بازگشتی دوباره

سلام به همه دوستان عزیز من خوبم شما خوبید؟

 

ایشالله که ایام به کامتون بوده باشه 

 

الان که به تاریخ آخرین مطلب نگاه میکنم تا خیلی وقته چیزی ننوشتم

 

تقریبا پنج ماه میشه !

 

پس باید خاطرات این پنج ماه رو بگم :

 

اول از فروردین و عید بگم که خیلی مزخرف بود اصن خوش نگذشت

 

1/16 هم که تولدم بود از اون داغونتر بود !

 

کلا افتضاح ترین تولدم بود حتی کیک تولد هم نداشتم

 

خلاصه فروردین با همه خوبی و بدی هاش گذشت 

 

اردیبهشت هم رفتم تهران اما هدیه رو ندیدم ! 

 

یک سفر کاملا کاری بود اما خوش گذشت 

 

یه چیزِ درِ گوشی بهتون بگم؟؟

 

اَصَن از تهــــــرانی ها خوشم نیومد

 

خیلی از خود راضی بودن انگار حالا چه خبره؟؟؟

 

بگذریم کلا سفر خوبی بود خوش گذشت در کنار خانواده 

 

بعد از برگشتن از تهران به طور رسمی کارمو شروع کردم

 

دفتر بیمه گذاشتم و دارم فعالیت میکنم خداروشکر خوبه ازش راضی هستم

 

شغل خوبیه در کنارش درس هم میخونم 

 

الان ترم 7 رشته حقوق هستم 

 

دانشگاه هم دارم میگذرونم بد نیست دوست دارم آن تایم تموم کنم 

 

تا بتونم مهرِ سال اینده ارشد بخونم 

 

برام دعا کنید قبول بشم و خبر خوب و خوشی براتون بیارم

 

خرداد هم که درگیر امتحانات بودم خداروشکر خوب بود و تموم شد

 

و الان ترم تابستون گرفتم

 

آها داشت یادم میرفت میان این اتفاقای خوب و بد یه اتفاق مهم دیگه هم بود

 

که نمیدونم بگم اتفاق خوب بود یا اتفاق بد؟؟؟

 

یادتونه در مورد فرزاد قبلا نوشته بودم؟؟بعد از یکسال

 

اومد سراغم یعنی یهو جلو راهم سبز شد

 

الان میگم چطوری؟؟از دانشگاه برمیگشتم ایستگاه اتوبوس بودم

 

داشتم توی کیفم دنبال یه چیزی میگشتم 

 

یهو یکی گفت : ســـــــــلام

 

برگشتم دیدم فرزاده

 

باورم نمیشد دستام میلرزیدن گیج و هنگ بودم نمیدونستم چی بگم؟؟

 

یا حتی چیکار کنم؟؟

 

میخواست باهام حرف بزنه بعد از یکی دو دقیقه بخودم اومدم

 

ریلکس بودم بدونه هیچ احساسی حتی تنفر!

 

گفتم نمیتونم و با اصرارهایی که کرد قبول کردم

 

خیلی حرفا زد از اینکه از گذشته پشیمونه خیلی زیاد

 

دیگه اون فرزاد نیست دوباره زندگیشو ساخته 

 

یه فرزاد جدید شده و میخواد بازم با من شروع کنه!

 

اما به نظر شما چنین چیزی ممکنه؟؟؟

 

نمیدونم بگم چه حال و هوایی داشتم 

 

گریه هاشو دیدم بغضشو دیدم اشکی که حلقه زده بود تو چشماش!!!

 

بعد از 5 سال اولین باری بود که حرفاشو باور کردم!

 

میگفت چرا دعواش نمیکنم؟

 

چرا سرش داد نمیزنم؟؟ چرا حتی نمیزنم تو گوشش؟؟

 

خب چی بگم؟؟همیشه بخودم میگفتم این کارو انجام میدم

 

اگه دیدمش....اما خیلی آروم بودم...نمیدونم چرا؟؟

 

حرفاشو شنیدم اشکاشو دیدم بغضمو قورت دادم

 

و در اوج نا امیدی فرزاد رو رد کردم

 

شاید اگر اون اتفاق ها توی رابطمون نمیفتاد

 

الان خیلی چیزا فرق میکرد...

 

شاید....اگـــر...امـــا...ای کاش....

 

یا علی

سفر مشهد

سلام دوست جونیا خوبید؟خوشید؟؟

 

خیلی وقته دستی به وبلاگم نکشیدم 

 

کلا دستم به نوشتن نمیرفت...

