دوماهگیت مبارک گلم

سلام به همه ی همراهان همیشگیم.انشالله که روزها و لحظه هاتون پر از شادی و عشق و آرامش باشه.

صبح شنبه نوزدهم بهمن ماه گل پسر مامان واکسن دوماهگیش رو زد. الهی بگردم خودم با دستهای خودم زانوهای خوشگلش رو محکم نگه داشتم و خانوم بهیار به هردو تا رونهای نازنینش واکسن زد. واکسن سه گانه و همینطور دوتا قطره خوراکی که واکسن فلج اطفال بود. بچه ام آروم داشت مامانش رو نگاه میکرد که یکدفعه فریادش به آسمون رفت. مامان برات بمیره که انقدر درد کشیدی عزیزدلم. اما گل پسرم انقدر مظلومه و نجیبه که زود ساکت شد. تا صورتم رو به صورتش گذاشتم گریه اش بند اومد. آوردیمش خونه و هر چهارساعت 12 قطره استامینوفن بهش میدادیم که هم دردش رو تسکین بده و هم تب نکنه. پاهاش رو هم با یه پارچه شبیه قنداق بستم که کمتر تکون بخوره و دردش نیاد. اون روز رو بچه ام تا شب ناله میکرد و دل ما آتیش میگرفت اما خب الحمدلله فرداش دیگه خوب شد و تب هم نکرد.

وزن آقا مسیحا در پایان دوماهگی 6 کیلو و قدش 60 سانتی متر بود. خانوم بهیار که گفت خوبه. اما من فکر میکنم هنوز خیلی کوچولوئه!! دوست دارم بچه کوچولو تپل باشه. اما مامانم میگه مهم اینه که سالمه. واقعا همینطوره. خدا رو هزارمرتبه شکر که بچه ام صحیح و سالمه. خدا خودش همه ی نی نی ها رو حفظ کنه. 

بگو ماشالله تا چندتا عکس جدید از آقا مسیحا رو بذارم تا ببینید :)

پسرم مسلمون شد!

سلام به همه ی نازنین دوستای گلم. انشالله که حال همگی خوب باشه.

بله بالاخره پسر ما هم مسلمون شد. البته تقریبا دو هفته ای هست. منتها من تازه وقت کردم بیام و خبرش رو بدم.

آقا مسیحا در تاریخ دوشنبه 23 دی ماه 1392 توسط دکتر فرهاد مهجوریان ختنه شدن.

واااای که چه روزی بود!! من و محمد از استرس داشتیم می مردیم! خواهرم و پدر و مادر محمد هم همراهمون بودن. یعنی اومده بودن که ما رو دلداری بدن. انقدر من و باباش گریه کردیم که خدا میدونه. بچه ام رو بردن تو یه اتاق و پاهاش رو بستن به میز. بعدش هم ما رو بیرون کردن. تمام مدت صدای گریه ی بچه ام از پشت در شنیده می شد و من هم پا به پاش گریه میکردم. سرم گیج میرفت. نزدیک بود بخورم زمین. پدر شوهرم بهم شکلات داد تا بخورم آخه قند خونم افتاده بود. ولی مگه من می تونستم بخورم؟!! اصلا بغض چنان گلوم رو گرفته بود که هیچی از گلوم پایین نمی رفت! اما بالاخره تموم شد و شیرین عسل من به آغوش مامانش برگشت. الهی بمیرم انقدر مظلومه بچه ام!! فقط یه ساعت بی تابی کرد و بعدش دیگه ساکت شد.

خلاصه الان دو هفته گذشته و فردا قراره ببریم دکترش ببینه. به نظر من که خوب شده. انشالله که دکتر هم از کارش راضی باشه :)

راستی فردا فیلم سزارین و به دنیا اومدن آقا مسیحا هم حاضر میشه و باید بریم بگیریم. من که خیلی مشتاقم اما محمد میگه من دل ندارم ببینم! منم میگم باید ببینی! اصلا من این فیلم رو به خاطر اینکه تو ببینی گرفتم!! باید ببینی که چه بلایی به سر من آوردن تا این دسته گل تقدیم شما شد!!!!

خبر دیگه اینکه پدرشوهر و مادرشوهرم ، برادرشوهر کوچیکم که مجرده و برادرشوهرم که یه پسر سه ساله داره و خانومش امروز رفتن کربلا. ببینیم برای آقا مسیحا چی سوغاتی میارن؟!

بازم ببخشید اگه دیر به دیر میام و کمرنگ شدم. سعی میکنم بیشتر بهتون سر بزنم.

