آنی جیغ نزن لطفا

سلاااااام 

دوستای گلم 

دوستای با وفا 

باور کنید خودم اصلا انتظار کامنت نداشتم کلی خوشحال شدم با کامنت یه دوستی هم که گفت ایشالله این سری که پست میزاری آنی ۲۰ ساله اش شده کلی خندیدم 

خداییش راست گفته 

خوب چه خبرا خوشگل خانما اقایون عزیز چه کارا میکنید زندگی هاتون به راهه؟حال دلتون خوبه؟

وضع ایران که واقعا رعشه به تن من انداخته و واقعا خیلی بر همه ناراحتم باور کنید هر اخباری که از ایران میبینم تمام سیستم عصبیم بهم میریزه و شوک میشم 

الهی بگردم براتون 

منم خوبم و دخترمم خوبه و همسرمم خوبه 

کلا جا افتادم تو کانادا و دیگه اون حس ازار دهنده ای که ماه های اول داشتم رو ندارم 

دلتنگی هست ،غربت و تنهایی هست اما ارامش هم هست 

از نظر من کسی که مهاجرت میکنه تا اخر عمرش یه زخمی تو قلبش داره یه گوشه ای از قلبش خالی هر چقدر هم موفق و خوشحال باشه

بهترین شیوه مهاجرت خانوادگی رفتن خوشبحال اون ادمایی که خانواده درجه یک و مادر و پدر و خواهر برادراشونم همشون تو خارج و کنارشون هستن 

یکم از اوضاع خودمون بگم تا دستتون بیاد چی به چیه 

بعد دیدن ونکوور و خوشگلی هاش حتما میخواستیم که اونجا زندگی کنیم 

دنی شروع کرد به فرستادن رزومه و سر چند روز از ۱۰ تا کمپانی ۹ تاش جواب دادن و دعوتش کردن برای مصاحبه 

دنی رفت و با خبر خوب برگشت 

ما هم بلند شدیم خونه زندگی رو کول کردیم و رفتیم ونکوور 

 اینجا رو خیلی خیلی زیاد دوسش دارم 

اصلا انگار ته ارامش 

همه چی به راحتی در دسترس

نه مثل تورنتو شلوغه و نه مثل شهر قبلی شهر ارواح 

همه چی به جاش عالی

ادماش مودب و دوست داشتنی هستند و من دوسشون دارم 

با روحیه بهتر شروع کردیم و من حالمو خوب کردم 

اولین کاری که کردم رفتن به استخر بود 

هر هفته میرم استخر و واقعا ارامش میگیرم 

کالج دارم میرم و برخلاف روزای اول که عین لال پتی ها فقط نگاه میکردم و نت ورداشتن به زبان انگلیسی واویلا بود

ارتباط برقرار کردن با دختر و پسر های کانادایی برام سخت بود الان جا افتادم و کلی دوست کانادایی 

یه دوست اکراینی 

دو تا ترک 

و یه هندی دارم 😁

با هم حرف میزنیم و تبادل فرهنگ میکنیم و بهم احترام میزاریم 

با هم کافه و کتابخونه میریم 

و من دوباره اعتماد به نفس از دست رفته ام رو پیدا کردم 

و یه مامان شاد برای ادم کوچولوی خونمون شدم 

آنی هم سلام داره خدمتتون 😁

و بهتون هلوو میگه😂😂

عاشق دنی 🤐

با من اصلا نمیسازه☹☹

خواسته اش رو با جیغ میگه😣

وقتی غذا میخوره به جسیکا و لباساش و صندلی و فرش و در و دیوار هم غذا میده😤😤

بشدت لوس🙄😥

به من میگه مو مو 

یاد گوساله ای میوفتم که مامانشو صدا میزنه😂

اما به دنی به شکل واضحی ددی میگه 

کلا داریم اره بده تیشه بگیر میکنیم 

یعنی تمام روز تو سر و کله هم میزنیم وقتی ددی جونش میاد خونه صلح برقرار میشه عین گربه شرک میخزه بغل دنی و لم میده و جیکش درنمیاد باور کنید فرشته اسمونی میشه 

بعد من که غر میزنم به دنی میگه من نمیدونم تو چرا این همه از این بچه شاکی هستی این طفلک عین مجسمه صداش در نمیاد 

لطفا رو رفتارت تجدید نظر کن 😲😲

بخدا عین فیلم چاکی شده 

تا اون بیاد همه نوع ازار و اذیت رو رو من پیاده میکنه اون که میاد میشه فرشته 

البته که من عاشقشششششمممممممم 

میمیرم براش 

وقتی میبینم عروسکش رو گرفته بغلش و داره به زور بهش غذا میده میچلونمش انقدر سفت که داد میزنه و قاشقش رو پرت میکنه تو صورتم 🙁

بعدش که میبینه من اروم شدم و مثلا قهر کردم میاد دلجویی و میگه مومو 

اهای مامان باباهایی که میخواین بچه خوبی داشته باشید از خودتون شروع کنید تربیت رو

به قول سقراط تربیت بچه ۲۰ سال قبل از بدنیا اومدنش انجام میشه 

آنی با باباش همون رفتاری رو داره که دنی داره اروم 

صبور ،متین 

و با من مثل خودمه 

لوس،نق نقو،لجباز ،جیغ جیغو 

گله ای ندارم چون بچه ام کپی خودمه 😛

جدیدا میره مهد و بچه بهتری شده و منم تایم هایی که نیستش به کارام میرسم و خلاصه خیلی راضیم 

اونم دوست داره و عاشق مهد 

خلاصه که زندگی رو روالش افتاده 

روزای بد و غمگینم داشتیم روزای خوبم داشتیم 

ولی چیزی که بسیار واضح بهترین تصمیم عمرم مهاجرت به اینجا بوده 

یادتونه اولا اصلا راضی نبودم و خیلی اذیت میشدم 

خوب هم شهرمون خوب نبود هم مصادف شده بود با حاملگی و زایمانم بعدش با اینکه نمیخواستم قبول کنم ولی افسردگی بعد زایمان هم داشتم یه سری مشکلات جسمی هم درگیرم کرده بود و واقعا از جونم سیر بودم 

اما اون مرحله هم گذشت و الان تقریبا سرایط استیبل 

تا ببینیم چی میشه 

اومدنمون به ونکوور عجله ای شد و ما نتونستیم خونه دلخواهمون رو پیدا کنیم و اصولا خونه دلخواه ما خارج شهر که چون دنی سر کار میره و من کالج میرم در حال حاظر امکان پذیر نیست اما من بازم دلم خونه ویلایی میخواد چون میشو هم به جمع ما اضافه شده 

اااا راستی میشو اسم سگمون یه گلدن ریتریور طلائی خوشگل و باهوش 

که حسابی با آنی رفیق و عضو جدید خانواده امونه

خلاصه کماکان داریم دنبال یه خونه خوشگل جمع و جور ویلائی میگردیم تا قضیه خونه رو هم حل کنیم و وسایل خوشگل بگیریم بچیتیم و خلاصه خونمون شکل خونه بشه 

خواهر زاده دنی هم تو ونکوور و اخر هفته ها معمولا میاد پیشمون 

با دوست دخترشم که همخونه بود همچنان اوکی هستم و رابطه خوبی داریم و گهگاهی میریم بیرون یا میاد پیشم و با آنی بازی میکنه 

 

 

 

 

 

 

 

من اومدم

سلام 

نمیدونم هنوزم کسی وبلاگ خونی میکنه و گذرش به وبلاگ من می افته یا نه 

متاسفانه من ادم بی وفایی هستم و وبلاگ عزیزم هم مورد بی وفایی من قرار گرفته 

و من شبکه های اجتماعی جدید رو جایگزین وبلاگ عزیزم کردم 

اما امروز ناخوداگاه یادش افتادم 

گفتم بیام یه کوچولو خاکش رو بتکونم 

خوب چه خبرا ؟چیکارا میکنید؟

اگه از احوالات من بپرسید باید بگم خوبم ،کلی گفتنی دارم 

اما نمیدونم کسی هنوزم اینجا رو میخونه یا نه 

الان این پست رو با گوشیم میزارم طولانی نوشتن خسته ام میکنه 

اما به این زودی یه پست دیگه میزارم و مفصل از حالم باخبرتون میکنم 

میبوسمتون

بهشت

وای خدا چقدر بچه داری سخت و در عین حال شیرین 

یعنی الان من چند ماهه نمیدونم رو زمینم یا فضا اصلا یه وضعی 

اما قدرتی خدا مادر که میشی مجبوری پر انرژی باشی مجبوری حتی اگه داری میمیری هم بلند شی کارای جگر گوشه ات و انجام بدی 

چند روزی بود منو و آنی سرما خورده بودیم الهی بمیرم براش با اون دماغ کوچولوش که سوراخاش اندازه نقطه است هی نفس میکشید و دماغش گرفته بود 

یعنی مردم و زنده شدم تا حالش بهتر شه دست و پامو گم کرده بودم و همش دور خودم میچرخیدم بچه هم بشدت انرژی مادر و میگیره متوجه پریشونی من شده بود و یه ریززززززززززز جیغ میزد و گریه میکرد .