 

اما این دفعه دلیلی برای نوشتن داشتم و اونم هم :

 

رفتنم به مشـــهد بود 

 

خیلی خوشحالم از اینکه امام رضا منو طلبید 

 

با دوستام یه سفرِ یک هفته ایی رفتیم 

 

جایِ همگی خالی خیلی خوش گذشت بالااخره بعد از

 

چند سال تونستم انرژی هامو خالی کنم 

 

خیلی زیاد خوب بود این سفر و خیلی به موقع!

 

کلی با دوستان گشتیم طرقبه و شاندیز و مقبره فردوسی و...

 

در کل روزای خوبی داشتیم خصوصا سفر با قطار

 

دیگه نمیخواد بگم که چقد شیطونی کردیم خخخخ

 

تقریبا دو هفته دیگه دارم میرم تهران 

 

میخوام برم پیشِ هدیه 

 

البته کار هم دارم ولی خب هدیه رو هم میبینم

 

اگه رفتم عکسامونو میزارم 

 

این آخرِ سال دارم سفر میکنم و خیلی خوبه

 

کلا بنظر من سفر باید فصل زمستون باشه 

 

با اینکه دما -8 بود ولی خیلی خوب بود

 

برف بازی و جیغ زدن و بلال خوردن و ....

 

همه چیز عالی بود ایشالله امام رضا شما رو هم بطلبه

 

این عکس ها هم در ایستگاه راه آهن شیراز و

 

ایستگاه راه آهن مشهد هست ...

 

منو لادن دوستم 

 

 

 

 

 

 

پاییز مبارک

سلام دوست جونیای خودم خوبید؟ خوشید؟؟

 

منم شکر میگذرونم با این زندگی... امروز پــاییـــز آغاز میشه...

 

با اون همه هوای دونفره هاش با اون نم نم باروناش..

 

راستی امروز اولین روز از ماهِ مهــــــــر هست ..

 

امروز رو تبریک میگم 

 

یادش بخیر اون زمان هایی که میرفتم مدرسه

 

هم خوشحال بودمو هم ناراحت

 

اولین صبحگاهیِ مدرسه و زنگ تفریح اول همه و...

 

همه بویِ خاصِ خودش رو داشت...

 

الان که به خودم نگاه میکنم تا چقدر زود بزرگ شدم :(

 

الان سال سوم دانشگاه هستم

 

 

انگار همین دیروز بود برای دانشگاه رفتن برنامه داشتم

 

انگار دیروز بودم از کافی نتی جواب قبولیِ رشته حقوق رو گرفتم :)

 

وای که چه شبی بود ...

 

خیلی خوشحال بودم کلی جیغ زدم تو کافی نت :))

 

اما به همین سادگی سه سالش رفت و فقط مونده 3 ترم دیگه...

 

بگذریم از  خاطرات هر چی بگیم بازم کمه ...

 

براتون پاییزی آروم و دلنشین آرزو میکنم ...

 

تا آپ بعدی یا علــــــی

 

 

 

 

سلام خوب هستین؟؟

 

بالااخره این سایت هم درست شد

 

این مدت اتفاق های زیادی افتاده اما...

 

اما حالِ  گفتن و نوشتن ندارم 

 

شاید این کوتاه ترین نوشتم باشه

 

به قولِ مرتضی:

 

حـــــالم این روزا بدتــــر از هَمَستـــ

 

یا علی

اولین پست سال 1394

سلام دوست جونی های عزیزم خوبید؟؟

 

سال 1394 رو به همتون تبریک میگم ایشالله سال خوبی داشته باشید

 

متاسفانه وقت نشده بود که پست جدید بزارم 

 

ایام عید کلی در گیر بودم با خودم عهد بستم

 

روز تولدم بیام و پست جدید بزارم اما بازم باید بگم متاسفانه!

 

اتفاق های ناخوشایندی دقیقا روز تولدم افتاد!

 

و تا همین امروز درگیر بودم!

 

حالا براتون کلی حرف دارم از عید شروع میکنم تا امروز :

 

لحظه سال تحویل که همراه با دایی و خاله هام 

 

جمع بودیم خونه پدربزرگ کلی خوشحال بودم و همه چی خوب بود

 

سال تحویل شد کلی شادی کردیم و از پدربزرگ عیدی گرفتیم

 

اون شب خیلی خوب بود!

