تلنگر

حتما بخونید
===============
======
سالها پیش زمانی که به عنوان یک داوطلب در بیمارستانی مشغول کار بودم با دختری بیمار به نام "لیزا" اشنا شدم که از بیماری نادری رنج میبرد...ظاهرا تنها شانس بهبود او گرفتن خون از برادر 7 ساله اش بود......
چرا که ان پسر نیز قبلا به همین بیماری مبتلا بوده و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود...
پزشک معالج وضعیت بیماری "لیزا" را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس از آن پسرک پرسید:آیا برای بهبود خواهرت حاضری به او خون اهدا کنی؟
پسرک کوچولو اندکی مکث کرد و از دکتر پرسید:اگه این کارو بکنم خواهرم زنده میمونه؟
دکتر جواب داد بله و پسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.
او را در کنار تخت خواهرش خواباندند و دستگاه انتقال خون را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه میکرد و لبخند میزد و در حالی که خون از بدنش خارج میشد به دکتر گفت:
آیا من به بهشت میرم؟؟!!!...
پسرک با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود.چون فکر میکرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد!!!!!

زندگی واقعی شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید

که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.

اثر: "بنجامین فرانکلین"

به دیدارم بیا هرشب

به دیدارم بیا هرشب ، به دیدارم بیا هر شب

دراین تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند 
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند 
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ 
به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من 
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست 
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم 
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را 
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را 
 و نیلوفر که سر بر می کشد از آب 
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند 
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی 
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !

کلاس پنجم ابتدایی بودیم که بوزینه اومد..
هنوز خودمونو نشناخته بودیم چه برسه به اطرافمون و پول و هشتی که گرو نهِِ..
حتی قشر مرفه هم محدودیت رو حس میکرد..
زمانی که شاید بهترین دوران زندگیمون بود رو خراب کرد..با گشت ارشادش..با تورمش..با بیشعوریش.. و با دروغش..
میگم بهترین دوران زندگی واسه این که نه اونقد بچه بودیم که نفهمیم..نه اونقد عاقل بودیم که بترسیم..
این که چرا ما باید تو این مقطع به دنیا بیایم خودش یه سوال خوبه..
ولی گذشت..خوب یا بد گذشت تا به امروز رسیدیم..در واقع تا به دیروز..
دیروزی که شاید بهترین خبر سیاسی عمرمون به هم سنای ما رسید..
تبریک میگم..امیدوارم نه نفت..بلکه نون به سفره های هممون برگرده..و امیدوارم که لبخند رو روی صورتای تکیده ی مردم تو خیابونا ببینمو..

می خواهم بنویسم...

می خواهم بنویسم...


از پینه دوزی که سوزنش ،


جیبی را می دوزد


که چشمان کودک فالگیر به آن دوخته شده


از نقاشی که هنر را سر چهارراه به دو سکه می فروشد


از دوستت دارم هایی که از سر تعارف بر زبان می آیند


و از خونِ بیچارگانی که در شاهرگ زمین لخته شده



اینجا


مادربزرگ با قصه های خودش می خوابد

دل ها از محبت زیاد تَرَک می خورند

و سکوت اتاق ها ،

صدا را در حنجره خفه می کند

اینجا آفتاب ، مرده است


هوا که سرد شد

یادت باشد دستانت را ها کنی

اینجا هیچ دست گرمی دستانت را لمس نخواهد کرد...

(از نظر های زیبای دوست خوبم زهرا)

هرچه بیش تر انسان ها را میشناسم سگ ها رابیشتر ستایش میکنم

لطفا کامل بخونید و برا ادامه به ادامه مطلب بروید...

نگاه نگران مادر و چشمنگاه نگران مادر و چشمهای پر از دلهره پدر حکایت از دردی کهنه دارد. صورتهای رنگ پریده و خسته این دو نفر نشان می دهد بیخوابی و چشم انتظاری، جزئی جدایی ناپذیر از زندگی فقیرانه آنهاست؛ زندگی که با دردها و گریه ها و اشکهای دختر پنج ساله آنها رنگ غم و اندوه به خود گرفته است.چشم های پر از دلهره پدر حکایت از دردی کهنه دارد. 

 

 

 

ادامه نوشته

سلام دوستای خوبم...

به خاطر شروع درس و دانشگاه یه مدتی اونقدر غرق دنیای واقعیمون بودم که فرصت نشد به دوستای مجازیم سر بزنم.خواستم از  دوستای گلم که تو این مدت فراموشم نکردن و بهم سر میزدن تشکر کنم.

