هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچ

یه ترونه :

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

توی این دنیای کوفتی یه سگم

دم به دم تیغ می زنم به رگم

که رگ خواب و خواب دیدن تو

بمیره خشک شه  .. با رفتن تو

نه  نباید بگم از اشکایی

که با حرفای تو شدن جاری

بی خیالی رو طی کنم  باید

مثه لبهات که گفته بود.. شاید..

آره شاید میخواستی خواستنمو

زندگی ی شییریین  پیرهنمو

تنمو  خالکوبی کن رو  تنت

تا که هممیشگی ی  بشه بودنت

میگی  دلبستگی دلیلی  نداش

میتونیم معمولی باشیم سر جاش

 اره اما چیزی عوض نمیشه

من و معمولن و تو و همیشه.. 

سربکش من یه قهوه ی ترکم

منی که سرد میشم و کم کم

بی خیال یه  شات آب خنک...

افتادم از دهن .. بگو به درک!  9/92

كاش موجودي بودم
بدون گرسنگي...
بدون خستگي...
بدون درد....
...واي
آنوقت با چه آرامشي
تنها
به تو
 فكر ميكردم...

 

 نيچه: گاهي فكر مي كنم تنهاترين انسان هستي ام و اين ارتباطي به

حضور ديگران ندارد...در واقع از ديگراني كه به تنهاييم دستبرد ميزنند

 ولي همراهي و مصاحبتي ارزانيم نميكنند بيزارم...


بروير: منظورت چيست فرد ريش؟

نیچه: با گرامي نداشتن آنچه براي من گراميست.گاه به دور دست زندگي

 خيره مي شوم ناگهان به اطرافم مي نگرم و ميبينم هيچكس همراهيم

نميكند...تنها همراهم... زمان است!

 

وقتي نيچه گريست....

 

می زند بیرون از لباسهای قدیمی
عطری که با نوازش تو می ریخت روی کتفم
آب شدی با برفهای سال قبل
نمی دانم کدام زودتر به سراغم آمد
که به ردیف آجرها میماند
تنم
بی خوابی
سردرد
کاش بودی و شب می ریخت از چشمت...
کاش بودی و شب میشدم در آغوشت..
 کاش بودی و شب...
نه
تو مثل روز...
گرمی سلام میدهی
بر پوستم میلغزی و چشمانم را
باز می کنی
تو مثل روز روشنی...
پای شب را خودم کشیدم به این ماجرا
خودم
که خواب را بیدارم
و شب
چون قیر در چشمان بازم
خشک شدست...

 

 

دوستم نداشت...

شبهای بهاری تنهایم می گذاشت...

دوستم نداشت

و میگفت

 عطرت بوی صابون می دهد...

 

باز دوشنبه بود

که اتفاق افتادی

با لباسهایی خوشبخت

ورد پایی مغرور

تمام هفته ام از دوشنبه ها پراست!

 

چطور وانمود کنم که طبق معمولی

که نگاهت نمیکنم مدام

که رنگی تازه نمی اوری

هربار

به خانه برمیگردم

وانمود میکنم

 

آشپزخانه پر است از غذاهای نپخته

اتاق خواب... کارهای نکرده

 

خانه از انتظار من پراست

این بار هم جدا شدیم..

به خانه برگشتم

با چشمهایی رنگارنگ!

ابان89

با سلام به فرهیخته ی ارجمند سرکار خانم لگزایی انجمن شاعران مستقل معاصر شنبه های آخر هر ماه برگزار می شود چنانچه حضور به هم رسانید باعث افتخار است با حترام
آدرس: مشهد خیابان کوهسنگی - الندشت - کوچه بیمارستان مهر محتشمی 17 صبوری 16 بعد از بوستان دست راست در سوم پلاک 52
###
شنبه (29/ 7 / 91)
ساعت 16 الی 20
مجری : سرکار خانم غلامی
شعر خوانی
شعر جهان: جلال کیانی
متن خوانی : جناب آقای مهدی آخرتی
معرفی کتاب: جناب آقای عبدا...نجفزاده
سخنرانی: جناب استاد تقی خاوری
شعر مکتوب: جناب آقای سعید تقی نیا
نقد شعرمکتوب: جناب آقایان مهدی آخرتی - رضا سرسالاری - علی عربی - هادی جهان آبادی
پرسش و پاسخ در خصوص شعر مکتوب بمدت 30 دقیقه

  بعضیا فقط از دور زیبان!!!!!!!

