امروز شنبه است و من از خونه دارم میام نت.
میخواستم تا آخر این هفته رو هم برم سرکار اما راستش دیگه خسته شده بودم. واسه همین پنجشنبه رفتم پیش دکترم و بهش گفتم کمرم درد میگره زیاد پشت صندلی میشینم. ازش خواستم تا برام استعلاجی بنویسه. اونم نوشت و حالا باید ببرم بیمه ببینم تایید میکنه یا نه! البته برام مهم نیست چون فوقش از مرخصی زایمانم کم میشه! به هر حال من دیگه توان رفتن سرکار رو نداشتم.
پنجشنبه برای کنترل و چکاب به مرکز بهداشت هم رفتم اما برقشون رفته بود و نشد که صدای ناز قلب خوشگل مسیحا جونم رو بشنوم. منم دیگه بیخیال شدم و گذاشتم واسه سه شنبه که پیش دکتر خودم نوبت دارم .
ظهرش هم با عشقم رفتیم رستوران. من برگ خوردم و عشقم هم ته چین. الهی دورش بگردم عشقم گفت چون به مامانت اینا گفتیم داریم میریم رستوران بذار برای اونا هم غذا بگیریم و اینجوری شد که یه دست سلطانی هم برای مامان اینا گرفتیم که شام بخورن. خودمون هم شام دوباره رفتیم بیرون و باز جاتون خالی یه پیتزا با سیب زمینی و قارچ سوخاری نوش جان کردیم. خیلی هوس کرده بودم. البته من با ترس و لرز فقط دو تا قاچ کوچیک خوردم. آخه از وقتی باردار شدم پیتزا بهم نمیسازه و اگه بخورم تا صبح باید معده درد بکشم. اما خب خدا رو شکر اون شب زیاد حالم بد نشد!
امروز صبح زود عشقم رفت و برام عدسی با نون سنگگ تازه خرید، جاتون خالی زدیم بر بدن. و بعدش خودش رفت سرکار و من موندم تو خونه تنها. یه خورده خونه رو جمع و جور کردم، چندتا تلفن زدم و بعد هم اومدم پای نت. ناهار هم که مثل دیروز خودمون رو دعوت کردیم پایین خونه ی مامان اینا.
با اینکه این چند وقته همش به بیرون و خرید و گشت گذار بودیم اما دل من بدجوری گرفته! آخه مامانم خیلی مریضه! نه اینکه خدا نکرده مریضیش بدجور باشه! اما خب خیلی درد میکشه و اذیت میشه. پاش به حدی درد میکنه که مثلا میخواد بره یه چایی بریزه اشکش در میاد!!! نمیدونم چرا چند وقته که درد پاش انقدر شدید شده!
دکتر هم بردیمش. یه چندتا قرص داد که هیچ اثری نداشته. از طرفی هم مامان من به خاطر دیبابتش کنترل ادرارش خیلی ضعیف شده. شبها مجبوره چند بار بلند شه و بره دستشویی. مثانه اش کامل تخلیه نمیشه. برای این مشکلش هم دکتر زیاد رفته اما هیچ کدوم خیلی موثر نبودن! بنده ی خدا صبحها 7 تا، ظهرها 4 تا و شبها 7 تا قرص میخوره!!!! اما باز هم درد میکشه و اذیت میشه!!! من خیلی خیلی مامانم رو دوست دارم. با این شکم هرکاری از دستم بربیاد براش انجام میدم. بعضی وقتها واقعا خودم خسته ام اما وقتی می بینم مامانم نمی تونه کاراش رو انجام بده کارهای اون رو هم انجام میدم. مثلا تو خونه ی خودمون محمد ظرفها رو میشوره اما من میرم خونه ی مامانم و ظرفهاشون رو هم میشورم. یا هر روز صبح بعد از نماز میرم و براش سوند میذارم تا مثانه اش کامل تخلیه بشه و کمتر بره دستشویی.
