سلامامشب ب حساب اومدم زود بخوابمــــا
نت ک نتونستم ب دلیـــل بودن داداشــی ک اگه بفهــمه سیستمــ رو روشــن کنم فـــوری کنارمــ میــاد و نمیــذاره من راحــت باشم بیام و کلـــی دل تنگ احسانم بودم.
هرچند بهم اس میدادیم اما بازم دلم بیشتر میخواستش
بعـــد من گوشیمو گذاشتم ساعت 6 و نیم زنگ بخوره واســه مدرســه و گرفتــم خوابیدمــ
اما ساعت 3 و نیم زنگ خورد
بیدار شـــدم دیگــه هرکـــاری کردمــ خوابم نگــرفت تصمــیم گرفــتم حداقــل روز ک نمیتونم بیــام شبا بیام نظراتتونو بخونم و تایید کنم و جوابتونو بــدم.
احسانم حالا حتـــما این پستـــو خوند میــگه وای نصف شب الکی اومدی نت واسه من نباشم موقع ای ک بودم از عمد نیومـــدی.
عاخا احسانم خــودت شاهد بــودی ک نتونستم بیــام.
دیــروز هم رفتـــم مدرســه با بچــه ها کلــی حال داد.
تو راهــ مدرســه هم عزیــزجونمو دیدم هم ی اتفاق نه چندان خوب افتاد ک تصمیم گرفتـــم دیگه با راهـــ اصلا ی قدمــ هم نــرم.
شبی همـــ با عزیزکــــم کلــــی حرفیــدم خعــــــلی خوشحال شدمـــ.
ایــ وای ی مسئله ای هم تو مــدرســه شــده بود خواســـتم واســه عشخمم بگمــا فراموش کردمـ.
فعـــلا همین قــدر اخبــار های فــوری کافیــه.
دوستتون دارم آجیــا.
احســـانــی جونـــم عاشـــختــم تا ابــــــد.
عاخـــــای خود خود خود خودمـــــــــــــــــــــــی تا همیـــشه.
دوستت دارم هواااااااااارتـــــــــــا عاخــای مهربون و دوست داشتنی و خوشمــزه خودمـــــ
*واســه پست بالا هم حرفــا و نــظرای خشنگـــتون فرامــوش نشــه*