چهارشنبه پنجم دی ۱۴۰۳
اصحاب کهف
نشسته ام تنها کنار سفره. یک استودیو کوچک در خیابون دنفورث تو محله یونانی ها . حافظ را باز میکنم . یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور ... چه فال قشنگی اما حالا با این زبان قند و عسل حافظ چه کنم که باید یوسف را در زندگی گذشته ام بیابم و الان منتظر برگشت دوباره اش هم باشم برف همه جا را سفیدپوش کرده و اصولا من باید کلی ذوق داشته باشم آخر هفته و تعطیلات اما نگران زمین خوردن و حوادث بعدش هستم احتمالا فردا تا ظهر میخوابم و اگر بخواهم خیلی ریسک کنم با مترو به ایتون سنتر میرم که ایستگاه دانداس در طبقه زیرش هست . به هر حال احتیاط شرط عقله.
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۷
نه به سقط یواشکی
دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵
آبجوش راس ساعت 6
سال عجیب و نه چندان سخت طرحم گذشت اینبار در استان گلستان. در پس یک سکوت و تنهایی . من و دخترم. و پدری که کیلومترها دورتر از سیستان و بلوچستان لالایی شب برای دخترک میخواند و من که بیمارانم در شمال زنان بلوچ و سیستانی هستن. زنانی دردکشیده و صبور و راضی. دلم میخواهد همیشه با این طیف از بیمارها باشم هر کدام کتابی.
سیاستهای اعمال شده خصوصا در رشته ما مردم و پزشکا رو عاصی کرده. متنفرم از پچ پچ های نیمه شب پرسنل که ازت میخواهند خواهر و دختر و دخترخاله شان رو ببری سزارین و تو بگویی متاسفم . امار 25 درصد سزارین جایی برای سزارین الکتیو نمیگذارد و سردرگمی مریض هایی که تا دیروز تمام زنهایی که میشناختن سزارین شده بودن اما امروز میشنون سزارین ممنوع و جرم است و چه سخت توضیح همچین قانونی برای مریضا. خصوصا اینروزها که دیوار حرمت پزشک و بیمار فرو ریخته و هر کس برین دیوار درحال ریزش درحال یادگاری نوشتن است. دوستان زیادی در حال مهاجرت هستن برای نجات حرفه و شان و داشتن زندگی ارام. واقعا سخت توضیح شرایط برای مردم. من پزشک متخصص زنان که از فروردین که چند روز دیگر سالش به سر میاد دریافتی نداشتم بدون اینکه انتخاب کرده باشم دارم مجانی کار میکنم و چیزی که اذیت کننده ست ندادن حقوق نیست حس لذت بخش انتقام در مردم! است وقتی میشنوند یکسال است حقوق نگرفتی و این مردم شامل خیل عظیمی از پرسنل بیمارستان نیز هست.
یک روز از درمانگاهم رو به عنوان بیماریهای کف لگن گذاشتم و البته بیشتر با بیماران و البته جمعیت عمومی با مشکلات جنسی میگذرد. اینروزها خیلی درگیر و مشغول مطالعه این بخش هستم. متاسفانه بخش دولتی کشش کار کردن سکسولوژی در این سطح را ندارد. مراجعات دست و پاشکسته به روانپزشک و روانشناس و ارولوژیست و حتی متخصص زنان فقط قدم زدن در تاریکیست. یک کار تیمی ست. نیروی متخصص و دلسوز وشجاع میخواهد. بیماران از پس هزینه اش برنمیایند چه مالی چه زمانی و چه احساسی. با امکانات محدودم دست و پنجه نرم میکنم و شدید در فکرم پس از پایان طرحم در بخش خصوصی این کار را دنبال کنم شاید درمانگاههای خیریه شروع خوبی باشد. البته واقعا شیوع این مشکلات به سن و تحصیلات و سطح اقتصادی و اجتماعی وابسته نیست از زمانی که به این عنوان مریض میبینم تلفنهایی از پزشکا و پرستارا و حتی ماماها دارم که خجالت میکشند حضوری بیایند اما مشکلی هست. دلم برای زنان سرزمینم تنگ هست که در این روزهای مدرن خجالت مادربزرگهایشان رو یدک میکشند.
چند روز قبل با دخترک در بوفه بیمارستان مشغول گردش عصرمان! بودیم که زن جنوبی با عصبانیت ساعت را نشان میداد . تا ساعت 6 وظیفه آبجوش! با آشپزخانه و از 6 به بعد با بوفه بود و الان 8 دقیقه به 6 بود و ظاهرا بچه های اشپزخانه ساعتها بود در بخشها بودن. بوفه هم میگفت تا 6 صبر کن. زن عصبانی گفت آبجوش میخواهم و براش 10 بار پله هارو بالا و پایین رفتم حرمت و غرور ادمو واسه آب جوش ازبین میبرن. بوفه دار بی تفاوت به جمله سنگین زن همچنان رو صندلی ولو بود ساعت 5 دقیقه به 6 بود. در نهایت هم گفت از 6 آب رو جوش میاریم. معادله سختی بود انگار. زن رفت. با دخترک رفتیم پیدایش کردیم گفتم خانه ام توی بیمارستان هست بیا بهت ابجوش بدهم. زن عصبانی نگاه قدرشناسانه اش رو نثارم کرد و گفت به من آبجوش بدی به 100 نفر بعدی کی میخواد آبجوش بده و رفت. واسه همچین رفتار پخته و عزت نفس بالا چقدر باید خوند و دید و فهمید؟.....
