باش

تو که باشی فرقی نیست....

دیوار حسادت هر چند بلند

هوای بدفهمی هرچه مه آلود

پنجره بدببنی هر چقدر گرفته

بوی دلگیر کج خلقی هرچه تند

گذشتنی خواهند بود....

تو که باشی فرقی نیست....

دیو بودن

آدم بودن

سنگدل بودن

بی تفاوت بودن

با گذشت خواهند شد....

چشمان تو را نه مه ،

نه تیرگی پنجره ،

نه آجری دیوار

مانع نیست

اگر هم باشد تنها قطره ای آب کافی است

خود میداند چگونه بشوید ، بشکند ، ببرد....

تو که باشی فرقی نیست....

روزهای یکنواخت

ساعتهای تکراری

دقایق خستگی

ثانیه های تنهایی

گذشتنی خواهند بود....

پریدن

پرنده زیبا

با بالهای کشیده ، پرهای مرتب

رنگ به رنگ ، درخشان ، جلوه گر

زنده به آرزوی پریدن ، رها شدن ، رمیدن

ماوایش آسمان ، مامنش زمین

وقتی که

آسمان آبی است و زمین سبز

لذت پرواز چه سخاوتمندانه می ارزد

به خستگی بی حد

وقتی که

آسمان آبی است و زمین خاکی

لذت رسیدن چه آزمندانه می ارزد

به ناامیدی بی انتها

وقتی که

آسمان خاکی و سبز و زمین آبی است

لذت نبودن چه ارزشمندانه می ارزد

به خستگی و ناامیدی بی پایان....

گرگ

بره ای زیبا و سپید

از روی پرچین کوتاه باغ

که پر بود از گلهای زرد و صورتی

کاشته به رنج

پروریده به خون

داخل پرید....

چوپان با خنده

از آنور پرچین می گوید

گوسپند است

گرگ که نیست....

در دل می گویم

کاش گرگ می بود

و کمی با اندوه تر

کاش گرگ می بودم...

جوانه

آدمها مثل گل هستند

رسيده كه مي شوند دانه ميدهند

و دانه هايشان را در قلب ديگران مي پراكنند

دانه عده اي بذر محبت و از آن برخي بذر تنفر است

اما مال بقيه فقط مثل علفهاي هرز است

كه فقط مي رويند و مي ميرند و ...

محبت كه در قلب كسي جوانه ميزند

ميشود ناديده گرفت و همان روز از ريشه در آورد

يا ناديده گرفت و رها كرد

اما گاهي هم ميشود با خون در باغ دل پرورشش داد

تا درختي تنومند شود...

محبت ، دوستي شود ، دوستي ، علاقه شود

علاقه ، دلبستگي شود ، دلبستگي عشق شود

و عشق در نهايت ، هميشه دوست داشتن شود....

عشق مثل همان درخت است

دقيقا مثل همان

كه ناگهان تند بادي سهمگين

مي تواند

ريشه كن اش كند

تا به يك باره ديگر هيچ نماند ، هيچ....

اما بذر هاي درخت تا باغ هست ، باقي خواهند ماند

و زمين باغ همواره مهد جوانه زدن مجدد خواهد بود....

جوانه ها را مي شود ناديده گرفت و ...

ديو

بيا تا آزارت دهم

اما زجر نكش

بيا تا فرياد بكشم

اما بغض نكن

يبا تا بد گويم

اما رخ بر هم نكش

بگذار بگويم برو

تو بمان

بگذار تهمت بزنم

تو جدي نگير

بگذار بي محلي كنم

تو رو نگردان

زيرا تو بايد بداني

بيان ديو وارونه است

عشق ديو اين گونه است

تو ميدانستي

نه؟...

بي حاصل

بي صدا

صدا كردن بي پاسخ

بي اشاره

اشاره كردن بي نتيجه

بي عشق

عاشقي كردن بي حاصل...

غرور

قلبم مي خواهدش

غرورم نه

غرورم را مي شكنم...

غرورم را مي خواست

قلبم را نه

غرورم كه شكست....

زياد

زياد براستي زياد است

هرچه كه باشد

سر ريز مي شود و لك مي  كند

گاهي خفه ميكند

گاهي ديوانه

كم هم راستي كم است

ديده نمي شود و غمگين مي كند

گاهي فاصله مي اندازد

گاهي دشمني...

