داستان کوتاه متشکرم

همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
 
به او گفتم:بنشینید  می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
 
-  چهل روبل .
- نه من یادداشت كرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید.

شما دو ماه برای من كار كردید.
 
-  دو ماه و پنج روز
-  دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب "كولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.  سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

-  سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار. "كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
 
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یك‌ ‌روبل، درسته؟
 
چشم چپ "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.
 
-  و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
 
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم.
 موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما "كولیا" از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های "وانیا" فرار كند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.

پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم.
 در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

" یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.

-  امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام .

-  خیلی خوب شما، شاید?

-  از چهل ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلك بیچاره !

-  من فقط مقدار كمی گرفتم . در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.

-  دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یكی و یكی.

-  یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

-  به آهستگی گفت: متشكّرم!

-  جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

-  پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟

-  به خاطر پول.

-  یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكّرم؟

-  در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

-  آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یك حقه‌‌‌ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.

ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟

ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود... 

آنتوان چخوف

شانس


مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت.

دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.

سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد...

اما.........گاو دم نداشت!!!!

چشم

چشم یک روز گفت (( من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مِه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟))

گوش لحظه ای خوب گوش داد، سپس گفت (( پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.))

آنگاه دست درآمد وگفت (( من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم، من کوهی نمی یابم.))

بینی گفت ((کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم.))

آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید، و همه درباره ی وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفت گو شدند و گفتند (( این چشم یک جای کارش خراب است.))

جبران خلیل جبران

 

این داستان به قرن 15 بر می‌گردد.

در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند. هر دوشان آرزو می‌كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می‌دانستند كه پدرشان هرگز نمی‌تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می‌بایست برای كار در معدن به جنوب می‌رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می‌كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می‌كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد...

آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می‌كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود. وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می‌توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میكنم. تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می‌كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی‌توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می‌كنم، به طوری كه حتی نمی‌توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی‌توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

بیش از 450 سال از آن قضیه می‌گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود. یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده"نامیدند.

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک...
...ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم
به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.
زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه.

آنکس که بداند و بداند که بداند

                                              اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آنکس که نداند ،و بداند که نداند

                                           لنگان خرک خویش بمنزل برساند

آنکس که بداند و نداند که بداند

                                          بیدارش نمایید که در خواب نماند

آنکس که نداند که نداند که نداند

                                          در جهل مرکب ابدالدهر بماند

منبع: شیوا

خدمتکار مخصوص

زن به خدمتکار تازه گفت: «او دوست دارد شامش را درست سرساعت شش بخورد. گوشت قرمز هم نمی خورد. دسرش را بعد دراتاق خودش می خورد. ساعت هشت حمام می گیرد و زود می خوابد.»

دختر خدمتکار بر اثربرخورد با سگ پودلی که خواب بود ، لغزید و به عقب سکندری خورد ، در همن حال پرسید: «کی ارباب را خواهم دید؟»

کدبانوی خانه با خنده گفت: « همین حالا او را دیدی.»

امیلی تیلتون

دختر

شبی، خسته از کار روزانه، پای دیوارخانه ای بزرگ وسنگی، درازکشیدم؛ خانه ای کهنه وغمگین. پرتو سرخ خورشیدِ رو درغروب، شکاف های عمیقی روی دیوارها می انداخت و کثافت های سفت شده ی روی آن را عریان می کرد.

درون خانه، آدم هایی کثیف، گشنه و پاپتی، این ور وآن ور می دویدند؛ مثل موش های صحرایی توی زیرزمینی تاریک. لباس هایشان کهنه پاره های مندرس بود که فقط جاهای اصل کاریشان را می پوشاند و ارواح تاریکشان عین بدن هایشان، لخت وعور و کثیف بود. ازپنجره های خانه، صدای کِسل کننده و یکنواختِ زندگی به بیرون رخنه می کرد؛ آرام وفشرده مثل دودی که ازبالای کپه ی بزرگ آتشی به هوا می رود.

خیلی وقت بود این زمزمه های آشنا، مشکوک وهیجان آور را می شنیدم، چون به هیچ وجه انتظار شنیدن صداهای تازه ای را ازآن جا نداشتم.