واقعا ممنونشونم.

بی معرفتا هم ..............................! (خودشون میدونن جای خالی رو با چه جمله ای پر کنن)

راستی میخوام عنوان وبم رو عوضش کنم.خوشحال میشم تو انتخاب یه عنوان خوب در رابطه با سبک وبم راهنماییم کنین

شب و روزتون شکلاتی...

من تمام قصه هام قصه توست

به سلامتی پسری که پولهای مچاله شدشو اروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام..
فروشنده:چه
جنسی باشه؟

پسر کوچولو:
..
فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه…

مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟
خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند
و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.
خجالت را باید کسانی‌ بکشند
که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند
و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند!



 تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخمهای من خوب میشود
نه زخمهای تو … ! ! !


دریـــغ نکنید ! بگـذاریــد واکــس بــزنــم
میخـــواهـم بــرق ِ آســمان را از کـفـش هــای ِ شمــا ، دنــبال کــنم !!!

خداوندا …..
قیامتت را بر پا کن!!!
تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم ..

گریه کن!

بنام خدا
گريه كن سرباز

نظامي زن انگليسي كه پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق،
فرزندش را در آغوش مي فشارد.
آهاي سرباز، آهاي مادر!...
گريه كن، تو حق داري گريه كني. شايد ماهها و سالهاست كه فرزندت را نديده اي.
فرزند دلبندت را. كودك معصومي كه تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي كرده.
گريه كن سرباز، گريه كن تا سبك شوي...
گريه كن، بخاطر گوهر مادري كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به اين لباسها.
اين لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
گريه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...
اما
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...
سوالي از تو دارم :
اين كودك را مي شناسي؟

مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميكند؟
مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
اين پدر يكي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
فكر كردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟
اين دختر را چطور؟

حتماً او را ديده اي...
در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...
الان به نظرت لكه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
يا لكه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
صورت ظريف او را با اسلحه اي كه در كنارش به دست گرفته اي چه كار؟
ببين چه گريه اي ميكند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
اين رنگين تر است يا خون فرزندت كه اينچنين در آغوشش كشيده اي؟
حال اين دخترك را خوب ببين. نتيجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...
اين پدر را ميشناسي؟

دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد كنار بقيه جنازه ها.
يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران كرديد.
تو و همقطارانت.
اين را چطور؟

اين اما مال افغانستان است
.
شاهكار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كوكان افغان.........
از اين دست اگر بخواهم برايت بياورم، بسيارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....
...............
...............
گريه كن سرباز
گريه كن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
گريه كن براي انسانيتي كه در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
گريه كن براي عاطفه اي كه در وجودت مرده...
گريه كن براي شرف و آزادگي كه از دست داده ايد...
گريه كن سرباز
...

هرگز به آدم ها نخند ...

هرگز به آدم ها نخند !!

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

به دستان پدرت...

به جارو کردن مادرت...

به راننده ی چاق اتوبوس...

به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...

به راننده ی آژانسی که چرت می زند...

به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند...

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند...

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد...

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی...

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته...

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی...

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی...

نخند ...
نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:

آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.

آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...

بار می برند...

بی خوابی می کشند...

کهنه می پوشند...

جار می زنند...

سرما و گرما را تحمل می کنند...

و گاهی خجالت هم می کشند

خیلی ساده ... نخند دوست من!!!

هرگز به آدم ها نخند

خدا به این جسارت تو نمی خندد ؛ اخم میکند.


امروز...

امروز پدری دخترش را برای نان فروخت...
امروز دختر 10 ساله ای مادر شد...
امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد...
امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد...
امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد...
......امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند...
امروز دلم برای امروزم گرفت...
نمیدانم دنیای شما کثیف است یا چشمان من فاحشه؟!!

شــرم مـیـــــــکـنم!!

شرم میکنم که وزن سیری ام را با ترازوی گرسنه ای بکشم ***

پسر به دختر : اعتمادتو به من ثابت کن 

   همان لحظه دختر خود را عریان و لخت مادر زاد کرد

  دختر به پسر : حال تو اعتمادتو به من ثابت کن  

  پسر تمام لباس های دختر را تنش کرد




آدم هــــــای ســـــاده را دوســــــت دارم

آدم های ساده را دوست دارم


همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند


همان ها که برای همه لبخند دارند


همان ها که همیشه هستند


برای همه هستند


آدم های ساده را


باید مثل یک تابلوی نقاشی


ساعت ها تماشا کرد؛


آدم های ساده را دوست دارم


بوی ناب " آدم" می دهند

روزانــه هزاران انســان به دنیــا می آینـــد ...

