Is anybody out there?

ساعت ٤ و ١٠ دقيقه صبح يه روز اسفند ٩٥!

چرا يه روز اسفند؟ چون نميدونم فردا چندمه !

بعد از مدت ها به اين جا سر زدم و كلى از نوشته هاى قبليمو خوندم

راستش دلم گرفت

هيچ كس نيست، همه رفتن

ديگه تو اين دوره و زمونه ١٤٠ كاراكترى كه كسى وبلاگ نميخونه

اما دلم ميخواد بچه هاى اين جا رو پيدا كنم و ببينم چى كار ميكنن

به كجا رسيدن

در چه حالن

دلم براى همشون تنگ شد

اين جا يه روزى خيلى بهم آرامش مي داد

الآن بيش تر توئيترم، بيش تر كه چه عرض كنم! صبح تا شب

اما جو اينجا با اونجا خيلى فرق داشت، دوست داشتنى تر، مهربون تر

شايد دوباره شروع كنم اينجا بنويسم، مي دونم كسى اينجا رو نميخونه اما براى دل خودم

همون طور كه الآن نوشته هاى ١٩ سالگيمو مى خونم و يادم مياد چه حالى داشتم

دلم تنگ شده براى همه تون، اگه گذارتون اينجا افتاد و اينو ديديد، كامنت بذاريد

نميدونم آخه چرا ما هم با زمان بايد تغيير كنيم؟ آخه كى گفته؟؟ 

پ.ن:چرا آخرين پستم (يا پستام) از وبلاگم حذف شده؟؟

 

هر چی به دفاع نزدیک تر میشم ازش دورتر میشم ... قبلنم گفته بودم که آدم تنبلیم ... وقتیم که deadline نداشته باشم کارمو تا آخر دنیا طول می دم اما اگه بهم بگن تا فردا بیشتر وقت ندارم یه شبه کل پایان نامه رو صحافی شده تقدیم می کنم ... هر روز میام رو تختم می شینم ، تلویزیونو روشن می کنم ، لپ تاپم رو هم روشن می کنم و مودم رو هم روشن می کنم ... یه فیلم تو AAA می بینم ... موزیک ویدئو های hit رو می بینم ... فیس ب وکمو چک می کنم ... یه سر lj میرم ... فایلایی که می خوام دانلود کنمو یکی یکی شرو می کنم به دانلود کردن ... اگه حسش بود در حد یه پاراگراف پایان نامه هم می نویسم ... دیروز مامانم اومده می گه چقدر نوشتن این پایان نامت طول می کشه ... یه ذره خجالت کشیدم و نگفتم که خودمم که دارم طول می دم ... یه نفر تو دانشکده هست که با 500 تومن تو یه هفته پایان نامه بهت تحویل می ده ... ای کاش از اول داده بودم به خودش ... هر وقت یه کاری رو از مسیر درستش رفتم پشیمون شدم تو این دانشکده ... تیکه تیکه می نویسم و می برم استادم بخونه ... اونم می خونه و نمی فهمه و فقط تیکه تیکه دور پاراگرافا رو خط می کشه و میگه حذفشون کن چون خیلی سخت می نویسی ... میخواستم بگم استاد شمایی که نمی فهمی ... این همه راه رو پاشدم رفتم تهران خودم این همه صفحه رو پرینت گرفتم و دادم دست استادم بعدش رفتم پیشش می گم خوندی می گه آره ... دیدم کل اون قسمتی که اون هفته آماده کرده بودم رو نخونده چون نفهمیده ... استاد راهنما هم هست مثلن

پ.ن: امروز بعد از مدت ها عقب کشیدم ... نبخشیدم ... فراموشم نکردم ... فقط فهمیدم که شاید یه روزی میخ آهنین در سنگ فرو بره ... اما بعضی آدما هیچ وقت عوض نمی شن ... شعور رو نمی شه تو مغز افراد فرو کرد ... حتی اگه تحملش خیلی سخت باشه ... خیلی

همین.

 

The True Myth

با این شرایطی که ما داریم بعضی چیزا رو که میشنویم مث یه افسانه ست برامون ... اولای تابستون که رفته بودیم مسافرت، یه شب که حوصله بیرون رفتن نداشتم، تنها موندم تو هتل ... یه بدبختی که تو این وقتا گریبونگیر آدم میشه اینه که اگه حوصلش سر بره مجبوره برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی رو نگاه کنه ... بخصوص که تلویزیون هتل دیجیتال هم نبود و نمی تونستم حداقل رادیو گوش بدم ... خلاصه رو تخت نشسته بودم و دور خودم خوراکی ها رو چیده بودم و کنترل تلویزیون به دست همینطور پیش می رفتم که یه برنامه ای پیدا کردم به اسم  "رادیو هفت" ... به نظر چیزی بود که خیلی حوصله آدمو سر نمیبرد و اتفاقا یه ذره که دیدم بد هم نبود ... تو یکی از قسمتهای برنامه "شهریاری" مجری رو به عنوان مهمان آورده بودن و مصاحبه میکردن باهاش ... که شروع کرد به حرف زدن راجع به اینکه من تنها کسی هستم تو ایران که شغل مورد علاقه مو دارم و این حرفا ... که تو ایران همه پدر و مادرا چون از شغل خودشون راضی نیستن به بچه هاشون زور میکنن که حتمن دکتر و مهندس بشن ...و از یکی از دوستاش تعریف میکرد که بچه اش تو انگلیس به مدرسه میرفته ... معلم این بچه هر روز زنگ میزده به پدر و مادرش و میگفته ما امروز سه تا کار تو مدرسه انجام دادیم ، بچه شما کدوم رو بیشتر دوست داشت ؟ ...یا میگفته ما امروز راجع به 3 تا موضوع صحبت کردیم ، بچه شما کدوم یکی رو با اشتیاق و علاقه بیشتری تعریف کرد ؟ اینجوری از همون سال های اول مدرسه این اطلاعات رو کنار هم میذاشتن و میفهمیدن استعداد و علاقه اون دانش آموز چیه تا اون رو به همون سمت هدایت کنن و هم آدم موفقی از آب دربیاد و هم از زندگیش راضی و خوشحال باشه...

