امان از این چشمها...

من که قرار نبود بگویم:

"دوستت دارم"

امان از این چشمها...

این چشمهای دهن لق بی آبرو....

توصیه های ماردین امینی

اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، مالیدن کرم

 ضدآفتاب را توصیه میکردم.


خواص مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت

شده است،در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی

جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند.

اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.


قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست!

روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به

افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکس های جوانی خودتان نگاه

خواهید کردوبه یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق

العاده بوده اید.
 

آن طور که تصور می کردید چاق نبودید.

همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.


نگران آینده نباشید.

اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان

اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.


مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به

مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند،از همان نوعی که یک روز سه شنبه

ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز

بدبین میشوید!

با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند،

سر نکنید.

نخ دندان بکار ببرید.

عمرتان را با حسادت تلف نکنید.

گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب.

مسابقه طولانی است و سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه

میدهید.

ناسزا ها را فراموش کنید.

اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.


نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید.

صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.

اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید.

جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند

می خواهند با زندگیشان چه کنند.

برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.

تا میتوانید کلسیم بخورید.

با زانوهایتان مهربان باشید.

وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس

خواهید کرد.

ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید.

ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید.

ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و

پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید.

هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید.

انتخاب های شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده.

دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتی اگر از آنها

پیروی نمی کنید.

از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید.

تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید.

در شناخت پدر و مادر خود بکوشید.

هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد.

با خواهران و برادران خود مهربان باشید.

آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند

که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.

به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک

دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید.

برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید،

زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که

در جوانی می شناختید محتاجید.

سفر کنید.

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید : قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک

میزنند، شما هم پیر میشوید.

و آنگاه که پیر شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها

مناسب بودند،سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام

میگذاشتند.

به بزرگترها احترام بگذارید.

توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد.

ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید.

شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد.

ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا به شما

جاخالی می دهد.

خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای

هشتاد ساله ها میشود.

دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر

می کنند بردبار و صبور باشید.

نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است.

ارائه ی آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن

و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره ی آن

به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است.

اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب

بپذیرید.

نمی دانستیم..

زندگی وقت کمی بودونمی دانستیم!
همه ی عمر دمی بودونمی دانستیم!
                  حسرت رد شدن ثانیه های کوچک،
                  فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم!
                               تشنه لب ،عمربه سر رفت به قول سهراب،
                               آب دریک قدمی بود و نمی دانستیم!

دلم برای خدا تنگ است

دلم برای جنگ‌های لوله خودکاری

دلم برای شیطنت‌های کودکی

و ایستادن‌های مکرر

پشت در دفتر

دلم برای معلم‌هایی که عاشقانه

آزردنم

وعشق‌هایی که بی‌بهانه آزردم‌شان

و از همه بیشتر

دلم برای خدا تنگ شده است.

 

من هر روز در تلاشم تا

خاطرم بماند،

و تو هر شب دعا می‌کنی

که فراموش کنی!

خاطرات‌مان، چه بلاتکلیف‌اند!!!

 

برای اثبات بهترین بودنت،

چند رای باید خرید

تا انتخابات قلب تو

عادلانه برگزار شود؟!!

 

دیر زمانی است که سکوت کرده‌ای!

عاشق توفان پس از این آرامشم.

چیزی بنویس!

حرفی بزن!

این بار نپرس،

 تو بگو «چه خبر؟!»

تو طلوع کردی....

اگر لبها دروغ می گویند

از دستهای تو راستی هویداست

و من از دستهای توست که سخن می گویم

تو طلوع می کنی من مجاب می شوم

من فریاد می زنم و راحت می شوم

تو اینجایی و نفرین شب بی اثر است

در غروب نازا

قلب من از تلقین تو بارور می شود

با دستهای تو من لزج ترین شبها را چراغانی می کنم

من زندگی ام را خواب می بینم

من رویاهایم را زندگی می کنم

من حقیقت را زندگی می کنم

 

من از جنگلهای انبوه به سوی تو آمدم

تو طلوع کردی

من مجاب شدم

من غریو کشیدم

و آرامش یافتم

بگذار از دهکده تقدیر مشترک سخن بگویم

قصد من فریب خودم نیست دلپذیر

قصد من فریب خودم نیست

 

 

خداوندا...

