از همه عکس های

رنگی توی این آلبوم

فقط چشمهایت را می پسندم

سیاه – سفید – صامت

بن بست

 

از این پنجره

که تو را در آن گم کردم

همه این مدت

باران پاک می کنم و گرد و غبار

به دستمال حوصله

و گاهی فحاشی به خودم

و ملامت و گله

از این پنجره

که به چارچوب چروک چشم من

همچنان آخرین دست تکان دادن تو را

هر روز عبور می دهد

و مرا خواسته یا ناخواسته

با خودش می برد

و همه سعی ام  این است که پلکم

این پلک لامصب حتی برای یک لحظه هم نپرد .

از این پنجره

رودرروی این خیابان

توی این بن بست

چقد عابر از راه رسید و تو نبودی

" زن دریا "
غاده سمان
ترجمه احمد دریس

با گچ به روی دیوار
دایره برای من کشید
و به من گفت : در آن بایست
پس از جا کنده شدم که بگریزم
به سوی خیابان های دریا
خشمگین به من رسید
خشمگین به روی من لبخند زد
و بی آنکه ناراحتیش را به روی آورد به من گفت
که موضوع جدی است
و به صورت پخش مستقیم است
و می بایست که با او به استودیو بر گردم
برای اینکه وسط دایره ی گچی بایستم
زیر دایره از نور
بیچاره و خیس
همچون گدایی زمستانی
سعی کردم که به بگویم
من هم بسیار جدیم
و من هرگز – هرگز
نمی گذارم که مرا زندانی کنند
درون دایره ی که از گچ کشیده است
به روی دیواری آنچنانی – سرزمینی آنچنانی
و صحنه ی آنچنانی
نمی گذارم که مرا زندانی کنند
نه به اسم خودش
نه به اسم عشق
و نه به اسم شهرت
و نه به اسم کسی دیگر
آه قلبم را بردار
و همچون سیبی خرد کن
اما مرا داخل دایره بسته زندانی مکن
چه خوب برای اولین بار متوجه شدم
آن هم به ترس
که اولین حرف از اسم تو
خود جزی از دایره است
پس کشیدن آن را در پیرامونم دنبال مکن
ساعت دایره ایست
اما شن زمان است
بیابانهای پر از رمز و راز
پر از شکل های بیشمار هندسی
و من از دایره بدم می آید
و مربع و مثلث را دوست ندارم
و در تظاهراتی بر علیه مستطیل و متوازی الاضلاع هم بیرون خواهم رفت
و همه چیزی های که بسته است
همچون زندان .
فقط نقطه متحرک را دوست دارم
اما خط های متوازی هم اندوهم را بر می انگیزند
وقتی که تا ابد
در حال رفتن هستند
آن هم وقتی که به یک دیگر نمی رسند
وقتی که چیزی در آنها عوض نمی شود
و درمیانشان
به سوی ساحل از تو فرار می کنم
و تنها می ایستم و با گچ آزادی
دایره ی غیر قابل بستن می کشم
دایره ی باز از دو جهت
به جهت دریا و افق
و در آن می ایستم
و از آن به سمت دریا می گریزیم
دریا ... دریا ... دریا

10 اردیبهشت 52

چهلم بهار بود !

که زنی به درد من

زمین نشست

و دلی پر داد زد

و من چقدر بچه بودم

که به وسوسه گل و بلبل

و شیطنت سنجاقکی بازیگوش راه گرفتم و رفتم

بی آنکه نامی از او بپرسم

و یا حتی نگرانش باشم

و یا برایش کمی بترسم ...

بعد ها که بزرگ شدم

به من گفتند مادرت بود

و حالا مدتی است

من به هر زنی که می رسم

هر زنی زیبا و خنده رویی

دست به او می دهم که شاید او باشد

اما دریغ که هربار

دست از پلیسها گرفته ام

و کلی پرسجو شده ام

و هر آنچه که یادم بوده است از آن زن

به آنها گفته ام

هر آنچه که یادم  مانده است

...

نه گلوله ها

 به خشاب ها بر می گردند

نه بچهایمان

به خانه

مثل جای تو خالی است

همه این پوکه های که

تاکنون جستجو کرده ام

همه تقویم خریدند

به جز  خانواد ه ام

فقط از ترس اینکه

دوباره پیر زن

نرود سر خرداد

 دنبال تو بگردد

 

درست قبل از کشف آتش بود

خانه – مدرسه سوخت

و ما مجبور شدیم

که به یک غار پناه ببریم

غاری که در دل کوه نبود

در دل یک خانه بود

زیر کلی آوار ...

همه آنجا بودند

کوچک و بزرگ

و من چقدر کوچک بودم

که به تو گفتم دوست دارم

و تو چقدر بزرگوار بودی

که نشنیده گرفتی

و در آن غار بود

که به تکه تکه شدن

گفتن شهید

به عاشق شدن

مفسد فی الارض

و به زبان آوردن

ارتداد

و تو چقدر بزرگوار بودی  ...

چشمانت را با زنان زیادی دیده ام
- زنان عرب ماهی فروش
دختران بازیگوش مدرسه
پرستاران طلبکار -
به من بگو
یا تو به تعداد این همه زن تکثیر شده ای
یا من به تعداد این همه مرد
عاشق

بعد از تو

من و ریل ها به موازات هم بودیم

به موازات این همه کوه

رود و جنگل

بعد از تو

من به هر سوتی می پرم

و تو را می پرسم

که شاید این آخرین ایستگاه تو باشد

 

بهمن ۹۱

 

به شیرینی این روزها

اکثر وقت ها

مجبور می شوم

کندر بجوم

 

بهمن ۹۱