هر لحظه دلم به هوایت می رود
نشسته پشت پنجره خانه ات..

پشت این پنجره بی آب و دانه ات
بهاری نیست
به باران گفته ام :
باترنمش مرا زنده نگه دارد
تا هروقت پنجره خانه ات را باز کردی
آنجایم..
آری من نفس می کشم ...
و آن روز
مداد رنگی هایم را بگیر
تا اینقدر نقاشی هایت
سیاه و سفید نباشد
از طوفان های شب و  لبخندخدا
ناگفته ها دارم برایت
تاآن روز..

آبی

زندگی را پس کوچه های
بی کسی هایم گذاشتم
در آن هیاهو دلم آرام نگرفت

آه...
واژه هایی آغاز می بود
واژه های از جنس دوستت دارم
تو نمی دانستی
تو نمی دانستی ِ
من این همه واژه را لب صبح چیدم

و به تنهایی خود هدیه کردم

وتو
تو آبی بودی آبی پر از آبی ها

..

باغبان،
می دانی دستان توست
سبز شدن را بهانه می کند

از کوچه باغ ما نرو..
آنگاه که گلی برای بهاری
دیگر نباشد..

 

 

پ ن: 

 

 

میان تنهایهایم
رد پای کسی جا مانده
که برای آمدنش ..
اجازه ایی نگرفته بود..

و هنوز در نگاه هیچستان خویش
آرزوهایی دارم پر هیچ
سکوت را نجوایی
بی بهانه شب می دانم
و دلم را به لالایی دل خوش کنم
که بر باد خواهم گفت ..
تابرسد به آن دور دستها که نشسته ایی

***

اری
آن دور دست ها
آنجایی که بادبادک ها می روند
ومی شوند به اندازه یک نقطه

***

وآن روز
که تو آیی تو..
مرابخوان
مرابخوان
که چشمان من پراز تو می شود
وتو پراز من..

چند قدم برای نو شدن
به فکر سبزه هفت سین، ماهی ،سمنو،سیر ،سیب،و...
تیک تاک اسفند خیلی صبور نشسته و اسفند بی حوصله
و هی از خودت سوال می پرسی !دستانت پراست  یا خالی مثل کودکی با خواب ها شیرینش
وشاید هم تنها یکسال بزرگ شدی و پشت هیچستان هنوز داری قدم می زنی.
نه دیگر
اسفند یعنی آخر ۳۶۵ روز خدا که فرصت داشتی.

 

گل و کلاغ

 

 

 

 

کلاغ ها برنده
گل ها بازند ه
و زندگی
عادتی بود به رسم فصل ها
..

 

 

هیچ نمی توان نوشت
حتی واژه ای هم برایت نمی رقصد
تا سرمشق باشد برای ذهن یخ زده ات
فقط می توانی دلت را خوش کنی اگر بتوانی ..
فقط می توانی سکوت را با تمام حس خوب و بدش لمس کنی
مثل دریایی که آرام گرفته باشد ...
و خدا آن یار همیشگی را همسایه خود ببینی اگر ببینی !

             ***
صدای بلندی بود که ازمیان پنجره شنیده می شد :
آن دخترک شاد از میان برف ها می گذشت
نه نترس این کار زمستان است
برف هایش ،یخ زده گیش ،ذهنت و دیگر هیچ
تو به بهار دلبسته ای می دانم ..
زیر لب زمزمه می کرد :
بزار برفها ببارند
میان دستان کوچک دختر بچه ای
تاکه آدم برفیش را شال و کلاه با دماغ دراز
نگاه کنه سیر بخنده
بزار برف ها ببارند
بر سیاهی شب من و تو
راستی غم چه ناشکیبا شده بود .

 

پ.ن:عکاس باشی خودم .. دی ۱۳۸۸همدان

 

  

  

 

 

سالهاست تکرار می شود
دلیل بغضی آشنا و نجوایی مظلوم که در باد می خواند :
آیا کسی هست مرا یاری کند ...

**

نه این پرده های سیاه که نقش بر بسته به نامش،
نه تکیه های بر پا

**

قصه نبود
محو تماشالحظه ی  شدیم و نشستیم
که امروز این گونه سوگواریم
قصه نبود حقیقت خاک ،خون ،آب بود
تشنگی و دل دادگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاید ـ کاش ـ باید ـ نباید ها
تمام این و آن روزها دلیل بودن آمدن و رفتن
روزهای سرد روزهای گرم روزهای خوب روزهای بد
این تمام واژه هایی بود که دائم به ذهن می آمدن
و خدای خوبی که با یک نگاه می گوید :
تنها دیگر چند واژه برای تو کافیست !
و کجاست این واژه های هم سبز هم زندگی ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گاهی باید دوباره نوشت
برای لحظه های بی خودیی که روی پاشنه در مانده بود

 

برای بوی باران
برای هیچ بودن و هیچ کس بودن
برای صدای باد در شب وصدای جیرجیرک های مزاحم

 

برای بادبادکی که روی آسمان شناوراست و دستان من به آن نمی رسد ..

