خدایا.........

خدایـــــــــا...


من نام کسی نخوانده ام الا تو


                    با هیچ کسی نمانده ام الا تو


                                   عید آمد و من خانه تکانی کردم


                                                    از دل همه را تکانده ام الا تو

صائب تبریزی

 


از بس کتاب در گرو باده داده‌ایم ... ام‌روز خشت ِ می‌کده‌ها از کتاب ِ ماست

" صائب تبریزی "

 

دو شعر زیبا از مرحوم  استاد سید خلیل عالی نژاد .. فراق و فنا

عاشقی درمانده ام داد از فراق

هستی از کف داده ام داد از فراق

 همچو مجنون در پي ليلاي خويش

 كاروان جا مانده ام داد از فراق

 همچو يوسف از حسادت از جفا

 قعر چاه افتاده ام داد از فراق

 سر بر آورده ز هر سو اشقیا

 سر به کف بنهاده ام داد از فراق

 از تن بی سر چه تر سانی مرا

 من قلندر زاده ام داد از فراق

 از جفای همرهان گشته دو تا

 قامت آزرده ام داد از فراق

 جستم و کمتر بدیدم مرد راه

  از رمق افتاده ام  داد از فراق

 بیقراری شد سبب تا راز دل

 بر شما بگشاده ام داد از فراق

 

<<>><<>><<>><<>><<>><<>><<>><<>><<>><<>><<>><<>><<>><<>>

 

تا به کجا مي برد اين دل مرا سوي فنا مي برد اين دل مرا 
بين که چه سان جانب دشت جنون بي سروپا مي برد اين دل مرا 
از حرم خاصه اسرار خويش تا به سما مي برد اين دل مرا 
مطرب چنگي به مقامات وصف کرده ندا مي برد اين دل مرا 
در طلب حضرت سلطان عشق تحت لواء مي برد اين دل مرا

فاش و عيان گفت سخن بيقرار سوي فنا مي برد اين دل مرا

یار


طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب

همه هیچند اگر یار موافق باشد

 

داستان بی کسی

این شعر فوق العاده ست ......

 

 

بس شنیدم داستان بی کسی

بـس شنيدم قصه دلواپسي

قصه عشـق از زبان هر کسي

گفته اند از ني حکايتهابسي

حال از من بشنو اين افسانه را

داسـتان اين دل ديوانـه را

چشمهايش بويي از نيرنگ داشت

دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت

با دلـم انگار قـصد جنگ داشت

گويـي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست

ليک با عاشق نشستن عار نيست

کار او آتش زدن؛ من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

مـن خريدن نـاز او نفروختن

باز آتـش در دلـم افـروختن

سوختن در عشق را ازبر شديم

آتشي بوديم و خاکستر شديم

از غم اين عشق مردن باک نيست

خون دل هر لحظه خوردن باک نيست

از دل ديـوانه بردن باک نيست

دل که رفت از سـر سپردن باک نيست

آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم

بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم

واي بر اين صيد و آه از آن کمند

پيش رويم خنده، پشتم پوزخند

بر چنـين نامهـربانـي دل مبند

دوستان گفتند و دل نشـنيد پند

پيش از اين پند نهان دوستان

حال هـم زخم زبان دوستان

خانه اي ويران تر از ويرانه ام

من حقـيقت نيستم، افـسانه ام

گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام

فاش مي گويم که من ديوانه ام

تا به کي آخر چنين ديوانگي؟

پيلگي بهـتر از اين پروانگي!

گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه

گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه

مي شود يک شب بماني، گفت:نه

گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه

دل شبي دور از خيالش سر نکرد

گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد

چشم بر هم مي نهد،من نيستم

مي گشـايد چشم، من من نيستم

خود نمي دانم خدايا! کيستم

يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟

بس کشيدم آه از دل بردنش

آه! اگـر آهم بگيرد دامنش

با تمـام بي کسي ها ساختم

دل سپردم، سر به زير انداختم

اين قماري بود و من نشاختم

واي برمـن، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي ست

آه!غير از من کسي ديوانه نيست

گريه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بيمار من است

فکر مي کردم که او يار من است

نه، فقط در فکر آزار من است

نيت اش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغـي فاحش است

يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت

بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت

پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت

عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت

اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟

وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟

مذهب او هر چه بادابـاد بود

خوش به حالش کاين قدر آزاد بود

بي نياز از مستي مي شاد بود

چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود

يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت

بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت

فریدون مشیری

مسعود آذر

 

به سر پشم ِ شغالان تا ابد گیسو نمی گردد
شود شاید که می بافند اما مو نمی گردد
......

