اینم حرفای من...×پست ثابت×

 

 

خب دیگ منم قبلن گفته بودم که کم میام وب درسته؟؟؟دیگ شاید هفته ای یه بار شایدم دیرتر بیام  و یا هر وخ دیگ خیلی دلم گرفت ولی نظراتونو میخونم و جواب میدم امیدوارم که تنهام نذارین

پینوشت۱:براتون بهترینا رو آرزو میکنم

پینوشت۲:التماس دعا از همگی

...

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

گاهی تــــــــــــو . . .
گاهی یــــــــاد تـــــــــو . . .
گاهی نبــــــــودن تـــــــو . . .
آخــــــر این ” تـــــــــو ” کار مــــرا تمـــــــام می کنـــــد . . . !

 

چقدر دور شده ام از آن روز های خوب
چقدر دلتنگ و بی تاب شده ام برای داشتن تو
بی تو انگار هر روز بیشتر از دیروز میمیرم . . .
آه !
“ تو ” تا به کی قرار است اینهمه غرقت شوم
بی احساس . . . !


 

تمام تنم میلرزد . . .
از زخمهایی که خورده ام . . . !
من از دست رفته ام . . .
شکس ته ام می فهمی ؟
به انتهای بودنم رسیده ام
اما . . . !
هنوز امیدم را از دست ندادم

 

...

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 من عاشق زمستانم
عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه می روی که سر نخوری !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایت در جیبت به هم مچاله شده
معصومانه به زمین خیره ای
چه قدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم
من عاشق زمستان نیستم ، عاشق توام . . .

...

 

 

دلم هوای تو را می کند میروم سراغ شعرهایم ، این روزها خوب یاد گرفته ام خود را به کوچه علی چپ بزنم !

 

چقدر بد است ، این همه دوستت دارم به تو نمی رسد
فقط می روند روی کاغذ و حول محور نبودنت ، می چرخند !

 

...

 

 

خیلی دوست دارم بیشتر از گذشته...

ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ نه مثل جبر نه مثل هندسه نه ﻣﺜﻞ ۱ منهای ۱ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ۰ ﻣﯿﺸﻮﺩ !
ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ مثل نیمکت آخر زنگ آخر ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺪﺍﻡ ﺭﻭﯼ ﭼﻮﺏ ﺣﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ ؛ مرا یاد بگیر

...

فراموشی...

بلند میشوم و راه میفتم وقدم هایم را سریع برمیدارم هوا هوای گریه است هوای تنهایی و ...دیگر نمیتوانم این بغض لعنتی را نگه دارم بالاخره جایی را پیدا میکنم مینشینم زانوانم را در اغوش میگیرم و بلند بلند گریه میکنم...میدانم که هیچ چیز ارامم نمیکند...هجوم دسته ای از خاطره ها در ذهنم قلبم را به درد میاورد...آه چقد دلم میخواست فقط برای چند لحظه ان روزهای زیبای باهم بودنمان تکرار میشد اما افسوس که ارزویی بیش نیست...دیگر بیزارم از این روزایی که مدام جای خالی تو را برایم تداعی میکند و بر غصه هایم می افزاید...گریه میکنم اما این بار برای خودم برای التماس هایم که بمانی اما نماندی و برای دلم ک بارها به خاطر تو شکست و خرد شد و  تو هیچگاه ندیدی... آخر تا کی باید این غم سنگین دلتنگی را به دوش بکشم و دوریت را تحمل کنم؟؟؟

نمیدانم باید به کجا بروم؟؟؟کدام راه درست است؟؟؟اخر این قصه چه میشود؟!!شاید باید خاطره ها را در گوشه ای از قلبم برای همیشه دفن کنم و دیگر سراغشان را نگیرم تا همه چیز فراموش شود...ولی ایا من میتوانم؟؟؟

...

 

می پسندم پاییز را که معافم میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم میپیچد !
اشکی که در نگاهم میچرخد !
آخر همه میدانند . . .
که سرما خورده ام ! همین . . . !

...

...

 

درد می کشد بغض . . .
وقتی اشک هم آرامش نمی کند . . . !

 

خوش به حالت آسمان ، بغضت که می شکند همه خوشحال میشوند
بغض من که می شکند همه می گویند : چته باز ؟!

 

پینوشت:

گاهی بی صدا نگاهت میکنم . . .
مرا ببخش برای این نگاه های پنهانی ، شاید اگر بغضم فرو نشیند صدایت کنم . . .