حالا اون روز همسایه واحد کناریم یه پیرزن با مزه است که خودش کانادایی و شوهرش امریکایی توی اسانسور دیدمش و ازش معذرت خواستم بخاطر صدای جیغ و گریه آنی که اونم با خوشرویی گفت عزیزم مشکلی نیست من خودم پنج تا بچه بزرگ کردم درکت میکنم فقط تو خودت صدای گریه ات بیشتر از بی بی ات میاد گفت باید قوی باشی و اصلا نترسی اروم باش و ببین که با ارامش تو چطوری دخترت هم اروم میشه 

دیروز هم با یه بشقاب بزرگ پای سیبی که خودش درست کرد اومد خونمون که دعوتش کردم بیاد تو تا با هم قهوه بخوریم 

گفت چای میخواد براش چای با زعفرون و هل دم کردم 3 تا لیوان خورد انقدر خوشش اومده بود که همش میگفت گود گود 

ازم خواست بازم به صرف چای دعوتش کنم و از این چایی های خوشمزه بهش بدم 

کلی هم با آنی بازی میکرد و بهش محبت میکرد جالبه که آنی اروم گوش میکرد و گاهی میخندید 

تخم جن انگار زبون انگلیسی رو بهتر میفهمه تا قربون صدقه فارسی مامانشو

خلاصه که خیلی خانم خوبی هستش و دوسش دارم 

از پای سیباش نگم که همه رو لمبوندم و یه تیکه کوچولو گذاشتم برای دنی محشرررررررررررررررررررررررررررررررر بود محشر 

حالا میخوام یه بارم با شوهرش دعوتش کنم و براشون قرمه سبزی درست کنم تا حالش و ببرن 

اهان بگم براتون از سفر

چند روزی رفتیم مونترال  هم یه هوایی عوض کنیم و هم بررسی کنیم برای زندگی 

وااااااااااااااااااااااااااااای بهشت 

یعنی تازه فهمیدم کانادا یعنی چی 

با ماشین خودمون رفتیم آنی توی صندلیش راحت میخوابید و جیکش درنمیومد 

منم کلی تونستم از مناظر لذت ببرم و با دنی صمیمانه صحبت کنم

به اولین هتلی که رسیدیم اتاق گرفتیم و بعد دوش زدیم بیرون و واقعا من  لذت بردم از بافت شهری و از شلوغی و جریان داشتن زندگی توی بطن شهر

ادماش خوشگل تر و مدرن تر از شهر ما هستن ولی ادمای شهر ما مهربون تر هستن 

ولی امکانات اینجا قابل قیاس با شهر ما نیست اصلا کلی فستیوال و مرکز خرید داشت.

با نق نقای آنی خانوم مجبور شدیم برگردیم هتل چون خسته شده بود 

هتل که برگشتیم بیهوش شد .

گذاشتیمیش تو کریرش و رفتیم یه رستوران زیبا شام خوردیم که غذاش عالی بود و حسابی لذت بردیم .

بعدش هتل و خواب 

فرداش خوراکی و نوشیدنی و چند تا ساندویج اماده گرفتیم و پیش به سوی Les Laurentides 

بهشت روی زمین یه منطقه سرسبز با کلی نهر درختای بهم پیچیده دقیقا عین کارت پستال های زیبا 

طبیعتتتتتتتتتتتتتتتتت محشر 

بازی رنگ ها 

اصلا انقدر دچار خلسه شده بودیم که دخترک هم اروم گرفته بود و داشت نگاه میکرد مناظر

دانیال انگار برنده لاتاری شده بود چون عاشق طبیعته و واقعا داشت لذت میبرد و یه شادی بچه گونه ای توی حرکاتش و چشاش بود 

انقدر خوشحال بود که من ناخوداگاه سفت گرفتمش و لپش و ماچ کردم و گفتم فدات بشممممممممممم پسرم 

رسیدیم کنار نهری که دوچرخه کرایه میدادن 

دو تا گرفتیم که جلوی بعضی از دوچرخه ها یه سبدی بود که مخصوص بچه ها بود یعنی بچه رو بزاری اون تو و با راحتی دوچرخه برونی 

دانیال دخترکش رو فوری گذاشت سبد خودش که جلو چشمش باشه 

منم خوراکی ها رو گذاشتم تو سبد خودم و بهترین لحظات عمرمون استارت خورد 

من و عشقم و ثمره عشقمون و یه جاده پر درخت و نهر و صدای اب و هوای روح افزا 

کنار هم رکاب میزدیم و صدای پرنده ها رو گوش میکردیم 

یه جا زدیم کنار و نشستیم رو چمنا و آنی رو گذاشتم روی چمنا تا نور بهش بخوره و جون بگیره بچه ام 

اونم دست و پاش و تکون میداد و از ته دل غنج میزد و صدا های نامفهموم در میاورد که کام من و باباش رو شیرین میکرد 

نشستیم به خوردن و واقعا گوشت شد به تنمون 

بعدش کنار دانیال روی چمنا دراز کشیدیم و به منظره خیره شدیم 

دانیال میگفت من تو این لحظه اگه بمیرم دیگه هیچ ارزویی ندارم یه طرفم عشقم همه وجودم دراز کشیده و طرف دیگه جگر گوشه ام 

وای الانم که دارم تعریف میکنم انگار یه رویا بوده یه خواب شیرین 

تا ابد میشد تو اون سکوت نشست و لذت برد 

این سفر با وجود کوتاهیش خیلی پر بار بود و واقعا ارامش عجیبی رو توی وجودم تزریق کرد 

از وقتی که برگشتم اروم تر و شاد تر و پر امید ترم و به قول کاترین همسایه پیرم 

ارامش من به دخترم هم منتقل شده و اونم ارومه 

کانادا یعنی بهشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت 

مرسی عشقم که به من فرصت دیدن نادیده ها رو میدی دوستت دارم مرد من 

 

 

 

 

 

روزهای تند بادی

سلامممممم و درود فراوان 

هی میگم بیام آپ کنم هی فرصت نمیشه الان دیگه انی که از خستگی تاپ افتاده و غش کرده گفتم بیام یکم از اوضاع و احوالم برای دوستان و یه گزکی برای فوضولان و بیکاران عزیز بدم 

زندگیم این روزها بر خلاف اوایل ورودم به اینجا الان روی دور تند افتاده و من اصلا نمیفهمم چی به چیه و گاهی توی این مسیر تند باد انرژی کم میارم ولی چون توی جریان ابم باید بایییییییییییییید راه رو ادامه بدم 

من از ایران مهمون عزیزی دارم که صد درصدش مهمونای ما نیستن اما خوب نصفش دیگه مهمون ما هستن دیگه 

خواهر دنی با خانواده اش 

چند وقتی میشه اومدن کانادا تا به گل پسرشون سر بزنن و هوایی عوض کنن 

این چند وقت ما هم بی نصیب نبودیم و مرتب مهمون بازی کردیم و من تازه قدر نعمت خانواده رو فهمیدم

چون مدام آنی رو نگهش میدارن و باهاش بازی میکنن و من تازه وقت سر خاروندن پیدا کردم

آنی هم عمه اش رو حسابی میشناسه و از خوشحالی اصوات نامفهوم در میاره از خودش و بشدت تمایل شدیدی برای خوردن صورت فردی که بغلشه داره یعنی با اون دستای تپلیش سعی میکنه صورت ادما رو بگیره و بخوره البته تف مالی واژه درست تری هستش

خدا رو شکر شیرم زیاد و کامل سیر میشه و در کنارش گاهی از شیر خشک هم استفاده میکنم تا حسابی وزن بگیره که همین طور هم شده

دست خواهر شوهر هم درد نکنه کلی سوغاتی برامون اورده و من با خوردن لواشک های خونگی عمری دوباره گرفتم در واقع اماااااااااااااااااااااااااا

بعد بدنیا امدن دخترم با معده درد فجیعی روبرو هستم و اگه کمی رعای نکنم و مواد اسیدی وارد بدنم بشه بشدت با معده در مواجهم و روزگارم سیاهه

خدا رو شکر کلی قرص و ویتامین از ایران برامون رسیده و من مجبور نیستم دارو ها رو جیره بندی استفاده کنم .

