هیهات

خرمشهر را چه کسی ازاد کرد

نمی دانم

ولی میدانم هیچکس نمی تواند تو را از قلب من ازاد کند

تا همیشه همین جایی

تو یک خردادی معمولی نیستی برای من

 

وقتی کلافگی غزل مشود

 

وقتی بلاتکلیفی و غمگین
می ترسی از دنیای اطرافت
از شوفرای خط آزادی
از مردن بابای علافت
از پیک های تلخ و بی مزه
از دوست های مست و حرافت
بدشانسی و بدبختی و انگار
از بچگی بستن پی نافت
از زندگی چیزی نفهمیدی
رودست خوردی از دل صافت
هر شب فقط کابوس می بینی
لعنت به این کابوس شفافت
کابوس ها روزات و شب کردن
کابوس ها ر ی د ن تو اهدافت
من آخرش از ترس می میرم
اوستا کریم آی توی انصافت

فرق میکند

گاهی یه سری جاها رو دیگه نمیشه رفت.

مثلا با کسی خاطره داری

تو یه وبلاگ قدیمی دیگه نمیشه نوشت چون همش خاطره داری

شعر های قدیمی رو نمیشه خوند چون برای کسی خوندیش و نمیخوای یادت بیاد

باید تلاش کنی فرق کنه

ممکنه جواب نده که نمیده ولی بازم تلاشت رو باید بکنی باید فرق بکنه روزات بدتر و بهترش گاهی اصلا مهم نیست

بی پدری

وقتی به ادم بیش از حد فشار می آید، منتظر تلنگری است تا دچار پرو پاشی شود.

برای من ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه شب دوشنبه ، شروع اتفاقاتی بود که می خواست همه چیز را دگرگون کند. سیگارم که تمام شد اواسط برنامه نود بود و مجبور شدم برای برداشتن سیگار از توی داشبور ماشین به پارکینگ بروم.سوییچ ماشین را توی جیبم گذاشتم و از خانه بیرون امدم،وقتی سیگار را از داشبور برداشتم،تازه ان موقع بود که فهمیدم کلید واحد را توی خانه جا گذاشتم.تلاشم برای باز کردن درب با کارت ویزیت نتیجه نداد.موبایل را هم با خودم نیاورده بودم.یک شلوارک بالای زانو و یک عرق گیر رنگ و رو رفته قرمز تنم بود با صندل لاانگشتی  کهنه ای که برای پاهایم گشاد بود.یک هفته ای میشد که اسانسور خراب بود یک قطعه ای شکسته و "توی این بازار نابسامان گیر نمی اید، میشود چینی اش را گرفت یا دسته دوم پیدا کرد اما با اسانسور یک دوازده طبقه نمیشود شوخی کرد و خطر دارد" این تقریبا عین جمله "شاهجویی" مسئول خدمات اسانسور بود . روی لباس کار اسمش حک شده بود . هر بار یک ادم جدید می اید و یک اسم جدید.              رفت و برگشت تا طبقه هفتم نفسم را به شماره انداخت.توی ماشین نشستم و چشم هایم را بستم.نفسم که چاق شد دوباره برگشتم بالا با جعبه ابزار ماشین و باز هم ناکامی.پیچ دستگیره کهنه بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن کاملا خورده شد.از توی خانه صدای فردوسی پور می آمد انگار داشت روی یک صحنه گل افساید با کارشناس داوری بحث میکرد. سعی کردم از روی صدا ها تشخیص بدهم حق با کیست.البته همیشه حق با عادل است. عادل از ان دست ادم هایی است که هیچوقت نمی شود او را به جانب داری متهم کرد.افساید هم از آن خطاهایی ست که توضیحش برای ادم های غیر فوتبالی سخت است حتی وقتی فیلم لحظه خطا را چند بار عقب و جلو میبرند باز هم پیش میاید که کارشناس میگوید تشخیصش برای بنده کمی سخت است.لحظه ای که پاس به مهاجم هدف ارسال میشود او نباید از اخرین بازیکن تیم مقابل جلوتر باشد یا یک چیزی توی همین مایه ها این توضیح من برای افساید هیچوقت زهرا را قانع نکرد،زهرا اعتقاد دارد اگر کار مهاجم گل زدن است چطوری گل زدنش خیلی مهم نیست و این قانون مسخره فقط کار مهاجم را سخت میکند و دفاع ها تنبل تر میشوند.حالا توضیح این معقوله واقعا برای کسی که با شرت ورزشی عکس ندارد که هیچ حتی یک بار هم پایش به توپ فوتبال نخورده کار تقریبا غیر ممکنیست.صدای عادل که می گوید "اجازه بدین من قانع نشم" که می آید خنده ام میگیرد یاد این می افتم که این تکه کلام رسول شده است. چه با لودگی چه وقتی جدی می شود هم انرا استفاده میکند.  رسول و سمیرا ، واحد اخردر طبقه اخر با پنجره ای رو به کوچه.تنها زوجی که گاهی با هم شامی میخوریم و در پارک قدم میزنیم،فوتبال های ایرانی و خارجی میبینیم،بحث های سبک و سنگین اجتماعی و سیاسی میکنیم و تا میشود کمی خوش می گذرانیم.سمیرا پا به ماه است ،چند هفته پیش به خانه پدری اش در کیاکلا رفته. رسول مانده خانه و این چند وقت،اخر هفته ها گاهی می رود خانه پدرزنش تا سمیرا را ببیند.با خودم فکر میکنم اگر تا طبقه دوازدهم بروم و نباشد چه ؟ ترجیح میدهم بروم پایین و زنگ خانه را بزنم  پله ها را چند تا یکی می دوم.پاگرد طبقه سوم بند صندل پاره میشود و با سر به دیوار روبرو میخورم صدای زنگ توی گوشم می پیچد.گردنم تیر میکشد.به پیشانی ام دست میکشم رد خون روی دستم حالم را بد میکند.ارام و لنگ لنگان با یک لنگه صندل توی دستم میرسم توی کوچه مهتابی آشپزخانه روشن است این عادت همیشگی شان است وقتی خانه نیستند اما وقتی هم هستند بیشتر وقت ها مهتابی اشپزخانه روشن است.نا امیدانه زنگ واحد را میزنم.چند ثانیه که میگذرد باز هم زنگ را فشار میدهم.انگار کسی ایفون را بر میدارد خون میدود زیر پوستم لبخند می اید روی لبم.صدای خواب الودی را از ان سوی گوشی میشنوم.

_کیه

_رسول جان شرمنده

_رسول کیه داداش اشتباه گرفتی...یه نگاه به ساعت بنداز ملت این موقع شب میخوابن ها...

صدای رسول نیست از روی رد خونی که از انگشتم جا مانده بر زنگ متوجه میشوم اشتباه گرفتم.زنگ اقای کلاتی را زده ام.کارمند بانک صادرات است و تازگی ها هم گویا به معاونت بخش ارزی شعبه ارتقا شغلی گرفته...همینطور که گوشی را میگذارد میگوید" ملت گاون خداشاهده گاو...مرتیکه ی..."صدا قطع میشود.

زنگ واحد رسول را میزنم .چند بار دیگر هم در فواصل زمانی نا مشخص میزنم.کسی بر نمیدارد.سرم تیر میکشد.خون روی سرم گویا بند امده و انگار یک پارگی پوست جزئی بیشتر نبوده.تا سر کوچه میروم بعد یادم می اید که کلید ندارم و اگر در بسته شود اوضاع بدتر خواهد شد.به سمت درب ورودی برمیگردم بسته شده است.هفته پیش خودم پیگیر مدیر ساختمان شدم که برای باز نماندن درب و جلوگیری از سرقت های سابقه دار قبلی از انباری های طبقه زیر همکف و دیش های پشت بام،جک نصب کند.

کلید ماشین را توی دستم فشار میدهم و بعد به این فکر میکنم که هیچ وقت تا حالا از اینکه ریموت درب پارکینگ جایی را داشته ام اینقدر خوشحال نبودم. انگار پیروزی بزرگی به دست اورده باشم دستم را به کمرم میزنم و کلید بالا سمت راست را فشار میدهم صدای غرش موتور تا سر کوچه به گوش میرسد بس که اطرافم سوت و کور است.ظفرمندانه دستم را به کمرم میزنم و ارام به سمت در پارکینگ میروم سرم تیر میکشد و گردنم درد میکند.صندل پاره را گوشه ای می اندازم و لنگه دیگرش را هم در می اورم و پرت میکنم کنار ان یکی.به فکرم میرسد که قفل درب را بشکنم اما قطعا این موقع شب صورت خوشی ندارد.برمیگردم بالا و بی رمق و کلافه جعبه ابزار را پایین می آورم...جعبه ی ابزارها را  توی صندوق عقب جا میدهم چشمم به لباس کارهایی می افتد که مچاله شده اند کنج صندوق و کفش کار خنده دارم که قرار بود اول ماه،بعد از اتمام کار اقای "میران" پرتش کنم گوشه سطل آشغال سر کوچه...که...نشد.لباس کار سرهمی صورمه ای ام را می پوشم و روپوش قهوه ای عاریه ای که رسول از شرکتشان اورده را هم روی ان تن میکنم تا سرما از زیر پوستم بیرون بیاید.کفش را که پا میکنم یاد مکالمه ام با زهرا می افتم."زشته به خدا با این تیپ میری خونه مردم.یکم کلاس بزار برای خودت نا سلامتی تو دکوراتوری،مهندس معماری.حالا نمیخواد بری کفش کار گرون بخری یه چیز ارزون ولی نو پا کن این طوری شبیه کارتن جمع کن ها میشی.به خدا من موندم تو با این تیپ و سر و وضع چطوری کار میگیری اصلا."

مکالمه تنیسی ان روزمان منجر به قهر دو روزه شد.لباس ها را انداختم توی صندوق تا یک جایی از شرشان خلاص بشوم...که...نشد.باید به زهرا زنگ میزدم و میگفتم که همین ها اگر الان نبود من با چه سر و قیافه ای مجبور بودم تا صبح توی پارکینگ ول بگردم یا ...

کاظم ،سوپری سر محل معمولا تا 2 باز است...اکثر اوقات که کلید را جا میگذارم، میسپارم به زهرا که بگذارد پیش کاظم،البته اگرمی خواست جایی برود و تا برگشتن من نمی اید.شاید قبل از اینکه برود کلید ها را گذاشته باشد پیش کاظم. راه می افتم تا سر محله،خسته و نا امید و البته زخمی و سرشکسته. این ها را با خودم تکرار میکنم و توی دلم به زهرا بد و بی راه می گویم. 10  روزی میشود که رفته خانه ی پدرش و اعتصاب کرده.جرات نکرده بگوید دعوایمان شده و به قهر امده، برای همین بهانه اورده که "حسام پروژه شهرستان گرفته میترسم خونه تنها باشم". این را از زبان مادر زهرا می شنوم . زنگ زده بودم که برای نهار بروم انجا که فهمیدم چند روزی میشود که رفته ام شهرستان برای کار و خانه نیستم و احتمالا قرار نیست تا دو هفته ی دیگر برگردم شاید هم بیشتر. مواظب خودم باشم و از هر جایی غذا نخرم که مسموم نشوم.زنگ زده بودم که بروم آنجا و از کارهای زهرا پیش مادرش گله کنم که انقدر قربان صدقه ام رفت ،  پشیمان شدم.

توی زندگی زیاد پیش می آید که ادم پشیمان بشود.این یکی از انجاهاست که زبان بند می اید و پشیمانی از سرو کول ادم بالا میرود.به خودم که میایم روبروی مغازه کاظم ایستاده ام یک تکه کارتن به شیشه چشبیده و با خط بچگانه ای رویش نوشته شده "به علت فوت پدر عزیزم چند روزی تعطیل هستم، ببخشید".ادم چرا باید بابت فوت پدرعزیزش از کسی عذرخواهی کند مگر پدر ادم چند بار میمیرد؟ اصلا به جهنم که چند روزی مغازه بسته است و مردم باید چند تا محله انطرف تر بروند تا از سوپری انجا جنس های تخفیف دار بخرند.اصلا از همین سوپری "اولدوز" سر چهار راه جنس های بدون تخفیف بخرند اسمان که به زمین نمی اید.بابای ادم که میمیرد اصلا چه فرقی میکند که بقیه روزهای خدا چطور میگذرد.

مادر ادم که میمیرد چطور؟نمی دانم، این یکی را هنوز تجربه نکردم اما گویا ادم فقط بعدش باید سر بگذارد به بیابان و انقدر پیاده گز کند تا جان از هفت بندش بیرون بزند.سرم تیر میکشد گردنم زوق زوق میکند.با خودم قرار می گذرام که فردا اول وقت یک بنر برای کاظم جلوی مغازه اش بزنم.بارها سیگار مجانی تعارفم کرده.اب میوه هایی که دو سه روز به تاریخشان مانده بود را همینطوری میداد که ببرم خانه،برنج خوش پخت و به قیمت که برایش می امد زنگ میزد.روی پله ی مغازه نشستم و به نوشته بنر فکر کردم."جناب اقای کاظم...کاظم چی؟فامیلیش چیه؟چرا سعی نکردم توی این چند سال فامیلش را بپرسم؟احتمالا باید رسول بداند ولی چرا من نباید بدانم ؟اصلا مگر قرار است تمام بنرهای ترحیم رسمی باشد میشود نوشت "کاظم جان درگذشت ناگهانی پدرت را تسلیت می گویم" اما اصلا معلوم نیست که مردن پدرش ناگهانی باشد شاید سال هاست که با بیماری می جنگد شاید پدرش جانباز جنگ بوده شاید هم سال ها خانه نشین بوده.اما هیچ فرقی نمیکند پدر ادم اگر تمام عمرش را هم مریض بوده و در حال جان دادن مرگش ناگهان ادم را پیر میکند اصلا مرگ پدر ها همیشه ناگهانی است.یعنی درست وقتی میمیرند که ادم فکرش را نمیکند همیشه همینطور بوده همیشه.

بالاخره یک چیزی پیدا میکنم و مینویسم.این کار ها که برای ادم پدر نمی شود.هیچ تسلیتی غم بی پدری را کم نمی کند.بر میگردم پشت در واحد هنوز صدای فردوسی پور می اید.بحث انتخاب های مربی تیم ملی است و دعوت نکردن از چند بازیکن که جنجال شده خبرش را دیروز توی یک سایتی زده بود.سعی میکنم خبرهای ورزشی را اول صبح بخوانم بعد خبرهای سیاسی بعد اقتصادی خبرهای حادثه ای خاص هم رخ داده باشد یک نگاهی می اندازم تا اگر قرار است استوری تسلیت یا بی کفایتی مسئولی را بگذارم از قافله عقب نمانم.اما خبرهای فوتبالی به همه خبرها ارجعیت دارد.نمی فهمم چرا زن ها عموما با فوتبال میانه خوبی ندارند سعی کردم زهرا را با نود و اصطلاحات فوتبالی و حواشی جذاب فوتبالیست ها به راه بیاورم اما خوب گاهی که از خستگی توان بیدار ماندن ندارد بد و بیراهی نثار فردوسی پور و فوتبال و نود میکند و میرود توی اتاق که بخوابد.همیشه فکر میکنم چون فوتبال عین زندگی است ادم دلش میخواهد ارزوهایش را توی مستطیل سبز دنبال کند.یک جور صداقتی دارد که انگار زن ها از ان خوششان نمی اید.زن ها عموما از چیزهای خوب فراری اند.و مرد ها عاشق چیزهایی میشوند که ندارند مثل صداقت مثل زن ها مثل پول.

مینشینم پشت در واحد و بحث را گوش میدهم چراغ راهرو بعد از سی ثانیه خاموش میشود و بعد با حرکت دست من دوباره روشن میشود.بحث که نیمه کاره تمام میشود عادل بابت وقت اضافه ای که پخش به انها داده تشکر میکند صدای تیتراژ می اید و بعد صدای شروع اگهی های بازرگانی.یادم می افتد که غذا را گذاشته بودم توی ماکروفر تا گرم شود بعد احساس ضعف شدیدی میکنم.می نشینم توی ماشین و به ماشین اقای کلاتی زل میزنم.یک هیوندا توسان قرمز نیو فیس.هنوز دو هفته نیست که پست جدید را گرفته اما پژو پارس مدل نودش را داد و این عروسک را گرفت.سعی میکنم بخوابم.صندلی ماشین را پایین میدهم و چشم هایم را میبندم بعد یادم می اید که پیشانی ام هنوز خونی است.شیر اب مشا طبقه منفی سه پارکینگ است.روبروی انباری واحد خودم.