تجربه شخصیم اینه رفتار نگهبانها و خدمات و بوفه دارا با مریضا خیلی اسفناکه. باید خودت مریض باشی که حال مریضارو بفهمی...
دوستای خوبم که هنوز وبلاگ میخونید عیدتون مبارک و زندگیتون شاد.
دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴
آماده پرتاپ
یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴
نقطه سر خط
پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴
درختهای به بار نشسته
ـ اما امسال همه درختها به شکوفه نشستند از سر تا پا و قدم گذاشتن در باغ و حس زندگی رو با شکوفه زندگی ام کاملا حس میکنم. چقدر دلم میخواهد اولین راه رفتنش در میان درختان شکوفه زده باشد.
چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳
به وسعت آسمان نیلگون زندگیم
دلم آبی بیکرانی میخواهد که به این کودک هدیه کنم. از آسمان به آسمان
سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳
روزهایی به ناپایداری حباب
این استروژن و پروژسترون نازنین بدجوری ساخته به من. حس توانستنمو چند برابر کرده و خیلی منظم تر!به طور غیرمنتظره یی جلسات آنالیزم را قطع کردم. وبخوام واقع بین باشم از اونروز احساس رهایی می کنم. اینکه لازم به تحلیل حوادث و آدمها نیستی بعد مدتها بهت کمک میکنه که خودت باشی بدون هیچگونه پوششی.
روزهای تاسف بار مشکلات صنفی پزشکان هم میگذره. مقصرش پزشکای برج سازی بودن که از حال مردم غافل بودن یا فقر مردم که برایش دنبال مقصر می گردن و یا کپی یک الگوی سلامت امتحان شده از جایی که همه بسترهای فرهنگی و اقتصادی و سیاسی اش فراهم است هرچه که علتش باشد این بی اعتمادی مردم به پزشک غیر قابل تحمل شده. انتظارات بیجا. ویزیتهای رایگان صف طویل بیمارنماها را طولانی تر کرده و توجهات از روی بیماران نیازمند قطعی به درمان کم شده و در نهایت روند ارزان درمان کمر پیشگیری رو شکسته. وقتی با 2/500 تومان ویزیت فوق تخصص ریه میشوی تا جایی که می توانی سیگار میکشی.... امان از این روزهای تاسف بار.
راستش میون اینهمه هیاهوی صنفی تنها چیزی که خیلی راضی ام می کنه ترویج زایمان طبیعی هست. واقعا دارم می بینم که چه جنایتی شد طی 30 سال گذشته. در بین زنان اطرافم انگشت شمارن کسانیکه زایمان طبیعی شدن. اصرار شدید مریضها و همراهان و حتی تهدید های آنها را اینروزها زیاد می شنویم. به هیچ وجه امکان نداره سزارین بشی انگار خط بطلانی به روی آرزوهای زنان باردار شده. مادرانی که 10 شکم طبیعی زاییده اند برای سزارین دختران حامله امروزشان برایت خط و نشان می کشند. این مسیر هموار سزارین و طبیعی چه شد که اینقدر ناهموار شد به تغییر نگرش بیمار و پزشک برمیگرده. متخصصان ما برای عزیزانشان مصر به انجام سزارین هستن. سزارین یک جنبه متفاوت بودن و ارتقا سطح اجتماعی و اقتصادی رو زیر چتر خود گرفته انگار. دلم میخواهد برای سزارین های الکتیو 10 میلیون هزینه یی باشد که بیمار به حساب کودکان بی سرپرست واریز میکند و یک هزینه مختصر به پزشک تا هم پزشک و هم بیمار در این امر متضرر شوند و نرخ سزارینهای الکتیو کم و کمتر شود. برای سزارینهای قبلی که در حاملگی اینبار هم سزارین میشوند اما نمیشود کاری کرد. ما توان عوض کردن گذشته رو نداریم و تا گذشته در میان ظلمت ناپدید است نمی توان به آینده رسید.
شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳
تقارن سطوح منحنی
فاصله من و مریم خیلی زیاد شده . البته زندگی ما وابسته به متغییرهای زیادی ست که محدوده جودهای گمنام تا مریم ها را در برمیگیرد. چقدر خوشحال شدم که مریم مادر دختری هست. این آدمهای قوی باید مادر شوند باید معلم شوند. دلم می خواهد جای آناهیتا باشم. دوست ندارم دخترم دوست شدن با آناهیتا، فقط برایش رویا باشد. دلم می خواهد مادری باشم که دخترم مثل مریم بداند از زندگی چه می خواهد و این یعنی خوشبختی هر موجودی.
فاصله ام این روزها از مریم زیاد است اما دلم می خواهد مثل قدیم ها نزدیکش شوم. از مسیری که دارم طی می کنم ولی ستاره ام نمی کند نگران نیستم. حس نجات دادن رو سالها پیش به شیرینی رویای رفتن به پرینستون ترجیح دادم. گاهی فک می کنم اگر آنروز مثل قصه ها برگه ثبت نام کنکور تجربی رو بخاطر نیکون واژدان پر نمی کردم حتما فیزیک خوانده بودم و الان تو این بیمارستان مشغول وبلاگ نویسی نبودم اما امان از متغیر های زندگی. امان از سرکشی ها و خواستن های تکانه یی و امان از آدمهایی که بخواهند یه جور دیگر ببینند.
مریم عزیز جایزه فیلدز مبارکت باشد. داشتن زندگی رو به رشدت همیشه برقرار و خانواده ات همیشه شاد "دخترک با اراده پارسی".