من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم!

نکند فرق به حالم،چه برانی،چه بخوانی

چه به اوجم برسانی،چه به خاکم بکشانی

نه من آنم که برنجم،نه تو آنی که برانی

 

سولماز

پدرم ميگويد از سولماز بگذر

كه رنج ميآورد

مادرم گريه مي كند از سولماز بگذر

كه مرگ می آورد

خواهرهايم به من نگاه مي كنند . . . باخشم

كه ذليل دختري شده ام

آه سولماز . . .

اينها چه می دانند كه عاشق سولماز بودن چه درد شيرينی است...

به كوه می گويم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم...

به دريا می گويم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم...

در خواب می گويم سولماز را می خواهم

جواب می  شنوم من هم...

اگر يك روز به خدا بگويم سولماز را مي خواهم . . .

زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟

 

از : زنده یاد نادر ابراهیمی

من و او ...

شب مال من است، حسرت ماهم نیست

             من می‌روم و خدا به همراهم نیست

                            ای کاش کسی به مادرم می‌فهماند

                                         داماد عزیز مرد دلخواهم نیست!...

 

بانو! عروسی من و او جز عزا نبود  حتـی عروس با غم من آشنا نبود

 او با تمام عشوه گری ها برای من یک تار گیسوان بلند شمــــــا نبود

 آن شب به گریه نام تو را داد می زدم  امــا بـــرای پاســــخ من یک خدا نبود

هر چند شاعری که چنین بی صدا شده ست نسبت بــــه چشمهای تـــو بی اعتنا نبود

 هرچند مرد خسته ی این سالهای دور  راضی بــــه سر گرفتن این ماجـرا نبود،

طوفان سر نوشت مـــــرا از تــو دور کرد باور نمی کنی گل من! دست ما نبود؟

 شاید خدا نخواست و شایسته ی تو آه زیبـــــای پـــر تغـــــزل من ایـن گدا نبود

 این بود سرگذشت من و آن شب سیاه این حرف ها بــــه جــان خودت ادعا نبود

حالا بیا و در دم مرگم قبول کن مرد جنوبی غزلت بی وفا نبود


جواد ضمیری

خب که چی مثلاَ؟؟!!

اینایی که مثلاْ بهشون قهوه تعارف می کنی بعد می پرسی: شیر یا شکر؟
بعد می گن : تلخ…خب مثلاْ که چی؟ متفاوتی؟ خیلی خرابی؟ داغونی؟با کلاسی؟ مقرون به صرفه ای؟ یا چی؟
اونایی که میگن : شیر…خب مثلاْ که چی؟ نرمی استخون داری؟ وزیر بهداشتی؟ گاو دوست داری؟ با دقت انتخاب کنی؟ یا چی؟…
اونایی که میگن: شکر…خب که چی مثلاْ؟ دیابت نداری؟ تلخی روزگار تاثیری روت نداره؟ درگیر رژیم غذایی و اینا نیستی؟ یا چی؟
اونایی که میگن: شیر و شکر…خب که چی مثلاْ؟ از قحطی اومدی؟ مفت باشد کوفت باشد؟ یا مثلاْ خیلی ریلکسی؟ من و تو نداره؟ یا چی؟
اونایی که میگن: هرچی شد…خب که چی مثلاْ؟ از دنیا بریدی؟ هر چی من بخوام می خوری؟ بی اهمیته برات این چیزا؟ یا چی؟
اونایی که میگن: میل ندارم…خب که چی مثلاْ؟ خودتو با قهوه می شوری تو حموم؟ خیلی با کلاسی؟ قهوه جواب نمیده برات؟ یا چی؟

 

روزگاری بود...

فرزندم! روزگاری بود که
آدم‌ها با قلبشان می‌خندیدند
و با چشم‌شان
اما امروز تنها با دندان‌هایشان می‌خندند
در حالی که نگاهشان، سرد و غریب
سایه‌ام را از پشتِ سر می‌پایند.