سرم را میشورم و به سراغ انباری میروم.دربش را که باز میکنم از میزان بی نظمی خنده ام میگیرد.یک مشت وسیله بی مصرف که هربار فقط پرتشان کردم اینجا تا یک روز سر فرصت تفکیکشان کنم و بلااستفاده ها را دور بریزم.در واقع هیچکدامشان بدرد نمی خورد.یک مشت کتاب قدیمی چند تا کیف و کفش رنگ و رو رفته توپ والیبال پاره نردبام رسول دیش تاب برداشته خرده ریز های شکسته و بی خود.یک مشت وسیله که حتی نمی شود خاطره ای را با انها به یاد اورد.چشمم به ساک ورزشی می افتد که پارسال برای رفتن به باشگاه بدن سازی با رسول رفتیم وخریدیم و کلا یک ماه باشگاه رفتیم و بعدش هیچ.از لای خرت و پرت ها درش می اورم و شروع میکنم به وارسی جیب ها. وقتی میخواستیم باشگاه برویم توی جیب هایش پول میگذاشتم تا مجبور نباشم کیف پولم را ببرم.همان هفته اول کیف پول رسول را با موبایلش دزدیدند و تا روز اخر هم پیدا نشد .دو تا پنج هزار تومنی توی جیب کوچک کنار دسته ها مچاله شده بود.انگار نم کشیده بود.فکر اینکه میتوانم یک فلافل دو نون بخورم با یک نوشابه تگری دلم را چنگ می انداخت.

معمولا فلافلی های نزدیک پارک تا دیر وقت می ماندند.قطعا اگر حق انتخاب داشتم "رجب سس دست" بهترینش بود.البته من رسول برای اینکه رفاقتی با رجب پیدا کرده بودیم گاهی پیش خودمان هم که میخواستیم اسمش را بگوییم از "رجب سس دست" چیز بهتری به ذهنمان نمیرسید.همیشه خدا در حال صافکاری و نقاشی ماشین بود.ماشین یا قر بود یا بتونه یک بار نشد ماشینش را ببینیم و رنگ کامل روی ماشین دست نخورده و سالم باشد.بچه های محل دست میگرفتند و خودش هم با خنده ماجرای اخرین تصادفش را تعریف میکرد.قطعا رجب این موقع باز نبود.او معمولا به دوازه شب نرسیده نان تمام میکند و سمبوسه ها را هم که میفروخت کرکره را پایین میکشد.فلافلی شدنش هم داستان قشنگی داشت.یک بار رفته بود اهواز برای گردش نزدیک اهواز چپ میکند.ماشین را میبرد همان اهواز که هم بیمه اش را بگیرد و هم گشت گذاری در شهر بکند.مجبور میشود یک ماهی انجا باشد.چند روز اول که میرفته پیش صافکار به سرش میزند کاری پیدا کند تا خرج روزانه اش در بیاید.فلافلی روبروی گاراژ دنبال شاگرد میگشته و او داستانش را تعریف میکند و یک ماه شاگردی اش میشود 3 سال.زن میگیرد و پابند میشود.پدر زنش که میمیرد زنش یک پا در کفش میکند که "دلم پرپر میزند توی شهر بس که همه جا بوی اقام و میده".اصلا پدر ادم که می میرد ادم همه جا بویش را حس میکند.من عاشق بوی عرق تن پدرم بودم بچه تر که بودم سرم را میکردم زیرعرق گیرش و دل سیر بویش میکردم کلی ذوق داشتم که پدر من با بقیه فرق دارد و بوی ترشی و ماسیده ای میدهد که خوش بو ترین بوی دنیاست بزرگ تر که شدم توی اینه فقط پدرم را میدیدم بس که همه چیزمان شبیه هم بود.مادرم می گوید بچه های اول همیشه شباهتشان به پدرشان بیشتر است مخصوصا اگر پسر باشند.عرق گیرم را که بو میکردم بوی پدر میداد.خیلی طول نکشید که بفهمم بوی عرق تن ادم چیزی جز بوی خستگی و دلزگی از زندگی نیست.

چراغ نئونی مغازه رجب روشن بود ومهتابی پشت تابلو کوچک"فلافلی دایی رجب" هی خاموش و روشن میشد.یک روز رسول به رجب گفت "دایی چرا اسمش و گذاشتی دائی رجب چرا نگذاشتی عمو رجب".خندید و گفت" ما 10 تا بچه بودیم 8 تا خواهر دو تا برادر.من بچه یکی مونده به اخر بودم.بس که بچه های خواهرم من و دائی صدا میزدن بچه های برادرم هم من و دائی صدا میکردن اونقدر این دائی رجب گفتنا زیاد شده بود که خواهرام هم من و دائی رجب صدا میزدن.مادرم میگفت ادم وقتی بهش میگن دائی حجب و حیاش زیاد تر میشه .اخه عمو ها حس برادری رو زن مردم ندارن.عمو ها میتونن بابای ادم باشن اما دائی ها نمی تونن".رسول رفت تو لک بعد نگام کرد و گفت اقام که شهید شد مادرم زن عموم شد.بعد اشک تو چشماش حلقه زد و سرش وانداخت پایین.

اخرای پارک یه چرخی بساط داره که به فصلسش یا لبو میفروشه یا باقالی پخته یا تخمه داغ میاره یا بلال رو ذغال میچرخونه.صداش میزنن "جعفر جنی" یک اورکت سبز چریکی تنشه تابستون و زمستون.یه شلوار شیش جیب پلنگی پا میکنه با کفش های کتونی سفید ساق بلند.ریش و موهاش بلند و نا مرتبه یه رنگ جو گندمی قشنگی داره بعضی وقتا موهاش و میبنده. نمی دونم چرا تیپش و دوست دارم.اصلا همه چیز این بشر به نظرم جالبه.روزا بساط نمیکنه.فقط سیگار وینستون عقابی میکشه.تو این دوره زمون که گدا ها هم دستگاه پز سیار دارن این فقط پول نقد میگیره.اصلا تلفن نداره.هر وقت که کسی پای بساطش نیست میشینه زیر نور چراغ پشت سرش و کتاب میخونه.اوایل که اومده بود فکر میکردم ساقی مواده چند باری زنگ زدم که این بابا مشکوکه تو این پارک زن و بچه مردم میرن و میان چه وضعشه. این قضیه رو هم هربار با یه اسم و فامیلی ناشناس میگفتم مثلا اسم خدماتی های اسانسور و یا اسم اگهی های ترحیم روی تیر چراغ برق. هر دفعه که سر زده ریختن سر بساطش هیچی گیر نیاوردن.بعد فکر کردم شاید ماموری چیزی باشه از اون اولش از من خوشش نمی اومد انگار فهمیده بود من بودم که زنگ میزدم به پلیس.هر بار که با رسول میرفتیم پای بساطش به من محل نمی داد اما رسول و تحویل میگرفت.چند باری هم رسول براش کتاب خریده بود.فکر کردم بهترین موقع ست که باهاش دم خور بشم از تو داشبورد ماشین اخرین کتابی که داشتم میخوندم و در اوردم و از ماشین پیاده شدم رفتم سمتش سرش و بلند کرد و من و با اون تیپ قیافه که دید پوزخند زد.بی مقدمه گفتم اگر بهت بگم چی شده پاره میشی از خنده.تعجب کرد تا حالا اینجوری باهاش حرف نزده بودم.سرش و بلند کرد و گفت "حالا بگو شاید پاره نشدم".بعد خنده دویید رو لباش.دستم و دراز کردم و کتاب گرفتم سمتش...جلد کتاب و که دید گفت خودت خوندیش؟ گفتم نه کاملا.کتاب و گرفت تو دستش و گفت وقتی نیچه گریست...مگه نیچه هم گریه میکرده بعد کتاب و گرفت سمتم و گفت خوندمش بدک نیست بخون بعد بده به یکی دیگه...نگفتی چی شده...

ماجرا رو سیر تا پیاز براش تعریف کردم.تموم که شد گفت : مربی تیم ملی نگفت برای چی سید و دعوت نکرده؟ نگاش کردم و گفتم یادم نیست...چمیدونم مرتیکه چی تو سرشه...یه چیزی بگم...من چند بار زنگ زدم 110 گفتم تو احتمالا ساقی باشی...

نمی دونم چرا این و بهش گفتم.ولی مطمئنم اگر بخوای با کسی دوست بشی باید بدونه با کی طرفه.باید باهاش روراست باشی باید بهش اجازه بدی اگر کار اشتباهی کردی بیاد و بزنه زیر گوشت.اینجوری تکلیفت با خودت روشن میشه.اگر باهات رفیق شد که باید براش جبران کنی و بهش بفهمونی که اشتباه کردی اگرم رفیق نشد که حد اقل پیش خودت شرمنده نیستی که مخفی کاری کردی.

بلند شد و رفت پای چرخک باد بزنش و برداشت و چند بار روی ذغال ها باد زد سرخی ذغال ها که بیرون زد از توی سطل کنار چرخک یه بلال در آورد و پوست کند و گذاشت رو ذغال ها.بعد بر گشت و گفت مرض داری دیگه...مرض.هممون داریم ها.فقط تو نیستی.یه پیرمرده سر ساعت هفت میاد پای چرخک میگه سیگار داری ؟ میگم نه پدر جان بعد میگه پس یه نخ از سیگارای خودت بده بکشیم.یه سیگار میکشه میره.

یه پیر زنه هم هست شب جمعه به شب جمعه میاد 1000 تومن میده بهم میگه میشه بلال خیرات کنی میگم مادر بلال دونه ای دو تومنه میگه من همینقدر دارم.میزار رو چرخ و میره.

از روی ذغال ها بلال نیمه سوخته را توی ظرف چرک مرد اب نمک روی گاری میکند و بعد سمت من دراز میکند و می گوید "بزن"

با لب خند می گویم دست درد نکنه سیرم دستش را جلوتر می اورد و میگوید از غار و غور شیکمت معلومه ،بزن سرد میشه از دهن می افته"

حس میکنم رفیق شدیم.بلال را از دستش میگیرم و اولین گاز را که میزنم اب نمک شره میکند روی لباسم.سرم را پایین می اندازم میگویم داستان تو چیه؟تو چه مرضی داری؟سرم را بالا می اورم که لبخند دنباله ی حرف را ببیند که بهش بر نخورد.

با دست مدرسه ی روبرو پارک را نشان میدهد.نمی فهمم با سر حالیش میکنم که توضیح بیشتری میخواهم.

""چهار سال پیش راه افتادم برم اروپا.طلاهای زنم و فروختم رفتم تا یونان.بقیه پول و دادم به یه بابایی که من و قاچاقی ببره المان.تو مرز بوسنی گرفتنم فرستادن صربستان.هیچی نداشتم.نه پاسپورت نه مدارک نه پول.روز اول تو کمپ بلگراد دعوام شد یارو هل دادم سرش خورد به یه کنجی رفت تو کما.کردنم تو زندان تا به خودم اومدم دیدم یک سال و نیمه هیشکی ازم خبر نداره.بالاخره یارو رضایت داد اومدم بیرون تا پول جور کنم بیام ایران شد دوسال.رفتم در خونه مون دیدم زنم از اون محل رفته هیچ کسم خبر نداره.دلم برای بچه م لک زده بود.برای زنم بیشتر.چند وقتی طول کشید تا پیداش کنم.طلاق غیابی گرفته بود.خونه ای رو که به نامش کرده بودم فروخته بود مغازه زده بود.وقتی رفتم در مغازه ش گفت رفتی عشق وحالت و کردی حالا برگشتی؟برو همون جا که بودی...صبح به صبح بچه رو میاره میزاره مدرسه منم اینجا بساط میکنم صبح زود که میاد بچه رو ببینم."

برگشت و به قیافه بهت زده ی من که دندون هام روی بلال خشکشون زده بود نگاه کرد.خندید و گفت چطوره ؟ بدرد سریال میخوره؟اصلا ولش کن بزار یه چیز دیگه بگم 6 سال پیش بدهی بالا اوردم و رفتم زندان بابام خونه رو وثیقه گذاشت که در بیام منم از دست طلبکارا فرار کردم اومدم تهران.دادگاه هم خونه رو مصادره کرد اقام سکته کرد و مرد مادرم با خواهر کوچیکم اواره شدن و اصلا دلشون نمیخواد ریخت من و ببینن...نه اصلا ولش کن این و گوش کن سال 67 به جرم همکاری با مجاهدین خلق دستگیرم کردن حکم اعدام بهم دادن بعد دلشون برام سوخت اعدام و کردن حبس ابد 20 سال که گذشت عفو خوردم و اومدم بیرون..."

پریدم وسط حرفش و گفتم باشه اقا باشه غلط کردم یه کلمه می گفتی به تو چه...این هم صغرا کبری کردن نداشت که...

دوباره دست کرد از توی سطل کنار چرخک بلال برداشت و پوست کند و گذاشت روی ذغال هایی که رویشان خاکستری نشته بود باد بزن را برداشت و ذغال ها را حسابی سرخ کرد.بعد برگشت سمت من و گفت هر کی یه داستانی داره.هر ادمی یه بابا و یه ننه و یه زندگی ای داشته و داره .شاید خواهر و برادر نداشته باشه اما پدر، مادر و حتما داره یا داشته.

دهنم که از بلال ها خالی شد گفتم جعفر اگر برا من داری میزنی من خدایی نمی تونم دیگه بخورم.لبخند زد و گفت بالاخره قسمت یکی میشه نگران نباش خورده میشه.بلند شدم و دو تا پنج هزار تومنی ها رو گذاشتم رو چرخک و گفتم من میرم یه چرتی تو ماشین بزنم فردا هزار تا بدبختی ریز ودرشت دارم.دستم و گرفت و اروم گفت پول و بزار جیبت.توی کلامش هم محبت بود هم تهدید هم خشم.بدون اینکه حرفی بزنم و حتی تشکری بکنم پول رو توی جیبم گذاشتم و سمت ماشین رفتم صندلی سمت شاگرد را خواباندم و دراز کشیدم.

مادر زهرا توی درگاهی در ایستاده بود که زهرا از پشت سرش سلام کرد.لبخند زدم و گفتم یارو کار و عقب انداخته منم شبونه راه افتادم اومدم...لبخند مصنوعی روی صورتش از غافلگیری این موقع صبح امدن حکایت میکرد.با پوزخنده گفت لااقل لباسات و عوض میکردی.

تقریبا ده دقیقه ای کف پذیرایی ولو شده بود و از ماجرای شب قبل قهقه میزد.بعد گفت حقته.به شوخی گفتم نود تکرار نداره ولی دانلود میکنم میبینم.بعد دسته کلید ها را برداشتم و موقع رفتن از کنار جا کفشی به لباس کارم اشاره کردم وگفتم " اینا رو بشور میخوام بدم نظافت چیه که اخر هفته میاد شاید به دردش بخوره".لبخند زد و سر تکان داد.به رسول زنگ زدم و ماجرا را برایش گفتم کمی پشت تلفن لودگی کرد و یکدفعه صدایش جدی شد."حسام یه چیز میگم نه نگو سر ظهر بیا دفتر خونه ی 11 سر نبش خیابون گهری شناسنامه ات رو هم بیار بهت زنگ میزنم ساعت دقیقش و میگم".با همان لحن سرخوشانه همیشگی گفتم "شیطون شدی نکنه میخوای سمیرا رو طلاق بدی".وقتی بعد از سکوت سرد چند ثانیه ای گفت" اره دقیقا می خوام همین کار و کنم" انقدر جدی بود که هیچ حرف دیگری بین مان رد و بدل نشد.به زهرا زنگ زدم که ماجرا را بگویم زهرا خبر داشت.سمیرا رفته بود که طلاق بگیرد.رسول سه ماهی میشد که بیکار بود و قسط هایش عقب افتاده بود سمیرا تاب نیاورده بود و...زهرا گوشی را که قطع کرد مرد با خودکار توی دستش و چشم های زل زده به من منتظر بود بعد با حالتی مستعصل پرسید بالاخره چی بنویسم...سرم را به سمت خیابان برگرداندم و گفتم اسمش کاظمه و باباش مرده هر چی فکر میکنی بهتره همون و بنویس.

 

 

تکه های از توییت هام

هیچ فضایی ترسناک تر از تخیل ادم وجود نداره.

جایی که ما با رویاهامون تنها میشیم و کلاف ها رو باهم گره میزنیم.

از این هزار توی مدام هرگز بیرون نمیایم تا بمیریم و تمام گره ها باز بشن و روحمون ازاد بشه.

خوبی مرگ شاید فقط همین باشه که ازاد میشیم از قید و بند ها.

یک عدد بیش نیستی

34

اتحادیه ابلهان اثر جان کندی تول

من نمیخوام نیمه‌ی پر لیوان رو ببینم. خوش بینی باعث میشه حالت تهوع بگیرم و منحرفانست.

