خونه ی آبی
ما اینجا یه تراس داریم، درو که باز میکنی واردش که میشی صدای رودخونه... چشمات بسته میشه... آرامش تمام تنت رو فرا میگیره، ذره ذره نه! تمام، بی وقفه... با تلالو نور پلکهات خیلی ظریف می لرزن، مثل بال پروانه، نارنجی تیره... و به خودت که میای می بینی لبخندت پررنگ شده، صورتیِ قهوه ای... و سکوت و سکوت و سکوت، سکوتی که لحظه هات رو می بلعه... هوای خنک رو بو میکشی، عمیق،...
ما اینجا یه کاناپه داریم، آبی کمرنگ. کوسن هاش رو ازش گرفتیم و دو تا بالش نرم گذاشتیم بغلش، روبروی تلویزیون دراز به دراز می خوابونیمش و کنارش مستند تماشا میکنیم، دو تا پتو هم داره، سبز گلدار و آبی کمرنگ چارخونه، به سلیقه ی خودش. اونوقتا که سردش میشه یا حتی خوابش میگیره پهنشون میکنه رو جفت پاهاش.
ما اینجا یه اجاق گاز داریم، دقیقا کنار تراس، آفتاب که باشه می دوه تو صورت پهن سماور، خطهای نقره ایش برق می زنن و توی دلش یواشکی می خنده، صداش درنمیاد حتی اگه آتیشش تند باشه، اهل رفاقته، با لیوانای سبز و نارنجی، و هندونه های سرخ. چای دمنوشش لابلای زرد نارنجی گلای آفتابگردون ظهر جمعه، وه! باید ببینی هزار رنگ میشه زیر نور خورشید.
دو تا گیلاس هم داریم، سرخ و رسیده، دو تا جوجه، قهوه ای سفید. یازده تا گلدون، نه دوازده ها، شایدم چهارده تا، هوم؟


ای رنگهــــای جـاری! من هنوز در پی تکرار رویا، خواب می بینم...