یه روزی دلم تنگ میشه برای لحظه هایی که یه جورایی برام عذابن.برای روزایی که به اسم جوونی دارم رد میکنم.برای وقتایی که حتی نمیدونم چجوری ولی دارن میگذرنو سرم گرمه که دارم دکتر میشم.از این بیمارستان به اون بیمارستان.از این بخش به اون بخش.فقط در حال گذریم.میدونم که حسرت میخورم.دیروز هم استادمون گفت که یه روزی تو یه کشیک به این حرف من میرسید که اگه امروز کاری نکنید میبینید که چجوری پشیمون میشید... بدفررررم پشیمون میشید.
آدم میمونه چی بگه.
بالاخره هر کسی یه ظرفیتی داره.منم دوست نداشتم از اول یه بچه درس خون بشم و سرم تو کتابام باشه. دلم میخواست از همه جنبه ها رشد کنم....
ولی امان از تبلی.... اینا رو مینویسم که یه روزی یادم باشه مشکلم رو فهمیدم ولی نتونستم حلش کنم.

زر است و زور است و تزویر.

بعد از یه مدت طولانی....

سلام

میدونم خیلیا رفتن از اینجا ولی این چیزی  رو عوض نمیکنه چرا که من برای دل خودم میویسم

تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاد. خیلی تغییرا ایجاد شده.از محیط زندگیم بگیر تا محیط کارم و تا دوستام.

اولیش به لطف خدا استاژر شدیم.بخش داخلی.

بعدش اینه که از یه گروه دوستی جدا شدم و اینکار خیلی به آرامشم کمک کرده

آخریش اینه که اتاقم رو عوض کردم.

اما چیزی که من رو کشوند اینجا 6 ذی الحجه بود...

کمتر کسی یادشه که چه اتفاقی افتاد...منم تا چند سال پیش از این اقلیت نبودم.

اتفاقی که برای ما ایرانی ها، نه، برای ما مسلمانان افتاد.کشتار حجاج!

تو تاریخ انقلاب نگاه می کنی، خیلی جاها هست که حق ایران رسما خورده شده.انگار که ما یه قوم مظلومو بدبختیم که هر بلایی دلشون بخوان سرمون بیارن.

ما هم انگار نه انگار...

مگه ما نبودیم که بدون هیچ...... با دست خالی، انقلاب کردیم و تمام تصورات استکبار رو برای مدیریت غرب آسیا* به هم زدیم.

مگه ما نبودیم که یکه و تنها اسم شیعه رو بزرگ کردیم و نشون دادیم دنیا همش دست اونا نیست.

نشون دادیم که همه به اندازه مساوی از این دنیا سهم دارند.سهم من و رییس جمهور آمریکا یکی هست.نه زیاد نه کم.

مگه ما نبودیم که با چنگ و دندون از ذره ذره خاک کشورمون دفاع کردیم.

خواستم بنویسم که ما دهه هفتادی ها یادمون باشه که دنیا با ما چه کرد. که چجوری افتادن به جونمون و هر کاری دلشون خواست کردند.چجوری حجاج ما رو بی حرمت کردند و بدتر از اون حرم امن خدا رو.

همه اینا یه جنبه عمومی داره. بهتره ساده بگم: آقایان استکبار جهانی، ما روی سرمون دو تا گوش دراز نداریم!!! اینو بفهمین و بدونین عزت نفس ایرانی مسلمان به همین سادگی زیر پا نمیره.با این کارایی که شما با ما کردین هر بچه ای میفهمه که شما چقدر حســـــــــــــــن نــــــــیـــــــت دارین...( بسه دیگه... دهن منو وا نکنین)

جنبه داخلی اش م که نوک پیکانش برمیگرده به تک تک ما ها. از من دانشجوی پزشکی  بگیر تا بلیط فروش شهر بازی علی آباد.... تک تک ماها مسئولیم که کارمون رو به بهترین شکل انجام بدیم. نگیم :آقا چه فایده؟؟؟ این همه بخور و بریز!!

