نشسته پشت پنجره خانه ات..
پشت این پنجره بی آب و دانه ات
بهاری نیست
به باران گفته ام :
باترنمش مرا زنده نگه دارد
تا هروقت پنجره خانه ات را باز کردی
آنجایم..
آری من نفس می کشم ...
و آن روز
مداد رنگی هایم را بگیر
تا اینقدر نقاشی هایت
سیاه و سفید نباشد
از طوفان های شب و لبخندخدا
ناگفته ها دارم برایت
تاآن روز..


