یک شعر زیبا
I was thinking;
Maybe I am just like this nature.
And until my heart is the prison of bitter memories, it won't host the spring!
My heart shook! How can I forget?
But…forgiveness in not naivety, it’s not forgetfulness…
Forgiveness is a present for our heart, to become weightless, to be peaceful & mellow.
I clean my heart from hatreds and annoyances, to welcome the spring full of affection, love and truthfulness…
Calm and light, like the spring…
با خود اندیشیدم؛
شاید من نیز همانند این طبیعتم
و قلبم تا زمانی که زندان خاطرات تلخ است، میزبان بهار نخواهد شد
دلم لرزید. چگونه فراموش کنم
اما… گذشت سادگی نیست، فراموشی نیست
بخشایش پیشکشی است برای قلب خود، که سبک شود، که آرامش یابد
دلم را از کینه ها و رنجش ها می شویم، تا با وجودی مملو از مهر و پاکی، به استقبال نوروز بیایم
سبک و آرام، چون بهار
:(
سلام :دی
پس از قرنی من برگشتم با سرعت بسیار بسیار افتضاح نت :| خدا ذلیلشون کنه با این سرعتشون :|
خوب ازین به بعد زود به زود آپ میکنم:) بای بای
...............
جونیام امروز
میخوام
ترول
بذارم
ولی
انگلیسی 

برین حالشو ببرین بدون سانسورم هس ولی اگه وبم فلفلی شد حلالتون نمیکنم 
دوزتون دارم زییییییییییییییییییییاد 



چیه دوز دارم شکلک بذارم دیوونه هم خودتونید

A cowboy rode into
town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals
always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink,
he found his horse had been stolen.
He went back into the bar,
handily flipped his gun into the air, caught it above his head without
even looking and fired a shot into the ceiling. "Which one of you
sidewinders stole my horse?!?!? " he yelled with surprising
forcefulness. No one answered. "Alright, I’m gonna have another beer,
and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do
what I dun in Texas! And I don’t like to have to do what I dun in
Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his
word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned
to the post. He saddled up and started to ride out of town. The
bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you
go... what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had
to walk home.”
گاوچرانی وارد شهر شد و برای
نوشیدن چیزی، کنار یک مهمانخانه ایستاد. بدبختانه، کسانی که در آن شهر
زندگی میکردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبهها میگذاشتند. وقتی او
(گاوچران) نوشیدنیاش را تمام کرد، متوجه شد که اسبش دزدیده شده است.
او به کافه برگشت، و ماهرانه اسلحهاش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد. او با
تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: «کدام یک از شما آدمهای بد اسب منو
دزدیده؟!؟!» کسی پاسخی نداد. «بسیار خوب، من یک آب جو دیگه میخورم، و تا
وقتی آن را تمام میکنم اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم
انجام میدهم! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام
بدم!» بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن. آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو
دیگری نوشید، بیرون رفت، و اسبش به سرجایش برگشته بود. اسبش رو زین کرد و
به سمت خارج از شهر رفت. کافه چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید: هی
رفیق قبل از اینکه بری بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟ گاوچران برگشت و
گفت: مجبور شدم برم خونه.

Mr Jones had a few days' holiday , so he said , " I'm going to go to the mountains by train." He put on his best clothes, took a small bag, went to the station and got into the train. He had a beautiful hat, and he often put his head out of the window during the trip and looked at the mountains. But the wind pulled his hat off
Mr Jones quickly took his old bag and threw that out of the window too
THe other people in the carriage laughed. "Is your bag going to bring your beautiful hat back?" they asked
No, Mr Jones answered, but there's no name and no bag . Someone's going to find both of them near each other, and he's going to send me the bag and the hat
ترجمه داستان کوتاه
آقای
جونز چند روز تعطیل در پیش داشت ، پس با خود گفت : با قطار به کوه می روم.
او بهترین لباسهایش را پوشید، کیف کوچکی برداشت، به ایستگاه رفت و سوار
قطار شد. او کلاه زیبایی به سر داشت و اغلب در طول سفر سرش را از پنجره
بیرون می آورد و کوهها را تماشا می کرد تا این که باد کلاهش را برد.
آقای جونز به سرعت کیف کهنه اش را هم برداشت و از پنجره به بیرون پرت کرد.
بقیه مسافران داخل قطار به او خندیدند و از او پرسیدند : آیا کیفت می خواهد کلاه زیبایت را برگرداند ؟
آقای جونز جواب داد : نه، در کلاهم نام و نشانی ندارم ولی در کیفم دارم. هر کسی که هر دوی آنها را نزدیک هم پیدا کند، کیف و کلاه را برای من خواهد فرستاد
سوالات مربوط به این داستان کوتاه
A Which of these sentences are true (T) and which are false (F) ? Write T or F
.
WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTIL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALIST”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM….!!!
این است معنی مادر
Time Please
Time Please
|
|
|
مرد
جوون: ببخشين آقا، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد:
معلومه كه نه!
جوون:
ولي چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟!
پيرمرد:
ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون:
ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟!
پيرمرد:
ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره
ساعت رو از من بپرسي!
جوون:
كاملا" امكانش هست !
پيرمرد:
ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون:
كاملا" امكان داره !
پيرمرد:
يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي
كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم!
بعد از اين دعوت من، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين
چايي رو كي درست كرده؟!
جوون:
ممكنه!
پيرمرد:
بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و
جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي!
مرد
جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد:
بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به
سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد!
مرد
جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد:
بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي
متوالي، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد
جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد:
بعد از يه مدت، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين
و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون
در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد
با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت
مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!!!!
داستان کوتاه طنز
|
A man with a gun goes into a bank and demands their money. مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد. Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?' وقتي پول ها را دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟ The man replied, 'Yes sir, I did.' مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم. The robber then shot him in the temple , killing him instantly. .سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و او را در جا كشت He then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did you see me rob this bank?' او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آن ها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟ The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!' مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد. Moral - When Opportunity knocks.... MAKE USE OF IT! نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند. از آن استفاده كنيد! | ||
داستان کوتاه طنز
A farm boy accidentally overturned his wagonload of corn in the road. The farmer who lived nearby came to see what had happened. " hey boy " , he called out, " forget your trouble for a moment and come on in and have dinner with us. Then i will help you get the wagon up."
" that is very nice of you", the boy answered , "But i don't think Pa would like me to do it."
"Oh, come on, son," the farmer insisted. "Well, okey," the boy finally agreed. "But pa won't like it." After a hearty dinner , the boy thanked his host. " I feel a lot better now , but i know pa is going to be upset."
" I don't think so," said the neighbour . " By the way, Where is your pa?"
" He is under the wagon."
پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.
پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.
کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.
بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد.
بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد.
همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟
" او زیر واگن است."
داستان طنز جالب انگلیسی با معنی فارسی
معني فارسي
دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند. سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.»

















Hello guys..........