 

روز 1 فروردین دایی بزرگم از شهرستان اومد شیراز

 

صبح رسید خونه پدربزرگم که باز همه شادی کردن 

 

و کلی همهمه تویِ سالن بود

 

حالا چیزی که 1 فروردین رو قشنگ میکرد تولد مادربزرگم بود 

 

الان دیگه شب شده بود من و خاله کوچیکم هماهنگ کردیم

 

برای مادر بزرگ کیک بگیریم و سوپرایزش کنیم 

 

خلاصه کیک گرفتیم و همه چی باز فوق العاده بود 

 

پدبزرگم تُمبَک میزد و خاله بزرگم دَف میزد 

 

ما هم میخوندیم و شادی میکردیم 

 

خلاصه روزای عید یکی پس از دیگری میگذشت هفته اول تموم شد

 

چند جا عید دیدنی رفتیم و اومدن خونمو عید دیدنی

 

هفته دوم رفتیم به دیارمون

 

میدونید کجاست؟؟ شهرستان کازرون با فاصله حدودا 2 ساعت تا شیراز

 

هفته دوم اونجا بودیم تا سیزده بدر

 

کلا اینو بگم که هر روز دعوت یکی از عمو ها یا عمه ها بودیم

 

خعلی باحال بود

 

خلاصه شد سیزده بدر و رفتیم بیرون اونجا هم کلی خوش گذشت

 

مامانم میگفت قدیما یه بازی میکردن بنام اَلَک دو لَک

 

قرار شد به ما هم یاد بدن چشمتون روز بد نبینه 

 

حدود 20 نفر بودیم میخواستیم بازی کنیم فقط خنده بودا

 

خلاصه بازی رو تا حدودی یاد گرفتم واقعا بازی جالبی بود

 

خوش بحالِ اونایی که دهه 60 هستن درسته میگن:

 

نسل سوخته هستن اما بازی های قشنگی داشتن...

 

مِهر و صفای خاصی بینشون بوده 

 

من از مادر خودم میگم: حدودا 30 نفر دخترخاله و پسر خاله و پسر دایی بودن

 

همه با هم بازی میکردن و کسی مشکلی نداشت

 

واقعا خوشبحالشون این روزا این صفا و صمیمیت پیدا نمیشه

 

اَصَن این همه دختر خاله و دایی و... پیدا نمیشه

 

من که پسر دایی ندارم و فقط یه دختر خاله دارم!

 

اونوقت توقع داریم مثه اونا باشیم!

 

هــــــــــــِی روزگــــــار!

 

بگذریم! خلاصه بعد از اون بازی با دایی و پسر خاله های مامانم 

 

وسطی بازی کردیم اونجا هم واقعا خوش گذشت!

 

بهترین روز زندگیم سیزده بدر امسال

 

بعد از ظهر سیزده بدر برگشتیم شیراز بالا اخره عید دیدنی هم تموم شد

 

الان دیگه یکشنبه بود و روز تـــــــولــــــدم

 

1394/1/16 روز تولدم بود

 

بعد از ناهار با دوستام رفتیم بیرون رفتیم سمت ارگ کریم خان

 

و بعد از اون رفتیم سمت حافظیه کلی عکس گرفتیم

 

خوب بود همه چی خوش گذشت...

 

اما آخر شب.....ساعت 9 رفتم خونه شام خوردیم اما.....

 

مامان خانوم و مادربزرگ برنامه ریخته بودن و برام کیک گرفته بودن

 

سوپرایز قشنگی بود خاله هم اومد برام شاهنامه گرفته بود

 

همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه شد ساعت 10 شب

 

و خواهرم گفت پارک نزدیک خونه دوچرخه آورده و کرایه میده

 

بیایید بریم دوچرخه سواری همه اوکی دادن 

 

بلند شدیم و رفتیم سمت پارک، همه بودیم 

 

اونجا رسیدیم تا دوچرخه نیست و سریع برگشتیم تو راه برگشت بودیم:

 

که یه موتور سوار بهمون نزدیک شد و بین منو خواهرم رد شد

 

و کیف منو دزدید!

 

خیلی لحظه بدی بود خیلی بد دنبال موتوری دو زدم پیرهنش رو گرفتم

 

اما نمیتونستم کیفمو بگیرم ازش کوچه بن بست بود 

 

جلوشو گرفتیم  اما چــــاقو داشت ما رو تهدید کرد 

 

سریع زنگ زدیم 110 و صورت جلسه رو نوشتیم

 

دایی و بابا و شوهر خاله کوچه هارو میگشتن که یهو سر چهار راه 

 

بابام اونارو میبینه که موتور سوار داره کیف منو میده به یه موتور سوار دیگه

 

میفته دنبالش و با ماشین به پسره میزنه و بعد که از موتور افتادن 

 

میگیرتشون و میاره کلانتری

 

وای که چه شبی بود تا ساعت 2 شب کلانتری بودیم 

 

اونجا درگیری شد مامور کلانتری تیر اندازی کرد هووووووووف

 

خلاصه گذشت تا دیروز که پرونده رو ارجاع دادن به آگاهی

 

خیلی خاک بر سر هستن دزدا بهشون میگم کیفمو بیارید

 

تا براتون رضایت بدم میگن ما نبودیم

 

آخه مگه من کور بودم؟؟ بابام کیفم منو دست اونا دیده بود

 

تازه به غیر از خودم هفت نفر دیگه هم بود که اونارو دیدن

 

چی بگم والا؟؟ این هم از روز تولد من 

 

هنوز هم درگیر هستیم با این متهمین!و حاضر نیستن کیفمو بدن

 

این هم از اتفاقاتی که باعث شد من نتونم بیام و آپ کنم!