شكسته

هر روز همين را مي گويم

كاش شكستن نبود

گرچه وقتي مي شكند

شيشه را مي گويم

مي توانش ذوب كرد و از نو اش ساخت....

ليوانم كه بي اندازه دوستش ميداشتم

دود كه بودم و تنوره ميكشيدم

از آن بالا افتاد و شكست

هزار پاره شد

استاد شيشه گر كه دوستم بود

دوباره انرا اب كرد و از نو ساخت

مثل روز اولش...

هر روز همين را ميگويم

چه حرف ساده لوحانه اي

اين ديگر هرگز همان ليوان من نيست...

محيط

دوست داشتن نياز است

اما عشق نه

مهرباني كردن بخشش است

اما عشق نه

اغوش معشوق ارامش است

اما خود عشق نه...

دل عاشق ، فقط محيط است

كه بودن را ، جوانه زدن را ، رستن را ممكن مي سازد

مثل هوا براي آدم

مثل اب براي ماهي

مثل خاك براي دانه

مثل لجن براي كرم

گاهي هم محيطي ديواره دار است

مثل شيشه عمر من...

عشق براي همه است

ادم ، ماهي ، دانه ، كرم

حتي ديو

عشق هميشه بوده ، هست و خواهد بود

مثل ديروز امروز فردا

اما

محيط بي محتوا

لمس شدني نيست

ديدني نيست

و حتي شكستني....

آيينه

عشق

در ايينه مي نگريست

اما تصوير آيينه

تنفر بو

گفته اند آيينه نقش راست مي نمايد

دل عشق اما راستي عاشق بود

پس تنفر انجا چه مي كرد

از كجا آنجا رفته بود

عشق انديشيد

شايد ايينه نباشد

دست روي شيشه تميز آيينه كشيد

نه چرا آيينه بود....

آيينه

با تنفر به عشق مي نگريست

عشق بود

دست بر عشق كشيد

شايد عشق نباشد

اري تنفر بود....

اشك

اشك

همانند آب

و دل آدمها

همانند سنگ است

ميدانم آب سنگها را سست ميكند...

دل ديو اما

نه از جنس سنگ

كه نرم است و لطيف

همانند وقتي دود مي شود

شبيه توده هاي ابر سياه

مثل حجم عظيمي از برف

دانه دانه و ريز

اما پيوسته و زياد

از جنسي شبيه آرد

چيزي مثل گرد سيمان

نميدانم چرا اشك

دل مرا سخت مي نمايد

نميدانم چرا....

نيمه

زمين

نه آنقدر محكم بود براي برخاستن

و نه آنقدر نرم براي آرميدن

سقف

نه آنقدر بلند بود براي آسودن

و نه آنقدر كوتاه براي گريختن

ديوارها

نه آنقدر سر سخت بود براي جنگيدن

نه آنقدر سست براي خو كردن

هم بند

نه آنقدر قوي بود براي تكيه كردن

نه آنقدر ظريف براي گريه كردن

رنج

نه انقدر بي پايان مي نمود براي نااميد شدن

نه انقدر تحمل شدني براي گذشتن

زندگي

نه آنقدر طولاني بود براي ماندن

نه آنقدر كوتاه براي رفتن...

آزادي

ماهي ميان بركه كوچك آب آرام ميگريست

از اسارت

از زندان آب

نام رهايي را قل قله مي كرد

پرنده از آن بالا ديد و بر زمين نشست

پرنده هم ناليد

از بلندي آسمان

از سختي پرواز....

ماهي شاد و نالان روي سنگهاي كنار بركه

سرود شهادت ميداد

پرنده به دانه چيني زمين خرسند شده بود

پرواز را براي هميشه رها كرده بود

سرود رهايي مي خواند...


مسئله

من هر شب با مرگ به جدال مي نشينم

نه از آنگونه كه تو خيال ميكني

نه كه حتي او هم از اين همه سر و صداي شبانه من

كه مسخره و دروغين و مشمئز كننده مي مانند

خسته شده

و ديگر كمتر سراغ جان مرا ميگيرد

جدال من با او بر سر بودن يا نبودن نيست

زيرا براي ما ديگر مسئله اين نيست

بلكه بر سر راه تازه ايست كه مرگ پيش گرفته

بردن بي صداي روزانه ارزشها از من

و گرفتن آرام شبانه توانايي هاي من

انگار مي خواهد از من چيزي شبيه من

در موزه خسته كننده زندگي

شايد براي عبرت هميشگي ديگران به تماشا بگذارد....

