هرچی ازش میپرسیدم درجواب میگفت:اره
مثلا میگفتم: منومیشناسی؟میگفت:آره
میگفتم اینجا خوبه واست راحتی؟میگفت:آره
میگفتم:خوشحالی که اینجایی؟میگفت: آره
گفتم :میخوای بریم بیرون یه دوری بزنیم دلت واشه؟
اونوقت جیغ کشید ودادوفریاد کرد که نه!نه!نه!
بعدا دلیلش رو پرستار آسایشگاه بهم گفت که :
آخه با همین بهونه اوردنش خانه ی سالمندان!!!
پ ن :خیلی دلتنگ وپشیمونم...

دیروز دلم خیلی هوای بارون کرده بود...
هرچی بهش گفتم آخه وسط تابستون بارون کجاست؟ به گوشش نرفت که نرفت!
مثل اینکه خیلی گرفته بود خودمم نفهمیدم چشه؟!
اینقدر بهونه گیری کرد که ازش خسته شدم..
آخه تو چه جوردلی هستی ؟!اینقدر نازکی که باکوچکترین چیزی میشکنی
تا دیروز هم گیر بودی وتند تند تنگ میشدی واسه کسی که ارزش تورونداشت
حالا هم که فقط بهونه میگیری
عزیزمن توالان بزرگترین عشق دنیا روتوخودت جا دادی
پس دست ازاین بچه بازیهات بردار کمی بزرگ شو
کلی دلمو سرزنش کردم
اما شب که شد
خیلی ناگهانی صدای رعد شنیدم
اومدم کنار پنجره
قطره های زیبای بارون روی زمین میچکید ودلنشین ترین صدارو ایجاد میکرد
دویدم توحیاط وزیر بارون رحمت خدا کلی دعا کردم
دلم خیلی شاد شدوآروم...
مثل اینکه خدا نمیخواست دلی رو که عشقش توش جاداره روبشکنه
خدایا ممنون که حرف دلمو شنیدی
عاشقتم عشق مهربونم...

پ.ن 1:واقعا هوای گرم مرداد بارون میچسبه...خداروشکر
دیگه پشت هیچ پنجره ای به انتظارت نمیشینم...
دیگه ازدیدنت دلم نمیلرزه چه برسه به دیدن کسی که تنها
لباسش شبیه تویه!
دیگه هیچ اهنگ عاشقانه ای منو به یاد تونمیندازه...
اره دیگه عاشقت نیستم ...
چون دیگه اون دختر کوچولویی که اشتباهی عاشق شد نیستم
دیگه بزرگ شدم
اونقدر بزرگ شدم که معنای عشقودرک کنم وهرچیزی
روباعشق اشتباه نگیرم
حالا خیالم راحته ...
دلم ارومه...
قلبم تندتند نمیزنه ...
فکرنمیکردم بدون تو بتونم زندگی کنم
اما الان میگم :همه چی ارومه!
فکرنکن دیگه عاشق نیستم
اتفاقا عاشقم بدجور
عاشق بزرگترین عشق دنیا
عاشق خالق زندگیم
که تو وبقیه نشونه ی خیلی خیلی کوچیکی از وجود اون
بودین ...
اره من دنبال بزرگترین عشق بودم
وتورو اشتباهی پیدا کردم
اما حالا عشق واقعیمو شناختم وتا همیشه عاااااشقشم
وعاشق همه مخلوقاتش
وهمه ی نشانه های زیباش درزمین
خدایا
ببخشید دیر اومدم پیشت
اما حالا که اومدم هوامو داشته باش
تاهمیشه...
دوستت دارم عشق جاودانم
پ.ن :دیگه تواین وبلاگ مطلب عاشقانه ای در مورد عشق زمینی نمبینید
کاش این عید ظهورش برسد اینگونه هزار عید باهم داریم