همیشه جمعه ها ظهر خواهرم و یه دونه برادرم که اینجا هستند برای ناهار میان خونه ی مامانم. و من چون می دیدم که مامانم نمی تونه غذا درست کنه خودم میرفتم و براشون ناهار درست میکردم. دیگه با این شکم واقعا سختم شده بود و محمد هم دائم بهم غر میزد که تو چرا با این وضعیت باید همه ی کارها رو بکنی؟! و من میگفتم چون من اینجا هستم و می بینم که مامانم نمی تونه!!! درسته که مامانم هیچی نمیگه و از من نمیخواد ولی من نمی تونم درد کشیدن و ناراحتیش رو ببینم! تا اینکه هفته ی پیش قرار شد از این به بعد هر هفته یه خانواده غذا درست کنه و بیاره خونه ی مامان اینا تا هم دور هم باشیم و هم مامان اذیت نشه. این جمعه هم خواهرم مرغ با بادمجون درست کرده بود که زیاد اومده و ما امروز هم میخواییم بریم پایین با مامان اینا بخوریم.
خلاصه دیشب و پریشب حسابی گریه کردم! پریشب به خاطر مامانم که به من میگفت من شرمنده ی تو هستم! الان من باید به تو کمک کنم و کارات رو انجام بدم انوقت تو میای و برای من کار میکنی!!! خیلی داغون شدم با این حرفش! آخه مامان خوشگل من الهی من فدای تو بشم! تو کارهات رو برای ما کردی!!! تو به خاطر ما و برای زحمتهایی که برای بزرگ کردن بچه هات کشیدی به این روز افتادی!!! حالا این چه حرفیه که میزنی؟! الهی من بمیرم که نمیتونم یه خورده از درد و رنجت رو به دوش بکشم!!! اون موقع بود که فهمیدم برای چی میگن الهی هیچ کس مادر نشه!!!! واقعا هیچ کس نمی تونه جای مادر رو برای آدم بگیره.
دیشب هم برای خودم و پسری!!! دلم براش میسوخت که با کار زیاد من اونم اذیت میشه! همه ی حامله ها توی ماه نه دیگه لااقل استراحت میکنن و ماماناشون حسابی بهشون میرسن! اما مامان من نمی تونه و خودش هم غصه میخوره. الهی بگردم بچه ام به دنیا بیاد نمیدونم کی میخواد تا من سرپا بشم ازمون پرستاری کنه؟! کی میخواد ببرتش حموم؟ خواهرم که وسواس شدید داره و ازش توقعی نیست! مامان هم که اینجوری!!!
مادرشوهر هم که هیچ وقت جای مادر آدم رو نمیگیره!!! اصلا آدم باهاش راحت نیست!
ناشکری نباشه دیشب اصلا از بچه دار شدن پشیمون شده بودم!!! الهی لال بشم! میدونم دیوونه شدم!!!! اما خب با خودم میگفتم میخوای یه نفر دیگه رو هم بیاری تو دنیا که چی بشه؟ که اونم یکی مثل خودت بشه؟ که فقط تو دنیا زحمت بکشه؟! بعدش دوباره خودم دلم برای جیگر گوشم آتیش میگرفت و توبه میکردم!!! میگفتم خدایا به ناتوانی و ضعف و ناشکری من نگاه نکن! بهمون رحم کن که تو بزرگی!!! خدایا خودم میدونم که چقدر برای داشتن این بچه بهت التماس کردم! خدایا خودم میدونم که خیلی ها هستن که آرزوی مادر شدن رو دارن. خدایا خودم میدونم که تو چقدر بهمون لطف کردی و من احمق دارم ناشکری میکنم!!! اما خدایا تو ارحم الراحمینی!! تو ستار العیوبی!!! تو سریع الرضایی!!! خدایا خودت پسرم رو حفظ کن و سلامتش بدار. خدایا به هرکس که آرزومنده حس مادر شدن رو بچشون. حتی اگه مثل من با یه خورده سختی و خستگی کم بیاره! تو به ناتوانی و ناسپاسی بنده هات نگاه نکن!!! من میدونم که خیلی ضعیف النفسم!!! میدونم که خیلی نفهم و بی شعورم! اما تو مثل همیشه بهم کمک کن. بهم صبر و توانایی بده. خدایا منو ببخش... خدایا منو ببخش... خدایا غلط کردم.... خدایا نفهمی کردم.... خدایا میدونی که جونم به این بچه بسته است... خدایا بهم رحم کن!!! خدایا بهم رحم کن....