اینو رو که شنیدم همینطور موندم که آخه چقدر فاصله میتونه وجود داشته باشه ؟ ... اون وقت این دبیرای ما میومدن سر کلاس و میگفتن تقسیم بندی کشورها به جهان اول و دوم و سوم توسط استکبار انجام شده و خصمانه بوده و ما رو نباید میذاشتن سوم ... نه عزیز من ... ما سومم که سهله باید چهارم می شدیم با این اوضاعمون ... من که دانشگاهمم تموم شده هنوز که هنوزه نمیدونم به چی علاقه دارم !

پ.ن: بالاخره این دم آخری برگشتم به یکی از استادامون گفتم تو این دانشگاه هیچی به ما یاد نمیدن و کلی صحبت کردیم با هم ... اونم خودش قبول کرد که وقتی دانشگاهای دیگه بوده بیش تر کار میکرده و اینکه جو دانشگاه ما جویه که یه استادی هم که جدید میاد و یه ذره انگیزه داره بعد از یه مدت مث بقیه میشه و کار نمیکنه ... هر چند به رییس دانشکده نگفتم و یه استاد ساده بود اما تا این حد هم یه ذره حالمو خوب کرد

خدایم لابلای توفان بود

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت . دختر هابیل جوابش کرد و گفت : نه ، هرگز همسری ام را سزاوار نیستی ؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد . تو همانی که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی ، به پیمان و پیامش نیز .

غرورت ، غرقت کرد . دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها !

پسر نوح گفت : اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آنکه بر کشتی سوار است ، من خدایم را لا به لای طوفان یافتم ، در دل مرگ و سهمگینی سیل .

دختر هابیل گفت : ایمان ، پیش از واقعه به کار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی ، هر کفری بدل به ایمان می شود .

آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود ، پس گردنی خدا بود که پس گردنت را شکست .

پسر نوح گفت : آن ها که بر کشتی سوارند ، امن اند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود ، من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد .

دختر هابیل گفت : باری ، و تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد .

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت : شاید آن که جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید آن خدا که مجال سرکشی داد ، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد !

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت : شاید . شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد ، اما نام عصیان تو دلیری نبود . دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر . مجال آزمون و خطا نیست .

پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن . به شاخه هایش . پیش از آن که دست های درخت به نور برسند ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد .

من اینگونه به خدا رسیدم . راه من اما راه آسانی نیست . راه تو زیباتر است ، راه تو مطمئن تر ، دختر هابیل !

پسر نوح این را گفت و رفت . دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سال هاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید :

آیا همسری اش را سزاوار بودم ؟!


 پ.ن:از عرفان نظر آهاری ... عاشق این متنم ... همیشه بوده ام

back after a looong while

بعضی وقتا که تو پیج فی س بوک دانشکده میرم با خودم می گم چه عجله ایه که دفاع کنیم وقتی میدونم که دلم برای همه این ساختمونا و درختا و خیابونا تنگ میشه ... وقتی مطمئنم که اگه فارغ التحصیل بشم پام رو هم اون سمتا نمی ذارم ... اما بعد میرم تو ساختمون دانشکده و می بینم حتی یه نفر هم نیست که باهاش سلام و علیک بکنم ... بچه ها با روپوش مثل همیشه این ور و اونور میدون و من هیچکدوم رو نمیشناسم ... همه قیافه ها نا آشنا ... یه آشنا هم که می بینی یه ترم پایینیه که تنها حرفی که باهاش داری اینه که ازت میپرسه کی دفاع می کنی ... وقتی مثل همیشه از خواب دارم غش می کنم و میرم بوفه یه قهوه بخورم باید تنهای تنها قهوه مو سر بکشم ... هیچکس نیست که باهاش به مسئولای جدید بوفه بخندیم ... دیگه روپوش تنم نیست و کیف پولمم همراهمه ... دیگه مثل اونوقتا نیست که فوقش یه 2 تومنی ته جیب روپوشمون داشتیم و می رفتیم بوفه و همه پولامون رو رو هم میذاشتیم تا یه چیزی بخریم ... دیگه کسی نیست که بهش بگم "هر چی خواستید می تونید بخرید هزااار تومن دارم !" ... دیگه کسی نیست باهاش برم رختکن و بلند بلند باهاش همینطور که داریم لباسامونو عوض می کنیم از این ور رختکن با اونور رختکن حرف بزنم .... یا وقتی لباسامونو در میاوردیم و همینطور سه ساعت حرف می زدیم  بدون این که از رختکن درآییم ... اونوقته که دلم میخواد هر چی زودتر منم از اون دانشگاه و خاطره هاش برم ... منم برم یه گوشه دیگه کشور و از شیطنتای دوران دانشجویی جدا شم و برم یه جا و طبابت کنم ... حقوق های کلان بگیرم و قرارداد ببندم ...