ز صحرا زاده کفتاری که ساکن در گلستان شد
هزاران نسل هم گر بگذرد آهو نمی گردد
......

روا کن سجده بردستی که دست ازبیکسان گیرد
وگرنه تاب ِ هر بازیچه ای بازو نمی گردد
......

نمی گردد پر ِ کاهی پر ِ پرواز ِ سیمرغان
و با پرواز ِ زنبوران وطن کندو نمی گردد
......

به سر اندوخت آنکو بینشی حتا اگر اندک
به باران ِ خرافات اندکی جادو نمی گردد
......

ستم بارید چون بر ما یکی باید شدن جانا
براندازی ز بام ِ خانه بی پارو نمی گردد
......

من از خاری که بر پیراهن ِ گل بود دانستم
که با خوبان نشستن ذات ِ بد نیکو نمی گردد
......

بیا با عشق ِ یار ای جان دل ِ بشکسته درمان کن
برو دست از دعا برکش دعا دارو نمی گردد
......

کمان دادم به دلدارم که بر دل تیر بنشاند
مرا پس داد و گفت آذر ، کمان ابرو نمی گردد
......
آذر

به یاد مرتضی ...


تا که بودیم نبودیم کسی ، کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند، خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست ، نه در آن وقت که افتاد و شکست

در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا تا رفت به عزت ببرندش سر دست

آه میترسم شبی رسوا شوم ، بدتر از رسواییم تنها شوم

آه ازآن تیر و از آن روی و کمند ، پیش رویم خنده پشتم پوزخ

 

پشت پنجره

 

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم
حال من حال پریشان قشنگی ست گلم
قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم ...
زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم
سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد ...
فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم
نوحم از لطف تو بانو ... که تمام عمـــــــرم :
(( راه رفتن توی ‌دالان قشنگی )) ست گلم
من لامذهب بی دین به تــــــــــو ایمان دارم
خیلی این کفر من ایمان قشنگی ست گلم
حاضــــــــــرم بندهء چشمان سیاهت باشم
توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم
یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ... این دنیا ...
با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلــــــم
مهدی جهان داری
 
 

تسبیح


من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پـیچـاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بـارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گـفتی و بر گفته خود خـندیدی
از همین نـغمه تاریک مرا تـرساندی
بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقـصاندی
دست ویرانـگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن: رشته ایمان دلم پـاره شده ست
من که تسبیـح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟
((نغمه رضایی))

 

اسمش علی ، ۲ سالشه طفلی

چشم چپش نابینا شده…به خاطر تومور چشمی بدخیم دکترا گفتن باید آب زیر

چشمشو بکشیم و الّا میزنه به مغزش و زبونم لال میکشتش امّا اگه آب زیر

چشمشُ بکشن فاتحه ی صورتش خونده میشه …

رفقا،خواهرا،برادرا عاجزانه ازتون خواهش میکنم واسه شفای این طفل معصوم دعا کنید…به

قرآن راه دوری نمیره ممنون میشم اگه “هـــمــــتـــــون”بازنشر كنيد تاافراد بیشتری دعا کنن

واسش.....

معرفت نیست درین معرفت آموختگان

معرفت نیست درین معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت
بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت
نا جوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه ی رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروحتگان
یار دیرینه ، چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید بحالم دل کین سوختگان
خوش بخندید رفیقان که در این صبح مراد
کهنه شد قصّه ی ما تا به سحر سوختگان
فریدون توللی

 

 

می ناب

 

شعبده نیست ....!

اصلا دست من نیست
چال که می افتد گونه ات
بوسه

خودش بروز می کند .....!
مرا در میکشد....
به یک جرعه.....!
می ناب
 
 

منه خراب بد مست

 

هرگز،نرسیدنم...
انگیزه سرودن بود....!
من مقصر نبودم...
و....تو عاری از معصیت...
رقابتی بین شب ودو زیستی محض...!!
و....هوسی نا چسب....!

منه خراب بد مست
پنجه بر دیوار درد....
تو را از بام فضیلت نخوانم....!

شاید بر تاختنی دگر پیدا شوی....!!

