در باره تقریباً هیچ چیز

به نام خداوندی که هماره به حال بندگانش آگاه است

(قبلش بگم!)

چند وقتی به دنبال یک شروع مناسب برای نوشتن بودم ولی دیدم گویا قسمت نیست شروع کنم تا چه برسه به این که مناسب هم باشه! به همین دلیل شروع کردم. فعلاً هم در وضعیت بهانه­ای برای نوشتن هستم. این که این وضعیت چقدر دوام بیاوره، نمی­دانم!

(حالا شروع!)

این روزها شاهد تکرار تاریخیم؛ سقوط، زوال و منفوریت رئیس­جمهوری محبوب در دو سال پایانی دوره هشت ساله ریاستش. هاشمی، خاتمی و حالا احمدی­نژاد (به نظر می­رسد در این بین بخت یار خامنه­ای بود که دوران ریاست­جمهوری­اش 6 ساله ختم به خیر شد!!)

1.       حرفی درش نیست به هر حال از قدیم گفته­اند فواره چون سربلند شود سرنگون شود. ولی نکته جالب توجه، تکرار تاریخ است بدون عبرت آیندگان؛ چه رؤسای جمهور، چه اطرافیان رؤسای جمهور، چه حامیان رؤسای جمهور و چه مخالفان رؤسای جمهور!

2.        همیشه همین طور بوده. قبل از انقلاب و حتی در دوران میانه و باستان هم همین آش بوده و همین کاسه. فقط هر چه جلوتر می­آییم آشش داغ­تر می­شود و کاسه­اش پرتر.

2.1.    در دوره­ای فردی یا گروهی به میدان آمده­اند که شعارها و گاهی خواسته­هایشان همخوانی بیشتری با مردم داشته است. عمده مردم (عوام و خواص) نیز به آن(ها) روی آورده­اند و از آن(ها) حمایت کرده­اند. تا این جای کار مشکلی ندارد.

2.2.     اما این اقبال بدین جا ختم نمی­شود بلکه ناگهان شاهد آنیم که این فرد یا گروه تازه به میدان رسیده که تا دیروز کسی از وجود آن­ها اطلاع هم نداشته حکم منجی ملت را پیدا کرده و مردمان از او قدیسی ساخته­­اند که در پایان شب ظلمانی­شان ظهور کرده و بشارت صبح را می­دهد. قرار است یک تنه با بت بزرگ بجنگد و بندها را از پای مردم بگشاید.

2.3.     هر که در جلوی این فرد یا جریان بوده یا خواسته بایستد هم سزایش معلوم است. اگر تذکر دهد حسود است، اگر نقد کند فریب خورده است، اگر انتقاد و اعتراض کند معاند است و اگر خدای نکرده مخالفت کند که دیگر هیچ!

2.4.     این رویا ادامه می­یابد و ملت خود را در حال پیشرویِ فراتر از تصور در مسیر آرزوی خود می­بیند تا آن جایی که به یکباره با نیشگونی از عالم رویا به گوشه تنگ و تاریک واقعیت پرتاب می­شود و کاخ آرزوهایش را بر باد می­یابد.

2.5.     در این هنگام است که قدیس پاک دامن دیروز به فاسق نجس شلوار امروز بدل می­گردد و ملت به همان سرعتی که او را به عرش برده بودند به زیر فرشش می کشند.

2.6.     و در این بین به ناگاه فرد یا جریانی پا به میدان می­گذارد که...

2.7.     و این داستان ادامه دارد...

3.        امروز نیز شاهد همان افراط و تفریطی در مورد احمدی­نژاد هستیم که دیروز بودیم.

4.       نظر شخصی من این بوده و هست که احمدی­نژاد نه آن­چنان خوب است که تا دیروز از او تعریف می شد و نه آن­چنان  بد که امروز از او می­نالاند. در مورد مشایی هم به همین صورت منتها با این تفاوت که هیچ گاه از او تعریف نشد! (شاید چون مهندس بود نه دکتر!!)

5.       احمدی نژاد امروز همان احمدی نژاد 84 است یک کمی مغرورتر. منتها چیزی که در این اثنا تغییر کرده است قدرت، جایگاه، غرور و توهمی است که مردم و مسئولان برایش به وجود آورده­اند که او را به ورطه سقوط و هلاکت انداخته است. ایضآ مشایی، بقایی، رحیمی و...

6.       و این وضعیتی است که برای هرکس دیگری هم به وجود بیاید ضلالت­آور است. چرا که این یک اصل مسلم است که قدرت بدون نظارت، فساد آور است.

7.       کل ماجراهای اخیر نیز از این قرار است که عده­ای که تا دیروز از احمدی­نژاد، قدیسِ نجات بخشی برای خودشان ساخته و پرداخته بودند امروز به ناگاه با زوایای پنهان­تری از او آشنا شده­اند که خود را در عمل بهتر نشان داده است طرفه آن که احساس کرده­اند در این مدت عجب کلاه گشادی سرشان رفته است. جمعی از آن ها سر خورده شده­اند و توبه کرده­اند اما جمعی دیگر به عزم  جبران آن حمایت­های کورکورانه و افراطی گذشته، سعی وافری در مخالفت­های کورکورانه­تر و افراطی­تر حال و آینده دارند. و در این بین جریان انحرافی نیز چیزی جز آتش بیار این معرکه و دستاویز مخالفان نیست.

8.       در پایان این که این حقیر هر چند این جریان به اصطلاح انحرافی را جریان درستی نمی­دانم اما آن را مسئله مهمی هم نمی­دانم. ولی به هر حال این نکته نافی این موضوع نیست که با فساد باید در هر موقعیتی برخورد کرد خصوصاً در قدرت.

 

(حاشیه عنوان: )

در ابتدا عنوان این مطلب را گذاشته بودم «درباره تقریباً همه چیز» که قرار بود به صورت سریالی به موضوعات مختلف بپردازد ولی در پایان دیدم که این عنوان با محتوای مطلب در تضاد است لذا چون زورم به محتوا نرسید لاجرم عنوان را عوض کردم.