غزل و ترانه و سپیییییییییییییییید

 

          کسیکه رحم ندارد به حال من بختست

          کدام خواب پریشان؟ خیال من تختست

          تودر مقابلی... اما... تو در مقابله ام

         عسل نزن به دو چشمم چشیدنش سختست

         اگر کسی به وصالت رسید که.. خوشبخت

         وگر وصال تواش سررسید..... بد بختست

         نشد سواد سرودن بخواهم از حافظ

         و فال طعنه زند:  وخت خوب این وختست

         غزل سرودن من یک تذکر است به دوست

         سپید چاره ای آسان.. رقیب سرسختست!!

*

        باید عادت کنم اینبار پای حرف تو بمونم

        یکمی مغرورباشم.. من زیادی عاشقونم

        یادمه هنوز چی گفتی گفتی ای دختر یاغی

        تو  فرشته  هم  که  باشی  نمیفته  اتفاقی

       لام تا کام هیچی نگفتم سر اون کوچه ی نکبت

       که تو حرفاتوزدی و قصه شد قصه ی حسرت

       اگه زودتر منو داشتی واسه تو بچه نبودم

       حالا واسه اولین بار  باورم میشه حسودم

      حسودیم میشه به اونکه یکمی شبیه من.. نیس!

      واسه من مثه یه سایه ..واسه تو مثه یه تندیس

      فکر تو منطق محضو فکرمن حرف دلم بود

      تورو داشتن دل نمیخواس این خیال باطلم بود!

      دل زرد و خسته ی من بذا عقل گر بگیره

      بذا  تنهایی  بلند شه ... بذا تنهایی   بمیره

      می خوام عادت کنم اینبار پای حرف تو بمونم

      یکمی مغرورباشم.. من زیادی عاشقونم.......

 

برای عباس رضاییه دوست....که گفت:

موتوری می دزدم

بیست سال مخفی اش می کنم

بیست سال..... صبر میکنم...

 

           رفتی

           صدای بلندت راهم با خودت بردی

           شعرهای توی سرت را بردی

           خنده های خاصت

            گریه های خصوصیت را...

            شاید

           و پیراهن آبی نفتی هایت....

          

           هرروز تکرار میشود...

          دنیایی که بوی چمن وسط بلوار میدهد

         ومزه ی تخم مرغ و گوجه

         دنیای من... با مرزهای معلق....

         که دوست داشتی...

         دنیایی که از تو بجامانده ...

         جدی است

         مثل شعر خواندنت

         می دانی... اینجا

         هیچکس بیست سال برای چیزی صبر نمیکند...

         برگرد این شعر راهم

         با خودت ببر...

 

 

   کاش مردی باشد

   که زیر پوست زمختش

   گیلاس بروید...

   حرف که می زند

   به حرف بیایم...

   و رنگ چشمانش

    به دکمه های پیراهنم نزدیک باشد...

 

    سرو صدای تنهایی زیاد است...

    کسی در نمیزند

    کسی نیامده مرا ببرد به امریکای شلوغ و شاد...

 

    دلم با چشمهای زردش منتظر است

    و سیگارها خود بخود روشن می شوند!

 

    غم خالی شده است روی بینی ام...

    نفس که میکشم...

      تیر91

 

 

 

 کاری در حالو هوای این روزها...

 

       چشمانم را

     به تن گندمگونت

     آلوده کردم

     جهنم

     چون تنوری سرد

     کنجکاوی ا م را بلعید..

      و تو

     سرمست از هبوط من

     در نشئه ی مردانگی ات...

     غلت می زدی...

    تکرار میشدی و....

    ادرار میشدی و...

    تکرار میشدی...

 

    چون پستانیست روی سینه ام ...

    که قلبم را به فکر فرو می برد...

     وصدایم را

    ازانتهای گلو

    بیرون می کشد....