 

راســــتی : روز مــــــــــادر رو به مــــــــادر خودم و

 

مـــــــادر شما مخاطب های وبلاگم تبریک میگم...

 

کلام آخر : کــــــاش مـــرکز اهـــدای جــــــوانی هم بود

 

آنوقــــت تمـــــام جـــــوانی ام را بــــه مــــــــــادرم مـــیدادم

 

 

تا آپ بعدی یا عـــــلی

 

 

این روزهای آخرسال 93

سلام دوست جونیا خوبید؟؟ خوشید؟؟ 

 

روزهای آخر سال چطور میگذره؟؟

 

منم بد نیستم بازم زندگی یه رویِ دیگه از خودش رو بهم نشون داد 

 

شکایت نمیکنم اما خب بعضی چیزا خوبه تو زندگی رخ بده

 

تا آدم اطرافیانش رو بهتر از قبل بشناسه 

 

و بهتر از قبل قضاوتشون کنه!

 

گاهی اشتباهاتی میکنیم که نمیتونه اون روزها و سالهای از دست رفته رو

 

بهت برگردونه فقط ازش برات یه اندوه همیشگی میمونه و خاطره ها

 

منم بقول معروف آزاد شدم تنها شدم بازم 

 

ولی این دفعه ناراحت نیستم خوشحالم چون فهمیدم چقدر مادرمو دوستدارم

 

درسته گاهی ناراحتم میکنه اذیتم میکنه اما دلیل نمیشه وِلِش کنم

 

هیچ کس جای اونو نمیگیره برام حتی مخاطب خاص!

 

خب روزهایی تو زندگی پیش میاد که همه اونایی که برات مهم بودن

 

و با ارزش بودن ارزش خودشونو از دست میدن 

 

و آدم های جدیدی وارد زندگیت میشن منم برای اوناییکه

 

اومدن تو زندگیم و زندگیمو به گند کشیدن تو سال جدید آرزوی خوشبختی دارم

 

روزها دارن یکی پس از دیگری میگذرن و ما  ادامه میدیم 

 

خیلی وقت بود حرف نزده بودم اینا هم گفته های آخریمه تو سال 93

 

همه اینارو گفتم تا برسم به اینجا:

 

بالااخره بعد از 3 سال یه تصمیم جدی گرفتم و با فرزاد تموم کردم برای همیشه

 

این دفعه دیگه فرق میکنه! ناراحت نیستم گریه نمیکنم

 

غصه نمیخورم چون خیلی بد رفتار کرد خیلی بد گذشت

 

بهترین سال های عمرم به فَنا رفت...اما خب خیالی نیست چون :

 

خـــودم کـــردم که لعنـــت بر خـــودم باد...

 

جا داره بگم : کـــسی که به مــــــــــادرم توهین کنه با همه خاص بودنش

 

ترکش میکنم! چیزی نمیتونم بگم زندگی همینه دیگه 

 

یه روز با توعه و یه روز بر علیه تو!

 

زمین گردِ اونیکه تورو دور میزنه فردا به خودت میرسه ...

 

دیگه نمیدونم چی بگم ؟؟؟ آها یه چیزی یادم اومد 

 

فرزاد خان عشق قدیمی من دیگه دنبالم نگرد سعی نکن باز برگردی

 

چون همه پل های پشت سرت رو خراب کردی 

 

دیگه دوست ندارم تو منو با دستای خودت کُشتی! برات بهترین هارو آرزو دارم

 

نمیشه فقط از بدی هات بگم روزای خوب هم داشتیم 

 

که همشونو تو این وبلاگ ریز به ریز نوشتم 

 

اگه بدی کردم اگه ناراحتت کردم حلال کن زندگی دو روزه!

 

موفق و پیروز باشی 

 

دیگه حرفی ندارم دوستان ایشالله سال 94 سالی پر از روز های شاد 

 

براتون باشه 

 

تا آپ جدید در سال 94 همتونو به خدا میسپارم 

 

یا علی

93/11/28

سلام دوست جونیا خوبید؟؟ من بَد نیستم

 

بازم مثل همیشه نمیدونم از کجا شروع کنم ؟ هــــــِی خُدا...