امروز یاد وقتی افتادم که ترم یک بودم ... وقتی که سایت دانشجوها طبقه پنجم بود ... وقتی که تو سایت بودم و یکی از بچه های چند ترم بالاتر که الآن خیلی وقته که از دانشکده رفته کامپیوتر کناریم نشسته بود و با کسی که چند ترم بعد تر خانمش شد حرف می زد و اونقدر با نمک بود که منم تمام وقتی که اونجا بودم داشتم می خندیدم...

چند روز پیش بوی محلول سوسک کش منو یاد سالن تشریح و جسد ها انداخته بود ... عصرهایی که هوا تاریک می شد و بارون میومد و من و دوستم دونفری تو زیرزمین با جسدا تنها بودیم ... یاد توفیق های اجباری وقتی که استاد نمیومد ...

همه این خاطره ها توی این ساختمون ها حبس شدن ... اما دیگه کسایی که اون خاطره ها رو ساختن اونجا نیستن ... همه بچه هایی که رفتن میگن که دلشون اصلن برای دانشکده تنگ نمیشه ... میگن که با کلینیک هایی که رفتن وابستگی عاطفی پیدا کردن ... مگه میشه  ؟ من خودم بیشتر از همه بچه ها ازاون ساختمون آجری بدم میومد و خدا خدا می کردم که زودتر از اونجا رهایی پیدا کنم ... شاید دیدن دانشکده بدون دوستانه که اینقدر منو دلتنگ کرده ... منم باید برم  و اونوقت همه دلتنگیا تموم میشه 

پ.ن.1 : یه جایی که مطمئنم هیچوقت دلم براش تنگ نمیشه خوابگاهه

پ.ن.2: خواهرم تازه اومده تهران ... با کلی برنامه گشت و گذار و تفریح ... من میخوام  از تهران برم ... اما نمیخوام این فرصت دو نفره رو از دست بدم ... نمیدونم دفاع بکنم یا نه ؟ ... نمیدونم دارم چیکار می کنم ... بابا وقتی دو نفره شدیمم خونه نگرفت ... نمیدونم خوابگاهو تحویل بدم ... ندم ... نمیدونم دفاع کنم تسویه نکنم ... نمیدونم دفاع نکنم ... نمیدونم تسویه بکنم برم کارکنم با پولش خونه بگیرم ... نمیدونم

یکی یکی میریم خونه هامون                       این میره با اون اون میره با اون

یکی یکی میریم خونه هامون                   می ریم پی زندگی هامون


وقت دفاع بچه هاست ... هر هفته چند تاییشون دفاع می کنن و درسشون تموم میشه ... هر کسی برمیگرده یه گوشه کشور ... تموم میشه 

من اما یه استاد راهنما دارم که حتی موضوع پایان نامه ام رو هم خودش انتخاب نکرده و نمیدونه ... از روز اول هیچ کاری نکرده و هیچ اطلاعی نداره ... همه کارا با خودمه ... همه هماهنگیا ... دویدنا ... هزینه ها ... هرچند وقت یه بار می بینمش و بهش میگم چه کارایی کردم ... نمیدونم اون کسی که قبل از من با این استاد برداشته بود و من وقت تحقیق رفتم ازش راجب این استاد پرسیدم و گفت :"خوبه" دقیقا داشت راجب کدوم کیفیت این استاد حرف می زد ؟ ... خودم که یه دوجین آدم رو از برداشتن پایان نامه با این استاد منصرف کردم 

خلاصه که کارم گیره ... رسیدم به مرحله نمونه گیری و کلی مریض لازم دارم که برم ازشون نمونه بزاق بگیرم و با هرکسی می خوام هماهنگ کنم فقط می خواد از سفره پهن شده یه نونی بخوره ... هزار تا شرط و شروط میذارن ... انقدر اسم آدم برای مقاله ای که قراره از پایان نامه من درآد ردیف شده که فکر کنم اسم خودم جایی نداشته باشه ... در حالیکه تنها کسی که برای این تز دویده و کار کرده خودم بودم ... انجمن که کلی پول هم میخواد تا فقط زنگ بزنه به مریضا و بگه بیان ... برای همیناست که میگم میخوام برم ... اهل تحقیق و پژوهش نیستم اما فکر کنم جای دیگه حداقل یک کار تحقیقی که اینقدر توجیه پژوهشی داره موانعش و آدمای سودجوی سر راهش کمتر باشه ... یه مشت استاد و دکتر ریختن تو مملکت که فقط به فکر بالاتر رفتن تعداد مقاله هاشون هستن و فقط میخوان از زحمت های افراد دیگه سود ببرن ... میدونم که تنها کسی نیستم که این وضعیت رو داره ... وقتی داشتم پروپوزالم رو می نوشتم می رفتم پیش استادم و برای استادم با رسم شکل توضیح می دادم که فلان بیماری په جوریه و چه اتفاقاتی توش می افته و بعد شروع می کردم به توضیح کارایی که ما باید بکنیم ... استادمم که معلوم بود نفهمیده همین طور بهم نگاه می کرد و دفعه بعد که می رفتم پیشش دوباره ازم می پرسید که چه کارایی باید بکنیم ...اونوقت اون مجری طرحه و من همکار طرح !! ...  اگه اولتیماتوم آموزش نبود که باید تو یه مدت کم حتمن از پروپوزالامون دفاع می کردیم ، حتمن می رفتم یه موضوع دیگه با یه استاد دیگه بر می داشتم ... اما دیگه هم تا الآن کلی هزینه کردم و هم اگه موضوعم رو عوض کنم حداقل یه سال دیگه کارم عقب می افته ...