انسان بعد از هبوط این دنیا فقط لیاقت بدبختی رو داره.

نان و شراب اثر اینیاتسیو سیلونه

پدرم الکلی بود و در سن چهل سالگی مرد. چند هفته قبل از مرگش، یک شب مرا به نزد خود خواند و تاریخچه‌ی زندگی خود را برای من حکایت کرد، یعنی تاریخچه‌ی شکستش را. ابتدا از مرگ پدرش، یعنی پدربزرگم با من شروع به صحبت کرد. پدرش به او چنین گفته بود: “من فقیر و ناکام می‌میرم، ولی همه‌ی امیدم به تو است، شاید تو بتوانی آنچه را که زندگی به من نداده است، از او بگیری!” پدر من نیز وقتی حس کرد که اجلش فرا رسیده است به من گفت که حرفی به جز تکرار آنچه پدرش به او گفته بوده است، ندارد: “من نیز ای فرزند عزیزم، اینک فقیر و ناکام می‌میرم. امیدم به تو است و آرزومندم بتوانی آنچه را که زندگی به من نداده است، تو از او بگیری! “بنابراین آرزوها هم مثل بدهی‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند. من اکنون سی و پنج سال دارم، و می‌بینم در همان نقطه‌ای هستم که پدر و پدربزرگم بودند. من نیز آدمی هستم شکست خورده و زنم پا به زا است. فقط همین حماقتم باقی هست که معتقد شوم، فرزندم خواهد توانست آنچه را که زندگی به من نداده است از او بگیرد. من می‌دانم که او نیز نخواهد توانست از این سرنوشت محتوم بگریزد، او نیز از گرسنگی خواهد مرد، یا از آن بدتر نوکر دولت خواهد شد!

بارون درخت نشین اثر ایتالو کالوینو

-چرا رنجم می‌دهی؟
-چون دوستت دارم.
آنگاه او خشمگین می‌شد.
-نه، دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را می‌خواهیم نه رنجش را.
-وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را می‌خواهیم: عشق را، حتی به قیمت رنج.
-پس، تو به عمد مرا رنج می‌دهی؟
-بله، برای این که از عشقت مطمئن بشوم.

جستارهایی در باب عشق اثر آلن دوباتن

چرا مرا دوست نداری؟ همان اندازه سوال غیرممکنی است (هرچند کمتر آزاردهنده است) که پرسیدن این که چرا دوستم داری؟ در هردو مورد، در چارچوب عشق، رودرروی اراده ضعیف قرار می‌گیریم، در مقابل این واقعیت که عشق، موهبتی است که به ما هدیه شده، موهبتی که هرگز نه می‌توانیم و نه لیاقتش را داریم که تشخیص‌اش بدهیم. در پرسش‌هایی از این دست، مجبوریم یا به سوی خودبینی کامل تمایل پیدا کینم یا از طرف دیگر، به حقارت مطلق: مگر چه کرده‌ام که مستحق عشق باشم؟ پرسشی که عاشق شریف و فروتن می‌پرسد؛ کار بدی نکردم. مگر چه کرده‌ام که از عشق محروم باشم؟

 

برشی از یک رمان

کتاب دوستانى هم هستند که از ترسِ اینکه گنجینه‌ى کتابشان را براى همیشه از دست بدهند، هرگز کتاب امانت نمى‌دهند. (یک ضرب المثل قدیمى عربى اندرز مى‌دهد که «کسى که کتاب امانت مى‌دهد، یک احمق است؛ اما کسى که کتاب را پس مى‌دهد، احمق‌تر است.») من به پیروى از توصیه‌ى هنرى میلر همیشه اهل امانت دادن کتاب بوده‌ام: «کتاب‌ها هم مثل پول دائما باید در گردش باشند. تا جایى که بشود، قرض بدهید و قرض بگیرید؛ هم کتاب را و هم پول را! مخصوصا کتاب را؛ کتاب‌ها به مراتب بیشتر از پول، چیزى براى عرضه کردن دارند. کتاب فقط یک دوست نیست، بلکه مى‌تواند دوستان بسیارى برایتان به ارمغان بیاورد. زمانى که با ذهن و روحتان صاحب کتابى هستید، ثروتمندید. اما وقتى آن را به شخص دیگرى بدهید، سه برابر ثروتمندید.»

 

از متن کتاب تولستوی و مبل بنفش اثر نینا سنکویچ

 

کتاب خوان

تو زندگى را به تنهايى تجربه ميكنى ،مى توانى هر چقدر دوست دارى به يك آدم ديگر نزديك شوى ، ولى هميشه بخشى از خودت و وجودت هست كه غير قابل ارتباط است ،تنها ميميرى ، تجربه مختص خودت است ،شايد چند تا تماشاگر داشته باشى كه دوستت داشته باشند ، ولى انزوايت از تولد تا مرگ رسوخ ناپذير است .

جز از کل

استیو تولتز

آلت قتل

سلاح سرد

چشاش

سلاح گرم 

صداش

زمستان

کم کم فقط باید بیام اینجا رو یه اب و جارو بکنم و برم توی خونه جدیده .

میدونی وقتی اعتماد از ادم صلب میشه واقعا ساختن دوباره رابطه سخت میشه.وقتی بلوگ فا یک دفعه منهدم شد.تمام حسو حال من و برای نوشتن از بین برد و ترس اینکه باز این اتفاق بی افته من و از این خونه سرد وساکت دور کرد.به قول یه نفر واقعا هنوز عصر حجر هایی هستن که وبلاگ مینویسن ؟وقتی این همه کانال و توییتر هست ؟اره من هنوز از نسل وبلاگی هام از نسل توییتری ها هم هستم حتی از نسل کانال دار ها ولی هر کجا مثل همونجا مینویسم باید رو فرم باشم شاید مسابقه اصلی یه روز شروع بشه اینجا رو نگه میدارم تا بدونم یه روزی از کجا شروع کردم اما حرف های جدی ام رو تو خونه جدیده مینویسم اینجا حکم خونه پدری داره واسم نگهش داشتم چون ارثیه روز های جوونیه چون یه روزی یک عالمه برام خاطره ساز بود ادم های خوبی اینجا گیر اوردم و لحظه های بسیار خوبی رو اینجا سپری کردم

ولی اگر شده گاهی سری بزن به جهنم

هوا هوای تازه

تا مدت ها فکر میکردم اینکه میگن هوای حصله ابریست یعنی چه...

بعد ها که برعکس خیلی ها میانه خوبی با هوای ابری و بارانی پیدا نکردم فهمیدم ...

هیچی دیگه ،همین هوای حوصله ابریست

ناجوان مردانه و مبتذل

طنز

من معمولا از طنز به خزعبل میرم .

یعنی اینطوریه که همه به من میگم برو تو خندوانه شرکت کن چون جواب های به موقع صریح و عموما خنده داری میگم ولی این طنز در گفتگو شکل میگیره حتی اینکه یک نفر خاطره خوب تعریف میکنه هم شامل طناز بودن نیست اصولا من فکر میکنم ادم طناز گاهی با لبخندش طنزی رو ایجاد میکنه که نمیتونی توصیفش کنی باورش حتی برای خودم هم سخته که من به هیچ عنوان نمیتونم متن طنز بنویسم تمام واژه خنده دارو تیکه ها و جک هام موقع نوشتن فراموش میشن ادم جدی عبوس وناراحتی میشم که اگر در اوج نوشتن باشم وکسی حواسم وپرت کنه وحشی میشم به نظرم نوشتن یه کار کاملا جدیه یه معقوله کاملا جدی و نباید باهاش شوخی کرد ولی این حرف کاملا مزخرفه چون ادم هایی هستند که کاملا جدی طنز مینویسن و هر وقت باهاشون حرف بزنی به هیچ عنوان طنز کلامی نمیبینی ازشون ولی به شدت طنز رو خوب پردازش میکنن.

من ادم خوش خنده ای هستم ولی اصلا حس شادمانی ندارم یعنی شادی رو بازی میکنم میتونستم بازیگر بزرگی بشم اگر اون روز بعد از امتحان کتبی هنرستان هنر یه نفر بهم میگفت امتحان عملی هم وجود داره و من شرایط رو میپرسدم تا روزی که رفتم اونجا مثل بز کنف نشم .فکر کن از بین چند هزار نفر توی یه رخ داد مهم رتبه تک رقمی بیاری بعد بری با نیش باز که بهت بگن بفرما تو قبول شدی برو بازیگر شو و تو مواجه میشی با مردی اخمو که میگه امتحان عملی بفرما تو و روبرو بشی با چند تا بازیگر حرفه ای که ازت بخوان اتد بزنی از یه بچه 14 ساله اتد زدن میخوای؟انصافانست؟نتیجه کاملا معلومه ...واقعا هربار به بازی اون روز فکر میکنم از عصبانیت فقط به خودم فحش میدم افتضاح افتضاح افتضاح ...امروز ...جالا ...حتی نویسنده ی جدی ای هم نشدم قایم شدم لای ترس های بی خود و ترس از عدم پذیرش داستان هایی که عموما قابل چاپ نیستن و در واقعا بی پرده نویسی من به همین خاطره که در مواجه با نویسنده های جدی بگم کارای من قابل چاپ نیست...زرشک...من بلدم شسته و رفته بنویسم اما این کار و نمیکنم ...از قصد هم نمیکنم...

من کار های زیادی بلدم من ادم متفاوتی هستم ...اما هیچ کجای زندگی به کارم نیومد در نهایت شدم یه ادم معمولی که از دور شبیه ادم های متفاوتم ...تنها ارزوم اینه در ادامه عوض بشم و در نهایت

در نهایت متفاوت بمیرم لا اقل

#طنز#تفاوت#بیماری#بازیگری#تنها#داستان#چاپ#هنر#حرفه_ای

اخرش که چه؟

این روزا مدام به کیفیت زندگیم فکر میکنم به اینکه در ادامه مسیر زندگیم ایا انجام دادن همه کلیشه ها لزوما به خوشبختی منجر میشه یا صرفا یه مسیر روتین برای طی شدن زندگیه .مثلا فرزند داشتن بعد از زندگی مشترک واقعا لازمه یا فقط برای بقا نسله یا امید به زندگی یا تعابیری از این دست.

به این فکر میکنم که قرار تمام سال های اینده همینطوری باشه که الان هست : کار غذا سفر فیلم کتاب نوشتن ...برای بقیه مسلمافرق داره برای عضی ها کمتر وبرای بعضی ها بیشتره ولی در کل هیجان زندگیم به طرز وحشتناکی کم شده و این روز به روز فکرم وفرسوده میکنه .

اینده زود می اد و ما غافلگیر میشیم شاید بعد از هیجانات جوانی تنها چیزی که هیجان رو به روح ادم هدیه میکنه مرگ باشه

گاهی اونقدر احساس ارامش وسرخوشی میکنم که دلم میخواد تو همون لحظه همه چیز تموم بشه .پیشتر ها نگران خیلی چیز ها و خیلی ادم ها بودم ولی رفته رفته فهمیدم همه ی اون ها برای رسیدن به ارامش تلاش میکنند و اینکه من براشون نگران باشم هیچ کمک واقعی بهشون نمیکنه اون ها لذت ها و عذاب های خودشون رو دارن و رفته رفته ما رو فراموش میکنن مایی که جزو حاشیه های زندگیشون هستیم .

الان که نشستم و دارم راحت حرف هام ومیریزم بیرون توی ذهنم یه سری داستان دارم و یه بی تفاوتی نسبت به همه چیز که اخرش چی؟این اخرش چی پدر ادم و در میاره اینکه نمیدونی چی جواب خودت بدی/سفر میری و برمیگردی با خودت میگی اخرش چی/غذا میخوری و سیر میشی ومیگی اخرش چی/لذت میبری و لبریز میشی و میری تو خلسه و با خودت میگی اخرش چی؟ اخرش چی ؟ اخرش چی؟

ما هیچ وقت به اخرش نمیرسیم ولی خوش به حال اون نسلی از بشر که به اخرش میرسن ما یه بخش بسیار ناچیزاز تاریخ هستیم که در بلاتکلیفی کامل نیست میشیم و بهتر که هیچ نسلی از ما به جایی نرسه فرض که اگر من فرزندی داشته باشم در ده نسل بعد نابغه بشود چه کسی از من نام خواهد برد چه کسی میداند پدر بزرگ خیلی از ادم های بزرگ دنیا چه کسانی بوده اند که بخواهند ده نسل قبلش را بدانند اصلا مگر ان موقع مهم خواهد بود ...

اخر شب و سیری شکم مغز را به هذیان گویی وا میدارد ...

از روزگار جوانی هیچوقت دلم نمیخواست شب ها بخوابم حس میکنم عمرم را تلف میکند ولی گاهی خواب ها لذت بخش هستند اگر امید بیدار نشدن پشتشان باشد ...

اخرش چه ؟بالاخره که یک روز این پلک ها باز نمیشوند

 

خوب ،بد ،متوسط

حدود ساعت ده از خواب بیدار میشوم البته این خودش نوعی اصطلاح است و همه میدانیم که وقتی میگوییم ده بیدار شدم یعنی از حدود ساعت 7 تا 8 در خلسه ی خواب و بیداری هستیم و از هشت به بعد فکر کارهایی که باید امروز یا فردا یا از اول هفته ی بعد انجام دهیم، فقط حس گناه دراز کشیدن را در ادم بوجود می اورد.با چشم های خواب الود لباس پوشیدن و ارایش کردن همسرم را نگاه میکنم که قبل از سر کار رفتن همه شان را با دقت و وسواس مثال زدنی انجام میدهد و من همیشه با یک حض وافری در خلسه ی خواب و بیداری نگاهش میکنم .لب هایم را میبوسد و میگوید ماشین و ببرم؟و من با صدایی خرناس مانند جواب مثبت میدهم .نمی دانم چرا ،ولی هربار که ماشین را نیاز داشته باشم بی اختیار شرح ما وقع میکنم که چرا نباید ماشین را ببرد کلمات را درست و شمرده ادا میکنم حتی اگر چشم هایم بسته باشم .

صدای زنگ کوک شده موبایل از ساعت 8 هر ربع ساعت یکبار به تعویق می افتد و من صفحه موبایل را نگاه میکنم چند تماس بی پاسخ چند پیامک تبلیغاتی و کاری و باز بی تفاوت پتو را روی سرم میکشم.

با یک حس انزجار از خود در محدوده ی ساعت ده بلند میشوم و سماور را اتش میکنم کمی شراب میریزم و لاجرعه سر میکشم البته عادت اخری را از وقتی پیدا کرده ام که دوستی میگفت شراب اول صبح برای لاغری خوب است و من چه چیزهایی را اول صبح تجربه نکردم که برای لاغری خوب است.نسکافه ی فوری را در حالت نیمه مستی سر میکشم و یک تکه بیسکوییت نیمه خیس که در دهانم بود را با بی میلی غورت میدهد و پیش خودم میگویم "تا ظهر دیگه ضعف نمیکنم".

گوشی را چک میکنم شماره های ناشناس را بلاک میکنم ،به شماره های اشنا بر حسب میزان نزدیکیشان پیامکی حاوی متن چی کار داری ،با لحن و کلام منحصر به شماره ی مورد نظر ارسال میکنم .جواب ها عموما یک چیزهایی توی مایه های" اون موقع کارت داشتم، الان یادم نمیاد" یا "بعدا میگم" یا "بگیر بخواب کار خاصی نداشتم"است .از شیر ظرف شویی لیوان اب را پر میکنم و یک نفس میخورم این را هم یکی که یادم نیست گفته برای لاغری خوب است .بعدش چند بار اب توی دهانم غرغره میکنم و توی همان سینک تف میکنم، اخم میکنم و به خودم میگویم خیلی کارت زشت بود ،کثافت ،اخه توی سینک ظرف شویی ؟بعد دست هایم را مثل همسرم به کمر میزنم و خودم را شماتت گونه سرزنش درونی میکنم .

اگر قرار باشد که بیرون بروم پس حتما ماشین بیرون منتظر است که بروم و به چند قراری رسیدگی کنم.البته پیش امده که قرار ها را با پای پیاده رفته ام گاهی همسر ادم دیرش میشود و شما مجبورید نوع دوستی و مهربانیتان را به رخ جهان بکشید و عاشق ترین همسر دنیا باشید خصوصا که شب قبلش کلی با همسرتان درد و دل کرده باشید و از دلتنگی هایتان گفته باشید، از دوری وکج خلقی های یک هفته این ماهش.

