چیزی نمیخواهم جز یک اتاق تاریک
یک موسیقی بی کلام
یک فنجان قهوه به تلخی زهر
و خوابی به آرامی مرگ همیشگی...
چیزی نمیخواهم جز یک اتاق تاریک
یک موسیقی بی کلام
یک فنجان قهوه به تلخی زهر
و خوابی به آرامی مرگ همیشگی...
خیلی وقت است تظاهر به شادی میکنم!!
حرف میزنم مثل همه...
اما...
خیلی وقت است مرده ام!!!
خیلی وقت است دلم میخواهد روزه ی سکوت بگیرم!!
دلم میخواهد ببارم...
و کسی نپرسد چرا؟!؟!
تو چه میفهمی؟!؟!
این روز ها ادای زنده ها را در می آورم...
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی …
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …
شاکی بشی ولی شکایت نکنی …
گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن …
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری …
خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی …
جلوی آینه که میروم
تنهاییم دو تاست
هر چه در آن است منم
تو را میجویم
در هیچ آینه ای
هیچ تویی جز من نیست...
دلم کار دست است
خودم بافتمش
تارش از سکـــــوت
پودش از تنهایــــی
همین است که خریدار
ندارد...
یکی از همین روزها
باید خدا را صدا بزنم
یک میز دو نفره
دو صندلی
یکی من
یکی خدا
حرف نمیزنم
نگاهم کافیست
میدانم
برایم اشک میریزد...
فراموش کردنت برایم مثه آب خوردن است...
از همان آبهایی که خفه ات میکند...
از همان هایی که باید ساعت ها سرفه کنی
از همان هایی که بی اختیار اشکهایت را جاری میکند...

چه تظاهر درد ناکیست این خنده ها...
تا عمق وجودت را میسوزانند...
و بعد گذرا...
رد میشوند از روی لبانت
چه تظاهر دردناکیست این خنده ها...
این روزایی که دلم شکسته است
یاد حرفای پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که میگفت:
پینوکیو چوبی بمان!
آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست...

روزی آنقدر دلم گرفته بود
که تصمیم گرفتم با خدا درددل کنم
آنقدر از درد هام براش گفتم که خدا
آهی بلند کشید و گفت سیگار داری...
خدایا...
برای خاموشی این شب های انتظار
یک فوت کافیست...
خاموشم کن خستم...
انگار آخرین سهم ما از هم همین سکوت اجباریست
این سیگار که در دستانم هست دارد میسوزد
و صدایش در نمی آید مثل من...
تنهایی...
دیوار...
قهوه های سر رفته از حوصله ام...
اتاقی که چهار طاق روی من خوابیده...
چشم هایی که از ساعت٫ کار افتاده ترند
شانه های تو که زیر بار باران نمیروند
باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم
و این یعنی تنهایی...
یه دریا اشک برای ریختن دارم
یه دل گرفته
یه زندگی پر از خالی
من سرشارم از تنهایی....
تکان میدهد خانه را سالی که می آید
سرگرمی خوبی است
تو عکس قابت را و من قاب عکست را
عوض میکنم و آغاز میشود
سال تنهایی
چه انرژی عظیمی میخواهد
کنترل اولین قطره اشک برای نچکیدن....
تنهایی با "ت" شروع میشه
با هیچ چیز تموم نمیشه...
گاهی آنقدر تنها میشوم
که خدا هم به تقدیر میگوید:
کمی مهربان تر باش...
بی خداحافظی رفت...
شاید خوب میدانست که بدون او با
خدا هم کنار نمی آیم...
کجا هستی؟؟؟
به آسمان نگاه کن...
بگذار دلخوشی ام این باشد که آسمانمان یکیست.....
خدایا...
به تنهای ات قسم ...
هیچ کس را به آنچه قسمتش نیست عادت نده...
نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند
کسانی هستند که هرگز تکرار نمیشوند
و تو تنها کسی هستی که هیچ کس جایت را پر نمیکند...
روزگا نبودنت را برایم دیکته میکند
و من باز صفر میشوم
هنوز نبودنت را یاد نگرفتم
گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد
شقایق هست اما تو نیستی
حال چه باید کرد....
هی....
دنبال کسی نیستم که وقتی میگم میرم بگه نرو
کسی رو میخوام که وقتی میگم میرم بگه
صبر کن منم باهات میام تنها نرو....
وقتی که تو نیستی...
من هم تنها ترین
اتفاق بی دلیل زمینم.....

دنیا!!!!!
بازی هایت را سرم در آوردی...
گرفتنی هارا گرفتی...
دادنی ها را ندادی...
حسرت هارا کاشتی...
زخم هارا زدی...
دیگر بس است چیزی نمانده
محتاج یک خواب بی بیدارم...

خدایا...
میشود باران ببارد؟؟
این بغض به تنهایی از گلویم پایین نمیرود....
هوا بارانیست
ولی شیشه!
چرا بخار نمیگیری؟
نترس رفت دیگر اسمش را
رویت نمینویسم...

کاش میدانستم
این سرنوشت را چه کسی برایم بافته
آنوقت به او میگفتم:
یقه را آنقدر تنگ بافته ای
که بغض هایم را نمیتوانم
فرو بدهم