در پایان هم چندتا عکس از آقا مسیحا. خواهشا ماشالله یادتون نره!!

اینم آقا مسیحا در جشن تولد سه سالگی پسرعموش آقا مهدی


اندر احوالات پسر 25 روزه ی من

سلام به همه ی مهربونهای خودم.

من خیلی خیلی شرمنده ی محبت تک تکتون هستم. منو ببخشید که نتونستم جواب کامنتهای پرمهر و محبت شما رو بدم و فقط اونا رو تایید کردم. باور کنید خیلی دلم میخواست که زودتر از این بیام اما خب من یه مادر ناواردم. هنوز خوب با شرایط هماهنگ نشدم. هر روز تا ساعت یازده دوازده ظهر خوابم! البته چه خوابی!!! هرقدر هم که می خوابم بازم احساس کم خوابی دارم. نمی دونید وقتی خواب آدم تیکه تیکه میشه چه زجری میکشه! واقعا انگار شکنجه است! شب تا صبح ساعت به ساعت باید بیدار بشم و به آقا مسیحا شیر بدم یا جاش رو عوض کنم. 

شازده سرشب میخوابه و نصفه شب چشمهای خوشگلش رو باز میکنه و با چشمهای معصومش ملتمسانه منو نگاه میکنه. منم با اینکه خواب تمام وجودم رو گرفته با یه عشقی که نمیدونم از کجا اومده بیدار میشم و بهش شیر میدم. انشالله تمام اونهایی که آرزوی فرزند دارن به زودی زود این شبهای سخت و شیرین رو تجربه کنن. من که هر شب برای همه شون دعا میکنم. 

با اینکه محمد حسابی بهم کمک میکنه اما واقعا مادر بودن خیلی سخته. تازه حالا قدر مامانم رو میدونم. راست میگن که آدم هر قدر هم به مادرش خدمت کنه نمی تونه زحمات مادرش رو جبران کنه. من که اصلا نمی فهمم چطور شبها صبح میشه و صبحها شب! زمان خیلی سریع برام میگذره. 

هنوز مهمونهای آقا مسیحا میان و میرن. با اینکه مراسم گرفتیم اما خب هنوز خیلی ها موندن که برای دیدن آقا مسیحا نیومدن. تو این مدت دو سری از دوستهای خودم اومدن. یه سری دوستهای دوران بچگیم بودن که برای ناهار دعوتشون کردم. محمد گفت بذار غذا از بیرون بگیرم اما من دوست داشتم که خودم ازشون پذیرایی کنم. براشون مرغ و فسنجون و دلمه و ژله درست کردم. هرچند که برنجم چون آقا مسیحا داشت شیر میخورد یه خورده وا رفت اما خب در کل بد نبود مخصوصا فسنجون که جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود. 

یه سری هم دوستان دوران دانشجویی که عصرونه اومدن و همراه محمد براشون الویه درست کردیم. 

هنوز همکارای قدیم و جدیدم موندن. اونا هم دوسری میشن. تازه بجز اقوام که تک و توک خودشون میان. امشب جلوی یکیشون حسابی آبروم رفت! خیلی سرزده یکدفعه در زدن و اومدن داخل! فکر کنید رختخوابامون از صبح پهن بود. آخه به خاطر آقا مسیحا توی هال میخوابیم. بساط تعویض آقا مسیحا هم اون وسط بود. چون تازه عوضش کرده بودم. روی میز مبل هم حسابی کثیف بود. چون از دیروزش که مهمون داشتم وقت نکرده بودم تمیز کنم!!! خلاصه خونه از این بهم ریزتر دیگه نمی شد!!! تازه قیافه ی خودم هم دیدنی بود!!! 

چکار کنیم دیگه؟! این روزها هم برای خودش دورانیه! یه وقتهایی من یا محمد افسردگی میگیریم. آخه ما خیلی دَدَری بودیم اما حالا به خاطر این فسقلی حسابی پابند خونه شدیم. ولی خب وقتی نگاهش میکنیم تموم غم و غصه و خستگیمون در میره و روزی هزار بار خدا رو شکر میکنیم که چنین گل زیبایی رو به ما هدیه داده. راستی جوجه مون رو بردیم مرکز بهداشت. ماشالله قدش 2 سانت و وزنش 700 گرم اضافه شده. گفتن خیلی خوبه و قرار شد وقتی یک ماهش کامل شد دوباره ببریمش. راستی پسرم تا حالا 5 بار حموم رفته. یه بار با زنداداش بزرگم، یه بار با زنداداش کوچیکم، یه بار با خودم، یه بار با مامانم و دوباره یه بار دیگه با خودم. 