بیرون از خانه خبر خاصی نیست عموما یک جنگ گلادیاتوریست که با همکاران خودتان دارید برای جلب نظر کارفرما ها یا رئیس یا ارشدتان و این ادبیات خاصی را میطلب که گاهی از حوصله خارج است.روزهای خاص را هم باید جدا کرد مثلا وقتی دوستی را بعد از سال ها میبینید یا خبر فوت کسی که میشناسید را میشنوید یا اتفاق خاص سیاسی، اجتماعی می افتد و ان روز شما درگیر فکر های متفاوت و منحصر به ان روز میشوید .بیشتر درگیری های ذهنی در روزهای تکراری سال بوجود میاید، خاصه در بهار.

بهار اصلا مدلش اینطوری است که قاعدتا شما باید سرشار از انرژی باشید اما نیستید باید بمب روحیه باشید اما نیستید .واقعیتش نمیدانم در جاهای دیگر دنیا هم اینطور است یا نه. مثلا در جنوب کامبوج که اصلا نمیدانم کجاست یک صبح بهاری چطوری اغاز میشود و نهایت غروبش چه تصویری دارد .اما اینجا در شهری کویری که غالبا در بهار باد یکی از ارکان اصلی روزهای تکراریست و اسمان ابری و بی افتاب تابان هم کم ندارد تا اواخر اردیبهشت و بعدش دائم افتاب عالم تاب است وافتاب عالم تاب. اوج ناکامی ها وقتیست که هم باد می اید هم ابریست و هم ،نم باران بلاتکلیفی میزند. این موقع هاست که فقط یک فیلم درام حال ادم را خوب میکند ،البته خوب که نه ،متوسط.

بدترین حالت انسان متوسط است .یعنی بلاتکلیف .نه خوبی که لبخند بزنی و نه بدی که غمگین باشی و بغض آلود .یک حالت معلق در بی حالتی ،شاید واجب باشد که بگویم خاصه در بهار.متوسط که باشی هیچ چیز حالت را خوب نمیکند حتی فیلم های درام ،پوشال ذرت لوسی،تخمه پوس کنده کد22،v1،اینتر(این اخری را از بس خودم با ترازوی فروشگاه کشیدم مدل معرفی اش این طور یادم می اید)بیشتر دست آورد های ادبی در همین حالت متوسط ادبا بوجود امده مثال خاصی مد نظرم نیست یا به ذهنم خطور نمیکند ولی وقتی من تو حال متوسط هستم دلم میخواهد کاری بکنم که از این حال دربیایم .قطعا برای اون ها هم این اتفاق افتاده ولی تفاوت نوابغ و ادم های معمولی که جزو اشرف مخلوقات به حساب نمی ایند، همین است که اون ها در متوسط ترین حالت ها چیز هایی رو بوجود می اورند که معمولی ها در روز خوبشان فقط میتوانند حسرتش را با دقت بیشتری بخورند.

(لحنی خودمانی تر)

.

.

.

دمدمای ظهر میشه ،یا بیرونی که زنگ میزنی به همسرت و برنامه ش و برای ناهار جویا میشی و عموما با جمله ی "فعلا کار دارم باهات تماس میگیرم مواجه میشی"اگر سیگاری باشی میری یه گوشه ای که کسی حواسش بهت نباشه یه سیگار میکشی و هیچ حس خاصی بهت دست نمیده و توی خیابون چرخ میزنی و اگر سیگاری نباشی فکر میکنی اگر سیگاری بودی چقدر خوب میشد الان میتونستی یه گوشه بری که کسی حواسش بهت نیست و یه سیگار بکشی من هر دو حالتش رو تجربه کردم و الان توی حالت دومم.تقریبا 7 ماه میشه که دیگه سیگاری محسوب نمیشم .به قول یکی از رفقا من از اولشم سیگاری نبود عادت داشتم سیگاربکشم.البته قرار نیست تمام روز رو با فرضیه سیگاری بود یا نبودن سپری کنین.چون در کسری از ساعت همسرتون باهاتون تماس میگیره و تکلیف شما روشن میشه "من یه چیزی خوردم اگر رفتی خونه لباس شویی و روشن کن، زحمت بکش ظرف های توی سینک رو هم بشور"یکم قربون صدقه ی بهاری و بعد خداحافظی .وقتی حالت خوبه به دستورا عمل میکنی وقتی حالت گرفتست هم همینطور فقط تفاوتش اینه که وقتی حالت خوبه یه موزیک هم پلی میکنی زیر کتری رو روشن میکنی و یه دستی هم به سر و گوش خونه میکشی وقتی حالت بده فقط کارایی که قراره انجام بدی رو انجام میدی و بعد میری دراز به دراز می افتی تو رخت خواب که خوابت ببره و اصلا توجهی نداری که تازه سه ساعت نیست که از خواب بلند شدی اما بدترین حالت وقتیه که متوسطی، به صفحه ی موبایلت خیره میشی و کارهایی که باید انجام بدی و توی ذهنت مرور میکنی و با خودت میگی"الان پا میشم"و این جمله رو تا بعد از ظهر هر چند دقیقه یک بار تکرار میکنی .البته حالت متوسط زمانی که شما مجرد هستین یا مجرد شدین یا در حال مجرد شدن هستین تفاوت های چشم گیر نداره، فقط یک پارتنر درونی به شما این ها رو نهیب میزنه که در واقع شما زیاد بهش متعهد نیستین چون قرار نیست شبی رو باهاش صبح کنین پس ترجیه میدین توجهی نکنین و جمله ی "الان پا میشم"رو هم خیلی کمتر به کار میبرین.

با حالت متوسط می رسین به بعد ازظهر  قبل ازغروب افتاب ،من اینطوری ام که به یک اینده مبهم فکر میکنم و پیش خودم یک اینده خیالی رو متصور میشم و این دوگانگی کلافه م میکنه و منجر میشه به فیلم دیدن ،کتاب خوندن،چک کردن موبایل و در اخر تلفن زدن به همسر برای اطلاع از زمان دقیق برگشتنش به منزل .کارهایی که از صبح موکولش کردی ن به بهتر شدن و خنک تر شدن هوا کم کم به شم نهیب میزنن که موعدشون رسیده و بی درنگ باید بهشون رسیدگی کرد .وقتی حالتون خوبه دل دل میکنید که سریع تر موعد انجام کارتون برسه و برید که انجامش بدین وقتی حالتون بده دل دل نمیکنین که برین انجامش بدین اما با این ارزو میرین که انجام بدین که حالتون رو خوب کنه که نمیکنه.وقتی حالتون متوسط باشه دنبال یه بهانه میگردین که بهترین اتفاق ممکن رو براتون رقم بزنه و شما هم مجبور به انجام کار خاصی نباشین در واقع کار مورد نظر خیلی اتفاقی انجام بشه و شما انرژی زیادی صرفش نکنین. با حالت متوسط به سمت غروب پیش میرین.

غروب ،پلنگ زخمی و گرسنه ای که منتظره شما پلک بزنین تا روحتون و تیکه پاره کنه .وقتی حالت خوبه غروب کاری به کارت نداره و میچسبه به شب و دست از سر روحت بر میداره وقتی حالت بده غروب سعی میکنه یه دلتنگی هم چاشنی حال بدتون بکنه و عموما شما رو یاد یه عزیز از دست رفته میندازه که حقش نبوده توی این سن و سال از دست بره یا خودش وبکشه به خاطر هیچ و پوچ یا کاش قدرت و بیشتر میدونست و یا این رابطه از اولشم اشتباه بود و پلنگ کار خودش و کرده ،زخمیتون میکنه و منتظر میشه رمقی براتون نمونه ودر ناگهانی، روحتون بدره.در حالت متوسط غروب بهترین حس رو بهتون میده از طرفی شما یک روز تقریبا بدون درد سر رو گزروندین و ازطرفی منتظرین تا فردا با چالش های بیشتری مواجه بشین و یواش یواش که خورشید داره غروب میکنه شما همه ی این فکر ها رو میریزین دور و باز د وحالت داره اگر سیگاری باشین ...که گفتم و اگر سیگاری نباشین...رو...هم گفتم و خوب باز هم تاکید میکنم که من هر دوحالتش رو تجربه کردم و" قس علی هذا..."

شب...شب...شب...همسرتون خسته برمیگرده .وقتی حالتون خوبه میرید و در و براش باز میکنید لبخند میزنید و با صدای بلن جواب سلامش و میدین و صورت قرمز و بی رمقش و میبوسین وقتی حالتون بده اون قطعا از ظهر فهمیده که حالتون بده و وقتی درو باز مکینین و میرین رو کاناپه دراز میکشین و به ارومی سلام میکنین اون اولین جمله ش اینه "چی شده باز"و وقتی با صورت بی رمق شما مواجه میشه لبخند میزنه و میگه سلام و شما سر تکون میدین و بی حوصله میگین هیچی .وقتی تو حالت متوسط هستین یه خشم درونی منتظره که شما پاچه ی همسرتون و بگیرین و تلافی مکالمه ظهر و در بیارین به هر حال شاید تو اون لحظه شما بهش نیاز داشتین و اون سرش شلوغ بوده و شما که سیگاری هم نبودین که بخواین برین یه گوش و سیگار بکشین که مثلا حالتون خوب بشه که نشده و...بلند سلام میکنین ولی بدون اینکه نگاهش کنین از در فاصله میگیرین و میرین به سمت کتری و زیرش و روشن میکنین یک جمله ی اعتراضی لازمه تا جنجال اغاز بشه بستگی داره که همسرتون اون روز در چه وضعیتی باشه ...خوب...بد...متوسط.

تمام این اتفاق ها در روز های هفته عین هم تکرار میشن با تفاوت های جزیی و در روز های پنج شنبه و جمعه تفاوت های چشمگیری دارن.تمام حالت های انسان ها تقریبا شبیه به همه چون ما احساسات منحصر به فردی در دنیا ندارین غمگین بود در همه جای دنیا ثابته و تنها حس منحصر به فرد دنیا حال متوسطه که هیچ بازه ای نداره هیچ نشانه ای نداره فقط یک ویژگی در تمام متوسط ها وجود داره "از این بدتر وجود نداره"

بی وقفه حس بد

انتهای سال 95 

سال به سال دریغ از پارسال

شکایت نویسی

زندگی کردن مثل کار گیر اوردن میمونه.

برای کار گیر اوردن باید تجربه داشته باشی و تجربه رو با کار کردن بدست میاری برای زندگی کردن هم تجربه لازمه و تجربه با زندگی کردن بدست میاد .

دور تسلسلی که عمر حسابش میکنیم و به عدم میرسیم این بیهودگی و بی هدفی هم خالقی دارد ایا? 

گیمیش...

