تصویری بدون رنگ

فصل باران برگ‌های طلایی

فصل آماده‌شدن برای خواب زمستانی

گفت:«اگه نمی‌دونستیم که قراره دوباره بهار بشه و درخت ها به همون سرسبزی وزیبایی بشن،غمگینی پاییز تحمل‌ناپذیر بود.»

خودم را دیدم که درست روبرویم

صندلی راننده نشستم ولبخند می‌زنم

احتمالا صبح یک روزِ بهاری

به یاد ندارم هوا گرم بود یاسرد

به یاد ندارم چه لباسی داشتم

حتی به یاد ندارم چقدر خوشحال بودم یا ناراحت ؟

وقتی خودم را آنجا دیدم

تصویری که از جایی پشت پلکهام فراتر نرفت

تصویری بدون رنگ

تصویری از خودم که ندیدم

وهرگز نمی‌توام ببینم

برای چند لحظه دچار اندوه تحمل‌ناپذیری شدم

برای فصل‌هایی که هرگز دوباره تکرار نمی‌شوند

برای چیزهایی که هرگز دوبار اتفاق نمی‌افتند

 

به جای فکرکردن به آن تصویر حتی برای چند ثانیه

باید به خاطر می‌سپردم درست در آن لحظات

هوا سرد بود یا گرم؟

چه لباسی به تن داشتم؟

و به راستی خوشحال بودم یا ناراحت؟

 

 

 

 

امروز رفتم به خودم جایزه دادم

با دوتا از دوستام رفتیم کافی شاپ و ....

از بعدازظهره دنیا دور سرم میچرخه 

حالت تهوع و خلاصه حالم افتضاحه

امیدوارم حالم خوب بشه

حالا که فک میکنم چقد اون وقتا بیکار بودم 

همون موقع که پستای ادبی میذاشتم

اما این روزا همین که یکم انرژی برام بمونه که خودمو از پله های تخت بکشم بالا کافیه

مغزم اونقد خستست که حتی نمیتونم فک کنم چرا به جای خوابیدن دارم پست میذارم

عذاب وجدان دارم که بعد اییییین همه مدت برگشتن تو بلاگم دارم اینطور خط خطیش میکنم

اما حالا که زور میزنم تا ی جو ادبیات به پستم بدوزم

میبینم که الان ....در این لحظات شبانگاهی که آسمان ....رو نمیبینم...

هیچ ....ادراکم در ادبیاتم. . .

انقد خسته ام که نمیدونم بخوابم یا پستو تایید کنم...

پا گیجه ندارم ....شب.به فنا

من ...

عجیب نیست...

این یک سال که اپ نکردم

کی قراره پستهای منو بخون...

همه سرشون شلوغه

با ادمای جدیدی اشنا شدم با ی عالمه ادم 

خیلییی احساسات جدید

خیییییییییلییییییی چیزای جدید یاد گرفتم

حس شعرم ندارم...

اصلن چشمه ی شعرم خشک شده....

همین

اوقات همممممممگییییی بخیر

فردا جواب کنکورم میاد

بیوست:جواب کنکور اومد رتبم66شد

حالا باید کنکور عملی هم بدم امیدوارم بشه که تهران قبول شم

برف میاد ولی معجزه نچ...

برف میاد

دلم نمیاد بذارم تو اون سرمای بیرون بمونن

پنجره رو باز میکنم

بفرمایید تو...

حیف بخاری کنار پنجرست

چه دوستی خاله خرسه ای!

دلم میخواد برم خونه ی مادر بزرگم

اونجا خیییلی برف میاد

میشه آدم برفی درست کرد دو برابر قدت

ولی اینجا نمیشه

آدم برفیها از یه دونه ی برفم کوچکترن

دلم نمیخواد اینجا باشم

برفای اینجا زمین نمیشینن

از من سرگردونترن

به هر بادی تکیه میکنن!

معجزه هم که نمیاد:)


یه پست نو

این جاده تا بی نهایت ادامه دارد...

 

تا جایی که آبشارها فرو میریزند

جایی که تمام هستی فرو میریزد

توی دشتی که آنسر دنیاست

دشتی که تو آنجایی...

من خودم را به آبشار هستی میسپارم

تا مرا به تو برساند

اما ای کاش تو هم قدمی برداری

راه من خیلی طولانیست

ودلم خیلی تنگ...