دلم می خواد زودتر دفاع کنم و از این دانشگاه و این خوابگاه راحت بشم ... دلم می خواد برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم ... باورم نمیشه که جایی که شش سال پیش آرزوی من بود و صبح و شب برای رسیدم بهش دعا و آرزو و نذر و نیاز می کردم ... جایی که منتهای آمال من بود ... جایی که قرار بود با ورود بهش خوشبختی رو در آغوش بکشم حالا شده بزرگترین کابوسم ... حالا باید برم برای موندن چند ماه بیش تر تو اون خوابگاه نفرت انگیز کلی بحث کنم ...  می خوام زودتر از این محیط ها دور شم ... اما نمیشه ... نمیشه 

sadly happy

دیشب که برای تحویل گرفتن لپ تاپ خواهرم بیرون رفتیم ناخواسته تو جریان شادی های بعد از انتخابات قرار گرفتیم ... مردمی که شربت و شیرینی پخش می کردند ... جیغ می زدند و میرقصیدند ... همه کارهایی که فقط چند روز قبل و گاهی روز بعد از انتخابات آزاد می شوند ... با اینکه کسی انتخاب شده بود که من هم به اون "رای" داده بودم اما حتی نمی تونستم لبخند بزنم و شاد باشم ... امسال هیچ شوقی برای انتخابات نداشتم ... نه تل درست کردم و سرم زدم و نه دستبند رنگی به دستم بستم ... حتی تا آخرین ساعات روز جمعه دلم نمی خواست رای بدم ... تا بالاخره متقاعد شدم که برم پای صندوق ... انصافا جمعیت پای صندوق بیش تر از اون چیزی بود که انتظارش رو داشتم ... حتی کاندیدایی که اسمش رو روی برگه ها نوشتم هم قبول نداشتم ... فقط پای صندوق رفتم تا به قول اونایی که با تلاش زیاد متقاعدم کردند نشون بدم که "امید" هنوز زنده است ... شاید هم برای این که مهری بخوره روی صفحه شناسنامه ام ...

دیشب توی اون همه شادی دلم گرفته بود ... پسرک موتورسوار رو که حین شادی ها نقش بر زمین شده بود و بیهوش روی آسفالت کف خیابون افتاده بود رو که دیدم هم دلم بیش تر گرفت ... همین طور بهش نگاه کردم و هیچ کاری از دستم بر نمی اومد ... از بچگی بس که پدر و مادرم هرکارم رو تمسخر کردند و بس که بهم خندیده شده، جلوی اونا هیچ کاری نمی تونم انجام بدم ... توی ماشین نشسته بودم و مانور jaw thrust  و ABC کمک های اولیه را در ذهنم مرور می کردم و هیچ کاری نکردم ... همین طور بهش نگاه کردم و از جلوش رد شدم ... امیدوارم زنده مونده باشه ... همیشه از همه موتورسوارایی که کلاه ایمنی نمی ذارند متنفر بوده ام اصلا ...

یه چیزی که همیشه تو دوران زندگیم ازش بدم میومده ورزش کردن بوده ... میدونم عادت بدیه اما من کلن آدم تنبلیم که همیشه از زنگ ورزش بدم میومد و همیشه موقع انجام تمرینا و نرمشا چشمم به معلم ورزش بود تا وقتی سرشو طرف دیگه ای برد ولو شم و استراحت کنم ... به جز یه دوره کلاس بسکتبال که خیلی وقت پیش با یه عده از دوستام می رفتیم که اونم یه ماه آخرشو نرفتم من کلن تا به حال دو بار بیش تر کلاس ورزش ثبت نام نکردم که هر دو بار هم کلاس ایروبیک بوده که یه بارشو فقط یه جلسه رفتم و اون یکی بار هم 4-5 جلسه بیش تر نرفتم ... حالا خواهرم گیر داده که منو ببره کلاس ایروبیک و اونم از نوع پیشرفته ... هرچی گفتم بابا ! پیشرفته به درد من نمیخوره گفت یاد می گیری و منو به زور برداشت برد کلاس ... خلاصه یه فضاحتی بود که نگو ... 1 ساعت تمام دور خودمون قل می خوردیم و می چرخیدیم و من فقط ساعتمو نگاه می کردم که ببینم این یک ساعت خفت بار کی تموم میشه ... خود خواهرمم وا رفته بود و می گفت من دیگه نمیتونم ادامه بدمممم ... من خسته ه ه ه شدمممم .... خلاصه که حالا به این نتیجه رسیده که همون ایروبیک ساده رو بریم بهتره ... آخرش همیشه به حرف من میرسه اما هربار اول باید حرف خودشو امتحان کنه 

رتبه های کنکور ارشدم بالاخره اومدن ... خواهرم 39 شده و این یعنی این که تهران قبول میشه ... درست سالی که من درسم تموم میشه و برمیگردم اون داره میاد تهران ... برنامه ریزی از این بهتر نمی شد ... مبارکش باشه

این چند وقت درگیر درمونگاه بودم ... یه ماهی باید بریم یه درمونگاهی که اگه فقط چند متر اون ورتر بود از نقشه تهران میفتاد بیرون ... هر روز فقط 1.5 ساعت رفت و  1.5 ساعت برگشتمون می شد ... جو خوبی داشت اگه که ریکوارمنتیش نمی کردن ... یعنی اگه مجبور نبودیم تو این یه ماه ، یه تعداد مشخصی ترمیم ، اندو و ... انجام بدیم ... اینجوری مریض میومد دهنشو باز می کرد و ما تو دهنش به جای مشکل مریض ، دنبال یه دندونی می گشتیم که به درد اندو یا ترمیم ما بخوره ...