 

همونطور که میدونید 25 همین ماه ولنتاین بود 

 

اما من چون رفته بودم شهرستان برای عروسی یکی از اقوام

 

نتونستیم با فرزاد بریم بیرون تا اینکه امروز رفتیم

 

هوا بارونی بود صبح ساعت 11 از خونه رفتم بیرون

 

قرار گذاشته بودیم چهار راهی که هم به من و هم به اون نزدیکه

 

من رسیدم و سلام کردیم و راه رفتیم 

 

گفته بود با خودم چتر بیارم منم بُردم ولی متاسفانه

 

هیچ کدوممون نمیتونستیم بگیریمش

 

هِی میخورد تو سرمون ...

 

همینجور که راه میرفتیم گفتم بریم باغ جَنَت

 

تاکسی گرفتیم و رفتیم هوا عالی بود نم نم بارون بقول خودمون :

 

هوا دو نفـــــــــره بود

 

رفتیم و زیر یه آلاچیق نشستیم حرف که نزدیم 

 

آخه عاغا سرگرم گوشیش بود ناراحت شدم ولی به رو خودم نیوردم

 

طبق معمول یه گربه اومد کنارمون 

 

آخه من میترسم ازشون ولی خیلی شیرازی هستن گربه ها

 

هر چی سر و صدا کردم که بِرِه اونور نرفت 

 

بلند شدیم یه خورده قدم زدیم 

 

کادو ولنتاین رو هم بهش دادم موقع رفتن پسر عموش ز زد

 

که بازم مثل همیشه دعوامون شد 

 

هیچ وقت منو پسر عموش با هم کنار نمیایم

 

فرزاد هم منو دعوا کرد منم فعلا قهر هستم 

 

این هم از امروز ما...

 

عکس ها رو میزارم ...

 

تا آپ بعدی یا علی...

 

 

 

 

 

 

 

هر چی میگم همه حرفای دلمه

سلام دوستان خوبی؟ خوشید؟؟

 

من بد نیستم اوضاع باز به هم ریخته شده ولی درست میشه

 

همونطور که میبینید موزیک وب رو بعد از یک سال عوض کردم

 

میخواستم نظر بزارید که چطوره؟؟

 

اینجوری بهتره یا موزیک بی کلام؟؟

 

منتظر نظراتتون هستما دوستون دارم یه عالمه

 

تا آپ بعدی یا علی

عاشقانه عشقم

سلام به همه صبح جمعتون بخیر 

 

فکر کنم از نیشم که بازه میدونید که

 

حالم اوکی هست خدارو شکر

 

یه اتفاق خوب برام افتاد دیشب 

 

عایا بگم؟؟؟

.

.

.

.

.

.

عاغا نمیگم 

 

خُب باشع میگم من دُخمَل خوبی هستم

 

دیشب من و فرزاد داشتیم اس میدادیم و

 

حرف میزدیم از همه چی!

 

از کار ، زندگی و آینده و همه چی..

 

دیروز رفته بود کارای بیمه خودشو انجام بده

 

اما نوبتش نشده بود و عاغا ناراحت بود

 

و یه خورده هم نگرانی داشت برا کار

 

منم که مثل همیشه قُوَت قلبش میشم

 

و حمایتش میکنم

 

همینجور که داشتیم میحرفیدیم یهو عاغا

 

ساکت شد

 

به خودم گفتم یعنی کجا رفت؟؟ چی شد؟؟

 

یهو دیدم یه متن بالا بلندی برام فرستاد

 

عاغا میدونید چی بود؟؟

 

فرزادی برام شعر گفته بود  

 

خیلی قشنگ بوووووووووود

 

بهم گفته بود دارم برات شعر مینویسم

 

اما فکر نمیکردم الان آماده باشه

 

و یهو بهم بده

 

کلی خوشحال شدم 

 

میدونید که عاغامون شعر مینویسه  

 

نمیشه شعر رو اینجا بزارم

 

چون قراره یه کارایی انجام بدیم

 

و نمیشه شعر رو لو داد

 

اما من تو دفترم نوشتَمِش

 

حالا عکس اونو میزارم

 

در کل شب خوبی ساخت

 

ایشالله همیشه زندگیمون خوب باشه

 

هر دومون واقعا نیاز داریم به یه سری تغیرات 

 

ایشالله هر چی خیره برامون پیش بیاد

 

تا آپ بعدی یا علی

 

غمگینم

سلام به همه خوبید؟خوشید؟؟

 

من بد نیستم دارم روزا رو شب میکنم یه مدتیه ناراحتم

 

نمیدونم کی این همه حساس شدم که خودم خبر ندارم؟؟؟ 

 

یه چیزای ساده ایی میتونه آدمو خوشحال کنه اما....

