چه بی‌کران ندارمت! چه ظالمانه نیستی !

چه گرم دوست دارمت! بگو بکام کیستی؟

چرا ز عمق درد من، دلت خبر نمی شود؟

اگر چه زنده‌ام ولی، بگو چگونه زیستی؟

به نرم‌ریز اشک من، چرا سَرَک نمی‌کشی؟

نه دارمت! نه دانمت، کدام راه رفته‌ای؟

به قلب سنگ خود بگو! بگو که دل ز چیستی؟

به شهر چشم‌های تو، هزار بار رفته‌ام

بشوق‌ توست ماندنم، مَپُرسم‌ از چه ایستی؟

نه‌ میشود بتو رسید! نه‌ میشود ز تو گذشت!

به بودنم رضا مشو! مرا ببر به نیستی

هزار دام بسته‌ام ! هزار دفعه رسته‌ای

کبوتر سپید من ! بگو به بام کیستی؟؟

چه عاشقانه نیستی!

 

هرچند حیا می‌کند از بوسه ی ما دوست
دلتنگی ما بیشتر از دلهره اوست

الفت چه طلسمی است که باطل‌شدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست

ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست

یک‌بار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست

از کوشش بیهوده خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست

 

لامروّت شانه هایت درد بی درمان کیست
چشمهای لوتی ات در خلوت دکان کیست

پرسشی دارم که میدانی و پنهان میکنی
بر تنت عطر دوسیب از محفل قلیان کیست

بوسه ی آغشته ات دست که را لک می کند
رد پای کوچکت این بار بر ایوان کیست

چایی پر رنگ بعد از ظهرها را یادت ست؟
حال لیوان شرابت جفت با لیوان کیست

نازنین، هذیان همسایه شبیه اسم توست
نام تو در خوابهای بی سر و سامان کیست

گفته بودی یک شروع تازه میخواهی ولی
خوب میدانی شروع تازه ات پایان کیست

 

مردم شهرم همیشه عجول بوده اند 
همیشه همه ی کارهایشان را با عجله انجام داده اند، چای را داغ سر کشیدند، پشت ترافیک بوق را یکسره کردند، شب را با استرس خوابیدند و صبح را با عجله سمت کار دویدند 
در پیاده رو به هم خوردند و بَد و بیراه گفتند...
برای آشنایی با جنس مخالفشان از ده سالگی آبدیده شدند، زود ازدواج کردند و زود هم پشیمان شدند، 
آنقدر عجله کردند که وقتی رسیدند نفسی برایشان نمانده بود... 
مردم شهرم همیشه عجول بودند،
باور کنید انتهایش چیزی نیست،
وقتی به خودتان میرسید، درون آینه فقط یک مرد، یک زن با موهای جوگندمی نگاهتان میکند، عمر به قدر کافی تند میدود، شما آهسته راه بروید و به آرزوهایتان برسید...

به خودتان هر روز نگاه کنید و آدم ها را یواش یواش دوست بدارید،
چای را پای حرف های معشوقه ی دوست داشتنیِ تان سرد کنید، 
خیابان را باعشق قدم بزنید، شما هرگز به سن و سالِ الانتان برنمیگردید...

ما آدم‌ها دو سبد با خودمون داریم: یکی را پیش رو داریم، یکی هم در پشت!
نکات مثبت و خوبی‌هامونو میندازیم تو سبد جلویی، عیب‌هامونو تو سبد پشتی!
وقتی تو مسیر زندگی داریم راه میریم، فقط دو چیزو می‌بینیم:
خوبی‌های خودمون و عیب‌های نفر جلویی!

سلام

ب غمخونه خودم خوش اومدم 

امشب انقد دلم گرفته که نمیدونم کجا فریاد بزنمش

امشب انقد از خودم و از اینجایی که هستم پشیمونم که نمیدونم پیش کی بگم

امشب انقد هوای گریه دارم که فقط بالشتم این حالمو درک میکنه

امشب طبق روال تو رو کم دارم 

تویی که هسی اما نیسی 

ای کاش ای کاش میشد که همینقدر اندازه درک نکردنم نبودی

  حضور نداشتی

تا دلم نمیسوخت 

ای کاش من کنار تو نبودم

ای کاش میشد کنارت نبودم

 

 فاصله‌ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن که برای پیمودن این فاصله، یا باید پرید یا باید فرو چکید. 
من هر دو را تجربه کردم. 
عشق را اگر نتوانی به سمت دوست داشتن هدایت کنی، تجربه‌ای دردناک خواهد شد!
خوبی دوست داشتن در این است که خراب نمی‏‌کند، دِفُرمه نمی‏‌کند، اسیر نمی‏‌کند، 
اما عشق چیز دیگری است، هیچ‏کس انتهایش را نمی‏‌داند و شاید همین جذابیت عشق است....