یه اخلاقیم دارم که خیلی بدم میاد وقتی کسی میپره تو حرفم و حرفمو قطع می کنه ... از بچگی همینطور بودم و از این کار خیلی خیلی بدم میاد ... تو درمونگاه برای اولین بار زدم و دندون مریضو پرف کردم ... البته یه پرف نقطه ای تو CEJ بود که همچین وحشتناکم نبود ... مثل آدمای ساده و صادق هم بردم و عکسشو به استادم نشون دادم ... می تونستم این کارو نکنم اما دلم نخواست دروغ بگم ... الآن می بینم هم یاد گرفتم که تو این طور مواقع چیکار کنم و هم به نفع مریض تموم شد ... اما انتظار اون اخلاق تند رو از استادم نداشتم ... داشتم براش توضیح می دادم که پرید تو حرفم و حرفمو با عصبانیت قطع کرد ... حالا بعدش هی ازم سوال میپرسه و منم که بدم اومده همینطور بهش نگاه می کنم و جوابشو نمیدم ... دیگه سر این قضیه هرچی گفت باهاش حرف نزدم ... تقصیر خودشه ... بره اصول برخورد صحیح رو یاد بگیره

شبا میشینیم با هم سریال کوزی - گونی رو می بینیم ... یه جورایی خیلی کوزی رو می فهمم ... سکوتش رو ... و این که با وجود این که همه چیز رو سر اون خراب می کنن و اون رو مقصر همه چیز میدونن اما فقط سکوت می کنه و نگاه می کنه و می خواد بره ... فقط میخواد بره ...

هر روز صبح با یک زلزله از خواب بیدار میشوم ... همسایه دیوار به دیوار تصمیم گرفته خانه اش را از نو بسازد ... خانه ای که دیوارش درست چسبیده به دیوار اتاق من و همان دیوار مجاور تختم است ... هر بار که کلنگش را می زند از خودم می پرسم که ممکن است دیوار روی سرم خراب شود و کارگر خانه همسایه را بالای سرم ببینم یا نه ... آن قدر می لرزم تا بالاخره تصمیم می گیرم از تخت بیرون بیایم ...

مهلت ثبت نام آزمون رزیدنتی تمدید شد ! ... ثبت نام نکرده ام هنوز ... استخاره کردم و گفت خوب نیست ... پشت تلفن آیه اش را برایم خواند که " و به آن ها می گویند دعا کنید اما دعای کافران بیهوده است " ... حالا من شدم کافری که این جور چیزها بهش نمی آید ؟ ... یعنی خدا می خواسته بگوید تو که حتی دین من را درست قبول نداری از این مسخره بازی ها دست بردار که کارهایت بیهوده است ؟ ... یا می خواسته بگوید به من چه اصلا ، برو هر بلایی دلت می خواهد سر زندگی خودت بیاور ؟ ... پس چرا گفت خوب نیست ؟ ... شاید آن صدای ضبط شده ای که که پشت خط استخاره می گیرد و دعایش و حرف هایش را آن قدر کش می دهد که هزینه تلفن من زیادتر و زیادتر شود خواسته در رودربایستی حرفی بزند ... می خواستم همین جوری در آزمون شرکت کنم اما می ترسم خدا قهر کند که باز هم حرف من را نادیده گرفتی ... نمی دانم ... من که از دین و این حرف ها زیاد سر در نمی آورم ...

دوباره سرما خوردم ... در اصل هزارباره ... این بار فقط صبح رفتم تهران و برگشتم و خوابگاه نرفتم ... حالا تئوری من راجع به این که خوابگاه دلیل سرماخوردن هایم هست اشتباه از آب درآمده و همه به جای توجه به حال من و گلوی دردناکم فقط غلط بودن نظریه ام را به رخم می کشند ... فکر می کنم دلیل اصلی مریضی هایم این باشد که هربار که تهران می روم شب قبلش نمی خوابم ... قبلا هم شده که نتوانسته ام بخوابم و مریض شده ام ... این بار نخوابیدم ، غذا نخوردم و رفته بودم محیط کثیف بیمارستان که همه سرفه می کردند و زل زده بودند توی چشم هایم چون که با آن جو بیمارستان پایین شهری تفاوت داشتم ... به فکر افتاده ام نکند مرضی دارم که سیستم ایمنی ام تا این حد بیکار و ضعیف شده است ... این بار باید به دکتر به جای این که بگویم "سرما خورده ام " بگویم " مدام سرما می خورم " ... عجب دکتری هم بود ... می گویم فقط سردرد دارم و بدن درد ندارم ... به من مسکنی می دهد که مخصوص دردهای عضلانی و مفصلی ست و از عوارض جانبی اش سردرد است ! ... این بار پنی سیلین نداد و کلی آزرده ام کرد ... انگار به پنی سیلین شرطی شده ام ... تا نزنم همه علائمم برطرف نمی شود ... مرضی هم دارم که وقتی مریض می شوم هیچ چیز نمی خورم و اوضاع هی بدتر می شود ... باز در خوابگاه به زور و اجبار دوستان چند چیزی می خوردم ... این جا که هیچ اجباری نیست !

پ.ن :

خدایـــــــا ،


مــــن اگـــر بــــد کـــردم ،


تـــو را بنــده دیــگر بسیــار اســـت ،

... 