یا حق!

یا حق

یک سال و نیم پیش وقتی دیگر کمتر می­گفتم و می­نوشتم گه­گاه با این سؤال دوستان مواجه می­شدم که چرا دیگر نمی­نویسی و فعال نیستی؟ بعدها هم به این متهم شدم که چرا اصلاً نیستی و نمی­نویسی؟! آن زمان اشارتکی داشتم و امروز مبسوطترک می­گویم که: گفتنی و نوشتنی بسیار است و شنیدنی و خواندنی کم!

در آن زمانه قیل و قال که گفتن­ها از بهر نشنیدن بود و نوشتن­ها برای نخواندن؛ گفتن و نوشتن را چه سود! و براستی چه سودی است از گفتنی که شنیده نمی شود و نوشتنی که خوانده! این خاصیت زمانه قیل و قال (1) است.

ولی خدای را شکر که آن ایام منحوس یا مبارک به خوبی(!) و خوشی(!) سپری شده و همه آن­چه بود و شد و گشت و گردید فراموش گردیده و تنها «است» باقی مانده است. که این همیشه حال است که گذشته را می­نویسد!

پی­نوشت:

1. نیکو گزینشی است این واژه برای این معنا؛ قیل و قال. در آن فقط گفتن است و گفتن و به هیچ عنوان هیچ اثری از شنیدن در آن پیدا نیست. شما را نمی دانم اما طبع مرا به توصیف آن ایام، عجیب سازگار افتاد. زمانه مبارزاتی از جنس قال کردن(!!). هر چند که سایر ایام نیز نهایتاً روزگار گفت و گو است! هر چند که مردمان آن به گفت و شنود نیازمند ترند...هر چند...

یا حق!

به نام نزدیک ترین و مهربان ترین

سلام؛

دو سالی هست که ننوشته­ام. نه فقط ننوشته­ام که نبوده­ام و نه تنها نبوده­ام که تغییر و تحولات بسیاری را هم در درون و برون پشت سر گذارده­ام؛ تغییراتی مثبت و منفی!

امروز هستم؛ بسیار متفاوت­تر از دیروز . امیدوارم هم­چنان باشم؛ بسیار متفاوت­تر از دیروز.

البته تا دیر نشده این را هم بگویم که طی این مدت یک سری چیزها هم ثابت و بی­تغییر مانده؛ از جمله این که هم­چنان منتقدم و هم­چنان به هیچ چیز، جا، ایده و گروه خاصی وابستگی خاصی ندارم جز به حق؛ انشاءالله.

طی این دو سال همیشه  فکر می­کردم اگر روزی پس از این سکوت و سکون، مطلبی بنویسم قطعاً و یقیناً «درباره انتخابات 88» خواهد بود اما چه کنم که زمانه هزار چرخ دارد و امروز آن­قدر حرف نگفته دارم که امیدوارم روزی نوبت به انتخابات 88 هم برسد.

زین پس سعی­ام بر استفاده از این رسانه با توجه و تأکید بر ظرفیت­های آن است. پس سعی می­کنم راحت  بنویسم و مختصر و شاید مفید.

نام این خراب­آباد را هم عوض کردم شاید طالعش تغییر کند.

در پایان خواستم بنویسم سعی می­کنم برای رضای نفس و خلق ننویسم دیدم نمی­شود(!) ننوشتم!

یا حق!

یارانه ها (1)

به نام دوست؛ که هرچه دارم از اوست.

و به نام رحمتش که عالم­گیر است و به نام هدایتش که مستدام.

و ای آخرین پاره­ی هدایت شعله بی­کران رحمت حق، ما را به تو جز فغان، راهی نیست.

یارانه­ها (1)

این روزها فراوان، پیرامون یارانه­ها و هدفمندسازی آن­ها صحبت می­شود. اهمیت موضوع، حرف و حدیث­ها و حواشی­هایش مرا بر آن داشت تا اندکی به بررسی این مسئله مهم اقتصادی - اجتماعی بپردازم و این شد حاصل آن تأملات. البته با مبلغی تأخیر. (مثل همیشه!)

با وجود سعی­ام بر خلاصه­گویی و روان­نویسی و همه­فهمی مطلب باز هم گستردگی، اهمیت و تخصصی بودن موضوع مانع از آن شد که مطلبی در خور فضای وبلاگی فراهم آید. لذا برای تعدیل مشکل و بهبود وضعیت، مقاله را برای وبلاگ، بازنویسی کردم و برای رعایت حال خوانندگان آن را به چند پاره تقسیم کردم که به امید خدا به صورت سلسله مطالب «یارانه» در این درگاه مجازی قرار خواهم داد.

در این مقاله ابتدا به طرح مسئله و گفته­ها و دلایل دولت و حامیان طرح نقدی­سازی یارانه­ها می­پردازیم. پس از آن سعی می­کنیم لایحه پیشنهادی دولت و دلایل حامیان آن را از دیدگاه­های مختلف نقد و بررسی کنیم و در پایان مختصری در باره­ی نتایج اجرای این لایحه به تأمل خواهیم نشست.

اما قبل از هر چیز ببینیم یارانه چیست و چرا دولت­ها یارانه می­دهند.

 

ادامه نوشته

وقتی همه خوابیم

به نام حق، آفریننده­ی جهان و جهانیان

و به اذن رسول، فرستاده­ی بر حقِ باری تعالی

و به یاد حجت غائبش 


در حالی که مردم در پیچ و خم­های هزار توی زندگیِ سوداگرانه­ی شبه مدرن خود، پریشان و سردرگمند،

و نخبگانشان اسیر بازی رنگ­ها گشته­اند،

یک به یک به تصویب می­رسد.

آرام و بی­صدا.