خب اینم از اخبار این چند وقت. فعلا خبر خاص دیگه ای نیست. سعی میکنم زودتر بیام و بهتون سر بزنم. دوستون دارم و دعاگوی همه تون هستم. شما هم برای ما دعا کنید. :)

بالاخره ما اومدیم!

سلامی به گرمای عشق پاک مادر و فرزند

بالاخره ما با یه دونه پسر خوشگل و ناز و دوست داشتنی تشریف آوردیم. ببخشید که دیر اومدم. خب تا دیروز خونه ی مامانم بودم. ظهر دیروز برای پسری به اقوام درجه یک تو رستوران هتل صفا ولیمه دادیم و بعد از ظهر هم یه مراسم ختم انعام گرفتیم و بقیه ی فامیل برای دیدن گل پسرمون تشریف آوردن. برای همین این چند وقته حسابی سرمون شلوغ بود و نتونستم بیام نت. البته با موبایل پیامهای پرمحبتتون رو خوندم اما خب باور کنید وقت نمیشد که بیام و پست جدید بذارم. 

جریان به دنیا اومدن عزیز دلم از اونجا شروع شد که ساعت هفت صبح سه شنبه 19 آذر ماه رفتم بیمارستان و آقا مسیحای نازنین ما ساعت 9 و 20 دقیقه پا به عرصه ی وجود گذاشتن. تو بیمارستان خواستم تا از زایمانم فیلمبرداری کنن. برای همین قبل از ورود به اتاق عمل وقتی گان رو پوشیده بودم خانوم فیلمبردار اومد و ازم پرسید به سلامتی قرار عمل بشی؟ گفتم بله. گفت: دختره یا پسر؟ گفتم پسر. گفت اسمش چیه؟ اونجا بود که بغض گلوم رو گرفت به سختی و همراه با اشک گفتم مسیحا! گفت حالا چرا گریه میکنی؟ گفتم از ذوقم! خلاصه وارد اتاق عمل شدم.  سزارینم قرار بود با بیهوشی کامل باشه اما به خاطر سینوزیت و کمی سرماخوردگی تو اتاق عمل به توصیه ی دکتر بیهوشی تصمیم گرفتم که بی حسی از کمر یا همون اسپاینال بشم. گفتم می ترسم برای همین خوابم کردن اما خودم اصلا نفهمیدم فکر میکردم که کل عملم یک دقیقه بیشتر طول نکشیده! یکدفعه دیدم یه فرشته ی کوچولو رو لای پارچه سبز پیچیدن و گذاشتن روی سینه ی من. همونطور که اشکام جاری بود قربون صدقه اش میرفتم. می گفتم مامان جون الهی فدات شم میدونی چقدر منتظرت بودم. عزیز دلم، امیدم، همه ی زندگیم! میدونی چقدر دوستت دارم؟! الهی مامان فدات شه! نازنینم....


خلاصه چند دقیقه ای پیشم بود و بعد بردنش و من رو هم منتقل کردن تو ریکاوری. اونجا دیگه بی حسیم تموم شده بود و احساس درد و سوزش شدید فریادم رو بلند کرد. تقریبا نیم ساعت تا 45 دقیقه هم تو ریکاوری بودم بعد منتقلم کردن به بخش. وقتی میخواستن تخت به تختم کنن وحشتناک بود! داد و بیدادم به آسمون رفت. واقعا فکر نمیکردم که سزارین انقدر درد داشته باشه! همون لحظه بود که جیگرگوشه ام رو دوباره آوردن پیشم. یکدفعه انگار تموم دردهام یادم رفت و دوباره شروع کردم به قربون صدقه رفتن. خواهر و خواهر شوهرم که از ناله های من گریه شون گرفته بود از دیدن این صحنه خنده شون گرفت. میگفتن چی شد؟ یکدفعه دردهات تموم شد؟ و من حتی صدای اونها رو نمی شنیدم و به ابراز احساساتم برای مسیحا جونم ادامه میدادم. خوبه که تموم این لحظه ها فیلمبرداری شده و بعدا خودم خواهم دید. 

زنداداش بزرگم از تهران به خاطر من و آقا مسیحا اومده بود و تموم شب رو پیشم بود. اون شب من تا صبح بیدار بودم و اون بنده ی خدا هم بیدار بود. خیلی خیلی کمکم کرد. واقعا اگه اون نبود نمیدونم کی میخواست کمکم باشه. البته خواهرم هم بود اما خب همونطور که گفتم به خاطر وسواسش اگه میخواست شب تو بیمارستان بمونه هم خودش اذیت میشد و هم نمی تونست اونجور که باید و شاید به ما برسه. اما زنداداشم برام سنگ تموم گذاشت. انشالله خدا خیرش بده. فرداش هم که اومدیم خونه مسیحا جون رو برد حمام. نمیدونم واقعا چه جوری باید ازش تشکر کنم. فقط از خدا میخوام که عوضش رو بهش بده. 