اما ناگهان ازجایی درنزدیکی همان مکانی که درازکشیده بودم، ازپشتِ توده ی بشکه های خالی و جعبه های درب و داغان، صدایی به بیرون رخنه کرد.

صدایی آرام ولطیف:

«بخواب عزیزکم! بخواب، دلبندم، بخواب، بخواب!

بخواب، بخواب، بخواب!

بخواب، دخترکم ... »

تا به حال نشنیده بودم مادرانِ این خانه بچه هایشان را این طوری با نازونوازش توی خواب تاب بدهند. لحظه ای آرام ایستادم و به پشتِ بشکه ها خیره شدم. توی یکی ازجعبه ها، دخترکوچولویی نشسته بود. سرِ موبور و فرفری اش را پایین انداخته بود، آرام تکان تکان می داد و با تأنی با خود زمزمه می کرد:

«بیا به چشم های کوچکم، بیا!

ای خواب خوش، ای خواب خوش ...»

دردست های کوچک وکثیف دخترک، دُم قاشقی پیچیده دربسته ای قرمزبود که با چشم های غمگین اش آن را نگاه می کرد. چشم هایش، زیبا، آرام و لطیف بود، اما شباهتی به چشم های غمزده بچه گانه نداشت. همین که حالتش را دیدم، چرکِ صورت و دست هایش پاک یادم رفت.

بالای سرش ـ درست مثل ابرهایی از دود و خاکسترـ جیغ و داد، فحش وناسزا، خنده ی مست ها و صدای گریه درهوا موج می زد. روی زمین چرک وکثیف، همه چیز نابود و شکسته بود و پرتو خورشید شامگاهی که خرابه ها و جعبه ها و بشکه ها را با نورقرمزش رنگ می زد، همه چیز را به طرز عجیب وماندگاری شبیه بازمانده های ارگانیسمی بزرگ و ویران با دست های خشن و سنگین فقر می کرد.

ناخواسته به خود تکانی دادم. دخترک به من نگاه کرد؛ به من زل زد و چشم هایش را با بی اعتمادی تنگ کرد و ترسیده گوشه ای کز کرد؛ درست مثل موش وقتی به گربه ای نگاه می کند.

من لبخند زنان به صورت غمگین، کثیف و خجالتیش نگاه کردم. لب هایش را سِفت بسته بود وابروهای کم پشتش می لرزید.

بالاخره ازجایش بلند شد، لباس پاره اش را ـ که معلوم بود زمانی صورتی رنگ بوده ـ مرتب کرد، عروسکش را توی جیبش قایم کرد و با صدای معصوم و کودکانه اش پرسید:

«چیه به من زُل زدی؟»

حدوداً یازده سالش می شد، لاغروکشیده بود. مرا با دقت براندازکرد، ابروهایش مدام می لرزید. بعد ازمکثی کوتاه ادامه داد:

«خُب، ازمن چی می خوای؟»

جواب دادم:

«هیچی! توبازیتو بکن، من می رم ...»

بعد قدم برداشت و به طرف من آمد. یکهو درصورتش احساس حقارتی پیدا شد و بلند و شمرده گفت:

«با من بیا ... فقط با پانزده کوپک ...!»

اولش چیزی ازحرف هایش حالیم نشد وفقط شانه ام را بالا انداختم، فقط تا جایی که یادم است، چِندِشم شد.

روبرویم ایستاد، شانه هایش را به طرف بدنم خم کرد و صورتش را طوری برگرداند که او را نمی دیدم. با صدای خسته، خفه و گرفته اش ادامه داد:

«چرا معطلی، بریم دیگه! دوس ندارم کسی توی خیابون دنبالم بیفته. لباسام برای این کهنه س که فاسق مادرم اونارو خرج عرق خوری کرده. ولش کن، بیا دیگه!»

بدون گفتن کلمه ای آرام او را پس زدم، با نگاه غریب و بی اعتمادش به چشم هایم خیره شده بود، با صدای خسته و گرفته درحالی که به بالا نگاه می کرد ولب هایی که شکل عجیبی پیدا کرده بود، دوباره تکرارکرد:

«باب دندونت نیستم! فکرمی کنی چون کوچیکم جیغ می زنم؟ نترس! قبلاً این کارو کردم ... خب حالا که ...»

