بازگشتی دوباره
سلام به همه دوستان عزیز من خوبم شما خوبید؟
ایشالله که ایام به کامتون بوده باشه 
الان که به تاریخ آخرین مطلب نگاه میکنم تا خیلی وقته چیزی ننوشتم
تقریبا پنج ماه میشه !
پس باید خاطرات این پنج ماه رو بگم :
اول از فروردین و عید بگم که خیلی مزخرف بود اصن خوش نگذشت
1/16 هم که تولدم بود از اون داغونتر بود !
کلا افتضاح ترین تولدم بود حتی کیک تولد هم نداشتم
خلاصه فروردین با همه خوبی و بدی هاش گذشت
اردیبهشت هم رفتم تهران اما هدیه رو ندیدم !
یک سفر کاملا کاری بود اما خوش گذشت 
یه چیزِ درِ گوشی بهتون بگم؟؟
اَصَن از تهــــــرانی ها خوشم نیومد
خیلی از خود راضی بودن انگار حالا چه خبره؟؟؟
بگذریم کلا سفر خوبی بود خوش گذشت در کنار خانواده
بعد از برگشتن از تهران به طور رسمی کارمو شروع کردم
دفتر بیمه گذاشتم و دارم فعالیت میکنم خداروشکر خوبه ازش راضی هستم
شغل خوبیه در کنارش درس هم میخونم
الان ترم 7 رشته حقوق هستم
دانشگاه هم دارم میگذرونم بد نیست دوست دارم آن تایم تموم کنم
تا بتونم مهرِ سال اینده ارشد بخونم 
برام دعا کنید قبول بشم و خبر خوب و خوشی براتون بیارم
خرداد هم که درگیر امتحانات بودم خداروشکر خوب بود و تموم شد
و الان ترم تابستون گرفتم
آها داشت یادم میرفت میان این اتفاقای خوب و بد یه اتفاق مهم دیگه هم بود
که نمیدونم بگم اتفاق خوب بود یا اتفاق بد؟؟؟
یادتونه در مورد فرزاد قبلا نوشته بودم؟؟بعد از یکسال
اومد سراغم یعنی یهو جلو راهم سبز شد
الان میگم چطوری؟؟از دانشگاه برمیگشتم ایستگاه اتوبوس بودم
داشتم توی کیفم دنبال یه چیزی میگشتم
یهو یکی گفت : ســـــــــلام
برگشتم دیدم فرزاده
باورم نمیشد دستام میلرزیدن گیج و هنگ بودم نمیدونستم چی بگم؟؟
یا حتی چیکار کنم؟؟
میخواست باهام حرف بزنه بعد از یکی دو دقیقه بخودم اومدم
ریلکس بودم بدونه هیچ احساسی حتی تنفر!
گفتم نمیتونم و با اصرارهایی که کرد قبول کردم
خیلی حرفا زد از اینکه از گذشته پشیمونه خیلی زیاد
دیگه اون فرزاد نیست دوباره زندگیشو ساخته
یه فرزاد جدید شده و میخواد بازم با من شروع کنه!
اما به نظر شما چنین چیزی ممکنه؟؟؟
نمیدونم بگم چه حال و هوایی داشتم
گریه هاشو دیدم بغضشو دیدم اشکی که حلقه زده بود تو چشماش!!!
بعد از 5 سال اولین باری بود که حرفاشو باور کردم!
میگفت چرا دعواش نمیکنم؟
چرا سرش داد نمیزنم؟؟ چرا حتی نمیزنم تو گوشش؟؟
خب چی بگم؟؟همیشه بخودم میگفتم این کارو انجام میدم
اگه دیدمش....اما خیلی آروم بودم...نمیدونم چرا؟؟
حرفاشو شنیدم اشکاشو دیدم بغضمو قورت دادم
و در اوج نا امیدی فرزاد رو رد کردم
شاید اگر اون اتفاق ها توی رابطمون نمیفتاد
الان خیلی چیزا فرق میکرد...
شاید....اگـــر...امـــا...ای کاش....
یا علی
























ωــــــــــلاҐ پـــــــــــونـہ هستم 19 سالمه