چون اینجا گرفتن دارو گذشتن از هفت خوان رستم

هفته بعد قرار چند روزی بریم ونکوور برای تفریح و بررسی ادامه زندگی در اونجا

حالا اگه از اونجا خوشمون نیومد در روزهای آتی یه سر هم تورنتو میریم تا اونجا رو هم سبک و سنگین کنیم

امیدوارم هر چه زودتر از این ایالت لعنتی و شهر کوفتی بریم و برنگردیم .دوست دارم توی یه شهر سرسبز توی حاشیه شهر کنار یه رود یه خونه ویلایی داشته باشیم و آنی و خواهر و برادراش و اونجا بزرگ کنیم .

پولی که از ایران اوردیم به شکل بایکوتی توی بانکه و کاملا بی ارزش هستش و سود قابل عرضی نمیدن اینجا پس بهتر هر چه زودتر تبدیل به ملک بکنیمش و حالش و ببریم 

درسته خیلی سخته خیلیییییییییییییییییی سخته اما خوشحالم که به حرف دانیال گوش دادم و دخترم رو یک کانادایی بدنیا اوردم 

من همه سختی ها رو به جون میخرم تا دخترم توی هوایی نفس بکشه که  و بوی ازادی میده 

بین مردمی رشد و نمو کنه که تومنی صد هزار با مردم کشورم فرق میکنه با هر عقیده و مذهبی که دلش میخواد به زندگیش ادامه بده و راهش رو انتخاب کنه 

دختر عزیزم 

من دو وطن به تو دادم 

و این تویی که باید تصمیم بگیری که در کشوری زندگی کنی که در اون بدنیا اومدی و از تمام حقوقش برخورداری و یا برگردی به سرزمین مادری و پدریت و زندگی جدیدی رو تجربه کنی 

من به وظیفه ام عمل کردم 

بقیه اش تصمیم خودته 

امیدوارم هر جای دنیا که هستید دلتون شاد و لبتون خندون باشه 

 

گردالی چشم ابی من

سلاممممممممممممممممممممممممم

خوبید خوشگل خانمااا؟

قشنگ از احوالپرسیم مشخصه که حالم خوبه و چس ناله نداریم امروز خدا رو شکر 

خوب من هی میخوام مرتب اپ کنم اما باور کنید با اینکه هیچ کاری نمیکنم اما وقت هم کم میارم 

دوستم ندارم بیام اینجا فقط جهت رفع تکلیف بنویسم و برم 

ما خوبیم و کم کم با گرم تر شدن هوای کوفتی حس بهتری دارم 

هوا اینجا خیلی قشنگ شده و عین بهار میمونه و جون میده بزنی از خونه بیرون 

منم خودمو و موظف میکنم هر روز عصر علوسک و میزارم تو کالسکه و میزنیم بیرون و میریم پارک کلی میچرخیم هم دخملم هوای ازاد بخوره بلکه کمتر نق بزنه 

و مامانشم  از شر این اضافه وزن کوفتی بارداری راحت بشه 

یعنی یه وجب قدشه اما اندازه ده تا بچه نق میزنه 

نمیدونم چشه همش یه ریز نق میزنه 

تازه عین چی هم میفهمه وقتی عصبی میشم و دعواش میکنم میزنه زیر گریه و یه ننه من غریبم بازی درمیاره که منو به غلط کردن میندازه و هی ازش معذرت میخوام و بغلش میکنم و اشکای درشتش و میبوسم اونم لوس میشه و الکی نفس عمیق میکشه که اره شنای خانم ما خیلی داغون و خرابیم و حالمون بد 

خلاصه خیلی لوسه و نمیشه به خانم گفت بالای چشت ابرو 

چون فوری میزنه زیر گریه 

دانیال هم برا من تریپ پدری برداشته و فوری عین سوپر من میپره وسط که ای یییییییییییییییییی نفس کش کی به دخترک شیرینم گفته بکش کنار 

بعدشم منو دعوا میکنه که شنای این بچه گناه داره چیکارش کردی که اینجوری از ته دل هق هق میکنه و از زور گریه به سکسه می افته منم گفتم گوشت تنش و کندم 

واللههههههههه خوب 

من چیکارش میتونم بکنم اخه 

واقعا راست گفتن سنگ بشی مادر نشی 

از صبح تا شب بشور و بپز و بساب و کو.... بچه بشور اخرش بهت بگن چیکارش کردی 

چه بامزه 

شدم عین زنای قدیمی 

اره خواهرا 

ولی باور کنید نه که چون بچه خودمه میگم ها نه بخدا 

خیلی خوشگله 

اصلا یه جورایی بامزه است دوس داری انقدر بچلونیش تا بترکه 

تپلی شده و چند تا شوید هم رو سرش در اومده اصلا اسفناک خنده دار قیافه اش 

برا ویزای مامانم اینا هم اقدام کردیم 

که اگه جور بشه اونا یه سر بیان این ور چون با دنی  نشستیم فکر کردیم دیدیم هنوز آنی خیلی کوچولو و جون نگرفته و پرواز  طولانی واقعا اذیتش میکنه 

مخصوصا که دنی هم نمیاد و من خودم دست تنها باید برم که واقعا اصلا نمیتونم با آنی 

اصلا اعتماد به نفسم اومده پایین بشدت 

انگار اون شنای قدیمی یه جایی زیر هزاران فرسنگ چال شده 

ولش کن نمیخوام از حس بدم بگم 

یه بزرگی که الان یادم نیست کی بود میگه شاد و خوشبخت بودن یا ناامید و پر از استرس بودن یه انتخابه و این تو هستی که انتخاب میکنی کدومشون باشی 

با اینکه سخته اما من سعی میکنم گزینه اول رو انتخاب کنم .

به هر حال زندگی دیگه  کلا سخته کلا اش دهن سوزی نیست .ولی چاره چیه 

اونروز که برا دانیال غر میزدم(بعد میگم این وروجک به کی کشیده همش نق میزنه خب کپ خودمه دیگه)

دانیال به یه نکته خوبی اشاره کرد گفت من تو اسپانیا همش بیرون بودم و دوستای خوبی داشتم و با اونا تایم خوبی رو میگذروندم برا همینه که دوسش دارم اونجا رو اما اینجا همش خونه ام و خیلی به ندرت بیرون میرم و هیچ اشتیاقی برای برقراری ارتباط  با دیگرون ندارم 

در حالی که به نظر دانیال کانادا بهترین مردم دنیا رو داره مهربون و مودب هستن 

خداییش راست میگه 

اینجا توی همه جااااااااااااااا ادما به هم لبخند میزنن و بعضا سری به نشونه سلام تکون میدن 

نگاه بد و خیره و چپ چپ وجود نداره و یا لااقل من ندیدم و همه جوری با مهربونی نگات میکنن انگار که میشناسنت 

همه چی رو نظمه و واقعا هیچ برتری بیخودی نیست 

زمستون من از یه فروشگاهی یه کاپشن خریدم

اوردم پوشیدمش هم بعد خیلی اتفاقی یه جا دیگه با قیمت خیلی پایین تر دیدم

فوری به فروشگاه قبلی رفتم و موضوع رو گفتم 

حالا اینا چیکار کردن؟

 

