سلام رضای من......
سلام مرد پیچیده و غیر قابل درک من.....
اعتراف میکنم که نمیتونم پیش بینی ات کنم....... توی این مدت اینقدر بهت فکر کردم... اینقدر همه رو جات گذاشتم...
اینقدر فکرکردم همه جا داری نگام میکنی که کائنات خسته شدن.. دوباره سر راهم قرارت دادن.... ممنون که تنهام نذاشتی.....
امشب نیومدم از خودم و خودت بنویسم...
امشب ..... امشب که نه، چند روزیه دلم خیلی غصه داره.....
دلم میخواد یه کار بزرگ برای خواهرم انجام بدم...... وقتی به خواهرم فکر میکنم و میبینم داره له میشه آتیش میگیرم
کاش میتونستم دستش و بگیرم و ببرمش یه جایی که فقط واسه چند لحظه شادی واقعی رو بهش بدم....
همش فکر میکنم که از هممون نا امید شده.....
امشب که بابا اومد وسایل جامونده ازش توی خونمون و برد.... دوست داشتم همومن جا دم در ساعت 2نیمه شب گریه کنم
دوست داشتم توی سکوت و تاریکی نیمه شب راه برم و اشک بریزم
توی اون قضیه لعنتی فقققققطططط خواهرم بود که همه ی آسیب و دید.....
کاشکی الان اینجا بود و بغلش میکردم........ کاشکی الان اینجا بود و بهش میگفتم همه ی تلاشم و برات میکنم
به اون خدایی که ازش بریدی... به اون خدایی که باهاش قهری هر ثانیه ای که ازم دوری یه سوزنه تو قلبم
زهرا جونم...... تو رو خدا ازم دلگیر نباش
برای خودم متاسفم که مثلا خواهرتم و نمیتونم کاری بکنم
از دور نشستم و دارم تماشا میکنم
من و بی حرکت نبین.... از درون دارم میسوزم عزیزم
کاش اینجا بودی و اشکام و پاک میکردی
لعنتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.ییییییییییییییییییییی...........................