چنان آرام و بی­صدا که تو گویی به راستی چنین است!

ولی نه! این سازی است که صدایش فردا درخواهد آمد!

سازی که صدای همه را در خواهد آورد!

آری! این روزها مجلس مشغول تصویب لایحه­ای است که سرنوشت یک ملت را رقم می­زند. سر نوشتی که شاید خوشایند هیچ یک از آحاد ملت نباشد. سرنوشت تلخ تورم و رکود؛ سرنوشت تلخ و ننگین فلاکت؛ که تو گویی سرنوشت محتوم این قوم گشته است.

و سرنوشتی که در غفلت و رخوت ملت رقم می­خورد. در سکوت!

طنز روزگار که آخر، خودش به صدا در می­آید و این سکوت را می­شکند. تهدید استرداد می­کند و برگزیدگان ملت را به مصاف می­طلبد و رهبری را به یاری می­گیرد.

و ما هنوز خوابیم!

حال، جای چنین پرسیدن نیست که: «به راستی خوابیم یا خود را به خواب زده­ایم؟!»


حمد خدای تعالی

یا حق!

اضغاث احلام

به نام خالقم

سلام بر تو ای رسول خدا؛ ای فرستاده­ی بر حق و ای منجی بشریت از ظلمات ظلم و جهل! دست­های آلوده­ی ما را بگیر و  از مهالک نفسانی و دنیوی برهانمان؛ که دوری تو برای ما بسیار سخت است.

سلام!

مدتی نبودم. سرم شلوغ بود و فراغ بال نایاب. البته می­دانم که می­دانید که پهنای باند هم بی­تأثیر نبوده و نیست! (به قولی عامیانه تر: حسّش نیست!)

یکی از عوامل جدی این عدم حضور جدی(!) اشتغال بوده و هست. البته این هم توجیهی بیش نیست. چرا که در چند ساله­ی اخیر معمولاً مشغول به کار بوده­ام. البته از نظر خودم و نه سایرین! چون عموم افراد جامعه، فعالیت­هایی که به قصد امرار معاش نباشد یا بدان منتج نشود را کار نمی­دانند و شاغلین به آن ها را شاغل! حکمتش چیست؟ نمی­دانم! شاید، همان دلیل همیشگی که: «این پوله که مهمه!» یا «بی مایه فطیره!».  بگذریم. ایران اسلامی است دیگر!

ببخشید! بنا نبود حرف سیاسی بزنم. یعنی بنا بود حرف سیاسی نزنم. چه کنم؟! زبان است و...

اوضاع اقتصاد که مدتی است خراب است. اوضاع سیاست هم که ناجور به هم ریخته؛ از ایران خودمان بگیرید تا افغانستان و پاکستان و عراق و کره و فرانسه و ایتالیا. اوضاع فلسطین هم که همیشه خراب بوده مثل اوضاع فرهنگ که هیچ موقع درست نبوده!

بگذریم. به ما نیامده حرف­های جهانی زدن! خب می­دانید دیگر عصر این حرف ها گذشته! امروز دیگر بطلان فرا روایت­ها بر همه اثبات شده! باور ندارید؟ به نزدیک­ترین محفل روشنفکری پست مدرن - وطنی یا غیر وطنی چه فرقی می­کند، عصر دهکده­ی جهانی است. [کم­کم باید عادت کنیم به گفتن هم­دهکده­ای!] - مراجعه کنید!

برگردم به زادگاه.

شاهکار مهندسی ایرانی و بومی و ملی و قومی و... پل جمهوری اسلامی! البته به پای برج میلاد نمی­رسه و قطعاً در حد تأسیسات اتمی نیست. ولی باز هم در حد خودش شاهکاره! مثل قطار شهری مشهد! البته نه در اون حد!!!...

خودمونیم ها! ملتِ مفت­خورِ تن­پروری هستیم ها!!!

خیلی خب!  حالا چرا این قدر ناراحت می­شید؟! با خودم بودم!

باز هم بگذریم! شاید به زودی به فضای مجازی برگشتم. (خدای نکرده گفتن، فراموش دوستان نشود.)

خدایا شکر بهر رحمت و نعمت و فرصت بی­منت.


یا حق!

خیانت یا جهالت!

به نام جان و جهان آفرین

حمد و سپاس، خدای را - عز و جل-

 و سلام و رحمت خاصه­اش بر محمد مصطفی و خاندان پاک او

 

1. گویند: «زمانی مسلمانی خواست مسیحی شود. کشیشان به رسم مسیحیت، او را به تاریک­خانه­ای در کلیسا بردند و غسل تعمیدش دادند. آن گاه که چراغ­ها را روشن کردند... "اللهم صل علی محمد و آل محمد"

فریاد تازه مسیحیِ کهنه مسلمان بود که به رسم مسلمین در موقع روشن شدن چراغ­ها صلوات می­فرستاد! »

2. مَثَل ماست. مَثَل دانشجویان فعال در تشکل­های سیاسی؛ اعم از اصلاح­طلب و اصول­گرا. محافظه­کار یا رادیکال. حامی یا منتقد. چپ یا راست.* حداقل در این یک زمینه تفاوتی بین انجمن اسلامی و دوستان با بسیج و خواهران و برادران نیست و هیچ اختلافی با هم ندارند! به قول معروف «سر و تهِ یک کرباسند!».