گفتن به ما چه خوب میخواستی چشات و موقع خرید وا کنی 

نه خیر

با کلی معذرت خواهی کاپشنم رو برام عوض کردن و یه نو اش رو دادن 

بقیه پولم رو دادن تازه کلی هم خسارت دادن 

بزنم به تخته عین ایران میمونه 

این روزا که بیشتر بیرون میرم واقعا نیاز به یه همصحبت رو حس میکنم 

هیچ ایرانی نمیشناسم من 

تنها کسی که میشناسم دوست دختر خواهر زاده دنی که طی برخورد هایی که داشتیم دختر خوبی به نظر میومد 

خیلی هم مایل به دوستی با من بود اما من واقعا درگیر خودم و بعدشم زایمان و آنی بودم و وقتی نداشتم 

اما تصمیم گرفتم اولین مهمونی رسمی رو برگزار کنم 

زنگ زدم دعوتشون کردم برا شام و خودم افتادم به جون خونه 

خونه رو عین دسته گل کردم و حس کردم یه عالمه گلدون رنگی شیشه ای با گلای طبیعی خوشرنگ میخوام 

خریدامم لیست کردم و آناهیتا رو انداختم تو کالسکه و رفتیم بیرون 

خریدا رو کم و بیش کردم و سه تا گلدون خوشگل شیشه ای شفاف هم خریدم 

 و سه دسته گل رنگی رنگی هم خریدم 

دیگه از فروشگاه مستقیم تاکسی گرفتم تا خونه 

بعدش آناهیتا رو شیرش دادم و فوری خوابید 

خسته بود 

منم وسایل و جا به جا کردم و گلا رو چیدم تو گلدون و یکی رو گذاشتم توی سالن یکی رو روی کنسول ورودی خونه و یکی رو هم تو اشپزخونه که خودم ببینم و حالش  ببرم 

بعدش دست به کار شدم و با سبزی خشک هایی که از ایران اوردم یه قرمه سبزی توپ پختم و لازانیا هم درست کردم  و سوپ خامه هم درست کردم 

دیگه واقعا جون نداشتم اما یه تیرامیسو هم سر هم کردم و شوتش کردم یخچال خودش و بگیر و بعدش یه دوش و مستقیم تختخواب 

تازه داشت خوابم عمیق میشد که جوجو بیدا رشد 

وای یعنی میخواستم بمیرم 

تازه میفهمم تموم خستگی های قبل بچه داری سوتفاهم بوده

بلند شدم بهش شیر دادم و جاش و عوض کردم

و گذاشتم تو گهواره اش و واقعا بیهوش شدم 

با صدای اروم حرف زدن دنی بیدار شدم 

دیدم برا اینکه منو بیدار نکنه آنی رو اروم از تخت برداشته و داره قربون صدقه اش میره 

بهش گفتم چقدر دیگه مهمونا میان 

گفت تو بخواب دو ساعت دیگه 

دیگه راحت خوابیدم 

یک ساعت خواب فول و بی وقفه واقعا انرژیم و تشدید کرد 

دیگه بیدار شدم ارایش خفیفی کردم و موهام و بستم و لباس عوض کردم 

رفتم یکم عسلم و چلوندمش 

 و یکم با دانیال مهربون بودم و چایی رو دم کردم و میوه ها رو شستم 

 و شکلات و شیرینی ریختم تو ظرف و همه رو چیدم روی میز که هی کوتاه و بلند نشم 

مهمونامونم اومدن 

دختر خیلی خوب و مهربونی هستش و خیلی به من و آنی لطف داره 

کلی با هم رفیق شدیم و شب خیلی خیلی خوبی رو گذروندیم .

همین پست و هزار روز میام مینویسم میرم 

امروز دیگه خدا قبول کنه تمومش کردم .

مواظب خودتون باشید و مولتی ویتامین و فراموش نکنید خیلی حالتون رو بهتر میکنه .

 

 

 

 

این روزهای من

سلام دوستان 

مرسی از لطفی که به من و انی داشتید .

کلی شاکی هستم و حسابی میخوام نق بزنم پس اگه الان حالتون خوب نیست نخونین چون بار منفی داره برید یه وقتی که حالتون خوش بود بیاید این غر غر های منو بخونید 

همیشه وقتی میدیدم مامانایی که ژولیده هستن و میگن فرصت نمیکنن به خودشون برسن حرصم درمیومد و میگفتم چقدر این خانومه شتره شلخته است اخه مگه یه شونه زدن و یه رژ زدن چقدر وقت میگیره 

اما الان باید یکی بیاد خودم و ببینه 

یعنی خودم حواسم نبود چه دلبری شدم اونروز انی یه بند جیغ میزد نمیدونم کجاش درد میکرد هر کاری که به ذهنم رسید انجام دادم اما فقط وقتی بغلش میکردم و راش میبردم اروم میشد و غر غر ریز میزد زمین که میذاشتمش جیغغغغغغغغغغغغغغ میزد واقعا دیگه ذله شده بودم همین جوری قدم زنون از جلوی اینه رد شدم 

چییییییییییییییییییی یا خدا این دیگه کیه 

عقب گرد کردم و خودم و تو اینه دیدم 

یا حضرت بلقیس 

موها سیخ سیخ و پریشون 

بلوز تریکوی تنم یه ورش از شونه ام اویزون بود 

صورتم بشدت لاغررررررررررررررررر شده 

زیر چشمام گود افتاده و روی تی شرتم لکه های متشکل از اب دهن ماد مازل بود 

بعد بند اومدن گریه انی و خوابیدنش این سری گریه من شروع شد یعنی زار میزدم ها 

اخه نمیدونین چه خفتی یه حموم راحت نکردن همش در حموم و باز میزارم یه دوش سر پایی میگیرم تازه تموم حواسم به صدای اونه که اگه گریه کرد بپرم بیرون اصلا نمیفهمم خودم رو شستم یا نه 

از توالت رفتن دیگه نگم براتون 

خواب که دیگه وا مصیبتا روله روله رولههههههههه

اگه از کم خوابیم بگم باید براتون روضه بگم و شما برام زار بزنید 

خلاصه این دفعه نوبت گریه من بود تا تونستم زار زدم و زنگ زدم به دنی که چه نشسته ای ؟ اب دستته بزار زمین بیا خونه بعدشم اهمیتی به سوالاش ندادم و گوشی رو قطع کردم 

تا اومد با گریه موضوع رو شرح دادم دیدم پس دلداری هاش چشماش میخنده و این موضوع براش خنده دار 

بچه رو سپردم بهش و رفتم حموم وان رو پر کردم و لمیدم توش 

واییییییییییییییی 

کیف دنیا 

بدون نق نق و بدون گوش تیز کردن 

یه ساعتی اون تو بودم 

بعدش اومدم بیرون و خودم و لوسیون مالی و بادی اسپلش 

بعد به صورتم رسیدم ماسک و اسکراب و تونیک و کرم 

یعنی سه درجه روشن تر شد پوستم و نفس کشید 

بعدش به موهام رسیدم 

واییییییییییییییییییی 

عالی بود 

بعدش اومدم بیرون شلوار جین خوشگلم که مال قبل بارداری بود به زور تنم کردم و یه تیشرت ازاد پوشیدم و روش کاپشن خوشگل چرمم و پوشیدم 

یه رژ البالویی هم زدم 

هوم بد نشد کم کم دارم به اوج برمیگردم مثل اینکه 

اومدم بیرون از اتاق و به دانیال که با چشمای وق زده منو نگاه میکرد گفتم من میرم بیرون 

لطفا تحت هیچ شرایطی به من زنگ نزن خودت به دخترت برس که من اگه بیرون نرم دیوونه میشم 

گفت برو اما مواظب باش 

کوله پشتیم و برداشتم و زدم بیرون 

اول رفتم خرید کلی خرید کردم 

بعدش یه کافی خوردم و دوباره یه سری خرید برا آنی کردم 

بعدش یه غذایی خوردم و به دنی زنگ زدم  و دیدم حسابی با دخترش مشغوله 

عصر خسته و کوفته اما پر انرژی رسیدم خونه 

حسابی دخملم و چلوندمش 

دلم براش یه ذره شده بود 

چقدر مادر شدن سخته 

دست تنها بچه بزرگ کردن خیلی سخته واقعا مادرهایی که توی غربت و دور از خانواده هستن به نظر من کارشون سخت تر از بقیه است 