فرياد خاموش

من هر شب

اندوه تو را پيش از خواب

با دو ليوان پر از آب زلال اشك

كه يكي از چشمي پرخون و ديگري از چشمي بسته

پر شده اند فرو مي برم

نميدانم اما چرا همچنان زبان و گلويم

با اين همه آب فرو برده

خشك و خشن مي مانند

و زبر و داغ و پر التهاب

كه فرياد هايم همواره زخمي و خون آلود بيرون مي جهند

گرچه اما آنها هم مثل خودم

ضعيف و زخمي و بي صدا

بر سردي يخ رختخواب تنهايي

تا فرو رفتن در عمق ناپيداي آن

تنها لحظاتي آسمان را به نظاره مي نشينند...

تنهايي

گفتم از دلتنگ من نبودنت بهت زده نباش

من بجاي هر دو آنقدر دل تنگم

كه مجالي براي تو باقي نگذاشته ام

از حس تنها نبودنت نيز هم

من باز آنقدر به اندازه هر دويمان  تنها مي مانم

كه تنهايي هم حتي گاهي فراموش ميكند جز من در زمين

ديگري نيز براي آزردن مانده هست...

 

باز باران

باز هم كودكان پر طراوت ابر

اين قصر نشينان بي ادعاي آسمان

انگار به پيام آوري عشق و شادي و لبخند

تا چهره هاي خوش خيال زميني رو به آسمان

راه سقوط از آن گنبد مينو گرفته اند

شايد از سر بازيگوشي

شايد به قهر

باز خواهرزادگان خيس زمين

اين نويد دهندگان درهاي گشوده دعا

به دستهاي مانده ميان روياي گشوده شدن رو به آسمان

تپيده اما به گلهاي سفال شده در چاههاي كهنه زمينيان

ميل حس دوباره آن تجربه تلخ جانگداز گسستن از دريا نموده اند

شايد از سر فراموشي

شايد به عشق

باز هم زمين مثل هر بار گرم و مهربان و محقر

مضطرب و غبار گرفته و خونين از ناداني فرزندان

بي حتي يك يادآوري ساده از اين همه تفاوت ميان خواهر زادگان

در گوش باد گرفته و سنگين كودكان

به تدارك و  پذيرايي اين جگرگوشگان ماجراجو بر آمده

شايد از سر اجبار

شايد به مهر

باز اما ننشسته بر زمين اين زندگي بخشان خاك

نچكيده بر دستهاي پر اميد و خوشحال و مشتاق

جاري نگشته در نهرهاي خشكيده چشمهاي هميشه گريان

ياد خواهران آسمان نشين خويش بهانه آورده اند

شايد از سر داغي دردناك زمين

شايد به اصرار باد...

 