تـــو اگـــر بــــا مــن مـــدارا نکنـــی ،


مـــرا خـــدای دیـــگر کجـــاست؟ ..  


در مسیر باد

میگن بعضی آدما گاهی اوقات مخصوصا و کاملا از روی قصد گند می زنن به کل زندگیشون که فقط نشون بدن روی زندگیشون کنترل داشتن ... که زندگیشون برگی در مسیر باد نبوده ...که اختیار زندگیشون کاملا دست خودشون بوده ... نمیدونم منم از این دسته حساب میشم یا نه ...

بعضی اوقات یه کارایی رو تو زندگیم فقط برای لج کردن انجام دادم که بیشتر از همه به خودم لطمه زده ... انگار که خواستم یه قربانی انتخابی باشم ... این که خیلی رقت بار تره ... 

گیج شدم ... چند ساعته دارم کلی آیین نامه و بخشنامه و دستورالعمل با اون همه اصطلاحات قلمبه سلمبه عربی میخونم که اگه مثل آدم حرفاشونو می نوشتن نیم صفحه بیشتر نمیشد ... بعد از کلی گشتن یه سایتی پیدا کردم که تونستم ازش یه سری اطلاعات بگیرم که مدت ها بود دنبالشون بودم ... اما هنوز کلی علامت سوال تو ذهنمه ...

یه مشکل بزرگ دارم و اونم اینه که هر تصمیمی که بخوام بگیرم به اطرافیانم وابسته ست ... اطرافیانمم حرفای امروزشون با دیروز و فرداشون فرق می کنه ... فکر می کنم فردا باید بشینم و یه صحبت حسابی با مامان داشته باشم ... البته اگه فرصت بشه ... فردا عصر دارم میرم تهران و هر وقت میخوام جایی برم مامان اونقدر استرس می گیره که اصلا نمیشه باهاش صحبت کرد ... یکی نیست بگه من با این شرایط چطوری حرف مهاجرت از ایران رو می زنم ؟!

ثبت نام امتحان رزیدنتی تا اول اردیبهشته و من هنوز ثبت نام نکردم ... نمیتونم تصمیم بگیرم ... مامان به همه اطرافیان میگه که من میخوام برم اما به خودم میگه تو امتحان رزیدنتی شرکت کن ... دیروز با خودم فکر می کردم برم طرح ببینم اصلا از کار کردن تو این رشته خوشم میاد یا نه ؟ ... اگه خوشم نیومد برم یه رشته دیگه بخونم اصلا ... هیچ وقت دلم نمیخواسته که مثلا پروفسور دندون بشم ... فقط میخواستم یه پشتوانه مالی برای انجام بقیه کارای زندگیم داشته باشم ... درسته که فرقش سه سال درس خوندنه ... اما این فقط نیست ... 12 سال تعهد خدمت هم کنارش میاد ... وقتی با دوستام حرف می زنم اونا هم نظراشون مثل منه اما خوب میدونم اگه اونا هم میتونستن امتحان رزیدنتی بدن با چه شدتی برای همین رشته هایی که همچین تعهد طولانی مدتی داشتن درس می خوندن ... خوب میدونم چقدر وقتی آیین نامه امتحان اومد ناراحت شدن ... رفتن از ایران همیشه یکی از اولویت های اصلی زندگی من بوده ... برای کسی که بخواد تو ایران بمونه خوندن تخصص تو ایران بهترین گزینه ست و خیلی ها هم میگن که برای افراد تو رشته های ما ، موندن تو ایران بهترین گزینه ست ... به یه وکیل مهاجرتی خوب احتیاج دارم که بتونم ازش کلی اطلاعات بگیرم ... ذهنم داره منفجر میشه

پ.ن: فک کنم اینا رو این جا مینویسم چون نوشتن کمک می کنه افکارمو متمرکز کنم ... به یه "تصمیم" احتیاج دارم

one gloomy night alone

دیروز صبح مامان اومده بود بالای سرم یه حرفایی میزد که اگه نمیدونستم فکر میکردم شب قیلش رفته وبلاگمو خونده ... اومده بود میگفت : " بشین برای رزیدنتیت درس بخون ... دیگه نمیری خوابگاه ... فلان آپارتمانمو میفروشم برات خونه میگیرم ... " مامان واقعا چه جوری انتظار داره که من بعد از شش سال دروغ و وعده وعید شنیدن حرفاشو قبول کنم ؟ تو تموم این شش سال هم اون آپارتمانشو داشت و هم بابا اون مغازه ای که همین جور بدون فایده افتاده یه گوشه ... اگه قرار بود کاری انجام بده می داد دیگه ...می گه آپارتمان خودمه خودم براش تصمیم می گیرم اما تجربه نشون داده بابا تو همه این سال ها جلوی همه تصمیم های مامانو گرفته ... چه در مورد من بوده ... چه در مورد خواهرم ... چه در مورد خود مامان ...