 البته هم من، هم شما و هم آن­ها به خوبی می­دانم و می­دانید و می­دانندکه این­ها همه لفظ است و بیانش صرفاً به جهت دلالت است. به همین دلیل بیشتر می­پسندم از دسته­بندی چپ و راست استفاده کنم تا سایر دسته­بندی­های محتوایی

 3. اینان هر چه در طول سال و در طی سالیان ادای روشن­فکری از خودشان در بیاورند و در ستایش استقلال و آزادی و آزادگی دانشجو و تشکلِ خود آسمان ریسمان ببافند و دم از ضرورت عقلانیت و حقانیت در عمل و فعالیت سیاسی بزنند باز موقع انتخابات که می­شود دامن از دستشان می­رود و باطن پوسیده­ی تعصب­های جاهلیه­شان از درون، این پوسته­ی تصنعی پر زرق و برق و فریبنده را می­شکافد و بسیار زودتر از عرصه­ی محشر، پرده­ها فرو می­افتد و حقایق نمایان. و آن گاه است که آن حضرات را در ستادهای تبلیغاتی و انتخاباتی کاندیداهای مختلف می­بینی در حالی که دارند با تمام توان و حتی بیشتر از حد توان [با دوپینگ اموال عمومی و بیت­المال!] و با غیرت و تعصب و برای نجات کشور و انقلاب(!) در تبلیغ و حمایت از کاندیدای خویش و رد و نقد و گاه تخریب دیگران جهاد فی سبیله(!) می­کنند و نشریه در می آورند و داد سخن می­دهند!

 4. و آدم حیران می­ماند که آیا اینان همان­هایی هستند که تا چند ماه پبش از خروج از حاکمیت و تقویت جامعه مدنی  و بیدار بودن دانشجو و یا استقلال و آزادی جنبش دانشجویی و فراجناحی بودن و خط دهنده­ بودن برای احزاب * و بی طرفی و عقلانیت دم می­زدند؟!

 این ادعاها، یعنی تقویت جامعه مدنی و خط­دهی به احزاب و گروه های سیاسی و امثالهم، ادعاهایی است که به قول بچه­ها «چیز آسمان را پاره می­کند»! [البته می­بخشید، رفقای ما یک کم بی­ادب تشریف دارند!] و به قول من «ادعاهای بند تنبانی» اند! چون مثل بند تنبان هر چه بکشی­شان کش می­آیند! و باز مثل بند تنبان وقتی زیاد کشیده شوند یا پاره می­شوند [این قسمتش شاید به قول بچه ها مربوط می شود!] و یا از دست در می­روند. که ثمره­ی هر دو یک چیز است. بی­آبرویی طرف مدعی! و تازه آن موقع است که همه می فهمند به قول بابام «حضرات خشتک خودشان هم خیس است!»!

شاید به همین دلیل است که شاعر از قدیم گفته «کم [خالی] ببند، همیشه ببند!» مثل میرحسین! و نه مثل خاتمی و احمدی­نژاد!

 

پس نوشت:

- با عرض پوزش، اندکی این مثنوی تأخیر شد...

- نمی­خواستم در مورد انتخابات بنویسم یعنی نه این که نخواهم؛ ضرورتی نمی­دیدم. اما مشاهده­ی برخی چیزها طاقتم را طاق کرد و سکوتم را شکست. وظیفه دیدم که بنویسم و بگویم. اگر بیشتر از آن ازم بر نمی­آید!

- البته این مطلب و ان شاء الله مطالب بعدی­ام بیشتر در مورد جنبش دانشجویی است تا انتخابات. چرا که برخلاف نظر و عمل خیلی­ها معتقدم که اهمیت جنبش دانشجویی اگر از انتخابات بیشتر نباشد کم­تر نیست.

- بعضی وقت­ها دیدن بعضی چیزها از بعضی کس­ها که اصلاً انتظارش رو نداری، بد جوری دل آدم رو می­شکنه!

- خدایا ما را آنی و کم­تر از آنی به خودمان وا مگذار. یا هادی­المضلین.


یا حق

نسبت ما و معضلات اجتماعی

 

به نام جان و جهان آفرین

حمد و سپاس به درگاه باری تعالی

و سلام و درود بر بندگان صالح خدا

 

پیشین:

  • در آخرین مطلبی که در همین وبلاگ نوشتم وعده داده بودم که هر هفته مطلبی را در این خلوت­کده بگذارم اما تاریخ مطالب نوشته شده چیز دیگری را روایت می­کند!
  • پاسخی جز عذرخواهی و شرمساری ندارم و امیدی جز عفو و کرم. امیدوارم بتوانم زین پس جبران کنم. به دعای خیر شما.
  •  البته انصافاً اوضاع خوبی نداشتم، مشکلات فراوان بود و گاه فراتر از تاب و توان. از درون و از بیرون. از خانه­ی دل و از خانه­ی تن. از خانواده و از دیگران. از مردم و از اهل جهان. گوشه­ای از این مصایب و مشکلات را هم روح سرگردان نوشت هر چند فقط درد دل است و حاصلی جز فراغت نفس و اشتغال غیر ندارد مگر خودش کاری کند و گرنه ما که ...
  •  «اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا و غیبة ولینا»

 

و اما بعد...

صبح یکی از اولین روزهای سال جدید خورشیدی بود که داشتم به سمت خانه برمی­گشتم. در راه از میان صحن میدان شهدا عبور می­کردم که به ناگاه جوانکی حدوداً 20 ساله که تا قبل از دیدن من در گوشه­ای ایستاده بود به سمتم آمد. در آن صبح بهاری، میدان خلوت بود و ما -و خصوصاً او- به راحتی می­توانستیم سر و وضع و حرکات یکدیگر را زیر نظر داشته باشیم. از ظاهر نامرتب، لباس­های کثیف و ناهمگن و چهره­ای که در عطش رسیدگی و آرایش می­سوخت تقریباً حدس زدم که هدفش از آمدن به سمت من چیست و تا لحظاتی دیگر چه درخواستی از من خواهد کرد.

زمان و مکان به سرعت طی شد و او اکنون روبه­روی من ایستاده بود و داشت از من می­خواست تا به او کمکی کنم و مبلغی پول...