کلا با موضوعی نوشتن مشکل دارم و بیشتر اذیت میشم وقتی اصلا علاقه به نوشتنش ندارم نتیجه میشه داستانی که الان میزارم ...به قولی نوشتم که نوشته باشم.در باب علمی تخیلی نویسی ... "گیمیش" دستگاه عمرنگار دکتر"شعشع"عدد های نگران کننده ای را نشان میداد .دکتر روی "صندلی فرابرد"ش نشسته بود و تابلوی متصل به "عمر نگار" را نگاه می کرد . "بیوژن" مثل همیشه مشغول تمیز کردن میز آزمایش بود. دکتر شعشع فکر کرد تنها راه فرار از مرگ رفتن در کالبدی دیگر است، مدت ها بود که روی این نظریه کار می کرد. بارگذاری داده های ذهنی بر روی حافظه ی بلند مدت یک جسم دیگر، یا به قول خودش "کشت خاطره در مزرعه ی مجاور" . تنها آدم قابل اعتمادی که سراغ داشت پسرک یتیمی بود که از کودکی پیش خودش بزرگ شده بود. بیوژن هرگز نتوانسته بود آنطور که دکتر انتظار داشت در معلومات نظری پیشرفت کند. جثه ی نهیفی داشت و بیشتر مزاحم دکتر بود. اعداد عمر نگار به رنگ قرمز در آمده بودند و این یعنی فرصت چندانی برایش باقی نمانده بود. هرچه بیشتر به ظاهر نهیف و رفتار های کودکانه بیوژن نگاه می کرد ناامیدتر می شد. با خودش فکر کرد قرار نیست کسی او را جدی بگیرد. قرار نیست او کاری بکند... همانطور که مشغول خیال پردازی بود، بیوژن با یک دستمال ابریشمی مشغول تمیز کردن گوی ضد جاذبه شد. دکتر حتی فرصت نکرد که به بیوژن برای بار چندم تذکر بدهد که برای تمیز کردن گوی از دستمال ابریشمی استفاده نکند. اصطحکاک ایجاد شده با دستمال برقی با ولتاژ بالا تولید کرد و پسرک را در جا خشک کرد . دکتر بالای سر بیوژن آمد ، با خودش گفت اگر روی این صندلی مسخره اسیر نبود حتما یک دل سیر او را کتک میزد، اما مگر فایده ای هم داشت. از یک طرف دلش به حال پسرک می سوخت که مثل پسرش او را دوست داشت و از طرفی دیگر خشمگین بود که تنها ذهن بکر برای کشت خاطره اش توسط او نابود شده . با حساب عمر نگار او 6 ساعت بیشتر وقت نداشت و بعد از آن قلبش از حرکت می ایستاد و تمام دستاورد های علمی اش نابود می شد. فکر کرد شاید بتواند کسی را پیدا کند که حاضر شود جسمش را در اختیار او قرار دهد، اما به چه کسی می توانست اعتماد کند؟ تمام این فرضیه در حد یک تئوری و یک دستگاه بود که هنوز امتحانش را پس نداده بود. واقعا چطور می توانست در این مدت کم کسی را متقاعد کند جانش را برای فرضیه ای بدهد که هنوز کسی از وجودش هم خبر نداشت. تصمیم گرفت خودش را به خواب مصنوعی ببرد و ذهنش را در هزارتوی فضای مجازی معلق کند تا بتواند هم فرصتی برای زنده ماندن داشته باشد هم گزینه ای پیدا کند تا کشت خاطره را انجام دهد . اما برای این کار باید دستگاه جدیدی می ساخت و تمام حافظه اش را در غالب یک فایل در دنیای مجازی آپلود می کرد. حتی معلوم نبود که تمام حافظه اش را می تواند در فضای مجازی آپلود کند. تنها حافظه ی جانبی ای که می توانست تمام این معلومات را در خودش جای بدهد حافظه یک انسان زنده بود. دیگر تقریبا ناامید شده بود. تصمیم گرفت لحظات باقی مانده را به انجام دادن کار های مورد علاقه اش بپردازد. با خودش فکر کرد اگر هنوز توان راه رفتن داشت دلش می خواست توی چمن ها راه برود، بدود ، از روی بلندی ها بپرد و همانطورکه سر خوش از لحظه های شیرین است زندگی اش تمام شود. با دست به دوربین بالای سرش اشاره کرد و یه صفحه ی ژله ای چند متر آنطرف تر، جایی میان زمین و هوا درست شد و عکس هایی شفاف و رنگی بصورت اسلاید برایش نمایش داده شد. تصاویری از منظره ها، شاگردانش، دوستانی که روزی زنده بودند و با آنها رفت و آمد داشت . با خودش فکر کرد تمام دستاورد های علمی برای اینکه بتواند تا بی نهایت زندگی کند تا چند ساعت دیگر فقط یک جسد تحویل می دادند. هرچند حداقل 50 سال اخیر را همین دستا ورد ها زنده نگهش داشته بودند. قلب مصنوعی، یا کبد ژله ای که جایگزین کبد چربش کرده بود ، ریه های اسفنجی که به جای ریه های خاکستری اش از انها استفاده می کرد ، تا چند ساعت دیگر از تمام اینها فقط یک خاطره می ماند. ناگهان تصویر یک میمون سیاه رنگ در حالی که یک توپ رنگی را با پا شوت می کرد روی صفحه پدیدار شد . دکتر با دست به دوربین علامت داد و تصویر روی صورت میمون زوم شد . "گیمیش " میمونی بود که سال ها پیش برای چند آزمایش فضایی پیش دکتر آورده بودند و بعد از اتمام موفقیت آمیز آزمایشات آن را به دکتر بخشیدند . دکتر دلش نمی آمد برای ایده هایش او را قربانی کند، بنابر این در حیاط خانه برایش مکانی درست کرده بود و از او نگهداری می کرد. یک لحظه ایده ای مثل برق از ذهنش گذشت . گیمیش بسیار باهوش بود. البته این هوش را نیز مدیون دکتر شعشع بود. بخشی از حافظه اش تقویت شده بود و قادر بود همه ی رنگ ها را تشخیص بدهد ، حتی یادگرفته بود چطور سیب را پوست بگیرد. دکتر با خودش فکر کرد به هر حال او یک موجود زنده است و از مغز برخوردار است، شبیه انسان. بعضی از اعضایش را می شود به انسان پیوند زد. این اواخر نیز نظریه ی استفاده میمون ها در جنگ های رو در رو توسط پروفسور "آلیان" مطرح شده بود . سعی کرد خیلی به پرفسور آلیان فکر نکند . زنی خود خواه که برای مقاصد جاه طلبانه و دزدی ایده های دکتر تا مرز ازدواج با او پیش رفت و .... نباید به این چیز ها فکر می کرد. تصمیم خودش را گرفته بود. با کنترل فرا ذهنی اش "آی موک" رباط دستوری اش را فراخواند و دستور داد که گیمیش را برایش بیاورد. آی موک تمام کار هایی که برای کشت خاطره در دستور کارش بود را انجام داد. دکتر شعشع همانطور که روی صندلی اش نشسته بود کابل های اتصال به کاسه ی مصنوعی که قرار بود روی سرش بگذارد را چک کرد بعد آن را روی سرش گذاشت. گیمیش روی تخت دراز کشیده بود. دست و پاها و سرش توسط آی موک به تخت بسته شده بود و آرام آرام داخل تونل کشت خاطره می رفت. این طرف کابل ها دکتر شعشع قرار داشت . دکتر برای بار آخر به اطراف نگاه کرد، به دست های چروکیده اش به پاهای بی حرکتش، و با خود فکر کرد یعنی می شود دوباره از نو شروع کند؟ نگاهش به اعداد روی عمر نگار افتاد دیگر فرصت چندانی نداشت. دکمه شروع را فشار داد. نور بسیار زیادی از تونل کشت خاطره به بیرون پرتاب شد. نور سفید پر رنگی در یک لحظه همه جا را روشن کرد. دکتر همه جا را سفید می دید بعد برای یک لحظه همه جا سکوت بود و بعد همه چیز در سیاهی مطلق فرو رفت. رفته رفته انگار همه جیز حالت طبیعی گرفت. روی تپه های نزدیک خانه مشغول دویدن بود. به دست هایش نگاه می کرد، انگار جوان شد بود. همه جا تا چشم کار می کرد سبز بود و چشم نواز. عطر گلها را حس می کرد. گرمای خورشید را روی پوستش لمس می کرد. صدای آژیر خطر او را به خودش آورد. یادش افتاد که برنامه ی مدار های ضد سرقت طوری طراحی شده که تنها 15 دقیقه پس از ایستادن عمر نگار آزمایشگاه را از بین ببرد. پس او نمرده بود. چون می توانست صدای آژیر را بشنود. دوباره به تاریکی برگشت و آرام آرام چشم هایش را باز کرد. نور زرد رنگی چشمش را آزار می داد. دستبند ها و پابندها بصورت خود کار رها شدند. "اولین چیزی که دیدم دست هایم بود. می خواستم فریاد بزنم و چیزی بگویم اما نهایتا منجر به چند صدای جیغ شد که از دهانم یا بهتر بگویم دهان گیمیش بیرون آمد . یادم افتاد که باید هرچه سریع تر دکمه خاموش را بزنم تا از انفجار آزمایشگاه جلوگیری کنم، اما حرکاتم دست خودم نبود. از در و دیوار بالا می رفتم و با اضطراب جیغ می کشیدم. یادم آمد که کشت خاطره ممکن است از یک هفته تا هفت سال طول بکشد تا بارگذرای داده ها انجام شود. البته این فقط یک نظریه ثابت نشده بود و این شرایط بر روی انسان بررسی شده بود. بعضی کارها کنترلش دست من بود . مثلا وقتی با لگد به توپ ژله ای نوترونی ضربه زدم گیمیش با تعجب به پایش نگاه کرد، انگار انتظار این را نداشت. در مدت کوتاهی فهمیدم که می توانم برای لحظاتی کنترل برخی اندام را داشته باشم، اما همچنان به جای کلمات فقط می توانستم جیغ بزنم. گیمیش از این دوگانگی کلافه شده بود و گاهی خودش را به زمین می کوبید . فرصت چندانی نداشتم. تنها شانسی که آورده بودم جوانی و چالاکی گیمیش بود. خودم رو به زحمت تمام به دریچه مخفی فاضلابی رساندم که درست زیر میز بیلیارد تعبیه شد بود. یک راه فرار برای وقتی که مورد حمله دزدان ایده قرار می گرفتم. چند باری مجبور شده بودم از آن استفاده کنم. البته بیشتر بعد از جدا شدن از آلیان. گیمیش بیچاره گیج شده بود. وقتی توی آب رونده فاضلاب افتاد من ذوق کرده بودم و او جیغ می زد. من لبخند می زدم و او در سرش آشوب بود . چند لحظه بعد صدای مهیبی دیواره های فاضلاب را لرزاند. فهمیدم تمام دستاورد هایم دود شدند و من فقط توانستم دکتر شعشع را نجات بدهم. تازه آن هم دکتر شعشی که بدن یک میمون را قرض گرفته و معلوم نیست کی می تواند کنترلش را کاملا بدست بگیرد، یا حتی نمی دانستم بعد از اینکه کنترلش را بدست بگیرم قرار است چه بکنم . به خودم که آمدم گیمیش روی یک شاخه درخت نشسته بود وسوختن آزمایشگاه را نگاه می کرد و سیبی که از توی آزمایشگاه برداشته بود را گاز می زد . تمام مدت این سیب توی دست هایش بود حتی توی فاضلاب، چندشم شد اما کار دیگری از دستم بر نمی آمد ، فقط توانستم مجابش کنم آنرا با موهای بدنش پاک کند. هفته اول انگار نشسته بودم و گیمیش هر کاری دلش میخواست انجام می داد. لذت هم داشت. بی دغدغه و بی استرس. مطمئن بودم دیگر می توانم بیشتر زندگی کنم. این سرخوشی بی مهابا سر ذوقم می آورد. هر از گاهی کارهای دلخواهم را انجام می دادم که گیمیش را متعجب می کرد. انگار او کم کم متوجه شده بود که بدنش توسط ذهن یک شخص دیگر تسخیر شده . سلول های عصبی گیمیش مقاومتی در برابر کنترل من نشان نمی دادند. رفته رفته حس کردم او هیچ مقاومتی در برابر این تسلط فکری نمی کند. 4ماه گذشته بود و من همچنان عاجز از انجام بعضی کارها بودم. بعضی کلمات کوتاه رابا صدای خشک و کلفتی می توانستم ادا کنم. سعی کردم کمتر برای کنترل هنجره وقت بگذارم، چون منجر به صدای جیغ می شد و روانم را بهم می ریخت. باید راهی برای رسیدن به تمدن پیدا می کردم. اما با این سرو شکل چه کسی باور می کرد دکتر شعشع هنوز زنده است؟ در ابتدای ماه ششم نزدیک یک مزرعه "پرورش بلدرچین کنسروی" یک سیرک سنتی اردو زده بود .با خودم فکر کردم تنها جایی که یک میمون می تواند توانی های انسانی اش را به نمایش بگذارد سیرک است. چند خراش سطحی روی پوست صورت و بدنم ایجاد کردم. گیمیش جیغ و داد می کرد و من هر از گاهی می توانستم دهانش را بگیرم . خودم را جلوی درب ورودی سیرک انداختم و منتظر شدم کسی بیاید و از دیدن من تعجب کند اما خبری نشد. چند ساعتی را همانطور گذراندم. چشم که باز کردم موجودی شبیه انسان روبرویم ایستاده بود. نیم تنه پایینش مثل واکر بود و یک دست آهنی داشت که از چند نقطه خم می شد. همانطور که دراز کشیده بودم بر اندازش کردم. کار خاصی انجام نمی داد. هر از گاهی دست آهنی اش را می چرخاند و از نقاط مختلف خم و راست می کرد. مثل بازوهای اختاپوس. صورت مهربانی داشت با یک کلاه حصیری. از توی جیب کتش یک موز بیرون آورد و سمتم پرت کرد. نشستم و موز را با هیجان خوردم. سعی کردم خودم را طوری جلوه بدهم که قبول کند نگهم دارد. موز دوم را که پرت کرد. پشتش را به من کرد و به سمت داخل چادر سیرک رفت. موز را برداشتم و دنبالش راه افتادم گاهی یادم می رفت که باید مثل میمون راه بروم ، غریزه گیمیش این وقت ها به کمکم می آمد و دست چپش را مشت می کرد. غوز می کرد و با کمک یک دست و دوپایش کمی جهش گونه حرکت می کرد . داخل حیاط پشتی شدیم. خبری از هیچ حیوانی نبود. با دست سکوی بلند کنج سیرک را نشانم داد که هیچ حفاظی نداشت. بی تفاوت به سمتش رفتم. روی سکو که رسیدم برگشتم. خبری از "واکرمن" نبود. این اسم را همان لحظه اول خودم برایش درست کردم و فکر کردم چه کار ها که نمی شود برای این آدم انجام داد. کاش همان شعشع سابق بودم . نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم ... _ ببخشید استاد این همه فداکاری ارزشش را داشت؟... _انگار از شنیدن داستان زندگی یک میمون حراف خسته شدین! ... هنوز خیلی مونده ... راستش گاهی به این فکر می کنم اگر آن روز در آزمایشگاه خارج از شهر می مردم، خیلی شرمنده خودم و علم می شدم. تکنولوژی گیاه دو دقیقه ای ، سینه های شیر ده مصنوعی برای کودکان بی سرپرست ، ماشین های بازیافت آب از غبار و خیلی خیلی دیگر از اینها را مدیون "گیمیش "هستم. مدیون "واکرمن" و خیلی های دیگر . _ استاد هنوز هم غریزه ی گیمیش درونتان وجود دارد ؟ _ صد در صد ...خیلی وقت ها که حوصله ام سر می رود خودم را به او می سپارم. از شاخه ها بالا می روم و روی بلندترین درخت اطراف مینشینم و موزم را می خورم . صدای قهقه سالن را پر می کند. زنگ بی رمقی سالن را به جنب و جوش می اندازد . _ نذاشتین این فصلو تکمیل کنما! یادتون باشه... برای هفته بعد طرح می خوام برای بارور کردن زمین های معلق، لطفا یادتون نره ! از روی میز کوتاه کنار دستش ورق های بهم ریخته را جمع می کند و توی کیفش می گذارد . کرواتش را مرتب می کند و از حالت ایستاده در می آید. نفس عمیقی می کشد. غوز می کند و کیفش را زیر بغلش می زند. دستش را مشت می کند و روی زمین می گذارد و مثل یک میمون راه می رود. صدای ضعیفی از ته سالن به گوشش می رسد . _ هیچ وقت نخواستین به جسم یک انسان برگردین؟ _هرگز. هرکسی یه خاطره ای داره حتی دیوونه ها . ما حق نداریم خاطره هاشون و از بین ببریم. دلم می خواست وقتی از فداکاری و گذشت صحبت می کنم همه ببینن یه میمون داره این حرفو بهشون می زنه. شاید از انسان بودنشون نهایت استفاده رو ببرن...

یه داستان نوشته بودم در مورد معجزه بعد به توصیه دوستی از ترانه ای که کوهن در باب معجزه سروده بود توی کار استفاده کردم و این گونه بود که با کوهن کبیر اشنا شدم...عمر اشناییمون10سال شده بود تازه.

 

روایت یک تیر چراغ برق

وقتی برق رفت توی پذیرایی شام میخوردیم هنوز کمی نور از بیرون سو سو میکرد قاشقش را توی بشقابش رها کرد و با دهان نیمه پر گفت:نریختی? سرم را پایین انداختم و ارام گفتم نه فردا میریزم.

بلند شد و رفت مانتویش را پوشید و طوری که من بشنوم گفت فردا فردا فردا بعد توی درگاهی در پذیرایی ایستاد خشم را توی نگاهش حس میکردم دستم را روی فرش کشیدم تا سیگار و فندکم را پیدا کنم .صدای تک فندک با روشن شدن شعله ان تقریبا همزمان شد از پشت نور بی رمق فندک چهره اش را که دیدم دلم هری ریخت .توی نگاهش خشم نبود ،پشیمانی بود .و انگار رد اشک توی صورتش جا انداخته بود.اتش فندک را خاموش کردم امد سمت سفره و به شانه ارش زد

_پاشو مامان پاشو عزیز دلم لباسات و بپوش بریم

پکی به سیگار زدم و صدایم را با حجم دود بیرون دادم و گفتم :چه خبره ? زود نیست? کو تا ساعت 12? 

از توی اتاق خواب صدایش می امد ،طوری میگفت که من نشنوم ، دوباره پرسیدم اینبار توی راهرو بود و با صدایی که کمی بغض هم چاشنی اش بود گفت امشب  خاستگاری برادر مهتابه گفت زودتر برم بتونه بره یکم به خودش برسه                                                         

جلوی پاهایم زانو زد و مشغول جمع کردن بشقاب ها  شد دستش را گرفتم و گفتم نمیخواد ،خودم جمعش   میکنم

سوژه طراحی شخصیت رمان

 

#رمان "روی ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور"

#شخصیت یونس فردوس

قد متوسط کمی قوز کرده،شانه های استخوانی صورت بیضی شکل موهای جو گندمی کوتاه که از کناره های شقیقه خالی شده اند و به هیچ طرفی شانه نشده ته ریش چند روزه که دانه های سفید تک وتوک تویشان معلوم است ابروهای باریک و مشکی پوست سبزه بینی استخوانی و جمع وجور چشم های درشت وگود افتاده چانه پهن با خالی زیر لب پایینی .پالتو مشکی بور شده کفش کتونی سفید ساق کوتاه با لژپهن شلوار کتان خردلی که سر زانو هایش جا انداخته پیراهن ابی با راه های عمودی مشکی و نخودی کمی نامرتب و شلخته/کمربند چرمی قهوه ای که لبه هایش به صورت نامنظم پوست پوست شده ساعت اوماکس بند چرمی رنگ و رو رفته قهوه ای رنگ با صفحه استیل مات.هیجانی و تند تند صحبت میکند صریح وسلیس .کیف برزنتی صورمه ای رنگ با قفل های مگنتی که نوشته ی" مرکز پژوهش های اجتماعی ایران" رویش نقش بسته همیشه همراهش است.سریع راه میرود و مدام به اطراف چشم میاندازد نگاهش بی حس و سرد است.

 

(الف کاف)

 

"نخریدند تمام شد."

 

 

تمام این سال ها فکر وذکرش نوشتن بود حتی وقتی خسته ودرمانده از کار برمیگشت و نایی برای باز نگه داشتن چشمایش نداشت فکرش پربوداز داستان .توی سرش مدام شخصیت خلق میکرد جیب هایش پر بود از تکه کاغذ هایی که رویشان طرح یک داستان بلند یا رمان یا فیلم نامه ای نوشته شده بود .همیشه تا یک داستان را شروع میکرد انقدر سرش شلوغ میشد که حس ان لحظه توی شلوغی روزگارش گم میشد و باز روز از نو میشد و توی سرش داستانی نیمه کاره که تا داستان نیمه کار بعدی رهایش نمیرکد .

شخصیت ها یش را از دل زندگی کسل کننده اش انتخاب میکرد توی ذهنش برایشان یک عالمه اتفاق خوب رقم میزد اما وقتی موقع نوشتن میشد انگار همه خیالاتش یک باره محو میشدند .دلش به حال شخصیت های داستان ها میسوخت بایگانی شان میکرد تا یک روز برایشان اتفاق خوبی رقم بزند و توی داستان به خوشبختی شخصیت هایش لبخند بزند.

30 سال کار مداوم اخرش یک جعبه خودنویس و خودکار نقره ای نصیبش شد و یک نیم سکه .انقدر خوشحال بود که همه فکر کردند خبر خاصی را از انها پنهان کرده .توی راه مدام با خودش حرف میزد.خانه که رسید مستقیم رفت به اتاق خواب و یک جدول بزرگ کشید و یکی یکی شخصیت ها را لیست کرد روبروی هر کدام چند  جمله در موردشان نوشت تا یادش بماند هرکدام قرار است چه داستانی داشته باشند.شب که شد روی میزش چند لیوان چای سرد شده دیده میشد و یک زیر سیگاری پراز سیگار های نصفه و نیمه و یک عالمه خاکستر.کاغذ ها را دسته کرد .سیگاری روشن کرد و روی تخت دراز کشید چشم هایش را بست و یک عالمه برای خودش خیال بافت از چاپ های چندم داستان ها و رمان هایش جایزه هایی که منتظر بودند تا او انها را با خودش به خانه بیاورد سیگارش را توی استکان چای نیم خورده ای خاموش کرد و خوابید.

