خونه ی آبی

ما اینجا یه تراس داریم، درو که باز میکنی واردش که میشی صدای رودخونه... چشمات بسته میشه... آرامش تمام تنت رو فرا میگیره، ذره ذره نه! تمام، بی وقفه... با تلالو نور پلکهات خیلی ظریف می لرزن، مثل بال پروانه، نارنجی تیره... و به خودت که میای می بینی لبخندت پررنگ شده، صورتیِ قهوه ای... و سکوت و سکوت و سکوت، سکوتی که لحظه هات رو می بلعه... هوای خنک رو بو میکشی، عمیق،...

ما اینجا یه کاناپه داریم، آبی کمرنگ. کوسن هاش رو ازش گرفتیم و دو تا بالش نرم گذاشتیم بغلش، روبروی تلویزیون دراز به دراز می خوابونیمش و کنارش مستند تماشا میکنیم، دو تا پتو هم داره، سبز گلدار و آبی کمرنگ چارخونه، به سلیقه ی خودش. اونوقتا که سردش میشه یا حتی خوابش میگیره پهنشون میکنه رو جفت پاهاش.

ما اینجا یه اجاق گاز داریم، دقیقا کنار تراس، آفتاب که باشه می دوه تو صورت پهن سماور، خطهای نقره ایش برق می زنن و توی دلش یواشکی می خنده، صداش درنمیاد حتی اگه آتیشش تند باشه، اهل رفاقته، با لیوانای سبز و نارنجی، و هندونه های سرخ. چای دمنوشش لابلای زرد نارنجی گلای آفتابگردون ظهر جمعه، وه! باید ببینی هزار رنگ میشه زیر نور خورشید.

دو تا گیلاس هم داریم، سرخ و رسیده، دو تا جوجه، قهوه ای سفید. یازده تا گلدون، نه دوازده ها، شایدم چهارده تا، هوم؟ 

نارنجی، زرد، طلایی...

بیرون سرد بود.

خونه که رسیدم، بابا بود، مامان بود، چای خوشرنگ هم رو اجاق بود.

خونه گرم بود.

 

 

امروز "بیست و نهم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و یک" به عنوان یک دندانپزشک سوگند یاد کردم

نقطه.

 

 

 

 

 

خشم و سکوت


"به جوانی خوش تیپ و جذاب برای انجام کار ساده ای با دستمزد عالی نیازمندیم"

توضیحی بر کتاب عاشقانه ی "آن همپسون"، تنها چیزی که قبل از خواندن این کتاب می دونستم. به نظر من کاملا تبلیغاتی میومد، توضیحی برای کنجکاو کردن خواننده به روشی نه چندان دلچسب از نگاه من!

با این همه، اسم " آن همپسون" -با وجودیکه تا کنون چیزی از او نشنیده بودم- و عکس روی جلد، منو به خوندنش علاقمند کرد. کتاب 325 صفحه ای که شاید خوندنش 5-6 ساعت بیشتر طول نکشید.

قلمی مسحور کننده! و به واقع مسحورکننده... نمیدانم شاید این قلم نبود که چنین قوی، در ذهن خواننده رسوخ می کرد و حواس از او می ربود، مقصر چیزی بود که قلم از آن می نوشت: عشق!

قلمی که طعم ذره ذره عاشق شدن را به خواننده می چشاند، طعم تردید ِ دوستم دارد، دوستم نداردها... طعم ساده انگاریهای عاشقانه... طعم خشم، سکوت!

از اینها که بگذریم، به نظر میرسد ماجراهای این کتاب، ساده لوحانه قابل پیش بینی ست! مشخصاً نویسنده سعی کرده، سیر داستان و رفتار شخصیت ها را معما گونه جلوه دهد ولی نهایتا این طور از آب در نیامده! طوریکه گاهی برای خواننده آزار دهنده میشود، به هر حال قابل پیش بینی بودن، ویژگی عشق است و نمی توان در این مورد زیاد به نویسنده سخت گرفت.

در این کتاب، ویژگیهای ظاهری بیش از حد مورد توجه قرار گرفته و به سایر ویژگیهای مجذوب کننده ی انسانی کمتر پرداخته شده است، هرچند هدف و توجه نویسنده در ستایش "انسان خوب" کاملا واضح است. باید در نظر داشت که این کتاب بیانی از تجربه ی عشق است و شاید اگر سایر ویژگیها، از این بیشتر، رنگ و لعاب می گرفت، نثر چنان مسحور کننده نمی شد. 

نویسنده یک زن است، زنی که بسیار خوب احساس و تمایلات زنانه را به تصویر کشیده است، و همین، آفریده ی او را تبدیل به  کتابی محبوب نزد خواننده های همجنسش کرده است، و این مرا بیشتر کنجکاو میکند نگاه خواننده های مرد را نیز بدانم!

