آنی جیغ نزن لطفا
دوستای گلم
دوستای با وفا
باور کنید خودم اصلا انتظار کامنت نداشتم کلی خوشحال شدم با کامنت یه دوستی هم که گفت ایشالله این سری که پست میزاری آنی ۲۰ ساله اش شده کلی خندیدم
خداییش راست گفته
خوب چه خبرا خوشگل خانما اقایون عزیز چه کارا میکنید زندگی هاتون به راهه؟حال دلتون خوبه؟
وضع ایران که واقعا رعشه به تن من انداخته و واقعا خیلی بر همه ناراحتم باور کنید هر اخباری که از ایران میبینم تمام سیستم عصبیم بهم میریزه و شوک میشم
الهی بگردم براتون
منم خوبم و دخترمم خوبه و همسرمم خوبه
کلا جا افتادم تو کانادا و دیگه اون حس ازار دهنده ای که ماه های اول داشتم رو ندارم
دلتنگی هست ،غربت و تنهایی هست اما ارامش هم هست
از نظر من کسی که مهاجرت میکنه تا اخر عمرش یه زخمی تو قلبش داره یه گوشه ای از قلبش خالی هر چقدر هم موفق و خوشحال باشه
بهترین شیوه مهاجرت خانوادگی رفتن خوشبحال اون ادمایی که خانواده درجه یک و مادر و پدر و خواهر برادراشونم همشون تو خارج و کنارشون هستن
یکم از اوضاع خودمون بگم تا دستتون بیاد چی به چیه
بعد دیدن ونکوور و خوشگلی هاش حتما میخواستیم که اونجا زندگی کنیم
دنی شروع کرد به فرستادن رزومه و سر چند روز از ۱۰ تا کمپانی ۹ تاش جواب دادن و دعوتش کردن برای مصاحبه
دنی رفت و با خبر خوب برگشت
ما هم بلند شدیم خونه زندگی رو کول کردیم و رفتیم ونکوور
اینجا رو خیلی خیلی زیاد دوسش دارم
اصلا انگار ته ارامش
همه چی به راحتی در دسترس
نه مثل تورنتو شلوغه و نه مثل شهر قبلی شهر ارواح
همه چی به جاش عالی
ادماش مودب و دوست داشتنی هستند و من دوسشون دارم
با روحیه بهتر شروع کردیم و من حالمو خوب کردم
اولین کاری که کردم رفتن به استخر بود
هر هفته میرم استخر و واقعا ارامش میگیرم
کالج دارم میرم و برخلاف روزای اول که عین لال پتی ها فقط نگاه میکردم و نت ورداشتن به زبان انگلیسی واویلا بود
ارتباط برقرار کردن با دختر و پسر های کانادایی برام سخت بود الان جا افتادم و کلی دوست کانادایی
یه دوست اکراینی
دو تا ترک
و یه هندی دارم 😁
با هم حرف میزنیم و تبادل فرهنگ میکنیم و بهم احترام میزاریم
با هم کافه و کتابخونه میریم
و من دوباره اعتماد به نفس از دست رفته ام رو پیدا کردم
و یه مامان شاد برای ادم کوچولوی خونمون شدم
آنی هم سلام داره خدمتتون 😁
و بهتون هلوو میگه😂😂
عاشق دنی 🤐
با من اصلا نمیسازه☹☹
خواسته اش رو با جیغ میگه😣
وقتی غذا میخوره به جسیکا و لباساش و صندلی و فرش و در و دیوار هم غذا میده😤😤
بشدت لوس🙄😥
به من میگه مو مو
یاد گوساله ای میوفتم که مامانشو صدا میزنه😂
اما به دنی به شکل واضحی ددی میگه
کلا داریم اره بده تیشه بگیر میکنیم
یعنی تمام روز تو سر و کله هم میزنیم وقتی ددی جونش میاد خونه صلح برقرار میشه عین گربه شرک میخزه بغل دنی و لم میده و جیکش درنمیاد باور کنید فرشته اسمونی میشه
بعد من که غر میزنم به دنی میگه من نمیدونم تو چرا این همه از این بچه شاکی هستی این طفلک عین مجسمه صداش در نمیاد
لطفا رو رفتارت تجدید نظر کن 😲😲
بخدا عین فیلم چاکی شده
تا اون بیاد همه نوع ازار و اذیت رو رو من پیاده میکنه اون که میاد میشه فرشته
البته که من عاشقشششششمممممممم
میمیرم براش
وقتی میبینم عروسکش رو گرفته بغلش و داره به زور بهش غذا میده میچلونمش انقدر سفت که داد میزنه و قاشقش رو پرت میکنه تو صورتم 🙁
بعدش که میبینه من اروم شدم و مثلا قهر کردم میاد دلجویی و میگه مومو
اهای مامان باباهایی که میخواین بچه خوبی داشته باشید از خودتون شروع کنید تربیت رو
به قول سقراط تربیت بچه ۲۰ سال قبل از بدنیا اومدنش انجام میشه
آنی با باباش همون رفتاری رو داره که دنی داره اروم
صبور ،متین
و با من مثل خودمه
لوس،نق نقو،لجباز ،جیغ جیغو
گله ای ندارم چون بچه ام کپی خودمه 😛
جدیدا میره مهد و بچه بهتری شده و منم تایم هایی که نیستش به کارام میرسم و خلاصه خیلی راضیم
اونم دوست داره و عاشق مهد
خلاصه که زندگی رو روالش افتاده
روزای بد و غمگینم داشتیم روزای خوبم داشتیم
ولی چیزی که بسیار واضح بهترین تصمیم عمرم مهاجرت به اینجا بوده
یادتونه اولا اصلا راضی نبودم و خیلی اذیت میشدم
خوب هم شهرمون خوب نبود هم مصادف شده بود با حاملگی و زایمانم بعدش با اینکه نمیخواستم قبول کنم ولی افسردگی بعد زایمان هم داشتم یه سری مشکلات جسمی هم درگیرم کرده بود و واقعا از جونم سیر بودم
اما اون مرحله هم گذشت و الان تقریبا سرایط استیبل
تا ببینیم چی میشه
اومدنمون به ونکوور عجله ای شد و ما نتونستیم خونه دلخواهمون رو پیدا کنیم و اصولا خونه دلخواه ما خارج شهر که چون دنی سر کار میره و من کالج میرم در حال حاظر امکان پذیر نیست اما من بازم دلم خونه ویلایی میخواد چون میشو هم به جمع ما اضافه شده
اااا راستی میشو اسم سگمون یه گلدن ریتریور طلائی خوشگل و باهوش
که حسابی با آنی رفیق و عضو جدید خانواده امونه
خلاصه کماکان داریم دنبال یه خونه خوشگل جمع و جور ویلائی میگردیم تا قضیه خونه رو هم حل کنیم و وسایل خوشگل بگیریم بچیتیم و خلاصه خونمون شکل خونه بشه
خواهر زاده دنی هم تو ونکوور و اخر هفته ها معمولا میاد پیشمون
با دوست دخترشم که همخونه بود همچنان اوکی هستم و رابطه خوبی داریم و گهگاهی میریم بیرون یا میاد پیشم و با آنی بازی میکنه











