امشب از هر زمان عزیز ترم!


من همانم! همان! عوض نشدم

با گذشتِ زمان عوض نشدم


بید ماندم -اگرچه مجنون تر-

با هزار ارغوان عوض نشدم


آن کبوتر که پَر کشید، منم!

با کبوتر پَران عوض نشدم


من تهمتن ترم -از آن رُستم-

که پس از هفت خوان عوض نشدم


امشب از هر زمان عزیز ترم!

گرچه در چشمتان عوض نشدم

«دوسِت دارم» حرفِ حسابِ منه!

هرچی می خوام نگامو حاشا کنم

بازم دلم می خواد تماشا کنم


عاقبتم عاقبتِ مِی خوراس

خودم باید رازمو افشا کنم


غنچه نبودم که به این سادگی

مشتَمو پیش هرکسی وا کنم


اما تو با چشمای جادوگرت

یه کاری کردی که باهات تا کنم


«دوسِت دارم» حرفِ حسابِ منه!

فقط بخوا زیرشو امضا کنم

به گویش بختیاری

 

چَندی زِ لوِ سُهرِ ته گیلاس بِچینُم؟

ایخُم زِ لوِت، هرچه دلُم خواس بچینُم!

 چقد از لب سرخ تو گیلاس بچینم؟   می خوام از لبت هرچی دلم خواس بچینم

 

خُت گفتی: ایلُم سیوِمه از سینه بچینی

پَ واس بچینُم -ها!- پَ واس بچینُم

خودت گفتی: می ذارم سیبمو از سینه بچینی!   پس وایسا بچینم-آره-پس وایسا بچینم

 

جوری مُنه گول ایزَنی انگار مُ لیوَه م

لیوَه م که ایخُم بُرگته وا داس بچینُم!

 طوری منو گول می زنی انگار من دیوونه م! دیوونه م که می خوام ابرواتو با داس کوتاه کنم

 

از بس که لوِت نازُکه، باید که اَزی پس

تِهنا زِ لوِت، بوسه وَ وسواس بچینُم

 از بس لبت نازکه، باید ازین به بعد   تنها با وسواس، از لبت بوسه بچینم

 

دردِ دلُمه گفتُم و دونُم که ته ایلی

از مِلَله زردِ ته «بِرِنجاس» بچینُم

 دردِ دلمو گفتم و می دونم که تو می ذاری   از موهای زردِ تو، «برنجاس» بچینم

 

برنجاس یا «بومادران»: گیاهی کوهی ست که خواص دارویی فراوان دارد. البته روستاییان از جوشاندن گل های زرد رنگ آن، بیشتر برای رفع دل درد استفاده می کنند

بذا به اتفاق رنگ چِشمات...

 

خودم مگه مشکلمو حَل کنم

کویر آرزومو جنگل کنم!

من تو رو می خوام، تو منو، پس دیگه-

برا چی اینقدر معطل کنم:

 

{صُب تا غروب تو کوچه تون بشینم

با هر رقیب تازه کل کل کنم

 

شب تا سحر به عکس تو خیره شم

چشمامو دستی دستی تنبل کنم}

بذا به اتفاق رنگ چِشمات

مشکلمو تو فنجونِت حل کنم!

تو پنجره ای! اگرچه دلسنگی


با آن خبری که از لبت دارم

دست از سر تو، چگونه بردارم؟


شیرین شده ای که خسرُوَت باشم

فرهاد ِتو را به کوه بسپارم


احساس رسیدنم -به تو- گم شد

شاید که رسیده ام که بر دارم!


تو پنجره ای! اگرچه دلسنگی

من شیشه ای ام! اگرچه دیوارم

بُگذار تو را ببوسم و داغی-

امشب به دل ِرقیب بُگذارم!

؟

 

از پرنده ها سوال می کنم:

انتهای آسمانتان کجاست؟

                                 -بُغض می کنند

بُغض تا ابد

در گلوی تک تک پرنده هاست

اینم یه جور توفیق اجباریه!


جنون ِمن، اِندِ خودآزاریه

شاعریه -خود زنی ِکاریه-

شاعریه -بدون مزد و منّت-

به عشق دختری که درباریه

{فکرشو کن! شعرِ یه صوفی واسه-

دختری که فکر جهانداریه

چقد به یک تراژدی شبیهه؟}

دلم، که سنگِشو به سینه می زد

شکسته، تو بستر بیماریه

یه روز می آد عیادتم -خواب دیدم-

شاید اینم تعبیر بیداریه

منو «زمان» زده، با خنجری که

عقربه ی ساعتِ دیواریه

میگذره -بی صدا- چیکار می شه کرد؟

اینم یه جور توفیق اجباریه!

همه چی از یه نگا شرو شد

 

همه چی از یه نگا شرو شد

از دوتا چشم ِسیا شرو شد:

 

من، تو خلوتم نشسته بودم!

که یه هو «صدای پا» شرو شد...


و...                          

كسی كه گفت: مرا دوست دارد

 

كسی كه گفت: مرا دوست دارد، آمده است

كسی كه گل به سرِ اين ترانه ها زده است


همان كه گفته ام: «آن ِ» ترانه های من است

و «جان ِ» بی بدل عاشقانه های من است


و...

برای حضرت عباس ع

دستم ازین بازتر نبود!

میان ِ معرکه گیرم که دست

                                    افتاده ست

چگونه سر

که ننوشیده،

                 مست

                          افتاده ست؟!