 

    زنانگی ام....

 

    «  فلسفه یعنی رنج  »

    این را از ابتدای دیدن پذیرفتم

    مرداد91

 حسین پناهی میگه فلسفه یعنی رنج.. افتخاره که بگی رنجورم؟؟؟؟؟

هموطن؟

 

باید دس از سر فکر کردن به تو بردارم

عاشق مردی بشم که همین جاس

اراده کنم منو ببوسه

و برام سیگار روشن کنه.

با این جایی شدن اکتسابیم

برم راهپیمایی

 شعار بدم

مرگ بر کشوری که قانون تابعیتش تورو ازم گرفت

به استثنای چندمتری که می دونم لازم داری...

اصلا کاش چشامونو باز می کردیم

من مزار بودمو تو ... هرات

همه چیز خوب بود مثه کشورای همسایه

کاش نمیفهمیدم از یه خاکیم

نمی دونم این جو کجاس که منو گرفته

که اینهمه می خوامت

مرگ بر کشوری که قانون تابعیتش تورو ازم گرفت

بی خیال چند متری که زیر پاهای منه...

 

کارجدید با تم قدیمی از 3سال قبل

 

 

  شاید حواسم نبود!

  چیزی بر سر نوزده سالگیم نشست...

  روسری ترکمن سیاه با گلهای زیبای قرمز

 

  باد

 می وزید

گلی از روسریم کم میشد...

  سیاه روسری

  قبل از من

 قد می کشید!

 

   من ماندم و موهای کم پشت غمگینم

  رنگ روی رنگ

شادی به مغزم نمی رسید

سرم را به آتش می کشیدم

  حواسم نبود

  گنبد کبود کبود شد

  و من کلاسیک ترین قصه ی دنیا

 

  بادمی آید و موهایم گریه می کنند...

 

......

 

  می بینی هنوز بچست....

  نشسته کنج اتاق...

 بازی می کنه...

.

.

  با سر نوشت من...!

 

 

          سلام

        خیلی دیره

       ولی اومدم

   ممنون از کامنتهاتون

   غم بروسان هنوز تازست امروز جمعست تولدشه

                       تولدش مبارک

   به قول محسن:کاش تا۲۵ آذر می ماندی تا همه ی

   سیگارهای کوچک جهان را به تو هدیه می دادم...

  یک خوشحالی بزرگ من اینه که رضا بروسان در زمان حیاتش

  شعر تقدیمی منو شنیدو شاید دوست داشت...

  *

  شاید اکنون انکارم کنند..

  اما زمانیکه مردم..

  بی شک !

  گودالی از من پر خواهد شد..

  که انکار ناشدنیست.

  کسی چه میداند!

  باز می آیند

  با بلدوزرشان

  مرا برمی دارند می برند.. کجا...

  کسی چه می داند!

  کجا کجاست؟؟!

 

به زورم....

 

کشوری با مرزهای معلق

واتباع ساکت و سرگردان خویش

در من فرود می آیند

و سعی میکنند به خوبی و خوشی تا پایان عمر در کنار یکدیگر..

در کشوری بس قانون مدار!!!

مدارا کنند..

مهاجرین غیر قانونی واقف بر تمام بیابانها ودشتها

سازگار با قافترین قله ها و قعرترین قارها

سوار بر موجها وتوفانها

و فاتح بر تمام قوانین مصوب

 درست بعد ار پایان ساعات اداری

پیاده روی خانوادگی

سر افرازان - نیاوران مشهد!

آه بی خیال لهجه و اصالت

جدم بود که بی اجازه وارد شد

ما به قدر کافی از هم دور بوده ایم

من به دنبال هموطنی هستم از جنس خودت

لبخندت همیشه می کند غمگییییینم

فرزد خوانده ای غمگین و مطرود بوده ام

در مشتم پستان نامادر روسپی

مشت مشت جان میگرفتم

 تا بنا به دستور مشتی شوم بر دهان...s

اصالت را می بینی هموطن!

من هیچگاه این جایی الاصل نمی شوم!

 

جهان جای عجیبی است

 

شاید کشورم را خورده باشند...

