پول نگهدار نیستم و پولامو زود خرج می‌کنم

اعتراف می‌کنم که آدم تنبلی‌ام و هزارتا بهانه راست و دروغ جور می‌کنم که کمتر کار کنم

اعتراف می‌کنم که ظاهر و چهره خودم رو خیلی دوست دارم و اصلا دلم نمی‌خواد شبیه کسی دیگه باشم

اعتراف می‌کنم که تا 17 ، 18 سالگی مطمئن بودم بچه پرورشگاهی هستم

اعتراف می‌کنم که دلم می‌خواد همسری نصیبم بشه که دهن همه باز بمونه از وجناتش

اعتراف می‌کنم که خیلی روی این اعترافاتم فکر کردم

اعتراف می‌کنم که وقتی افسرده بشم هیچ کسی غیر از خودم نمی‌تونه منو نجات بده

اعتراف می‌کنم اصلا اون کسی که دیگران فکر می‌کنند نیستم

اعتراف می‌کنم که عاشق وبلاگم هستم

اعتراف می‌کنم که بعضی اعترافاتم رو دوست ندارم هیچ وقت به زبان بیارم


بازی وبلاگی 1

به دوتا بازی وبلاگی دعوت شدم همزمان!!! خیلی دوست می‌داشتم همیشه... بالاخره به آرزوم رسیدم (ذووووق مرگ)

اول بازی مامان آیه جون صاحب -----> این وبلاگ 

بزرگترین ترس زندگیت چیه؟

در حالت تجرد و نصف دین از دنیا برم.

 

اگه 24ساعت نامریی می شدی چیکار می کردی؟

می‌رفتم توی خونه‌های همسایه‌ها و زندگی خصوصی‌شونو از نزدیک می‌دیدم.

 

اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن5الی12حرفت رو داشته باشه اون آرزو چیه؟

ازدواج و بچه

 

از میان اسب،پلنگ،گربه،سگ و عقاب کدامیک را بیشتر دوست داری؟

گربه

 

کارتون مورد علاقه ی کودکیت؟

آنت... همونکه داداش کوچیکه اش از دره افتاد و فلج شد

 

 در پختن چه غذایی تبحّر نداری؟

لازانیا

 

اولین واکنشت موقع عصبانیت؟

نیش و کنایه می‌زنم

 

 با مرغ،دریا،اورانیوم و خسته یه جمله بساز

مرغ دریا با خوردن اورانیوم خسته شد

 

 دو بیت شعر که خیلی دوستش داری

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش    در جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال    مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدش

 

اگه بتونی به تونل زمان فقط به یک روز از زندگیت در گذشته،حال و یا آینده سفر کنی آن روز کدام روز است؟

میرم به چند سال آینده ببینم چه وضعی خواهم داشت

 

چه رنگی هستی و چرا؟

نارنجی... آدم‌های نارنجی آدم‌های عاشقی هستند.

 

اگه قرار باشه از ایران بری کجا رو انتخاب می کنی؟

کربلا، جزیره‌های قشنگ دنیا

 

بهترین پیامک موجود در این باکس گوشیت؟

سفارشات و خداحافظی یه دوست یک ساعت قبل از خارج شدنم از ایران:

خانم عزیزم چند تا سفارش دارم: سعی کن اول صبح یس رو بخونی تا از جمیع شرهای اون روز محفوظ باشی، سعی کن همیشه با وضو باشی تا نفست تسبیح خدارو بگه، وضوی موقع خواب یادت نره تا موقع خواب ملائکه ازت محافظت کنند، 4 قل و آیة الکرسی و 11 بار سوره قدر هم موقع خواب یادت نره، خانمم بهم قول دادی مراقب خودت باشی پس این کارهارو انجام بده تا سالم و سلامت بمونی.