 

چه می کنی با دلت ؟
اگر هزار سال پس از مرگ
ناگهان
بتپد؟
-با یک مشت خاک تپنده ی پر خاطره
چه می کنند؟-

چه می کنی
اگر درست در موسم لرزیدن دستهایت
دلت لرزید؟

- چه می توان کرد
با تنگ شکسته‌ای که دلش
ماهی بخواهد...

 

سلام

 

بعد از 5 سال برگشتم وبلاگم 

خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود...یک مدتی طولانی وبلاگ از دسترسم خارج شده بود ... گاهی میومدم و میدیدم که نیست غصه ام میگرفت ... اما امشب تو این ساعت که یهو  ب سرم زد ادرس وبلاگمو تایپ کنم باورم نشد که وبلاگم برگشته

ممنون از دوستانی که آمدند و سر زدند ...

خیلی خوشحالم خیلی 

هنوزم باورم نیست که دوباره ب وبلاگ عزیزم برگشتم با وجود تمام شبکه های مجازی بازهم اینجا  و دوستانی که اینجا پیدا کردم یک چیز دیگه است...

آن زن !


آن زن آمد!

همان زنی که هیچ کس منتظرش نبود

و هیچ کتابی هم از آمدنش نگفته بود


آن زن آمد!

نه اسبی داشت که راهش را آسان کرده باشد

و نه سبد ِ سیبی که توشه ی راهش بوده باشد


آن زن آمد!

خسته بود و تکیده

زخمی بود و درد داشت

و دردش... هوار می کرد


آن زن آمد!

و از اهالی... هیچ کس تحویلش نگرفت

هیچ دلی... همخانه با دلش نشد

و هیچ دستی... مرهمی بر زخمش نگذاشت


همه ترسیدند که...

جزام ِ دردش... دامنشان را بگیرد

و کنار کشیدند... تا رفتن را ادامه دهد

و نایستد...

حتی برای یک لحظه


آن زن آمد!

و اهالی نمی دانستند...

که توقعی ندارد

قصد ماندن ندارد

رهگذر بود و گمشده ای داشت

و فقط گمشده اش را می خواست

.

.

آن زن رفت!

و اهالی نه اسبی به او دادند

نه سبد ِ سیبی

و نه نامش را پرسیدند

تا مجبور نشوند در کتابی از او نام ببرند

و فقط آهی... از سر ِ راحتی کشیدند


آن زن رفت!

مثل همیشه...

نه اسبی داشت ، نه سبد ِ سیبی

فقط درد داشت و درد

........................................

و اهالی نفهمیدند...

که وقتی می گذشت...

هیچ کس را ندید!

هیچ چیز را حس نکرد!

و حتی نفهمید، که از کنار ِ اهالی رد شده است!

او گمشده ای داشت

و چشمانش فقط او را می دید!

لاعنوان

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم، من عقابی بودم....







ﺷﮏ ﻧﮑﻦ؛
ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ؛
ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺗﻮﮐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ؛
ﻧﻮﺭﯼ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛
ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؛
ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ !






گاهی با بعضی چیزها نمی توان شوخی کرد ! 
با تنهایی اتاق
با دود سیگار
و با یک فکر بیکار........
که هی پرسه می زند حوالی تو ......









+یهو دلم خاست چندتاپست با حال و  احولات گوناگون بذارم :)

احمقانه !

 
 
 
 
گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ
آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد

خسته ام

این روزها خیلی کلافه ام 

حالم اصلا خوش نیست

گاهی به وبلاگ میام  و میبینم که شما دوستای گلم اومدین و بهم سر زدین  ممنونم از محبتتون

ببخشید که زود به زود نمیام به  وبتون ....

دنیام رو به زواله

انقده فکر و خیال تو دنیای واقعی هست که دیگه حوصله این وب و حتی خودمم ندارم 

بریدم !