نه! اینجوری نگیم. ما وظیفه مون رو انجام میدیم. به قول استادمون: خدا برکتش رو میده...

خلاصه که در دوران سختی هستیم.

خدایمان رحم کند...

ارادتمند شما دوستان مجازی....

* زین پس به جای واژه غریب و نامانوس "خاورمیانه" از واژه غرب آسیا استفاده میکنیم.

عاشورایی است این هوا...

مخاطب های نادیده من!

سلام

چه دلخوش است این دانشجو که در گوشه ای از این دنیای بزرگ مجازی دست به قلم میبرد و قصد مخاطب های بزرگی می کند. اما بگذار قلمم بنویسد تا روحم بزرگتر شود و وجدانم کمی راحتی را درک کند

اولین مخاطب خاص من : جناب آقای محمود کریمی

مداح محترم اهل بیت

سلام

خدا نفستان را قوت دهد و راهتان را در مسیر اربابتان تثبیت بخشد

خدا می داند که مداحی های شما با دل  بیست ساله این دانشجو چه کرده است. بارها گفته ام و بار دگر میگویم که نفستان از جایی دیگر مدد گرفته که اینچنین دلها را می لرزاند. همین لرزاندن بود که مرا به چیذر رساند و فاطمیه ای را در آنجا به تماشا نشستم. زیاده گویی در این باب را کوتاه می کنم شاید ظن تملق ایجاد شود که سخت از آن بیزارم

برویم سر اصل مطلب:

در یکی از شعر های علی اصغریتان، با عربی آغاز کردید و با فارسی ادامه دادید.مقایسه ای رخ داد در این میان بین سبک و سیاق شعر های ما. این مقایسه ذهنم را در تمام شعرهایی که از شما حفظم گردش داد و به این نتیجه رسیدم که چقدر از بار حماسی عاشورا کم شده است...

و آه....

آه بود که از نهادم برخاست. علی اصغری که تنها مدتی است به عظمت روح این پدیده عاشورایی پی برده ام، در ذهن من و به مدد! روضه هایی که تاکنون شنیدم( نه صرفا از جانب شما بل از بسیاری از مداحان) "علی لای لایی" بیش نیست. و چقدر فرق است بین این و آن.

این تنها نمونه ای بود از اتفاقاتی که در حال   رخ دادن هستند. اتفاقاتی که کم کم از یادمان میبرند که عاشورا چه بود. کاش حد اقل هر روز دهه، از خواب که برمیخیزیم عاشورا را از اول مرور کنیم و بفهمیم هدف اصلی آن چه بود

تازگی ها در انتخاب محل روضه ای که میروم خیلی دقت می کنم. بعضی ها گویا ترازویی گذاشته اند و وزن قطرات اشکی که عزادان می ریزند را حساب می کنند،اگر کم باشد به هر نحوی که شده باید گریه ای مفصل از عزادان بگیرند.آخر برادر من! این رسمش است. از همان شب اول مصیبت هایی را می خوانند که فقط عظمت روز عاشورا تحمل این بار مصیبت را دارد. 

و باز بگویم: دانشجوی کاتب صفحات وبلاگ من! این سخن ها به گوش کسی نخواهد رسید ولی تو بنویس. مگر نه اینکه تو موذن جامعه ای!

تو اذانت را بگو ، بگذار جامعه به هر اذانی که دوست دارد نماز بخواند.

در پناه حق

روزهای دانشجویی

سلام

روزهای متفاوتی بر این بنده حقیر می گذرد و هر روز، روزی متفاوت را به دنبال می کشد.روزهای دانشجویی

از خدا ممنونم که منو تو موقعیت های مختلف قرار داده و فرصت تجربه این موقعیت ها رو پیش روم گذاشته.

از این جنس فرصت ها کم پیش میاد...

