این تنها پرچمی است که دوستش دارم

این تنها پرچمی است که دوستش دارم

فقط
خط خطی های بی حوصله
و بین دو انگشت
خودکار روانی!
سکوتی پر از انتظار ترانه
و من مانده ام بی بهانه...
سطرهایت را به اشک
صفحه هایت را به غم می آراست
مبهم و پر اشکال
ولی با این حال
دست خطش زیباست!
راستی
گفتی نمیدانی چرا
آخرین خاطره اش ناخواناست؟
ماه
توی مهتابی مرجانش
ایستاده است و میاندیشد
ودلش تنگ پلنگی است که ازچندی پیش
قله را گم کرده
وپلنگ
توی یک موزه در آغوش گوزن کوهی است... *
*سعید سلطانی طارمی
گام بر دشت «نخواهدها» گذاشت
ناگهان
گویا
کویر آرزوها «خواست» شد
خواهشی از جنس آب
جوششی همچون سراب
نقش پیدای سراب
«زندگی زیباست» شد
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
میدانم آری نیستی اما نمیدانم
بیهوده میگردم بدنبالت چرا امشب
هرشب تورا بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تورا امشب
ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
هرشب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیارا به ما امشب
طاقت نمی آرم توکه میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعرو شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب *
*غزلی زیبا از محمدعلی بهمنی
زمانه غرق ملال است و من پر از گریه
اگرچه مردم شهر از بهار می گویند
بهار بی تو محال است و من پر از گریه
چرا نیامده ای ای بهار بی تردید؟
همین، تمام سوال است و من پر از گریه
"نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید"
شروع قصه فال است و من پر از گریه
"تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست"
خیال بی پروبال است و من پر از گریه
بهانه ای برسان یا محول الاحوال
که عشق رو به زوال است و من پر از گریه
کنار لاشه ی ماهی، سکه ی بی رونق
و سیب ها همه کال است و من پر از گریه...
که با یک گلوله کشته شدیم
گلوله ای که هرگز شلیک نشد
آه بیابان بی پایان
وقتی که دست
درگردن این تنهایی غریب می اندازم
حتی دلم برای دشمنانم تنگ می شود
کاش لااقل
کسی من را نشانه بگیرد...
وقتی تو نیستی
تامیز را درانتهای کافه نشانت دهم
وقتی پرنده تنها پنج حرف الفباست
و پنجره
از دیوار پاسیو دورتر نمی رود
می توانم بنشینم
و آرام آرام
انگشت اشاره ام را ببُرم
آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست
و دریای شهرمان چنان خسته است
که عنکبوت بر موجهایش تار می بندد
کاش کسی
این مارها را عصا کند
و کاش
آنکه استخوانهایم را می لیسید
شعرهایم را از بر نبود
زنبورها را مجبور کرده ایم
از گلهای سمی عسل بیاورند
و گنجشکی که سالها بر سیم برق نشسته
از شاخه درخت می ترسد
با من بگو
چگونه بخندم
وقتی که دور لبهایم را مین گذاری کرده اند
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم
این بار پیامبری بفرست
که تنها گوش کند...
گوشت گران شده
برنج گران
چای گران
دستم از خالی جیبم بیرون نمی آید
زنی با کاسه ای در دست رد می شود
ادای مردی پولدار را در می آورم
و می روم
اگر در باز بود و باز پرنده
پس در پرنده است
و همچنین اگر
در بسته بود و بسته پرنده
پس باز در پرنده است
اما
دری که باز نباشد
دیگر نه در
که دیوار...
اما پرنده بسته اگر باشد
دیگر پرنده نیست
که مردار...
اگر لحظه ای بال خوابیده این پرنده
به پرواز هم نه
به خمیازه ای باز باشد
به هفت آسمان تو
یک ذره بر می خورد؟