توهمات من

مُعبّران می‌گويند ديدن برخی چيزهای خوب در خواب تعبير بد دارد،

 مثلا اگر در خواب ببينی که می‌خندی تعبيرش غم و اندوه است يا 

اگر برف در خواب ببينی تعبيرش همان غم و اندوه می‌شود،

 يا مثلا اگر «تو» را در خواب ببينم تعبيرش فراق‌ است.. 

اينطوری حتی خوشی‌هايت هم در خواب زهرمارت می‌شوند.

 اينطوری هرگاه توی خواب بخندی بايد دلت بلرزد و برف که ديدی

 مثل کبک سرت را فرو کنی تويش و خدا خدا کنی که بيدار نشوی.

 اينطوری حتی «تو» را هم که توی خواب ببينم بايد فرار کنم، 

در آغوش نگيرمت و سر به بيابان‌های پيچ در پيچ ِ خواب بگذارم. 

برای همين هيچ‌وقت خوابهايم را تعبير نمی‌کنم، کتاب‌های تعبيرخواب

 هراس‌نامه‌اند اصلا. 


بيداری‌مان هم مثل خوابيدن‌مان است، ديدن بعضی چيزها گاهی

 همان تعابير ِ عالم خواب را دارند، گاهی ديدن چيزهای خوب و خوشايند 

در بيداری هم عاقبت بد دارند، مثل لبخندت، مثل برف روی موهايت،

 مثل نزديکی‌ات به من... برای همين بيشتر وقت‌ها نمی‌فهمم خوابم

 يا بيدار، چون در هر دوی‌شان ديدن چيزهای خوشايند پايان بدی دارد...

رنگین فاز!!!!!

توی نقاشیتم نوازش یکی دیگرو مشکی رنگ میکشی  که منتی روت نباشه!!!!

!!!

ببار برایم... بی قرار ببار...خشمگین و بی وقفه...

کلاغ ها منتظرند...ببار

گاهی عمود و گاهی شکسته باریدی... آخر که چه؟ باقی نماندی...

باد هم آمد و باقی مانده ات را برد و هم خشک کرد...

باز هم می خواهی بباری برایم؟؟؟

ابر بودم و هر کجا که رفتم کشان کشان به سویم آمدی...

به اجبار آمدی...

اشک هایت آب حیات بود و من در به در دنبال جاودانگی

ساعت بارشت خلاف وزیدن من بود،اما جفت هم شدند!!!

سیلاب دردهایت را ببار...دوست دارم...

دایره ای که شعاع هایش یکی نیست

انتظار آزادی چندان غم انگیز است


که حکاکی اعلامیه حقوق بشر


بر دیوار کوره های آدم سازی


چرا که انسان آزاد بدنیا نمی آید


که آزاد زندگی کند…که آزاد بمیرد


انسان دایره ای غم انگیزی ست


که تکرار می شود.

من و تو

تو....

آفتاب شدی و ذره ذره آبم کردی

باران شدی و ذره ذره خردم کردی

عشق شدی و ذره ذره افلاکیم کردی

آدم شدی و ذره ذره نا آدمم کردی

 

اما من...

سپید بودی و ذره ذره چرکینت کردم

گلستان بودی و ذره ذره بیابانت کردم

عاشق شدی و ذره ذره غم آشیانت کرد

خاک بودی و ذره ذره بر بادت دادم

عیدمان را بدون آجیل جشن بگیریم

به یاد انسانیت و حقوق بشر که از پادشاه عدل گستر کورش بزرگ

 به ارث برده ایم
بیایید امسال به منظور پایبندی به اصول انسانی و برای حفظ

 آبروی خانواده های کم درآمدی که قادر به تهیه آجیل

شب عید کیلویی 60 هزارتومان نیستند و به منظور اولین

 اتحاد مردمی در مبارزه با گران فروشی فرصت طلب ها، 

عیدمان را بدون آجیل جشن بگیریم.

به یاد برف زمستانی

در زمستانم،اما با یاد تو شکوفه زده ام...

ببار...ببار...با قطره قطره ی آرام و پراکنده ات شکوفه ام عظیم تر میشود...

با محبّت سردِ برف گونه ات،بسوزان شکوفه ام را،قوی...محکم...با سکوت....

اما این کار هم دیگر از تو بعید است...

حتی نوازشی بی احساس و از روی ترحم...

دیگر شکوفه ی تنهاییم در زمستان اوج گرفت و به ثمر نشست...

خاکسترِ شب

چند ماه تلاش می کنی و به یه جایی می رسونی آرزوهاتو،پرورش می دیشون،

آخرم طوفان که نه!!! شهاب سنگ می خوره دقیقاً وسط ذوق و شوقت...

آخر سرم کارت میشه انتظار که انتظار:یه امیدِ نا امیدِ

نوازشِ آخر با آخرین بوسه،بعد از تو این شبها،تکرارِ کابوسِ...

زمستون بی نهایت عاشقه،فکرِ گریز از شبِ،ما که عاشقیو توی شب و زمستون فهمیدیم...

آتشِ شبِ من و تو هم خاکستر شد...خداحافظ     

interlude

قانونِ اول من میگه: هر چیزی که همون قدر بت انرژی میده،همونقدرم

 ازت انرژِی میگیره...


اما تو چی هستی که هر چی بیشتر انرژیمو میریزم به پات بیشتر گُر

 میگیرم؟؟؟


شاید این افکار منه که اینطوره....که حتی واسم تکراری نمیشه مثه فردایِ

 شکلِ دیروز....

این انرژی هم یه خوابِ عمیقه؟؟؟  نه...همین انرژِیت باعث شد از همه

 فراری شمُ خرامان خرامان به سوی تو بیام

حکمِ تیرم دسته تو هستش...اول هواتو تووو سرم بکش...نوازشم کن

 شکنجم اینه بعد از این انرژِی که از تنم بره

نا دیده رخت

تو مثل آتش می مانی و گلستانی و ابراهیم کرده ای مرا...

گلستانی و ابراهیم کرده ای مرا و اباهیمِ گلستان شده ام...

چه ذوالفقارنه نقش مصمّمِ دیواری ات را به پای می بندی که گلستانِ مصمّمی شاید

 و من ابراهیمش...

نا دیده رخت در غمِ عشقت سده مشکل!!!