فرصتهایی که سرت شلوغه، تا ساعت 5 تو دانشگاه کلاس داشتی و یه کمی هم بابت وقت گذرونی های دانشگاه خسته ای. از طرف دیگه سر کلاس هم خیلی حال نکردی و از یه سری چیزها اعصابت خورده... آروم و قرار نداری...

دلت میخواد کیفت رو روی دوشت بندازی و تا خوابگاه پیاده بری، بدون اینکه کسی کار به کارت داشته باشه... راه بری و شعر بخونی و قدر لحظات غربتت رو بدونی...

با دوستت تو اتوبوس میشینی و یه دفعه وسط راه، رفیقت میگه بریم بستنی بخوریم. و اینچنین می شود که دو عدد دختر دانشجو توی پارک در حال خوردن بستنی متری هستند... دوست دارم این ترشحات سروتونینی* را...

نمازی می خوانیم و رهسپار دیار خوابیدن می شویم. گوشه ای مینشینم و به آینده ای فکر میکنم که در آن حسرت لحظات حال را می خورم. آنقدر به آینده و گذشته فکر می کنم که گاهی در زمان گم می شوم و سردرگم از این همه اعجاز زمانی، آرام آرام به حال بر می گردم.

گویا زندگی را باید همیشه از نو نوشت.

............................................

دوست دارم دوستانی از جنس بلور داشته باشم .هرچندمجازی. به امید روزهای دوستی

* استادی داریم عزیز و والامقام. که از احادیث وارده اش این است که: لیس زدم نستنی به ترشح سروتونین در مغز و افزایش فرح در دل انسان کمک می کند. چه زیبا سخنی ایست این کلام. به اندازه دنیا دوستش دارم.

امید که توفیق نوشتن یابم.

در پناه حق

تصمیمی جدید

بسم الله

و اینگونه بود که دانشجوی داستان ما در ظهر  پنج شنبه ای تصمیم به ادامه این فضای مجازی گرفت.

نه یه هزاران دلیلی که به ذهنش می رسید، تنها به دلیل فرصتی برای خوانده شدن.

و چقدر تغییر کرده ام از آخرین زمانی که پست گذاشتم و چقدر و چقدر...

شاید فرصتی برای نوشتن پیدا کنم. متفاوت تر از زمانهای گذشته. با اهداف متفاوت

و در این مسیر نیاز دارم به دوستانی زلال تر از آب...

می دانم که هستید در کنار این نوپا

به لطف حضرت حق

یلدای دوست داشتنی من

امشب یلداست

یه شب که با بقیه شبها فقط تو یه اسم فرق می کنه!

این چند ثانیه اضافی رو میتونیم هر کاری انجام بدیم: مثه همه رسم و رسومهایی که داریم

ولی خیلی خوبه که تو این شب روبروی هم بشینیم و فقط همدیگه رو نگاه کنیم، همین.

به این فکر کنیم که خدا چه نعمتهای زیبایی به ما داده!نعمت دوست داشتن

خدایاااااااااااا خیلی ممنونم

به خاطر تک تک محبت هایی که طی این سالها توی دلم گذاشتی

واقعا ممنونم!

خفتو

سلام

این هوای بارونی تهران آدم رو به یه سمت و سوی دیگه ای میبره

از یه طرف غربت و تنهایی از یه طرف هوای بارونی

خلاصه که غوغایی تو وجودمه

همین غوغا باعث میشه که من خیللللللللللللللللللللللللللللللللللی بخوابم

توی اصطلاح شهرمون میگن "خفتو"

یه آدمی که همش خوابه

دیگه داره حالم از خواب به هم میخوره ولی حیف که نیاز فیزیولوژیک بدنه

پس من هم در راستای برطرف کردن نیاز های یک انسان (و با وجود اینکه این انسان امروز 6 ساعت خوابیده ) میرم که بخوابم

شبببببببببببب بخخخخخخخخخخخخیر

ما را چه شده است؟

وقتی که میگم  " السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته "

از خجالت آب میشم که مسلمونم و به راحتی به پیامبرم توهین شده و من "لبخند" می زنم

پیامبری که مهربانی از همه ابعاد وجودشون لبریزه

همه اعتراض می کنند

همه عصبانی اند 

همه ناراحت اند

ولی من هنوز "لبخند" می زنم...