گل پسرم وزنش سه کیلو و صد و قدش هم 52 سانت بود. اما خب خیلی به نظر لاغر و نحیف میاد. 

پنجشنبه که روز سومش بود همراه باباش و دایی وسطیش که از اصفهان برای دیدنش اومده بود رفت دکتر. اون روز دکتر گفت فعلا زردی نداره. اما شنبه دوباره بیاریدش تا من ببینمش. شنبه با باباش و زنداداش کوچیکم و خودم دوباره رفتیم دکتر. اما دکتر گفت باید آزمایش بده. از دست کوچولوش خون گرفتن و من و باباش انقدر گریه کردیم که مردم بهمون می خندیدن! فرداش جواب آزمایشش رو گرفتیم. متاسفانه زردیش 17/8 بود و باید سریع بستری میشد. همون شب ساعت 9 بردیمش همون بیمارستانی که سزارین شدم و تو دستگاه گذاشتیمش و خودم با این شکم پاره و کلی درد تا صبح بالای سرش بودم. گریه میکردم و صلوات می فرستادم و از خدا میخواستم که تا فردا زردیش پایین بیاد. الحمدلله فردا شب ساعت 6 که ازش دوباره آزمایش گرفتن زردیش به 8/5 رسید و اجازه دادن که مرخص بشیم.

مادر شدن خیلی حس عجیبیه! انقدر این کوچولو رو دوست دارم که دلم میخواد براش بمیرم! حتی وقتی خوابه دلم میخواد ساعتها بشینم و نگاهش کنم. باباش هم همینطور. انقدر دوستش داره که من حسودیم میشه. تو اون لحظه ها سعی کردم که برای همه دعا کنم. انشالله که خدا به حق امام حسین (ع) دامن همه ی منتظرهای نی نی رو سبز کنه. خب دیگه فعلا باید برم اینم دوتا عکس از شازده پسر ما. 

التماس دعای مخصوص برای سلامتی همه ی نی نی ها. 

لحظه ی دیدار نزدیک است...

سلام دوستای نازنینم

ببخشید که چند وقت بی خبرتون گذاشتم. راستش سه شنبه ی هفته ی پیش رفتم پیش دکترم معاینه. دکتر گفت برای زایمان طبیعی هنوز آمادگی ندارم. منم تصمیمم رو گرفتم و برای سزارین امروز یعنی سه شنبه نوبت زدم که مصادف با میلاد باسعادت امام موسی کاظم (ع) هم هست. امروز سی و نه هفته و دو روزم هست و قراره ساعت هفت صبح بیمارستان باشم. دو روز بود که میخواستم بیام و این خبر رو بهتون بدم اما نمیدونم بلاگفا چه مرگش شده بود که باز نمی شد! با اینکه باید صبح زود بلند بشم اما به خاطر استرس خوابم نمیبره. یکدفعه گفتم بیام و دوباره بلاگفا رو چک کنم که خب خدا رو شکر باز شد!

به هر حال ببخشید که نتونستم کامنتهای پرمحبتتون رو جواب بدم. فعلا کامنت ها رو بدون پاسخ تایید میکنم. الان دیگه باید برم و هرجور که شده بخوابم تا بتونم صبح زود با انرژی کامل برم به استقبال آقا مسیحا!

از همه تون مثل همیشه التماس دعای مخصوص دارم. خیلی ممنون که تو این مدت همراهم بودید. برای همه تون اگه قابل باشم دعا میکنم.

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

های! نپریشی صفای زلفکم را دست

ای نخورده مست!

لحظه ی دیدار نزدیک است...

یَا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی

امروز شنبه است و من از خونه دارم میام نت.

میخواستم تا آخر این هفته رو هم برم سرکار اما راستش دیگه خسته شده بودم. واسه همین پنجشنبه رفتم پیش دکترم و بهش گفتم کمرم درد میگره زیاد پشت صندلی میشینم. ازش خواستم تا برام استعلاجی بنویسه. اونم نوشت و حالا باید ببرم بیمه ببینم تایید میکنه یا نه! البته برام مهم نیست چون فوقش از مرخصی زایمانم کم میشه! به هر حال من دیگه توان رفتن سرکار رو نداشتم.