 

بعدچندماه این اولین پست منه

اول یه مطلب طولانی نوشتم برای یه دوست

اما بعد دو روز اون نظری نذاشته بود ومن پست رو برداشتم

توی اون پست از هر چی که فکر میکردم میخواد بدونه گفتم

اما الان فقط آرزو میکنم اونو نخونده باشه!

چون اون همه ی چیزی نبود که میخواستم بگم!

و چون اون فقط اتفاقات روزمره بود

همون چیزایی که همه درموردتو میدونن اما مهم نیستن

بگذریم...

 

تابوت خاک گرفته ی من

باورم نمیشود

آنچنان ناگهانی اتفاق می افتد که حتی...

که حتی فرصت نیست سر برگردانم و برای گذشته ها دست تکان دهم

زمانی میشد خاطرات روزانه بنویسم

میشد دفترم را باز کنم

وساعتهاغرق گذشته ها شوم

میشد گریه کنم

بخندم

میشد به عبور ثانیه ها نگاه کنم

 منتظر بمانم تا دقیقه ها توی تابوت طلایی ساعت اتاقم جان بسپارند

میتوانستم بارها فنجان چایم را عوض کنم

میتوانستم...

اما حالا تابوت خودم خاک گرفته وفرصت پاک کردنش را ندارم...

حتی فرصت جمع کردن شیشه خرده های فنجانم را هم ندارم

آه

""من دلم سخت گرفتست ازین

مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته

انداخته است

...

چند تن خواب آلود

چند تن ناهشیار

چند تن ناهموار""(رنگیا مال فرهاده)


 

فردا امتحان ادبیات دارم از کل کتاب

و تا الان که ساعت 12ونیمه چیزی نخوندم!

با این حال حتی حاضر نیستم کتاب ادبیاتم رو از تو کتابخونه بردارم

وقتایی که مثل الان از کارهای خودم وحشت میکنم میرم سراغ کمدم

میتونم تمام چیزهایی که تو زندگیم دوستشون داشتم رو اونجا ببینم

از کاغذهای نامه ای که سرکلاس به دوستم دادم

تا اولین کفشی که تو زندگیم پام کردم!

خوب بذار ببینم...

این دستمالیه که برای تمرین دوخت درس حرفه وفن دوختم

اینم جعبه ای که سال اول راهنمایی با مهدیه درست کردم!

جعبه ی گلسرهام

تیله ها و صدفهام

حتی یه بطری پر از شن ساحل هم دارم

مشنبایخیلی سبز از مثلا اردوی نمایشگاه کتاب

(نمیدونم املای مشنبادرسته یان!!!)

یه کیف پر از خاطرات شلمچه

و....

در کمدم روبستم

ساعت1

جالبه هنوز فکر میکنم برای خوندن ادبیات زیاد وقت دارم

کاش شب نبود اتاقمو جاروبرقی میکشیدم:)

 


دلم یه خواب خیلی طولانی میخواد

تا وقتی معجزه ای رخ بده...

دوازده نیمه شب


مراسم راس ساعت دوازده نیمه شب

با لباس سیاه و شمع

برای خداحافظی...


فصل یازدهم ..."رهاساختن"

حتی اگه "قطب نمای درون" قلبتو نشون بده


من باهات مخالفم  آدم از درد هم میمیره

فقط این نیست که سر پیچ جاده نپیچی

 ...

 خوابم تعبیر شد پنجره اتاقم رو به دیوار سیمانیه

 اینو وقتی فهمیدم که برای اینکه دود شمع خفم نکنه پنجررو باز کردم


سیاوش ومعین


میشه پرنده باشی

اما رها نباشی

میشه دلت بگیره

اسیر غصه ها شی

حالا که آسمونم

دنیای تازه ای نیست

اونوقت یه جا بشینی

محو گذشته ها شی

ترسیده باشی از کوچ

اوجو ندیده باشی


تولدت مبارک...

فعلا نمیتونم کادوتو بدم:(

یه پست برای...

اگه فکر میکنی این پست برای توهست

اسم خودت ب فارسی و5حرف از فامیلیت رمز ادامه ی مطلبه!