حرفش را تمام نکرده با بی تفاوتی روی زمین تف کرد. همان طور که روبه رویم ایستاده بود، رهایش کردم و رفتم و دردلم بار هراسی شوم و نگاه غمگینِ چشم های معصوم و کودکانه اش را می بُردم.   

ماکسیم گورکی

می گویند ازاتفاق علاقه و بوسه

                                 عشق آغازمی شود

آری

من ازعلاقه چشمان تو بوسه را آموختم

                                 و به بازی پرداختم

می گویند ناگواری حادثه عشق

                                 لذتبخش ترینِ تلخی هاست

آری

من تلخترین لذت را با تبسم صورتی لبان تو

                                                  طعمیدم

می گویند وقتی باد به تپه می وزد

                                 دستانش را بگیر

آری وقتی نفسهای تو می سوزاندم

                                 دستان تو را نوشیدم

می گویند به چشمانت بگو که نادیده بگیرند

آری، اما من به چشمانم نگفتم

                                 و این حادثه رخ داد

می گویند به چشمانت بگو که

می گویند به چشمانت بگو

می گویند به چشمانت...

می گویند به...

می گویند...  

۳۰۰۳۰

همراه

دو تا گرگ بودند که ازکوچکی با هم دوست بودند و هرشکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار باهم زندگی می کردند. یک سال زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هرچه ته مانده لاشه شکارهای پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند. اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند. اما هرچه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند. برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما وگرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت:

(( چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده. ))

ـ (( بزنیم به ده که بریزن سرمون نفله مون کنن؟))

ـ (( بریم به اون آغل بزرگه که دومنه ی کوهه یه گوسفندی ور داریم در ریم. ))

ـ (( معلوم میشه مخت عیب داره. کی آغلو تو این شب برفی تنها می ذاره. رفتن همون و زیر چوب وچماق له شدن همون. چنون دخلمونو بیارن که جدمون پیش چشممون بیاد. ))

ـ (( تو اصلاً ترسویی. شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه. )) 

ـ (( یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دز ناشی زد به کاهدون، و تکه گنده هش شد گوشش. )) 

ـ (( بازم اسم بابام و آوردی؟ تو اصلاً به مرده چیکار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس خر بود یه آدمیزاد مفنگی دس آموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوسش و آبرو هرچی گرگ بود برد؟ ))

ـ (( بابای من خر نبود ازهمه دونا تر بود. اگه آدمیزاد امروزه روزم به من اعتماد می کرد می رفتم باش زندگی می کردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد داشته باشیم؟ حالا تو می خوای بزنی به ده، برو تا سرتو بِبُرن بِبَرن تو ده کله گرگی بگیرن. ))

ـ (( من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا ور دارم. ))

ـ (( اِ مثه اینکه راس راسکی داری نفله می شی. پس با همین زور و قدرتت می خواسی بزنی به ده؟))

ـ (( آره، نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم وطعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم. ))

گرگ ناتوان این را گفت و حالش به هم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جاش تکان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید:

ـ (( داری چکار می کنی؟منو چرا گاز می گیری؟))

ـ (( واقعاً که عجب بی چشم و رویی هسی. پس دوسی برای کِی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی؟))

ـ (( چه فداکاری ای؟))

ـ (( تو که داری می میری، پس اقلاً بذار من بخورمت که زنده بمونم. ))

ـ (( منو بخوری؟))

ـ (( آره، مگه تو چته؟))

ـ (( آخه ما سالهای سال با هم دوس جون جونی بودیم. ))

ـ (( برای همینه که می گم باید فداکاری کنی. ))

ـ (( آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟))

ـ (( چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می کنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن. ))

ـ (( آخه گوشت من بو نا میده. ))

ـ (( خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا میرم تو میگی گوشتم بو نا میده؟))

ـ (( حالا راس راسی می خوای منو بخوری؟))

ـ (( معلومه چرا نخورم؟))

ـ (( پس یه خواهشی ازت دارم. ))

ـ (( چه خواهشی؟))

ـ (( بذار بمیرم، وختی مُردم هر کاری می خوای بکن. ))

ـ (( واقعاً که هرچی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن. من دارم فداکاری می کنم و می خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت می مونه رو زمین اون وخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وختی که مُردی دیگه گوشتت بو می گیره و ناخوشم می کنه. ))

این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید ودل و جگر او را داغ داغ بلعید.

نویسند: صادق چوبک