با حالتی از حسرت و درد و بی­حوصلگی مبلغی پول به او دادم و به سرعت به راه خودم ادامه دادم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که احساس کردم فردی از روبه­رو به سمتم می­آید و گویی که با من کار دارد. به ظاهر و طرز نگاه کردن و آمدنش به سمتم نمی­خورد که او هم قصد گدایی داشته باشد. اما... پس چه کار می­توانست داشته باشد؟

چند ثانیه تأمل و چند متر حرکت، همه چیز را روشن کرد. همان طور که حدس زده بودم، گدا نبود بلکه دیده بود که به آن مرد جوان پولی داده­ام و آمده بود تا به این کار من اعتراض کند که «چرا بِهِش پول دادی؟» با همین یک جمله، همه­ی حرفش را به من زد و من در حالی که داشتم جملات بعدی­ای را که می­خواست یا می­توانست به من بگوید در ذهنم مرور می­کردم با بی­حوصلگی تمام، در حالی که می­خواستم هم از زیر بار سؤالش و هم بار مضاعف خودش رهایی یابم و در عین حال، به او نشان دهم که این مسئله برایم ­اهمیت چندانی ندارد، دستی پراندم و سری تکان دادم که معادل زبانیش را باید «ولش کن!» و «آه، دیگه!» و امثالهم بیاورم.

بدون آن که مکثی کنم و بحثی، به راهم ادامه دادم و آن­ها هم!

با وجود آن که آن موقع از این که ماجرا ادامه پیدا نکرده بود و مجبور به شنیدن و گفتن نشده بودم خوشحال و خشنود بودم اما در تمام راه باقی­مانده تا خانه که همه­ی آن را پیاده گز کردم داشتم به این فکر می­کردم که...

    ... هر جور حساب می­کردم به نتیجه­ای جز این نمی­رسیدم که آن جوان مشکل داشت. دو حالت که بیشتر نداشت؟! یا راست می­گفت یا دروغ. اگر راست می­گفت و واقعاً در زندگی مشکلی داشت و نیازمند پول بود که خب، بنده­ای از بندگان خدا مشکلی داشت و نیازی و من مسئول بودم و باید در حد توانم به او کمک می­کردم. اما حتی اگر دروغ هم می­گفت باز او مشکل داشت! مشکل تن­پروری و مفت­خوری. مشکل دروغ­گویی و فریب­کاری و ارتزاق حرام. و من باز هم مسئول بودم. مسئول در قبال شخص او و مشکلاتش؛ مسئول در قبال زمینه­ها و ساختارها و علل و عواملی که باعث به وجود آمدن آن مشکلات برای او و یا هم­نوعان او شده بود...

    ... آن مرد هم راست می­گفت! این گونه کمک کردنِ من به آن جوان، حتی اگر او راست می­گفت و حقیقتاً مشکل داشت، راه درستی برای کمک و یاریِ او نبود. در بهترین حالت تسکینی بود بر دردها و زخم­های او - البته اگر واقعاً درد و زخمی وجود می­داشت! - مسکنی که به تنبلی و مصرفی بار آمدن او کمک می­کرد نه به او و نه به رفع مشکل او...

    ... و من صرفاً برای رفع تکلیف و آسایش خیال و راحتیِ جدانم به او کمک کرده بودم...

 

به این فکر می­کنم که به راستی، ما برای رفع مشکلات دیگران و معضلات اجتماعی جامعه­ی بشری و حداقل جامعه­ی شهری خودمان چه کرده­ایم یا چه می­کنیم؟

  •  آیا مثل آن مرد با بدبینی و بی­توجهی و یا با این توجیه که ما "نمی­توانیم" و "این جوری نمی­شود" و " باید ماهی­گیری یاد داد" و "باید ریشه­ای برخورد کرد" و حرف­های این چنینی، صورت مسئله را پاک می­کنیم و خود را فارغ؟
  • یا چون من از سر رفع تکلیف و برای فرار از عذاب وجدان، کاری می­کنیم که خودمان را راحت کرده باشیم؟
  • و یا...؟!

 چشم­ها را باید شست؛

جور دیگر باید دید.

دست ها را هم باید شست؛

کاری باید کرد.


پسین:

ان شاء الله بنا دارم به حول و قوه الهی و به لطف یاری و همراهی همسرم٬ جدی­تر و حساب­شده­تر به حال و روز این خرابه(!) برسم. شاید آباد شد! خدا را چه دیدید؟!

منتظر تغییرات باشید. باز هم با شعار «تغییر»!

یا حق

فعالیت اجتماعی در دوران دانشجویی

به نام جان و جهان آفرین

نحمده و نستعینه و نستغفره و نتوب الیه

آغازین:

سلام؛ آن چه در ادامه می­خوانید مطلبی است که در واپسین روز های بهمن ماه سال گذشته برای نشریه­ی «آفتاب فردا» [اگر نامش درست در خاطرم مانده باشد] نوشتم و حال که آن نشریه که نشریه­ای بود گران­قدر و گران­مایه چاپ شده آن مطلب را به جهت بیان عمومی و کاستن از بد قولی خویش! در این جا می­آورم. امیدوارم که مفید فایده افتد.

یا حق

 

فعالیت اجتماعی در دوران دانشجویی

بسم الله الرحمن الرحیم

نحمده و نستعینه و نستغفره و نتوب الیه

ناخودآگاه:

مدتی است که سخت دستم به قلم می­رود؛ سخت­تر از قبل. و از این معدود قلم­زدن­ها هم تقریباً هیچ یک به سرانجام نرسیده؛ بیشتر از قبل! تا این که چندی پیش، یاری از اهل حق، مرا به نوشتن خواند. خواستم پوزش بطلبم، لیکن نشد. – نمی­دانم چرا؟! – لذا نوشتم هر چند می­دانستم تحفه­ای درخور خواندن نمی­شود و نشد. و حال آن پوزش را از شما می­طلبم. مرا ببخشید اگر خواندن این متن، چیزی بر شما نیفزود یا احساس نمودید که زمان را به خسران معامله کرده­اید.