به هر حال کسی اگه باشه هر چند وقت یه بار بچه رو نگهش داره بام غنیمته اما من محرومم و واقعا مادر شدن یه شغل 24 ساعته است و برای منی که وضع روحیم بعد اومدن به کانادا ریخته بهم طاقت فرسا و رنج اور 

یعنی روزی نیست که من با گریه آنی  به گریه نیوفتم و دانیال رو فحش ندم 

کارای خونه مزید بر علت شده و دانیال هیچ کمکم نمیکنه 

نه که نکنه اتفاقا خیلی فرز و اماده به خدمته اما انقدر شلخته کار میکنه که  راضی به تکون خوردنش نمیشم 

دوباره کاری 

حالا اینا نق نق های من 

بریم برسیم به قسمت خوشمزه ماجرا 

عروسک خوشگلم 

وای وای روز به روز ماه تر میشه جیگری شده برا خودش 

وزن خوب میگیره و پوستش سفید تر شده 

چشماش شفاف تر شده و منو و نگاه میکنه 

انقدر دوسش دارم که حد نداره 

وقتی حمومش میکنم عین ماهی تیلا پیلا لیز میخوره حتی شاهد هست که من سر دانیال داد زدم مواظبه فاظلاب باش شاید آنی لیز بخوره بره اون تو 

و دنی با چشم های متعجب نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد

اخه خیلی کوچولو من همش نگرانم گم بشه 

بعد حموم تخت میگیره فول چند ساعت میخوابه 

و من میزارمش رو تختمون و خودم کنارش دراز میکشم و نگاش میکنم 

خدای من چقدر کوچولو و لطیفه چقدر نرمه عین پنبه میمونه 

بوی گل میده عزیزززززززززززززززززززززم دخترکم .عروسک چشم ابی من .ننه قربونت بشه اخه 

فعلا برم که همین پستم هزار دفعه رفتم و اومدم نوشتم گفتم بیخبرتون نزارم 

دوستون دارم 

 

 

خدایا بابت این معجزه هزاران هزار بار شکر

روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم حتی به ذهنمم خطور نمیکرد که یک روزی هم میرسه و من میام اینجا خبر مادر شدنم رو میدم در حالی که یه کوچولو که واقعا به چشم من مثل معجزه میمونه به ارامی کنارم خوابیده باشه 

موجودی که مال منه و از من ریشه گرفته موجودی که هر وقت نگاهش میکنم اشکام سرازیر میشه و خدا رو بابت داشتنش شکر میکنم 

دخترم 

دختر قشنگم 

ای خدا 

باورتون میشه شنای صاحب یه دختر کوچولوی  باشه؟

میدونم میدونم که این اولین بچه دنیا نیست و من هم اولین زنی نیستم که بچه دار شدم و این چیزها خیلی عادی اما برای من یا به چشم هر مادری مثل این میمونه که خدا مستقیم از پس ابرها دستش و بیرون اورده و  به من قدرت باروری داده .

زایمان خیلی سختی داشتم 

فقط منتظرم برگردم ایران و خر مامانم و دوستام و دختر عمه و دختر عمو رو که هی میگفتن زایمان طبیعی اصلا چیزی نیست و دردش یکم فقط یکم شدید تر از عادت ماهیانه است بچسبم 

و حسابی از خجالتشون در بیام 

زایمان طبیعی فجیع ترین دردی بود که یه ادم یا لااقل من تا به حال تجربه کرده بودم 

با اینکه به خواست خودمون دانیال تمام مدت کنارم بود و دستم تو دستش بود و با سخنان مهر امیز و امیدوار کننده اش سعی داشت منو دلداری بده اما درد امان منو بریده بود 

هر سری که درد وارد بدنم میشد و به تمام گوشه و کنار بدنم سرک میکشید و رد شدیدی از خودش به جا میذاشت من با خودم میگفتم این دیگه اخریه الان بدنیا میاد 

اما خبری نمیشد 

ساعت ها درد کشیدم و درست لحظه ای که بریده بودم و توان ادامه نداشتم و با صدای بلند از خدا مرگ میخواستم 

یه صدای خفیف مثل صدای بچه گربه ای که توی تله افتاده شنیدم 

جالبه که با تمام تن گوش شدم و اولین صدای دخترم رو شنیدم 

و بعدش تموم

دخترم یه نوزاد تپل و مپل با پوست همرنگ خودم و گوشای کوچولو و دماغ کوچولو و لبای غنچه است 

که هر وقت میخواد گریه کنه لب هاش و جمع میکنه و غنچه میکنه و گریه میکنه که این عادتش شبیه خودمه 

مو نداره 

بعله دخترم کچله 

اره بخندین 

صبر کنین همچین زلفاش پریشون بشه 

قدرتی خدا یه دونه مو روی سرش نیست اما چشماش 

خدا جون الهی فدات بشم که انقدر مهربونی مرسی که حرفم و گوش کردی مرسی مرسی خیلی دوستت دارم 

چشمای دخترم درشته که این عادی چون چشم من و دانیال هر جفتش درشته اما رنگ چشمای دخترم ابیه 

یعنی رنگی که من میمیرم براش 

تمام عمرم تصور من از بچه ام یه بچه چشم ابی بود 

من کلی رژیم خاص برای رنگ چشمش گرفتم و اب دریا رو که متد خاصی داره هر روز خوردم 

البته چشم  رنگی توی خانواده دانیال زیاد و چشم های خود دانیال عسلی اما ابی واقعا لطف بی کران خداوند به من بوده 

دخترم خوشگله 

البته به چشم من  زیباترین کودک دنیاست 

و بسیار بسیار دختر ارومیه 

شیرش و میخوره و تخت میخوابه هیچ اذیت و جیغ و دادی نداره مگه وقتی که جاش رو کثیف میکنه که جیغ های گوشخراش میکشه  به محض تمیز شدن با اون چشای ابی و درشتش مظلوم بهم خیره میشه و واقعا ببیننده و شنونده رو دچار اشتباه میکنه که ایا این جیغ های کولی وار از این بچه بوده یا نه 

دوسش دارم 

عزیز ترین کسی هست که دارم از تمام ادم های زندگیم با سرعت نور سبقت گرفته و الان داره توی قلب من فرمانروایی میکنه 

انقدر از وجودش ذوق زده هستم که هر شب از خواب بیدار میشم و کلی نگاش میکنم 

مثل بچگی ها که یه عروسک خوشگل برامون میخرن و ما هی نگاش میکردیم و هی بوسش میکردیم .

تنش عین پنبه نرمه و من وقتی بوی تنش رو به ریه هام میکشم اولین حرفی که میگم خدایا نصیب هر زنی که خواهانشه بکن 

حس بی نظیری 

بالاترین حسی که تا به حال تجربه کردم 

حال خودمم کم کم خوبه 

البته پرستار کودک هر روز چند ساعتی میاد تا به من اموزش های لازم رو بده 

و مواظب کودکم باشه تا حال من مساعد بشه که این پرستار از طرف خود دولت و کاملا رایگان هستش 

خودمم خوبم درد دارم و واقعا کارهای روزمره برام طاقت فرسا هستش اما به عشق عروسکم واقعا همه چی سهله 

اسم عروسکم رو اناهیتا گذاشتیم 

اسمی که من سال ها پیش در نظر داشتیم 

شناسنامه کانادایی  دخترم رو گرفتیم و برای شناسنامه ایرانیش اقدام کردیم اما فعلا دستمون نیومده چون من بشدت منتظرم زودتر شناسنامه و پاس دخترم بیاد و بیام ایران چون خانواده بیش از حد دلتنگی میکنن 

و هیچ کس باور نمیکنه چشمای عروسکم ابیه مایل به سرمه ای هستش و همه میگن بعد یه مدت برمیگرده رنگش اما دکترش کاملا منو مطمئن کرده که دختر من چشماش بلو هستش و خیالم راحته 

میدونم که ز این به بعد شما محکوم به شنیدن و قربون صدقه رفتن من به دست و پای بلورین سوسکم هستید 

