توهمات من
مثلا اگر در خواب ببينی که میخندی تعبيرش غم و اندوه است يا
اگر برف در خواب ببينی تعبيرش همان غم و اندوه میشود،
يا مثلا اگر «تو» را در خواب ببينم تعبيرش فراق است..
اينطوری حتی خوشیهايت هم در خواب زهرمارت میشوند.
اينطوری هرگاه توی خواب بخندی بايد دلت بلرزد و برف که ديدی
مثل کبک سرت را فرو کنی تويش و خدا خدا کنی که بيدار نشوی.
اينطوری حتی «تو» را هم که توی خواب ببينم بايد فرار کنم،
در آغوش نگيرمت و سر به بيابانهای پيچ در پيچ ِ خواب بگذارم.
برای همين هيچوقت خوابهايم را تعبير نمیکنم، کتابهای تعبيرخواب
هراسنامهاند اصلا.
بيداریمان هم مثل خوابيدنمان است، ديدن بعضی چيزها گاهی
همان تعابير ِ عالم خواب را دارند، گاهی ديدن چيزهای خوب و خوشايند
در بيداری هم عاقبت بد دارند، مثل لبخندت، مثل برف روی موهايت،
مثل نزديکیات به من... برای همين بيشتر وقتها نمیفهمم خوابم
يا بيدار، چون در هر دویشان ديدن چيزهای خوشايند پايان بدی دارد...