جانا به نگاهی ز جهان بی خبرم  کن


می می ری م


مرده بود

کفیرِ ِ سرخ

میان ماهی های کوچک ِ کبود


روی آب

می چرخید

ماهی های سیاه

ماهی های کوچک ِ قرمز


کفیر بود

بالا آمده بود

سرد

در آب 

مرده بود


در تور هم

آن یکی

قزل آلا


مرده بودند


در رود

در تور

می میرند


در خیابان

در هال

در تخت

می میریم

در کافه

دود می کنیم

در راه

دود می شویم


باز

...

تنها 


می میریم


ما


دلتنگی های در آستانه ی آمدن

   بعد تمام می شود. یک مهمانی، یک قرار ملاقات، یک پروژه، روزهای خوش با کسانی یا کاری بودن. بعد باز تو می مانی و خودت تنها در همان ابعاد همیشگی تنها ماندنت. شاید این یکی فرق داشته باشد. شاید این تنهایی با قبلی اش فرق داشته باشد. شاید ساعت هایش یا فصلی که در آن تنهایی آغاز می شود، اما تنهایی تنهایی است. هر روز راس همان ساعتی که روزهای قبلش آدم هایی را می دیدی خالی خواهد شد تا مدت ها. کلافه و بلاتکلیف به خودت و در و دیوار ابعاد تنهایی ات می پیچی که خلاص شوی. آرام بگیری. چیزی به تعادل برسد درونت. اما تنهایی از هر مدلش که باشد از همه ی اینها قوی تر است. تو را فرا می گیرد. می ریزد در تمام حفره هایی که داری. تمام تنهایی های قبلی را هم زنده می کند. بعد فکرش را بکن این تنهایی از یک با هم بودن عمیق بیاید که لازم نبوده است به قراری بند باشد یا راس ساعتی اتفاقی بیافتد. رابطه ای باشد که در تو هست. در تو به دنیا آمده، بزرگ شده، در تو تنیده به هر شبی و هر روزی و هر لحظه ای از عاشقیتت. بعد یک جاهایی، یک کارهایی با آنکه کار است. با آنکه گزوهی و دسته جمعی است مثل همان رابطه ها می شود. از اولش از یک جایی از کار که خودت هم دقیقا نمی دانی کجایش، کار تنیده می شود در همه  ات. در روزها و شب هایت.

   حالا تمام شد. چیزی اما همچنان درون تو ادامه دارد. می آید همپای رفتنت، آمدنت. نه دیگر راس ساعت هفت و نیم هر شب که هر روز و هر لحظه دلتنگ خواهی شد. دلتنگ چیزی درونت و دلتنگ آدم هایی که همان چیز درون آنها هم دارد نفس می کشد. دلتنگشان می کند. وجود دارد در تک تکشان

   "احساس آبی مرگ" بعد از ماه ها، امشب تمام شد. دلم برای تک تکتان، برای نگاه مهربان و نگران و حضور بی نظیر تک تکتان تنگ می شود. تا ببینیم این دلتنگی ما را با خود به کجا خواهد برد.

آرام بگیر رفیق


    این پنجره های بزرگ تیره را که شب ها آینه می شوند در اتاق ها و می شود ساعت ها پایش ایستاد و شهر را نگاه انداخت از ارتفاع، دوست دارم. این پنجره ها که تو را پنهان می کنند در پس خود. انگار که نیستی. می شود ایستاد ساعت ها پای یکی از همین ها و در سکوت چراغ های روشن شهر را شمرد. می شود ایستاد پایش و ماشین ها را دید که عبور می کنند از راه های دور و یا حتی از همان کوجه ای که تو در بالایش در طبقه ی هشتم ایستاده ای. می شود نفس کشید. سکوتش را می شود نفس بکشی و تنها بمانی پای هر یک از این پنجره ها. می شود صندلی قدیمی چوبی را بیاوری پای پنجره و ساعت ها بنشینی. سیگار دود کنی یا چای سبز با خودت بیاوری تا دم بکشد و تو در ِ لیوانت را برداری بخار بالا بیاید و تو چای بنوشی آرام آرام. گاهی هم می شود چراغ اتاق را روشن کنی و خودت را در پنجره نگاهی بیاندازی. با خودت حرف بزنی. دلتنگ شوی. خودت را ورانداز کنی. اخم کنی. جدی بشوی. سکوت کنی و دست آخر چراغ را که خاموش کردی در پنجره ی رو به رو کسی را ببینی که دست انداخته در کمر دوستش یا همسرش و تو را یاد خاطراتت بیاندازد. به ماشین ها نگاه کنی که حالا در نیمه شب تند تر می روند و خیابان ها که خلوت ترند. به نور خانه های شهر که از دور در نوسان موج می زنند. به خودت نگاه کنی نیمه پیدا و پنهان، و به هرجایی خیره شوی جز آن پنجره ی رو به رو که دلت را می لرزاند. شاید هم که یک روز تو این سمت پنجره دوشادوش کسی ایستاده باشی و حالت خوب باشد و حتی فرصت نکنی که خودت را در آینه ورانداز کنی و شهر را با ماشین ها و چراغ هایش به دیگری نشان دهی و بی صندلی کنار هم بیاستید پای یکی از همین پنجره ها و تو دست بیاندازی در کمر کسی و دلت گرم باشد و شاید یک نفر از آن رو به رو تو را ببیند و به هر کجای دیگر شهر خیره شود تا دلش نلرزد. تا صبح بیدار بمانید و حرف بزنید و دست بکشیدید بر یکدیگر و پرده ها را با آنکه می دانی چیزی به بیرون راه ندارد بکشی و بخوابید 