اما باید قبول کنیم که من وارد بعد جدیدی از زندگیم شدم و خواه ناخواه قسمت عمده قلب و ذهن من مشغول عروسکم هستش 

 

 

 

افتابم ارزوست

سلام عزیزای روزهای سخت من 

امروز واقعا حس کردم نیاز دارم به درد و دل 

نیاز دارم با یکی حرف بزنم غر بزنم هر چی دلم میخواد بگم حتی اگه از نظر اون بیخود و مسخره باشه فقط گوش کنه و هی نگه خدا رو شکر کن 

دیدم هیچ جا راحت تر از این صفحه نیستم و با هیچ کسی اندازه شما ها راحت نیستم حرفام و میگم شما میخونید و تموم میشه میره پی کارش نه قضاوتی هست و نه سر کوفتی 

من از کانادا متنفرم 

به معنای واقعی کلمه از این کشور سرد و یخ زده متنفرم 

البته بیشتر از همه از این شهر متنفرم 

اسپانیای همیشه روشن و شاد با موزیک محلی و ادمای شاد و مهربون با لباس های رنگی رنگی و فستیوال های شادش کجا این شهر یخ و غمزده و ادم های مبادی اداب و جدی با مرکز خرید های لوکسش کجا 

البته من کلا خیلی سخت با تغییرات کنار میام توی همه چیز این شکلی هستم 

ولی برعکس من دانیال زمین تا اسمون راضی 

از همه چیزشون از کارش از خونه اش از ادماش از قوانینش کلا در این مورد خیلی با هم تفاهم داریم و کاملا حرف هم رو میفهمیم

بارداری منم مزید بر علت شده یعنی احساس میکنم ته دنیاست 

که البته خودم احساس میکنم بشدت افسرده شدم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه و هر روز که از خواب بیدار میشم میشینم یه چیلیک اشک میریزم بعدش صورتم رو میشورم و روزم رو شروع میکنم 

بعد با مامانم چت میکنم هی زار میزنم دل اونم خون میکنم بعد حس میکنم قرار بمیرم و لحظات اخر زندگیمه تا اینکه دانیال میاد و منو به زور میبره بیرون و میریرم من کلی غذا میلونبونم روشم یه بستنی میخورم و حالم جا میاد 

بعد تازه ساعت دوازده شب به بعد من سر کیف میام کلی خوراکی میخورم و سریال هایی که شایان برام دانلود کرده رو میبینم 

موقع دانلود کردن گفت شنای سریال هایی که مناسب یک خانم باردار برات دان میکنم که خشن نباشه یعنی لامصب جودی ابوت ببینم از این سریال های اون صحنه دار تر و جذاب تر اما من خودم مستقیم از نت سریال واکینگ دد و د ارجینالز میبینم 

راستی من در شرف زاییدن هستم و اینجا باید عین سگ جون بکنم و زایمان طبیعی داشته باشم مگه اینکه مشکلی باشه منم از اونجا که تحمل درد ندارم زایمان در اب و انتخاب کردم که دکتر بی ریختم قبول نکرده 

هر چی تو تهران دکترم خوشکل و سانتی مانتال بود و من دوسش دارم دکتر اینجایی عین ماست و الو میمونه سفید و ککی مکی و بی روح عمق چماش واقعا وحشتناک بس که حس زندگی نداره و من واقعا از نگاه کردن مستقیم به چشماش پرهیز میکنم اصلا انقدر خسته و بی امید روزایی که من مود دپرسیم میگیره میخوام برم یه تفنگ بخرم و برم پیش دکترم و بهش بگم با مرام بیا خودمون و از این زندگی خلاص کنیم حالا من به جهنم تو خودت با چه امیدی زنده ای اخه 

 

تقریبا نزدیک خونمون یه پارک هست یه پارک خوشگل که میگن خیلی سر سبز که البته ما که فعلا چیزی ندیدیم ولی برخلاف جاهای دیگه بشدت من احساس خوبی بهش دارم گاهی من و شکمم با هم میریم میشینیم اونجا روی نیمکت و به مردم نگاه میکنیم

به زن هایی که بچه رو انداختن تو کالسکه و با لباس های تو خونه و موهای ژولی پولی زدن بیرون به جوونای

عاشقی که با هم جیک تو جیک میکنن

کلا حس خوبی دارم اونجا و واقعا دلم به حال زنان کشورم میسوزه

اینجا خانما با هر شکل و سایزی که هستن خیلی هپی هستن راحتن و اعتماد به نفس بالایی دارن

ارایش نمیکنن و خودشون رو دوست دارن البته دید مردم هم همون شکلی و اینجا هیچ ادمی رو پیدا نمیکنید که به بقیه بگه وایییییییییی خدا مرگم بده تو چقدر چاق شدی یا لاغر مردنی شدی اینجا به ظاهر هر کسی بشدت احترام میزارن و خودشون رو دوست دارن

وسایل بی بی هم تکمیل تقریبا گاهی سر ذوق میام و میریم چند تیکه وسایل میخریم ولی گاهی واقعا احساس انرژی ندارم و از نت سفارش میدم و چند تیکه هم دانیال خودش خریده

نمیدونم چه مرگمه

بزرگترین اتفاق زندگیم در شرف وقوع هستش

همه چی خوبه

همه سلامتن

رابطه ام با دانیال تو بهترین حالتش که نه ولی خوبه البته من تو بهترین حالتم نیستم اما اون بنده خدا بشدت

انعطاف نشون میده و کلی مهربونه اما من حوصله اونم ندارم

دلم یه جای خلوت میخواد

مــثلا یه کلبه کنار رود با یکم نون و پنیر و ماست با کلی چایی و ماگ محبوبم

تنها با امنیت کامل شب و روز بشینم و هیچ کاری نکنم اصلا دلم نمیخواد هیچ کاری بکنم فقط بشینم و به چیزی فکر نکنم

اما نه تنها شدنی نیست بلکه محال

راستش من اصلا امادگی بدنیا اومدن بچه رو هم ندارم

مطلقا خودم رو اماده حس نمیکنم برای زایمان و یا بچه داری

مطلقا

اما هیچ چیزی دست من نیست و فعلا شرایط همینه

اهان راستی یه دوست پیدا کردم

یه دختر مهربون

دوست دختر خواهر زاده دنی

البته همخونه اش هم هست اما بلکل این موضوع از ایران و خانواده هاشون مخفی شده

دختر خونگرم و مهربونی و کلی سعی داره بهم مهربونی کنه

من با اینکه به دلم نشسته اما فعلا دوست ندارم دور و برم باشه  یعنی مشکلی با اون ندارم دردم چیز دیگه است

از خودم بگم که کلی تپلی شدم و پوستم سفید تر شده و پوستم عالی شده

لپ دراوردم و چشمام کشیده تر شده

البته نه که الان مانکن های ویکتوریا سکرت بیاد جلو چشمتون ها نه از فرط چاقی این شکلی شدم

که البته همه میگن شبیه دختر بچه ها شدی و خیلی بامزه شدی

فکر کنم بامزه شدی اصطلاح مودبانه داری میترکی بدبخت چاقالو هستش

که البته شاید ایران بودیم من خیلی غصه میخوردم بابت هیکل نازنینم و صورت استخونی و گونه های ضلع دارم اما اینجا احساس راحتی دارم و حس نمیکنم همه ذره بین دستشونه تا من رو به حالت پرفکت خودم ببینن اینجا همه میفهمن که یک زن باردار و یک زن شیرده هیکلش بهم میریزه

دانیال یه اصطلاح جدید پیدا کرده و وقتی میاد خونه مدام منو با اون کلمه صدا میکنه

تپلی و گردالی  

 

واقعا ازش ممنونم که از اصطلاح باربی و فرشته و خوشگل خانم منو به این عناوین دلپذیر مزین کرده

خلاصه این از این

حالا تو ایران مد شده خانما که باردار میشن هی ماه به ماه میرن عکاسی و هی چیلیک چیلیک عکس میگیرن خب به نظر من خیلی کار بیخودی

یعنی من یکی که حالش رو ندارم  

اون روز دنی به زور منو کشون کشون برد بیرون و با دوربین حرفه ای چند تا عکس گرفت تا قرتی بازی پیشکش بعدا من بتونم به اون بچه ثابت کنم بابا جان من خودم تو رو زاییدم

بعد من انقدر تو دارم توی اینستام  موضوع بارداری رو نگفته بودم

یعنی دوستای نزدیک میدونستن اما فالوورام نه بعد عکسم و که گذاشتم شوکه بودن و وقتی پرسیدن ماه چندمته و گفتم نهم

با جوابایی چون خسته نباشی چقدر زود گفتی. یا بابا تو دیگه چقدر هولی بزار اول بچه شکل بگیره بعد اعلام کن یا حتی برو گمشو سیرابی و از این دست کامنت ها دریافت کردم که بسی خندیدم

فعلا همینا دیگه

من برم

احتمالا دفعه بعد بچه به بغل بیام براتون پست بزارم

نمیدونم هیچ تصوری از زایمان ندارم اما میدونم که این نیز بگذرد و منم مثل هزاران زن تو این دنیا قدرت خدادادی و ذاتی این کار رو دارم .