پنجشنبه برای کنترل و چکاب به مرکز بهداشت هم رفتم اما برقشون رفته بود و نشد که صدای ناز قلب خوشگل مسیحا جونم رو بشنوم. منم دیگه بیخیال شدم و گذاشتم واسه سه شنبه که پیش دکتر خودم نوبت دارم .

ظهرش هم با عشقم رفتیم رستوران. من برگ خوردم و عشقم هم ته چین. الهی دورش بگردم عشقم گفت چون به مامانت اینا گفتیم داریم میریم رستوران بذار برای اونا هم غذا بگیریم و اینجوری شد که یه دست سلطانی هم برای مامان اینا گرفتیم که شام بخورن. خودمون هم شام دوباره رفتیم بیرون و باز جاتون خالی یه پیتزا با سیب زمینی و قارچ سوخاری نوش جان کردیم. خیلی هوس کرده بودم. البته من با ترس و لرز فقط دو تا قاچ کوچیک خوردم. آخه از وقتی باردار شدم پیتزا بهم نمیسازه و اگه بخورم تا صبح باید معده درد بکشم. اما خب خدا رو شکر اون شب زیاد حالم بد نشد!

امروز صبح زود عشقم رفت و برام عدسی با نون سنگگ تازه خرید، جاتون خالی زدیم بر بدن. و بعدش خودش رفت سرکار و من موندم تو خونه تنها. یه خورده خونه رو جمع و جور کردم، چندتا تلفن زدم و بعد هم اومدم پای نت. ناهار هم که مثل دیروز خودمون رو دعوت کردیم پایین خونه ی مامان اینا. 

با اینکه این چند وقته همش به بیرون و خرید و گشت گذار بودیم اما دل من بدجوری گرفته! آخه مامانم خیلی مریضه! نه اینکه خدا نکرده مریضیش بدجور باشه! اما خب خیلی درد میکشه و اذیت میشه. پاش به حدی درد میکنه که مثلا میخواد بره یه چایی بریزه اشکش در میاد!!! نمیدونم چرا چند وقته که درد پاش انقدر شدید شده!

دکتر هم بردیمش. یه چندتا قرص داد که هیچ اثری نداشته. از طرفی هم مامان من به خاطر دیبابتش کنترل ادرارش خیلی ضعیف شده. شبها مجبوره چند بار بلند شه و بره دستشویی. مثانه اش کامل تخلیه نمیشه. برای این مشکلش هم دکتر زیاد رفته اما هیچ کدوم خیلی موثر نبودن! بنده ی خدا صبحها 7 تا، ظهرها 4 تا و شبها 7 تا قرص میخوره!!!! اما باز هم درد میکشه و اذیت میشه!!! من خیلی خیلی مامانم رو دوست دارم. با این شکم هرکاری از دستم بربیاد براش انجام میدم. بعضی وقتها واقعا خودم خسته ام اما وقتی می بینم مامانم نمی تونه کاراش رو انجام بده کارهای اون رو هم انجام میدم. مثلا تو خونه ی خودمون محمد ظرفها رو میشوره اما من میرم خونه ی مامانم و ظرفهاشون رو هم میشورم. یا هر روز صبح بعد از نماز میرم و براش سوند میذارم تا مثانه اش کامل تخلیه بشه و کمتر بره دستشویی.

همیشه جمعه ها ظهر خواهرم و یه دونه برادرم که اینجا هستند برای ناهار میان خونه ی مامانم. و من چون می دیدم که مامانم نمی تونه غذا درست کنه خودم میرفتم و براشون ناهار درست میکردم. دیگه با این شکم واقعا سختم شده بود و محمد هم دائم بهم غر میزد که تو چرا با این وضعیت باید همه ی کارها رو بکنی؟! و من میگفتم چون من اینجا هستم و می بینم که مامانم نمی تونه!!! درسته که مامانم هیچی نمیگه و از من نمیخواد ولی من نمی تونم درد کشیدن و ناراحتیش رو ببینم! تا اینکه هفته ی پیش قرار شد از این به بعد هر هفته یه خانواده غذا درست کنه و بیاره خونه ی مامان اینا تا هم دور هم باشیم و هم مامان اذیت نشه. این جمعه هم خواهرم مرغ با بادمجون درست کرده بود که زیاد اومده و ما امروز هم میخواییم بریم پایین با مامان اینا بخوریم.