شاید آگاهانه:

صحبت از فعالیت­های اجتماعی - در معنای فرهنگی و سیاسی- دانشجویان است و تأثیرگذاری آن بر روی جامعه و خصوصاً عرصه­ی انتخابات. با اولی شروع می­کنم و اگر خدا بخواهد به دومی ختم.

در مورد تأثیرگذاری فعالیت دانشجویان بر روی جامعه باید گفت که از نظر امکان تأثیرگذاری بر روی جامعه – خواستم نظرات مختلف را مطرح و بررسی کنم اما دیدم حس و حالش نیست! پس خلاصه می­گویم- این امکان وجود دارد ولی باید توقعات و انتظارات از این تأثیرگذاری، معقول و واقعی باشد نه احساسی و انتزاعی. این از ابتدایی­ترین و بزرگ­ترین مشکلاتی است که می­تواند گریبان­گیر دانشجو و جنبش دانشجویی شود؛ یعنی توقعات بی­جا، توهمی و اهداف غیر واقعی و ناممکن. که معمولاً سرانجامی ناخوش دارد و عمدتاً خود را به صورت تجدید نظر در اصل فعالیت دانشجویی و گاه نفی کامل آن نشان می­دهد. بنابراین به جاست که دانشجو با نگرشی واقعی و منطقی، به شناخت خود و جایگاه، نقش و وظایف خویش بپردازد و از تصوراتی صرفاً ذهنی که امکان تحقق خارجی ندارد بپرهیزد. شأن دانشجو و جنبش دانشجویی اداره­ی کشور، تصمیم­گیری و یا حتی تصمیم­سازی برای مدیران کشور نیست. شأن جنبش دانشجویی فعالیت حزبی و یا فعالیت به مانند احزاب و گروه­های سیاسی هم نیست همان طور که صف­آرایی در برابر حکومت – پس از خط­کشی بین حکومت و مردم – و یا سیاست­پرهیزی و صرف فعالیت­های مردمی یا به اصطلاح مدنی نیست – کاش زمان بود و حال، که متعرض تک­تک این نگاه­ها و دیدگاه­ها ­شوم!- .

دانشجویی که تازه پا به عرصه­ی بلوغ فکری گذاشته و با ورودش به دانشگاه به تدریج وارد عرصه­ی اجتماع و فکر و فعالیت اجتماعی شده است ابتدا و قبل از هر چیز باید به فکر حال و آینده­ی خویش باشد و پس از آن، حال و آینده­ی جامعه و جهان خویش. پس از گذران اولین دوره­ی بلوغ انسانی و اجتماعی است که می­تواند در مقام فعال فرهنگی و سیاسی ظاهر شود و ایفای نقش کند.[1] آن هم نه هر نقشی! بلکه نقشی متناسب با شأن او و نسبتش با شأن سایر حاضرین و فعالین در اجتماع. و من این نقش را در کلمات زیر جستجو می­کنم.

تحلیل اوضاع جامعه و جهان؛ تبیین اصول، اهداف و آرمان­ها؛ پاسداشت اصول و ارزش­ها؛ نظارت بر مطابقت عمل مسئولین[2] با برنامه و برنامه با اصول و اهداف؛ مطالبه­ی عمل بر طبق برنامه و برنامه بر طبق اصول و اهداف از مسئولین؛ تبدیل اصول و اهداف اسلام و انقلاب به گفتمان غالب جامعه.

برای ویژه­ی انتخابات هم به نظرم همین مدل، گویای مطلب است. پس زیاده عرضی نیست.[3] والسلام و الرحمة الله علیکم.



1. این کلام بنده، مجوز فردگرایی و خودخواهی و خودبنیادی نیست بلکه منظور این است که در ادای دو واجب رشد خود و رشد اجتماع، اولویت و اصالت با رشد خود است. و به عنوان دمِ دستی­ترین دلیل هم باید گفت که بدون رشد فردی، رشد دادن دیگران و جامعه هم ممکن نیست.

[2]. منظور از مسئولین، فقط دولت و دولتیان به معنای خاص آن نیست بلکه کل حکومت و در معنایی عام­تر کل جامعه است. چرا که «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» البته مدیران، بیشتر راع و مسئول!

[3]. نیازمند انتقادات سبز شما هستم! به آدرس وبلاگ: ejtehad.blogfa.com

خبر

سلام،

اگر خدا بخواهد، بنا را بر این گذاشته­ام که این وبلاگ را هر جمعه شب به روز کنم. شروعش را هم امشب گذاشتم. در ضمن قرار است یک وبلاگ دیگر هم برای یک سری مطالب خاص به راه بیندازم.

تا خدا چه خواهد!

از این بنده­­ی حقیر فقیر هم در دعاهایتان یادی بکنید. ثواب دارد! به شدت نیازمند توجه باری تعالی هستم. دعایم کنید!

یا حق!

آزادی بیان هفت دست؛ پس از بیان، هیچ چی!

به نام خداوند رحمت­گر مهربان

حمد و شکر برای اوست و درود و رحمتش بر فرستاده­اش و خاندان پاک او

پیش نوشت:

گویی این وبلاگ دارد تقاص گناهان من را پس می­دهد. نه بیننده­ای دارد و نه نویسنده­ای! سوت و کور. ترسم از این است که تا چند وقت دیگر، خود بلاگفا بیاید و تعطیلش کند. ولی انصافاً در دو، سه ماه اخیر بارها و بارها عزم کردم این وبلاگ را از این رکود و رخوت نجات دهم و همین طور خودم را! ولی چه کنم که توفیق مرا یار نبود. خود این مطلب هم مربوط به یک ماه پیش است و حدود دو هفته­ای هم می­شود که آن را نوشته­ام اما تایپ کردنش تا به امروز به تأخیر افتاد. بگذریم.