 

 

آسمان سرد ،زمین سرد /دلم برای قاصدک های افتاد در حوض آب سوخت /همه خوابند ،انار برهنه ،پیچک و لیمو/ شاید باغچه با هیاهوی گنجشک ها از خواب زمستان بیدار شود / باشد/ باشد که آسمان سرد ،زمین سرد /بلبل خسته باشد /و نرگسی های سبز مست باشد /

 

پ . ن : واین سر انگشتان توست که کتاب شب مرا هر شب ورق می زند  ...

 

پ.ن: چیزی نشد

 

 

 

کودک باشی ، بهانه گیر می شوی ، نق می زنی ، گریه می کنی و آخر وقتی فکر می کنی
رسیده ای ، می نویسی تمام . یکی پیدا می شود به خودت می گوید
: نگاه کن دیگر بچه نیستی بزرگ شده ای کمی اندکی از بیشتر .
می بینی باز تازه ، تازه تر شدی .
انقدر این تازه گی برایت پیش خواهد آمد که فقط قدم های خودت را می بینی
.پشت سر هم ....پشت سرهم تازه می شوی .تازه مثل تازگی هوای دم صبح
تابستان باشد یا زمستان فرقی نمی کند . بعد نفس می کشی ...
 این بار هم تازه  شده ای 
حالا دیگر چای ، آب میوه یا نسکافه را که خورده ای
( شما چه نوشیدنی میل می کنید )
تلخ باشد ، شیرین یا ترش هر کدام را تا حالا سر کشیده اید
چه مزه ای بود تازگی برایت داشت یانه
شاید هم مزه اش هنوز توی دهنت هست .
ولی می بینی همان یک لیوان مانده و می ماند ـ و همان قدر داری که داری 
چه بخواهی و چه نخواهی با دو دست محکم گرفته ای .
می گفتی زندگی چه می شود :زندگی همان است که هست...
و تازه و تازه ...

دیگر این پنجره بگشای ‌که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ !
دیر گاهی است که در خانه همسایه من خوانده خروس.
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ .

دیرگاهی است که من در دل این شام سیاه ،
پشت این پنجره ، بیدار و خموش ،
مانده ام چشم به راه ،
همه چشم و همه گوش :
مست آن اختر شبتاب که می سوزد گرم ،
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ ـ

آری این پنجره بگشای ، که صبح
می درخشد پس این پرده تار .
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسون :
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار ،
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ ...

 
 
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر. خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.  
 
 
  اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار...
 
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر...

و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.
 

 

صدایت می زنم
آنگاه
که از نامهربانی ها به تنگ آید دلم
مادر

باتوام
خودم هستم
دارم قدم می زنم در شهر خودمان
به نمایشگاه می رسم تندیس هایی از انسان
از انسان ، قرن ها پیش به نمایش گذاشتند
به دنبال کتاب شعرم آمده بودم
هیچ کتاب شاعری را نمی دیدم همه برداشتی از آن دست نوشته ها بود
که خودت نوشته بودی کسی شعرهایش را به ریالی نمی خرید خودم با تو هستم
کسی شعر های خودت را چاپ کرد و فروخت به خودم هیچی نشد - این بار خودم
شعری را خوانده بودم و به خیال خودت شاعر شده بودم !-

در ایستگاه اتوبوس که منتظر بودم یکی از آن تندیس های نمایشگاه را دیدم
آدمی فقیر که شبها روی صندلی های ایستگاه اتوبوس خوابیده بود
مردی شبیه مردی دیگر ........دیگر تندیسی نبود از قرن های گذشته راه می رفت
قدم می زد و چهره اش پر از خاک رو به های شهر بود
کارگران شهرداری هم مشغول جمع کردن زباله های شهر بودند
راستی خاک رو به های چهره این مرد که تقدیر او را از تخت خواب نرم گل گلیش
به صندلی های ایستگاه اتوبوس کشنده و شب را به صبحی پوچ می رساند
چه کسی تمیز خواهد کرد ؟ خودت بگو گوش می کنم !

بوی نان تازه اول صبح
از کنارم رد شد همه ی تازگی نان گرم
نان گرم ، که گرمیش دستان خودت خودم را می سوزاند با توام
به کی اشاره می کنی با خودت هستم بگو!
خودم بگویم !
به چشم می گویم
خودم

دخترکی دیدم زیر درخت که تن برهنه اش را با برگ های خشک می پو شاند
پیرمرد ژولیده رهگذری که از خودت به خودم حرف می زد کمی نان خشک در
دستش بود
در این شهر پشت دیوارها که از آجر و سیمان ساخته شده اند
انسان هایی هم هستند از جنس تظاهر
هیچ وقت مزه نان خشک را نفهمیدن به قول پیرمرد نان خشک هم خو شمزه است

اگر فردا دوباره دیدمت به چه نام بخوانم تو را

 

وقتی که رفتم شعری برایم گفتی 

وقتی که ماندم شعری برایم بگو

وقتی که دیگر نیستم !