*"آن همپسون" خالق 125 رمان عاشقانه، رمان خشم و سکوت (stormy the way) او در 1973 به چاپ رسیده است. برگردان زیبای این کتاب به فارسی توسط عطیه رحیمی و رها رحیمیان نگاشته شده است.

دنیای بیرون گلخونه!

بهم میگفت گلخونه ای! میگفت در واقع فقط بزرگ شدی، رشد نکردی... 

دخترای گلخونه ای نمی دونن پول چطوری بدست میاد، نمیدونن وقتی همکلاسیشون نزدیک ده تومن در ماه درآمد داره فقط به خاطر پرکاریش نیست.

میگفت درمونگاهه! می فهمی؟ دانشکده که نیست، مطب شخصی که نیست، درمونگاهه، یکی بهت میگه چی کار کن چی کار نکن... اصلاً حتی ملزم هم که نشی، مجبور میشی... مجبور میشی بفهمی "رابردم" وجود خارجی نداره، فایلینگ فقط تا 25-30، اسپریدر؟ هه! 

اونجایی که کار میکنی توربین کمه، مثلا سه تا! مریض که بیشتر باشه، مجبور میشی با توربینهای unsterile کار کنی. اسپاتول تموم شده، همونو "ضدعفونی" میکنن کار کن دیگه! اوه این که خوبه مجبور میشی فرز "ضدعفونی" هم استفاده کنی! حالا از وسایل جایگزینی که خودت مجبور میشی خلاقیت به خرج بدی برای خلقشون می گذریم... 

میگفتم همکلاسیم میگه غیر اخلاقی ترین کاری که کرده، اندو کرده با"سه میل آندر" . میگفت هه! معلومه اندو نکرده! "سه میل آندر" که چیزی نیس! میخوای مریض رو سه چهار جلسه بکشونی بیاد واسه یه اندوی سه کانال ناقابل؟ به کسی ربط نداره دستت هنوز راه نیفتاده باید سریع جمعش کنی، under، over، single، هرچی! اصلا مگه single بده؟ به قول خوشون سیل انتهای کانال بگیر بره...فک میکنی بقیه چطور کار میکنن؟ تازه تهش به این نتیجه میرسی که کلا بی خیال اندوی سه کانال شی، پنج ساعت وقت میذاری سهم تو میشه پنجاه تومن، مکانیکی بری پنج ساعت واسه ماشینت وقت بذاره بیشتر میگیره! برو بشین درمونگاه فقط دندون بکش...

میگفت اوایل under که میکردم مثلا سه میل، یا over، ازش پولشو نمیگرفتم. میگفتم بیاد پیگیری کنه. چی کار میتونستم بکنم؟ دیدم هیچی نمی مونه برام، از کجا نون بخورم!

میگفت اینجوری کار نکنم، باید جمع کنم برم یه جای دیگه، اونجا هم همین وضعه، اصلا به خاطر همین بود که بعدازظهرها میرفتم شهرستان کار میکردم، میگی چی کار کنم؟ کار نکنم؟

میگفت مریض میاد میشینه رو یونیت میگه هرکاری که مجانیه بکن، فکر میکنی برای این آدم درمان پیشگیری، ترمیمی،... انجام بدم کمک کردم بهش؟ دندونشو میکشم براش، با کمال میل... مگه فرهنگ سازی کار منه؟ بیا و آموزش بهداشت بده به اینا، کوش؟ کوش زمینه ی همکاری؟

دندونپزشک خوب باید کارش سریع باشه، مریض معطل نشه، به اونا چه ربطی داره که تو وسواس داری میخوای کار خوب تحویلشون بدی، دو ساعت دهنشو باز نگه داری اونوقت بگی جلسه ی بعد هم بیاد؟ معلومه که میگه طرف کارشو بلد نیست.

میگفت آدمهای گلخونه ای مثل تو متهمم می کنن به بی اخلاقی! میگن خب کار نکن، برو تو بیابون، یا درست کار کن یا اصلا کار نکن... فکر میکنی برم پایین شهر،سعی کنم شرایط رو کمی کنترل کنم و باهاش کنار بیام و دردی از دردهای مردم کم کنم بهتره یا برم بالاشهر با شرایط ایده آل برای یه عده آدم مرفه کار کنم؟

میگفتم اصلا فرض کنیم حرف تو درست، خوبی کردن مرز داره... کنترل عفونت رو چی کار میکنی؟ اونکه این چیزا حالیش نیس، کمی بهتر و بدتر نداره، رعایت که نشه، عفونت منتقل میشه...