ادامه نوشته

ترانه ی راش قدیمی

برخی زاده شدند تا دنیا را به حرکت وادارند

و بر اساس رویاهایشان زندگی کنند

اما اکثر ما در خیال پردازیهای خود فرو رفته اند

وصرفا به چیزی می اندیشیم که دوست داشته ایم باشید

...

يك ساعت دور خودم چرخيدم

حالم هم خوبه هم بد....بي حسم

هنوز باسه چرخيدن دور خودم گيجم

آخه خيلي ناراحت بودم:(

عين وقتهايي كه گريم درنميومدولي از غصه در حال انفجار بودم

اون وقتها خودم رو بي هوا پرت ميكردم رو زمين

هم كار خوبي كردم هم بد

خوب نتونستم برم مدرسه

حتي نميتونستم راه برم تا پا ميشدم ميخوردم زمين

حالت تهوع وسرگيجه كه جاي خود

ولي براي خودم يه پا كره ي زمين شده بودم وميچرخيدم:)

همين ديگه

شبتون بخيرهمگي

سلام

چقدر همه چی خوبه!!!

یه متن تازه نوشتم ولی الان همرام نیست(:

دلم خیلی براتون تنگ شده دوستای من

امروز یه دوست ادرس وبموخواست!خجالت کشیدم بدم..

وب طلسم شده ی بیچاره ی من!!

اهان یکی ازنوشته هام یادم اومد(:

به تمام جاهایی که نرفته ام سفر کن

با پاهای خودم

تمام احساساتی که نداشته ام تجربه کن

باتک تک سلول های خودم

وتمامشان رابرایم تعریف کن

بازبان خودم

ومن قول میدهم به تمامشان گوش دهم

اماچون توهم در شعرم هستی

لا اقل این کار را باگوشهای خودت انجام بده!!

میدونم زیاد خوشتون نیومد ولی همین یادمه الان...

راستی میخوام یه کتاب بهتون معرفی کنم:رز گمشده اثرسردار ازکان

روزتون بخیر

جدیدا رنگ زرد بهم ارامش میده!

ماهي قرمز

اگه ماهي بودم الان تو آب بودم

ببخشيد ولي خيلي ماهي ها تو آب نيستند...

لااقل من چندتاشونو ميشناسم البته به غير از اونايي كه تو فريزر هستن

و به غير از خودم...

هر وقت بچه ميديدم ميخنديدم تا اين اواخر زبون درازي هم ميكردم

امروز يه بچه به من خنديد و من فهميدم به طرز وحشتناكي دارم بزرگ ميشم!

هر چند منم خنديدم...

بهترين ساعت هاي زندگيم يكشنبه ها10:30تا11:30

خوشحالم ولي ساعت3خوابيدم وباسه سحري خواب موندم

حالا داره به قول سمن معدم مياد تو حلقم...

خلاصه اين پست يعني من هنوز زنده ام...

عصربخير..

بدون آهنگ هرگز نميتونم بنويسم...

اين جور كه از اوضاع بلاگفا پيداست مجبورم بدون تو به نوشتن وانمود كنم...

بعضي ها رفتند...

مطمئنم امروز حداقل يك دختر تو دنيابه اسم سارا به دنيا اومده!

ويه پيرمرد مرده...

گاهي فقط همين قدر مطمئنم!

چرابعضي ها حاضر نيستندحقيقتو واضح بگن!

چرا آدمو تو شرايطي قرار ميدن كه بخواد هواي گرييه ي شجريان گوش بده!

يافقط بگه شب خوش...

مهم نيست الان به چي فكر ميكنم...

مهم اينه كه به نتيجه نميرسم...

دارم ميرم كلاس باله...

دف بستگي داره...

ولي كشف كردم با ني حال ميكنم...

و تصميمي كه فاشش ميكنم...

آرزوي ديدن كسيرو داري كه هرلحظه جلوي چشماته!

بدون استاد عملي نيست...مديتيشن لعنتي!

امتحانا تموم شد وبرعكس اون چيزي كه فكر ميكردم

هيچ هيجاني در رفتارم موج نميزنه...

راستي نگين اين طرف معادله داره xموج ميزنه...

فاكتور بگير!

سلام ياسي...دلم برات تنگ شده...

ميرم خونه ي مامان بزرگم وعكس ميگيرم...

نميشه يك طرف ديوار اتاقمو خودم نقاشي كنم؟!

نميشه...؟!

عصربخير...