 

اگه قرار باشه سه نفر از آشناها رو امشب به مهمونی دعوت کنی کیا هستن؟

سه تا از همکلاسی های قدیم دانشگاهم

 

اگه قرار بود یه کلمه از لغت نامه ی زندگیت رو حذف کنی کدوم کلمه بود؟

کینه

 

کسی را که دوست داری ملاقات کنی؟

همه دوستان مجازی‌ام

 

اسم دیگه ای برای وبلاگت انتخاب کن

یک عاشقانه آرام

 

سه خصوصیت اخلاقی بدت؟

شادیم فقط ظاهریه، زود ناامید می‌شم، وقتی چیزی رو دلم بخواد دیگه نمی‌تونم جلوش رو بگیرم.

 

خودتو شبیه چه میوه ای می دونی؟

توت فرنگی کال

 

کاشکی...

کاش حسرت هیچی به دلم نبود. کاش به همه چیزهایی که می‌خوام می‌رسیدم و برسم.


منم باید چند نفر رو دعوت کنم:

مامان محمدمهدی
عمه خانوم
آیتک عزیز
مریم
جوجه تیغی
سارا از کرمانشاه
ندا
مامان نازدونه ها
و هر کس دیگه‌ای که دوست داره


نامه285


سلام بر مهربان‌ترین مهربانان، پروردگار بی‌همتا، یگانه در ستایش و پرستش

خدای مهربانم! واقعا در خلقت ما انسان‌ها چه کردی؟ آخر تکبر تا چه حد؟ با این همه ادعای خداپرستی و عبودیت باز هم خود را در تعیین سرنوشت خود، همه کاره می‌بینم!!! مرا چه شده؟

چرا فقط در حرف و سخن می‌گویم همه چیز از توست؟ و آنجایی که کم می‌آورم خودم را سرزنش می‌کنم؟ من چه کاره‌ام این وسط؟ چرا خودم را همه کاره می‌بینم و تو را هیچ؟ چرا وقتی اتفاقی می‌افتد من خودم را مجازات می‌کنم؟ مگر مجازات و عقاب مخصوص تو نیست؟ مگر تو صاحب انتقام نیستی؟ آخر من چه کاره‌ام؟ شاه می‌بخشد و شاه قلی نه؟

این روزهای خود را تلخ و زهر کرده ام، خودم را از تو، از صحبت با تو، از خواستن از تو محروم کردم، خودم را محکوم کردم به افسرده نشستن در خانه، محروم کردم از درد دل کردن با تو که مجازات شوم. آخر چرا انقدر خود را بزرگ می‌بینم و تو را کوچک؟

خدایا! توبه... توبه از اینکه جای تو نشستم و به مجازات بنده‌ات پرداختم. بنده‌ای که پناهی جز تو ندارد را از تو محروم ساختم.

خداوندا! توبه... از این همه تکبر و خودبزرگ بینی!

تو اگر بخواهی خودت می‌توانی مرا مجازات کنی... من چه کاره‌ام؟

من کجای این دنیا کاره‌ای هستم که کمر بر نابودی خود بستم؟

من کجای این دنیا کاره‌ای هستم که به خود امر کنم حق خواستن، حق درد دل کردن و حق شکوه و گلایه را ندارم؟

تو اگر بخواهی می‌توانی به صاعقه‌ای مرا نیست کنی، اگر وجودم آنقدر شوم و پست باشد خودت چاره‌اش را می‌دانی.

خداوندا! به مهربانی و مغفرت بی‌پایانت پناه می‌برم از هر چه غیر توست.

پادشاه من! باش... در قلبم باش.

تنهایی آدمها

آدم‌ها تنها هستند... همه آدمها

حتی کسانی که اطرافشان پر است از خانواده دوست همکار... تنها هستند

آدم ها فقط خدا را دارند... در تنهاترین تنهایی‌شان

فقط خدا را دارند

زمان هایی از زندگی که آدم نمی تواند از خدا چیزی بخواهد سخت‌ترین زمان‌هاست

زمانی که حتی نمی‌تواند توقع‌ای داشته باشد و حتی نمی‌تواند به خدا بگوید تنهاست.