رنگارنگ

سیاهی رو در روی سیاهی

تاریکی هم آغوش تاریکی

اندوه آرمیده کنار تنهایی

آه از این همه سیاهی

سرخی رو در روی  سیاهی

روشنایی دست انداخته بر قلب تاریکی

امید نشسته بر دو زانوان برای همراهی

آه از این روشنایی همیشه ناتوان

سپیدی رو در روی ظلمت

زردی دست در گردن نیلگونی

تاریکی نفس زنان پناه گرفته پشت بلندی

برق در حال بیرون جستن از چشمان خیس امیدواری

وای از این قدر شادی هرگز ندیده

آبی در آمیخته با سپیدی

روشنی هم آغوشی گرفته با نیلگونی

سبزی چست و چابک و بازیگوش میان قهوه ای

شادی به گستردن سفره رنگارنگ خوش خیالی

وه به این همه روشنایی چشم گریز

سایه های روشن آبی بر فراز قهوه ای خوشرنگ

رنگهای پر رونق دلنواز بر فراز خطوط پر معنی مشکی

سرخی محصور میان خط های زیباییی

سپیدی ردیف نشسته میان نارنجی

تنهایی اشک ریزان مشغول بستن چمدان خالی

وای از این همه رنگهای زیبای نقاشی

یشمی غوطه ور میان شیری خسته

صورتی آرمیده هم آغوش خوشرنگی

سایه ها خو گرفته به خلوت روشنایی

سکوت نشسته کنار پنجره رو به زیبایی

وه از این همه شیرینی پر رونق بی صدایی

پررنگی آمیخته به رنگهای بی مقدار

نورها پریده بر لب دیوار

سایه ها در کمین شادمانی های مست و نافرجام

آرامش پر کشیده از میان این همه شورحالی انسان

وای از این همه اجساد بی جان

قرمز خون آلود چکنده از میان انگشتان نارنجی

زردی نشسته بر روی سپیدی

روشنایی رنگ پریده از این همه نا آرامی

امید فرو مرده میان باتلاق بی آرزویی

وه به این همه رنگارنگی وهم آلود بی معنا

سیاهی پر گرفته بر فراز سیاهی

تاریکی هم آغوش تاریکی در کنار تاریکی

اندوه آرمیده بر شانه های تنهایی

آه از این همه تکرار بی پایان بی پایانی......

 

نوروز

نوروز

گفته كه مي آيد

و با خود نو شدن به همراه مي آورد

گفته كه مي آيد

و مرگ را ميان شرم ذوب شدن يخها خجل خواهد كرد

گفته كه مي آيد

و زندگي را به شيوه ديرباز

برگه برگه از ميان دفتر مقدس آفرينش عيدانه مي دهد

گفته كه مي آيد...

اي تنها تكراري پياپي تازه

اي تنها كهنه هميشه نو

اي تنها فراموش شده همواره پيش چشم

اي تنها وعده هميشه محقق

قدوم سبزت بر سنگفرش تيره زندگي هاي خاكستري

پر تهنيت باد...

شکنجه

همه چشمه ها را به کاریز باغ جاری خواهم کرد

زمینی هستم پست و ناهموار

اما پرورنده گلهایی به زیبایی روز

گلها هرگز به بودن من ارجی نخواهند نهاد

اما چه مهم

من چشمه ها را به کاریز جاری خواهم کرد

آرزویم آن است که گلها رنگ پژمردگی را نبینند

زمینی هستم با چشمه هایی بسیار

چشمه هایی

پر آب تر از چشم

زلال تر از اشک

که به رگهایم میریزند

رگهایی

طولانی تر از آه

لبریز تر از خون

و در درونم جاری خواهند ماند

مخفی تر از غصه

جاری تر از درد 

تا به نهر پنهان قلبم پایان یابند

پنهان تر از عشق

پایان پذیر تر از  اندوه

آرزویم این است که دیگر هرگز

گلها رنگ پریشانی را نبینند.....

امید یا آرزو

صبح گاه

سپیده

با جاروی بافته از موهای خورشید

تمام ستارگان مانده از میهمانی تنهایی دیشب را

به زیر فرش روز

جاروب کرد

و مثل هر صبح

خسته و خواب آلود

خورشید آرزو را بر پهنه تازه داغ شده آسمان

نیمرو نمود

وه که چقدر هوس انگیز بود

کاش می شد من نیز همراه این همه  پرنده گرسنه

تا کندن تکه ای از آن زرده درشت

پا بر آسمان می نهادم

گرچه خوب میدانم پا به آسمان هم که بچسبانم

قلبم

مثل تک تک تارهای مویم

رو به سوی زمین

قد دلتنگی خواهند کشید

نمیدانم چرا  آرزوهایم به سبکی ابر

اما امیدم به سنگینی کوه

می ماند.....

تو

یادت

دریای اشک را خشک میکند

نامت

چشمه های خشکیده را دریا

سکوتت

طوفان میان اندیشه خاموش بپا میکند

بویت

آشفته مزارع تشویش را آرام

خیالت

روشنایی های امید را خاموش میکند

رویت

تاریک شبهای ناامیدی را روشن

خوابت

روزهای زندگی را بی معنا میکند

نگاهت

آرزوهای محال را ممکن...

امان

امان از خاک

چه ساده پنهان میسازد

امان از آب

چه ساده هموار می سازد

امان از زندگی

چه ساده از آمیزش این دو

چیزی شبیه به انسان می سازد.....

آغوش

خیال بازوان کوچک تو

که هرگز به تمامی من نخواهند بود

صدای متوهم تپش گرم قلب تو

که انگار از دیگر سوی می آید

چقدر آرام بخش است.....