    دوستی ها می ماند و پنجره ها همچنان بر آستانه ی شهر در شب گشوده خواهند شد. آرام بگیر رفیق، پای هر کدام از این پنجرها که ایستاده ای. زندگی می گذرد

اعلام حضور

خیلی وقته که هیچی اینجا ننوشتم. صرفا نه برای اینکه وقت نداشته باشم. خیلی وقتا هم اومدم که بنویسم اما نمی دونستم چی باید بنویسم. چیزایی هست برای هیچ وقت ننوشتن. کلن این روزا بیشتر مشغولم به این چیزا.  هر چی بیشتر با فضاهای عمومی و گاهی دولتی کار می کنم می بینم سانسورم داره بیشتر میشه. به صورت ناخودآگاه دچار نوعی انتخابگری در ذهنم می شم حتی، چه برسه به گفتار. خلاصه که ما هستیم. این هم فقط برای این بود که خفه نشم. هی نگفتن و هی نگه داشتن باعث میشه یه چیزی گیر کنه تو حلق آدم و یه روز صبح دیگه از خواب پا نشی... 

عجالتن همین چند خط تا باز به زودی...

آقای شهردار!!

  

     آقای شهردار. امروز که پایتختت، پایتخت همه ی ما را آب برداشت، به تو فکر می کردم. به سودای ریاست جمهوری در سرت. به کارت های عابر بانک که گفته اند رمزشان را عوض کنیم. به خیانت های مالی و سیاسی و دادگاه های نیمه رسمی و بازی ها و کنفرانس هسته ای در کشورهای همسایه. به تو که هر جا دو بیل خاک ریختی یا که چاله ای کندی پرده ای زدی و متنی نوشتی بلند بالا و از شهروندان محل عذر خواهی کردی. به تو فکر می کردم آقای شهردار، آقای قالی باف عزیز. امروز آدم ها را باید می دیدی. من امروز در بیمارستان ایران مهر بودم. من امروز شاهد فوت مردی بودم که زن و بچه اش در بیمارستان گیر افتاده بودند. آدم های جوان و پیری که نمی توانستند از بیمارستان بیرون بیایند. من امروز با مادرم ـ اولش هیجان زده از باران بی نظیر تهران ـ در بیمارستان بودیم. ما مثل همه ی آن های دیگر اولش که خب خیلی لذت بردیم. ذوق زدیم. پشت شیشه های دودی بیمارستان ایستادیم و باران را نگاه کردیم. منتظر که بند بیاید و برویم دنبال زندگیمان. آقای شهردار، بارن بند نیامد. باران تند تر بارید. تگرگ آمد. درشت و سنگین. تگرگ می خورد روی بام ساختمان ها و ماشین و کف خیابان را سفید کرده بود. بعد تگرگ جوی های خیابان را پر کرد. آب راه افتاد. آب آمد تا وسط حیاط بیمارستان. بانک ملت در مجاورت بیمارستان رفت زیر آب. آب راه افتاد تا آنها همه ی سیستم ها را خاموش کردند. موبایل هایشان را دست گرفتند آمدند بیرون و ارباب رجوعشان را هم با خود بیرون آوردند. آقای قالی باف امروز آدم هایی بودند که می لرزیدند و مریض داشتند و بعضی هاشان پاچه هایشان را زده بودند بالا و می رفتند و می آمدند تا دارویی بگیرند. به آزمایشگاه سر بزنند. دکتر را بیاورند سریع تر بالای سر مریضشان. اما هیچ کس از هیچ کس عذر خواهی نکرد. هیچ کس نگفت این خیابان های پایتخت چرا با یک باران چند ساعته به این شکل در می آید. کسی نیامد بگوید نگران نباشید. کسی نیامد آدم ها را از آب گرفتگی در بیاورد. کسی نگفت که در انتخابات ریاست جمهوری آینده به کی قرار است رای بدهد. خلاصه که آقای شهردار، ما امروز خیس شدیم و در خیابان ها راه رفتیم در حالی که کف خیابان دیده نمی شد... 