فرهاد سنگ خارا....
 
 

می ناب از کف ساقی



می ناب از کف ساقی ، شفای نوشدارو داد
دل دیوانه ی من را ، که زخمی خورده بود کاری

نه دردم را طبیبی و ، نه بر بالین پرستاری
نشستم در خرابات و ، زدم بر طبل بی عاری ...


وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه آدم دلش میسوزه



وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه آدم دلش میسوزه

ای خدا ... ای خدا ... ای خدا ...

آدم که به گذشته یه لحظه چشم میدوزه بیشتر دلش میسوزه ...

ای خدا ... ای خدا ... ای خدا ...

وقتی یه باغ زخمی به ابرها چشم میدوزه آدم دلش میسوزه

ای خدا ... ای خدا ... ای خدا ...

با سرنوشت و تقدیر هرگز نمیشه جنگید دنیا هنوز دو روزه ...

ای خدا ... ای خدا ... ای خدا ...




جواب این سوالو نده

چرا دنیا دیگه جای آدمای مشتی نیست..

چرا توی بعض بچگونه دیگه اشکی نیست..


چرا خنده هات انقدر تلخ و بی مزه ن..


چرا آدم ها انقدر بهم بی رحمن..


نمی خوام ناراحت شی می دونم این سوالا بده..


اصن ولش کن جواب این سوالو نده..


مشکلات ما شبیه مشکلات دیروز نیست..


و هر کی دم نمی زنه صرفا پیروز نیست..


ما همه دیگه اینو فهمیدیم باور کن..


که هر کی اشک می ریزه واسه ما دلسوز نیست ..


قهوه ی اسپرسو ، بوی تند سیگار


قهوه ی اسپرسو ، بوی تند سیگار
رد عطــری هـــرزه ، در دمـاغ گفتار

لاس ِ یک دیــوانه ، با لبــان فنجـان
چشمکی آبستن ، از نگاهی بیمار

تن به تن رو در رو ، یک قدم تا مقصد
یک وجب تا بــوسه ، یک بغل تا ایثار

مُهملات ایرج ، نقطه چین ِ سانسور
سکس بــی قافیه ، با ردیف اشعــار

جو روشنفکری ، تن به تن تا تانگو
نت به نت رقصیدن ، با نوای گیتــار

من و تو...من شاگرد ، تو و من...تو استاد !!!
تو لبـالب شهــوت ، من ز شهــوت بیـــزار

من و تــو میـــرفتیـــم ، تا ته ســـر رفتن
بی خیال از چشم و...گوش ِ موش دیوار

من چرا همه منم منم مي گويد ؟



من چرا همه منم منم مي گويد ؟


من در منِ ناچيز چه را مي جويد ؟


من در خودِ من از خودِ من مي رويد


من ما چو شود ما دل من مي پويد ...




طعم گناه



سـیـب یــا گـنـدم ؟

هـمـیـشـهِ بـهــانـه ِ اے هـسـت . . .

مـهــم تـعــارف ِ مـن بـود و اشـتـیــاق ِ تـــو


بــراے فـرار از بـهـشـتـے ڪہِ

نـگـهـبـان هـایـش طـعـم ِ گـنـاه را نـچـشـیـده بـودنـد......

یاد خدا



پشت هر کوه بلند
سبزه زاری ست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی میخواند
که خدا هست دگر غصه چرا … ؟




وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد



وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه، لحظه ی دیدن میرسه
هر چی که جادست رو زمین، به سینه ی من میرسه
ای که تویی همه کسم، بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم، به هر چی میخوام میرسم
وقتی تو نیستی قلبمو، واسه کی تکرار بکنم؟
گلهای خواب آلودمو واسه کی بیدار بکنم؟
دست کبوترای عشق، واسه کی دونه بپاشه؟
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه؟
عزیزترین سوغاتیه، غبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه، دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم، نه از سر هوس میخوام
عمر دوباره ی منی، تو رو واسه نفس میخوام

باران



ببخش باران که می باری

ولی ما سخت تر از آنیم

که با اشک های پاک تو

بگیم ای عشق پشیمانیم

ببخش باران که می باری

ولی ما همچنان کوریم

لطافت را نمی بینیم

نمی بخشیم مغروریم

ببخش باران که می باری

زمین جای قشنگی نیست

اینجا قلب ها همه سردن

کسی اهل یه رنگی نیست

ببخش باران ببار بازم

ببار و بغض تو کم کن

تنم داغ و دلم خونه

ببار باران تو درکم کن...