خلاصه دیشب و پریشب حسابی گریه کردم! پریشب به خاطر مامانم که به من میگفت من شرمنده ی تو هستم! الان من باید به تو کمک کنم و کارات رو انجام بدم انوقت تو میای و برای من کار میکنی!!! خیلی داغون شدم با این حرفش! آخه مامان خوشگل من الهی من فدای تو بشم! تو کارهات رو برای ما کردی!!! تو به خاطر ما و برای زحمتهایی که برای بزرگ کردن بچه هات کشیدی به این روز افتادی!!! حالا این چه حرفیه که میزنی؟! الهی من بمیرم که نمیتونم یه خورده از درد و رنجت رو به دوش بکشم!!! اون موقع بود که فهمیدم برای چی میگن الهی هیچ کس مادر نشه!!!! واقعا هیچ کس نمی تونه جای مادر رو برای آدم بگیره.

دیشب هم برای خودم و پسری!!! دلم براش میسوخت که با کار زیاد من اونم اذیت میشه! همه ی حامله ها توی ماه نه دیگه لااقل استراحت میکنن و ماماناشون حسابی بهشون میرسن! اما مامان من نمی تونه و خودش هم غصه میخوره. الهی بگردم بچه ام به دنیا بیاد نمیدونم کی میخواد تا من سرپا بشم ازمون پرستاری کنه؟! کی میخواد ببرتش حموم؟ خواهرم که وسواس شدید داره و ازش توقعی نیست! مامان هم که اینجوری!!!

مادرشوهر هم که هیچ وقت جای مادر آدم رو نمیگیره!!! اصلا آدم باهاش راحت نیست!

ناشکری نباشه دیشب اصلا از بچه دار شدن پشیمون شده بودم!!! الهی لال بشم! میدونم دیوونه شدم!!!! اما خب با خودم میگفتم میخوای یه نفر دیگه رو هم بیاری تو دنیا که چی بشه؟ که اونم یکی مثل خودت بشه؟ که فقط تو دنیا زحمت بکشه؟! بعدش دوباره خودم دلم برای جیگر گوشم آتیش میگرفت و توبه میکردم!!! میگفتم خدایا به ناتوانی و ضعف و ناشکری من نگاه نکن! بهمون رحم کن که تو بزرگی!!! خدایا خودم میدونم که چقدر برای داشتن این بچه بهت التماس کردم! خدایا خودم میدونم که خیلی ها هستن که آرزوی مادر شدن رو دارن. خدایا خودم میدونم که تو چقدر بهمون لطف کردی و من احمق دارم ناشکری میکنم!!! اما خدایا تو ارحم الراحمینی!! تو ستار العیوبی!!! تو سریع الرضایی!!!  خدایا خودت پسرم رو حفظ کن و سلامتش بدار. خدایا به هرکس که آرزومنده حس مادر شدن رو بچشون. حتی اگه مثل من با یه خورده سختی و خستگی کم بیاره! تو به ناتوانی و ناسپاسی بنده هات نگاه نکن!!! من میدونم که خیلی ضعیف النفسم!!! میدونم که خیلی نفهم و بی شعورم! اما تو مثل همیشه بهم کمک کن. بهم صبر و توانایی بده. خدایا منو ببخش... خدایا منو ببخش... خدایا غلط کردم.... خدایا نفهمی کردم.... خدایا میدونی که جونم به این بچه بسته است... خدایا بهم رحم کن!!! خدایا بهم رحم کن....


هستي من ميخوام باهات حرف بزنم

گل پسرم، عشق مامان سلام. خوبي نفسم؟ چه خبر؟ تو دل مامان خوش ميگذره؟ 

ديگه فكر كنم حسابي جات تنگ شده! الهي بگردم. عزيزم منو ببخش اگه شبها زياد غلت ميزنم و هي اينور و اونور ميندازمت. خب آخه عزيزم زياد نمي تونم به يه طرف بخوابم.  چون بدنم درد ميگيره و از خواب بيدار ميشم. واسه همين مجبور ميشم از اين پهلو به اون پهلو بخوابم. 

خوشگل ماماني پنجشنبه رفتم مركز بهداشت و دوباره صداي قلب نازت رو شنيدم. خدا رو شكر همه چيز خوب بود. فشارم هم 10 روي 8 بود كه خانوم ماما گفت خوبه. فقط گفت اين ماه آخر بايد خيلي مواظب باشم و حواسم بهت باشه. سونوگرافي 34 هفتگيت رو هم دادم نگاه كردن و تو پرونده ات وارد كردن. الهي قربونت بشم كه تو 34 هفتگي 2425 گرم بودي. امروز 36 هفته و چهار روزته عزيز دل مادر. واي كه هرچي به روز موعود نزديك ميشم زمان براي من ديرتر ميگذره. تو رو خدا حسابي مواظب خودت باش قندعسلم، تا صحيح و سالم و به موقع بياي بغل مامان. 

