کفر...؟!
کـفـر نـمـیگــویـم...
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .
دکتر علی شریعتی.
هم وطن...
سلام هم وطن.
میخواستم بزرگ بشم
درس بخونم مهندس بشم
خاکمو آباد کنم
زن بگیرم
مادر و پدرمو ببرم کربلا
دخترمو بزرگ کنم ببرمش پارک ,تو راه مدرسه باهم حرف بزنیم
خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم
خوب نشد
باید میرفتم از مادرم, پدرم ,خاکم , ناموسم ,دخترم , دفاع کنم
رفتم که
دروغ نباشه
احترام کم نشه
همدیگرو درک کنیم
ریا از بین بره
دیگه توهین نباشه
محتاج کسی نباشیم
الان اوضاع چطوره؟؟

اوضاع خيلي خوبه
پسر دايم 27 سالش بود 6 سال بود نامزد بود يكي رو ميخواست
بهش كار ندادن باباي دختره داد به يه نفر ديگه پسر دايم خودشو كشت
پدر بزرگم سالي 2بار مكه ميره ولي يه بار نيومد دست نوه اش رو بگيره.
داداشي اوضاع خيلي عاليه دختره با نامزدش تا دم دانشگاه ميره داخل دانشگاه با n نفر
ديگه هم هست

داداش جونم اوضاع حرف نداره
چند نفري 3000ميليارد تومن اختلاس كردن ككشونم نگزيد

داداش اوضاع از اين بهتر نميشه
پسراي سرزمينت ابروهاشونو برميدارن مثل دخترا

داداش اوضاع خيلي قشنگه
مردم همديگرو فوش مادر ميبندن
داداش اين مرد با سنش به خاطر اينكه پيش زن و بچه اش
شرمنده نشه شبا هم كار ميكنه

داداش گل نخريدن ازش هيچ بدجوري هم دلش رو شكستن...

داداش عكس امام (ره) كه به شما روحيه ميداد تو فتنه 88 اينجا پاره ميكردنش..

داداش ميگن فقط شبكه BBc نبود كه عكس بگيره اينجوري به
يتيم ها كمك ميكنن مثل امام علي مخفيانه نميرن كه نشناسنشون

داداش شما رشادت كردين ولي جومونگ شد سنبل رشادت.....
آسايش اينا از خودتون گذشتين

داداش سالي چند تا از اين حادثه ها داريم...

يه مرد زن و بچه اش رو تو اسيد سوزوند
چشماي جفتشون از كاسه دراومد.

داداش تو مصرف مواد مخدر اول شديم...

داداش آذربايجان خيلي سرده ....

داداش اين كوچولو تو جوب هاي كشورت پيدا شد ببين چه اوضاع خوبه

داداش اين بچه تو سرما خوابش برد ميبيني شهر چقدر ساكته؟؟؟
هيچكي توجه نميكنه....

داداش اوضاع خيلي بهتر از ايناست به قول اون خواننده
...<<همه چي آرومه من چقدر خوشبختم>>...
خنده.
به چه میخندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟
به شكست دل من،یا به پیروزی خویش؟به چه میخندی تو؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد؟
یا به افسونگریه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده من میخندی كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست؟
خنده دار است بخند.
...
دست از سر ما بردار ، کنار تو نمی مونم
یه روز می گفتم عاشقم ، اما دیگه نمی تونم
تقصیر هیچکس دیگه نیست ، قصه ی ما تموم شده
حیف همه خاطره ها ، به پای کی حروم شده
دروغ می گفتی که ، برم از بی کسی دق می کنی
اشکاتو باور ندارم ، بی خودی هق هق می کنی
یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام
قسم می خوردی پیش من که جز تو عشقی نمی خوام
دست خودم نیست که دیگه هیچکسی باور ندارم
این چیزا تقصیر توه تلافیشو در می یارم
سادگي...!
..
چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است...باورم نمیشد
اما دیگر برایم باور شد
که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند
و تو که روزی بهترین بودی...ناگهان بدترین شدی...
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟
سادگیم را ؟
اما بدان...سادگیم را ساده نگیر
باورت کردم...به خیال خامم که تو هم باورم کردی...
با تو دنیایی نقره ای ساختم
با تو نفس کشیدم...
به تو امید بستم...
چه راحت شکستی و رفتی...
چه بی خیال آتش زدی...این دل بی درمان را...
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....
مرا،احساسم را به بازی گرفتی...
من بازیچه نیستم...عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی...
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ...
...هرگز نمی بخشمت...
پسرک فقیر....
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد . پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : « چقدر باید به شما بپردازم ؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی . مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد. » پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم »
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد . پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد . هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید . بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد . لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد . در اولین نگاه اورا شناخت .
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند . از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید .
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود . به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد . گوشه صورتحساب چیزی نوشت . آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود .
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت . مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد . سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد . چیزی توجه اش را جلب کرد . چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود . آهسته انرا خواند :
« بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است »


سلام............... خوش اومدین