 

خیلی بده منتظر یه اتفاق خوب باشی بعد یهو بخوره پَرِت 

 

آخه نمیدونم گذشته من و تو کی قراره تموم بشه و دیگه بهش فکر نکنیم؟؟

 

خیلی ناراحت کنندست این اوضاع هیچی خوب پیش نمیره

 

بازم اون اون اون اون 

 

خسته شدم آخه منم برا خودم غرور دارم آرزو دارم اینجور که نمیشه

 

من دارم از خواسته هام از آرزو هام از رویاهام میگذرم

 

فقط برای اینکه تورو دوستدارم ولی بازم....

 

درسته میدونم دوسم داری فقط منو میخوای

 

من تورو میشناسم به من چیزی نمیگی اما از مطالبت میخونم از حال و هوات

 

کاش کسی منو درک کنه 

 

منت نمیزارم عاشقی همینه باید از خودگذشتگی کرد اما به چه قیمت؟؟؟

 

به قیمت اینکه بدونم و ببینم که هنوز گذشته داره عذابت میده؟؟

 

نمیتونم واقعا برام سخته ،خیلی احساساتم خدشه دار شده

 

یه سری مسایل غیر قابل حله نمیتونم هضمش کنم

 

اون همه فکر و خیال که به سرم میاد عذابم میده

 

بعضی وقتا حس میکنم همه چی دروغه فیلمه و هنوز که هنوزه تو فکرت و...

 

تو قلبت گذشته هست انگار هنوز منتظری!!!

 

من خیلی دارم سرد میشم خیلی زیاد دارم زده میشم فقط خدا کنه کار اشتباهی نکنم

 

خیلی غمگینم این روزا خیلی زیاد...

 

دلم یه زندگی آروم و بی دغدغه میخواد زندگی ایی که هیچ کس توش نباشه

 

فقط خودم باشم و کسی که دوسم داره حالا هرکی که هست!!

 

خسته شدم از این همه سوال ؟؟؟؟ از این همه خود نمایی !!!!

 

خدا کنه همه چی به خوبی پیش بره و هرچی به صلاح هست پیش بیاد

 

برام دعا کنید بتونم تصمیم درست بگیرم 

 

تا آپ بعدی یا علی

 

 

تــــــــــــَرس

میترسم از اینکه 

 

روزی

 

یکــــــ جایی

 

مـــــــَن و تـــــــــو

 

دور از هم

 

شب و روز در آغوش یک غریبه

 

بی قرار هم باشیم 

 

و بعد از هر بار هم آغوشی

 

به یاد آغوش هم بی صدا گریه کنیم :(

 

درد و دل

سلام به همه خوبید؟خوشید؟؟ منم بد نیستم شکر!

 

هیچ دلیل خاصی ندارم برای آپ کردن 

 

فقط یه خورده دلم گرفته نمیدونم از چی؟ از کی؟ چرا؟

 

فقط میدونم اینقد در مقابل بقیه سکوت کردم که الان دلم گرفته

 

گاهی وقتا دلم میلرزه سست  میشم 

 

ناراحت میشم...خُب این روزا خیلی حساس شدم :(

 

ولی انگار درک کردنِ اینکه من حساستر از گذشته شدم 

 

قابل درک و هضم نیست برا بعضیا!! :(

 

بعضی وقتا یه چیزایی برامون مهم و با ارزش میشه

 

که در واقع هیچ ارزشی نداره اما مِثِه تِرِدمیل رو مُخِت میره

 

تا حل نکنی این قضیه رو آروم نمیشی

 

اما مشکل اینجاست که حل کردنِ این موضوع وابسته به کسی دیگه باشه

 

و اونم یادش نباشه که حل کنه موضوعی رو که 

 

تورو ناراحت کرده

 

نمیدونم دیگه چی بنویسم؟آخه خیلی ناراحتم اَصَن میدونید چیه؟؟

 

اگه بعد از اینکه ناراحت شدید اون مشکل حل شدا 

 

دیگه هیچ لُطفی نداره ارزشی نداره

 

راستی چند روز تعطیلی که بود رفتم ولایتمون

 

بعد از 2 ماه و نیم!! یه حسِ عجیب بود 

 

انگار همه چیز عوض شده بود 

 

اتفاقاتی هم افتاد که من دوست نداشتم ولی خب گذشت و رفت!

 

این روزا خیلی درگیرم با خودم خیلی آشفته هستم

 

نمیدوم چطور میتونم آروم بشم اما کاش زود تمومشه!