مامان اینا این روزا دارن میرن خونه ببینن که شاید این خونه رو عوض کنیم ... رفتن یه آپارتمان دیدن با دو تا هال ، 2 تا حموم ، 3 تا دستشویی و 3 تا خواب خیلی خیلی بزرگ ... اومدن میگن اصلن این آپارتمان رو برای ما ساختن ... انقدر بزرگه هر کس میره یه گوشه اش و اصلا همدیگه رو نمی بینیم و با هم کاری نداریم و بنابراین با هم دیگه دعوا نمی کنیم ... می بینم که تفاهم خوبی بین اعضای خونه مون وجود داره که هرچقدر کمتر همدیگه رو ببینیم بهتره 

برنامه هفتگیم مشخص شده : ...  جمعه عصر یا شنبه صبح میرم تهران و میرم خوابگاه ... شنبه عصر سرما می خورم ... یکشنبه عصر برمیگردم خونه ... دوشنبه عصر میرم دکتر و یه پنی سیلین میزنم و یه مشت دارو میگیرم که تا جمعه ظهر تموم میشن حالم خوب میشه و دوباره عصر شنبه بعدش سرما می خورم و روز از نو روزی از نو ... بس که این خوابگاه محیط کثیفیه ... تازه من همه دستگیره ها و شیرهای آب و ... رو با دستمال کاغذی باز می کنم و چند تا مایع دستشویی مخصوص خودمو دارم که هر کدوم یه جا و به یه منظور استفاده میشن ... بازم همش مریضم ... اونوقت بازم مامان میاد میگه پس این آدمای دیگه چه جور تو خوابگاه زندگی میکنن ... یعنی آدمای دیگه هم اینقدر مریض میشن ؟ ... اصلن نمیدونم این همه سال رو چه جوری اون جا زندگی کردم ... آخرش یه روز از یه واکنش افزایش حساسیت پنی سیلین می میرم

پ.ن: خسته شدم ... از این طرز زندگیم ... اما احساس می کنم جرات تغییرشو ندارم ... کلی مانع رو به رومه که احساس می کنم برای جنگیدن با اونا خیلی بی اراده ام ... اما دیگه این جوری هم نمیتونم ادامه بدم ... خیلی سخته ... خیلی

یک بار دیگر من

امروز تولدم بود (: حتی اگه روز تولدم هیچ کار خاصی نکنم و هیچ کادویی هم نگیرم ولی بازم 20 فروردین برام یه روز خاصه ... از بچگی این ترکیب "20 فروردین" رو خیلی دوست داشتم ... صبح که پاشدم دیدم بابا بهم یهویی گفت تولدت مبارک ! گفتم تعجب که روز تولد منو یادته ! گفت آخه همراه اول الآن sms داد تولدتو تبریک گفت !! ( من و بابام چون من از شماره خط بابام بیشتر خوشم میومد خط هامونو با هم عوض کردیم ) ... خلاصه که اینم فایده همراه اول

روز تولدمو دوست دارم اما روز تولد یه معنی دیگه هم داره و اونم اینه که یه سال دیگه هم بدون این که کارایی که دوست دارم یه روزی تو زندگیم انجام بدم رو انجام داده باشم گذشت ... 24 سال !! ... آخرای امسال خواهر بزرگترم 40 ساله میشه و این یه جورایی باعث شده دلم بخواد کارامو سریع تر انجام بدم و یادم می اندازه که خیلی زود میانسالی منم شروع میشه و دیگه از این که بقیه زندگیمو هم مث شکل پایین بگذرونم بترسم

ثبت نام رزیدنتی شروع شده ... یه جورایی اصلا دلم نمیخواد ثبت نام کنم ... خب آخه من اصلا درس نخوندم ... اصلا حتی امتحانی هم دلم نمیخواد شرکت کنم ... وقتی هیچی نخونده باشم از کجا بفهمم کدوم سوال آسونه و کدوم سوال سخته و از کدوم مبحث سوال بیشتر اومده ... بچه هامون یه سریاشون که خیلی جدین حداقل 2-3 دور خوندن و یه سری هم کلا می خوان از ایران برن و خودشونو از اول راحت کردن ... انگار فقط منم که پا در هوام ... احساس می کنم الآن اصلا در شرایطی نیستم که برم بازم با حقوق رزیدنتی و پول توجیبیم توی یه خوابگاه احتمالی بشینم و درس بخونم ... احساس می کنم اگه مستقیم وارد دوره رزیدنتی بشم چون دوره عمومی رو اصلا جدی نگرفتم و درس نخوندم تو رزیدنتی هم همینجور ادامه می دم و یه متخصص بی سواد بار میام ( که نمونه اش تو دانشکدمون چه بین اساتید و چه بین رزیدنتا کم نیست) ... به خصوص اگه بازم برم توی یه خوابگاه ... اصلا یکی از دلایل اصلی که برای این رزیدنتی درس نخوندم این بود که احتمالا بازم باید میرفتم خوابگاه

احساس می کنم الآن به یه مدت تنها زندگی کردن و مستقل شدن واقعی و بلوغ فکری نیاز دارم ... از وقتی درآمدای خوب دوران طرح و طول دوره های کوتاه تر کار تو مناطق محروم رو شنیدم گیر دادم که من میخوام برم طرح و میخوام برم بوشهر ... از اون موقع همه بهم گیر دادن که اون جا نیروگاه اتمی داره و اگه جنگ شه و اون جا رو بزنن نابود میشم ... انگار کل زمین و آسمونم دست به دست هم دادن که تو این کار کمکشون کنن ... حالا از اون وقت هیچ اسمی از بوشهر تو خبرا نبودا ... بعد از اون شبکه "من و تو " مستند می سازه راجع به امنیت پایین این نیروگاه و تبعات انفجارش ... امشبم که زلزله اومد ... فکر کنم همینجوری پیش بره چند تا سیل و سونامی و ... هم بیاد که من بالاخره از بوشهر رفتن منصرف شم ... البته با این موضوع زلزله نباید شوخی کرد و من واقعا به همه کسایی که خانوادشونو از دست دادن تسلیت میگم.