نوشت:

حتماً ماجرای سخنرانی مجتهد شبستری در دانشگاه اصفهان را شنیدید (این که صنعتی اصفهان بوده یا خود اصفهان را نمی دانم؛ مهم هم نیست!) و هم چنین حواشی و ادامه­ی ماجرا را از زبان فارس و ایرنا و غیره. وجداناً از این مسخره­بازی­ها و خاله­زنک­بازی­ها حسابی خسته شده­ام لذا اصلاً حس و حال نوشتن در مورد این یک قلم را نداشتم. خصوصاً که در این مواقع، بازار بی­اخلاقی و بی­منطقی و برچسب­زنی، داغ داغ است. من به این وضعیت می­گویم «وضعیت غربال»! غربال یا الک را که دیده­اید؟ دو حالت دارد. یا از سوراخ­های غربال کوچکتری که از آن رد می­شوی و می­افتی پایین و یا بزرگتری که داخل غربال می­مانی. و در این بین اصلاً مهم نیست که چه هستی؟ سنگی؟ چوبی؟ نباتی؟ حیوانی؟ آدمی؟ پاکی؟ نجسی؟ و... تنها این مهم است که در غربالی یا زیر آن!1 این جا هم وضعیت همین طور است. یا مدافع مجتهدی یا مخاصم و مهاجم و منتقد وی!

اما یک نکته یا بهتر بگویم یک مقاله باعث شد تا درباره­ی این مورد بنویسم. البته نه در مورد مجتهد شبستری یا صحبت­های او بلکه درباره­ی واکنش­های صورت گرفته به او یا صحبت­های او!

پس از سخنرانی شبستری در اصفهان  که جاروجنجال بسیاری با خود به همراه داشت و پوشش خبری خبرگزاری­هایی مثل فارس و ایرنا (بخوانید آتش بیار معرکه!) و سخنرانی رحیم پور ازغدی در دانشگاه علم و صنعت و توپیدن به سروش و شبستری و دار و دسته که با فرصت­طلبی رسانه­ی ملی [چقدر از این اسم بدم می­آید! خیلی بیشتر از خود آن!] ظرف کمتر از یک هفته به سمع و نظر ملت همیشه در صحنه­ی ایران رسید [خیلی دارم سعی می کنم در مورد دو طرف دعوا داوری ارزشی نکنم ولی مثل این که نمی توانم!] - شنبه ؟؟؟؟؟ در روزنامه­ی اعتماد ملی [که سردبیری آن، کامل در اختیار برادر قوچانی قرار گرفته و می رود تا شرق و هم­میهن دیگری شود] مطلب کوتاهی از عطاءالله مهاجرانی خواندم با عنوان «به حقیقت پیامبر قسم».

از شخصیت جالب مهاجرانی که بگذریم. باید بگویم مطلب هم مطلب خوب و جالبی بود و همچنین محرک و ایده­ی اصلی این نوشته. در آن مطلب، مهاجرانی دوگانه­ی عرفی– قدسی را مبنای تحلیل خود در مورد دیدگاه­های موجود درباره­ی پیامبر قرار داده بود و از افراط و تفریط در مورد یک جزء از این دوگانه انتقاد کرده بود و در پایان چنین نتیجه گرفته بود که پیامبر بشری است که بر او وحی می شود. نه آن قدر آسمانی و قدسی است که بشر نباشد و نه آن قدر زمینی و عرفی که به عالم معنا و قدس راهی نداشته باشد. پیامبر پل ارتباط و اتصال آسمان و زمین  و عرف و قدس به یکدیگر است. دوگانه و مبنا را مبنای دقیق و جالبی یافتم اما چیزی که بیشتر از آن به نظرم آمد نوع برخوردی بود که جماعت اهل حوزه و روضه با افراط و تفریط کنندگان در مورد شخصیت پیامبر –صلوات الله علیه و آله – کرده­اند. برخورد با افرادی مثل سروش و مجتهد شبستری را به کیفر این که پیامبر را از ساحت قدسی و الهی تهی کرده اند که دیده ایم [هر چند تماماً با اصل و روش این اعتراض و برخورد موافق نیستم] اما دریغ از این که نصف یا حتی عشر این حساسیت و برخورد و بیانیه و تجمع و تکفیر را نسبت به کسانی که درباره شخصیت پیامبر و سایر معصومان، راه افراط و غلو را در پیش گرفته­اند دیده باشیم! به راستی چه برخوردی با افرادی جاهل و غالی مثل سید جواد ذاکر صورت گرفت؟ آیا حجم و عمق برخوردی که با فردی مثل مجتهد شبستری صورت گرفت که به هر حال فردی عالم و دنیادیده است با حجم و عمق برخورد صورت گرفته –شاید بهتر باشد بگوییم صورت نگرفته!- با فردی مثل سید جواد ذاکر که صراحتاً خیلی از حریم ها را شکست و کفریات مختلفی را بر زبان راند قابل مقایسه است؟ یا با کسانی از به اصطلاح روحانیون که مقام پیامبر و ائمه –علیهم الصلوة و السلام- را آن قدر بالا می­برند که - نعوذ بالله- خدا هم در مقابل آن­ها کم می آورد یا مثلاً با آن­ها که سوره­ی الرحمن را در مقام و شأن حضرت علی (ع) تفسیر کرده و می­کنند چه نوع برخوردی صورت گرفته یا می­گیرد؟2

این جاست که ناظران سنتی، لب به سخن می­گشایند و سخن­ها می گویند که «نه به این شوری شور، نه به آن بی نمکی!» یا این که «دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را!» بگذاریم و بگذریم. تنها یک نکته می­ماند و آن هم «چرا؟» است. که چرا را هم، خود بهتر می­دانید و می­دانند!

پس نوشت:

1-     البته نکات دیگری هم وجود دارد که آن­ها هم مهم نیست مثلاً این که اصلاً چرا باید غربال کرد؟!