آوای نرم و مهربان تو

در گوش جان من

ميان لحظه های داغ فشرده شدن

در فضاي مانده و نمانده ميان بازوان كوچك تو

كه همواره به بلندای آرزوهایت

گردادگرد من می پیچند

چقدر زندگی بخش است...

بخود آمدن میان واخوردگی

لمس سرد فراموشی

درک طعم زندگی 

میان دندان های فشرده

حس تاریک بی خود شدگی

خیال خوش عزیز بودن

چقدر شکننده است.....

نگران

نگران من نباش

من تنها نخواهم ماند

وقتی نمی آیی

آنقدر هستند که بیایند

و تنهایی را در هم بشکنند....

اشک هست

اندوه هست

خیالاتی هستند

که سخت ترین قلب ها را می شکافند

چه رسد به تنهایی...

غربت هست

خود تنهایی هست

یادهایی هستند

که محکم ترین وجودها را می لرزانند

چه رسد به تنهایی...

درد هست

ناامیدی هست

و رنجهایی هستند

که گریزان ترین جانها را میخکوب مینمایند

چه رسد به تنهایی...

نگران من نباش

من بی تو هرگز

هرگز

هرگز تنها نخواهم ماند....

غبار

آسمان پر بود از ابرهای چست و چابک

که به گرداگرد خویش شاد و سر خوش و خندان

می دویدند و می خرامیدند

و گاه از غرش تند بادی سخیف

می رمیدند و باز می خندیدند

و با دلبری شکلهای تازه می کشیدند

در میان آسمان و زمین...

عصر گاه وقت غروب بود

و خورشید خسته و سرخ و بی حوصله

اما باد موهای زرد و قرمز و نارنجی اش را میان ابرها

به نشانه بازیگوشی تا آن دور دستهای افق دنبال می کشید

و ابرها مست از این همه رنگ های گرم و بی بدیل

نقشها می تنیدند

از موش و گربه و کفش و غول و آدم و پری

بر دامن آسمان

این خواهر مهربان زمین...

ادامه نوشته

پنچ شنبه

چشمه های اشک

ریشه های امید

تنه های احساس

سرشاخه های ایهام

برگهای سبز کلام

همه خشکید....

باغبان خندید

و از بارش مهربانی

در پنج شنبه ها گفت

داستان هایی پر طراوت

از باریدن ابر

در روزهای خیالی

از جاری شدن آب

در جویبارهای گرفته

از تابش خجل خورشید

پشت پرده های ابر

از آمیختگی شبنم

با دلبری گل

از آمدن زندگی

در پنچ شنبه های آتی...

افسوس که خنده های باغبان هم حتی

از این همه سردی و فراموشی

از این همه هفته های شش روزه

از این چهارشنبه های به جمعه چسبیده

و از این همه پنج شنبه های جا افتاده

همه خشکید....

پایان

سخنان دل نشین بر آمده از احساس

احساس بر آمده از ترکهای عمیق

ترکها نشسته بر قلبی لطیف

قلب تپنده میان جانی زنده

زندگی سرشاری از بودن

بودن حس گرم دستهای تو

تو نامهربان و فراموشکار

دستها سرد و بی احساس

زندگی مرگی فراموش شده

تپیدن تلنگری میان بودن و نبودن

فراموشی گردی نشسته بر ترکهای عمیق

احساس فرو خورده و بی هنجار

و کلام از هم گسسته و بی معنا......

هروله

زیر آفتاب تند تنهایی

روی شنهای داغ بیابان بی پناهی

قلب تشنه ام را به پشت خوابانیده ام

و فاصله ناامیدی میان صفا و مروه را

هروله وار و پراضطراب

بارها و بارها طی میکنم

اما هربار

آنگاه که رو به سوی صفا

جسم ناتوان خویش را می کشم

یاد پر حرارت مروه رهایم نمی کند

و آنگاه که خسته و درمانده

به پای مروه قدم می نهم

عشق قدیم کوه صفا ، خیالم را به آتش می کشد

شاید تنها تفاوت میان من و هاجر این باشد

که قلب تشنه من هرگز

پایی برای کوبیدن بر زمین داغ امید

به آرزوی طلوع معجزه ای جوشان ندارد

وگرنه

من نیز فاصله میان صفا و مروه را

پر اضطراب و عاشقانه

به تکرار طی میکنم....