 با حصارهای مزرعه ی جد.. چندمم؟

آه مادر... مامان... مام وطن!

دستم را که بگیری لهجه ام سبز می شود

 مشتم را که باز کنی اصالت خون بابایی فوران می کند

اصالت ستودنی است!

جهان بینی ات وسیع باد هموطن!

این جا همه به جراحی پلاستیک رسیده اند

 

جهان چیز غریبی است

 

بی خیال لهجه و اصالت

به دنبال دستهای گرم تو بودم

رودست خورده ام

کشوری شدم در اردوگاهی عظیم

 با مهاجرینی بس غیر قانونی

که فرود می آیندو می روندو واقفندو سازگارو فاتحندو سوار.

و مشت می کنند که مشت شوند و کف دستشان می خارد و مشتشان باز می شود اما..

مرزهای معلق را باد نشخوار میکند!

همه چیز تمام شد.

اینبار هم کشورم به فضارفت..

تكانه

 

به خيابان مي آيم...

شالم مي افتد

مي نشيند روي لبهاي پسرهمسايه...

*

لبخند ژوكوند...

 

انگیزه

 

حالاکه دم غروبه...

پرده ی کرم رنگ پنجره قرمز شده...

حالا که هوای خونه گرمای خوبی داره وو

هنوز که برقا خاموشن..

حالاکه دود تمام خونه رو گرفته

هر پکی که می زنی می ری تو فضا...

حالا لم بده روی کاناپه و

یه شعر بگو...

د... بگو ...د...

من تو بالکن منتظرم

سیگارم تموم شده...

زود باش...

...

...

...

دیدی گفتم...

قلیون اصلا شاعرانه نیس...

تقدیم به عشق...

 

معشوق من کلاغی است

که هرروز گمش می کنم

باید کشیک دهم

پای درختان کاج

زیر برف

شاید سایه ی سیاهی پر بکشد

و برفهای روی پلکم را

آب کند

 

من یه کم خوشحالم

ینی یکی که همه است

منو خیلی خوشحال کرده

البته نه خیلی

ولی بازم

از همچون آدمی که باشه

خیلیه!!!!!

اینم ازین

 

رفتم سر کوچه یه پاکت سیگار بگیرم

زنیکه تو بقالی

خیلی بد نیگام کرد

احساس اعتیاد کردم و پوچی

شایدم یه چی دیگه ازون احساس بدا!

میفهمی که ؟

منکه چیزی نگفتم!!

خانم

یه پاکت سیما میخوام باریکو بی مارک

آخه من هنو اول خطم

اینو دیگه نگفتم

آآآآآآآآآآخ

توکه نمی دونی چه بد نیگام کرد؟

میدونی!!!!

کاشکی عوضش می گفت

سگت چی ؟؟؟!!!

بچت چی؟؟؟!!!

 

ای بابا اصلن کلا به تخمم

وااااای کجاس علی چپ؟؟؟

 

من تو سرگیجه ی سیمای باریکم

آخه من هنو اول خطم....

اردیبهشت 89

به چشام زل بزن!

 

             سیگارتو روشن کن !

 

سعی کن اینبار

 

مرد من باشی!

 

 

همیشه این وقتا دستام عجیب تو جیبام فرو می رن

 

                  دیگه باید از فکرت بیام بیرون

 

              من...

 

                نه ناخونامو کوتاه میکنم

 

       نه حوصله دارم جیبای سوراخموبدوزم

 

نیفته

توبگو هیچی

بگو 200تومن

کم میارمش واسه باواریا

تو نهایت تلاشتو بکن

برای مرد شدن

 

عشقم      تلاش کن!       تلاش

 

           آنقدر که متلاشی بشی!

 

          متلاشی...

 

                لاشی...

 

                   من که نه!

 

                           تو

 

               اگه مرد نباشی

کام کام حلقه شدی برای زنجیر عشق به دست و بام

حلقه شدی برای دست چبم

 

 اینبار ماندگارش کن

 

  دسته کم بیشتراز هفت ثانیه

 

  برای ترکاندن هفت شهر لااااوووو  و عروج ملکوتی

 

  حالا تا من می رم و چهار پایه رو می یارم

 

    تلاشتو بکن!