برای چهل و یک سالگی گوزن


لیکن سلاح نقد به مفهوم امروزی، ارزشی کمتر از نقد سلاح ندارد. نقد سلاح دشمن را از پای درمی‌آورد، سلاح نقد دوست را، رفیق را، جنبش را از کژی‌ها پاک می‌دارد. پس، سلاح نقد امروز برای جنبش کنونی، به ویژه از آن‌رو که نقد سلاح پایی گرفته است، بایستگی حیاتی دارد. بازگویی این‌نکته زیان‌بخش نیست، که هدف سلاح نقد، کوبیدن و از میان‌بردن نقاط ضعف دشمن نیست. نقاط ضعف دشمن در نهاد او ریشه دارند و با خود او از بین می‌روند. هدف از نقد از میان‌بردن نقاط ضعف دوست است که در نهاد او ریشه ندارند، از هستی‌اش سرچشمه نمی‌گیرند، به عکس در تضاد با ماهیت و گوهر او هستند. از این‌رو، از میان‌بردن‌شان دوست را ناتوان نمی‌کند، دو چندان، ده چندان نیرومند می‌کند.

-‌هشت‌ نامه به چریک‌های فدایی خلق/ مصطفی شعاعیان‌‌ ( به همت خسرو شاکری) نشر نی

http://www.golnaaz.com/fa/ 

نشسته بر بالای

و من آمدم

نشسته بر بالای و تو به زیر

آمدم به ساعت قرار در

قهوه نیمه

عود سوخته 

تو بر بالای برهنه ی زنی سیاه

نشسته


من بر بالا و می آمدم مدام

تو به زیر بودی و آه کشیدی

که یگانه ای به دلبری

من چشم به آن زن

برهنه

از همان راه که آمدم می آمد 

و تو آه می کشیدی بر بالای زن

چکه چکه

دست می کشیدی بر اندام من


زن برهنه

من نشسته بر بالای 

و تو

خموده آمدی بر هر دو

ما هر دو

یکی به بالا و یکی به زیر

در


راست کرده عقربه ها به ساعت 

من می آمدم بر

تو می کردی به زیر سر

زن برهنه، سیاه

خیره به چشم بسته ام

می آمد و زبان می کشید به زیر و به بالا

سر


زن به زیر

من بر تو می آمدم

چک چک

تو دود می کردی 

دود 

سیاهِ برهنه زن

سپید نشسته بر بالای تو

من



می شود گاهی هم احمق بود


    یک روز صبح بلند می شوی و می بینی تمام آدم حسابی های زندگی سکوت کردند. این بار نه برای یک دقیقه و دو قیقه و یک ماجرا و دو ماجرا که همیشه سکوت می کردند برای همیشه سکوت کردند، نه اینکه مرده باشند نه، فقط سکوت کردند. و تمام آن احمق های وراج دارند ور و ور حرف می زنند ... بلند می شوی و این وضع را می بینی در حالی که شب قبل خوابی دیده ای که دلت می خواهد حتما حتما برای یکی دو نفری حداقل تعریف کنی و باید تصمیم بگیری که می خواهی در سکوت آدم حسابی ها باشی یا که بروی آن طرف و بپیوندی به احمق ها. که البته این موضوع در ظاهر بسیار ساده به نظر می آید و شاید که خیلی ها بگویند که خوب اگر آدم حسابی هستی زبان به دهان بگیر و سکوت کن، نمی میری. اما انها از ظرایف خواب و ماجراهای اتفاق افتاده خبر ندارند که حالا نمی شود حرفی زد چون که من به هر حال و حدالقل به ذعم خودم آدم حسابی هستم و بگذارید که سکوت کنم و حرفی نزنم و به همین زندگی آدم وارانه د رتصورات خودم ادامه دهم شاید یک روزی که آدم حسابی ها حرف زدند من هم اگر یادم مانده بود خواب دیشبم برایتان می گویم....