صبح وقتی از جایش بلند شد خانه شلوغ بود یک عالمه صدا می امد از اتاق که بیرون امد جوانی جلوی در اتاقش دید

"سلام اقا مرتضی خوبی ؟ممد ام ،پسر نصرت خانم ؟قرار بود مهندس کامپیوتر بشم ؟زن بگیرم بچه دار بشم.پول دار بشم. بعد تصادف کنم فلج بشم .یادت اومد ؟اقا این اخر داستان ما رو عوض کن سر جدت .اخه بیست سال بشینم رو ویلچر بعد شفا بگیرم ؟این انصافه ؟من حاظرم بی پول باشم اما فلج نباشم.

گیج شده بود ممد ان طور که تصور میکرد نبود خوش قیافه تر بود و قد بلند تر به خودش که امد دخترکی انگشت اشاره اش را کشید سر برگرداند دخترک موطلایی با چشم های عسلی .جلوی رویش زانو زد و گفت تو کی هستی خانم کوچولو؟عمو مرتضی من بهارم ،میشه سرطانم خوب نشه ؟میشه بمیرم ؟میشه بزاری بمیرم؟ بعد با دست هایش گوشه پذیرایی را نشان داد، مرد و زنی بی خیال در و دیوار خانه را نگاه میکردند. اونا من و نمیخوان اگر من نباشم راحت از هم جدا میشن میرن دنبال زندگیشون شایدم خوشبخت شدن.اشک توی چشمش جمع شده بود دلش میخواست فریاد بزند و پچ پچ این جماعت را قطع کند اما انگار توان داد زدن نداشت بلند شد زمزه ها ارام ارام قطع شد. همه منتظر بودند او چیزی بگوید لبخند زد ،همه ادم های توی خانه لبخند زدند .ارام گفت من خیلی خسته ام ازبعد عصر یا شایدم فردا میشینم داستاناتون و مینویسم هر کی هرجور دلش میخواد بگه براش بنویسم.فقط سر وصدا نکنین بزارین مثل ادم یه چرتی بزنم .دستی به موهای طلایی بهار کشید وگفت یکاریش میکنم ،قصه نخور درست میشه.برگشت سمت تخت خودش را دید که تاقباز خوابیده و لبخندی روی لبش نقش بسته تعجب کرد جلوی اینه رفت خودش را ندید دست انداخت روی میز تا خودکار را بردارد اما نتوانست دلش نمیخواست باور کند چیزی را که حس کرده بود رفت و کنار جسمش دراز کشید لبخند زد و چشم هایش را بست.

الف کاف

 

 عکس های کمرنگ

 

یکم سرتون رو بیارین پایین ،خوبه ،یکم به سمت راست ، خوبه ،لبخند...سرم را از پشت دوربین بالا می اورم و لبخند میزنم،فقط اخم هایش را باز میکند ،لبخند نمیزند .سرم را میبرم پشت دوربین و میگویم اگر برای یادگاری میخواید بد نیست یه لبخند ریزی هم بزنید کمی لبهایش را به طرفین کش میدهد کادر سیز را روی صورتش ثابت میکنم و تمام ...سرم را بلند میکنم مرد هنوز لبخند روی صورتش است دستی به موهای جو گندمی اش میکشد و از روی صندلی بلند میشود.به سمت پیشخوان میروم ،توی اینه مشغول مرتب کردن پیراهنش است طوری وانمود میکنم که انگار حواسم به او نیست ارام میگویم نیم ساعت دیگه حاضر میشه فقط بگید تو چه سایزی باشه .به سمت پیشخوان که می اید با چشم هایش عکس های روی دیوار و قفسه های پشت سرم را بر انداز میکند "خیلی بزرک نباشه مثلا بیست در سی یا ده در بیست هرچی فکر میکنی بهتر میشه"همانطور که در حال توضیح دادن است نگاهش روی یکی از عکس ها ثابت میماند بی اختیار میگوید"میتونم اون عکس رو از نزدیک ببینم"رویم را برمیگردانم تصویر مردیست کنار یک جیپ زرد رنگ کنار تالاب انزلی به افق نگاه میکند و چند قدم انطرف تر دختری با دوربین ژست گرفته که عکسش را بی اندازد.

15 سال گذشت از روزی که با هزار امیدی و ارزو رفتم دانشگاه برای خواندن عکاسی. انروز ها خودم را تصور میکردم که عکس هایم در معتبر ترین مجلات ثبت شده یا عکسی از ادم های معروفی می اندازم یا سر صحنه فیلم ها مشغول گرفنن عکس از بازیگرهام. با یک دوربین یاشیکای زهوار در رفته که از سمساری خریدم راه افتادم توی شهر و هر چیزی که نظرم را جلب میکرد از توی کادر کوچک دوربین بر انداز میکردم و اگر به دلم مینشست ثبتش میکردم. بعد کم کم تصمیم گرفتم برای عکس هایی که میگیرم توضیح کوتاهی بنویسم تا یادم بماند چطور و کجا سوژه را پیدا کردم.سر کلاس جمله به جمله حرف های اساتید را مینوشتم . با ذوقی وصف نشدنی برای عکاس شدن تلاش میکردم .همان سال اول توی یک اتلیه عکاسی در انتهای بلوار کشاورز مشغول به کار شدم .سال اخر تحصیل تصویری که از عکاس شدن داشتم کمرنگ شده بود نگاتیو گران شده بود خرج و دخلم نمیخواند توی نامه ها و تماس ها با مادر فقط خیال بافی میکردم که اینطور شده ام و ان طور شده ام تا نگران نشود.مرجان بعد از دوسال اب پاکی را روی دستم ریخت و گفت میخواهد بورسیه بشود فرانسه و حرفه ای نقاشی کند و قصد ازدواج ندارد همان روز من چند حلقه نگاتیو برداشتم و رفتم بهشت زهرا یک عالمه عکس گرفتم و یک عالمه گریه کردم.

این عکس و تقریبا 12 سال پیش گرفتم اون موقع ها عادت داشتم پشت عکسا یه چیزی مینوشتم که بدونم داستان چیه .یه خونواده کنار انزلی داشتن از این اقا عکس میگرفتن . هرکس دوربین رو به نوبت میگرفت و یه ژستی ازش میخواستن و اون هم گوش میکرد و لبخند میزد و اون ها عکس میگرفتن. به نظرم جالب اومد منم از زاویه خودم یه عکس گرفتم ،اون موقع ها زیاد سفر میرفتم زیاد عکس میگرفتم."این عکس منه"جا میخورم.

اقا قاسم میخواست اتلیه را جمع کند.میگفت" دوربینای جدید داره میاد ومن پول خریدنشون و ندارم مردم دیگه دل و دماغ عکس یادگاری ندارن" انگار همه دست به یکی کرده بودند تا من بروم بنشیم روی نیمکت جلوی مغازه که وسط بلوار بود و و زل بزنم به خودم در این طرف بلوار و از بد بختی های خودم فریم به فریم عکس بی اندازم.همان روز بود که رفتم سراغ کاظم که حالا حاج کاظم شده بود رفیق هم خدمتی که توی دایره جنایی برو بیایی داشت و چند باری از من خواست جای عکاسشان که مرخصی رفته بود عکس بیاندازم و همیشه میگفت "اقا جان با دوربین وسوژه عشق بازی نکن عکس هنری نمیخوام ، یارو دوماد مجلس نیست که ،جنازست ...عکس ادم حسابی بگیر" .به شرط گرفتن عکس های ادم حسابی قرار شد استخدام بشوم.

"داشتم میرفتم ژاپن برای کار. همین دخترعمه ام که داره عکس میگیره الان سه تا بچه داره قرار بود زن من بشه ولی زن پسر عموش شد.قرار بود برم دو سال کار کنم برگردم بگیرمش .دو سال شد 17 سال همون جا زن گرفتم بچه دار شدم .3 سال پیش تصادف کردم پسرم مرد زنم رفت تو کما و برنگشت".فکر کردم دستم انداخته چطور میشود یازده سال از عمر ادم توی دو جمله خلاصه بشود .لبخند زدم صورتش در هم رفته بود به عکس خیره شده بود و رد اشک مسیر ساحلی مژه هایش را خیس کرده بود .دستی به روی عکس کشید و ارام گفت :"نرگس"

5 سال بود که وقت وبی وقت زنگ میزدند و من میرفتم برای گرفتن عکس از جنازه هایی که نمی شناختمشان .مجبور بودم از صحنه ها یک گزارش کوتاه بنویسم طی این سال ها لحن ادبی و صمیمی ام تبدیل به ادبیات عصا قورت داده با جملات قلمبه سلمبه شده بود میدانستم خودم نیستم که این عکس ها را میگیرم یا این گزارش ها را مینویسم اما قاعده ی بازی این را میخواست.برای اینکه روحم کمی از فضای مرگ دور شود با پس اندازم یک اتلیه راه انداختم و اوقات فراغتم را انجا میگذراندم.هنوز به مرجان فکر میکردم و او هر سال یک کارت پستال از نقاشی خودش را برایم میفرستاد به ادرس دوست مشترکمان. هرسال تا میرفت که خاطره اش محو بشود کارت پستال بعدی میرسید.همیشه با خودم فکر میکردم چرا ما هیچ عکس دو نفره ای نداریم این بیش تر از انکه خنده دار باشد غمناک بود .

ساعت یازده شب 20 اسفند حاج کاظم با صدایی خواب الود خبرم میکند که بروم به یکی از محلات بالا شهر که بچه ها مشغول هستند و از جنازه عکس بگیرم .ساک دوربین را بر میدارم .در مغازه را میبندم و حرکت میکنم توی راه  به این فکر میکنم که امسال برای تعطیلات مادر را به مشهد ببرم و یک عالمه تصویر توی ذهنم میسازم خودم را جلوی خانه میبینم که سربازی ایستاده کوچه خلوت است داخل میشوم چند نفر مشغول زیر و رو کردن وسایل هستند مثل همیشه ساک دوربین را باز میکنم تا دوربین را سر هم کنم روی شومینه از قاب عکس پر است سروان احمدییمشغول وارسی شومینه است که دستش به یکی از قاب عکس ها میخورد صدای شکستن شیشه قاب عکس نظر همه را حلب میکند کاظم داد میزند "قرار نیست خونه رو داغون کنین. باز شر درست میکنی واسمون رضا ، جان اقات دقت کن ...مجید اتاقای بالا رو چک کنین ،یه شماره ای چیزی از کس و کارش پیدا کنین بگین بیان مرکز."زیر چشمی نگاهش میکنم انگار دنبال اتو گرفتن از من است که مثلا بگویم باطری اضافه نیاوردم یا فلاش را جا گذاشتم .نزدیکم می اید و میگوید "خواب بودی ؟"لبخند میزنم دستش را روی شانه ام میگذراد کمی فشار میدهد و راهش را به سمت اشپزخانه کج میکند.رضا مشغول جمع کردن خورده شیشه هاست به سمتش میروم و قاب را از روی زمین بر میدارم .خشکم میزند عکس کودکی های خودم است به سمت کاظم بر میگردم زبانم بند امده سرم را به سمت قاب عکس های روی شومینه میچرخانم تمام عکس هایی که از البوم خانوادگی مان کم شده بود روی طاقچه شومینه چیده شده همه عکس های قدیمی و مربوط به دوران بچگی ام بود .صدایی از ته گلو در می اورم ومیگویم این عکس منه .رضا سرش را بلند میکند ومیگوید "چیزی گفتی " مثل کسی هدفون توی گوشش باشد وبخواهد با کسی حرف بزند اینبار بلند تر میگویم این عکس منه کاظم از اشپز خانه بیرون میزند و به طرفم می اید" چی میگی  تو، یک خنده مسخره تحولیش میدهم ومیگویم به خدا عکس منه نیگا کن، با دست به عکس های روی شومینه اشاره میکنم و میگویم این مادرمه اینم من همشون منم، جان حاجی راست میگم ، مرگ خودم راست میگم، .کاظم متعجب نگاهم میکند و می گوید" بیا بینم" مچم را میگیرد و به سمت جنازه میبرد " نگاش کن ببین میشناسیش".جرات کنار زدن ملافه را ندارم .دستم را ارام به سمت ملافه میبرم لکه های خون پس زده و ملافه را قرمز کرده کاظم پیش دستی میکند و ملافه را کنار میزند .دستم بین زمین و هوا معلق میماند چهره ی مردیست که موهای جلوی سرش ریخته ،صورت گرد و پهنی دارد، پای چشمش سیاه است لبخندی گوشه لبش دارد و پیشانی اش شکافته یک تصویر مبهم توی ذهنم شکل میگیرد.5 سالم بود یا شاید هم کمتر مردی شبیه به همین جنازه کاغذ نقاشی ام را گرفت و چانه ام را با انگشتانش لمس کرد و گونه ام را بوسید.یک تصویر محو و بی روح .دندان هایم را روی هم میگذارم و میگویم بابامه.

نشسته ام روی صندلی وسط پذیرایی رضا با لیوان اب قند نزدیکم میاید و میگوید "تا حالا کجا بوده یعنی تو تا حالا کجا بودی یعنی ...میدونی برام عجیبه ...باورش سخته ..."کاظم کنارش میزند و روبروی من مینشیند و میگوید "تو اول خدمت به من گفتی بابات مرده ...پس این کیه الان اینجا دراز به دراز افتاده .."سرم را بلند کردم وگفتم اوایل خیلی بیتابش بودم بعد یواش یواش یه نبودنش عادت کردم یعنی مجبور بودم ،همه جا گفتم مرده مادر هیچوقت نرفت دنبال طلاق ،هنوز اسمش تو شناسنامه مادرم هست .انگار همیشه متظره که یه روز برگرده .نوجوان که بودم یه روز وقتی سر نماز بود ازش پرسیدم مامان،بابا چرا مرد؟یکم جا خورد ابرو هاش وتو هم برد و گفت تصادف کرد. یه نسگ قبر تو قبرستون شهر پیدا کردم که نوشته هاش کمرنگ و نا خوانا شده بود. دلم که میگرفت میرفتم باهاش درد و دل میکردم. باور کرده بودم که مرده همیشه فکر میکردم یه گوشه دنیا تو بد بختی دست وپا میزنه و جرات برگشتن نداره .بدختی؟اونم اینجا؟قله شهر ؟تو این خونه بی در و پیکر؟مادر من سی ساله اجاره نشینه و این مردک تو این اوضاع و روزگاره. قاب عکس وپرت میکنم گوشه جنازه و با بی میلی میگم شرفتو مرد.کاظم دست روی شانه ام میگذارد وارام میفشارد و رو میکند به مجید که پله ها را رو به پایین می اید "چیزی پیدا کردی؟ "حاجی در گاو صندوق باز بود یه سری سند و بنچاق وصیت نامه ی محضری یه مجسمه که فکر میکنم الت قتاله باشه چون سر نداشت و وسط اتاق خواب افتاده بود ".وسط صحبت های مجید سرباز دم در پسرکی جوان را می اورد داخل که حاج و واج بقیه را نگاه میکند کاظم رو میکند به سرباز و میگوید" کریمی چی شده ؟این کیه ؟"سرباز میگوید قربان پادو صاحب خونست رفته بوده براش ازمیدون حر کوبیده بگیره میگه غذا از جای دیگه نمیخورده .بعد نوشته روی نایلون را میخواند" کوبیده گلپایگانی" .کاظم به طرف پسرک میرود و مچش را میگیرد پسرک هنوز در شوک است و با تعجب اطراف را بر انداز میکند بلند میشوم و پله ها را رو به بالا میروم اخر راهرو در اتاقی باز است بی اختبار به همان سمت میروم یک تخت دونفره بزرگ با روتختی سفید ،رویش پر است از کاغذ و دسته چک .کیف دستی چرم قهوه ای رنگی هم کنار گاو صندوق افتاده درش را باز میکنم چند تا نامه قدیمی که ادرسشان همان خانه اولیست که زندگی میکردیم و یک نامه جدید که تاریخش برای دو ماه پیش است.دلم میخواهد بازش کنم اما تردید و خشم نمیگذارد .با خودم فکر میکنم این ها برای مردیست که سال ها پیش خواست که مرده باشد و حالا جنازه اش پیدا شده .باید به مادر زنگ میزدم اما جرات این را هم نداشتم.سر بلند کردم کاظم روبرویم ایستاده بود توی چهار چوب در ، کیف را نشانش دادم و گفتم نامه است .بیشتر مال خیلی سال پیشه فقط این یکی برای دو ماه قبله ...چیزی نمیگوید بی اختیار میگویم باز کنم ؟با سر علامت میدهد .دستم میلرزد درش را چسب زده .انتهای نامه را پاره میکنم.عکسی نیم تنه و رسمی از خودش است که انگارتازگی ها انداخته سرش کمی به سمت راست و رو به پایین است چهره ای عبوس دارد و انگار به جایی در دوردست خیره شده.

