فکر میکردم رفتی

فکر میکردم من برات تموم شدم

تو این مدت دوری...... ی شعله زیر خاکستر بودیم

نمیدونم تو جرقه اش و زدی یا من.....؟/

ولی الان دارم میسوزم.......

فکر کردن بهت... نه تنها ارام یخش نیس.... بلکه خواب رو هم از سرم میپرونه

خیلی وقته کلنجار میرم واسه خواب...... ولی... ولی درست راس ساعت1:23 بامداد بلند شدم که بنویسم...

راس1:23    چه شماره آشنایی و چه به دلم میشینه این شماره ها....

هوا امشب خیلییییییی سرده خیلی

اولین روزی که از اول پاییز اینقدر سرد شده ولی من عجیب میل دارم برم بیرون تا از حرارتم کم بشه....

سلام رضای من......

سلام مرد پیچیده و غیر قابل درک من.....

اعتراف میکنم که نمیتونم پیش بینی ات کنم....... توی این مدت اینقدر بهت فکر کردم... اینقدر همه رو جات گذاشتم...

اینقدر فکرکردم همه جا داری نگام میکنی که کائنات خسته شدن.. دوباره سر راهم قرارت دادن.... ممنون که تنهام نذاشتی.....

امشب نیومدم از خودم و خودت بنویسم...

امشب ..... امشب که نه، چند روزیه دلم خیلی غصه داره.....

دلم میخواد یه کار بزرگ برای خواهرم انجام بدم...... وقتی به خواهرم فکر میکنم و میبینم داره له میشه آتیش میگیرم

کاش میتونستم دستش و بگیرم و ببرمش یه جایی که فقط واسه چند لحظه شادی واقعی رو بهش بدم....

همش فکر میکنم که از هممون نا امید شده.....

امشب که بابا اومد وسایل جامونده ازش توی خونمون و برد.... دوست داشتم همومن جا دم در ساعت 2نیمه شب گریه کنم

دوست داشتم توی سکوت و تاریکی نیمه شب راه برم و اشک بریزم

توی اون قضیه لعنتی      فقققققطططط خواهرم بود که همه ی آسیب و دید.....

کاشکی الان اینجا بود و بغلش میکردم........ کاشکی الان اینجا بود و بهش میگفتم همه ی تلاشم و برات میکنم

به اون خدایی که ازش بریدی... به اون خدایی که باهاش قهری هر ثانیه ای که ازم دوری یه سوزنه تو قلبم

زهرا جونم...... تو رو خدا ازم دلگیر نباش

برای خودم متاسفم که مثلا خواهرتم و نمیتونم کاری بکنم

از دور نشستم و دارم تماشا میکنم

من و بی حرکت نبین.... از درون دارم میسوزم عزیزم

کاش اینجا بودی و اشکام و پاک میکردی 

 

 

لعنتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.ییییییییییییییییییییی...........................

حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                 وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 آی...

ناگهان  
           چقدر زود
                         دیر می شود!
   

 

قیصر امین پور


یه روز معمولی

امروز حوصله ماشین نداشتم... با اینکه از اتوبوس خوشم نمیاد..... ولی عجیب دوست داشتم با اتوبوس برم دانشگاه....

دوست داشتم امروز تمام آهنگ هایی که باهاشون خاطره داشتم و گوش کنم.... و وقتی که با ماشین میرم  و معمولا هم تند میرم.. نمیتونم به همشون گوش کنم.... واسه همین با اتوبوس رفتم و هم در مسیر رفت و هم برگشت هندزفری گذاشتم و لذت بردم....... گه گداری هم یه قطره اشک سرکشی میکرد که سریع هنوز بیرون نیومده، پاکش میکردم..... البته اگه اتوبوس شلوغ نبود که حتما میزاشتم فرو بریزن........

90درصد فکرم و اون گرفته.... 10درصد بقیه.... همه چی...... در طول هفته مدام فکر میکنم چی باید پیش بیاد که من ببینمش.......

و میدونم که این درست نیست..... عشق باید آدم و بسازه... نه تو عشق رو.... باید یه کاری بکنم که از این حس فوق العاده ای که دارم بهترین سود و ببرم  و یه چیزهایی به غیر از دلتنگی و دوری و ..... فکر کنم........

عشق خیلی چیزها به آدم یاد میده.. اینکه توی سختی ها چطور برای رسیدن به هدف والا، تلاش کنی.....