 

کاش....

 

این هم نمایی از خیابانی که به سّمتِ خونه ما میرفت

 

تا آپ بعدی یا علی

 

اتفاقِ نو

سلام دوست جونیا خوبید؟؟

 

من که خوبم بعد از مدتها...اتفاقات جدید و باور نکردنی افتاده

 

دوستدارم مثل همیشه بازم بنویسم!

 

اول اینکه روز پنجشنبه کلاسم تشکیل نشد 

 

داشتم از عصبانیت میترکیدم

 

خلاصه به فرزاد اس دادم ببینم کجاست؟؟

 

خدارو شکر خونه بود بهش گفتم دیرتر برو مغازه 

 

تا باهم بریم بیرون اونم قبول کرد و گفت بیا

 

خلاصه تاکسی گرفتم و رفتم...

 

اومد سر راهم باهم قدم میزدیم جایی که فرزاد منو برد

 

باور نکردنی بود خیلی قشنگ بود

 

کوچه پس کوچه های پاییزی،درختهای چنار،برگهای نارنجی

 

و خِش خِش کردن برگ ها زیر قدم هایِ من و فرزاد

 

هرچقد بگم قشنگ و رویایی بود کم گفتم...

 

خونه های قدیمی دیوار های کاه گلی واقعا عالــــــــــی بود

 

روز پنجشنبه خیلی قشنگ و عاشقانه بود ولـــــــــی....

 

ولی بازم وقت جدایی بود 

 

خداحافظی کردیم از هم!

 

هفتمون قشنگ تموم شد ولی قشنگتر از اون شروع هفته جدید بود

 

شنبه هنوز قشنگتر از پنجشنبه بود .

 

صبح شنبه قرار گذاشتیم باهم باشیم ،برای با هم بودنمون

 

مشکلاتی پیش اومد ولی خداروشکر حل شد.

 

من رفتم و جایی که فرزاد بود پیدا کردم

 

یه جای خلوت و آروم فقط من بودمو نفسم

 

جایی اینقدر آروم که صدای نفس کشیدنمون به هم آرامش میداد..

 

آروم نشستم کنارش نگاش میکردم

 

ذول زده بودم به چشمات میخواستم تلافی این 7 ماه رو در بیارم

 

هرچی نگاش میکردم سیر نمیشدم

 

یه جور خاص بود همه چی!

 

نگاهش،حرفاش،آرامشی که تو وجودش بود یه جورِ خاص بود...

 

بغض کرده بودم دلم میخواست گریه کنم

 

اونقدر این 7ماه اذیت شدم که دیدنِ این روزا باور نکردنی بود

 

گاهی به خودم میگفتم : دختر اینا خوابه

 

الان تموم میشه الان فرزاد باز میره و تنها میمونی!

 

اما یهو به خودم میومدم تا داره صدام میکنه...

 

نمیدونم چطور بنویسم که اون لحظات رو تداعی کنه

 

ولی همه چیز فرق میکرد اون خانومم گفتنش

 

اون همه مردونگی تویِ تُنِ صداش که میگفت:

 

برات عاشقی میکنم

 

دیگه زیاد حرف زدم باید برم فردا میانترم دارم .

 

عاغایی همیشه نفـــــسِ من باش 

 

تا آپِ بعدی یا علی

 

 

روحش شاد و یادش گرامی باد

سلام دوس جونیا خوبید؟؟

 

من که خوب نیستم 

 

مرتضی پاشایی عزیز فوت کرد

 

 

تسلیت میگم به همه هوادارانش

 

خیلی از شبا با آهنگاش گریه کردیم

 

خیلی از شبا رو صبح کردیم

 

از خدا میخوام صبر به خانوادش عطا کنه

 

 

 

تو به جای منم داری زجر می کشی یکی عاشقته که تو عاشقشی

تو به جای منم پر قصه شدی نذار خسته بشم نگو خسته شدی

نگران منی که نگیره دلم واسه دیدن تو داره میره دلم

نگران منی مثل بچگیا تو خوت می دونی من ازت چی می خوام

مگه میشه باشی و تنها بمونم محاله بذاری محاله بتونم

دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره هنوزم به جز تو کسی رو نداره

عوض می کنی زندگیم و تو یادم دادی عاشقیم رو

تو رو تا ته خاطراتم کشیدم به زیبایی تو کسی رو ندیدم

نگو دیگه آب از سر من گذشته مگه جز تو کی سر نوشت و نوشته

تحمل نداره نباشی دلی که تو تنها خداشی

اولین ولنتاینمون مبـــــارک

سلام عزیزان.