ديروز ساك بيمارستانت رو هم بستم. خب ديگه الحمدلله وارد ماه نهم شديم و هر لحظه ممكنه شما تشريف فرما بشي. 

ميخواستم از اول آذر ديگه نيام سركار. اما ديدم اگه تو خونه بمونم استرس و اضطراب زايمان ميگيرم و از طرفي هم دوست دارم از مرخصي زايمانم براي بودن كنار شما استفاده كنم. واسه همين تصميم گرفتم انشالله دوهفته ي ديگه هم بيام. فقط شما هم قول بده پسر خوبي باشي و براي اومدن عجله نكني. چون انوقت تمام برنامه ريزي هاي مامانت بهم ميخوره. البته خيلي خيلي دلتنگتم گلم، اما خب هرچي تو دل مامان باشي براي خودت بهتره. قراره ۱۲ آذر برم پيش دكترم تا بالاخره بگه ميتونم شما رو طبيعي به دنيا بيارم يا بايد سزارين بشم. راستش خودم نميدونم از عهده ي كدوم بهتر برميام براي همين مثل هميشه توكل كردم به خدا. از خداي مهربون خواستم كه هرچي صلاحمونه همون پيش بياد. در حال حاضر سلامتي شما برام از همه چيز مهمتره عزيزدلم. انشالله به حق محمد و آل محمد همه ي ني ني ها صحيح و سالم و صالح به دنيا بيان. اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم. 

علاقه مندان به داستان بيان اينجا

سلام به همه ي همراهان هميشگيم. انشالله كه حال همه تون خوب باشه.

دوستان گلم يكي از دوستاي وبلاگيم به نام شيما خانوم يه داستان چند قسمتي رو شروع كرده و از من خواسته تا لينك وبلاگش رو اينجا بذارم و از شما دوستاي خوبم بخوام كه براي خوندن داستانش به وبلاگش بريد. ما هم اطاعت امر كرديم و لينك وبلاگشون رو اينجا ميذاريم. داستانش تا اينجا كه جالب بوده. ببينيم از اينجا به بعد چي ميشه. 

http://shimafarid.blogfa.com/

عکسهای سیسمونی آقا مسیحا عشق مامان

ســــــــــــــلام به همه ی عزیزان. بالاخره امروز فرصت شد تا من عکسهای سیسمونی آقا مسیحا رو بذارم.

البته عکسها اصلا اونجور که دلم میخواست نیست. چون متاسفانه گاز خونه ی جدید هنوز وصل نشده و ما نتونستیم وسایل آقا مسیحا رو تو اتاق خودش بچینیم. برای همین موقتا میز ناهار خوری رو بردیم خونه ی جدید و به جاش توی سالن همین خونه، سیسمونی گل پسری رو چیدیم. جامون خیلی کم بود و کمد و تخت خیلی توهم توهم شده. اما چاره ای نداشتیم. خلاصه دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید. 

همونطور که گفتم روز دوشنبه خیلی عجله ای یه مهمونی ترتیب دادیم تا قبل از محرم باشه. حدود 30 نفر مهمون داشتیم. پذیرایی هم شامل چای، میوه، الویه، کشک و بادمجون، نوشابه و کیک بود. همونطور که قبلا گفته بودم ما فعلا طبقه ی بالای خونه ی پدریم ساکن هستیم. پذیرایی خونه ی مامانم اینا برگزار شد و مهمونها فقط برای دیدن سیسمونی تشریف آوردن بالا. چون به علت کمبود جا امکان پذیرایی تو خونه ی خودمون رو نداشتیم.

خب اول عکس خوراکی های خوشمزه:


این سرویس تخت و کمدش هست که مدل آکواریومی ساحل چوبه اما اینجا به علت کمبود جا خیلی بد افتاده:

نمای داخلی ویترین های اسباب بازی:




لوازم التحریر، کفش ها، پاپوش ها و جورابها:


لوازم بهداشتی:


لوازم غذا خوری:

حوله ی تن پوش:

سرویس حوله ی دم دستی، پتوی مسافرتی، پتوی اسپانیایی، تشک تعویض و پوشک:

سرویس روتختی:

کیک پوشکی، چراغ خواب و گوی گردان موزیکال:

گهواره و سرویس حمام:

روتختی گهواره و بالش شیردهی:

دستکش، کلاه ها، زانوبند، ساس بند، مچ بند جغجغه ای، پاپیون و یه سرویس 5 تکه ی نوزادی:
یه سری از لباسها و بسته ی خونه سازی:
سری دوم لباسها، سرویس حوله ی نوزادی، سرویس جغجغه و دندونی:

استخر توپ و بند رخت:
سطل، جای دستمال و ساعت:

سرویس کالسکه، کریر و بیس ماشین، آغوشی، روروئک، صندلی غذا و ساک لوازم:
ماشین و موتور شارژی و دوچرخه:

در آخر هم کادوهای سیسمونی، این تونیک و شال از طرف مامانم:
این تونیک از طرف خواهرشوهرم:

این سویشرت و شلوار از طرف خواهرم:
این بلوز از طرف زنداداشم:

مادرشوهرم هم کادوش 50 هزارتومان پول به صورت نقدی بود.
در آخر هم جا داره از مامان و بابای گلم تشکر کنم که زحمت خرید سیسمونی آقا مسیحا رو کشیدن. انشالله سایه شون هزار سال بالای سرم باشه.

پی نوشت: دوستان با اینکه سایز عکسها رو کوچیک کردم اما بعضی هاشون نصفه افتاده. برای دیدن عکس کامل روی عکس راست کلیک کرده و گزینه show image رو بزنید.


السلام عليك يا اباعبدالله


سلام دوستاي گلم. فرارسيدن ايام سوگوراي سرور و سالار شهيدان آقا اباعبدالله الحسين (ع) رو تسليت ميگم. خيلي دلم براي روضه ها تنگ شده بود. اما خب امسال شايد سعادت نداشته باشم مثل هرسال تو مجالس آقا شركت كنم. هرچند امسال بيشتر از هرسال دلم پرپر ميزنه. وقتي بري كربلا رو ببيني ديگه حالت دست خودت نيست. باورم نميشه كه آقا من روسياه رو طلبيد و رفتم پابوسش. شهريور پارسال بود كه در كمال ناباوري رفتيم به بهشت خدا روي زمين. يه كربلايي ميگن و يه كربلايي مي شنويد! اما از قديم گفتن شنيدن كي بود مانند ديدن!!!! انشالله به زودي قسمت همه ي آرزومندا بشه. هركس بره كربلا مطمئن باشه كه دست خالي برنميگرده! اين پسري كه امروز ۳۴ هفته و ۱ روزشه سوغاتي ما از كربلاست. مگه ميشه زير قبه آقا بري نماز بخوني، گريه كني، ازش بخواهي و بهت نده؟؟!! مگه ميشه باب الحوائج قمر بني هاشم دست رد به سينه ي كسي بزنه؟!! بعد از دوسال انتظار و دوا و درمون، آقا ابالفضل حاجت ما رو داد. بذار بگم كه بي مناسبت نيست. بذار بگم كه همه بدونن صاحب اين روزها و شبها چه كريماني هستند! بذار بگم كه به اين راحتي دامنشون رو رها نكنيم! بذار بگم كه هميشه يادم باشه چه لطفي در حق من و همسرم كردن! بذار بگم تا همه بفهمن ما تا آخر عمر مديون چه كساني هستيم. همسرم يه شب خواب ديد كه تو حرم آقا ابالفضل نشسته و داره گريه ميكنه. با حالت گريه و زاري و تضرع از آقا مي پرسه يعني آقا شما حاجت ما رو نمي ديد؟! بعد يكدفعه يه دستي از پشت سر رو شونش گذاشته ميشه. بهش ميگه برنگرد. ما حاجتت رو ميديم!!!‌ بعد يكدفعه از خواب مي پره. چند روز بعد بود كه ما تازه متوجه شديم كه من بالاخره باردار شدم. دكتر ميردامادي هم وسيله اي بود از طرف جدش آقا ابالفضل. دكتر اصلي آقاست. درمون همه ي دردها دست اونه. 
آقاجون تا عمر دارم كنيزتم. آقاجون تا جون دارم و چشمام اشك داره براي مظلوميت و بزرگواري و ادبت اشك ميرزيم. آقاجون حالا كه اين هديه رو به ما دادي خودت حفظش كن تا صحيح و سالم و صالح باشه. خودت كمك كن تا غلام و حلقه به گوش حسين باشه. خودت حاجت همه ي حاجت مندان رو بده يا باب الحوائج يا ابالفضل العباس. 

پي نوشت: راستي بالاخره روز دوشنبه سيسموني آقا مسيحا كامل شد و يه سري از اقوام اومدن ديدن. حالا در اولين فرصت عكسهاش رو ميذارم ببينيد.