زنگ می زنند

 

    آویز چوبی بالا و پایین می رود. صدای نامنظم برخورد سطوح با هم در بالکن کوچک می پیچد و دانه های  هرازگاهی برف بر لبه ی آهنی می نشیند تا این سیگار با سیگار نیم ساعت پیش چنان تفاوتی داشته باشد که سوزش معده و خس خس ریه را فراموش کنم و لیوان چای به دست دود را عمیق بدهم تو و لبه ی ژاکت پشمی را بالاتر بیاورم و بی خیال بایستم در بالکن و سیگار بکشم و برف را تماشا کنم و نگران این هم نباشم که کسی الان سر می رسد و مرا در حال سیگار کشیدن می بیند. کسی باقی نمانده از آن خانواده ی پر جمعیت و پر سر وصدا. تمام صدای خانه  خلاصه می شود به همین برخورد گاه و بیگاه آویز چوبی و شب ها صدای چکه ی شیر آشپزخانه که وقتی چراغ ها را خاموش می کنم می پیچد در هال. گاهی هم موسیقی می گذارم. اما این صداها هیچ ربطی به صداهای خانه ی شلوغ چند سال پیش ندارد.

    حالا حتی نمی دانم با کدام پرواز می آیی و حتی نمی دانم چه روزی یا اصلا می آیی یا این سفر، رفتی که دیگر بر نگردی. خب اوضاع خراب است و نیامدن شاید عاقلانه تر باشد اما این بی خبری و رفتنت بی خداحافظی ماجرا را تلخ می کند انگار چیزی تمام شده و خودت بی خبری. مثل مردن یکی که همه می دانند جز تو که بچه ی طرف هستی و هیچ کس هم حرف خاصی نمی زند. اصلا بی خداحافظی رفتن چه عادت ناجوریست. چند تا رفیق رفقای به درد بخور در  هواپیمایی داشتم که اتفاقا تمام آن ها هم بی خداحافظی رفتند و دستم از زمین و آسمان کوتاه شده است.

    زنگ می زنند. الان تقریبا شش سالی هست که کسی بی خبر زنگ این خانه را نزده این بار هم یا اشتباه شده یا گدایی آمده یا یکی از همسایه ها کلیدش را جا گذاشته که هیچ کدامشان مرا نخواهد کشاند آن طرف خانه برای جواب دادن به زنگ. فکر کنید این یک عضو باقی مانده هم نیست دیگر. من می خواهم همین جا بایستم و به  برف که حالا تند می بارد نگاه کنم. زیر سیگاری را صبح خالی کردم و حالا نه ته  سیگار دارد. یادم نمی آید که من این همه سیگار کشیده باشم. زنگ می زنند و من گوشه ی در را می بندم تا فقط صدای آویز چوبی ادامه داشته باشد.

    اطلاعات پرواز فرودگاه یکی از به درد نخور ترین منابع اطلاعاتی در این کشور است. شما حتی اگر یک بخش از اطلاعات را هم نداشته باشید آنها نمیتوانند برایتان کاری بکنند. یادم می آید حتی وقتی می خواستم جواب کنکور را در سایت سازمان سنجش چک کنم فقط بعضی از جاهای خالی ستاره ی قرمز داشت. به هر حال آدمیزاد است دیگر گاهی چیزهایی یادش می رود یا اصلا چیزهایی را نمی داند. زنگ زدم چند سوال از خانم پشت تلفن بپرسم که او شروع می کند به سوال پرسیدن از من. و بعد از چهار دقیقه و سی و هفت ثانیه می گوید متاسفم کمکی از من بر نمی آید. مادرت خوب، پدرت خوب اینو نمی تونستی زود تر بگی؟ آخه اون نمی دونه که چهار دقیقه و سی و هفت ثانیه برای کسی که منتظر آمدن دیگریست یعنی چه. گوشی را می کوبم.

    سیگارم لبه ی زیر سیگاری خاموش می شود. چیزی در جیبم می لرزد. گوشی را در می آورم. یک پیام آمده از شماره ای نا آشنا. گوشی را باز می کنم. کسی نوشته  "در را برای من باز نکردی. همین"