از این دنیا خسته ام ..از آدمها ..حرفها .... رفتارها ......

همه چیز بهم ریخته ....

دلم میخواد ی صبح چشامو باز کنم و ببینم همه چیز تموم شده واسه همیشه

و من رها شدم از زمین

تا کی...؟

 

از پشت این پرده

خیابان

جور دیگری است

درها

    پنجره ها

       درخت ها

                دیوارها

و حتی قمری تنبل شهری...

 

همه می دانند

من سال‌هاست چشم به راه کسی

سرم به کار کلمات خودم گرم است

 

تو را به اسم آب

تو را به روح روشن دریا

به دیدنم بیا

مقابلم بنشین

بگذار آفتاب از کنار چشم‌های کهن‌سال من

بگذرد

 

من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم

من از اینهمه نگفتن بی تو خسته‌ام

خرابم

       ویرانم

واژه برایم بیاور بی انصاف

 

چه تند می‌زند این نبض بی‌قرار

باید برای عبور از اینهمه بیهودگی

بهانه بیاورم

 

بحث دیگری هم هست

یک شب

یک نفر شبیه تو

از چشمه انار

برایم پیاله آبی آورد

گفت:

تشنگی‌های تو را

آسمان هزار اردیبهشت هم

تحمل نخواهد کرد

او به جای تو امده بود

اما من از اتفاق آرام آب فهمیدم

ماه

     سفیر کلمات سپیده دم است.

 

دارد صبح می شود

دیدار آسان کوچه

دیدار آسان آدمی

و درها

    پنجره ها

        درخت ها

               دیوارها

 

هی تکرار چشم به راه کی!

تا کی...؟

 


 

من و تو

 اما
اعجاز ما همین است
ما عشق را به مدرسه بردیم 
در امتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفته ایم
-یعنی همین کتاب اشارات را-
با هم یکی دو لحظه بخوانیم
ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را که ورق می زدیم تنها
گاهی به هم نگاهی...
ناگاه
انگشت های "هیس"
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشم های من و تو
سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!


---------------------------------------------

+  ربطی به پستم نداره اما واجبه  که بگم

+ فکر میکنم ی  نفرو  رنجوندم امیدوارم که منو ببخشه ....منو ببخش لدفن !

ی وقتایی ی شرایطی فراهم  که باید  در موردشون فقط سکوت کنی !




زادروزم !

امروز تولدمه!...



+ممنونم  ازت "دایی دخترم... "بابت  این  همه محبتت  خیلی  گلی 

پرنده من!

     من قفسی هستم                                                                      

                   در جستجوی یک پرنده


اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

 با تو هستم ای قلم!

با تو ای همراه و ای همزاد من ...


سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت

شعرهایم را نوشتی دستخوش!


اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟


می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!


راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!


می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!

من دگر خسته شدم


راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟


می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس


بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"


هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!


حمله ی خفاشان !!


جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

کاغذت می سوزد؟


من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب


من دگر خسته ام از این تب و تاب .

تو بیا و بنویس


                                


لباس صبوریم تنگ شده

مرا چند روزی به حالِ دل خستگی هایم رها کنید


با فنجانم و همین بادِ سردِ زمستانی


که مست شده از بویِ بهار


ما را هم هوایی می کند لاکردار


بی آنکه بداند در این حوالی


ما را مستِ مِیِ تنهایی کرده اند


و حالا حالاها انگار نمی پرد از سرمان


این مستیو سر دردهایِ مدامش


کسی هم که نیست که نگاهِ خسته مان را به راه ش بدوزیم


با شوقِ چند کلامِ آشنا


با طعمِ


- می فهممت- هایِ مدام !


نگران نباشید اما!


چیزی نیست


تنها کمی


از این بریدن و دوختن هایِ روزگار


لباسِ صبوریم تنگ شده


می شکافمش باز هم


می آیم


و می گویم


نترس جانم ! خدا حواسش به


همه ی روزهایِ بی بهارمان


              ه س ت


دانلود آهنگ

 

اینم لینک دانلود آهنگ فوق العاده احساسی  حسین زمان به نام زندونی  که رو وبم هم ی مدتی پخش میشد



 برای دانلود آهنگ کلیک کنید

حسین زمان .زندونی




راستی نظرتون راجع به این آهنگ چیه ؟؟