نگفتی چه شعری گفته ای ..

 

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
                                         

                                      کر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید       گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز            گفتا زخو برویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم             گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالم کرد          گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوائی کز باد صبح خیزد        گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبرآید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت      گفتا تو بندگی کن کوبنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد            گفتا مگوی باکس تا وقت آن در آید

     گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد   

  گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید 

 

گاهی وقت ها فکر می کنم چند قدم دیگر تا یک قدم مانده ..

 

 

 

مگر این  کودک چند ساله است که کسی او را بشناسد
مطمئنم تو مرا می شناسی
گویند آتش را با آتش درمان می کند
هنوز هم زیر خاکستر آتشی مانده
این درد را بر من ببخش می خواهم تا ذره آخر بسوزم

خاصیت اهلی شدن است، حداقل کودکی قد می کشد ...

آسمانمان چه بی صدا می بارد.....

پ.ن :گفتنی :چه از عشق نگویم از عشق گفته ای عاشق محبوبی !
گفتم : چه از عشق گویم ، چه از عشق جویم
من در تو چه دانم
تو دانی
خدایا..



 

خاموش بیدار
نگاهم را می کوبم بر پنجره
میان تمام واژه هایی که شاید گم شده اند .
از سوختن ها ، جفا کشیدن ها
ما خیلی وقت ها ، خیلی چیزها را فراموش می کنیم.

می دانم
دیوار است ، دیوار ...
می دانی برای شکستن دیوار باید کلنگ و تیشه گرفت.
ما دیوار ها را از یاد برده ایم
و کوه ها و تیشه ها را.
ما هی خالی می شویم و چاهی در وجود ما هی عمیق ، عمیق تر
می شود و هیچکس برای خالی شدنش نمی گرید.

و بهاری دور خواهد آمد و غرق سبز شدن خواهیم شد
نه از تکرار فصل ها باشد
نه
آن بهار ، بهار وصال است ...

 

 

خدا قهرش می گیرد «این را مادرم می گوید »
تو قهر می کنی ؟
عصبانی می شوی ؟
شاید لج می کنی . نه تو اهل این کار ها نیستی .
تو چون پدر مهربان
و تو ابر ملک
تو عزیزترین ،محبوب من !
قصه ،قصه خواستن است .
گاه بخشیدن ، گاه دعوا کردن ، گاه به حال خود رها کردن .
راستی من چه ؟

هر کاری خواستی بکن ، اما دور نشو . حتی از سایه ی خواب و خیالم .
حتی وقتی بسیار بدم . حتی وقتی دورم و لای چرخ زندگی گیر کرده ام
یا پشت چراغ قرمز سوختن مانده ام.کنارم باش .
کنارم باش و بگذار پشت گرمی چون تویی ، خود خواهم کند . کنارم باش
و بگذار مهربانی و چشم پوشی تو نسبت به من دیگران را حسود کند .
کنارم باش و بگذار نفس هایم بوی تو بگیرد و بالشم از باران تو خیس شود
و شب ها خواب بلند ملکوت ببینم . کنارم باش و بگذار از این همه بودن سرشار شوم
و از لذت دیدار تو لبریز گردم .
من خجالت می کشم اما دلم می خواهد هر وقت اجازه و جسارتش را پیدا کردم ،
بدانی همه بوسه ای را که یک پروانه می تواند به خورشید بدهد ،به تو خواهم داد .
اصلا همه ی بوسه های دنیا مال تو .

من از جهنم و گناه و اتش می ترسم .
از ندانستن ،ماندن ، تیرگی و از هر چیز که مرا از تو دور می کند و به یک شبح تیره در
لجن زار عقب ماندگی و مرداب تکرار تبدیل می کند .
اما عجیب ان که نمازهایم سر وقت نیست ولی تسبیح دست از سرم بر نمی دارد .
دعا ها را فراموش می کنم اما گریه مرا از یاد نمی برد .
همیشه فکر می کنم ابرو هایت برای من گره نمی شود .
نواده ی حوا تنها سیب سرخت را گرفت
عزیزترین
تنها سیب سرخ را

پ.ن: این بهار هم تمام می شود و می گذرد .
من می مانم و خزانش من می مانم و دوری تو .

 

بعد تو
باران که می بارد
ترنمی آشنا تو را به من می رساند.
.....
دوستت می دارم
تو که در قلبت جا مانده ام
مطمئن باش که در قلبم هستی
تا ابد .