دارم برمیگردم ژاپن.کسی و به اون صورت اینجا ندارم فقط یه خواهش دارم ازتون این عکسو به این ادرسی که براتون مینویسم بفرستین.همین طور که مشغول نوشتن ادرس است سرش را بلند میکند ومیگوید یه نسخه هم از اون عکس قدیمی همراهش بزارین.انتهای ادرس مینویسد برسد به دست... مکس میکند و دوباره سرش را بلند میکند و به عکس مردی که کنار جبپ ایستاده نگاه میکند مینویسد نرگس.

 

"خیرات"

 

 

صدای ضعیفی را میشنوم انگار کسی از ته چاه صدا میزند"مهدی ، مهدی ،داری چیکار میکنی؟مهدی ...مهدی"چشم باز میکنم همه چیز در یک فریم جلوی چشم هایم رژه میروند. یک تپه درست جلوی رویم است.توی ذهنم دنبال پدال ترمز میگردم ترمز میکنم اتفاقی نمی افتد رو بر میگردانم مادر دستش را جلوی صورتش میبرد جیغ میزند ،انگار از ته چاه....به سمت جلو پرت میشود ، با شانه به ستون ماشین میخورد چهره اش در هم میرود و صدای گوشخراشی مثل زجه یک زن هنگام زایمان به گوشم میخورد، صداها بم میشود .بدنم به سمت جلو پرتاب میشود با خودم فکر میکنم کمربند ایمنی را بسته بودم یا نه سرم به سمت اینه وسط منحرف میشود کتفم به فرمان گیر میکند و تصویر روی صورت خون آلود مادر ثابت میماند.

نیمه های شب است با صدای گریه های مادر از خواب میپرم و به اتاقشان میروم هنوز مشغول جر و بحث هستند سمت پدر میروم مثل سگ ترسیده ام اما تنفری عجیب از او مرا وا میدارد که جلویش سینه سپر کنم به سمتم می اید مادر التماسش میکند مشتم را گره میکنم پدر دست بلند میکند دستش را میگیرم گردنم را میگیرد و با لگد به شکمم میزند دردم میگیرد ولی تمام زورم را میزنم که کم نیاورم دست هایش را گرفته ام با سر به صورتم ضربه میزند با خودم فکر میکنم چقدر پیر تر از ان است که بزنمش دلم برایش میسوزد اما چیزی از تنفرم کم نمیکند با تمام توان مجبورش میکنم روی تخت بنشیند .مادر جلو می اید و خودش را سپر میکند .با گریه و زجه میگوید "چیزی نیست برو بخواب ،برو بخواب، ازت خواهش میکنم ...امیر جان، امیییر." از اتاق بیرونم میکند و در را میبندد بلافاصله چراغ اتاق خاموش میشود و سکوت خانه را پر میکند سمت اتاق میروم امید و علی خوابند.بالشم را میگیرم و میروم توی انباری و در خودم مچاله میشوم بالشم را با دندان میگیرم و های های گریه میکنم "خدایا من دیگه این پدر و نمیخوام. اگر هستی اگر وجود داری بکشش، میفهمی ؟میشنوی؟ من نمیخوامش من این پدر و نمیخوام. با تو ام عوضی، با تو ام که هیچ وقت نیستی ، با تو ام لامصب ،اگر وجود داری یه کاری بکن .

روی تخت باریک و بلندی دراز کشیده به بینی اش چند تا لوله وصل است سرش باند پیچی است دستش را گچ گرفته اند،دورو برش پر است از سیم و مانیتور و یک عالمه خطوط سیز و زرد و قرمز، کج و معوج .روبروی پنجره ی بزرگ آی سی یو به تماشایش ایستاده ام .اخرین تصویر را از پدر میبینم .مرد تنومندی که حالا از چهره اش ناتوانی میبارد. صورتش سفید تر شده است. دست های زمختش روی ملافه سفید خود نمایی میکند .

صورت مادر کبود است حرف نمیزند هیچ صدایی ندارد نگاهش خیره مانده به نقطه ای از اتاق و ارام و بی صدا اشک میریزد هر چند ثانیه یک بار چشم هایش را میبندد دستم را زیر چانه اش میگذارم و میگویم خوبی ؟چشمش را میبندد و باز میکند . از بیمارستان بیرون میروم توی راه یک جمعیت زیاد سوال پیچم میکنند جواب سر بالا میدهم و طوری وانمود میکنم که انگار باید بروم و عجله دارم . دلم میخواهد خودم راگم و گور کنم. اما نمی دانم باید کجا بروم توی شهر پرسه میزنم دلم میخواهد سیگار بکشم اما بلند نیستم چکار باید بکنم ، میترسم از لفظ سیگاری بودن اما چقدر دلم سیگار میخواهد.

امیرچیکار داری میکنی ؟امیر ؟امیر ؟چشم باز میکنم و خیلی خونسرد و ارام طوری که خاله ام چیزی متوجه نشود میگویم خوابم برد .

- داشتی حرف میزدی که

=اره چشمام و که بستم هم ،انگار داشتم بقیه شو میگفتم .لبخند میزنم...شکلک در می آورم.

-خوبی ؟میخوای من بشینم ؟

=نه بابا خوابم پرید .چقدر دیگه مونده ؟

-یک ساعت تا ساری بعدشم فکر کنم نیم ساعت تا تالار.

.

.

.

=تو رو خدا اروم برو مادر دلم شور میزنه .

-وای مامان دفعه صدم این و میگی، دلت شور چی و میزنه ؟هم من رانندگی میکنم هم سمیه. هر جا دیدم خسته شدم میزنم بغل ، سمیه بشینه .

=دختر مردم امانت دستت ،تند نری. جان مامان مراعات کن.

.

.

.

دستم را میگیرد ،بر میگردم ،توی صورتش در نزدیک ترین فاصله ممکن چشم در چشم میشویم .در نگاهش عجزی باور نکردنی میبینم فرو میریزم ارام میشوم."ظهر بر میگردی؟"با سر جواب میدهم، چشم هایش قرمز است دستم را رها میکند و سمت اشپز خانه میرود، کسی خانه نیست ،مادر امید را برده مهد و علی هم خیلی وقت است که با سرویس مدرسه رفته."امروز نون نگرفتی ؟"لحنی محزون و ملتمسانه در صدایش هویداست،دلم میخواهد جوابش را بدهم اما بغض راه گلوبم را بسته با خودم میگویم "انگار نه انگار دیشب زده تو تخمم مرتیکه عیاش."یک قدم به سمت اشپز خانه بر میدارم مشت های گره کرده ام را به چهار چوب فشار میدهم و راهم را به سمت راهرو کج میکنم "نهار بیا خونه "بر میگردم نگاهش میکنم شلوارک ابی تا زیر زانو ،عرقگیر بلند و گل و گشاد که پشم های سینه اش را نمیتوانست بپوشاند ته ریش همیشه خط گرفته صورت گرد و افتاب سوخته موهای کوتاهی که کمی به هم ریخته بودند چشم های پف کرده و قرمز دلم میخواهد بگویم "به تو چه مرتیکه پوفیوز ،مگه خود نهار میای خونه؟ معلوم نیست تا نصفه شب کدوم گوری هستی ، فقط میای مادر من ازار میدی و میری .مردک لمپن زن باز "...و چقدر واژه که توی دهانم خیس میخورند و منتهی میشوند به یک سر تکان دادن با بی میلی.

ساعت نزدیک 6 است زنگ میزنم خانه ،کسی گوشی را بر نمی دارد .به موبایل پدر زنگ میزنم باز هم کسی جواب نمیدهد.دلم میخواهد بیشتر بیرون پرسه بزنم هنوز سرم درد میکند توی اینه مغازه پیشانی ام را ور انداز میکنم کمی قرمز شده جای دست هایش دور گردنم پیداست یاد اقای قاسمی می افتم.

- پورمند تو اهل دعوا نبودی ها

=لبخند زدم و گفتم ناموسی بود اقا ...

بعد خندید و دستش را گذاشت رو شانه ام و گفت تو که خواهر نداری

 اخم هایم را در هم بردم و گفتم مادر که داریم اقا

 چهره اش جدی شد و گفت دعوا کار خره.همیشه یادت باشه با ناموساش الان زیر خروار ها خاک خوابیدن بزرگ شو پسر بزرگ شو.

.

.

.

با کت مخملی ابی رنگش خوابیده است کنار بخاری و مثل بید میلرزد از توی اتاق پتو می اورم و رویش میکشم.دستش را بلند میکند و دستم را میگیرد و سمتش خودش میکشد "هوای مادرت و داشته باش.."

.

.

.

پرستار بخش موبایلش را داده به حراست میروم و تحویل میگیرم صدای زنگ تلفن قطع نمیشود گوشی را به عمو میدهم و میروم سمت اتاقی که مادر را بستری کرده اند صدای عمو از دور واضح به گوش میرسد دلم نمیخواهد چیزی را بشنوم صداها بم میشوند سرم را به چهار چوب در تکیه میدهم و به صورت بی رمق مادر زل میزنم.صدای اقای قاسمی توی گوشم میپیچد بزرگ شو پسر بزرگ شو...بزرگ شو ...بزرگ شو.. بزرگ شو.

.

.

.

"نمیخواد با این حالت رانندگی کنی ،امیر میاد باهامون "پدر ابروهایش را در هم میبرد و میگوید" خودم میتونم "مادر سمتش میرود و از جایش بلندش میکند و با زحمت کت ابی مخملی اش را از تنش در می اورد "مهدی جان به خدا تو با این حالت نمیتونی بری" دست مادر را پس میزند و میگوید"اصلا  تو هم لازم نکرده بیای میرم قرصام و میگیرم و شب برمیگردم دفعه اولم که نیست مسیر هر روزم". با بی میلی میگویم "من گواهی نامه ندارم ،اگر چلومون و بگیرن ،ماشین و میخوابونن" .مادر صورتش را به سمتم بر میگرداند و با اخم میگوید"  وقتایی که با ماشین ول میگردی تو خیابونا ،با اون دختره بی پدرو مادر، گواهی نامه داری؟".اعتنایی نمیکنم و میزنم بیرون. ساعت از 8 گذشته، عمو زنگ میزند، الکی میگویم کتابخانه ام، صدایش بغض دارد نگران میشوم میگوید" بیا بیمارستان امام" دلم اشوب میشود،شور میزند. بیشتر برای مادر، حس میکنم اتفاق بدی افتاده در واقع فقط نگران مادر هستم. توی دلم میگویم خدا کنه فقط  مادر سالم باشد.

.

.

.

-چند وقته این خواب و میبینی؟

=تقریبا هر شب.

-دقیقا بگو چی میبینی؟

=عرض کردم.توی ماشینم. انگار در حال رانندگی ام ، صدای مادرم را میشنوم خیلی اهسته . ولی اسم پدرم را میگوید رو برمی گردانم انگار از جاده منحرف شده ام، مادرم به سمت ستون ماشین پرت میشود ، من به جلو پرتاب میشوم ، سرم به شیشه میخورد صدای خورد شدن شیشه و استخوانم سرم را میشنوم.بعد...از خواب میپرم...هر وقت سفر میریم و برمیگردیم ...با خانمم یا با دوستامون... شب بعدش یا بعضی وقتا همون موقع که دارم رانندگی میکنم، انگار تصویر جلوی چشامه.خیلی واقعیه دکتر خیلی....یکی دوبارم خودم و تو خواب خیس کردم ..خجالت میکشم و سرم را پایین می اندازم.

دلیل خاصی داره که این خواب ومیبینی ؟ تا حالا تصادف کردی ؟ یا... کسی و تو تصادف از دست دادی ؟

صدای دکتر را اهسته میشنوم ،انگار از ته چاه با من حرف میزند .بغض میکنم ،توی سرم صدای مادر است" پنج شنبه برو سر مزار موز خیرات کن پدرت موز خیلی دوست ..."گریه اش میگیرد صدا ها بم میشوند...بزرگ شو پسر بزرگ شو ...بززززرررگ شووووو پس.....ر.

 

 

تمرین سوم ...مسخ

*دیابلرو

7 شهریور 1375

این یک موهبت است که من خاطرات را با زمان و مکان دقیقشان به خاطر می اورم البته شاید هم دقیقا بعد از این تاریخ بوده و خوب بهتر است با خودم روراست باشم دقیقا از همین تاریخ به بعد خاطرات در ذهنم دسته بندی شدند و هر چیزی قبل از ان فقط یک حاله دور از یک روایت خیالی به نظر میرسد انگار از دور منی را میبینم که یک سری اتفاقات را رقم میزند .اصلا مرور  خاطره ها دست خودم نیست یعنی بیشتر ساعات شب به این میگذرد که چرا اینطور شد؟و هر بار دلم میخواهد مسیر خاطره را عوض کنم و یک اینده دیگری متصور بشوم اما وقتی صبح میشود دوباره همان اش است و همان کاسه.در واقع امروز که دلم نمیخواهد بگویم چند شنبه بوده است هیچ اتفاق خاصی رخ نداد فقط این فکر مسخره به ذهن من وسها افتاد که باید همه ی راه ها را امتحان کنیم تا مدیون خودمان نشویم البته همه راه ها خیلی واژه مناسبی نیست در واقع تصمیم گرفتیم برای اولین قدم سراغ یک دعا نویس خبره برویم

12 شهریور 1375

بعد از یک هفته مشاجره ،قهر،نصیحت،تصمیم گرفتم حرفشان را قبول کنم و سراغ پزشک نروم و احتمال اینکه ممکن است ایراد از من باشد را رد کنم.سها عاشق بچه بود و من عاشق او  و فکر اینکه اگر ایراد از من باشد احتمال اینکه از من جدا بشود...چشم که باز کردم روبروی خانه ای بودم توی پس کوچه های میدان اعدام دربی اب کمرنگ و پر از برچسب های تخلیه چاه ،اژانس،تدریس خصوصی،و حتی تزئین خنچه عقد با متد روز اروپا.خنده ام میگیرد سها با ارنج به پهلویم میزند مادر زنم چادرش را با دندان میگیرد واز توی کیفش مقداری اسکناس لوله شده می اورد بیرون سه بار با فاصله بیست شماره زنگ در را میزند و هر بار تا عدد بیست با وسواس و مکس دقیقی میشمارد.در به ارامی باز میشود یک صورت سبزه با فاصله از شکاف در میپرسد امرتون؟مادر زنم اسکناس های لوله شده را از شکاف در به داخل هل میدهد و میگوید بلقیس خانم ما رو فرستاده در کمی بیشتر باز میشود و زن میگوید سر کتاب رو برا کی میخواید همون بیاد تو سها و مادر زنم به من نگاه میکنند و من داخل میشوم.قرار بود اول من دعا بگیرم و اگر جواب نداد برای سها بگیریم این ایده مادر زنم بود گفت اینطوری خرجش کمتره چون بلقیس خانم گفته بود اگر دو نفر باشه باید بیشتر وقت بزاره و دعا های مکمل بده یکی یکی برین که کمتر بشه...هیچکدام از راه حل هایی که الان به ذهنم میرسه رو اون موقع نمیفهمیدم یا نمیخواستم باور کنم .

راهرو با رنگ سبز تیره رنگ شده بود لامپ ها را رنگ سیاه و نور خیلی ضعیفی داشت و نورش فقط به قدر پدیدار شدن راهرو محیط را روشن میکرد. با خودم فکر کردم بهتر است قدم هایم را بشمرم و شمردم 45 قدم تا در کوتاه اول بعد سمت چپ پیچیدم و 20 قدم تا در کوتاه دوم ایستادیم زن جمله ای را به عربی گفت و در باز شد یاد فیلم علی بابا وچهل دزد افتادم توی اتاق تاریک بود زن دستی به پشت من زد و در واقع هلم داد داخل و بلافاصله در پشت سرم بسته شدم نور ضعیف یک گرد سوز به دقر روشن کردن کتابی که روی یک میز چرخ خیاطی بود سوسو میزد یک صدای مردانه دو رگه ای گفت بشین دستش از توی تاریکی جلو امده بود و با علامت او نشستم و بی اختیار دستش را گرفتم وگفتم سلام .بیشتر متعجب بودم تا وحشت زده .

جلوی در مادرزنم وسها چمباتمه زده بودند روی زمین و سها وقتی من رو دید گل از گلش شکفت و با ذوقی وصف نشدنی گفت چی شد قبول کرد ؟ میشه؟میتونه ؟دستم را دراز کردم و پارچه سبز بسته بندی شده ای را دستش دادم و گفتم این و داد و گفت بزاری توی کرستت.توی سرم یک عالمه کلمه عربی و یک سری واژه که نمیفهمیدم چی بودند میگذشت تصاویر تار شده بودند مادر زنم را شبیه یک گورکن میدیدم پوزه در وارده بود یا من اینطوری میدیدم چند بار چشمم را مالیدم بعد برگشتم سمت سها صورتش شبیه مرغ  شده بود و مدادم نوکش را  تکان میداد نمی دانستم باید بخندم یا بترسم توی راه مدادم حیوانات مختلف میدیدم راننده تاکسی یک کرکس پیر و پیزوری بود که مدام از توی اینه ما را میپایید .