میگفت باورت میشه هنوز هم کنار نیومدم؟ چند وقته دارم می میرم روان درمانی، شاید اوضاع بهتر شه.

رنگ نقش


با هزاران سوزن الماس

نقره دوزی می کند مهتاب

روی ترمه مرداب


*دارم جرأت ترکیب زدن پیدا می کنم

**این یه جوریه! نمیدونم چرا!

دنیای معلق من

تابستون 84: منتظر نتیجه های کنکور سراسری... نهایتا رتبه ی لب مرزی آورم که احتمال قبولی تو رشته های مورد علاقه کم بود... نهایتش قبول نشدم

تابستون 85: دوباره منتظر نتایج کنکور سراسری... رتبه ام اونقدر خوب بود که مطمئن بودم اولین انتخابم قبول میشم، ولی یه حس سکون داشتم، گیر افتاده بودم تو یه دنیا با رزولوشن کم(! )که جریان خیلی کندی داره، کلاس سه تار اصلا خوب پیش نرفت و نهایت کار مثبتی که کردم تدریس خوشنویسی تو یه موسسه ی خصوصی بود.

تابستون 86: درگیر یه طرح مسخره با یکی از استادای ژنتیک که خودش هم نمیدونست اصلا قراره چی کار کنیم! تمام تابستون درگیری کاری شدیم که به نتیجه نرسید و انگیزه ی ادامه ی هر طرح تحقیقاتی رو هم ازمون گرفت.

تابستون 87: امتحان جامع علوم پایه، تا نزدیکی های مهر مشغول مثلا درس خوندن بودم!

تابستون 88: ورزش میکردیم در حد مرگ! یادم میاد چند بار از حال رفتم... مسابقات اون سال یزد بود. تجربه ی خوبی از اون سفر ندارم. نه به خاطر چهارم شدنمون، جو خوبی نبود و فشار روحی زیادی روم بود

تابستون 89: شاید تنها تابستونی بود که می دونستم به معنای واقعی تابستونه! یه حسی زیبای فرصتی برای رهایی داشتم. کلی کار بود که می تونستم با انجامش لذت ببرم، بخونم و بنویسم و ببلعم و شناور شم و غرق شم... جرأت دوباره قلم به دست گرفتن پیدا کردم و نقش خوش زدن... تجربه ی دوباره ی لذت خوشنویسی...

تابستون 90: شروع درس خوندن جدی برای آزمون رزیدنتی، یک هفته بیشتر طول نکشید که شایعات مبنی بر عدم مجوز شرکت در آزمون دلسردم کرد، بی انگیزه درس خوندن کار هر کسی نیست. درگیر ورزش شدم، ورزش حسابی! این بار کمی فراتر از در حد مرگ! مسابقات شهرکرد بود، تجربه ی بسیار خوبی بود، این بار هم نه به این خاطر که کاپ قهرمانی رو به خونه بردیم، به این دلیل که حس ورزشکار بودن داشتم، حس خسته شدن، کم آوردن! حس تلاش، روحیه، انگیزه... برگشتیم... حس زیبای تابستون قبل با شروع خوندن جدی من برای رزیدنتی کمرنگ شد.

تابستون 91: امتحان رزیدنتی، نتایج غیرقابل پیش بینی و انتظار و انتظار پایان... پایان نامه و پایان نامه و بارها درگیر شدن با "اصلا حسش نیست"

Mute!

احساس میکنم همه ی اتفاقهای دنیا داره بدون من میفته! توی سکوت عالم خودم سیر میکنم و تو هیچی شریک نیستم... 

اصلا نمیدونم تو همین همسایگی داره چه اتفاقی میفته! چی میشه و چی میشنویم!

المپیک... نه انتظار گذر لحظه ها، نه هیجانی برای اتفاق... نه حس شادی سرآغاز... 

استرس، ترس، شادی... حس پویای تماشای زنده ی بازیها... هیچکدوم رو نچشیدم.

نه دلم یه برنامه ی چند روزه ی کوه میخواد، نه هوس بی وقفه دویدن...

....

توی همین چاردیواری تنگ، با یه کامپیوتر و مودم، با یه صفحه کلید و چند تا کتاب و انبوه کاغذها ی دور و برم

حس دندون انکیلوزی رو دارم که میگن در دق صدای Dull داره!

