تصویری بدون رنگ
فصل آمادهشدن برای خواب زمستانی
گفت:«اگه نمیدونستیم که قراره دوباره بهار بشه و درخت ها به همون سرسبزی وزیبایی بشن،غمگینی پاییز تحملناپذیر بود.»
خودم را دیدم که درست روبرویم
صندلی راننده نشستم ولبخند میزنم
احتمالا صبح یک روزِ بهاری
به یاد ندارم هوا گرم بود یاسرد
به یاد ندارم چه لباسی داشتم
حتی به یاد ندارم چقدر خوشحال بودم یا ناراحت ؟
وقتی خودم را آنجا دیدم
تصویری که از جایی پشت پلکهام فراتر نرفت
تصویری بدون رنگ
تصویری از خودم که ندیدم
وهرگز نمیتوام ببینم
برای چند لحظه دچار اندوه تحملناپذیری شدم
برای فصلهایی که هرگز دوباره تکرار نمیشوند
برای چیزهایی که هرگز دوبار اتفاق نمیافتند
به جای فکرکردن به آن تصویر حتی برای چند ثانیه
باید به خاطر میسپردم درست در آن لحظات
هوا سرد بود یا گرم؟
چه لباسی به تن داشتم؟
و به راستی خوشحال بودم یا ناراحت؟