دوستون دارم و مواظب خودتون باشید عزیزان  

 

 

پیله ات را بگشا ....تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

سلامممممممممممممممممممممم

سلام مرا از سرزمین برف ها پذیرا باشید 

بعله من اینجام 

کانادا 

سرزمینی که همسرم ارزوش بوده اینجا باشه و بچه هامون رو اینجا بزرگ کنه 

من اما هیچ وقت بهش فکر نمیکردم 

اما الان اینجام 

خب بزارید یکم شرح گذشته بگم براتون

جونم براتون بگه ....

بلند شید یه لیوان چای دبش بریزید بیارید چون قراره کلی براتون حرف بزنم 

بعد کلی رایزنی های مختلف قرار  بر این شد که من تا دیر نشده و هواپیما بهم اجازه پرواز میده برم اونجا 

از خدافظی هیچی نمیگم 

یادم می افته اشکام میریزه 

اما فقط براتون بگم که جوری گریه میکردم و گریه میکردن که انگار مردم و قرار نیست هیچ وقت ببینمشون 

سخن به گزاف نگفتن که مهاجرت بعد از مرگ دومین کار استرس زا و سخت دنیاست .

سخته خیلیییی

من تجربه دوری داشتم 

اما این بار فرق داشت همه چی 

بابام اینا من و تا تهران اوردن 

تا خود تهران مامانم نشست پشت پیش من و سرم و بغل کرد و گریه کرد و قربون صدقه رفت

انقدر غصه دار بودم که زیر شکمم بشدت تیر میکشید 

توی فرودگاهم حالم واقعا بد بود اما به روم نمیاوردم 

بعد کلی اشک و اه بلیطم و گرفتم و رفتم 

حس کردم یه فشاری بهم وارد شد رفتم دستشویی و دیدم یا خدا خونریزی دارم 

دیگه گریه گریهههههه

همش میگفتم خدااااا

یه خانمه دید منو و فوری رفت دکتر خبر کنه 

من ترسیده بودم و همش زار میزدم میگفتم خدا 

فقط بزار من تحویل باباش بدم 

الان نه 

اینجا نه 

میدونید که من فوبیای سقط دارم 

یه خانم اومد من اصلا تو خودم نبودم کمکم کردن بردن توی یه اتاق 

و معاینه ام کرد 

و گفت نترس چیزی نیست منم همش میگفتم پس خون چیه پس خون چیه 

اصلا اروم نمیشدم 

خلاصه برام قسم خورد که حال بچه ام خوبه و از استرس بود 

سرم زدن بهم و من اروم تر شدم 

یعنی حس کردم تکون خورد 

و یه حسی بهم گفت که حالش خوبه 

ارومتر شدم 

و بالاخره با اصرار و مسئولیت خودم سوار هواپیما شدم 

مهمون دار ها هم در جریان بودن و تا المان واقعا هی مدام اومدن و میخواستن بدونن چیزی لازم دارم یا نه 

پرواز راحتی بود 

المان یه تایم 5 ساعته داشتم 

که کلی خوراکی خوردم و نت پر سرعتش هم باعث شد اصلا نفهمیدم زمان چه جوری گذشت .

المان تا کانادا هم شور و شوق عجیبی داشتم .

پرواز کانادا بسیار راحت بود و غذاشم من مخصوص ویجترین خواستم و بسیار لذیذ بود 

یه بالشت هم دادن بزار کمرم که نی نی اذیت نشه

بعدش برخلاف تبلیغات منفی بسیار راحت و چون فهمیدن باردارم بدون نوبت مراحل ورودم به خاک کانادا انجام شد و مهر ورود زده شد توی پاسم 

برخورد ها عالی بود عالییییییییییی

پلیسا همه خوشتیپ و خوش هیکل و مهربون 

ماشالله عین پلیسای خودمون

بعدش که دانیال رو دیدم و عین فیلم هندی های ابکی 

در حالی که به صورت اسلوموشن بودیم من دستانم رو باز کردم و در حالی که میدوم سمتش گفتم دنی اون گفت شنای 

دنیییییییییییییییییییییییی

شنایییییییییییییییییییییییییییییییییی

دنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

شنایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

بعله اینجوریاست 

دیگه بقیه اش گفتنی نیست 

یه جهش میزنیم و میریم جلوتر

خونه امون یه اپارتمان نوساز و خوشگله ولی کوچیکه البته خیلی نه شاید چون من گنده شدم فضا تنگ اومده برام

ولی شیکه و ویو و دید خوبی داره و تقریبا مرکز شهر 

من تصورم یه خونه ویلایی توی جنگل در حاشیه رودخونه بود اخه 

که البته اینجا رو نخریدیم و بهم قول داده یه خونه با اپشن هایی که من میخوام میخریم تا بدنیا اومدن نی نی 

خلاصه که اینجا 

سرده

یعنی در حد سگ سرده

سگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ ها 

شهر ما 

یه شهر ساکته 

ساعت 6 عصر که میشه همه ناپدید میشن و میرن لونه هاشون 

انگار شهر زامبی میشه

سگ هم پر نمیزنه تو خیابون ها 

دوسش ندارم این شهر و 

شهر شلوغ میخوام

زناشون زشتن 

باور کنید هیچ جای دنیا خوشگلی خانم ها و خوش تیپی مردای مملکتمون رو نداره

اما نی نی ها وای خداااااااااااااا

گرد و تپلی و سفید و کچل 

اممممممممممممم برم فعلا 

اینو داشته باشید تا بعد

دوستتون دارم گوگولی های من 

 

من و بچه ها

سلام عزیزای من چطورید خانم ها ؟ خوبی خشی سلامتی؟

دیروز یکی از بهترین روزهای عمرم بود خواستم بیام باهاتون  قسمتش کنم 

دیروز رفتم سونو گرافی پیش خانم دکتری که منو بدنیا اورده یه خانم مهربون و دوست داشتنی و زبده در کارش  با مامانم رفتم با استرس دراز کشیدم روی تخت و چشمام رو بستم 

و بعد بهترین صدای ممکن رو شنیدم صدای قلب کودکم رو تاپ تاپ تاپ 

خدای من تموم تنم میلرزید گریه هام دست خودم نبود 

انگار یه انرژی خیلی قوی از مانیتور خارج شده و وارد قلب من شد 

دکتر با مهربونی گفت چشمات و وا کن شنای خانم  نمیخوای ببینیش 

چشمام و وا کردم و دیدمش هیچی معلوم نبود یه توده کوچولو اما همون لحظه عاشقش شدم 

از دیروز حس غریبی دارم  یه خوشحالی خیلی عمیقی توی قلبم حس میکنم قلبم نا اروم میزنه

مامانم رو گذاشتم خونه و خودم یه دسته گل نرگس گرفتم و رفتم پیش پسرم 

حال غریبی داشتم تا تونستم زار زدم و بهش گفتم که هیچ کسی جای اون رو برام نمیگیره بهش گفتم که از همه بیشتر دوستش دارم 

هوا هم سوز شدیدی داشت تموم تنم خشک شده بود 

عجیب بود که تا وقتی توی ماشین نشسته بودم سرما رو حس نمیکردم بشدت سردم بود و شکمم منقبض میشد انقدر که دولا مونده بودم 