زمان‌هایی که این حق را به خود نمی‌دهد... سخت‌ترین زمان‌هاست.

نوعی از دوست داشتن

خیلی خوبه که آدم توی زندگی کسی رو داشته باشه که واقعا دوستش داشته باشه... کسی که وقتی هر خطایی بکنی باز هم دوستت داشته باشه و سعی کنه چشمش رو به روی خطایت ببنده... کسی که گوشش رو به روی حرف‌هایی که دیگران در موردت می‌زنند ببنده و تورو همونجوری که هستی قبول داشته باشه و دوست داشته باشه.

کسی که خوبی‌هاتو خیلی پررنگ ببینه و بدی‌هاتو خیلی کمرنگ... کسی که پاک‌کن به دست ایستاده تا بدی‌های کمرنگت رو کم کم پاک کنه... کسی که قلبت رو به وجودش آروم کنه... کسی که حتی یاد و خاطره‌اش باعث آرامش روانت باشه و خاطرت رو آسوده کنه از اینکه جایی در این دنیا هست و دوستت داره.

کسی که چنین دوست داشتنی رو تجربه کرده باشه دیگه دلش به دوست داشتن‌های الکی و نَسَبی و غیره آروم نمیشه... دلش عمق این دوست داشتن رو میخواد... دل منم الان میخواد.


به تعداد همه آدم‌ها

ما انسان‌ها وقتی کار بدی می‌کنیم فکر می‌کنیم که خداوند به ما پشت کرده است و دیگر بی‌خدا شدیم... در مرحله شدید‌تر (یعنی وقتی که گناهی بزرگ را مرتکب می‌شویم) فکر می‌کنیم که دیگر امیدی نیست و جایمان ته جهنم است. شاید بگوییم بالاتر از سیاهی رنگی نیست و به آن کار ادامه دهیم. و یا شاید از شدت پشیمانی بخواهیم بمیریم.

اما حقیقت چیز دیگری‌است. خداوند می‌فرماید: که من ولی انسان‌ها هستم حتی انسانی که ستمگر باشد من ولی اویم.

انسان‌های ستمگر هم باخدا هستند. خداوند ولی و سرپرست آنهاست و البته فقط خداوند می‌داند که با هر انسانی چگونه رفتار می‌کند. با ارحم الراحمینی‌اش یا با ذوالانتقامی.


جز معصوم انسانی نداریم که در زندگی گناهی نکرده باشد و از آینده خودش مطمئن باشد. و همه ما نمی‌دانیم که خداوند چگونه با ما رفتار خواهد کرد. اما به ما نشان‌ داده است. یعنی گفته هر طور که در این دنیا بودید من همانطور با شما رفتار می‌کنم. پس اگر ارحم الراحمینی خدا را می‌خواهیم باید نسبت به بقیه انسان ها بخشنده و باگذشت و مهربان باشیم. اگر حقی به گردن کسی داریم آسان بگذریم. و با فضل و لطف با دیگران برخورد کنیم. تا اگر گناهی بخشیده نشده در عمل ما هست خداوند به واسطه این رفتار ما با ما همانطور رفتار کند.

بدانیم که اگر گناهی هم انجام می‌دهیم خداوند به ما پشت نمی‌کند. و باز هم ولی و سرپرست ما خواهد ماند. تا ابد.

این هم از اثرات خلوت ما... خوب منبر رفتم؟؟

خلوت

این روزها کم پیدایم...

دلم می‌خواهد همیشه در بین خلق و جماعت کم پیدا باشم و همینطور با تو باشم...

همینطور دلم خوش باشد...

همینطور بی‌خبری برایم خوش خبری باشد...

زندگی کنم و بگویم شکر...

بگذرم و بگویم به خاطر تو...

بگویم به خاطر تو صبر می‌کنم...

این روزها دلم خلوتی دارد با تو... در سکوتم!