نمیخوام مقدمه چینی کنم میرم سر اصل مطلب


همونطور که خودتون میدونید امروز 


92/11/25


روز ولنتاین بود.


این ولنتاین هم اولین روز عشق من و فرزاد بود.


بر خلاف آپ های قبلی که سیر تا پیاز ماجرا رو میگفتم


که با فرزاد بودم چی شد و چی گذشت!


نمیخوام چیزی از اولین ولنتاینمون بنویسم بهتره بین خودم و خودش بمونه


خب بعضی چیزا باید راز بمونه دیگه درسته؟؟؟


چند روز پیش که بدون برنامه ریزی رفتم پیش آقایی نشد هدیه بگیرم


اما این دفعه با برنامه ریزی میرم حدودا هفته دیگه


میرم تا باز همو ببینیم و هدیش رو بهش بدم


اما


یه هدیه بهش دادم! اما هدیه اصلی نبود


بازم چیزی نمیگم که چی کادو دادم


اوهوم! خب دیگه من برم، ولنتاین رو به همه اونایی که میان وبم تبریک میگم


دوستون دارم.یا علی



92.11.17

سلام به همه دوست جونیای خودم


این آپ خیلی اتفاقی بود آخه اتفاق مهمی افتاد و بازم خواستم بنویسم...


روز پنج شنبه من انتخاب واحد داشتم صبح 


سریع رفتم بیرون و با دوستام انتخاب واحدمون رو انجام دادیم


بعد از اون اومدم خونه و با خانواده آماده شدیمو 


به سمت دیار یار حرکت کردیم


دل تو دلم نبود نمیدونم چرا استرس داشتم ؟!


به فرزادی گفتم این دفعه همو دیدیم بریم یه جای دیگه چون اون پارک همیشگی


شلوغ شده بود و ما راحت نبودیم...


اما آقایی با یه سورپرایز خوب اومد منو ببینه


سورپرایز این بود که با همون دوست با مرامی که داریم 


همون یوسف خان کچل


ولی خدایی خیلی باحاله هوای منو فرزادی رو داره


خلاصه با ماشین رفتیم دور زدیم 


ینی من سرگیجه گرفتم


عاغا ما رفتیم یجا پارک کردیم که تنها باشیم 


یه پیر مرد بود اومد گیر داد با کلی خنده و شلوغ بازی


من و فرزاد و یوسف رفتیم یجا دیگه!


فرزادی وقتی کنارم بود یه آرامش خاصی داشت وجودم


دستشو حلقه کرده بود دورم منو هم تکیه داده بود به خودش


دلم نمیخواست ازش جدا بشم


تازه تو بغلش بودم نا خواسته گریه کردم مثه بچه ایی بودم که نمیخواست 


جداش کنن از چیزی که دوسش داره!


فرزادی هم دید من گریه کردم اشکمو زود پاک کرد .


هعـــــــــــی خدا


این دفعه که همو دیدیم اتفاقات تازه ایی افتاد 


اتفاقاتی که خیلی تاثیر زیادی روی رابطمون میزاره


و من از این اتفاقات خوشحالم


حدود یک ساعتی با هم بودیم نمیدونم چرا ساعت اینقدر زود میگذره؟


انگار یکی میفته دنبال این عقربه ها!!! والا


بازم مثل همیشه وقت رفتن بود


خیلی غم انگیز و دردناک


ولی فرزادی قول داده خیلی زود دوباره همو میبینیم!


الان که دارم این نوشته رو مینویسم تک تک اون لحظه ها برام تداعی میشه


خیلی خوب بود اون لحظه ها...فراموش نشدنی ترین دیدارمون بود


برای فرزاد هم همین طور بود چون یک اتفاق جدید رخ داد


و باعث شد هر دومون بیشتر بفهمیم چقدر به هم وابسطه هستیمو


به آغوش هم برای آرامش هم نیاز داریم


به غیر از اون اتفاقات،که برای جفتمون بود


یه اتفاق جالب هم برای خودم افتاد که یه خبر خوش بود بازم برای جفتمون


بالااخره نظر مامانمو در مورد فرزاد فهمیدم


هر چند قبلا فرزاد صحبت کرده بود با مامان


اما این دفعه فرق میکرد همه چیو روشن کردم باهاش و همه چی گفتم


اگه خدا بهمون کمک کنه و قسمت هم باشیم


همه چیز تا اینجا داره خوب پیش میره.


بیشتر از این دیگه نمیتونم بگم که چی شد؟چون دشمن همیشه در کمینه،هه!


بازم مثل همیشه ببخشید سرتون رو درد آوردم 


برامون دعا کنید و براتون دعا میکنم 


خوش باشید


یا علی.