در شعله ی بلند شفق ها

در اولین برخورد پیش خودم فکر کردم چه گرم، چه صمیمی... بیشتر که گذشت گفتم  چه ساده، چه راحت

خانوم دکتر داروساز، دو سالی بود که با شوهر و دختر 2.5 ساله ش اونجا ساکن بود، دور از خونوادش

بیشتر که صمیمی شدیم، از خودش گفت، از خودم گفتم

پرسیدم از زندگی تو یه شهر کوچیک راضی هستین؟ میگفت راستش ما آدمهای کم توقعی هستیم

معلوم بود... پیش خودم گفتم چه قشنگ، چه خوشبخت

به من نگاه میکرد و خواهرم، از خواهرش میگفت... میگفت ما هم مثل شما دو تا اصلا به هم شبیه نیستیم، ولی مثل شما دو تا، میشه فهمید که خواهریم... می خندیدم و می گفتم آره همه  همینو میگن

از ادامه تحصیل میگفت، چیزی که همیشه دوست داشته ولی خوشحاله که تخصص نگرفته، خوشحال که نه، راضی... می گفت خوشحالم که مادر یک بچه ام 

از پرستو خانوم همسایه ی روبرویی می گفت که خیلی کمکش کرده تا آشپزی یاد بگیره، منم از مامانم می گفتم، از اینکه خیلی دوست داره همه چیزو خودش درست کنه و چیزی از بیرون نخره، میگفت مامان من حوصله ی این کارا رو نداره...

به دخترش که اونطرفتر با سروصدا مشغول بازی بود نگاه می کرد و میگفت کیمیا خیلی زود راه افتاده، خیلی زود شروع کرده به حرف زدن، پرسیدم خودت بچگی هات چطور بودی؟ میگفت مامان از بچگی من چیزی یادش نمیاد، یه روز دیده دستمو گرفتم به دیوار و دارم راه میرم

توضیح میداد با خواهرم یه سال و سه ماه اختلاف سنی دارم، اون وقتها بابام قطع نخاع شده بود، مامان بود و دو تا بچه ی کوچیک و بابا که بیشتر از یه بچه ی کوچیک رسیدگی لازم داشت... فهمیدم باباش شهید شده، نمیدونم چقدر بعدترش

از ازدواجش میگفت... ترم پنج بوده که اومده خواستگاریش، همکلاسی بودن... "نه"  شنیده... رفته و دوباره ترم هفت، این بار مصر تر، به قول خودش ابرام و اصرار... میگفت نیس که شوهر خواهرم دانشجو بوده که ازدواج کردن، خیلی سخت بوده براشون، بابا هم که نداشتم، مامان راضی نبود... می خندید و از قیافه ی شوهرش اون وقتها می گفت، به شوخی میگفت سلیقه ست که من دارم؟...  عروسی کردن بالاخره

میگفت دنیا رو میبینی من اون زمان شرط کردم پیش مامانم زندگی کنم، الان نه من اونجام نه خواهرم، مامان تنهاست... ولی مادرشوهرم که خیلی براش مهم نبوده جفت دختراش نزدیک خودش زندگی میکنن. میگفتم قسمت بوده... می خندید

پرسیدم این عکس خواهرته رو میز؟ چقدر شبیهین! رفت و عکس رو آورد داد دستم، میگفت آره خواهرم و دو تا دختراش، یگانه 8 ماه از کیمیا بزرگتره، نرگس هم کلاس سوم... گفتم چه عکس قشنگی، راستی نرگس کلاس چندمه؟ گفت راستش کلاس سوم بود ولی فوت شد، همشون فوت شدن... خواهرم، شوهرش و دو تا بچه هاش...دو سال پیش... نگاهم رو عکس مونده بود، سرم رو هم نتونستم بیارم بالا، تسلیت تو گلوم خشک شده بود... می شنیدم که میگه مامان خیلی افسرده ست، اصفهان تنهاست، اینجا هم که میاد دوشنبه ها بی طاقت میشه، نگرانه کسی نیست بره سر خاکشون... مامان...

نگاهش، خنده هاش، سکوتش... از ذهنم پاک نمیشه

اینترپروگزیمال اکلوزال رست سیت

دو رست مجاور هستند که نسبت به رستهای معمول قدری متمایل به لینگوال هستند.

به کانتکت تجاوز نمی شود اما برای ایجاد بالک فلزی و عدم اورکانتور شدن آن تراش کافی انجام می شود(مارژینال ریج در هر دو دندان 1.5 میلی متر تراش داده میشود)

این رستها:

1- مانع وج شدن دو دندان میشوند.

2- غذا را از کانتکت دو دندان دور می کنند.

نکته: تراش در سمت لینگوال اینترپروگزیمال برای تامین حجم مناسب بیشتر از باکال است.

نکته: برای قرار دادن ماینور کانکتور در ناحیه ی اینترپروگزیمال شیار عمودی ایجاد نکنید چون نیروهای تورک به دندانهای مجاور اعمال می کند.


مک کراکن را دوست دارم، عجیب خوب فلسفه می داند