امــا نسل " انســانیت " در حال انقــراض است . . .!!

من..

من دلم میخواهد

ساعتی غرق درونم باشم...

عاری از عاطفه ها

تهی از موج و سراب

دورتر از رفقا...

خالی از هرچه فراق

من نه عاشق هستم...

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد!!!

این عکس واقعا منو تکون داد......مهر مادری تا آخرین لحظه...
به سلامتی همه ی مادرها
...

دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !
غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...

نقاشیم خوب نیست هیچ وقت منت کسی را نکشیدم... تا بماند با من به بهای آنکه فقط بگویم : دیگر تنها نیستم .

یلی وقت ها دلم از هرچی آدمه می گیره  

و

دو کلمه حرف مهربون می خواد

نه به شکل ِ دوستت دارم ، یا بی تو می میرم

نه از این حرفای کلیشه ایی و رواج پیدا کرده دروغین امروزی  نه ! 

ساده ، شاید مثل  ...  دلتنگ نباش  ، فردا یه روز دیگه ست ...

 

توجه !توجه!

دوستان به جای پاک کردن اشک هایتان آن هایی که باعث اشک ریختنتان شده اند را پاک کنید

اینجا زمین است...

   اینجا زمین است...

                                           رسم آدم هایش عجیب است... 

                                    اینجا گم که بشوی,

                                      بجای اینکه دبنالت بگردند, فــــــرامــوشـــت میکنند...

                               زیاد که خوب باشی, زیــــــادی میشوی...

                            زیاد که دم دست باشی,تــــکــراری میشوی...

                              زیاد که بخندی,برچسب دیــــــوانــــــگــــــی میخوری...

                                       اینجا فقط برای خــــــــــــــودت زندگی کن......!

بیایید کمی هم مرد باشیم!

زیر بارون اگر دختری رو سوار کردید
جای شماره به او امنیت بدهید



او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مورد نظرتان !



بگذارید وقتی زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت میبیند
احساس امنیت کند ؛ نه احساس ترس



بیایید فارغ از جنسیت...
کمی هم مــَــرد باشیم !

سلامتی خودت


ســـــلامتیه کــسی که نمــیشناســــه منو



اما نوشــــته هامو میــخونـــــه



تا از درونــم با خــبر شه ♥



و زیرش نظر میــزاره



نه واســه اینکه خوشــش اومــده



واســه اینــکه بهت بفهــمونه که تنــها نیــستی

نامرد............................!

تن ها حراج

پرده هاپاره

خواسته هاشهوت الوده نگاه هاپرهوس

عشق در پول

عشق درصدای فنرتخت ها 

عشق درماشین

عشق درتعدادعمل ها 

هه إإإ

چه تلخ إ من عاشقم توهم عاشقی

لیلی ومجنون هم عاشق بودند

هی لیلی همان جا بمان 

این نسل ها مریم را به کثافت کشیده اند

هی مجنون از افسانه ات بیرون نیاإإ

اینجاناموس خواهروبرادرهستند

ناموس دیگران:

بدن 

هوس

عشق بازی

اینجا دگر مردی وجود ندارد

اما نر ها نام نر رابه گوه کشیده اند

خدایا شکرت

خجالت نکش...

اينجوري هم به من نگاه نکن...
تو در چشمان من از تمام فرشته هاي دنيا زيباتري...
حتي با...
اين لباس کهنه...
با اين دستهاي چروکيده و سرما زده...
لبخند بزن عروسک من ...
سهم تو از دنيا لقمه ي کوچکي است که در دست داري...

حاجی فیروز

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ...»


از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...

تصور اشتباه

ما فکر میکنیم بدترین درد؛

از دست دادن کسیه که دوستش داریم...

اما حقیقت اینه که:

گاهی وقتا از دست دادن خودمون،

و از یاد بردن اینکه کی هستیم،

و چقدر ارزش داریم،

از همه دردناک تره.............

به قول حسین پناهی


به قول حسین پناهی:

می دانی ، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی "تـعطیــل است"


و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی،
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویـی :


بگذار منتـظـر بمانند ...