 

     یه کام تپل بگیرووو

 

      یه حلقه شو

 

            به قطر...

 

                 هفت ایییینچ!

 

                      درست...

 

                           اندازه ی...

 

                               گردن ...

 

                                    بلوری...

 

                                        نرم و نازکم.

اردیبهشت89

 

نگاه میکنی...

 

 دستانم میلرزد

 

حرف که نمیزنی گوشام میخاره...

 

میخندی و چیزی مغزم را قلقلک میدهد!

 

راه که میری چشام تا به تا میشن...

 

زبون شعریم...آآآآآخ زبون شعریییییم

 

 

میان دندانهای کدام استاد!!!!

 

 

وقتی که نیستی!

 

یه جای کار می لنگه...

 

ودیگر هیچ...!

 

*

 

تو رفتی ...

 

جدی.. جدی

 

ومن هنوز می خندم

 

 به شعری که بیهوده شروع کردمش

 

اتفاق ساده ایست!!

 

حالا باید یکنفری زندگی کنم

 

 یک نفری راه برم

 

غذا بخورم و قهوه ی تلخ ...که دوست نداشتی...

 

و بخوابم

 

 بدون دست یا پایی اضافی

 

و این چراغ خواب لعنتی

 

تو رفتی ...جدی جدی

 

جایت را خالی می کنم

 

اندازه ی یک رز سرخ برای خودم!

 

چقدر یکنفری بودن خوب است!

 

به خوبی روز هایی که از دور نگاه می کردی و می خندیدی

 

ومن

 

 که هنوز...

 

می خندم!

 

تقدیم به مرضیه سیروسی دوست دوست تر از جان اما...خودش میدونه!!!

 

به این زودی ها به تو نمیرسم!

این پیک سوم است و گنجشکها احاطه ام کرده اند

 

هرچه نگاه میکنم

عاشق نمیشوی

هرچه شعر میشوی

حرفی نمی زنی

شعرم نمی کنی

حرفی نمی زنم

کاپتان بلک

گلویم را می سوزاند وتو 

«تنها جای لاله ها را عوض می کنی»

 

باز هم سلامتی تو

می بینی

من

خانومتر ازین حرفام

 

♫همه چی آرومه من چقد خوشحالم♫

 

♫ از چشام معلومه به خودم می بالم♫

بهمن 88

سلام خانم!چه سنگدلید شما..شما..شماره...

 

هرروز می شمارم

 

صفرمیلیاردونهصدوسی وپنج ملیون وچهارصدونودو چهارهزاروهشتصدوهفتادوشش

 

 نفر...

 

میشوند عاقبت

 

 می پیلند وو کررررم

 

میکنند

 

پرررروانگی ام را

 

میچسبند میچسبانند

 

چون تار...

 

دور تا دور تار بتن

تن به تن

 

بتن تار تن ...تارمیببینم... تا می بینم!

 

هی خانم چه خوش گلید! گلید  گلیید!  گلاند!

 

آب را... آب جوی را...جوی همیشه برقرار را

 

نکنیم...کفتری شاید!

 

شبدری شاید ! شاید هم ..آدمی شاید...

 

کاشتند...سبز شد!

 

سرخ شد مشکل شد

ال شد بل شد

 

صفر میلیارد میشوندعاقبت!

 

سلام خانم که قاتلید شما...

شعرهای سوم خرداد که...

 

 

یک درخت گنجشک در سرم

 

ترسیده از تگرگ!

 

انگار نه انگار بهار است !

 

و بهار قشنگ است!!

 

 

شکوفه ها باز می شوند

 

ومن متولد میشوم

 

شکوفه ها که بریزند

 

توو به دنیا می آیی...

 

انگار نه انگار بهار است....

و همه چیز

 

 باید خوب پیش برود...

 

مثلا اینکه نگویی:

 

می خواهم بروم...

*

 

همین روزها

 

 تنهایی به خانه ام می آید

 

شاید برود سراغ یخچال!

 

و شاید هویجی بردارد!