 

خدایا خودم را گول نمی زنم
دختری ساکت و طوفانی ام
می شناسی که !
می دانی چقدر دوستش می دارم
خدایا

تو چقدر خوبی !

 

 

 

ته همین کوچه ی یاس
نزدیکی نگاه تو
تا قدم های من

بیا
امشب خوب خط خطیم کن
با خند ه هات سیرم کن
بعد ، برو ..

۸۵/۱/۱۴


پ.ن:به دوست نازنینم که امسال عید در بین ما نیست !...

دخترکی بر صندلی قرمزش
رو به پنجره
به دریا نگاه می کرد
می دانست !

هیچ گاه افتابی را نخواهد دید
وقتی که نسیم در گیسوانش می رقصید...

لای چین و چروک روز هایی که نیامده اند
لای آن درختان سرو سرد
کسی مرا صدا نخواهد زد .

باد سایه ی مرا با خود برده بود ...

پ.ن:پرواز را به خاطر بسپار.... پرنده مردنی ست ...

انسان ،
آن نقاش مصنوعی
به دره های عمیق
تاریکی
سقوط می کرد
در قرنی از رنگ ها . . .

 

خداوند ، بادا که بیش تر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن .

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن

از پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن

چه،با دادن است که می گیریم .

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم .

با بخشودن است که بخشایش به کف می اوریم

بامردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

کاش می توانستم این سقف اتاق را بردارم

هرچی باران از آسمان می بارد ببینم

اما الان که دارم بر پشت بام همین اتاق قدم می زنم

زمین به اندازه همین چهار دیواری اتاقم بود که بر آن سقف گذاشت اند !

انفجار درونش را ذوب می کرد و کیلو متر ها با سطح زمین فاصله داشت .

انگار سقف اتاقم نم کشیده .

پ .ن :اگر یه روز از صبح طلوع تا وقت غروب ، نه چپ -نه راست- مستقیم راه بریم به کجا می رسیم ؟

فقط یه روز ! اونم زیر باران ...

ای نسیم سحری بندگی ما برسان

امشب پرم از حال و هوای مردی خوش قد و بالا .با سینه ای سترگ . که وقتی راه می رود گرد وغبار ها هم خود را به او می چسبانند تا از بودن با او افتخاری کسب کنند .و ستیزه گر با هرچه نامهربانی . بخشندگی اش بی مرز.مرد همیشه حاضر . هر وقت که می خواهم باحوصله برایم حرف می زند و ا نگار نان و نمک تعارفم می کند . هنوز سجاده اش بوی گل محمدی و یاس می دهد. و صلیبی را که برای میخ کردن دنیا ساخته پا بر جاست . شمشیرش بوی عدالت پدر می دهد .و التماس های نا مکررش برای غلاف شدن هنوز در گوشم زنگ می زند . ناگهان سفره ی رنگارنگ تزویر سفره ی نان و نمک مان را به هم زد .زمزمه ها فریاد شد . نوازش ها مشت های گره کرده .کسی هی گل محمدی از باغ می چید . باور کن من حرمت نشکستم . اما او دیگر نبود و کاسه ی صبر و سئوال و اب بر دست مانده ام نتوا نست پاسخ این همه مشک پر از هق هق و درد را بدهد .

 

عزیزترین من حاضر بودم کفش ها یش را گرد ـ دست ها یش را از خون ـ صورتش را از اشک و گلو یش را از خنجر پاک کنم.هر روز سفره ی غذا یش را بیندازم . با هرچه نان و نمک  هر چه لقمه ی کوچک و بزرگ ا یمان و لبخند . مو ها یش را شا نه کنم. نازش را بکشم . من حاضر بودم هر کاری که بخواهد بکنم تا نرود نشد .وقتی سر رسیدم که چند قرنی دیر شده بود . ادم خواب مرده ها را می بیند یا زند ه ها ؟ من تا حالا حتی یکبار هم خواب او را ندیدم . خواب مردی با اسبی سپید که از بین قصه ها و اقعی شهر ما تم زده ای پا به تاریخ گذاشت . مردی که از هر طرف ببینی اش تازه است . مثل میوه های بهشتی سرخ و تابناک مثل نهرها ی بهشتی زنده و روشن شیرین او مرد عاشق پیشه ای بود که درد بی حرمتی به قاموس عشق و مهربا نی را تاب نیاورد .و د نیا چه نا مرد ا نه او را به مسلخ برد ، و او چه پیروز مند ا نه  تو سن عمرش را هی کرد و رفت . 

-عزیزترین  جا نم به فدا یت کاری کن لاا قل خوابش را ببینم -

من و شب و خواب ماه ! ماه بنی هاشم 

ان که همیشه در رویای توست .