خلاصه که پیش به سوی 24 سالگی پربارتر (:


عادت های بد من

همیشه یک "ولش کن" بزرگ توی ذهنم است که وقتی به چیزهای مهم فکر می کنم خودش را نشان می دهد ... وقتی تلاش می کنم تصمیم های بزرگ بگیرم و تغییرات بزرگ در زندگیم ایجاد کنم ، درست می آید و می ایستد رو به رویم و توی چشمهایم زل می زند ... هیپنوتیزم می شوم انگار ... قدرت زیادی هم دارد ...نگاهم می کند و همه آن فکرها و تصمیم ها محو می شوند و می روند پی کارشان و برمیگردم به همان زندگی بی هدف و کسل کننده عادی ام ...  می نشینم و تلویزیون نگاه می کنم !

پ.ن:این هم ناتمام ماند ... این بار پست کردن همین قدرش را به پاک کردنش ترجیح دادم

خونه که میام ، فکرایی به سرم می زنه که موقع های دیگه کمتر  بهش فکر می کنم ... شاید از بیکاریه ... شایدم از عادت نداشتنه ... تصور کن 24 ساعته یه صدایی رو بشنوی که داره می گه "ممممممممممممم ... ممممممممممم ..." و این صدا پنج سال باشه که ادامه داشته باشه ... وقتی دو شب در هفته بود قابل تحمل بود اما برای هفت روز هفته دیوانه کننده ست ... بعضی اوقات اصلا شک می کنم که صدا واقعا وجود داره یا من تو ذهنم دارم میشنومش ... صحبت ، دعوا ، بحث ، توهین ... هیچکدوم نتیجه نداشتن ... انگار که اصلا ما آدم هایی نیستیم که اینجا زندگی می کنیم ... انگار که حق زندگی کردن و آرامش رو نداریم ... انگار که یه نفر بخواد بگه چرا شما باید آرامش داشته باشید و من نداشته باشم ؟ ... نتیجه اش میشه صدای هدفونم که بالاتر و بالاتر میره ... یکی از چیزایی که دوست دارم همین هدفونمه که وقتی می ذارم تو گوشم انگار میرم تو یه محیط خلا ... انگار که همه صداهای اطرافم جذب میشن و دیگه هیچی نیست ... نه صدایی ... نه چیزی ...

خیلی وقت بود که می خواستم اینجا چیزی بنویسم ... اما از وقتی اتاق خواهرم نمیرم دسترسیم به همه امکانات زندگی محدود شده ... از وقتی با هم یه توافق نانوشته کردیم که روی تختای همدیگه نریم دیگه کمتر اتاقش میرم ... سرماخوردگی افتضاحم که هنوز اثراتش باقی مونده هم مزید بر علت شد ... مامان هر روز میاد میشینه و برام حرف می زنه که با هم خوب باشید و بده دو تا خواهر با هم قهر باشن ...منم هر روز باید با خودم فکر کنم که قهریم یا نه ؟! ... ما که با هم حرف می زنیم ! 

از عید خوشم نمیاد ... یکی از دلیلایی که باعث میشه از عید بدم بیاد یه تاخیر گنده وسط زندگیه ... برای 2 هفته تعطیلی ، یه ماه همه کاراتو باید عقب بندازی ... مث نمونه گیری پایان نامه ام ... حالا باید اون دوتا ماده ای که رو هم 6 گرمشون برام یه میلیون تومن آب خورد یه ماه همینطوری تو یخچال و فریزر دانشکده بمونن و من هر روز دعا کنم که تو تعطیلات کسی نره برق آزمایشگاه رو قطع کنه ... یا باید هر روز فکر کنم که نامه ای که از سازمان سنجش قراره برام بیاد قبل از عید دستم میرسه یا بعدش ؟ ... یکی از چیزای دیگه ای که باعث میشه از عید بدم بیاد اینه که همه چی یه جور دیگه میشه ... مثلا مامان و بابای من تصمیم میگیرن برن برای ما لباس بخرن !! ... که خوب مسلما یه اتلاف پوله چون سلیقه ما عمرا با هم جور در نمیاد ... یکی دیگه از دلیلامم سیل مهموناییه که سرازیر میشن خونت و سالی یه بار بیش تر نمی بینیشون ... و عادت مسخره فامیل های ما که همه با هم و بدون هماهنگی می ریزن خونه طرف (البته من که خیلیاشونو چندیییین ساله ندیدم) ... و این که روز اول عید برای فرار کردن از دست اونا هیچ جایی رو نداری ... یه دلیل دیگه ام هم لباسای برق برقی ، منجوق منجوقی و گلداریه که این وقت سال باب میشه ... اونم با قیمت های گزاف !

اگه بازم دستم به مودم برسه تا قبل از عید آپ می کنم ... اگه نرسید که از الآن عید همه مبارک (:

دختر کوچولو از آقای کی پرسید:


اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟


آقای کی گفت:البته! اگر کوسه ها آدم بودند


توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند


همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند


مواظب بودند که همیشه پر آب باشد


هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند


برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد


گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند


چون که


گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است


برای ماهی ها مدرسه می ساختند


وبه آنها یاد می دادند


که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند


درس اصلی ماهیها اخلاق بود


به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است


که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند


به ماهی های کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند


وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند


آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید


اگر کوسه ها آدم بودند


در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت


از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند


ته دریا نمایشنامه ای روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان


شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند


همراه نمایش آهنگهای مسحور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار


ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند


در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت


که به ماهیها می آ موخت


"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود"






"برتولت برشت"