اینکه خیلی چیزهایی که به نظرت زشت میاد و .... باید زیبا ببینی... برای بدست آوردن هر چیزی باید یه چیزهایی یاد بگیری... یه چیزهایی رو از دست بدی...... وقتی به وصال رسیدی... تمام این سختی ها و راهی که رفتی برات معنا پیدا میکنه......

وصال ......................

وصال هر معنی در نظر هر کسی میتونه داشته باشه.... از نظر بعضی ها همین دیدار های روزمره و قرارهای عاشقانه....

از نظر بعضی ها وصال در این دنیای مادی معنا نداره.......

اما از نظر من.......

وصال برای من یعنی....................................................!!!!!

خودش میدونه..

دوستم

بهم میگه توباید زور بالا سرت باشه تا مجبور شی یه کاری بکنی..........

چقدر خوبه وقتی که هست حالم خوبه.... انگار هیچ ناراحتی ندارم........دیدار ما به 15 دقیقه هم نکشید.... ولی انرژی مثبتش برام اندازه یه هفته است.......

همیشه باش..... باشه؟

دوست خوبی هستی..... هرچند من و اذیت میکنی...... ولی..... دوستیه دیگه.......

:)

sms

موقعی که میخواستمت میترسیدم نگات کنم

موقعی که نگات کردم  ترسیدم  باهات حرف بزنم

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم

موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم

حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

ولنتاین مبارک

=============================

با تو از خاطره ها سرشارم

با تو تا آخر شب بیدارم

عشق من دست تو یعنی خورشید

گرمی دست تو را کم دارم

ولنتاین مبارک اولین عشقم

یه ولن تاین غریبانه

امروز جشن داشتم..........

یه جشن یه نفره.... من یه طرف میز و یه صندلی خالی به جای اون، اون طرف میز.... 

یه ولن تاین غریبانه.......

نمیدونستم ناراحت باشم یا خوشحال

ناراحت از اینکه کنارم نبود.... بهش تبریک نگفتم.....

یا خوشحال از اینکه..... یکی توی قلبت هست که تو دلت بهش تبریک بگی.......

دو تا احساس متضاد.....

ولی من ترجیج میدم خوشحال باشم....... مهم نبود کنار من نبود........ مهم اینه که من بهش تبریک گفتم....

اون باید بشنوه......

چه قدر خوبه که هست.......

(ولن تاین مبارک اولین عشقم)

می‌نوشتمت که تشنگی‌ام بیشتر شود

                                آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود

آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم

                                تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود

آن‌قدرها سکوت تو را گوش می‌دهم

                                تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود

تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست

                                «عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»

آرامشم همیشه مرا رنج داده‌است

                                شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟

مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمی‌برد

                                کاشا که عشق مختصری نیشتر شود

 

:(

یه دلتنگی ساده است..... کسی نگران نشه....

فقط یه مدته که دلم تنگ شده...... نه برای کسی..نه برای چیزی....

دلم تنگه یه زمانی شده.....اون زمان ها که هنوز رفیق فابریک نشده بودم.... همون موقع ها که از هم  توقع نداشتیم........ انگار الان دورترشدم....... اون موقع ها اگه در طی روز فقط یه دقیقه میدیدمش... روزم.... آفتابی بود........ اون یه لحظه.. یه لحظه نبود... 24ساعت اون روزم بود....

کاش هیچوقت مثل الان براش نبودم.......

شاید شدم همون ستاره ای که همیشه تو آسمونه..... هست ها...... ولی بعضی وقتها... هوا ابریه دیگه........

خوب...اونم ستاره است..... دلش به زمین گرمه.... دلش بعضی وقتها تنگ میشه.... مثل الان....

دلم تنگ همون موقع ها شده......

اون دوران شرکت... مثل مادربزرگ های مهربونیه که الان اون دنیان.....

تا وقتی داریمشون...قدر نمیدونیم........ حالا که نیست.... میگیم ههههیییی یادش به خیر......

نا شکری نمیکنم..........

خوشحالم که بهم میگه رفیق فابریک........ ولی با این پیوند..... دیگه نمیشه مثل قبلش باشم......

دلم برای همون کارهام که تا قبل از دوستیم میکردم..... تنگ شده......

کجایی؟..... یا به قول خودت: کجای؟

ساعت آرامش

ساعت 1:23 دقیقه.......

چه آرامشی داره این ساعت بامداد.......

ظهرش اینقدر آرامش نداره.....

امروز به هم چند تا قول دادیم.......

خوب بود..... اینکه بعد از مدتها حرف زدی..... همون های که دوست داشتم بشنوم.....

ممنونم.....