از همه عکس های
رنگی توی این آلبوم
فقط چشمهایت را می پسندم
سیاه – سفید – صامت
از همه عکس های
رنگی توی این آلبوم
فقط چشمهایت را می پسندم
سیاه – سفید – صامت
از این پنجره
که تو را در آن گم کردم
همه این مدت
باران پاک می کنم و گرد و غبار
به دستمال حوصله
و گاهی فحاشی به خودم
و ملامت و گله
از این پنجره
که به چارچوب چروک چشم من
همچنان آخرین دست تکان دادن تو را
هر روز عبور می دهد
و مرا خواسته یا ناخواسته
با خودش می برد
و همه سعی ام این است که پلکم
این پلک لامصب حتی برای یک لحظه هم نپرد .
از این پنجره
رودرروی این خیابان
توی این بن بست
چقد عابر از راه رسید و تو نبودی
چهلم بهار بود !
که زنی به درد من
زمین نشست
و دلی پر داد زد
و من چقدر بچه بودم
که به وسوسه گل و بلبل
و شیطنت سنجاقکی بازیگوش راه گرفتم و رفتم
بی آنکه نامی از او بپرسم
و یا حتی نگرانش باشم
و یا برایش کمی بترسم ...
بعد ها که بزرگ شدم
به من گفتند مادرت بود
و حالا مدتی است
من به هر زنی که می رسم
هر زنی زیبا و خنده رویی
دست به او می دهم که شاید او باشد
اما دریغ که هربار
دست از پلیسها گرفته ام
و کلی پرسجو شده ام
و هر آنچه که یادم بوده است از آن زن
به آنها گفته ام
هر آنچه که یادم مانده است
...
نه گلوله ها
به خشاب ها بر می گردند
نه بچهایمان
به خانه
مثل جای تو خالی است
همه این پوکه های که
تاکنون جستجو کرده ام
همه تقویم خریدند
به جز خانواد ه ام
فقط از ترس اینکه
دوباره پیر زن
نرود سر خرداد
دنبال تو بگردد
درست قبل از کشف آتش بود
خانه – مدرسه سوخت
و ما مجبور شدیم
که به یک غار پناه ببریم
غاری که در دل کوه نبود
در دل یک خانه بود
زیر کلی آوار ...
همه آنجا بودند
کوچک و بزرگ
و من چقدر کوچک بودم
که به تو گفتم دوست دارم
و تو چقدر بزرگوار بودی
که نشنیده گرفتی
و در آن غار بود
که به تکه تکه شدن
گفتن شهید
به عاشق شدن
مفسد فی الارض
و به زبان آوردن
ارتداد
و تو چقدر بزرگوار بودی ...
بعد از تو
من و ریل ها به موازات هم بودیم
به موازات این همه کوه
رود و جنگل
بعد از تو
من به هر سوتی می پرم
و تو را می پرسم
که شاید این آخرین ایستگاه تو باشد
بهمن ۹۱
به شیرینی این روزها
اکثر وقت ها
مجبور می شوم
کندر بجوم
بهمن ۹۱