 

لم بدهد روی کاناپه

...من دود سیگار را فرو میدهم

دست میکشم روی سینه ی چبم

کارهایی میکنم که نباید

...

*

این شعر

 

 

مهمانی کوچکیست برای روز تولدت

( که دوست داشتی)

 

بیست روز بعد

 

 کوچکتر هم میشود!

 

شاید باواریا... شاید اسپاگتی...

 

نمی دانم چه مینوشی 

 

چه غذایی دوست داری!

 

اما می دانم

سال بعد

شاید اینجا نباشی

شاید آنجا نباشم

شاید زنی کنار تو باشد

 

وشاید آن زن عاشقت باشد

 

و شاید روز تولدت

 

 جشنی بزرگ بگیرد...

 

 

آن وقت این شعر...

 

 درهمان حوالی...

 

 تمام می شود...

 

...

 

آآآآآی درد

آآآآآی درد

سایه ی سیاهت...

پیداست...

چند کار کوتاه:

 

او ...

نه از در رفت..

نه از پنجره...

مخاطب بیا با هم بخندیم

به

ترک دیوار

***

به چشمانت

نگاه میکنم...

بالاتر از سیاهی ...که

رنگی نبود!!!

***

چه سرد باشد

چه گرم

دولت نگران نیست!

نگران گربه هایی

که آرام گرفته اند در پناه

دیش ها

***

این یک طرح است :

مقابلم...

دستهایت...

لبانت...

چشم هایت...

.

.

آآآآه

 این

فقط

 یک طرح است!!!

برای کوچولوها وخودم وقتی کوچک بودم

 

کوچولو!

 حتی این سیل اشک هم گره روسریتو باز نمیکنه!!!

کی گره زده ؟؟؟

مامان یا بابا؟

یک ... بهانه

 

برای زنده بودنم که نه ! برای شعر گفتنم اما...

 بهانه ی خوبی هستی

برای اینکه حرف بزنم اینکه حرفهایم هی حرف بیاورند

 هی حرفها زیاد شوند

 و شعرهایم تا ابد حرف بزنند

 بدون اینکه کم بیاورند...

میدونستم باید به عشق اونم... ظهر تابستون... شک کنم !!

وقتی که می خندید.. واسم باوایا می خرید.. و زیادی نگام می کرد!

 

مهم نیست...

 تو..بوسه میخواهی ومن..

آنقدر..ماتیک ..زده ام

که به این زودی..

 لبهایمان ...

بوی ماتیکای جوونی مادرمو دوس دارم..

 ماتیکای دهه ی چهل و پنجاه...

 

وااای یکی این آفتاب لعنتی رو خفش کنه!

داره ماتیکارو نرم می کنه و باواریا رو گرم!

و.اااای سوختم از عشقمون داره چه حرارتی!

 وااای که این چادرای مسافرتی!

 چه بوی گندی میگیرن زیر این آفتاب لعنتی!!

عجب حقیقتی!!

عجب داغه!!!

 باید روسریمو دربیارمو..

 بچرخونم..

 روی سرم ..

شاید..

 خنک بشه..

 دلم...

بیا همینجا برگردیم... تا کسی نفهمیده!!

 از روسری بگذریم

 به باواریا برسیم

واینکه

 مادرم

همه ی ماتیکهای جوانیش را به من بخشید..

قرمز و غلیظ

 با بویی قدیمی

بوی نفت چراغی

که

هنوز

از دهه ی چهل و پنجاه...

باید حرف بزنم

 از تو.. که بهانه ی خوبی هستی ...

و از. سیگار..البته چون شاعرانگی میده به کار

 مخصوصا تو دستای یک شاعر خمار.

 

باید حرف بزنم ... از خودم

و اینکه

 هیچ گناهی مهم نیست عزیزم !

تو...

بوسه می خواهی..

ومن آنقدر..

تو..

کم کم..

به هضم طعم.. ماتیکهایی قرمز.. و غلیظ..

 معتاد می شوی!!

و من ..

وقتی که تو خواب خماری غرقی..

دویست تومنی که کم داشتم از تو جیبت بر میدارمو

 میرم یه باواریای خنک می زنم تو رگ...!