واقعا " من را چه شده است"

شاید هم " ما را"

..........................

یه عذر خواهی خیییییییلی بزرگ بابت تاخیر بسیار طولانی....

ببخشید دیگه

آیا محرم تمام شده است؟

مادر

چه گویم که دوران غریبی است! دوران گریه سکوت، دوران تنهایی، دوران شب

لحظاتی که فقط باید سرت را روی دیوار بگذاری و چشمهایت را ببندی و بگذاری هرکار که چشمهایت میخواهند انجام دهند، بکنند!

چه تلخ است ببینی بهترین ها، مظلوم ترین ها هستند وتلخ تر از آن اینکه شاید تو هم یکی از همان ظالم ها باشی!

چه بگویم

از تسبیح بگویم یا سجاده

ازحضرت محسن بگویم یا از حضرت زینب

یا نه

از ریسمان بگویم.....

به هر حال دنیای غریبی است

تسلیت میگویم به همه کسانی که گوشه از فلبشان را در تقویم روبروی واژه "فاطمیه" جا گذاشتند

و به او که همه وجودش سوخت در این ماتم.....

خوابهای پیچیده من!

سلام

تاحالا شده یه خوابی ببینین در مورد واقعیات زندگی! یه خواب تاثیر گذار! بعد که اون واقعیت رو احساس کنین دلتون یه دفعه بریزه و یه حس خاص داشته باشن؟(کسی فهمید من چی گفتم؟)

خب حالا میگم: من جراحی رو دوست دارم اصلا فک کنم تمام هیجان پزشکی توی جراحی هست! ولی اونقد دوسش ندارم که براش بمیرم! از طرفی روزی ۵ یا ۶ بار میرم توی وبلاگ دکتر احمدی !آخرش هم این سر زدن ها کار دستم داد! یه شب یه خوابی دیدم! خواب همراهی با یه جراح !!!!

 یه جراح داشت از اول یه عمل برام توضیح میداد توی قسمت بیهوشی اصلا انگار خودم داشتم بیهوش میشدم! خیلی هیجان انگیز بود! وسطش هی بیدار میشدم بعد دوباره سریع میخوابیدم تا بقیشو ببینم! رسیدم به جایی که با آقای جراح قرار شد بریم یه بیمارستان دیگه و بقیه عمل رو (به دلیل کمبود امکانات) اونجا انجام بدیم. داشتیم در اونجا رو باز میکردم که به سمت بیمارستان حرکت کنیم که از خواب پریدم و خوابم ناتموم موند!!!!!

حالا من از کی هنوز بهت زده این خوابم! اصلا دیگه اسم جراح میاد نمیدونم به چه دلیل دلم هری میریزه پایین! اصلا تازگی خیلی درگیره خوابام شدم. دیگه دارم کلافه میشم فک کنم اگه توی این موقعیت یه جراح ببینم درجا غش کنم!

لازم به ذکره که قبلا از جراحی خوشم نمیومد ولی عاااااااااشق "جراح مغز و اعصاب" بودم الان هم هستم!

به نظرم خیلی اسم پرابهتی هست! تاحالا یه جراح مغز و اعصاب ندیدم!(فک کنم مثه ما باشن و شاخ نداشته یاشن!!!)

دیگه فک کنم بریم توی بخشها و "دکتر" های مختلف رو ببینم دیوونه بشم!

خلاصه که خیلی خوابهای مختلف میبینم اینم از مضرات اینترنت هست!