به راستی زمانی بود که
آدم‌ها با قلبشان دست می‌دادند
اما فرزندم گذشت آن زمان.
امروز آنها بی‌قلبشان دست می‌دهند
در حالی که با دست چپ
جیب خالی‌ام را می‌کاوند.

(خانه‌ی خودت است)، (باز هم بیا)
چنین می‌گویند، و چون باز می‌آیم
و خودمانی رفتار می‌کنم
بارِ دیگری در کار نیست
درها به رویم بسته می‌مانند.

پس بسیار چیزها آموخته‌ام، فرزندم!
آموخته‌ام که چهره‌ام را با نقاب‌های گوناگون بپوشانم
همچون جامه‌های گوناگون – نقاب خانه،
نقاب اداره، نقاب خیابان، نقاب مهمانی،
با لبخندهایی مناسب هر نقش
همچون صورتک‌هایی نقاشی شده.

نیز آموخته‌ام من
که تنها با دندان‌هایم بخندم
و بی‌قلبم دست بدهم.
آموخته‌ام بگویم: (خدانگهدار)
حال آن که دلم می‌گوید: (برنگردی!)
و بگویم: (از ملاقاتِ شما بی‌نهایت خوشوقتم)
حال آنکه سخت بی‌تفاوتم، و بگویم: (لذت بردم از مصاحبت شما)،
حال آن که سرشار از ملال گشته‌ام.

اما باور کن فرزندم
می‌خواهم همچون خودم باشم در گذشته‌ها
زمانی که همچون تو بودم.

می‌خواهم از یاد ببرم همه‌ی این نقش‌ها و نقاب‌ها را
از آن پیش‌تر، می‌خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم
زیرا خنده‌ام در آینه، تنها دندان‌هایم را نمایش می‌دهد
راست همچون نیش‌های زهرآگین مار یا کژدم!

پس به من بیاموز فرزندم،
چگونه بخندم،
چگونه همچون گذشنه‌ها با قلبم بخندم
و همچون تو، خودِ خودم باشم …

 

نامه ای به فرزند

فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو ... روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

خداحافظ تن در خون تپیده

ندارد وسعت داغم مساحت

ندیدم بعدِ تو یک روز راحت

مرا از کربلا بردند اما

دلم جا ماند بین قتلگاهت

 

ندارد شام غم هایم سپیده

من و یک کاروان قد خمیده

رسیده وقت آغاز جدایی

خداحافظ تن در خون تپیده

 

خزان شد پیش چشمم باغی از یاس

منم تنها در این هنگام حساس

مهیای سفر هستم ولی آه

ندارم محرمی برخیز عباس

 

صید بیابان عشق...

صید بیابان عشق چون بخورد تیر او

سر نتواند کشید پای ز زنجیر او

گو به سنانم بدوز یا به خدنگم بزن

گر به شکار آمدست دولت نخجیر او

گفتم از آسیب عشق روی به عالم نهم

عرصه عالم گرفت حسن جهان گیر او

با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم

روی به دیوار صبر چشم به تقدیر او

چاره مغلوب نیست جز سپر انداختن

چون نتواند که سر درکشد از تیر او

کشته معشوق را درد نباشد که خلق

زنده به جانند و ما زنده به تأثیر او

او به فغان آمدست زین همه تعجیل ما

ای عجب و ما به جان زین همه تأخیر او

در همه گیتی نگاه کردم و بازآمدم

صورت کس خوب نیست پیش تصاویر او

سعدی شیرین زبان این همه شور از کجا

شاهد ما آیتیست وین همه تفسیر او

آتشی از سوز عشق در دل داوود بود

تا به فلک می‌رسد بانگ مزامیر او

 

چیزی برای نگرانی وجود نداره...

فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریضی.

اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛

اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا می میری.

اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛

اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به جهنم.

اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛

ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری!

پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!

یک بام و چند هواااااااااا!

خــِـــــــرَد ،


تا به زنـــــان میرسد…


نامش میشود مـــَــــــکـــر

 

و مــَــکر ، تا به مـــــــردان میرسد…


نامش میشود…

 

عـــَـقــــــــل