23 اسفند 1375

توی خیابان صدای ترقه میاید صداهای ریز و درشتی که هر از گاهی از جایی دور تر یا جایی خیلی نزدیک به گوش میرسد سها توی اشپز خانه مشغول خورد کردن سبزی ها معطر است و من مدام خودم را به دیوار میمالم از در که می اید تو میگویم دستات؟نگاهشان میکند میگویم هنوز همونطوری ان شانه هایش را بالا می اندازد و میگوید خوب که چی ؟و بعد کاسه سبزی ها را میگذارد روی میز کنار تخت .روی تخت پر از موهای تنم شده و ردی از عرق تا پایین ملافه رفته با انگشتم دمپایی را پرت میکنم ان سر اتاق .

23 خرداد 76

خیابان ها شلوغ است .از توی حمام  سها را صدا میزنم یک صدای عجیبی از خودش در میاورد و میگوید میشنوم بگو صدایم را بلند میکنم و میگویم چه خبره بیرون دوباره همان صدا را تکرار میکند و میگوید نمی دونم برو ببین چه خبره کنار پنجره دستی به دمم میکشم و میگویم شلوغه خیلی شلوغه دلم میخواهد بروم و موهایم را شانه کنم اما یادم میاید تمام اینه ها را جمع کردم وریختیم دور .از روی میز کنار تلوزیون کفگیر را برمیدارم و خودم را نگاه میکنم بعد بلند میگویم تو چطوری خودت و توی این میبینی اینبار فقط صدای قبلی می اید و به دنبالش سها از توی حمام می اید بیرون حوله دور خودش نپیچیده خودش را تکان میدهد و دیوار کنار خیس میشود و مقدار مو به همراه اب به دیوار ها میچسبد .کفگیر را نشانش میدهم و میگویم قرار بود مادرت برامون سبزی بیاره سرش را تکان میدهد و با ناخن بین سینه اش را میخاراند و میرود سمت اتاق خواب .بعد از چند دقیقه صدا میزند که میای این بند سوتی ان من و ببندی ؟پنجه هایم را نگاه میکنم و بعد میگویم چطوری؟توی چهار چوب می ایستد و میگوید یعنی چی چطوری ؟دست هایم را نشانش میدهد در واقع پنجه هایم را ابرو هایش را در هم میبرد و پنجه های خودش را بالا می اورد و میگوید پس من این دعا رو کجا بزارم؟

 

 

پ.ن: دیابلرو به زبان سرخپوستی یعنی جادوگر شرور

دلبر

 

حبیب نشسته تو بالکن و هی سیگارش و پک میزنه و میگه هوف هوف .به دلبر نگاه میکنم و دلم براش قنج میره ،حبیب میگه نگات نمیکنه  میگم مهم نیست .اصلا یه وعضی شده سرم و تراشیدم باد خنک بزنه به پوست سرم مور مور میشم .حبیب دست میکشه به سرم و هی میگه هوف هوف من به دلبر نگا میکنم و زیر دلم درد میگیره حبیب میگه جای لگد قلندره من میگم نه عشقه .دور مچم و اندازه میزنم و به حبیب میگم زرد پی کجاست؟ حبیب سیگارش و پک میزنه و میگه هوف هوف.از رو بالکن میپرم پایین مچ دستم درد میگیره قلندر میاد با لگد میزنه زیر دلم ، داد میزنه این خودش و انداخت پایین .حبیب تند تند سیگارش و پک میزنه و میگه هوف هوف ،دلبر روش و بر میگردونه و نگام میکنه ، ابرو هاش و میبره تو هم .میخندم مخم و از کف زمین جمع میکنم و میریزم تو جیبم حبیب چهارتا انگشتش و کرده تو دهنش و هی میگه هوف هوف بهش میگم حبیب دلبر و نگا داره میخنده، نمیخندید که داشت گریه میکرد من دست میکشم به موهام مور مور میشم حبیب میگه نگات نمیکنه میگم مهم نیست.

دستمال یزدی قلندر و بستم سرم از روی تخت ماه و میبنیم ، یکی با چاقو قدر یه قاچ ازش کنده .دست میکنم تو جیبم مخم و میارم بیرون زرد پی نداره ،میزارمش کنار ساعت روی میز. دلبر میاد تو اتاق میگه برش دار از رو میز کثیف میشه میگم تو از کی دلبر شدی؟ میگه من همیشه دلبر بودم میگم لبات چقد سرخه میگه اناریه، البالوییه، لبوییه .مخم از رو میز بر میدارم دستمال قلندر و باز میکنم میبندم دور مچم دلبر میره کنار پنجره سیگارش و پک میزنه میگه هوف هوف میگم حبیبم همین کار وبلده میگه حبیب که دلبر نمیشه میگم پس کی دلبر میشه ؟میگه من میگم تو که دلبر بودی از همیشه ،میگه اتیش داری.

قلندر داشت میزارو دستمال میکشید بیدار شدم گفت مخت و شستم گذاشتم تو افتاب خشک بشه نگاه کردم داشت رو بند رخت تاب میخورد گفتم اتیش داری گفت دادم دلبر گفتم واسه حبیب میخوام گفت حبیب  با دلبر رفته رو بوم دستمالش و بهش دادم و گفتم تا حالا به گربه لکد زدی گفت نه فقط به تو گفتم زیر دلم درد میکنه گفت عشقه.

رو بالکن داشتم سیگار میکشیدم میگفتم هوف هوف افتاب داشت میرفت پشت ارش 6 سرم وکج کردم از بغل رسیپنا 2 داشت طبقه هفتم و رد میکرد.میله رو گرفتم خم شدم تف کردم پایین یارو گفت جاکش گفتم مخلصم .سیگار و اتیش زدم افتاب رفته بود دستمال یزدی و بستم به میله بالکن یه سرش و بستم به مچم اویزون شدم افتاب و ببینم ، دلبر تو اشپز خونه داشت کله پاچه میشست مخش افتاد کف اشپز خونه گفت هوف هوف داد زدم هنوز معلومه،دلبر خندید گفت میفتی مخت و میریزن تو خاک انداز سیگارم و پک زدم وگفتم هوف هوف.

چمنا رو زدن دست میکشم مور مور میشم حبیب سیگارش و پک میزنه میگم هوف هوف ،میگه من باید بگم، میگم اتیش داری؟ میگه دلبر داره ، میگم قلندر بهش داده ، میگه هنوز عاشقی؟ میگم زیر دلم درد میکنه. میگه هوف هوف ،مخم و میزارم جلوش میگم برشدار مال تو، میگه بده به دلبر، میگم دلبر مخ نمیخواد ،میگه پس چی میخواد؟ میگم زرد پی. میگه زرد پی کجاست؟ میگم هوف هوف ، میگه باز که گفتی، میگم اتیش داری؟ دستمال قلندر و میبنده دور مچم ، میگه افتاب رفته پشت ارش6 ،میگم مهم نیست دلبر و نگا، میگه نگات نمیکنه میگم مهم نیست، سیگارش و پک میزنه باز پک میزنه باز پک میزنه میگم بگو هوف هوف ،میگه بلد نیستم، میگم دلبر بلده ، میگه مخت و بردار از رو میز کثیف میشه، میگم دلبر رفته رو بوم میگه اره منم بودم باهاش ،میگم تف کردی پایین ؟میگه اره گفتی جاکش ،میگم مخلصم، میگه اره همین و گفتی ،میگم بیا اویزون بشیم میگه دستمال قلندر و دادم به دلبر، میگم مهم نیست ،سیگارش و پک میزنه میگه هوف هوف میگم قلندر رفته رو بوم پیش دلبر میگه رفتن تف کنن پایین ؟میگم عشقه، میگه مهم نیست.

تمزین اول " سوگ"

 

سرم را که بر می گردانم، تیغ افتاب از کنار گل دسته اقا چشمم را میزند.حواسم میرود پی گزک دوازده بعدی نصرت الله.      بی انصاف سنگی بیست تومن پام حساب کرد، نمی دانم این چه وقت فکر کردن به این چیز هاست. یاد هاجر می افتم، هیچ دل خوشی از نصرت الله نداشت،همیشه با غیض می گفت:" مرتیکه قرمساق زن باز" . زن بازش را با حرص بیشتر می گفت.دستمال جیبی ام خیس است یک عمر پا به پای من دوید مونس بدی نبود شاید مثل همه ی زن ها نبود اما واقعا سردرگمم انگار چیزی را گم کرده باشم خوشحال نیستم ولی خیلی هم احساس غمگینی ندارم.نصرت الله کنار درخت عرعر کنج قبرستان ایستاده، چشم هایش پف کرده و خیس است، چشم از قبر بر نمی دارد. پسر نایب سوز صدایش ادم را محزون میکند و امروز چقدر غمگین میخواند، نمی دانم از غم بی مادری خودش می گوید یا بی مونسی پدرش یا بی زن شدن من .حسام زنگ زد و گفت بلیط به خاطر کیریسمس نایاب شده و نمی تواند بیاید، شاید یک ماه دیگر کمتر یا بیشتر.رقیه با بچه هایش امده فرزانه بعد از طلاق شوهرش رنگ رویش عوض شده یک عینک سیاه بزرگ به چشمش زده ،مدام گونه هایش را با یک دستمالی براق و سیاه پاک میکند .کامران خان بزرگ هم که سال تا سال پی املاکش نمی اید امده و از کنار من جم نمیخورد . بد است ادم زن مرده فکر های دری وری بکند ،با چشم های بسته پشت این دستمال خیس و نمور همه جور فکری به سر ادم میزند.عمه مولود روی تنها صندلی توی قبرستان نشسته و قبر خودش را بر انداز میکند، خنده ام میگیرد گمان کنم فکر میکند توی قبر جا میشود یا باید عرض قبر را برایش گشاد تر بگیرند مثل همین لباسی که انگار به تنش زار میزند .مولود هم بازی تمام بازی های کودکی من بود تا وقتی شوهر کرد و رفت زن یک چینی فروش وانتی شد که حالا شوهرش قاسم، یک راسته پاساژ انداخته پشت قباله زن دومش و مولد ماند و یک خروار حرف ابادی و یک قبر ارثی از خان جان، مادرش.همه ی ادم های قبرستان سر جمع بیست نفر نمیشوند ابادی روز به روز مثل زیر پوش های شهری اب میرود، حالا به جز یک عده پیر و پاتال مثل من که جانشان به زمین هایشان بسته ادم زیادی باقی نمانده. هر از گاهی در ختم یا سیزده بدری یا تعطیلات پشت همی پیش می اید که ابادی یک جانی بگیرد و سر زنده شود ،اما بیشتر وقت ها صدای نهر است و پرنده های سرخوش که دیگری بچه ای نیست که با تیر و کمان بزندشان .کریم با پشت بیل محکم چند باری روی قبر میزند و فاتحه میخواند با پشت آستینش عرق پیشانی اش را پاک میکند و ارام میگوید" نور به قبرت خاله".و از دور دست برایم بلند میکند و میگوید" خدا صبرت بده عمو"دستم از نیم تنه ام بالاتر نمی اید حال و حوصله ندارم که بلند ترش کنم جمعیت سمت قبر میروند و بلند بلند صلوات میفرستند و فاتحه میخوانند مولود با دست سمتم اشاره میکند،میروم کنارش پیشانی اش را میبوسم، سرم را سمت دهانش میکشد و می گوید :" خونه جمع و جوره مردم بیان ؟کسی هست یه لیوان شربت دست خلق الله بده ابروریزی نشه" لبخند میزنم و سر تکان میدهم دستم را ارام میفشارد سرش را سمت قبر برمیگرداند و اشکی از گونه اش میسرد سمت لب های چروکیده اش.

مسیر برگشت کمی مهربان تر است شیبی ملایم دارد و از بین باغ گردوی حاج رمضان و نبی خاله عفت رد میشود.مولد دستم را گرفته و پشت سر جمعیت ارام ارام راه میرویم .حرف نمیزند ،هر از چند گاهی اه میکشد.یک دفعه انگار برق گرفته باشدش میگوید" غصه نخوری ها دنیا که به اخر نرسیده خودم برات یه زن دیگه میگیرم" با اخمی مصنوعی نگاهش میکنم و میگویم باز تو گز نکرده بریدی؟دستم را هل میدهد و میگوید "من یک سال از تو بزرگ ترم یادت رفته (50 سال است هر بار که میخواهد من را کوچک کند این جمله را تکرار میکند ).همچین قیافه گرفتی هر کی ندونه فکر میکنه شما لیلی ومجنون بودین هر کی ندونه من که" ...حرفش را قطع میکنم و میگویم:" مولد ،جان خان جان کوتاه بیا این همه سال یه ابادی دهنشون و بستن تو یکی زبونت نمیتونی نگه داری، شگون نداره هرچی نبوده مادر بچم که بوده اینقدر با این بینوا ترشی نکن، خدا رو خوش نمیاد مخصوصا حالا که دستش از دنیا کوتاه شده" .هر دوساکت میشویم و مولود باز شروع به اه کشیدن میکند.

کریم مثل بچگی هایش گیلاس های حیاط را دانه دانه سوا میکند و هر چند دقیقه یک بار می گوید" خاله نور به قبرت بباره خدا رحمتت کنه" .کمی شیرین عقل است هر کسی یگ گوشه حیاط کز کرده و مشغول خودش است مولود روی صندلی هاجر نشسته و به عصایش تکیه کرده و هر کس که از در حیاط داخل میشود اسم بابای رقیه را صد میزند و می گوید" کاک بهرام یک چایی بیار" رقیه نوه خاله ام است شوهرش توی بانه مغازه دارد غیر از شب عروسی و یک روبوسی هول هولکی دیگر ندیدمش.حالا هم برای تعطیلات امده و با بی میلی سینی چای را توی حیاط دور میدهد ،مدام پسرش را صدا میزند که بیاید کمک .نسشته ام کنار حوض و دستم را توی اب تکان میدهم.زیر چشمی فرزانه را بر انداز میکنم که کنار مولود روی زمین نشسته و جم نمیخورد .چشمم که به مولود می افتد لیخندش را میبینم و علامت سرش را که به فرزانه اشاره میکند .بلند میشوم و از اتاقم دیوان حافظ را بر میدارم و چند باری باز و بسشته اش میکنم ، چشم هایم خیس میشود خجالت میکشم .دوباره سر جایش میگذارم مینشیم کنج اتاق و به تکان خوردن پرده اتاق زل میزنم که مولود از در میاید تو و پشت سرش در را میبندد.عصایش را به در تکیه میدهد ودستش را میزند به پشتش .بی مقدمه می گوید "نصرت الله که نشسته گوشه حیاط یه روزی به خان جان گفت اگر مولود و به من ندین خودم و اتیش میزنم یادته ؟یادته زدم زیر گوشش و گفتم تو به نصف دخترای ابادی قول دادی اگر بیان ته باغ انگوری براشون النگو می گیری ،عروسی راه میندازی و کل کشون میبریشون خونه بخت؟وقتی ته باغ انگوری با هاجر...استغفرالله ...اخه خیر ندیده تو که یه عمر حرف ابادی پشتت بود الان کز کردی قنبرک زدی که چی؟"صدایش میرود که بلند تر شود حرفش راقطع میکنم ومی گویم" خودم خواستم مگه غیر این بوده؟بچه بود یه غلطی کرد."حرفم راکامل نکرده ام که میدود وسطش و می گوید" بچه؟17 سالش بود تو گرفتیش شیش ماه نشده بود شکش خیک باد بود اون پسر الدنگ و گذاشت تو دامنت و دیگه هم سر خر نتونست برات بیاره الکی به همه گفتیم مریضی داره لولش و بستیم" ...بلند میشوم که بروم دستم را میگیرید ومی گوید" یه عمر نازک تر از گل نگفتی بهش یه عمر گزکت پشت بند نصرت الله بود و یه بار تو روش نیاوردی که بی شرمیش و گذاشت گردن تو "...صدای پچ پچ از توی حیاط کمی بلند تر میشود دست میگذارم روی دست مولود و می گویم" جان خان جان تمومش کن این حرفا رو ..."زانویش شل میشود و مینشیند و ارام هق هق میکند کنارش مینشیم و سرم را میگذارم کنار سینه اش و شانه هایم تکان میخورد .

در باز میشود فرزانه با چشم های پف کرده و یک سینی با دو لیوان چای می اید داخل بوی هل و دارچین فضای اتاق را پر میکند.