2-     درد این است که عده­ای بدتر از جماعت اول راه می­افتند به تعریف و تمجید از عمق درک دینی و عرفانی اینان و شدت ارادتشان به  اهل­البیت و تعریف از آن­ها به عنوان نمونه­های بی­نظیر ولایت­مداری و ادله می­آورند در تأیید سخنان ایشان از عقل و کتاب و سنت به کافّ!

کردان، بهترین گزینه برای وزارت کشور!

هو!

خب، همه می­دانند که وزارت کشور، یکی از وزارت­های مهم و حساس کشور است و کسی که باید مسئولیت این پست را بر عهده بگیرد باید آدم مدیر و با تدبیری باشد و در عین حال با تجربه؛ تا بتواند اداره­ی امور جاری کشور را بر عهده بگیرد و مناطق مختلف کشور را اداره کند....

توجه به این مسائل، باعث شده بود تا هنگامی که آقا احمدی­نژاد، آقا کردان را برای گرفتن زمام وزارت کشور به مجلس معرفی کرده بود؛ در این انتخاب دکتر، شک کنم و پس از آن از رأی اعتماد مجلس در حیرت فرو افتم. – از سخن رئیس جمهور در مورد تأیید کردان توسط رهبری که دیگر بگذریم- اما بعد از آن که مدرک دکترای جناب کردان زیر سؤال رفت و پس از آن کارشناسی ارشد و کارشناسی و الخ! تازه فهمیدم که دکتر عجب انتخاب شایسته­ای داشته و چرا این قدر هم از او حمایت می­کند!

خب طرف، وقتی بدون مدرک ... [حداقل مشخص نکردند که برادر عزیزمان کردان چه مدرکی دارد!] تا هیئت علمی دانشگاه آزاد بالا رفته و یک عمر وزیر و وکیل و دولت و ملت را دور زده و مملکت را به قولی فیلم کرده، مسلماً گرداندن کشور، آن هم به صورت قانونی و با رأی مجلس و حمایت رئیس جمهور که دیگر برایش مثل آب خوردن است. طرف، وقتی جوان بوده و هیچ کاره، کلی مدرک داخلی و خارجی جعل کرده حالا که دیگر وزیر شده و کار کشته، مسلماً در سطح جعل اسناد و قراردادهای ملی و بین المللی می­تواند به کشور خدمت کند.

با این اوصاف، من هم هم­صدا با دولت و مجلس می­گویم: کردان، بهترین گزینه برای وزارت کشور.

حق!

کجایند مردان با ادعا؟!

هو!

 

عجب ماجرای بی‌خیر و برکتی بود این ماجرای جاسوس هسته‌ای!

عجب بازی تلخی را شروع کرد احمدی نژاد و عجب شیرین تمامش کرد موسویان!

عجب قصه‌ی پرتأملی بود برای احمد توکلی و عجب غصه‌ی پرتألمی برای امیر تفرشی!

عجب آزمون سختی بود برای قوه قضائیه و عجب ماراتن سنگینی برای دولت!

عجب و عجب و عجب!

 

ولی حیف که تمام شد! تازه داشتیم گرم می‌شدیم! البته تو همین مدت هم بعضی‌ها آن‌قدر گرم شدند که سوختند مثل امیر! به هر حال مار- پله‌ی سیاست، آن هم از نوع کثیفش، مار زیاد دارد! باید خیلی مراقب و همچنین دم‌کلفت، گردن‌کلفت، سبیل‌کلفت و خیلی چیز دیگر کلفت باشی تا زور مارها به تو نرسد وگر نه این مارهای وحشی حسابی نیشت می‌زنند و بعدش هم روی تن لغزنده‌شان سُر می‌خوری می‌آیی پایین. شاید هم سُر بخوری بیفتی تو زندان! ج.ا.ا. را چه دیدی؟! شاید کلاً بسوزی و به قول رفقا Game Over بشوی! ولی به هر حال باید ساخت.

 

آن روزی که احمد توکلی رسماً از موسویان عذرخواهی کرد معلوم بود که قضیه، خیلی بیخ پیدا کرده و به قولی «هوا پسه!» همان موقع معلوم بود که دیگر امیر تفرشی باید به دست‌بوسی آقای موسویان برود که نرفت! حالا هم هر چه می‌کشد تقصیر خودش است. مگر نقل سخنان رئیس جمهور مملکت، جرم کمی است؟! نه تنها جرم کمی نیست که مجازاتش از مجازات رئیس جمهور هم سنگین‌تر است! چون وقتی متهم دستش به رئیس‌جمهور نرسد آن موقع است که از قدیم گفته اند: دهنت صاف است!

 

کجایند مردان با ادعا؟! کجایند آن‌ها که سرمستانه از گرفتن جاسوس هسته‌ای دم می‌زدند؟! کجایند آن‌ها که مدارک و مستندات خود را به رخ می‌کشیدند؟! کجایند آن‌ها که راه‌به‌راه می‌گفتند جاسوس هسته‌ای، جاسوس هسته‌ای؟! کجایند آن‌ها که می‌گفتند تا آخرش هستیم؟! کجایند؟!

 

امیر جان! با نهایت تأسف و تأثر باید بگویم که نیستند! تا طرف یک کمی گرد و خاک به پا کرد همه‌شان دمشان را گذاشتند روی کولشان و چهار نعل فرار کردند، حتی پشت سرشان را هم نگاه نکردند! و حالا تو مانده‌ای و سایتت!

امیر جان! تو که لشگر نداشتی چه کار به دعوا داشتی؟

 

حق!

شاید شروع!

هو!

آن موقع که این وبلاگ را می‌ساختم (مردادماه امسال) هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم اولین مطلبی که روی آن می‌نویسم، آن هم پس از گذشت دو ماه، چنین چیزی باشد. روزگار است دیگر... بگذریم!

حق!

هو الاول

هو الاوّل  و الآخر و الظّاهر و الباطن و هو بِکُلّ شیءٍ علیم