سلامامام سجاد(ع) به ماه رمضان :
سلام برتو ای بزرگترین ماه خدا و ای کریم ترین همنشین از میان اوقات
سلام برتو ای همسایه ای که دلها نزد تو نرم شد و گناهان در تو نقصان گرفت
سلام برتو که چه بسیارند آزادشدگان حضرت حق در تو
و چه سعادتمند است کسی که حرمتت را بواسطه خودت رعایت نمود !
سلام برتو همچنان که با برکات برما وارد شدی و ناپاکی معاصی را از پرونده ما شستی
سلام برتو و بر شب قدری که بهتر از هزار ماه است ...
حلول ماه مبارک رمضان مبارک
التماس دعا
دنبال " مخاطب خاص " نوشته هایم نباشید !
ارزش " خاص بودن " را نداشت
یه وقــــتایی که دلت گـرفته..
بغض داری..
آروم نـیستی !
دلت بـــراش تـنگ
شده.
.
حـوصله ی هـیـچـکسو نـداری !
به یــاد لحظه ای بیوفت کـه :
اون
هــمه ی بی قـراری هــایِ تـو رو دیـــد..
امـّـا ؛
چـشمـاشـو بست و رفــت
!
دیگه برنگرد که اینجا ، قاصدک نفس نداره
گیر ِ تو کوچۀ بن بست ، دیگه راه پس نداره
هیچی از دنیا نمیخوام ، پی ِ یک آرامشم
میخوام از خودم گذشتن ، راهی ِ بیراهه شم
واسه پر کشیدن اینجا ، آسمونو کم میارم
دنیا واسم مثِ سده ، از جلوم برش میدارم !
دیگه مثل قبلا اینجا ، از نبودت نمیپوسم
خورشیدُ بغل میگیرم ، زمینُ محکم میبوسم !
این تموم زندگیمه ، می بینی چه صاف و ساده م ؟
دل بریدم از تمومت واسه هر کار ی آماده م
شعر های من تابلــــــــو اند
همه شان
نبودن ات را تبلیغ میکنند...
اگرتواین دنیا کسی هست که
با دیدنش رنگ رخسارت عوض میشه
و قلبت ابروتو به تاراج می بره
. مهم این نیست که اون مال تو باشه
، مهم اینه که باشه
. نفس بکشه،
زندگی کنه و از زندگیش لذت ببره
دوستت دارم های ناگفته ایکه پشت
دیوار غرورمان /
ماندند و ما آن ها را بلعیدیم تا نشان دهیم
منطقی هستیم.......
روز دوم الكي الكي چشمهام به چشمهات افتاد.....
هفته بعد دزدكي نگاه كردم.....
ماه بعد شانسي شانسي به دلم نشستي.....
و حالا.....
سالهاست يواشكي دوستت دارم.........![]()
پایانم نزدیک است
نبودنم را تمرین کن...
.
.
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین میکنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میکنم.
حالم، نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ
غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی،
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین میکنم.
.
چقدر باید بگذرد؟
تا من در مرور خاطراتم،
وقتی از کنار تو رد می شوم،
تنم نلرزد...
بغضم نگیرد...
امروز خدا می داند چند بار فرو ریختم!
از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود......
کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته میگویم الهی بی اثر باشد
راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه ... هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود، دروغ
کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه می خوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئیا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد
شاید اینرا شنیده ای که زنان
در دل «آری» و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
رازدار و خموش و مکارند
آه، من هم زنم، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
فروغ فرخزاد
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم،تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو،ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد،می رقصد اشک
آه،بگذار که بگریزم من
از تو،ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به،که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم،خنده به لب،خونین دل
می روم،از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد
با اون همه خاطره باز میخوام فراموشت کنم
میشکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم
میخوام ازت جدا بشم یه ذره تنها بمونی
رفیق نیمه راه من دیره واسه پشیمونی

جلوه و جاذبه ات ، ثابت و سیّار، ندارد!
خلقی از شوق چو پروانه روانند به سویت !
هیچکس مثل تو این گرمی بازار ندارد!
جمله مشتاق ونظرباز تو باشیم ، به هرجای
میل کوی تو فـقط فرقه ی زوار ندارد!
هرکه آن بارقه و جلوۀ جانانه بدیده است !
رفته هوشش زسر و طاقت گفتار ندارد!
ماو من نیست دراین میکده و محفل عرفان
جوش عشقست،حساب کم وبسیارندارد!
آن غـزالی که پناهندۀ درگاه تو گـردد
تـرس صیاد و کمند و دد و آزار ندارد!
آن کبوتر که به پـرواز درآید امــروز
بی حرم اوج و پر و بال سزاوار ندارد!
(بیکی) ازدایرۀ خطّ تو بیرون شدنی نیست
خطّ مهرتو به جز نقطه و پرگار ندارد!
بارالها ، می عشقش به من ازلطف عطا کن!آن طهوری که به خمخانه ی خمّار ندارد!
خنده برلب میزنم تاکس نداند راز دل ورنه این دنیا که مادیدیم خندیدن نداشت
ای خدا کاشکی برای ادمات دل بی رنگ وریا
ساخته بودی کاشکی جای غضب و کینه دل
دل پر مهر و وفا ساخته بودی
دیگه قلب آدما از آهنه
کارشون ریا و تهمت زدنه
آدما از همه چی دل بریدن
جای روز به سنت شب رسیدن
وای از این سنت بی جا
وای از این رنگ و ریا
وای از این قلب دو رنگ و
دل ســنــگ آدمـــا
دیگه قلب آدما از آهنه
کارشون ریا وتهمت زدنه
زنگ زده زنگ زورخونه
اینجا پشه پهلوونه
هرکسی نارو بزنه
این روزا مرد میدونه
پدر بزرگ هفت سالگیش یادش نیست
تو زور خونه صدای فریادش نیست
شیرین قصه دیگه تلخه تلخه
این همه صخره یکی فرهادش نیست
هیچکی نگاشو به صدام ندوخته
یه شپره تو شعله ها نسوخته
خفاشا دل سپرده اند به خورشید
ترانه ساز ترانشو فروخته
دنیای وارونرو باش،رودخونه ها تشنشونه
قوت پهلوونامون به تیزی دشنشونه
عصر فراموشیه خاطراته
ترانه خون معجزه تو صداته
دنیایه وارونرو زیر و رو کن
این دل ویرون شده پا به پاته
ببین،ببین ساعت قصه خوابه
کلاغ رو قله اس،ته چاه عقابه
برگ کتاب قصه مون سیاهه
عمر غزل اندازه ی حبابه
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني
در دنیایی که مردمانش عصا از دست کور میزنند من خوشباو
ر آنجا محبت جستجو کردم
«
سفر همیشه قصه رفتن ودلتنگیه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ایستادم
و آرام گريه كردم
در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم
میدونی رسم زمونه چیه؟:تو چشم میذاری، من قایم میشم .........اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی
گاهي آرزو مي کنم
...کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم
!!!کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم
!کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند
!کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
"
آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگری ببينی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقتآرام زير لبت بگويی: گل من باغچه ی نو مبارک
پاییز را دوست دارم
...بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
...
باز گرد این مشق ها را خط بزن
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من؟
یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟
خنده دار است بخند...