خاطره ها ..


هنوزم چشمای تو ، مثل شبای پر ستارست
هنوزم خاطره هات ، برام مثل عمر دوبارست
هنوزم وقتی میخندی ، دلم از شادی میلرزه
هنوزم با تو نشستن ، به همه دنیا می ارزه

اما ...

لحظه ی رفتنِ من شد ، تو چرا میخـــندی ؟
داری چشماتو بروی ، همه چی میبندی
خاطره ها مال خودت ، من دیگه دارم میرم
خاطره های خوب و بد ، از همشون دلگیرم

که میگفتم ..

وقتی میخندی ، دلم از شادی میلرزه
دیگه اون روزا نمیاد ، به همه دنیا بی ارزی ...!

رفتی...


رفتی...
بی آنكه مرا به خدا بسپاری...
نمی دانم!

خدا را فراموش كرده ای یا مرا...!!



دیوانگی ..



دیوانگی شاخ و دم ندارد

همین که ساعتها و روزها

به فکرو خیال کسی هستی که به فکرت نیست

خود نوعی دیوانگیست




نیاز



نیازو توو خودم کُشتم

که هرگز تا نشه پُشتم

زدم بر چهره ام سیلی

که هرگز وا نشه مُشتم

من آن خنجر به پهلویم

که دردم را نمی گویم

به زیرِ ضربه های غم

نَیارم خم به ابرویم

مرا این گونه گر خواهی

دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم

بیا و امتحانم کن

آن شب که گفتی

باورم کن با تو می مانم

دلواپسی های من

از صبحِ فردا بود

آن شب که گفتی

با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه

این جمله زیبا بود

در عمقِ دریا هرگز

یک قطره پیدا نیست

پایانِ عشقِ ما

پایانِ دنیا نیست...


جهانبخش پازوکی





    زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم


  • زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم
    ناز بنياد مكن تا نكنى بنيادم

    مى مخور با همه كس تا نخورم خون جگر
    سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم

    زلف را حلقه مكن تا نكنى در بندم
    طره را تاب مده تا ندهى بر بادم

    يار بيگانه مشو تا نبرى از خويشم
    غم اغيار مخور تا نكنى ناشادم

    رخ برافروز كه فارغ كنى از برگ گلم
    قد برافراز كه از سرو كنى آزادم

    شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را
    ياد هر قوم مكن تا نروى از يادم

    شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه
    شور شيرين منما تا نكنى فرهادم

    رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس
    تا به خاك در آصف نرسد فريادم

    حافظ از جور تو حاشا كه بگرد اندر وى
    من از آن روز كه در بند توام آزادم

    حافظ

دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر

دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر

از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر


با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار

اي واي ميميرم مرا مگذار و مگذر


سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ

دل بر نميگيرم مرا مگذار و مگذر


بالله که غير از جرم عاشق بودن اي دوست

بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر


با شهپر انديشه دنيا گردم اما

در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر


آشفته تر ز آشفتگان روزگارم

از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر




فصل، فصلِ ماست



برایم بگو
 
از من جدا نخواهد شد

سایه‌ای که اولین ستاره را نشانه‌ رفت

به عشقِ تطهیرِ شب

در مهتابیِ بازوانش


برایم بگو

بر شانه‌های پر پناهِ تو

ابدیت نفی نخواهد شد

جز به تردید


برایم بگو

پشتِ اندیشه‌های آبیِ آبی

دریایی خودش را به چشمانِ ما بخشیده است

که بی‌ نهایت، خود اعتقادی ‌ست ژرف


برایم بگو

فلسفه ی پائیز

طراوتِ برگ است در بهار

که پائیز، تولد دست‌های ماست، در بهار


برایم بگو

فصل، فصلِ ماست

روزگار، روزگارِ ما

دنیا، دنیای ما



نیکی فیروزکوهی





خدایــــــــــــا التمـــــــــــاست مــــــی کنـــــــــم



خدایــــــــــــا التمـــــــــــاست مــــــی کنـــــــــم

همــــــه دنیــــــــــایـــــــت ارزانــــــــــیِ دیگــــــــــــران !


ولــــــــــــــــی …


آنــکـــــــــــه دنـیــــــــــایِ من اســــــــــت …


مـــــــــــــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نبــــــــــاشـــد …