بخاری رو تا اخرش روشن کردم و سعی کردم راه بیوفتم اما دستام نمیگرفت فرمون رو 

سعی کردم یکم گرم کنم خودم و بعد حرکت کنم اما دلدرد هم امونم رو گرفته بود 

با بدبختی راه افتادم و رسیدم خونه لرز گرده بودم شدید 

lمامان کنار رادیات برام جا انداخت و کیسه ابگرم اورد و گذاشتم روی دلم و پهلو هام 

کلی چیز گرم ریختن توی حلقم عزیز هم پیشم نشسته بود و دعا میخوند و دست میکشید به موهام 

نمیدونم کی خوابم برد خواب های عجیبی میدیدم ولی حس خوبی داشتم تو خواب 

هیچی یادم نمونده بود ولی حالم عجیب خوب بود 

همه هم از نگرانی دراومدن 

این از این 

عکس رو برای دانیال گذاشتم اونم کلیپ گریه و خنده اش رو برام فرستاد 

خلاصه که این موجود تازه ورود حال دل هممون رو خوب کرده از ته دلم میخوام که حال دل همتون خوب باشه 

این روزا همش میگم امیدوارم هر چی که دوستان و دشمنانم برای من میخوان هزار برابرش رو به خودشون برگردونه چه شر چه نیکی و خوبی 

برای بچه هام قرار بود یکم خرید کنم با شایان رفتیم روستا دنبالشون و اوردمشون کلی مغازه رو زیرو رو کردیم و خوشبختانه چیزای خوبی براشون خریدم .

بعد پسرم رو به شایان سپردم و فرستادمشون دنبال گوشی 

قبلا یه گوشی ساده براش خریده بودم اما این سری میخواستم گوشی با سیستم بالا براش بخرم 

هم اینکه بزرگ شده و میتونه استفاده مفید کنه ازش و هم اینکه براش تلگرام و اینستا بزنه تا بهتر و نزدیک تر وقتی رفتم کانادا ازشون باخبر بشم 

ولی برای دخترم گوشی نگرفتم به نظرم بچه ها تا یه سنی نیازی به تکنولوژی پیشرفته ندارن 

بچه باید بچگی کنه 

با دختر ملوسم که فقط خدا میدونه چقدر خوشگل شده رفتیم خرید خانومانه (به قول خودش)

رژ لبی که بهش قول داده بودم خریدم البته به شرطی که فقط توی خونه بزنه و لا غیر البته از شما که پنهون نیست براش پالم لب گرفتم که صورتی و یکم رنگ میده دلم راضی نشد از الان لب های قشنگش با مواد شیمیایی اشنا بشه صد البته که به خودش گفتم رژ و اونم گفت از مال خودته ؟ که گفتم اره از مال خودمه 

بعد چند تا براش کش مو کلیپیس خریدم 

و چند تا لباس زیر البته هنوز خیلی کوچولو و از یک نوع لباس زیر استفاده میکنه 

البته کلی برای خودش قرتی هستش و میگفت عکس دختر توت فرنگی نداشته باشه کارتونی نباشه 

خانومانه باشه 

که من بهش توضیح دادم شما فعلا دختری و همه وسایلت باید دخترونه باشه نه خانومانه که با صدای بلند گفت پس من کی خانوم میشم؟

که فروشنده هم خندید 

گفتم هر وقت 30 سالت شد تو یک خانوم زیبا شدی و میتونی از همه چیز های خانومانه استفاده کنی .

خیلی خوشش اومد و قبول کرد .

با خودم گفتم دیگه تا 30 سال شوهر میکنه حالا اگه نکرد هم سنش دیگه قد میده که یک خانوم باشه 

خداییش چقدر بچه بزرگ کردن سخته 

چند تا هم گوشواره بدلی میخواست که خریدم براش البته دکتر روانشناس میگفت 

به اندازه باید براشون بخری نه بیش از حد و باید با قناعت و پس انداز اشناشون کنی .

دیگه شایان اینا رو هم دیدیم و گفتم ناهار کجا بریم که گفتن پیتزا 

رفتیم و سفارش دادیم تا بیاد کلی باهاشون حرف زدم البته پسرم نوجون شده و خیلی مغرور شده غرور خاصی داره و دوست نداره مثل بچه ها باهاش برخورد کنم البته بچه عاقلی ولی گاهی منو میرنجونه  ولی اقتضای سنش هستش و من درکش میکنم 

ولی اینم بگم که منو دیوانه وار دوست داره و احترام  زیادی برام قائل هستش 

برای دخترک قلک خریدم و ازش خواستم پولاش رو جمع کنه هر سال دم عید بشکونه 

و به پسرک گفتم که هر ماه پولی به حسابت میریزم که دوست دارم پس انداز کنی و در صورت نیاز واقعی ازش برداشت کنی (البته هزینه خودشون شامل این پول نمیشه و این صرفا جهت اموزش پس انداز هستش)

که هر دو قبول کردن امیدوارم موفق به اموزش بشم

بعد ناهار به درخواست دخترک کیک خامه ای خریدم براشون و  از فروشگاه یکم خرید کردم  شایان هم مرغ و گوشت خرید بردیم گذاشتیمشون روستا 

یکم با اون خانم که سرپرستی بچه ها فعلا با اونه صحبت کردم  و حرف های لازم رو گفتم 

و گفتم که هر ماه یکی رو به نمایندگی از خوم میفرستم که بهشون سر بزنه و اگه مشکلی پیش اومد به بابام بگه و اگه خدای نکرده مشکل حادی پیش اومد خودش هیچ تصمیمی نگیره و با من در میون بزاره 

پول رو هم گفتم مثل هر ماه سر ماه برداشت کنه و ریز خرج ها رو برام بنویسه و هر ماه به نماینده من بده (ریز خرج ها رو برای این میخوام که مطمئن بشم پول خرج بچه ها میشه و این وسط مشکلی نیست البته من به خود خانومه هم پولی میدم و در ضمن خرج خونه هم با منه من میخوام پول بچه ها صرفا خرج خودشون بشه)

 

بعدش دیگه کلی بوسیدمشون مخصوصا دخترک رو که همیشه موقع خدافظی گریه میکنه و خون به جیگرم میکنه 

بهشون هم گفتم که یه نی نی دارم که برخوردشون خیلی خوب بود 

چقدر گفتنی داشتم من 

کف کردم 

 برای تو دلی هم یه سر هم گرفتم که شکل خرگوشه دو تا گوش و یه دمب کپل گرد داره با تصورش دلم ضعف رفت و اولین خریدش رو کردم 

دیگه اینکه ویزام اومد 

حالا مشکل اینجاست که من از سرما بیزارم و الان کانادا بشدت سرده ورود من با این روحیه حساس و با تو دلی توی این سرما به کانادا نگرانم میکنه خانواده هم که نیستن  و من دست تنهام 

 یعنی موندن توی اینجا و زایمانم از هر لحاظ برام راحتتره 

اما یه مشکلی که هست ما بشدت مایلیم بچه اونجا بدنیا بیاد و کانادایی محسوب بشه و هم اینکه دانیال کنارم باشه 

که اگه ایران بمونم نمیتونه بیاد پیشم 

از این طرف باید فوری تا وقتی که اجازه پرواز به زنان باردار رو میدن تصمیم بگیرم به رفتن یا موندن از اون طرف الان روحیه ام مناسب جابه جایی نیست 

وای خدا عجب خر تو خری شد 

خیر نبینی دانیال که منو اواره کردی 

ولی احتمالا تا کریسمس برم دیگه 

رفتنی باید بره دیگه 

چه الان چه چند ماهه دیگه 

حالا من این جور راحت لم دادم و دارم براتون تایپ میکنم و عین خیالم نیست .

ولش کن به من چه فعلا چیپس و لواشک و خاک رو بچسب 

چی ؟ خاک؟

بعله خاک 

عاشقش شدم یعنی مخصوصا وقتی نم زده هستش و بوی خاصی داره 

مهر عزیز رو هی میکنم و میخورم 

و به نظرم بهترین طعم دنیا رو داره 

یا خدا 

خودت بخیر کن 

فعلا بایذ برم بیرون میام بازم فک میزنم براتون