دفتر نقاشی...
همه خندیدند
اما من خدایی را کشیدم که دیدنی نیست...

همه خندیدند
اما من خدایی را کشیدم که دیدنی نیست...

به زودی زود دوباره میام و آپ میکنم
ممنون تو این مدت اومدین سرزدین
امیدوارم هرجا هستین سلامت باشید
خیلی برامامانم دعا کنید تصادف کرده
حالم خیلی خرابه....
خالقم به نامم سوره نازل کرد
روزی به نامم در تقویم ثبت شده است
باتمام مردانگی ات نمیتوانی بفهمی
رنگ صورتی برایم یک دنیاست
نمیتوانی عشق به لاک قرمز رادرک کنی
من یک دخترم
دخترانه میخندم و دخترانه ناز میکنم
آری من همان دختری ام که عشوه هایم
برباد میدهد غرورمردانه ات را....

دختر از پسر پرسید:من خوشگلم
پسر:نه
دختر:دوسم داری؟
پسر:نوچ
دختر:من بمیرم گریه میکنی؟
پسر:اصلا
دختر چیزی نگفت و باچشمانی پراز اشک به او خیره شد
پسرگفت:خوشگل نیستی چون زیبا ترینی
دوست ندارم چون عاشقتم
برات گریه نمیکنم چون اگه تو بمیری منم میمیرم....

دخترک برگشت...
چه بزرگ شده بود....
پرسیدم پس کبریتهایت کو؟
پوزخندی زد...
گونه اش آتش بود ، سرخ، زرد...
گفتم می خواهم امشب با کبریتهای تو این سرزمین را به آتش بکشم
دخترک نگاهی انداخت ،تنم لرزید..
گفت : کبریتهایم را نخریدند
سالهاست تن میفروشم..........

ایــن روزهـــا
بیشــتر از هــر زمــانی
دوست دارم خــودم باشــم !!
دیگــر نـه حــرص بدســت آوردن را دارم
و نه هـــراس از دســت دادن را ..
هرکـــس مـــرا میـــخواهد
بـخـــاطــر خــودم بخواهــد
دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت ..
فقط همین…

وقتی میگویی بنده من ازرگ گردن
به تو نزدیک ترم...
من نمیفهمم...
خداجونم بغلم کن...

تک پرم نماند دیگری پرپرش میکند...
).jpg)
عاشق ترین مرد
آدم بود
که بهشت را به لبخندحوا فروخت
دوباره سیب بچین حوا
من خسته ام...
بگذار از اینجاهم بیرونمان کنند

دلم بهانه ای میخواهد
برای ادامه ی زندگی...
مثل یک بوسه عاشقانه
که یادم بیاورد هنوز زنده ام...

چایت راتلخ ننوش نازنینم...
من حاضرم تمام قندهای دلم رابرایت آب کنم......

هواخوب است
بیابرویم کمی قدم بزنیم
نگران نباش دوباره بازمیگردانمت به قاب عکس...

عاشق هم شدی
مثل زلیخا سمج باش
آنقدررسوابازی دربیاور
تاخداخودش پادرمیانی کند....

هوابارانی است......
شیشه چرابخارنمیگیری....؟
نترس رفت.....
دیگراسمش رارویت نمینویسم....

چه کسی میگوید من واو تفاهم نداشتیم....
ماهردوعاشق بودیم......
من عاشق او......
واوهم عاشق او........

قهرکردیم....
فکرکردم دیگردوستم ندارد...
گوشه ای نشستم...
چدقطره اشک ریختم...
خوابم برد....
صبح که بیدارشدم مادرم گفت:
نمیدونی دیشب چه بارونی اومد...

نبارلعنتی...
عشقم بادیگری بیرون است...
سرمامیخورد...


کاش بودی.....
وقتی بغض میکردم....
فقط بغلم میکردی ومیگفتی...
ببینم چشماتو....
منونگاه کن....
اگه گریه کنی قهرمیکنم میرما....
فقط همین...
همانندکودکی بهانه بگیرم...
قهرکنم....
اشک بریزم...
تادرآغوشت مرابفشاری...
اماتوبی تفاوت میگذری ومیگی:
من میرم تاراحت گریه کنی وآروم بشی
تنهایی همه راپرمیکنم...
ودر تنهایی خودم میسوزم...

از درد...
از بغض...
فقط گاهی خط اشکی...
میسوزاندصورتم را
به طور کاملاتلخی آرامم...
